.....ادامه

 

پیامبران هیچ ویژگی منحصر به فردی نسبت به دیگر انسانها جز ارتباط با خدا از طریق وحی ندارند. این افراد حتی توانایی دخل و تصرف فراانسانی و تغییر و تبدیل آن را ندارند آنها توانایی تغییر یا تبدیل سنن و قوانین خدایی را ندارند و نمی توانند فراتر از ویژگی های انسانی حرکت کنند هر فردی به خود نگاه کند هر توانایی برای خود و دیگر بشر می بیند نسبت به آنها مطرح بوده است و آنها فراتر از آن نداشته اند. خدا در هیچ آیه ای برای آنها ویژگی فراتر در نظر نگرفته است حتی آنها را فاقد آن دانسته است. خدا در آیه 188 سوره اعراف به پیامبرش می گوید که بگو من مالک نفع و ضرری برای نفسم نیستم مگر آن مقدار که خدا قدرت به من داده و خواسته است و من آگاه به غیب نیستم وگرنه می توانستم خیر زیادی برای خود کسب کنم و از بدی ها خود را دور کنم من تنها نذیر و بشیر هستم. پیامبر و قومش آگاه به قصه های قرآنی و داستانهای پیامبران نبوده اند(هود49) عدم حضور پیامبر نسبت به گذشتگان و داشتن چنین قدرتی و فهم این موضوع که پیامبر نمی توانسته با ویژگی انسانی جزئیات گذشتگان را بیان کند(آل عمران79، یوسف 3) پیامبران نسبت به غیب ناآگاه بوده اند تنها مقداری که خدا می خواسته آنها را آگاه می کرده است و آنهم اندک مقداری بوده که بعد از آگاهی در اختیار دیگر انسانها قرار می داده اند در نتیجه تفاوتی مابین دیگران برایشان نسبت به غیب ایجاد نمی شده است. براحتی در سوره آل عمران آیه 79، آگاه کردن رسل به غیب سپس اجابت رسالت است.(جن 26) پیامبر هم مثل دیگر انسانها امکان داشته پیرو درونیات خود قرار گیرد و سمت و سوی گمراهی پیدا کند(نساء 113) پیامبر قدرتی خدایی نداشته و نمی توانسته در طبیعت فعلی خدایی انجام دهد. تمامی قدرتها به اذن و فرمان خدا بوده است و عملا پیامبر ناتوانی خود را اعلام می کند که از مسائلی که در قدرت او نیست و تنها از خدا چنین توانایی برمی آید از او نخواهند او خود را بشری مثل دیگران می داند اما کافرین می خواهند او فراتر از یک انسان عمل کند(57و58 انعام) خدا تمامی قدرتها و سنن جهان را از خود می داند و آنها را به اذن خود می داند و هیچگاه این اذن را برای انسانی قائل نشده است (58 اعراف) پیامبران اشخاصی بوده اند که حتی معجزه را نمی توانسته اند انجام دهند نوع معجزات، زمان، مکان، و..... هرچه وابسته به معجزه بوده را نمی دانسته اند و تنها خدا بوده که آگاه به آن بوده است چون این فعل از سوی خدا صورت می گرفته است و پیامبران توانایی چنین فعلی را نداشته اند و اگر چنین توانایی در یک بشر بود دیگر چه حسنی داشت و چگونه افراد می توانستند نام معجزه برای آن بیان کنند(یونس 20، رعد 38، غافر 78، یونس 15، سبا 12، ابراهیم 11، آل عمران 49، مائده 110، اسراء 102 ) انسانی که آمادگی و پتانسل و پیرو هوی و نفس در او وجود دارد و امکان گمراهی حتی گناه برای او وجود دارد چگونه امکانش برای اوست که جهان در دستان او قرار گیرد در حالیکه دیدیم پیامبران معصوم نیستند و بری از گناه و اشتباه نیستند پس این جهان پیرو خواستهای انسانی نیست (71 مومنون) پیامبران تنها بشری مثل دیگران بودند و تنها ویژگی آنها، ارتباط با خدا بود که از دیگر انسانها، آنها را متمایز می کرد (11 ابراهیم). این پیامبران علم غیب و کلید گنیجنه هارا نداشته اند و آگاهیی نست به دریاها و خشکی ها نداشته و تسلطی برایشان نبوده است و خدا آگاهی صرف خود را در جز،جز جهان بیان می کند و این قدرت را از آنها می گیرد و ناتوانی آنها را روشن می کند(59 انعام)پیامبران هیچ علمی بیشتر از دیگر انسانها نداشته ، حتی زمانیکه نوح می گوید من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید (62 اعراف) آگاهی او نسبت به غیب و اموری است که خدا در اختیار او قرار داده است و او باید بدون کم و کاستی در اختیار انسانها قرار دهد و خطاب او نسبت به کفار است. در نتیجه زمانیکه پیامبر، آگاه از پیامهای خدایی در مقابل این قوم قرار می گیرد می گوید من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید در اینجا آگاهی و علم نسبت به پیامهای خدایی است نه علم و آگاهی نسبت به کل علوم. اگر خوب به آیه دقت شود می گوید من علمی دارم که شما نمی دانید یک انحصاری از آگاهی خود بیان می کند که مورد دسترس آنها نیست وگرنه اگر او آگاه به تمامی علوم بود یا آگاهی بیشتر از انسانها داشت باید یک کل به آن می داد در حالیکه این پیامبر اطلاعات تجربی خود را بیان نکرده است چون می دانسته که به بعضی از علوم، قومش آگاه بوده اند و امکان داشته در آینده به آن دست پیدا کنند. پیامبران اینقدر انسانهای ضعیف هستند حتی تفاوتی بین آنها با دیگران دیده نمی شود ، زمان قیامت مثل دیگران مورد پرسش و سئوال قرار می گیرند(6 اعراف) از آنجائیکه نسبت به عدم آگاهی غیب از سوی پیامبران جز به مقدار اندک و آنهم چیزی بوده که آنها در اختیار دیگران قرار می داده اند و تفاوتی دیگر از لحاظ آگاهی به غیب نداشته اند در مقالات1- درود بر پیامبر فرستادن روشی غیرقرآنی – مردگان نمی شنوند(توسل) 2- یعقوب در اواخر عمر خود بینا نگشته؟- متبرک دانستن اشیاء 3- تنها من آگاه به غیب هستم ، کامل نگاشتیم(می توانید به این مقالات مراجعه کنید) حتی به این موضوع هم پرداختیم که شفاعتی در اشیا وجود ندارد و چیزی اگر از سوی این اشخاص لمس گردد موجب شفا و بهبودی و خیری در آن نیست حتی به این مورد پرداختیم که صلوات به شیوه ای که در بین مسلمانان وجود دارد در قرآن وجود خارجی ندارد و غیرقرآنی است و مردگان نمی شنوند از ذکر این موارد در اینجا که یکی از ویژگی های انسانی و پیامبری می شناسند خودداری می کنیم . تنها ذکری که انجام می دهیم به این مورد است از آنجائیکه قبلا هم اشاره کردیم از مراسم مرده ، مسئله ای جز دفن او وجود خارجی در قرآن ندارد توجهی بیشتر که از سوی انسانها نسبت به این قبور صورت می گیرد غیرقرآنی است؟ البته اینکه موردی در این ارتباط در قرآن وجود خارجی ندارد دستاویزی برای عده ای شده که این موضوع را مطرح کنند چون خدا مستقیما در این ارتباط سخن نگفته ، در نتیجه این فعل ما مشکلی ندارد حتی مای گویند با علاقه این کار را انجام می دهند؟! در حالیکه این افراد متوجه نیستند انسانی اگر به فعلی راضی باشد یا علاقه مند بدان باشد به معنی حق و درست بودن آن نیست اما برای اثبات اینکه بگوییم این فعل غلط است اول باید پرسید وقتی ثابت کردیم مرده، مرده و جسم او نابود می شود و او صدای ما را نمی شنود و دیگر بین او و زندگان ارتباطی وجود خارجی ندارد دیگر این توجه چه معنیی دارد یعنی یک مسلمان به کارهای بیهوده خود را مشغول می کند. دومین مسئله ای که مطرح است آیا ندیدن فقرا و کمک کردن به آنها و پرداختن و مصرف در جایی که ظالمانه است کار درستی است. حال اگر فردی بگوید آن فردی که از مال خود می دهد راضی است و خوشحال حتی در عین فقرش هم می دهد همان طور که گفیتم عمل و فعل او ظلم است هرچند که به آن راضی و خوشحال باشد و این رضایت برای او حق نمی سازد. علاوه براین، مگر تنها خودش فقیر است ما هزاران فقیر داریم که درجهان وجود دارد کمک به فقیر در قرآن انحصاری در مسلمان بودن آن فرد ندارد و متاسفانه این تفکر غیرقرآنی موجب شده است که بعضی ها خیال کنند تنها نسبت به فقرای مسلمان مسئولند و بقیه مشکلی نیست که نسبت به آنها اقدامی صورت دهند؟! اما سومین مسئله عدم اسراف در اسلام است که انسان نباید در کاری اسراف انجام دهد. اگر فرض می گرفتیم تمامی انسانها بی نیاز بودند باز چنین عملی عین اسراف و عدم استفاده درست از امکانات پیرامون انسانی است. این دلایل به اندازه کافی ما را مورد توجه قرار می دهد که نباید بیشتر از همان اندازه که خدا گفته به مردگان پرداخته شود وگرنه خدا نسبت به گذشتگان توجهی ویژه برای مردگان بیان می کرد (نسبت به داستان کهف و ساختن بارگاه برای آن، چون قبلا پرداخته ایم از توضیح آن خودداری می کنیم)

اما دو موضوعی که نسبت به پیامبران مطرح است یکی شفاعت و دیگری نذر است :

تعریفی که از شفاعت در ذهن بعضی از افراد جای گرفته به این معنی است که انسانهایی به علت مرتبه عالی، رتبه نزد خدا می توانند بین خدا و انسان یک میانجیگری صورت دهند این افراد با کم و زیاد این تعاریف و فعلها را بیان می کنند: 1- تغییر و تبدل در سنن خدایی و دخالت در مسائل تکوینی خدایی که در این جهان تعیین کرده است. 2- تغییر و تبدیل در وحی خدایی ، یعنی داشتن این اجازه که به نام خدا فرمان دهند. چیزی که این افراد با نام سنن تشریعی می گویند. 3- رفع حاجات در امور دنیوی 4-  میانجیگری در روز قیامت برای بخشش گناهان فرد.

اولین موضوعی که نسبت به این نگاهها در قرآن مطرح است در بعضی از آیات قرآنی شفاعت را منحصر به خود کرده است و برای کسی قائل نمی شود اما بعضی از آیات اذن می دهد اما هیچ گاه در هیچ آیه ای اذن خود را به نام و قشر خاصی هم بیان نکرده است. اما مسئله ای مهم تر که وجود دارد ما می دانیم که شفاعت و میانجیگری در زندگی انسانی و روابط انسانی بیشتر مطرح می شود تا رابطه بین انسان و خدا. چون زمانی میانجیگری صورت می گیرد که یا آن فردی که ما می خواهیم با او ارتباط برقرار کنیم ناآگاه به موضوعات است و ما نمی توانیم درست برای او توضیح دهیم یا اصلا رابطه به حالتی رفته که ارتباطی نمی توانیم با او برقرار کنیم پس از میانجیگر استفاده می کنیم که این ناآگاهی نسبت به خدا مطرح نیست و خدا مثل انسان ناقص نیست که نتوان با او ارتباط برقرار کرد.در حالتی دیگر، ما از میانیجگر استفاده می کنیم تا بین ما و آن فرد ریش  گرو  بزارد یا پارتی شود تا گناه ما را نادیده بگیرد و براساس اعتماد ما از ما ببخشد باز این موردی نیست که در روابط با خدا مطرح باشد چون اگر فردی لیاقت انجام گناهی در آینده دارد خدا نسبت به انسان در این دنیا گفته او را خواهد بخشید(تعریف توبه در دنیا) نسبت به آخرت هم گفته اصلا چیزی به نام توبه مطرح نیست که بخواهد فردی بیاید میانجیگر شود اصلا فضایی برای آینده و عملکرد او نمانده است که موضوع ریش گذاری باشد اصلا مگر خدا ناآگاه به آینده است که فردی بخواهد اعتماد خدا را جلب کند. مورد دیگری که وجود دارد می خواهیم از طریق میانجیگر حقوقی به ما متعلق شود ، با عدم وجود لیاقت، به ما داده شود این شاید در روابط انسانی به وجود آید اما نزد خدا، پارتی بازی وجود ندارد که خدا بخواهد ظلم کند و حقوق دیگران را نادیده بگیرد. در کل باید گفت اگر نقش میانجیگر اینقدر بزرگ است که با اشک ریختن برای آنها و درخواست آنها و مراجعه به آنها تمامی گناهان انسان نادیده گرفته می شود و براحتی بهشت شامل انسان می شود دیگر چه نیازی به این است که قرآن برای انسان نازل میشد چند ورق در مورد این شفاعتها و نام آنها ذکر می شد انسانها هم دنیا را داشتند هم آخرت ؟! اصلا اگ شفاعت است دیگر گناه و مجازات و بهشت و جهنم چه معنی می دهد؟ چرا ظالمانه افرادی با پارتی مورد بخشش و بهشتی می شوند؟! با توجه به آیاتی که درابتدای این مقاله مطرح شد قدرتی برای پیامبران برای تغییر و تبدیل سنن خدایی و دخالت در کون و آسمانها و زمین، داشتن قدرتی فراانسانی وجود خارجی ندارد آنها ناآگاه از علوم جز به جز این جهان هستند و آگاهیی نسبت به غیب نداشته و قدرتی بیشتر از بشر ندارند چون تنها ویژگی انسانی برای آنها تعیین شده است. آنها قدرتی در تغییر آیات خدایی و وحی و آوردن چیزی از وجود خود نداشته اند و قبل از ارتباط با وحی ، انسانهایی گمراه، نادان بوده اند.(شوری 52) در نتیجه این که آنها توانایی و ماینجیی بین خدا و انسان برای دخالت در امور دنیایی باشند وجود خارجی ندارد. اما ببینیم که آیا آنها توانایی میانجی در آخرت برای بخشش گناه یا حتی در این دنیا برای آنها وجود خارجی دارد یا نه؟!

اولین انتقادی که به این موضوع مطرح است پیامبری که آگاه به غیب نیست در قیامت چگونه می خواهد شفاعت و میانجی باشد(109 مائده) پیامبری که حتی دچار اشتباه می شود نسبت به فرزند خود، می خواهد میانجیگری کند البته خدا این میانجی را نمی پذیرد و این قدرت را از او می گیرد(داستان حضرت نوح) چگونه می توان اعتقادی به میانجی داشت. پیامبری که اعترف می کرده خزائن خدا نزد او نیست و از غیب نمی داند و تنها خود را پیرو وحی خدایی می دانسته و چیزی از ذات خود نمی داند که توانایی به آن بدهد چگونه می تواند منجی شود(50 انعام) پیامبری که باید به فرمان پروردگارش بوده و توانیی فراتر از آن نداشته است(15 انعام،13زمر)

 

اعتقاد به میانجی و شفاع این نوع نگرش را ایجاد می کند که چگونه بهشت و جهنم از دست خدا خارج شده و بدست چند انسان ناقص که از احاطه کامل علمی و جهانی خارج هستند افتاده است؟! چگونه فردی با ویژگی های انسانی می تواند خدایی کند؟! مثل خدا باشد؟! اصلا نقش خدا در این بین کجاست؟ آیا ظلم نیست کسی مورد لطف قرار گیرد به خاطر پارتی بازی و دیگری هرچند... اینگونه نگردد؟ اگر با یک شفاعت و دست به دامان فردی به آن همه نعمت انسان می رسد دیگر این همه تحمل و زحمت برای چیست؟ اصلا این قرآن به این حجمش به چه دردی می خورد چند صحفه در مورد این شفاعت نازل می شد کار تمام میشد و به نیاز اساسی انسان پاسخ داده می شد؟

 

زیرپوشش شفیع هرکس هر فساد و ظلمی می کند بعد او پارتی بازی می کند وگناه او بخشیده می شود باید پرسید امتحان و خدا اینجا چه کاره هستند اصلا مگر خدا مستقیما نمی تواند ببخشد که نیازی به این افراد باشد؟!

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت