.....ادامه
در مقاله قبل دیدیم که خدا به عنوان فرستنده قرآن برای اینکه بینش درست در انسان ایجاد کند و موجبات رشد و تکامل او ایجاد شود باید بتواند با تک تک اعضای جامعه خود ارتباط برقرار کرده و نمی تواندارتباط خود را محدود به افراد خاصی کند چون اصلا قرار نیست که این پیام برای عده ای خاص باشد. در هیچ جای قرآن نگفته این قرآن متعلق به افراد خاصی است و در هیچ جایی از قرآن نیامده که برای درک و فهم قرآن باید از دیدگاه و نگرش دیگران فهم درست برای خود ایجاد کرد . اصلا مخاطب قرآن تنها افراد خاصی نیست که بخواهیم از دریچه و دیدگاه آنها قرآن فهمیده شود. قرآن مخاطبین خود را تمامی قشرهای انسانی می داند. بعدا بهتر این مسئله را مورد بررسی قرار می دهیم.
اما چرا تنها زبان عرب مورد انتخاب قرار می دهد. ببینیم این زبان باید چه قابلیتهایی داشته باشد:
1- زبان قرآن باید دارای واژه هایی باشد که برای فهم و ارتباط با مخاطب خود از حداکثر واژه ها استفاده کند و برای هر نوع فهمی ، واژه ای مخصوص به خود داشته باشد حتی برای واژه هایی که از لحاظ منظور به هم نزدیک هستند. در کل باید با زبانی باشد که نخواهیم برای ارتباط با آن ، با مراجعه به آیات فهم و معنی واژه را داشته باشیم بلکه باید واژه متکی به خودش باشد وگرنه هر فردی بر اساس سلیقه و پیش زمینه های فکری خود سعی خواهد کرد جملات را سلیقه ای معنی و فهم کند.
2- چون مخاطب او تمامی اقشار است باید با زبانی آسان و روشن و راحت سخن بگوید و براحتی با مخاطبین خود ارتباط برقرار کند.
3- زبانی باشد که گذشت زمان باعث نشود که تاثیر منفی بر واژه هایش گذاشته و اصل پیامش درک نشود. اگر این تاثیر منفی دیده شود باعث می گردد باز افراد براساس تجربیات شخصی و سلیقه ای و پیش زمینه های ذهنی خود روبروی پیام قرار گیرند که امکان دارد ارتباط کامل برقرار نشده و اصل پیام دریافت نشود.
عرب: 90و97و98و99و101و120توبه، 2یوسف، 37رعد، 103نحل، 113طه، 195 شعراء، 20 احزاب، 28زمر، 3و44 فصلت، 7شوری، 3زخرف، 12 احقاف، 11و16فتح، 14 حجرات، 37واقعه.
با اولین واژه ای که برخورد می کنیم قرآن به زبان عربی است. واژه "عرب" به معنی روشن و واضح است . این واژه در جایی کاربرد دارد که برای ارتباط پیام بتوان براحتی با آن ارتباط برقرار کرد. البته واژه "اعراب" جمع واژه "عرب" نیست بلکه "عروبه" جمه این واژه است برای همین آیاتی که در قرآن از واژه "اعراب" استفاده کرده است(90و97و98و99و101و120 توبه، 20 احزاب، 11و16 فتح، 14 حجرات) به معنی کسانی است که زبانشان عربی بوده و در واقعیت به زبان عربی تسلط کامل داشتند و در آیه احزاب همان طور که نشان می دهد بادیه نشینان اطراف شهرها بوده اند. اما چرا در قرآن می گوید که خدا قرآن به زبان عربی است؟ آیا انسانهایی که با قرآن برخور دارند آیا این موضوع را نمی دانند؟ آیا مسئله ای به این آشکاری ، ضرروتی برای بیان در قرآن هست؟ در واقعیت منظور خدا خود زبان عربی بودن قرآن نیست بلکه منظور خدا قرآن عربی است یعنی قرآن روشن و واضح است همان طور که این واژه این معنی را می رساند و اگر می خواست بگوید زبان، در عربی از واژه "لغت" استفاده می شود . اما در قرآن با واژه دیگر به نام "لسان" برمی خوریم.
لسان:78 آل عمران، 46 نساء، 78 مائده، 4 ابراهیم، 62و103و116نحل، 50و97 مریم، 27طه، 15و24نور، 13و84و195 شعراء، 34قصص، 22روم، 19 احزاب، 58 دخان، 12 احقاف، 11 فتح، 2 ممتحنه، 16 قیامه، 9 بلد.
واژه "لسان" به معنی خود زبان که در دهان قرار دارد نیست. بلکه به معنی ادبیات و دستورات و روش کاربردی است که برای ادای واژه ها در یک زبان کاربرد دارد و برای پیام رسانی از آن استفاده می شود.در سه جا از "لسان عربی" استفاده کرده است(103 نحل، 195شعراء، 12 احقاف) در این سه جا به معنی پیام رسانی و ادای پیام با ادبیات و واژه هایی است که روشن و واضح است. پیام رسانیی که مشکلی در خود نمی بیند و اینجاست که تا اینجا خدا مشخص می کند که زبان قرآن آنقدر به حد تکامل خود رسیده که می تواند براحتی با مخاطبین خود ارتباط برقرار کند که واضح و روشن است و گنگ نیست که نیاز به توضیح ، یا خروج از گنگی داشته باشد یا اینکه نتواند با مخاطبین خود ارتباط برقرار کند.
برای همین خدا در آیه 44 فصلت می گوید : چنانچه قرآن به زبان اعجمی(غیرعربی) بود و از آن روشن و واضحیت برخوردار نبود حتما از سوی کافرین این موضوع عنوان می شد که چرا آیات آن تفصیل و توضیح داده نمی شود؟ بعد خدا می پرسد؟ آیا اعجمی(غیرعربی) و عربی؟ اینجا سئوال خدا از انسان است که اعجمی و عربی آیا قابل مقایسه هستند با توجه به اینکه عربی واضح و روشن است و نیازی به تفصیل آن وجود ندارد تا کسی بیاید توضیح بدهد وبراحتی با مخاطب خود ارتباط برقرار می کند و غیرعربی(غیر روشن) بودن چنین ظرفیتی ندارد. با تعجب سئوال خود را از انسان مطرح می کند که از خود انسان می پرسد که آیا سئوالتان تعجب انگیز نیست(خودتان تعجب نمی کنید) که آیا اعجمی می خواهید ، در حالیکه این قرآن عربی است.
اما سئوالی که ایجاد می شود . نسبت به دیگر انسانهای روی کره زمین که با ادبیات عربی آشنایی ندارند ؟ بیان چگونه است؟ آیا نخواهند گفت این قرآن به زبان ما نیست ما نیاز به توضیح و تفصیل داریم؟ آیا همان طور که آیه 4 سوره ابراهیم خدا می گوید هر رسولی به لسان قومش آمده است؟ پس این زبان برای اقوام دیگر چگونه کاربرد دارد؟ آیا اینجا قرآن تنها برای قوم عرب است و برای دیگر انسانها کاربرد ندارد چون به لسان آنها نیست؟ البته اینجا نگفته اگر رسولی برای قومی بیاید و با لسان آنها باشد این پیام نمی تواند برای دیگران باشد با توجه به اینکه آیات قرآن می گوید از لحاظ اصل و اساس تمامی کتابها و یپامهایی که از سوی رسولان آمده مثل هم اندیشه و بینش داده اند. اما هر رسولی محدوده اختیار و وظیفه و کار خود را به قوم خود منحصر می کرده است. در نتیجه نیاز داشته با لسان آنها صحبت کند و یپام برساند. در واقعیت اینجا "لسان" همان نوع ارتباط و پیام رسانی است که بین فرستنده و گیرنده پیام از لحاظ رمزها و پیامها و دریافت و فهم واژه ها یک معنی را می رساند و برای مخاطب قابل فهم ، در اندازه فهم و دریافت و بینش و رشد فکری و درک اوست. تا اینجا خدا می گوید برای درک ، اندازه فهم او پیام می فرستد و طوری پیام می فرستد که فرد بتواند براحتی رمزبرداری کند و ناتوانیی در او در این مسئله به وجود نیاید.
شاید نسبت به دیگر پیامبران تنها برای قومش پیام رسانی انجام می داده است اما دیدیم که آیات قرآن ، آن را به عنوان ذکر للعالمین می داند در نتیجه این تنها برای رسولان گذشته مطرح بوده است. این چیز طبیعی است چون هر رسول در ابتدا با قوم خود در ارتباط است با "لسان" قومش صحبت کند و ارتباط برقرار کند . اما بعدا بررسی می کیم پس تکلیف دیگر انسانها چگونه است؟ اما خدا ویژگی دیگر برای قرآن قائل می شود که به ما در این ارتباط بیشتر کمک می کند؟
یسر: 185و196و219و280 بقره، 30و169 نساء، 90و91 مائده، 65 یوسف، 28 اسراء، 88 کهف، 97 مریم، 26طه، 70 حج، 46 فرقان، 19 عنکبوت، 14و19و30 احزاب، 11 فاطر، 58 دخان، 44ق، 3 ذاریات، 17و22و32و40 قمر، 22 حدید، 7 تغابن، 4و7 طلاق، 20 مزمل، 10 مدثر، 20 عبس، 8 انشقاق، 8 اعلی،7 و10 لیل، 5و6 شرح.
واژه "یسر" به معنی راحتی و بدون زحمت و در واقعیت به معنی آسانی است. در سه سوره خدا قرآنش را با این واژه همراه کرده است.(دخان، قمر، مزمل)
در سوره دخان می گوید این قرآن را را به لسانی آسان کرده تا افراد متذکر شوند. اینجاست که می گوید در ارتباط برقرار کردن ، پیام رسانی و کاربرد کلمات و واژه و ادبیات و نگارش و گرامر خود طوری برخورد می کند که آسان و راحت باشد تا ذکر برای دیگران باشد. ذکری که قرار است برای همه انسانها باشد. اگر اینجا سقیل گویی در بیان داشت یا نوع بیانش تنها مخاطبین خاص بود دیگر در توانایی و رساندن پیام خود ناکام می ماند. مهمترین سوره که آیات تکراری خود در این مورد بیشتر کرده است سوره قمر است در این سوره در چهار آیه این نوع بیان خود را تکرار کرده است و می گوید که قرآن خود را آنقدر آسان کرده است تا برای افراد ذکری از حقایق باشد (واژه "مدکر" اسم فاعل ذکر است) چیزی که مسلم است آسانی در ذکر از قرآن منظور است و خدا قرآنش را به عنوان ذکر معرفی می کند یعنی قرآن آسان و راحت است هر مخاطبی می تواند براحتی با آن ارتباط برقرار کرده و پیام را بفهمد . در نتیجه نیازی به توضیح و گذشتن از ذهن و فهم دیگران ندارد. با ادبیات و بیانی قابل درک برای همه سخن گفته و از کاربرد ادبیات تخصصی دوری کرده است و در حد فهم تمامی انسانها سخن گفته است. قرآن برای فهم آسان، و نیازی به چیز دیگری ندارد تا کانال دیگری به او کمک کند تا درک کامل حاصل شود. قابل ذکر است این آسانی را در صورتی خاص استثنا نکرده است و تمامی قسمتهای قرآنی را در بر می گیرد.
از آنجائیکه در آرشیو مطالب قسمت نگاهی نو به قرآن به چهل پست رسیده است . آرشیو دومی در این ارتباط ساخته می شود که در آینده باید بدان قسمت مراجعه گردد.
ادامه دارد......
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
قبل از مطالعه این سری از مقالات، شما نیازمند این هستید که دو مقاله "اهمیت و ایجاد ارتباط سالم" را مطالعه کرده باشید.
ببینیم بعد از فهمی که از این مقالات برای ما حاصل می شود . پیام خدا باید چه ظرفیت هایی داشته باشد.
1- جهانی بودن
ذکر: 40 و 47 و 63و 114و122و152و198و200و203و221و231و235و239و269و282 بقره ، 7و36و41و58و103و135و191آل عمران، 103و142نساء، 4و7و11و13و14و20و91و110مائده، 44و68و69و70و80و90و118و119و121و126و138و152انعام، 2و3و26و57و63و69و74و86و130و165و171و201و205 اعراف، 2و26و45و57 انفال، 126توبه، 3و71یونس، 24و30و114و120هود، 42و45و85و104 یوسف، 19و28رعد، 5و6و25و52 ابراهیم، 6و9حجر، 13و17و43و44و90 حل، 41و46 اسرا، 24و28و57و63و70و83و101 کهف، 2و16و41و51و54و56و67 مریم،3و14و34و42و44و99و113و124طه، 2و7و10و24و26و42و48و50و60و84و105 انبیا، 28و34و35و36و40حج، 71و85و110مومنون، 1و27و36و37نور، 18و29و50و62و73فرقان، 5و209و227شعرا، 62 نمل، 43و46و51قصص، 45و51 عنکبوت، 4و15و22 سجده، 9و21و34و35و41 احزاب، 3و37 فاطر، 11و19و69 یس، 3و13و155و168 صافات، 1و8و17و29و32و41و43و45و46و48و49و87 ص، 9و21و22و23و27و45 زمر، 13و44و54و58 غافر، 41 فصلت، 5و13و36و44 زخرف، 13و58 دخان، 23 جاثیه، 21 احقاف، 18و20 محمد، 8و37و45 ق، 49و55 ذاریات، 29 طور، 29 نجم، 15و17و22و25و32و40و51 قمر، 62و73 واقعه، 16حدید، 19 مجادله، 9و10 جمعه، 9 منافقون، 10 طلاق، 51و52 قلم، 12و42و48 حاقه، 17 جن، 8و19 مزمل، 31و49و54و55و56 مدثر ، 1و25و29 انسان، 5 مرسلات، 35و43 نازعات، 4و11و12 عبس، 27 تکویر، 9و10و15 اعلی، 21 غاشیه، 23 فجر، 4 شرح.
عالم: 2فاتحه، 47و122و131و251 بقره، 33و42و96و97و108 آل عمران، 20و28و115 مائده، 45و71و86و90و162 انعام، 54و61و67و80و104و121و140 اعراف، 10و37 یونس، 104 یوسف،70 حجر، 71و91و107 انبیا، 1 فرقان، 16 و 23 و 47و77و98و109و127و145و164و165و180و192 شعرا، 8و44 نمل، 30قصص، 6و10و15و28 عنکبوت، 22 روم، 2 سجده، 79و87و182 صافات، 87ص، 75زمر، 64و65و66 غافر، 9 فصلت، 46زخرف، 32 دخان، 16 و 36 جاثیه، 80 واقعه، 16 حشر، 52 قلم، 43 حاقه، 26جن، 27 و 29 تکویر، 6 مطففین.
واژه "ذکر" در قرآن به معنای بیان کردن فعلی که در معرض دید قرار دارد. بیان فعل و ذکر موردی که در گذشته یا اطراف شخص وجود دارد. یعنی حقیقت و موردی که رخ داده یا در حال رخ دادن است را مورد توجه قرار دادن ، عدم نادیده گرفتن آن موضوع. با ذکر، تکرار، یادآوری آن را مورد توجه قرار دادن.(تا حدودی به واژه ذکر در فارسی نزدیک است) مقابل واژه ذکر "نسی" به معنی نادیده گرفتن و به فراموشی سپردن است. خدا قرآن را به عنوان ذکر معرفی می کند(6و9 حجر)(44نحل)(41 اسرا)(10 و50 انبیا)(1و8ص)
کلیه آیاتی که واژه "عالم" با خود دارد قید شد البته به غیر از آیاتیکه در مورد عالم بودن نسبت به جهان غیب و شهاده است. برعکس تصور رایج عالم در قرآن به معنی جهانیان نیست. این امر زمانی به چشم می خورد که در آیه 36 سوره جاثیه خداوند ابتدا خود را رب سماوات سپس رب زمین و نهایت رب عالمین بیان می کند و اگر اینجا عالم به معنی جهانیان بود دیگر آن را از رب سماوات و زمین بودن جدا نمی کرد. در بیشتر آیات عالم با ال معرفه ذکر شده است و این نشان از این دارد که عالم خاصی را در نظر دارد و در بیشتر آیات مخاطبش در مورد عالمین همان انسانها (و موجودات دیگر با ویژگی های نزدیک به او)می باشند. در نتیجه این واژه منظورش کل و تک تک اعضای جهان نیست بلکه خطابش کل انسانهاست . چون این کل انسانها هستند که نیاز به مربی دارند چون در بیشتر آیات این واژه خود را هماهنگ با واژه رب کرده است. به نظر می آید نزدیک بودن این واژه به علم، منظور از عالمین همان کسانی هستند که ویژگی دانایی و آگاهی در نهاد آنها وجود دارد.
خداوند خود را به عنوان مربی و تربیت کننده بشر معرفی می کند. همچنین پیام خود را (قرآن)به عنوان پیام جهانی معرفی می کند. این امر براحتی در آیات 90 انعام، 104 یوسف، 87 ص، 52 قلم، 27 تکویر، 1 فرقان دیده می شود بیان از ذکرللعالمین دارد یعنی پیامی است که تنها برای انسانهای خاص نیست. مخاطب او یک انسان یا گروه یا قوم خاصی نیست برای همین برای پیام رسانی خود باید حتما برای رساندن کامل آن، این موضوع را ملحوض دارد تا در رساندن ، بتواند با تک تک اعضای جامعه ارتباط برقرار کند.
2- ویژگی های زبان قرآن
این بخش مهمترین قسمت می باشد حتما مطالعه گردد
حال که فهمیدیم قرآن برای تمامی جهانیان، تمامی انسانهاست و می خواهد با تمامی اعضای جامعه ،با فرهنگهای گوناگون ارتباط برقرار کند و در واقع نوع زندگی و تعریفی از زندگی و جهان و خودش به او ارائه دهد باید دارای ویژگی هایی باشد:
اینجا خدا به عنوان فرستنده پیام، انسان به عنوان گیرنده پیام، رسل و نبی و وحی به عنوان کانال ارتباطی ، قرآن به عنوان پیام، زبان عربی به عنوان رمزگزاری است که ، رمز خوان بوسیله کل انسانها با هر نوع فرهنگ و زبان دیگر صورت می پذیرد. بازخورد پیام: فلاح و رستگاری و موفقیت ، رشد و کمال، دستیابی به حقوق هاست.
البته دنیای انسانی با دنیای خدایی تفاوتهایی دارد مثلا قبلا گفتیم فرستنده پیام برای اینکه بفهمد ، گیرنده ، پیامش را کامل دریافت کرده است باید یک ارتباط دو طرفه کامل برقرار کند تا بدین موضوع پی ببرد یا بازخوردها را بررسی کند اما ما می بینیم خدا خود را بعنوان دانا و آگاه کامل به مسائل معرفی می کند و انسان را به عنوان مخلوق خود که تسلط کامل، نه تنها به او بلکه به کل جهان هستی دارد ، پس این نیازمندی که در دنیای انسانی احساس می شود در دنیای فرستندگی خدا مطرح نیست اما مسائلی که در دنیای انسانی قبلا مطرح شد نسبت به انسان مطرح است. حال که خدا به تمامی مسائل انسان آگاه است باید در فرستادن پیام و رمزگذاریی که استفاده می کند به نحوی در انتقال پیام خود انتقال صورت دهد ، زمانیکه انسان به رمزبرداری آن دست می زند همان هدف و بازخوردی که از آن انتظار می رود را برآورده کند و دچار موانع ارتباطی و پارازیتها و اختلال در فهم و پیام رسانی نباشد. انسان به عنوان گیرنده پیام باید به مفهوم پیام واقف و بتواند با کمک دانش، تجربه و توانایی های خود پیام فرستنده را بدون کم و زیاد درک کند در نتیجه اینجا فرستنده(خدا) باید حتما از رمزهایی استفاده کند که برای گیرنده، قابل فهم است و می تواند با پیام ارتباط برقرار کند. اما نکته ای مهمتر: این پیام که فرستاده می شود نباید مخدوش گردد و عوامل اطراف ، حتی خود انسانی باعث شود که پیام درست نرسد یعنی عواملی مثل عواطف انسانی ، زبان دیگر، فراتر از درک و نوع مخاطب و .... موجب نگردد منظور و اصل پیام که از سوی فرستنده(خدا) بوده، در انتقالش به گیرنده(انسان) دچار اختلال گردد.
پس اولین سئوال این است که با وجود فرهنگها، زبانهای گوناگون چرا خدا تنها زبان عرب را انتخاب می کند آنهم زبانی که احساس می شود با دور افتادن از زمان دیروز خود، امکان کم و زیاد شدن و تحت تاثیر قرار گرفتن از اطراف خود را دارد. با توجه به مقدماتی که گفتیم به نظر می آید ،این زبان باید از ظرفیتهای کامل برخوردار باشد تا نیازهای انسانی را برآورده کند.
بیایید بهتر به مسئله نگاه کنیم که خود زبان قرآن که به ادبیات عرب است و نوع بیان قرآنی، باید چه ظرفیتهایی در خود داشته باشد تا در برقراری ارتباط خود، کامل و درست حرکت کرده باشد:
1- برای عدم مخدوش شدن در رساندن پیام ، باید بتواند با تک تک اعضای جامعه ارتباط برقرار کرده و شرایط یکسانی از درک و فهم ایجاد کند تا حداکثر شرایط تبادل اطلاعات و فهم ایجاد کرده باشد.
2- اطلاعات شخصی، زمینه های قبلی ذهنی، گرایشات، احساسات قبلی انسان موجب نگردد که در فهم مفاهیم و ارتباط اثر منفی گذاشته و درکل، به میزان تاثیر این اثرات منفی ، شکست در رساندن پیام بیانجامد. گذشتن از صافی های مفاهیم اثر تخریب ، تحریف خود را نشان ندهد.
3- پیام به زبان تخصصی نباشد که قابلیت درک و اثرمنفی خود را در جامعه نشان دهد در واقعیت با بیانی صحبت کند که با حداکثر طیف جامعه ارتباط لازم برقرار شود و به کلیه اعضای جامعه پیام خود را برساند.
4- برای فهم و ارتباط ، نیاز به فیلترها یا گذشتن از صافی های ذهنی ، مطالعاتی یا تخصصی دیگران نداشته باشد. چون این روش ارتباط با یک پیام، موجب می شود که فرد از زاویه دید و فیلتری فردی دیگر، با پیام ارتباط برقرار کند درنتیجه امکان دارد پیام، کامل و درست به او نرسد یا خود فرد واسطه اثرات مخرب خود را در حین رساندن صورت دهد. اصلا این نشان از عدم توانایی فرستنده است که نمی تواند در رساندن پیام، متوسل به دیگران نشود و خود نمی تواند مستقیم پیام رسانی کند.
5- زبان پیام از لحاظ تکاملی باید در حدی باشد، این مورد ، مورد نظر خود قرار دهد که حتی کلمات و واژه های یکسان می تواند برای افراد مختلف معانی متفاوتی داشته باشند. زیرا هر فرد ،در اخذ پیام، کشف معانی رمزها و تفسیر آنها، با مجموع توانایی ها، دانش و تجارب و احساسات و دیگر ویژگی های شخصی و شخصیتی، گرایش ها، تلقی ها و انگیزه های خود به سراغ پیام و ارتباط می رود . با توجه به اینکه هر فرد ناآگاهانه تمایلات، نیازها، نظرات و .... خود را در جریان ارتباط دخالت می دهد بنابراین، خود فرد می تواند به عنوان یکی از موانع ارتباطی در تخریب پیام نقش مهمی داشته باشد. مواردی چون خشم، اضطراب، ناامیدی، پیش داوری های ناآگاهانه، عواطف انسانی به عنوان عوامل اختلال روانی موجب می شود پیام به شکلی مؤثر دریافت نشود. در نتیجه این اثر منفی باید در پیام رسانی از بین برود.
در نظر گرفتن این موضوع که کلمات و واژه ها، معانی واحدی برای همه ندارند و آنها رمزهایی هستند که مفاهیم را در نظر افراد تداعی می کنند. به همین جهت برای برقراری ارتباط موفق، طرفین، ابتدا در معانی رمزها باید توافق داشته باشند. به بیانی واضح تر باید با افراد با زبان آنها گفتگو کرد و سخن گفت و از واژه ها و کلماتی استفاده شود که برای آنان هم، گویای همان معانی و مفاهیم اصلی فرستنده پیام باشد.
در ادامه مقالات بعدی واضح تر در این مورد سخن می گوییم که چگونه خدا در قرآنش این موارد را ملحوظ می دارد
ادامه دارد......
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
مدتی است در کشور ما تفکرها و موسساتی به نام مسیر موفقیت به راه افتاده است که متاسفانه برای ایجاد آرامش، مخلوطی از بینش شرق دور به همراه روانشناسی و ادیان، به خورد و ذهن جامعه ما می دهند که نه تنها آرامشی ایجاد نخواهد کرد بلکه دست به خود فریبی می زند که هوشیارانه باید برخورد کرد شاید بتوان گفت حرکت آنها حالتی از عرفان جدید دارد.
سه نوع از آموزش هایی که جزء رکنهای اصلی فعالیت آنهاست شامل 1- هر تجسمی که انسان در ذهن خود پرورش دهد می تواند در خلاقیت و آفرینش آن کوشا باشد 2- فرد باید دیدگاه مثبت گرا نسبت به پیرامون خود داشته و به نکات منفی فکر نکند سپس آنقدر تفکر مثبت گرایی را بارور کند که خود به خود منفی های زندگی انسان از بین برود 3- با پیش زمنیه دو فکر قبلی هر انسانی ،اگر بخواهد حتما به خواسته های خود می رسد تا زمانیکه فکر منفی در ذهن خود راه ندهد.
با نوع بینشی که ما از غیب دادیم این دیدگاهها خلاف آن، در واقع ایده آلی و خیالی بیشتر نیست. اینکه انسان هرچه در ذهن دارد می تواند آن را خلق کند ایده آلی و خیالی است بارها انسان ثابت کرده که آنچه در ذهن داشته در راه ایجاد آن ناکام مانده، حتی مسیر آن در زندگی خود متوقف کرده و به نتیجه کامل رسیده که چنین توانایی ندارد، البته این به معنای این نیست که انسان را از خلاقیت و تفکر و تحقیق در جهان خود ناتوان یا او را متوقف کنیم. همان طور که مردم زمانی این فکر را نمی کردند که بتوانند پرواز کنند چه برسد به اینکه دسترسی به کرات دیگر داشته باشند . اما اینکه ظنیات و خیالات خود را با نام حتمی بیان کرد غیرقابل دسترس و خیالاتی بیش نیست یعنی هرچه انسان در ذهن دارد تنها احتمال دارد که به آن در آینده برسد.
دیدگاه دوم و سوم در مورد منفی گرایی و رسیدن به هرچه خواست انسان است نهایت فریب بزرگ در جهان معاصر است این نوع بینش ها برای کشورهای دیکتاتور خوب است و از آن استقبال می شود. انسانهایی که خیال می کنند با نادیده گرفتن بخشی از جهان، که در واقعیت مسائل بد و منفی است سپس با مانور و تمرکز روی مثبتها می توانند جهان را ایده آلی کنند تفکری خلاف سنن و قوانین دنیا عنوان می کنند. هیچ گاه منفی ها در جهان از بین نمی رود . انسانی که خیال می کند اگر برادر او کشته شود سپس چشمان خود را ببندد و به جای نقد بر ظالمین روزگار ، خود را به بی خیالی بزند سپس با ایجاد تفکر مثبت و تنها به خود پرداختن(اینجاست که براحتی مشخص می شود این همان تفکر عرفان و تصوف کهنه گذشته است - به خود پرداختن و نادیده گرفتن پیرامون خود در این این نوع نگاه به خوبی در معرض نمایش است) سپس بخواهند جهان را متحول کنند ایده آلی و خیالاتی بیش نیست اصلا هر فکر مثبت، هر خوبی، در کنار منفی و بدی معنی یپدا می کند تو نمی توانی بدی ها و زشتی ها را نبینی و خود را به بی خیالی بزنی؟! تو نمی توانی تا تعریف درستی از بدی و زشتی پیدا نکنی، به خوبی و مثبتها برسی و بخواهی آنها را در زندگی خود پیاده کنی؟! اصلا فراری از بدی ها و منفی ها وجود خارجی ندارد؟! این فکر از آنجا به وجود آمده که چون منفی ها و مشکلات مردم زیاد است و تفکر روی این موارد موجب عقده ها، کینه ها، افسردگی ،حتی واماندگی مردم را به وجود آورده است از مردم می خواهند تا خود را به بی خیالی بزنند تا به آرامش برسند و خیال کنند در جهان خوب زندگی می کنند تا آن نوع زندگی به مرور در زندگی آنها به وجود بیاید؟ این نوع تفکر مثل این است که درد و بیماری در جامعه وجود دارد سپس جامعه مسکنی می خورد تا درد را حس نکند یعنی درد و بیماری سر جای خود می ماند حتی امکان دارد هر روز دامنه خود را بیشتر کند، تنها فرد را بی حس می کند تا آن را حس نکند؟! این افراد مثل انسانهایی هستند که آنقدر به نور سفید فکر می کنند و چشمان خود را در نور سفید متمرکز می کنند زمانیکه چشم خود را روی یک نقطه سیاه می برند خیال می کنند آنجا هم سفید است در حالیکه در واقعیت سیاه رنگ است؟! تو نمی توانی درک درستی از مشکلات نداشته باشی و به نقد و بررسی آنها نروی ، سپس بتوانی ،در راه تحول و از بین بردن آن کوشا باشی؟! زمانی یک بیماری درمان می شود که آن را واقعا درمان کرد نه با خوردن مسکن ،خیال کرد درمان ایجاد شده است و دیگر هیچ کاری انجام نداد؟!
تفکر سومی موجب می شود که افراد برای رسیدن به خواستهای خود ایده آلی تر فکر کنند، به نوعی برای خود اعتماد به نفس کاذب درست کنند اعتماد به نفس دروغی به این معناست که فرد خیال کند برخلاف استعداد و تواناییش حتما می تواند به تمامی خواسته های خارج از توانایی خود برسد. انسان هرچیزی را بخواهد در دنیا بدان برسد؟! آنهم حتمی؟! تا زمانیکه فکر منفی به فکر خود راه ندهد؟ مگر قوانین و سنن این دنیا الکی است که به خواست و هوی یک انسان باشد و روی آن خود را تمرکز دهد؟ قبلا مثالهایی زدیم که چگونه است که یک انسان هم مثل انیشتین نشده است آیا انسانها چنین خواستی نداشته اند؟ یا نه در توانایی هرکسی نیست؟ یا اگر همه مردم جامعه ما بخواهند پزشک شوند و بیشتر شرکت کنندگان رشته تجربی چنین درخواستی دارند سپس در کنکور شرکت کنند آیا اگر همه مثبت نگر باشند همه در این رشته قبول می شوند؟! در حالیکه چنین توانایی برای همه نیست؟ حتی اگر همه مثبت فکر کنند که حتما قبول می شوند اصلا چنین ظرفیتی دانشگاههای ما ندارد.
این نوع بینش ها موجب می شود زمانیکه فرد در زندگی خود آرامش یا عدم رسیدن به خواسته هایش عنوان می شود؟ می گویند: چون تو نتوانسته ای که مثبت گرا باشی و به نکات منفی و نه فکر کرده ای ؟پس نتوانسته ای به آنچه می خواهی برسی؟ این افراد دو موضوع را مخلوط و قاطی کرده اند؟ اینکه هر انسانی به اعتماد به نفس و امید نیاز دارد تا تلاش کند و به اهداف خود برسد درست است برای همین این نوع موسسات برای بعضی ها چون اعتماد به نفس ندارند مفید واقع می شود؟! اما درکل تفکری مخرب است؟ چرا که فردیکه ناکام می ماند به جای اینکه بدنبال اطراف خود و مشکلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی باشد تمامی مسائل را به پای روانشناسی و خودش قربانی می کند. تنها خود مقصر است آنهم به این دلیل که اجازه فکر منفی به خورد ذهن خود داده است یعنی تنها یک عامل فردی . تفکر منفی، نه گفتن به خود. زمانیکه او معلم موفقی می تواند باشد نمی تواند در یک جامعه ای که حقوق او پایمال می شود ذهن خود را به سمت پولداری ببرد و بگوید حتما بدان می رسد او هیچگاه نخواهد رسید اگر اینگونه تفکرها درست بود همه انسانها پولدار بودند او باید خود به فکر بنشیند و حقوقش را از جامعه مطالبه کند؟! اینجاست که خود او مقصر است که تن به وضعیت موجود داده است نه اینکه چون منفی فکر کرده است؟ یعنی تقصیر فردی زمانی درست است که شناخت درستی نداشته و در حد توانایی خود تلاش برای مطالبه حقوق خود نکرده است نه اینکه منفی فکر کرده است؟ زندگی آرمانی با نادیده گرفتن مشکلات یا بدی ها و خود را به بی خیالی زدن و در رویا فکر کردن بدست نمی آید؟!
البته این را هم بگویم در مورد تجسم خلاق ، این افراد بیشتر مانور روی رسیدن به مسائل مادی می دهند؟! یعنی چیزی که در زندگی فرد وجود ندارد با تجسم کردن در ذهن و توانایی برای رسیدن بدان ، آن را در زندگی حتمی می کنند؟! این برخلاف تعریفی است که حتی ما در ابتدا بدان پرداختیم . من هر دو نوع تعریف آوردم که کسی اگر هم آن تعریف مد نظر دارد جهان پیرامون خود را بهتر نگاه کند؟!
برای رسیدن به آرامش انسان نیاز دارد کلیه حقوق او مد نظر قرار گیرد . سپس او آزادانه بتواند دست به انتخاب بزند اما نوع انتخاب او هم باید درست باشد تا بتواند خود را در مسیر درست قرار دهد. فردی که استعداد پزشکی ندارد ، در آرزوی پزشک شدن در جامعه ای است ، چون از لحاظ ارزش دهی در جامعه ای طغیانی است ، سپس ارزش گذاری و احترام اجتماعی یا در آمد بیشتر به یک شغل خاص می دهد نمی تواندبرای خود و جامعه آرامش ایجاد کند؟ این مسائل به این نیست که آنها بتوانند به مردم بگویند برو تو به پزشکی فکر کن بعد به آن می رسی؟ چگونه این نوع بینش ها ی ناقص و نامفهوم و غلط می تواند به انسانها آرامش بدهد؟! چگونه زمانیکه باید برای رسیدن به آرامش و جامعه آرمانی نیاز به درست کردن نوع بینش و فرهنگ مردم، داشتن ساختاری سیاسی – اقتصادی- اجتماعی – مدیریتی درست ، داشتن تعریفی درست از این مقولات است آن را در مقوله های فردی صرف پنداشت؟! می گویند پس چگونه است بسیاری از انسانها از این موسسات استفاده کردند و رشد پیدا کردند؟ پاسخ ما این است این افراد شرایط مطلوب برای رشد خود ،در اطراف خود داشته اند اما متاسفانه تلاش ،حرکت و اعتماد به نفس مطلوب نداشته اند پس ایجاد حرکت در آنها برای آنها رشد آورده است؟! اما پاسخ برای بقیه افراد چگونه است؟!
غیب یعنی اینکه آنقدر انسان تسلط به علوم جهان و شناخت از آن داشته باشد که بگوید حتما اتفاقی در آینده قابل دستیابی است و می توان بدان رسید. یعنی از تک تک ذرات آن شناخت حاصل کند که این از توانایی او خارج است.
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
بعد از مقاله قرآن در مانی و بیان از عدم نحس بودن ایام، وشناخت این موضوع که نمی توان ذات ایام به عنوان بدیمن یا فال نیک بپنداریم و هیچ شیئ نمی تواند عاملی برای فال نیک و بد باشد. این نتیجه گیری حاصل خواهد شد که یک روز خاص را تحت عنوان تولد یا وفات کسی آن را بد یا خوب عنوان کنیم و ذات آن روز را به خوشی یا ناخوشی ترجمه کنیم، تفکری اشتباه ست. سپس هر سال برای همین موضوع ،جشن یا به عزا بنشینیم(در ارتباط با عزا قبلا در مقاله عزاداری گفتیم انسان مومن نمی تواند هر سال به عزا بنشیند)
حتی می آیند ایام وفات و تولد در تقویم ذکر می کنند کاری اشتباه است چیزی که جایش در تاریخ است و باید در همانجا بماند. چون اولین موردی که ایجاد می شود چرا باید تنها ذکر خاصی از تاریخ در تقویم باشد. دیگر چه دلیلی وجود دارد سپس بر اساس نوع زندگی آنها در گذشته ما موضعگیری داشته باشیم در حالیکه خداوند می گوید:
در آیات 134 و 141 بقره خداوند موضعگیری نسبت به عملکرد گذشتگان می گوید آنها امتهایی بودند که سر خود رفتند و نسبت به اعمال و رفتار آنها از شما پرسیده نمی شود همان طور که از اعمال شما از آنها پرسیده نمی شود؟ این بعد از موضگیری خدا نسبت به تفکراتی است که نسبت به گذشتگان عنوان می شود و بعد می گوید یعنی در جزئیات زندگی هیچکدام از این افراد شما حضور نداشته و اطلاع کافی ندارید که چگونه بوده است؟ اینجاست که عملا خداوند از پرداختن به جزئیات تاریخی نهی خود را اعمال می کند؟ برای همین مسلمانان عملا برخلاف این آیات قرآنی عمل کرده و در گذشته سیر می کنند فلانی چه طوربود؟ بیایید عزاداری برای فلانی کنیم؟ جشن فلانی را بگیریم؟ یکی امروز جشن را اعلام می کند دیگری روز دیگری؟ فلانی خوب بود و دگیری بد بوده و .... و هزاران عنوان و بررسی تاریخی دیگر. خدا تنها بر طبق آیه 82 سوره غافر سیر و مسافرت بر روی کره زمین و دیدن نشانه ها و عاقبت گذشتگان است ، که بر سر آنها چه آمده است؟ امکان دارد از لحاظ ابقای خود، یا نیرویی که به کار می برده اند قوی تر کار کرده اند اما عاقبت آنها به کجا کشیده شده است؟ جز نابودی؟ آن موارد مادی صرف که برای خود ساخته بودند آنها را غنی و پایدار نساخته است. اینجاست که خداوند مبارزه با آثار و نشانه ها و آثار باستانی خود را اعلام نمی کند. برخلاف کوته فکری بعضی از مسلمانان که در این مسیر اقدام می کنند. تنها در قسمتهایی جای تفکر را باز می دارد که نهایت کار آنها به کجا کشیده شده است؟ اما می گوید شما دقیق پی به زندگی و نوع بینش و رفتار آنها پی نخواهید برد و برای شما امکان پذیر نیست ، پس الکی عمر خود را به این بیهوده کاری ها تلف نکنید بلکه بدنبال اعمال خود باشید ،علاوه بر آن نوع بینش و رفتار دقیق آنها ربطی به شما ندارد و در عملکرد شما تاثیری ندارد شما به خودتان برسید؟ چرا بر سر مسائل گذشتگان سر دعوا و جنگ با هم دارید از زندگی آنها همان مقدار که برایتان موثر است درس بگیرید . تاریخ چیزی نیست که بینش درست برای شما بیاورد یا بتوان به آن تقدس داد؟! (آیات 133 تا 142 بقره حتما مورد توجه قرار گیرد)
حتی اعیاد در قرآن ذکری از آن نیست. جشنهایی که در این ایام می رود بعضی زمانها مخالف همان هدف اصلی وجود آن است یعنی عید فطر که باید با توجه به شناختی که از رمضان بدست می آید تمرینی از تفکر در نعمات خداوندی، تفکر در مسیر نیازمندان و ... باشد نمی توان باز همین مسیر گذشته دوباره در همان روز تکرار شود، یعنی برخوردی از اسراف و تبذیر داشته باشیم. اعیاد ، خود مسلمانان برای اینکه در عید فطر بازگشت به فطرتش که در رمضان برخلاف آن عمل می کردند و مقابل آن ایستاده و خود دار بوده اند و در تزکیه خود کوشیده اند و همین مرحله در قربان هم دیده می شود که حج و تفکر در آن مسیر است ساخته اند و جشن می گیرند.
اما یک روز خاص را در تقویم به نام روز زن یا روز محیط زیست و ... عنوان می کنند مخالف شناخت انسانی است زیرا انسانی که باید در تمامی ایام و روزها (یعنی در هر لحظه و ساعت زندگیش) در جهت تامین حقوق انسانی باشد و برخلاف آن عمل نکند خود را به یک روز خاص خلاصه کند بعد خیال کند به وظایف خود عمل کرده است برخلاف شناخت انسانی است . شوهری که هیچ گاه به فکر همسر خود نیست بعد فکر کند با خریدن هدیه ای ،و جشن گرفتن سالگرد ازدواج ،یعنی به حقوق خود عمل کرده است نهایت نادانی است ، از آن طرف ،زنی که خیال می کند همسرش در صورتی که این سالگرد را مورد توجه قرار دهد یعنی به حقوق او عمل کرده است و او را دوست داشته است نهایت نادانی است. مهر و محبت نباید تبدیل به روز خاص شود بلکه باید مدت دار و در هر لحظه زندگی انسانی دیده شود. این در جشن تولدها هم دیده می شود. بعد از این که ، افراد برای ابراز علاقه شان در چشم به هم چشمی ها و حجم مادیات، تلافی مادی و ... دچار دردسر و مشکلات می شوند و در بعضی موارد باعث عقده ها و ناراحتی ها شده، می آیند و می گویند نفس موضوع درست است و برای اینکه برای ابراز دوستی و علاقه است بهتر است در یک شاخه گل و ابراز علاقه باشد تا تفکر مادیات که نمی تواند با آن مورد معنوی درست خود را پیوند دهد جمع زده باشند در حالیکه اگر می آمدند و انسانیت را مد نظر داشتند دچار این مشکل نمی شدند که بعد از یکسال، فردی برود ابراز علاقه یا یک شاخه گل بدهد درحالیکه انسان هر روز خود نیازمند به عشق و علاقه و محبت است در حالیکه این جشنهای یکسالگی بیشتر در مادیات صرف دیده می شود. فرد از هر لحظه لحظه زندگیش به خاطر فرزندی که خدا داده تشکر خدا نمی کند به فرزندش محبت نمی ورزد تنها می خواهد همان روز که در یکسال خاص بوده، سالیانه جشن بگیرد. اگر نفس عشق و محبت و یک شاخه گل است چرا هر روز نیست؟ چرا تفکر زمان خاص به خورد انسانیت داده می شود؟!
شاید این موضوع عنوان شود که این روزها به عنوان توجه بیشتر یا تلنگری به جامعه باشد. ما نمی توانیم منتظر تلنگر یا توجه به یک موضوع در روز خاص باشیم . زمانیکه امکان دارد بسیاری از زمانها را هم از دست بدهیم . برخلاف تصور رایج این موضوعات باعث نشده که این روزها در انسانها تلنگر ایجاد کند چون نوع بینش درست می خواهد که ایجاد آنهم نیاز به پرورش درست است ، نمی توان در یک روز خاص اکتفا کرد این نوع رفتارها برای کوتاه مدت و همان زمان خاص خوب است اما در بلند مدت جوابگوی نیازها نخواهد بود.
در نتیجه در قرآن روز خاصی به عنوان بدیمن و نحس و بد معرفی نمی شود که باید به سوگ و ناراحتی نشست . در مقابلش روزی هم برای جشن مشخص نمی کند. بلکه تمامی روزها باید جشن بگیرد. روزی که او برخلاف خودش باشد روز نحس اوست و روزی که بروفق انسانی و خودش باشد روز خوشحالی اوست. انسان هرچه دوست دارد و براساس نیازش، می تواند جشن بگیرد اما نباید مسائلی که گفتیم مد نظر نگیرد و قداست بدان بدهد و روزها را در ذات خودش خوشحال کننده و بد بداند بلکه باید به عملکرد خودش ( نه عملکرد دیگران) در همان روز توجه داشته باشد.
شاید یکی بگوید پس چرا خداوند ماههای حرام را معین می کند یا روزهای خاصی برای حج و رمضان و موارد دیگر از این قبیل. در ابتدا باید این مورد توجه قرار گیرد تمامی دستورات خدایی می توانست روزهای دیگر هم باشد باز همان ایرادها گرفته میشد. یعنی ، به هر حال روز و ماه خاصی باید در نظر گرفته شود حال این ماه نشد ماه دیگر. مهمتر از همه آیه 97 سوره مائده هدف خود را به خوبی از تعیین ماههای حرام و ... مشخص می سازد که قوامیت و برپایی زندگی مردم است ، بیانی از خود ذات روزها برای رسیدن بدان نیست بلکه تعیین و مشخص کردن روزی برای رسیدن به هدفی خاص است ، این دو موضوع نباید با هم قاطی شود.
تمامی این مسائل به اینجا ختم نمی شود سالگرد اعمال گذشتگان در تقویمها دیده می شود و نسلهای جدید به خاطر کوته فکری نسلهای قدیمی خود چوب می خورند و این یعنی فریب جدید؟ هر کس باز گناه خودش را به دوش می کشد. یا جشنهایی می گیرند در حالیکه آن نوع زندگی که زمانی برایش جشن برپا شده ، امروز به چشم نمی خورد و این باز فریب بزرگ تر؟ چون فرد همیشه در گذشته سیر می کند و خیال می کند همیشه همان حرکت در زندگیش حضور دارد بدون ایکه تلاشی برای آن داشته باشد؟!
نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
بعضی از مسلمانان مدعی این نوع نگاه هستند که اگر انسان به بیماری های جسمی دچار شد قبل از هر عمل و کاری می تواند با قرائت قرآن برایش شفا و بهبودی پیدا کند و نیازی به درمانهای پزشکی ندارد.این نهایت فهم اشتباهی است که از قرآن صورت می گیرد. استناد این افراد به آیاتی است که واژه شفا را با خود دارد:
صدور اهل ایمان شفا پیدا کند به خاطر پیروزی بر دشمنان در میادین جنگ (14 توبه) در دنباله آیه محو غیظ در قلوب و دگرگونیشان.
پیام خدایی موعظه ای برای مردم و شفا صدور است و هدایت.... (57 یونس)
شفا در عسل زنبور عسل .... (69 نحل)
نزول قرآن برای شفاء است ..... (82 اسرا)
پیام ابراهیم به پدرش: خدا تنها انسان را از مریضی شفا می دهد (80 شعرا)
قرآن برای هدایت و شفاست....(44 فصلت)
صدر به معنای درون و پنهانی های انسانی است. در کلیه آیات چیزی که از واژه شفا بدست می آید به معنای بهبودی و درمان جسمی و روحی است چون واژه مرض برای هر نوع مریضی و بیماری کاربرد دارد. واژه شفا به معنای بهبودی حتمی است می بینیم خدا از واژه " دوا" استفاده نمی کند بلکه دوا که یک وسیله برای درمان در عالم انسانی مورد استفاده قرار می گیرد در بعضی موارد همیشه شفا و بهبودی حاصل نمی شود اما اینجا از شفا استفاده می کند یعنی حتما شفا حاصل می شود. اما برخلاف تصور رایج در آیات مشخص نکرده است که منظور از این نوع شفا ، چه نوع شفایی مد نظر قرار می گیرد به غیر از جاهایی که در کنار صدر قید شده است که یک عامل درونی و روانی انسان است. پس باید ببینیم زمانیکه شفا در قرآن عنوان می کند منظور از قرآن چیست؟ آیا قرآن برای پاسخگویی به تمامی سئوالات انسانی است؟ قرآن اینگونه نیست یعنی شما در قرآن تمامی علوم ریاضی، شیمی، فیزیک ، پزشکی و ..... یاد نمی گیرید و موجود نیست. بلکه قرآن یک برنامه زندگی، درست کردن نوع بینش ، تعریف هدف، نگاه درست به مقوله انسان- خدا- جهان و ... است پس قرآن درمان و شفا و بهبودی در این قسمتهاست . بله! می توان به نوعی به عنوان شفا جسمی دانست از آنجاییکه به انسان آموزش می دهد برای خود ارزش قائل باشد، خود را با دست خود نابود نکند، موارد اخلاقی و روحی خود را درست کند، می دانیم که عامل بسیاری از بیماری های جسمی همان بیماری روانی و درونی است که بر جسم افراد تاثیر منفی می گذارد ، همان طور که در مورد خواب گفتیم اگر فردی آرامش درونی برای خود ایجاد نکند امکان دارد در خواب هم به همان سمت حرکت کند که دچار خواب های پریشان شده و جسم او هم عرق کرده وانگار در همان صحنه ها حضور جسمی دارد . این موارد در کلیه زندگی انسانی به چشم می خورد و دیده می شود. کسیکه در زندگیش عامل اضطراب و استرس وجود دارد مطمئن باشید از بیماری های جسمی نمی تواند برای خود گریز بزند. متاسفانه عامل بیشتر این بیماری ها در نهاد ناآرام و روان انسان نهفته است البته به اینجا ختم نمی شود زمانیکه انسان در تخریب انسانی و طبیعت می کوشد همان تخریب به ضرر خودش و به خودش برمی گردد. چون این فرد مادیات برایش اصل است و جز خود به چیزی فکر نمی کند اما زمانیکه یک برنامه و بینش درست پیش روی خود داشته باشد عاملی در جهت شفا برای او حاصل خواهد شد.
تا اینجا به نظرم معنی درست واژه شفا در قرآن را متوجه شدیم اما متاسفانه افراد آنقدر قرآن را پایین می آورند که می گویند اگر کسی چشم زخم خورد می توان برای دور کردن آن، با قرائت قرآن از آن سود جست. درحالیکه گفتیم اصلا چشم زخم در قرآن وجود خارجی ندارد، آنهایی هم که می خواهند بین چشم زخم و حسادت تفادت قائل شوند و می گویند چشم زخم و حسادت در اینکه باعث تخریب اطراف خود می شوند با این تفاوت که حسود با نیت شوم است اما کسیکه چشم زخم می زند چون یک چیز در چشم او عجیب و خوشش آمده موجب تاثیر افتادن چشمش در آن می شود باید گفت علاوه برآنکه این انسانها دلیلی قرآنی ندارند با خود نمی اندیشند که با این همه انسان به هر حال در زندگیشان موارد بزرگی از شگفتی وجود دارد که اگر بخواهیم تاثیر آن را مورد توجه قرار دهیم باید جهانی با این نظم وجود خارجی نداشت و نابود می گشت و دیگر چیزی با نام تعادل در جامعه وجود نداشت. به هر حال در هیچ جای قرآن گفته نشده که این قرآن برای درمان چشم زخم است. این مورد برای سحر هم عنوان می شود می گویند اگر فردی سحر زده شد می تواند از قرآن برای درمان استفاده کند. با آیات قرآنی ثابت کردیم که با آن تعریفی که جامعه از سحر دارد وجود خارجی ندارد حتی این عنوان می شود که هر زمان شعبده باز با یکی از دستانش کاری انجام می دهد طوری می تواند عمل کند و مغز را بدان مشغول کند که بخشی از مغز را از کار بیاندازد در حالیکه با دست دیگر خود کاری دیگر انجام دهد در نتیجه آن فرد یک عاملی که حقیقت ندارد و باطن آن چیزی دیگر است به عنوان حقیقت بپندارد و حقیقی قلمداد کند. بله! اگر بگوییم نوع بینش هایی که در جامعه وجود دارد و متاسفانه فهمی حالتی ازسحر ،برای جامعه ایجاد کرده است و دروغها و باطلهایی را به نام حقیقی به خورد او می دهند با آوردن فهم قرآنی او را از این حالت خارج کنیم می توانیم به عنوان شفا در نظر بگیریم اما باید متوجه بود که آنهم به صرف خواندن و قرائت خالی که حتی فرد نمی داند چه خوانده می شود نیست، بلکه ارائه نوع بینش حق در مقابل بینشهای دیگر، مشخص کردن باطلها و دروغها در مقابل ارائه حق و راستی است.
متاسفانه این نوع نگاهها موجب شده که نقش اصلی قرآن از دست برود و برای این نوع بیماری های خالی، یا سر سفره هفت سین به عنوان نمادی از ارائه خوشبختی در آینده(کلیه اجسامی که در سفره هفت سین قرار می گیرد نماد و سمبلی برای رسیدن به خوشبختی و دفع ضرر است که گفتیم چنین توانایی از اشیا خارج است)، رد شدن از زیر قرآن برای در امان ماندن از مصیبتها در حین سفر، خواندن و قرائت آن در عزاداری ها و .... مسیری از جایگزینی اصل هدف قرآنی می باشد. قرآنها در طاقچه ها خاک بخورد و استفاده ای از آن نمی شود مگر آنکه در خارج از هدف اصلیش مورد استفاده قرار گیرد در حالیکه این قرآن در هیچ جا نقش خود را در این موارد قید نکرده است.
این نوع تفکرات در بعضی موارد ریشه در نحس دانستن یا برعکس آن(نیک) برای اشیا و اجسام دارد. ( فال نیک به معنی خوب و برعکس آن فال بد یا نحس) در حالیکه گفتیم خدا هر شئی را با خاصیت و ماهیت به خصوصی آفریده است و یک شئ نمی تواند خارج از همان ماهیت خود عمل کند مگر اینکه خود خدا بخواهد و می دانیم که خدا چنین تغییری در قوانین خود ایجاد نمی کند. چون این دنیا را براساس قوانین و نظمی خاص آفریده است و بارها می گوید که شما چگونه دفع ضرر و رساندن نفع برای اشیا و موجوداتی قال می شوید که چنین توانایی را ندارند. خود را سپردن به سنگ و چوب و ... که توانایی هیچ نیرویی حتی برای تبرکی ندارد نهایت کودنی است که حتی برای آن قائل به نحس و بد بودن باشیم که مثلا سحری برای آن خوانده شده است یا به دلایل دیگر که باید در مقابل آن ایستاد. این نوع تفکر اشتباه به حدی رفته که بعضی ها برای آب زمزم چنین توانایی قائل می شوند و خیال می کنند می توان برای رفع حاجات خود متوسل بدان شد.
ببینیم آیا در نوع تفکر قرآنی چیزی به نام فال نیک و بد وجود خارجی دارد:
نحس: 16 فصلت، 19 قمر.
طائر: 131 اعراف، 13 اسرا، 47 نمل، 18 و 19 یس.
واژه "طائر" به معنی رسیدن سیئه و بدی کار برد دارد به اتفاقات ناگواری گفته می شود که در زندگی انسانی رخ می دهد همان طور که در سوره اعراف دیده می شود همان طور که در آیه 130 اتفاقاتی مثل خشکسالی و قحطی و تنگی زندگی به آن نسبت می دهد. همین بیان برای رسیدن به حسنه وخوبی و سیئه وبدی در سوره نمل دیده می شود.
فرعونیان در مقابل مصیبتها و بدی روزگارشان اینگونه بیان می کردند که از وجود نحسی موسی است و سپس خوبی و نیکی ها را از جانب خودشان بیان می کردند . در حالیکه خدا می گوید شومی و نحسی که می گویید از خداست (سوره اعراف آیه 131)
درماندگی قوم موسی برای رفع رجزها و عذابها و دست به دامان موسی تا از خدا رفع آن بخواهد (سوره اعراف آیه 134)
هرکس خوشبختی و بدبختی در گردن خودش است( 13 اسرا)
همین نوع واکنش را از سوی قوم صالح نسبت به صالح می بینیم . آنها می گویند ما بدبختی و شومی را از وجود تو ای صالح می بینیم. او می گوید که همه از نزد خداست .... ( 47 نمل)
همین نوع واکنش در مقابل دیگر کفار در مقابل پیامبرانشان می بینیم (سوره یس آیات 18 و 19) البته در این آیات علاوه برآن می گوید شومی و نحسی در وجود خود یک انسان با نوع عملکردش است.
در آیاتیکه از واژه "طائر" به معنی دفع خوشبختی و رسیدن بدبختی استعمال شده است. در بیشتر آیات نوع بیان از سوی کفار در مقابل پیامبران است و آنها را به این نام خطاب می کنند در حالیکه تمامی آنها رسیدن بدبختی و خوشبختی یک انسان را به خدا منتسب می کنند ، البته اینکه چه انسان کسب می کند و عامل بدبختی یا خوبیش تنها در گرو اعمال و رفتار خود انسانی است همان طور که از آیات سوره اسرا و یس مشاهده می شود و این ربطی به بدشومی و عامل ضرر دانستن از خود اشیا یا موجودات نیست. حتی در سوره اسرا در آیه 12 دقیقا آفرینش شب و روز و ساخت هر شیئی برای اهداف خاص خودش "فصلنه تفصیلا" ساخته است سپس آیه 13 برای قید اینکه عامل خوشبختی و بدبختی خودش است و نه عوامل و اشیا دیگر قید می شود.
اگر خدا بخواهد ضرری به تو برساند هیچ کسی جز خودش نمی تواند آن را از بین ببرداگر بخواهد به تو خیر برساند هیچ کس نمی تواند فضل او را رد و دفع کند......(یونس 107)
پس هیچ چیز و کسی عامل خوبی و بدی جز خواست خدا نیست و این خود انسان است که با نوع بینش و رفتارش باعث ضرر رسانی و نفع به خودش است. شاید بعضی ها بگویند پس چرا خدا در آیه 16 سوره فصلت، 19 قمر بیان از باد سخت و شدید بر قوم عاد در ایام نحس است البته این ایام درهر هفت شب و روز ایام هفته است آیه 7 سوره الحاقه. که اگر می خواستیم معنی نحس را به همان تعریف و نگاه عموم جامعه، نه قرآنی بدست بیاوریم و با استناد به این آیات باشد یعنی تمامی روزهای ایام هفته نحس است و باعث ضرر رسانی می شود. مورد خطاب قرار گرفتن این روزها به عنوان روزهای نحس، روزهایی که موجب بدبختی و رسیدن عذاب شد. واژه "نحس" به معنی رسیدن عذاب در یک روز خاص است. در واقعیت نحسی در خود وجود ایام نیست بلکه رسیدن بدبختی در این روزها نسبت به قوم عاد برای آنها روز بدی می شود نه خود ذات روز. یعنی مثل اینکه در یک روز خاص فردی به خاطر عملکرد بد خودش باعث تخریب خودش شود درنتیجه او بوسیله اعمالش، خود باعث بدبختیش در همان روز نسبت به خودش شده است نه خود آن روز که می توانست دقیقا همین اتفاق در روز دیگر برایش بیافتد یعنی ربطی به روز ندارد بلکه موضعگیری او مهم است که با عوض شدن ایام باز همان اتفاق برایش رخ داده است و ربطی به خود روز ندارد. در کل، زمان و مکان و خود وجود اشیا ربطی به نحسی ، بدیمنی یا حتی تبرکی و یمن و خوبی ندارد بلکه خود عامل انسانی و رفتارش مهم است. تمامی حوادث نشان از رفتار خود انسانی یا خواست خدایی است نه خود وجود اشیا.
این نوع تفکرات در اینجا ختم نمی شود موجب حضور شیادانی به نام نوشتارهایی با نام تعویذ و دعا برای افراد شده است تا بتوانند عوامل نحس و شوم یا سحر و چشم زخم را از افراد دور کنند. یعنی عامل دفع ضرر یا رساندن نفع در تکه ای کاغذ که کاری نداریم داخل آن آیات قرآنی یا به غیر آن باشد دانسته می شود. با قید تمامی آیات دیده شد که چنین مواردی در دین وجود خارجی ندارد و چیزی به نام تعویذ در قرآن برای رسیدن به چنین دیدگاهی نیست.
من قبول دارم که مشکلات اطراف انسانها زیاد است به خصوص او نیاز دارد که هرچه زودتر مشکلاتش حل شود و به خواسته هایش برسد اما نباید خود را به هر عامل خرافی بسپارد. انسان امروز که از هرچیزی بیشتر به عاملی آرامش کننده نیاز دارد در بعضی موارد دچار خود فریبی می شود ، به نوعی می خواهد هرچه زودتر خود را راحت کرده و آرامشی کاذب برای خود بسازد اما نمی داند باعث لطمات شدیدتر به خود می شود.
تا اینجا چیزی که متوجه شدیم نمی توان خود را به انسانها و اشیائی که مدعی رساندن خوبی و دفع شر، پیداکردن گم شده ها، رسیدن به ثروت، شفای بیماری ها و ..... شد.(ما روش و شناخت درست از برنامه درست و استفاده درست از امکانات و استفاده از هر شی در سرجای خودش برای رسیدن به هر کدام از این اهداف داریم اما توسل به خارج از موضع خودش مسئله ساز است. ما به جای اینکه در طبیعت و استفاده از آن در جهت رشد و کمال انسانی از آن استفاده کنیم خود را تنبل و دچار خرافات می کنیم) چون هیچ کدام بر غیب که نیاز دارد بر تمامی علوم تسلط داشت از توانایی آنها خارج است این خود نوعی بت پرستی و خرافات است. بعضی ها می آیند موردی به نام جن و بیماری ناشی از آن و عامل آنها در زندگی انسانی قائل می شوند که در آینده کامل آن را بررسی می کنیم که چنین بینش هایی از قرآن بدست نمی آید.
قرآن را خارج از جایگاهش قرار ندهید
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
سحر( با فتحه به معنای پایان شب و شروع روز): 17 آل عمران، 18 ذاریات، ، 34 قمر،
سحر( باکسره): 102 بقره، 110 مائده، 7 انعام،109 و 112 و 113 و 116 و 120 و 132 اعراف، 2 و 76 و 77 و 79 و 80 و 81 یونس ،7 هود،15 حجر،47و101 اسراء ، 89،57 و 58 و 63 و 66 و 69 و 70 و 71 و 73 طه، مومنون، 8 فرقان، 34 و 35 و 37 و 38 و 40 و 41 و 46 و 49 و 153 و 185 شعراء، 13 نمل، 36 و 48 قصص،43 سبا، 15صافات، 4 ص، 24 غافر،30 و 49 زخرف،7 احقاف، 39و 52 ذاریات،15 طور،2 قمر،6 صف،24 مدثر.
سحر (به معنای پایان شب ) یک پدیده واقعی و طبیعی است که در هر شبانه روز به صورت مرتب تکرار می شود ذکر این واژه به این دلیل است که هم ریشه با سحر با کسره است . در هنگام پایان شب و هنگامی که به سمت سحر پیش می رود بین روز و شب یک دوگانگی ایجاد می شود که بین تشخیص شب و روز بودن آن زمان مشکل است. با وجود اینکه زمان به سمت روز است اما افراد چیزی که می بینند شب است.
حال می رویم به سراغ سحر با کسره با توجه به شناختی که از واژه قبل پیدا کردیم . سحر یک پدیده واقعی و طبیعی است که متاسفانه چون با فریب و دوگانگی همراه است افراد آنچه که می بینند با آنچه که در حقیقت آن نهفته است دچار دوگانگی می شوند و بین آندو همانند بین شب و روز تفاوت قائل نمی شوند و آنچه را که می بینند به عنوان حقیقت آن می پندارند.
خدا در آیات 7 هود،15 حجر،89 مومنون،7 احقاف،15 طور، سحر را در مقابل واقعی نشمردن واقعیات بیان می کند همانگونه که در آیه 15 سوره حجر می گوید اگر آسمان را واقعا در مقابل چشمان شما باز کنیم باز آن را سحر می شمارید یا در آیه 7 سوره احقاف می گوید حق بعد از آنکه برای کافران کاملا مشخص می شود آن را با نام سحر خطاب می کنند. یا در آیه 15 سوره طور می گوید زمانیکه کافران در آتش جهنم انداخته می شوند به آنها خطاب می شود که آیا این سحر است یا اینکه بصیرت ندارید؟ در تمامی این آیات مشخص است که افراد می دانسته اند که سحر اتفاق و رویدادی است که آنچه از خود نمایش می دهد با آنچه در پس پرده است متفاوت است برای همین بارها می بینیم که در مقابل پیامبران، در مقابل آیات و معجزات آنها ، کافران آنها را با سحر مورد خطاب خود قرار می دهند تا اعمال حق و واقعی آنها را به عنوان اینکه پشت آن بر باطل و فریبی می چرخد معرفی کنند(سحر خوانده شدن معجزات و آیات پیامبران: 110 مائده، 7 انعام، 2 یونس،47و 101 اسراء،،3 انبیاء، و 153 و 185 شعراء، 8 فرقان،36 و 48 قصص،43 سبا،15 صافات،4 ص،24 غافر، 30 و 49 زخرف، 39و 52 ذاریات،2 قمر،6 صف،24 مدثر)
اما چرا در برخورد با پیامبران از سوی مخالفینشان با واژه سحر مورد خطاب قرار می گرفتند؟ حتی آنها به این اکتفا نمی کردند بلکه می گفتند این سحری مبین و آشکار است؟ برای اینکه این ذهنیت در جامعه قالب کنند که خیال نکنید چیز شگفت انگیزی می بینید تفکر و نوع بینشی فوق االعاده می بینید بلکه تمامی این موارد چیزی جز سحر نیست!؟(چون این نوع خطاب تنها به این نبوده است که مثلا عصای موسی به اژدها شود بلکه در مقابل تمامی مواردی که از سوی پیامبران آورده می شده است چنین برخوردی داشته اند) این پیام آوری و ... پیامبران باید با نام سحر تمام شود تا به ذهن جامعه این پیام رسانده شود که همان گونه که می دانید ساحرین از فریب و حقه استفاده می کنند و چیزهای غیرواقعی به نام واقعی به خورد شما می دهند و واقعیات و درون آن متفاوت است پیام آنها هم اینگونه است. برای همین در جایی آن را در کنار واژه بصر می آورد و این واژه به معنای کندوکاو و جستجو است تا حقایق و دروغها از هم بازنشاخته شود.
علاوه بر آن در آیه 2 سوره قمر در خطاب پیامبران از سحری که مستمر است شناخته می شود قید واژه سحر به همراه واژه مسمتر نشان از تکرار و همیشگی و توانایی و تکرار این اعمال از دیگر افراد جامعه است برای همین باید متوجه بود که آن اشکال از سحرهایی که در کتابها برای شما می نویسند یا به ساحرین منتسب می شود اگر راست می گویند باید قابل تکرار باشد در حالیکه ما می بینیم عملا در بسیاری از موارد انسانها عاجز هستند پس آنها تنها خیالات و افسانه هایی بیش نیستند و متاسفانه ما یاد گرفته ایم هرچه دروغی بزرگتر باشد زودتر باور کنیم؟
چیزی که تا اینجا بدست می آید سحر همان شکل شعبده بازی است و مثل هم است و هیچ تفاوتی ندارد . در واقعیت انجام سحر یک علم آموختنی و اکتسابی است به نوعی تسلط و شناخت از طبیعت و علوم آن(مثل فیزیک و شیمی و زیست و..) استفاده از آنها و طوری وانمود شود که آنچه اتفاق می افتد در واقعیت به همان شکل است در صورتی که این طور نیست . این بدست آوردن و شناخت از علوم طبیعی و سیر در کارهایشان هیچ ربطی به شیطان یا جن یا نیروی فوق العاده یا ماوراء الطبیعی ندارد بعدا به این می پردازیم بلکه استفاده از همان علومی است که بعضی از ما نا آشنا به آن هستیم یا غفلت می کنیم یا آنها سعی می کنند بیشتر فکر کرده و بیشتر در طبیعت تفکر و تعقل کنند. شعبده بازان کار خود را به این صورت انجام می دهند، به خصوص شعبده بازان چیره دست این اصول را حتما مد نظر خود قرار می دهند:
1- جلب اطمینان از سوی بینندگان خود، ساخت این باور که چیزی که می خواهند ببینند یک چیز معمولی نیست می خواهد فراتر از طبیعت و قوانین آن رخ دهد. کاری که از توانایی هر کسی ساخته نیست. اگر این باور ایجاد نشود امکان دارد به حقه پی ببرند یا در حین نگاه آن را به حقیقت درونی آن ارتباط داده و به زیبایی ظاهری آن دل نسپارد.
2- تبدیل شی به یک چیز خارق العاده – مثلا می آیند یک انسان را قطعه قطعه می کنند، یک انسان یا شیئی را ناپدید می کنند.
3- برگرداندن به حالت اولیه، چون تنها تغییر مهم نیست . مثلا اگر انسانی کشته شود یا پنهان شود مهم نیست باید دوباره به شکل و حالت اولیه برگردد.
4- خارق العاده بودن یک تردستی تا زمانیکه از دید دیگران پنهان است و حقه آن آشکار نشده است مهم است و حقیقت نگاشته می شود حتی خود فرد، مورد ارزش و مهم تلقی می شود برای همین نباید جز خود، کسی به درون آن نفوذ پیدا کند.
توصیه من به دوستان این است که نظری به ترفندها، فیلمهای مستند ایجاد شده نگاهی بیندازند آن موارد خارق العاده که از دید و نظر ما اتفاقی شگرف در حال رخداد است تنها یک حقه ساده ای بیش نیست این حتی در حقه های سینمایی هم دیده می شود که عجیب است ما در حین دیدن یک فیلم آن را واقعی نمی دانیم حتی به عنوان یک حقه می شناسیم اما در حین تماشای یک شعبده یا بهتر است بگوییم یک سحر آن را واقعی قلمداد می کنیم چون نوع باور و نگاه ما به این دو موضوع فرق می کند. شمادر مقابل شعبده بازی بعضی زمانها کنجکاو می شوید که راز حقه چیه؟ولی آن را پیدا نمی کنید؟چون درست دقت نمی کنید؟چون دلتون نمی خواد بدونید؟ شما می خواهید فریب بخورید؟ شما می دونید که حقه چیه، اما باز اجازه می دهید فریب بخورید به خصوص در مقابل ساحرین درغگو؟! چرا که آنقدر در حل مشکلات خود آنهم زودهنگام و ناگهانی حریص هستید می خواهید که دست به هر موردی که یافت شود بزنید؟!
بعضی ها می آیند بین جادوگری یا سحر و شعبده بازی تفاوت قائل می شوند و می گویند که سحر انواع گوناگونی دارد علاوه بر تردستی ها و غیر واقعی بودن بعضی از موارد آنها ، بسیاری از موارد واقعی هم انجام می دهند (سحر حقیقی، خیالی، مجازی) علاوه بر آن به آنها قدرت غیبگویی و آینده نگری هم قائل شده و می گویند می توانند در شکل اشیا تغییر حاصل کنند ببینیم آیا این نوع تفکرات یا تفکرات شبیه آن با نوع بینش و تفکرات قرآنی می خواند یانه؟
دو آیه برای اثبات سحر مورد استفاده قرار می گیرد یکی آیاتیکه به زندگی موسی مربوط می شود و دیگری سوره بقره است اما آیاتیکه که در ارتباط با سحر و موسی در قرآن ذکر آن رفته است: 109 و 112 و 113 و 116 و 120 و 132 اعراف،76 و 77 و 79 و 80 و 81 یونس، 101 اسراء،57 و 58 و 63 و 66 و 69 و 70 و 71 و 73 طه، 34 و 35 و 37 و 38 و 40 و 41 و 46 و 49 شعراء،13 نمل.
در زندگی پیامبر موردی که دقت لازم می طلب هر آیه و نشانه ای که پیروان آنها خواسته اند. نگفتیم معجزه چون در قرآن در مقابل اعمال خارق العاده پیامبران ، واژه آیه و نشانه قید شده است در حالیکه واژه معجزه بر اساس آیات 51 حج و 5 و 38 سبا از رفتار و واکنشهای کافرین برای عاجز کردن آیات خداست ، این واژه به معنی عجز و ناتوانی و عدم توانایی است و عجز کردن آیات خدا به معنای ناتوان سازی از همان پیام آوری این نشانه هاست. هر نشانی براساس نوع زندگی پیامبران و جامعه موجود آن زمان ، از سوی خدا نازل شده است که شاید برای جوامع دیگر اصلا مطرح نبوده است. زمان موسی هم ظاهرا اوج سحر بوده است اما چیزی که مهم است ماهرترین ساحران آن زمان و توانایی های آنها نه به غیب گویی سوق داده شده است نه تغییر در خلقت واشیا خدایی . بزرگترین سحر آنها همان تبدیل عصاهای خود به مار خیالی است .
در سوره اعراف از آیه 103 زندگی موسی شروع می شود . موسی مقابل بزرگترین قوم سحر زده قرار می گیرد ، بزرگترین نشانه های او دست سفید و عصایی اژدهایی است. سپس واکنش بزرگان و اشراف و ملا قوم فوعون تنها این دو نشان را به عنوان داناترین سحر می شناسند(آیه109) یعنی این دو ارائه موسی به عنوان بزرگترین سحر شناخته می شود حال باید پرسید انواع بزرگی که در گذشته برای گذشتگان شناخته و معرفی می شود براساس چیست؟ زمانیکه در قرآن بزرگترین ها به ایندو شناخته می شوند؟! یعنی تمام آن حرفها دروغی بیش نیست. زمانیکه می روند تا داناترین ساحرین را جمع کنند (112) می بینیم در مقابل موسی تنها شگردشان همان ایجاد مارهاست . خداوند در آیه 116 به خوبی واژه سحر را معنی می کند سحر عملی است که روی چشمان تاثیر می گذارد و می گوید چشم مردم" اعین الناس" را سحر کرد یعنی با وجود اینکه ،کار و عمل آنها به وجود آوردن و تبدیل ماری نبود اما در نظر مردم شکل مار بود چون آنچه که با چشمان دریافت میشد با آنچه واقعی بود متفاوت بود(برای درک موضوعات، دوستانی که با رشته های شیمی و زیست شناسی و ... آشنایی دارند براحتی می توانند چنین مواردی به وجود آورند) مطمئنن اگر مردم می آمدند و نیروی بصر و کندوکاوی خود را به کار می انداختند این پدیده ها را مورد بررسی قرار می دادند به دروغ بودن آن پی می بردند. در دنباله آیه می گوید این عمل موجب رهب و وحشت شد(رعب)استرهبوهم و نهایت خدا از این عمل ساحرین به عنوان سحری عظیم یاد می کند. سپس خداوند به موسی می گوید عصای خود را بیاندازد پس "تلقف ما یافکون" می شود واژه "لقف" به معنی به سرعت خوردن و بلعیدن است و "افک" هم به معنی دروغ و بهتان بزرگ است یعنی دروغ آنها خورده می شود در نتیجه خطاب خدا به سحر با نام افک و دروغ بزرگ معرفی می شود یعنی چیزی نیست که واقعی تصور شود.
دقیقا همین نوع بیان در سوره یونس دیده می شود بعد از اینکه در آیه 76 می گوید کافرین در مقابل حق، آن را با نام سحری مبین عنوان می کنند موسی با تعجب می گوید: آیا این حقی که به سوی شما آمده سحر می پندارید در حالیکه سحر هیچگاه پیروز نیست؟ چرا که سحر بر دروغ و حیله و حقه است نمی تواند پیروزی و عمل شگرفی بیاورد و دروغی شناخته می شود. این را هم بدانید درآیه 81 بعد از اینکه می گوید کار مفسدین به صلاح نیست منظورش خود سحر نیست بلکه منظور خود اعمال فرعونها و نیروهای آنها برای نابودی و مقابل ایستادن در مقابل حق و موسی است. که از یکی از ابزارهایی که در این راه سود می بردند سحر بوده است.
باز همین نوع بیان در سوره طه دیده می شود با این تفاوت که در آیه 66 عمل ساحرین از دیدگاه موسی به عنوان تخیل و چیزی خیالی عنوان می شود که به سمت موسی در حال حرکت است. حتی خود موسی احاساس ترس هم می کند، یعنی تا این حد و اندازه تردستی آنها به پیش می رود که خود موسی هم یک لحظه به سمت تصور واقعی بودن آن می رود. دقیقا مشخص است که عمل ساحرین در این آیه به خوبی نوعی خیال نه واقعی عنوان می شود حال عده ای می خواهند سحر را به عنوان امری واقعی تصور کنند براساس چه دلیلی معلوم نیست؟ حتی در دنباله آیه 69 خداوند سحر را بانام کید و مکر و چیزی که از قبل در طرح و نقشه کشی است معرفی می کند و در ادامه می گوید هر ساحری براساس چیزی که ارائه می دهد و هرجا برود پیروزیی با او نیست. در ادامه آیه 71 براحتی آموختنی بودن سحر مشخص می شود. در آیه 73 طه هم زمانیکه ساحران از عمل سحر خود کراهت دارند و تقاضای بخشش می کنند به خاطر خود سحر نیست بلکه سوء استفاده از این سحر و در خدمت بودن در کنار فرعون برای رسیدن به اهداف فرعون است که اظهار بخشش می کنند چون می گویند که فرعون آنها را وادار می کرده است. فرعون وادار به آموزش نمی داده است بلکه وادار به سحر در جهت خدمت اهداف خود می کرده است.
مهمترین آیه ، آیه 102 سوره بقره می باشد: تبعیت کردند برآنچه تلاوت میشد بر پادشاهی سلیمان، اما سلیمان کافر نبود ولی شیاطین کافر بودند ،به مردم سحر یاد می دادند و آنچه نازل کردیم بر دو فرشته هاروت و ماروت در بابل، آندو به کسی چیزی یاد نمی دادند مگراینکه می گفتند ما فتنه هستیم پس کفر نورز ، پس آنها از آندو یادنمی گرفتند جز اینکه بین دو زوج و همسرش جدایی بیاندازند، و آنها ضرری به احدی نمی توانستند برساندند مگر به اذن خدا، و چیزهایی که برایشان ضرر داشت و نفعی نداشت یاد می گرفتند. می دانستند هرکس خریدار این متاع باشد در آخرت بهره ای ندارد و شری بود بدانچه نفس خود را می فروختند اگر می دانستند.
سلیمان: 102 بقره، 163 نساء،84 انعام،78 و 79 و 81 انبیاء،15و 16 و17 و 18 و 30 و 36 و 44 نمل، 12 سبا،30 و 34 ص.
چیزی که از آیات برمی آید در آیه 101 رفتار بعضی از اهل کتاب بدین گونه است که به پیامبر با وجود اینکه در تصدیق پیامبران آنهاست ایمان نیاورده و کتاب خدا را پشت سر انداختند اما به جایش همین عده برآنچه به دروغ نسبت به پادشاهی سلیمان قید میشد ایمان داشته و باور می کردند. در ادامه آنچه که آنها پیروی می کردند نسبتهای ناروایی است که به پادشاهی سلیمان نسبت داده می شود ؟ ابتدا این موضوع قید می شود که سلیمان کافر نبوده است. دوم: شیاطین کافر بودند (در مورد شیطان بعدا سخن می گوییم) چرا که به مردم سحر می آموختند در حالیکه سلیمان سحر آموزش نمی داده است . شاید از این آیه بگویند پس سحر امری فراتر از دنیای انسانی است و از طریق شیطان آموزش داده می شود در حالیکه این اشتباه محض است گفتیم که افرادی که از سحر استفاده می کنند از بسیاری از علومی که خداوند خلق کرده است و در حال حاضر در خدمت رشد انسانی است سود می جویند. محو کردن یک نوشته با ترکیبات شیمیایی و بعد برگرداندن آن ، نه ضرری برای کسی دارد و نه هم چیزی خارق العاده است اما همین مورد شاید من و شما بدانیم اما اگر در گذشته روی می داده است افراد آن را امری خارق العاده بیان می کردند چرا که ،با این شناخت، آشنایی نداشته اند همان گونه که با بسیاری از اعمال آنها امکان دارد آشنایی نداشته باشیم. پس خود اعمالی که از ساحرین سر می زند کفر نیست چون کفر مقابل حق و درستی و حقیقت است اما کار این افراد همان طور که دیده می شود خلاف واقعیات و درستی ها نیست؟ وگرنه باید ذات علوم کفر قلمداد شود؟ پس چرا در کنار کفر می آید؟ شاید بتوانیم اینجا کار شعبده بازان و ساحرین را از هم جدا کنیم؟ شما در کنار یک شعبده باز درست است که شما را فریب می دهد ، اما آن را حقه می دانید و خود آن شخص نمی خواهد از شما سوء استفاده کند تنها برای شما سرگرمی ایجاد می کند و حتی امکان دارد بتوان از علوم یادگیری آنها در خدمت انسان استفاده کرد اما ساحرین همان موارد را به عنوان واقعیات معرفی می کنند یعنی دروغگویی کار آنها بوده است و ادعای غیبگویی داشته اند. کاری که با حیله و دروغ و فریب باشد دیگر وضعیت مشخص است اینجا کفر به وجود می آید. چرا که خود سلیمان هم می بینیم با توجه به آیات همانند دیگر پیامبران کارهایی انجام می داده است که از عهده دیگران خارج بوده است پس او را به عنوان ساحر قلمداد می کرده اند. پس نمی توان ذات خود اعمال ساحرین را که برگرفته از علوم است کفر پنداشت چون گفتیم وگرنه ذات علوم کفر می شود بلکه چون این ابزار و وسیله ای در خدمت حیله گری و فریب مردم بوده است کفر می شود همان گونه که یک فرد از چاقو می تواند دو کار انجام دهد هم انسانی را بکشد هم انسانی را با عمل جراحی نجات دهد. پس این نحوه و موضعگیری فرد نسبت به آن وسیله است که آن را معنا می دهد ،کار ساحرین هم بدین گونه بوده . البته آنها تنها تردستی صرف، یا استفاده از این علوم نمی کرده اند بلکه ادعاها و رفتارهای دیگر هم داشته اند که بعدا قید می شود از جمله ادعای غیبگویی. اما سومین مسئله که در آیه دیده می شود تمامی این آیات مربوط به زمان سلیمان و روشن کردن وضعیت آن زمان است . در کیله آیاتی که در ارتباط با زندگی سلیمان است او ارتباط با دنیای ماورای شناخت انسانی داشته است از جمله جن. پس حضور دو فرشته در بابل دور از تصور نیست اما نگفته که آندو فرشته،سحر آموزش می داده اند کار آنها از سحر جدا شده است. بلکه آنها تنها یک آموزش به ضرر انسانی داشته اند آنهم جدایی بین زن و شوهر است. نگفته این جدا انداختن با سحر و جادو و خواندن ورد بوده، بلکه شاید نحوه دروغگویی، حیله گری، نحوه سخن چینی ، فتنه گری و ... آموزش از سوی آنها داده می شده است. هیچ کسی توانایی بر انسان و مختل کردن اختیار انسانی را ندارد که افراد را تابع خود کند تا از این طریق بتواند بین زوجین اختلاف و جدایی بیاندازد اصلا در این آیه حرف از چنین نیروهایی نیست. همان طور که قبلا در مورد سوره فلق گفتیم که باز نیاز به توضیح و قید آن در کنار این آیه است (تو ضحیاتی که در مورد نفاثات فی العقد داده شد – مقاله حسادت و چشم زخم در قرآن)
1- بعضی ها برای ساحرین امر غیبگویی قائل هستند. بیاییم یکبار دیگر غیبگویی را ببینیم در واقعیت غیبگویی از لحاظ زمانی و مکانی که برای انسان مطرح است با علم و عقل و ابزارهایی که در اختیار اوست نمی تواند شناخت حاصل کند درتیجه هیچ انسانی نمی داند که فردا چه کسب می کند و چه اتفاقی برای آینده او رخ می دهد به بسیاری از اطلاعات گذشتگان به خصوص جزئیات آنها با خبر نیست . به درون و مسائل شخصی افراد با خبر نیست. حتی اگر به او بگویند که فلان دوست شما در حال حاضر در اتاقش چه می کند هم بی خبر و از اعمال غیب است مگر اینکه با یک وسیله مثلا دوربین مخفی شناخت حاصل کند که دیگر غیب نمی شود بلکه می شود عالم شهاده حتی چیزی به نام غیب نسبی و مطلق نداریم مثلا بگوییم اگر نفر دومی هم آنجا حضور داشته باشد این آگاهی یک امر غیب نسبی است چون من نمی دانم و نفر دوم می داند بلکه نسبت به فرد اول می شود شهاده و نسبت به من می شود غیب، چون غیب یعنی نهان و پوشیده. با توجه به آیات غیب که در مقالات قبلآورده شد پس یک ساحر نمی تواند در مورد آینده یک انسان حرف بزند حتی این افرادی که مدعی غیبگویی هستند با نام کاهن یا پیشگو یا بانام طالع بین و فال گیر و کف بین ، رمال حضور دارند هیچ توانایی و تسلطی بر این امر ندارند.گفتیم هیچ کدام از آنها با آن نوع ارتباطی که برای فهم حتی بوسیله جن و شیطان هم مطرح می کنند هیچ آیه ای در این مورد دیده نمی شود. حال ببینیم پس چرا حرف آنها درست از آب در می آید؟ بعضی از این افراد چون حیله گر هستند می دانند چگونه صحبت کنند تا از خود شما اطلاعات کسب کنند علاوه برآن خود آنها روانشناسان زبردستی هستند که حالات و رفتار و تشخیص و جهت دادن آن استاد هستند پس می دانند چگونه و از چه بگویند و حالات شما را زیر نظر دارند؟ به هر حال آنها امکان دارد دست یارانی در جامعه برای یاری رساندن به خود وزیر نظر داشتن شما هم برای رسیدن به اهدافشان و سرکیسه کردن شما داشته باشند؟ اما نسبت به آیند هم ، چون مردم خیال می کنند حرف آنها درست است . آنقدر آن را واقعی می دانند که خود آن را به واقعیت تبدیل می کنند . یعنی قدرتی و شناختی از آنها نیست بلکه شما زمام امور بدست خود بدست آنها سپرده اید. در ارتباط با استراق سمع شیطان بعدا می گوییم باید دانست این با تعریف غیب و اینکه انسان نمی داند در آینده چه کسب می کند در تضاد است نمی توان گفت چون آنها با شیاطین در ارتباطند(در حالیکه نیستند) در نتیجه آگاهی کمی پیدا می کنند در نتیجه به امور غیب و آینده پی می برند. خوب به غیبهای آینده نگری قرآن توجه کنید بیشتر در مورد آینده نابودی کل کره زمین، جهان دیگر است که در توانایی هرکس برای فهمش نیست نمی آید خود را درگیر به بیان زیاد از حد از غیبهای دیگر کند .
2- چیزی با نام انواع گوناگون سحر در قرآن وجود خارجی ندارد و تنها یک نوع سحر مطرح است و انسان تنها بدست خود است که خود را به سحر می سپارد و کسی بر او تسلطی ندارد که گفته شود راه درمان سحر چیست؟ چیزی با نام طلسم وجود خارجی ندارد! باید دانست آنهایی هم که قائل به سحر هستند آنقدر این نوع فکر با ذهن آنها عجین شده است که هر موضوع و مسئله را بدان ربط می دهند در نتیجه با از دست دادن اعتماد به نفس، اتفاقات بیشتر رخ می دهد و به سحر بیشتر ربط می دهند. آنها به بیماری خیالات دچار شده و واقعیات و خیالات را باهم قاطی می کنند. ریشه های موضوعات را مورد شناسایی قرار نمی دهند و به موضوعات بی ربط منتهی می کنند.
3- هیچ مجازاتی برای ساحرین در قرآن قید نشده است بلکه باید به فرهنگ سازی و درست کردن نگرش مردم پرداخت تا فضایی برای ساحرین نماند وگرنه تا زمانیکه فردی برای پذیرش این نوع افکار وجود داشته باشد جای این افراد هم در همان جوامع و خود را جای می دهند. . اگر خوب توجه شود روی آوری افرادی به سمت آنهاست که از علم و آگاهی کمتری بهره دارند.
4- اگر با آن قدرتی که برای ساحرین قائل می شوند وجود خارجی داشت خود آنها ثروتمندترین و بهترین انسانهای روی زمین بودند همان طور که خدا می گوید اگر کسی بتواند علوم غیب داشته باشد اولین فرد خودش است که می تواند برای خود دفع ضرر و رساندن نفع داشته باشد. آیا این نوع بینشها، سحر پرستی و قائل شدن قدرت برای آنها نیست؟ تو نمی توانی قدرتی فوق العاده برای ساحرین قائل شوی و بعد به مردم بگویی که به آنها مراجعه نکنند؟! چون حتی درصد کمی هم برای حل وجود مشکلات مردم یا رساندن نفع وجود داشته باشد آنها سعی می کنند به این ساحرین مراجعه کنند. سحر همان طور که گفتیم چیزی است که ظاهرا چیزی می بینیم که علت و واقعیت آن برای ما پنهان است که اگر بخواهیم کندوکاو و تحقیق خود را به کار اندازیم به واقعیات می رسیم. اگر سحر حقیقت بود پس تفاوت بین سحر و حقیقت چیست؟ آنگاه می توانستی هرچیزی را چیزی جز سحر نپنداری؟ پس خود را بدست شیادان نسپاریم.
5- برای ساحرین حتی طالع بینان و پیشگویان این امر قائل می شوند که با علم نجوم می توانند نسبت به غیب و آینده دست پیدا کنند.(استفاده از خورشید و ماه و ستاره در تعیین سرنوشت و طالع انسان ) این نهایت کودنی است اگر اینگونه بود، در حال حاضر باید کشورهای بزرگ که دستیابی زیادی به علو نجوم پیدا کرده اند از غیب خبر داشتند حتی براحتی می توانستد بر دشمنان خود فائق آمده و پیروز میدان شوند و برعلیه دشمنان خود استفاده کنند. ما در هیچ جای قرآن که از واژه های "شمس" و "قمر" و "نجم" استفاده شده جز آیات و نشانه های خدا حرفی از فهم و تسلط بر غیب نمی بینیم در مورد آیه پرتاب شهاب به سوی شیطان هم بعدا بدان می پردازیم اما دانستیم با توجه به آیات غیب به معنی فهم غیب نیست.(اعراف آیه 54) در مورد نوشتارها که در کتابها و مجله ها برای طالع انسانها بیان می شود هر فردی موضوعات مشترکی که در آنجا قید می شود دارد و امکان برخورد تصادفی نوع زندگی او با نوشته ها وجود دارد چرا که ما زندگی مثل هم یا به خاطر انسانها از لحاظ حالات روانی و واکنش ها مثل هم عمل می کنیم پس فریب آنها را نخورید.
6- یک خلطی هم صورت گرفته است بعضی ها کار مرتاض ها یا افرادی که کارهای شگفت انگیزی مثلا جابه جایی و حرکت شیئی سنگین، بلند شدن چند متر از زمین یا مواردی از این قبیل انجام می دهند را به سحر ربط داده اند اول از همه این موارد شگفت انگیز تنها نسبت به خودشان انجام داده اند نه توان تسلطی بر دیگران داشته باشند. این موارد هم با رضایت و توجه زیاد به درون امکان پذیر و اکتسابی است و مهم نیست چه نوع انسانی باشد. البته بعضی از موارد هم ذاتی است مثلا دیده شده که بدن بعضی از افراد الکتریسیته زیاد دارد این علوم برای ما ناشناخته است اما هیچکدام ربطی به سحر ندارد و هیچکدام از این افراد هم مدعی سحر و توانایی قدرت فوق العاده یا فهم غیب نداشته اند که در صورت چنین ادعایی به اشتباه رفته اند. اما در مورد بیان اینکه بعضی از پیشگویان حرفهای آنها در جهان به واقعیت پیوسته است متاسفانه خود ساحرین یا یاران آنها یا حتی سیاسمتداران برای رسیدن به اهدافشان سعی می کنند برای واقعی جلوه دادن آن بدست خود آن موارد را به واقعیت ، آنهم بدست خود نه صرف حرف آنها صورت دهند مثل اینکه من بگویم فردا فلانی حتما به زمین می خورد و خود او،این کار را به عمد انجام دهد. یا حتی خود انسانها آنقدر این صحبتها را واقعی بپندارند و در خیالات سیر کنند که خیال کنند باید چنین اتفاقی بیافتد سپس با دست خود انجام دهند.
7- بعضی ها برای ساحرین قائل به تغییر در ذات و ماهیت اشیا هستند ماقبلا گفته ایم چنین توانایی از انسان خارج است انسان نمی تواند یک انسان را تبدیل به حیوان کند یا این عمل را برعکس انجام دهد. یا ماهیت یک شی را به ماهیت شیئی دیگر تبدیل سازد.(به فرهنگ جنسی قرآنی شماره 8 مراجعه شود)
8- بعضی ها فهم علوم و شناخت بیشتر ساحرین را ربط به ارتباط با جن و شیاطین می دهند. در حالیکه این طور نیست آنها خیلی از علوم ا با حیله گری و تردستی بیان می کنند که ما نسبت به آن شناخت داریم یا با تحقیق و کندوکاو در طبیعت بدان پی برده اند تا در کار خود مهارت پیدا کنند و ما اینگونه عمل نکرده ایم.
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
می گویند از انسان به خاطر ساطع شدن امواجی به خصوص از چشمانش باعث صدمه زدن به اشخاص می شود این به این دلیل است که این افراد چون نعمتهایی که به انسانهای دیگر داده شده است آنقدر در فشار حسادت هستند که نابودی آن نعمت برای دیگران خواستار هستند برای همین از چشمانشان امواجی ساطع می شود که باعث صدمه زدن به دیگران می شود حتی اگر او نخواهد. بعضی ها هم می گویند نیازی نیست حتما حسود باشد به هر حال این امواج باعث صدمه خوردن می شود.
این افکار خرافاتی بیش نیست که بر قرآن تحمیل شده است. همان طور که گذشت گفتن از غیب تنها از سوی خدا توسط رسولانشان صورت می گیرد آن هم به اندازه کمی است. یادتان نرود غیب نیازمند به تسلط کامل بر علوم و شناخت کامل دنیا و جهان دارد که از توانایی یک انسان ، حتی خارج از انسان خارج است.
حسادت امری پذیرفته شده در قرآن است این مسئله در دنیای انسانی هم پذیرفته شده است. حسود کسی است ، زمانیکه نعمتها، رشدهایی در دیگران می بیند دلش نمی خواهد این نعمت از سوی خدا به دیگران می رسید حتی اگر بتواند دلش می خواهد آن فرد آن نعمت نداشته باشد و نابود شود. او حس می کند که چون نعمت و فضلی به دیگران داده شده است یعنی او برتر از دیگران است، در نتیجه حس کمبود و ضعفی در خود می بیند که برای رسیدن به بهتر بودن و اهمیت بیشتر پیدا کردن ، چون می بیند خود این توانایی ها و نعمتها را ندارد در نتیجه دوست ندارد دیگران هم نداشته باشند.
حسود: 109 بقره، 54 نساء، 15 فتح، 5 فلق.
آیا آنان بر چیزی حسد می ورزند که خدا از روی فضلش به مردم اتا کرده است؟ (سوره نساء آیه 54)
در مورد واژه فضل بعدا بیشتر توضیح می دهیم که فضل برای یک فرد به معنی برتری یا بهتر بودن یک شخص نیست. اصلا ارزش انسانی به این موارد نیست متاسفانه وقتی تعریف و شناخت درستی از انسان نباشد و ارزشها سرجایش نباشد و طغیان صورت گرفته باشد نتیجه آن بیش از این نخواهد بود که با جامعه ای عقده ای و حسود روبرو باشیم. بسیاری از افراد می آیند برای ارتباط چشم زخم با دنیای انسانی از حسادت استفاده می کنند حتی از افسون و ارتباط آن با چشم زخم هم سخن می گویند. این افراد به دو سوره استناد می کنند سوره فلق و قلم.
می گویند در سوره فلق چون گفته از شر کسانیکه در گره ها می دمند به خدا پناه ببرید . این یعنی افسونگران ، رشته ها را گره می زدند همراه با مقداری آب در آن می دمیدند سپس گره ها را باز می کردند تا پیوندها را ازبین ببرند. این آیه قبل از قید مسئله حسادت است و این نشان از ربط این دو موضوع است. ببینیم خدا در قرآن چه می گوید ، چگونه آنها به اشتباه رفته اند:
شر در قرآن واژه ای است برای ضرر هایی که از سوی اطراف فرد نسبت به انسان مطرح است. خداوند در سوره فلق می گوید از شر نفاثه ای که در عقد است . نفاثات جمع نفاثه است این تنها آیه از قرآن است که این واژه را با خود دارد معنی این واژه دمندگان است . عقد هم در قرآن به معنی گره است در آیاتی که از این واژه استفاده شده است پیوندها و گره ها را بیان می کند در واقع این واژه به معنی دو چیز را محکم به هم بستن است. وقتی کسی می خواهد در این گره ها بدمد یعنی می خواهد این گره ها و پیوندها را از هم باز کند پیوندهای زناشویی، پیوندها و قراردادهایی که با دیگران بسته شده است و .... (عقد:235 و 237 بقره، 33 نساء ، 1 و 89 مائده ، 27 طه، 4 فلق.) در نتیجه این آیه می خواهد بگوید از روشهای گوناگون ،افرادی سعی خواهند کرد تا این پیوندها از بین برود و اینجا به معنی افسون و استفاده از گره زدن یک رشته و دمیدن در آن تا پیوندها از بین برود نیست؟ همان طور که قبلا گفتیم این یعنی خواستار ایجاد توانایی برای اشیائی که اصلا چنین توانایی ندارند و توانایی و قابلیت رساندن ضرر برای شیئی که چنین توانایی و قابلیتی ندارد. اما این آیه بیان از شر افرادی است که با تمامی نیرو سعی می کنند در از بین بردن پیوندها کوشا باشند چون ناشی از کینه و دشمنی و حسادت آنهاست و استفاده از چه روشی منحصر در چیزی عنوان نکرده است. ( مثلا امکان دارد فردی برای به هم زدن پیوند زناشویی دو انسان، به سخن چینی، دروغگویی ، تهمت و ... متوسل شود) سپس آیه بعدی بیان از شر حاسدین است. توجه کنید در این سوره با وجود اینکه از تمامی اشرار به صورت نکره آورده است(حاسد و غاسق) تنها نفاثات است که با ال معرفه آورده است. چرامی خواهد نفاثات خاصی را بیان کند چون به هم خوردن و از بین رفتن همه پیوندها و از بین رفتن آن و حتی تلاش آن از سوی دیگران شر و بد نیست. اما هر حاسدی شر می رساند چون با تعریف از حسود می دانیم که او دائما در تلاش خواهد بود برای صدمه زدن به دیگران. اما غاسق(78 اسراء، 57 ص، 25 نبا، 3 فلق) به معنی ظلمت و تاریکی شدید است که حتی در آیات سوره ص و نبا بیان از حالات جهنم است. در آیات قرآن واژه نور هم داریم، نور در واقعیت باعث می شود که انسان اطراف خود را ببیند و مورد شناسایی قرار دهد در نتیجه نور در قرآن باعث دیدن و شناخت درست حقایق می شود اما تاریکی و ظلمت خلاف آن است ، انسان در هر تاریکی چه هم معنی شب یا مقابل نور باشد امکان ضرر برای او هست. این آیه در کنار واژه وقب به معنی فرا رسیدن و پوشاندن این تاریکی به صورت کامل بیان دارد.
اگر هم بگوییم این به معنی دمیدن گره ها و رشته هاست باز فرقی نمی کند به معنی این است که انسانهایی در جامعه پیدا خواهند شد با اعتقاد به افسون و سحر ، جامعه را به سمت نابودی می کشانند آنها با چنین اعتقاداتی جامعه را به سمت خرافات، واماندگی و عدم رشد می کشانند بارها به خاطر این مسائل ، دیده شده که فردی برای درامان ماندن از بدی ها، رسیدن به خوبی ها با گوش دادن به افسونگران به اطرافیان خود صدمه وارد کرده ، آنها را به کام مرگ کشانده، آنها را به قتل رسانده، با خوراندن داروهای غیرواقعی مصمومیت ایجاد کرده و ..... علاوه بر آن با چنین افسونهایی و اعتقاد دیگران به آن، رفته اند و پیوندها را نابود کرده اند و تفکر پوچ این انسانها را واقعی تصور کرده اند و به دروغهای آنها باورکرده اند و با دست خود ، خود را به کام مرگ کشانده اند. این افسونگران به دروغها و سخن چینی دامن زده اند. چه خود و چه معتقدین خود را برای دفع ضرر و رساندن نفع به خود(گفتیم انسان چنین توانایی ندارد) از دروغ، تهمت، خیانت، سخن چینی و هزاران حیله و مکر دست زده اند که با زندگی دیگران بازی کرده اند. در نتیجه وجود اینگونه انسانها با این اعمال خرافیشان در جامعه باعث ضرر رسانی به انسانهای دیگر جامعه هستند به هر حال معتقدینی در اطراف خود دارند که آنها را یاری می رسانند برای همین بیان از این شر است و در واقعیت تاییدی برای این افسون و سحر نیست ما در مقالات بعدی می گوییم که سحر چیز واقعی نیست. اما به هر حال به عنوان اینکه از سوی افرادی به دروغ بانام داشتن قدرتی فوق العاده و یارانی در کنار خود در بیشتر جوامع وجود دارند که با چنین جو خرافی در حال ضرر رسانی به جامعه هستند و در این آیه بیان از چنین قدرتی برای آنها نیست، بلکه بیان از حضور چنین انسانهایی است. با این وجود باید گفت همانگونه که خدا می گوید هیچ شخص یا شیئی توانایی دفع ضرر و رساندن نفعی جز خودش ندارد در نتیجه نمی توان برای این افراد چنین قدرتی قائل شد.
اما حسودان چگونه باعث ضرر می شوند؟ بر خلاف تصور خرافی افراد این افراد با چشم زخم نیست که باعث ضرر می شوند بلکه یک انسان حسود ، هنوز نمی تواند به این درک برسد یک جامعه برای رسیدن به تعادل و رشد کافی، نیازمند این است که شاهد طیف استعدادی گوناگون باشد به هرحال خداوند نعمتهایی به صورت اضافی و زیادی به افرادی دیگر داده است اما این اضافی و زیادی هیچگاه نگفته دلیل بر بهتر بودن این فرد نسبت به دیگران است بلکه هر فرد با تقوای درست می تواند بهتر بودن خود را نشان دهد. حال فردی که حسود است با حرص خوردن و دیدن این نعمتها در دیگران و خواست نابودی آن، به جای اینکه نیروی خود را در جهت رشد خود به کار گیرد وقت و نیرو و تمرکز خود را در این خودخوری و حرص می گذراند، در نتیجه او از تلاش واقعی برای رشد خودش می ماند و نیروی خود را به مسائل واهیی می گذارد که حتی باعث می شود آرامش او را از زندگیش سلب کند و بیشتر از اینکه به دیگری صدمه بزند به خودش صدمه می زند، او به جای باور به استعداد و توانایی خود و رشد و بارور کردن بیشتر آن تا بهتر بتواند رشد کند، با عدم بارور کردن استعدادها و توانایی های دیگران و فراموش کردن اینکه هر فردی هرچند استعداد یا نعمت بیشتری داشته باشد باز با نیروی جامعه خود است که بهتر رشد می کند و سودش به خود او و جامعه باز می گردد علاوه بر آن با ایجاد چنین جوی تقوای بیشتر انجام داده است، خود را به وادی مرگ می کشاند. البته این به اینجا ختم نمی شود او سعی خواهد کرد دیگر نعمات خدایی را از افرادی که بر آنها حسادت می کند دریغ و محروم کند و از رشد بیشتر آنها جلوگیری کند یا مانع رشد و کمال آنها در کارهایشان شده و به آنها ضربه بزند. البته او نمی داند این صرف نیرو تنها باعث نابودی خودش و از رشد ماندن خودش است و وقتی یک جامعه به حالتی از روان نا آرام حرکت کند این اعمالش متوجه خود او هم می شود. درنتیجه حسادت برخلاف چشم زخم یک امر واقعی است. البته باید دانست که ریشه های بیشتر حسادت ها، انحصار نعمات خدایی برای خود، تغییر در ارزشها، عدم شناسایی درست ارزش ها، به رخ کشیدن نعمات خود به دیگران است که باز هم این افراد نمی دانند با ساختن جامعه ای از حسودان، تبدیل کردن انسانهای عقده ای ، جامعه را برخلاف و ضد خود سوق می دهند که بر علیه آنها گام برمی دارند.
دومین آیه ای که این افراد از آن استفاده می کنند تا تفکر چشم زخم به خورد مردم بدهند استفاده از سوره قلم آیه 51 است. این تفکر غیرقرآنی ناشی از بدفهمی از واژه بصر در قرآن است همان طور که قبلا در مطالب قبلی به این واژه پرداختیم این واژه در قرآن به معنی خود چشم که روی صورت انسان قرار دارد نیست. حتی به معنی بینایی و دیدن هم نیست بلکه به معنی نیرویی در انسان در جهت تحقیق، مطالعه ، تفکر ، کندوکاو اطرافش است . آن فهم و آگاهی که از اطراف به انسان می رسد. اما چشم یکی از ابزارهای بصر است چون انسان برای آن درک نیازمند آن است. ( برای درک واژه بصر در بعضی جاها با واژه "عین" خود را همراه کرده است درنتیجه به معنی چشم نیست ، در آیه 203 سوره اعراف خود قرآن را به عنوان بصر ودر آیه 21 ذاریات عمل بصر را به نفس منتسب کرده است، بررسی بیشتر آیات بصر را به بعد موکول می کنیم اما این آیات نشان از این است که بصر به معنای دیدن یا چشم نیست)اما در این آیه (سوره قلم) اگر نظر بر ساطع شدن امواج از چشم بود باید حتما قید چشم "عین" دیده می شد ، همان گونه که در برخورد با سحر در سوره اعراف آیه 116 قید عین به چشم می خورد( در مورد سحر در مقالات بعدی بدان می پردازیم) ما باید در برخورد با قرآن این درک حاصل کنیم که قرآن برای بیانش در هزار لفافه و گنگ عنوان نمی کند برای چنین مسئله ای که ظاهرا اینقدر مهم گشته که زندگی انسانی را اینقدر تحت تاثیر قرار داده به نحوی که افراد می آیند یک اصل واقعی جامعه یعنی بیماری ها و عامل آنها، حوادث و هزار اتفاق دیگر را نادیده می گیرند و به موارد خرافی مثل چشم زخم ربط می دهند سپس می خواهند از طریق تعویذ و هزار استفاده خرافی برای اشیا ، دفع چنین ضررهایی کنند (دفع ضرری که هیچ مبنای قرآنی ندارد) باید واضح و روشن سخن بگوید در حالیکه در هیچ کدام از آیات بیان از چشم زخم و قائل شدن چنین نیرویی برای انسان نیست. حال ببینیم آیه قرآنی چه می گوید:
نزدیک است کسانیکه کافر هستند تو را نابود کنند و از زمین بردارند بوسیله ابصارشان. بعد از اینکه قرآن را می شنوند ، سپس آنها می گویند او مجنون است.(سوره قلم آیه51)
واژه لیزلقونک که در این آیه آمده به معنی خلع و لختی چیزی است که قبلا آن شی داشته است و آن را از زمین برداشتن است همین واژه در سوره کهف آیه 40 هم دیده می شود که برای همواری و از بین رفتن باغ استفاده شده است. کافران بعد از شنیدن قرآن می روند تا با تمامی نیروی خود و استفاده ازعلم بصری خود به مبارزه با پیامبر بروند حتی پیامبر را از روی زمین اگر شده برداشته و از بین ببرند حتی نزدیک است که این کار خود را به حقیقت برسانند اما نهایت ناکام می مانند و در عین ناکامی می گویند پیامبر مجنون است سپس در دنباله آیه خداوند می گوید شما نمی دانید چون این تنها ذکری برای جهانیان است. اگر به معنی چشم خوردن بود بیان و موضعگیری کفار در پایان کار، باید به گونه ای دیگر بود یا خود خدا از عدم این ناکامی و علت آن را در موردی دیگر نه ذکر بودن آیات خدا ذکر می کرد یعنی در مقابل علوم بصری کفار بیان از ذکر خداست. ( شناخت و نوع بینش کافران در مبارزه با بینش پیامبر قرار می گیرد که پیامبر نزدیک است نابود شود اما خدا به کمک او می آید و بینش و ذکر درست ارائه می دهد. چون پیامبر خود چنین توانایی و بینش درست از علوم و غیب ندارد)نمی شود گفت منظور خدا چشم زخم است اما نهایت می گوید ذکر خداست و ناکامی کفار را در خطاب مجنون خواندن پیامبر ختم می شود؟!
اما ببینیم اگر چشم زخم وجود داشته باشد چه مشکلاتی به وجود خواهد آورد و چه تفکراتی در کنار آن ایجاد می شود:
1- اگر کفار در مقابل دشمن خود (پیامبر) به این نتیجه می رسند که بهترین راه حل چشم زخم به پیامبر است چرا در حال حاضر این نیروی قوی مورد استفاده از سوی کفار در مقابل مسلمانان استفاده نمی شود شاید بگویند مسلمانان به نیروی ایمان مجهز هستند در حالیکه چنین چیزی وجود خارجی ندارد اگر هم وجود داشت چرا کفار در مقابل دیگر دشمنان خود از چنین نیرویی استفاده نمی کنند علاوه برآن چرا مسلمانان در مقابل دشمنان خود از چشم زخم استفاده نمی کنند تا بدون هیچ مشکلی بر دشمنانشان پیروز شوند آیا این به معنای عدم وجود خارجی چنین نیرویی نیست. ما در هیچ جای دنیا حتی ثبت های تاریخی استفاده از چنین نیرویی از سوی انسانها ندیده ایم؟!
2- این امر، موجب به وجود آمدن خشم، کینه، حسادت بیشتر در جامعه می شود . وقتی فردی عامل چشم زخم در زندگی خود حس کند از دیگران متنفر شده و کینه آنها را در دل می کند حتی کار به جایی می کشد که از فرد دوری صورت می گیرد. جامعه را وارد تزلزل می کند و هر انسانی با شک و گمان بد به دیگران نگاه می کند. شما نمی توانید چنین عاملی در زندگی انسانی مطرح کنید بعد از انسانها بخواهید که از دیگران دوری نکنند یا از آنها کینه و تنفر نداشته و حسن ظن داشته باشند. کودنی را به حدی کشانده اند که می گویند حتی مادرهم به فرزندش چشم زخم می زند یا خود انسان هم ممکن است به خودش چشم بزند؟!
3- افراد برای دور ماندن از چشم زخم می روند از نعمتهای خدا استفاده نمی کنند و خود را دچار حتی دروغ و فریب در مقابل دیگران می کنند تا از چشم زخم دیگران مصون بمانند حتی آن را در اختیار دیگران قرار نمی دهند و آن را می پوشانند تا از دید دیگران خارج شده تا یک لحظه مورد چشم زخم نشوند. حتی برای دورماندن آن از تعویذ و یا اشیا خاصی که چنین توانایی ندارند سود می جوید در حالیکه در قرآن حتی اشاره ای به آن نیست. در ارتباط با دعا می گوییم خدا چگونه می گوید مسلمانان چگونه تفکرات خرافی به خورد مردم می دهند که حتی قائل به تعویذ می شوند.
4- این موجب ترسیدن افراد از همدیگر می شود. علاوه بر آن ناشی از بدشگون معرفی شدن افراد هستند همان طور که قبلا مفصلا در این مورد سخن گفتیم چنین نیرو و توانایی از اشیا خارج است.
5- همان طور که قبلا گفته شد ما نمی توانیم برای اشیا قائل به مسائلی مثل رساندن ضرر باشیم که از حالت و خاصیت آن شی خارج است. باید متوجه بود این موجب می شود که هر کج و لنگ و بیماری و مشکلاتی که در زندگی انسانی وجود دارد به چشم زخم منتهی گردد در نتیجه این نه تنها موجب تمرکز تمامی بدی ها در آن می شود موجب می شود فضاهای خرافی بیشتر باز شود و حقایق دنیا نادیده گرفته شود. با توجه به تعریفی که قرآن از غیب و انسان می دهد چنین بینشی از قرآن نمی تواند صادر شود و چنین توانایی برای چشم زخم قائل شد.
6- اگر هم می خواستیم به معنای بینایی هم بگیریم . (آیه سوره قلم) نگفته که از آن امواجی ساطع خواهد شد که او را نابود می کند. بلکه اگر هم به این معنی بود نوع نگاه را بیان می کند که امکان دارد نگاه غضب آلود، خشم، تمسخر، حقارت و .... باشد. سپس نتیجه گیری همان نگاه در پایان خود به عنوان شخصی که مجنون است از سوی آنها معرفی می شود. یعنی افراد می توانند با حالات مختلف از سوی چشمان خود افراد را تحت تاثیر قرار دهند حتی تابع خود کنند.در حالیکه همان طور که گفتیم اصلا این واژه آن معنا را نمی رساند.
7- تایید چشم زخم یعنی ربط دادن تمامی مسائل و واقعی جهان به این مسئله خرافی یعنی به جای اینکه برای تحول و حل مشکلات مسائل واقعی مورد بررسی و حل قرار گیرد ملتی تنبل به بار خواهد آورد که هر مشکل و بیماری خود را به خرافات ربط می دهد که او را از حرکت و رشد و کمال باز می دارد. چرا که چشم زخم می خواهد جای خدا و قوانین و سنن خدایی بنشیند، همه چیز تابع چشم زخم است و هیچ کسی هم مصون نیست و براحتی این افراد در حال نابودی و نقص قوانین خدایی هستند.
البته تمامی مسائل به اینجا ختم نمی شود بعضی ها می آیند به آیات سوره کهف و نابودی باغ و نگفتن ماشاء الله برای نابودی نعمتهای خدا ، ارجاع به این آیات سود می جویند. حال نگاهی به این آیات می اندازیم ببینیم در این آیات چگونه بیانی دارد:
این آیات از آیه 32 آغاز و در آیه 44 پایان می پذیرد بیان از داستان دو مرد با نعمات باغ و کشتزارهای سرسبز هستند. یکی اعتقاد به خدا دارد و دیگری اصلا اعتقادی به خدا ندارد و طوری غرور در او ایجاد شده است که می گوید اصلا باغ او نابود نمی شود و نمی داند که خدا چه سننی در این دنیا قرار داده است . دوست او می گوید ای کاش گفته بودی ما شاء الله(چیزی که خدا خواسته، آنچه خدا بخواهد) روی داده و تمامی قدرتها دست خداست و این به خواست او بوده است نه دست من و تو که خیال کنیم همه چیز می ماند و فردا چه چیزی کسب می کنیم(قبلا سوره لقمان بررسی شد در مقاله خواب) سپس خدا قدرت خودش را نشان می دهد نه اینکه بیان از چشم خوردن باشد. اصلا درسها و پیامهای این آیات خارج از آن نوع نگاهی است که این افراد بیان می کنند. دیگر آیات که از این واژه ها استفاده کرده است مراجعه کنید تا بدانید خدا چه می خواهد بگوید 128 انعام،188 اعراف ، 49 یونس، 107 و 108هود، 8 انفطار ، 7 اعلی. تمامی آیات تابع بودن جهان به خواست و تابع او بیان می کند.
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
دیدن خواب یکی از شگفتی های انسانی است که هنوز انسان علم کمی در مورد آن دارد و به عنوان دنیایی ناشناخته آن را می شناسد. چیزی که بشر در مورد خواب بدان پی برده است بیشتر خواب ها ناشی از فکر کردن زیاد مغز انسان حین خواب است که با موضوعاتی که در گذشته او رخ داده است مربوط می باشد یا اندیشه انسان نسبت به بررسی و فکر کردن به موارد اطرافش است که برایش اهمیت پیدا کرده است.
نوم : 255 بقره، 97 اعراف، 43 انفال، 47 فرقان، 23 روم، 102 صافات، 42 زمر، 19 قلم، 9 نبا.
واژه نوم در قرآن به معنی عمل خوابیدن است که از نشانه های خدایی عنوان کرده است و به عنوان زمانی برای استراحت و تجدید قوای انسانی آن را می شناسد. همراه واژه سبات آورده است که این واژه در قرآن به معنی تعطیلی و زمان استراحت و آرامش و آسایش است زمانیکه انسان به فعالیت کاری نمی پردازد( واژه سبت با مشتقاتش : 65 بقره، 47 و 154 نساء، 163 اعراف، 124 نحل، 47 فرقان، 9 نبا)
در آیه 43 سوره انفال قید خواب دیدن پیامبر در قلت یاران دشمن است. در آیه 102 سوره صافات هم خواب دیدن ذبح اسماعیل از سوی ابراهیم در خواب ابراهیم است که ابراهیم نظر فرزند خود را جویا می شود سپس اسماعیل می گوید آنچه به تو امر می شود انجام بده.
برخلاف تصور رایج در قرآن بیان از گرفتن روح انسان حین مرگ نیست بلکه از واژه نفس استفاده می کند می گوید در دو هنگام یکی در حین مرگ و دیگری در زمان کامل شدن خواب ، نفس انسان را به تمام و کمال می گیرد و دریافت می کند سپس کسیکه مرگش رسیده باشد نفس انسان باز نمی گردد اما بعد از خواب آن را بر می گرداند 42 زمر – این حتی در آیه 60 انعام هم البته بدون قید واژه نوم و نفس تنها به ذکر لیل و شب دیده می شود. واژه "وفی" در این آیات هم دیده می شود این واژه در قرآن به معنی دریافت کردن یا دریافته شدن چیزی به کمال و تمام است در جاهایی از قرآن که قید وفاکردن به عهد و پیمانهاست هم به همین معنی است برای همین در بعضی از جاها که بیان از وفات انسان است باز از واژه وفی برای قید مرده استفاده کرده است واژه وفات در فارسی هم معنی این واژه است ( مثل 234 و240 بقره، 55 آل عمران) در ارتباط با واژه نفس در حال تحقیق و تفکرهستم تنها در این حد بگویم نفس به خود آگاهی و شخصیت انسان و چیزی که به نام خود و من تعریف می شود. زمانیکه انسان به خواب می رود از اطرافش آگاهی ندارد و اخیتار و اراده ای برای او وجود خارجی ندارد. نفس به معنای بدن فیزیکی انسان نیست چون حین خواب بدن فیزیکی سرجایش است.
رویا : 5 و 43 و 100 یوسف، 60 اسرا، 105 صافات، 27 فتح.
مواردی که انسان در خواب می بیند با واژه رویا در قرآن ذکر شده است در واقع خواب دیدن را رویا می گویند. خوابهایی که واقعی است .بعضی از آیات همان طور که دیده شد گفته در خواب چیزهایی دیده اند و از واژه رویا استفاده نکرده و دیدن در خواب استفاده کرده است.(مثل 43 انفال)
در سوره اسرا ، (واژه سری که در واقع کوچ شبانه گفته می شود در آیات 81 هود، 65 حجر، 1 اسراء، 77 طه، 52 شعراء، 23 دخان، 4 فر، دیده می شود) در آیه 1 سوه اسرا کوچی است که در یک شب از سوی مسجدالحرام به سوی مسجد الاقصی صورت می گیرد. ما می دانیم که این امکان برای پیامبر وجود نداشته که چنین کوچی برای او صورت گیرد به غیر از خواب. با توجه به اینکه در آیه60 بیان از رویای پیامبر و دیداری که قبلا برای پیامبر رخ داده است و اینکه قبلا خدا گفته که به مردم احاطه کامل دارد. در نتیجه چون موردی در این سوره یافت نمی شود که با خواب پیامبر ما را ربط دهد تنها می توان به آیه 1 ربط داد. قدرت خود را برای احاطه انسانها نشان می دهد چون نشانه هایی دیده که در آیه 1 دیده می شود که برای مردم بازگو کرده است.
همان طور که از آیات قرآنی برمی آید. فهم چگونگی خوابها نسبت به سه پیامبر مطرح شده است ابراهیم، یوسف، محمد.
در بعضی از وبلاگها مشاهده کردم که یوسف را به عنوان پیامبر نمی شناسند در حالیکه قید نام یوسف در کنار دیگر پیامبران در آیه 84 سوره انعام و مهمتر ازآن ذکر رسل بودن او در سوره غافر آیه 34 دقیقا ایشان را از زمره پیامبران معرفی می کند.
یوسف : 84 انعام، 4 و 7 و 8 و 9 و 10 و 11 و 17 و 21 و 29 و 46 و 51 و 56 و 58 و 69 و 76 و 77 و 80 و 84 و 85 و 87 و 89 و 90 و 94 و 99 یوسف، 34 غافر.
چیزی که از آیات بر می آید خواب پیامبران نوعی ارتباط با خدا و فرمانهای خدایی بوده است همان طور که در سوره صافات خواب ابراهیم دیده می شود آن را به عنوان امر و دستور خدایی مورد شناسایی قرار می دهد،این خواب را به عنوان خوابی که حق و بر صدق و راستی است معرفی می کند. در دو خواب محمد، یکی در سوره انفال در ارتباط با قلت یاران دشمن و دیگری سوره فتح برای ورود به مسجدالحرام است (که باز در این سوره هم خواب پیامبر به نام صدق و حق که براساس راستی و حق است معرفی می شود) در این دو خواب تنها نشان از رخداد دو واقعه در آینده به صدق و حق است که باید صورت گیرد .
اما مهمترین سوره که در ارتباط با خواب سخن گفته، سوره یوسف است. در این سوره از سه نوع خواب سخن گفته است یکی خواب یوسف ، دیگری خواب دو همزندانی یوسف، دیگری خواب ملک مصر. اگر در خوابهای ابراهیم و محمد واضح و روشن است اما در این سوره با خوابهایی مواجه هستیم که با نمادها و سمبلهایی همراه است و از آن واضحیت خارج است. در آیه 4 سوره یوسف، خواب یوسف است که بیان از دیدن 11 ستاره ، خورشید و ماه است که بر یوسف سجده می کنند و در آیه 6 پدر یوسف با نشانه هایی که در خواب اوست می گوید که خداوند او را انتخاب می کند و تاویل احادیث را به او می آموزد همان گونه که بر پدران قبلش ابراهیم و اسحاق تمام کرده است. تاویل این خواب در آیه 100 دیده می شود خورشید و ماه و ستارگان نشان از پدر و مادر و برادرانش هستند که در برابر او بعد از به حکومت رسیدن یوسف و ورود به مصر بر او سجده می کنند . آنهایی که با یوسف زندانی شده بودند در آیه 36 بیان از خواب آنهاست یکی خواب فشردن شراب می بیند و دیگری نانی که بر روی سرش است که پرندگان می خورند در آیه 41 تاویل این خوابها دیده می شود که یکی شراب به ربش می دهد و ساقی او می شود و دیگری به صلیب و دار کشیده می شود و پرندگان از سر او می خورند (از آیات بر می آید که این افراد فردی که به عنوان رب و پرورش دهنده و مربی خود قبول کرده بودند همان ملک و پادشاه مصر است- برای همین در خطاب یوسف از این واژه استفاده می کند) در آیه 43 خواب پادشاه و ملک مصر است که می گوید هفت گاو چاق هفت گاو لاغر را می خورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشکیده. سپس در آیات 47 تا 49 می گوید که هفت سال پیاپی بکارید و اندکی بیشتر نخورید سپس هفت سال سخت می آید که آنچه از قبل اندوخته اید می خورید و اندکی هم برای آینده حفظ می کنید سپس سال پربرکت فرا می رسد.
در تمامی خوابها که سخن رفت رخدادی از آینده بود. چیزی که در سوره یوسف دیده شد خواب برای آینده منحصر برای پیامبران نیست حتی نیازی نیست آن فرد حتما مومن باشد اما خواب پیامبران را با نام صدق و بر راستی و رخدادی به حق معرفی می کند که نسبت به خواب افراد دیگر دیده نمی شود علاوه بر آن زمانی که می آیند خواب پادشاه مصر تاویل شود :
احلام : 44 یوسف، 5 انبیاء، 58 و 59 نور.
اضغاث : 44 یوسف، 5 انبیاء، 44ص
اضغاث جمع ضغث به معنی دسته هایی از گیاهان مختلف چوبی که به صورت بسته ای پیچیده از چوب خود را نشان می دهد.
احلام جمع حُلُم است این واژه در دو آیه سوره نور بالغیت و رسیدگی کامل حلم را بیان می کند حلم خوابی پریشان و بدون مشخص بودن اساسش است که در این آیات همان محتلم شدن را بیان می کند. اما در مورد سوره یوسف و انبیاء در کنار واژه ضغث ذکر شده است یعنی خوابی پیچیده که با موارد گوناگون به هم پیچش خورده است که مشخص نیست و معنی خاصی را نمی توان از آن درک کرد. در سوره انبیاء از سوی مخالفین قرآن ، قرآن را به اضغاث احلام تشبیه می کنند اما در سوره یوسف از سوی افرادی که دور و بر پادشاه مصر هستند برای تعبیر خواب پادشاه، آن را با این واژه خطاب می کنند سپس می گویند که از تاویل این احلام ناتوان هستند.
موردی دیگر که باید مورد توجه قرار گیرد در آیه 44 یوسف پادشاه مصر موضعگیریش نسبت به خوابش می گوید شما در آن چه عبرتی می بینید و از واژه تعبرون استفاده می کند این واژه به معنی عبوری از موضوع یا جریانی است که واقعیت دارد در آن درس و پندگیری وجود دارد و انسان را به مسیر درست راهنمایی می کند همان چیزی که با نام عبرت می شناسیم ( این واژه با مشتقاتش در آیات 13 آل عمران، 43 نساء، 43 و 111یوسف، 66 نحل، 21 مومنون، 44 نور، 2 حشر، 26 نازعات، دیده می شود ) در واقعیت می گوید اینجا چه عبرتی در خواب دیده می شود و می خواهد چه سرانجامی با دیدن آن بیان کند. اما زمانیکه افراد دیگر می خواهند آن را تعبیر کنند یا واکنش یوسف نسبت به این خوابها از واژه تاویل استفاده می کند این واژه در قرآن به معنی به اول برگرداندن و در واقع چیزی را به اصل و اساس اولیه آن را برگرداندن می باشد این واژه در این سوره در کنار حدیث استفاده شده است که به معنی سخنها و پیامهایی است که از دیگران می رسد(یعنی او باید این پیام خوابها را به اصل پیامی که می خواهند برسانند برگردانده شود) به علاوه خدا در این سوره گفته این علم و دانایی تاویل احایث را به یوسف داده است به خصوص پدرش آن دانایی را به آینده برای او معین می کند (آیه 6 یوسف)در نتیجه یک چیز ذاتی نیست بلکه علم به آن از سوی خدا بوده است این نسبت به تمامی پیامبران صدق می کند اما چیزی که مهم است عده ای می گویند چون در آیات یوسف از نمادها و سمبلها استفاده شده است ما می توانیم خواب را تعبیر کنیم یعنی براساس فرهنگها، شناخت موقعیت و وضعیت فرد می توانیم خوابهای یک فرد را تعبیر کنیم مثلا نماد گاو که سمبلی ارزشمند در مصر باستان بوده است بعد مثلا خوشه گندم سبزی که هنوز نارس است باید در این هفت ایام کاشته می شد و سپس در هفت سال بعد که خشک و زرد می شد باید درو می گشت یا فشردن شراب و ساقی بودن برای پادشاه بوده است یا سر او خورده می شده است براساس وضعیت و نوع زندگی افراد با فرهنگشان می توان خواب را تعبیر و مورد شناسایی قرار داد . اما ما ثابت می کنیم چنین چیزی غیر ممکن است . همان طور که آیات نشان می داد تعبیر خواب، همه از سوی پیامبران بوده است و تنها خواب پیامبران را بانام صدق و حق بیان کرده است پس این امکان برای خوابهای افراد دیگر نمی توان متصور بود. اما می دانیم خدا تنها به پیامبر، چون رسل بوده اند خود، از آینده به آنها خبر می داده است و از غیب که گفتیم در واقعیت بخشی از آن آینده است اطلاع رسانی می کرده است و از ذات خود چیزی نمی دانسته اند حتی از سمبلها و نمادهای خواب باز چیزی به آنها نمی توانسته رسانده شود مگر اینکه بعد از اتفاق می توانستند آن را به آن اشکال تعبیر کنند. یعنی اگر فردی بگوید تعبیر خواب می داند و این خصوصیت را برای خود یا دیگران استفاده کند سپس بگردد براساس موقیت و وضعیت فرد و فرهنگها و سمبلها و نمادهای فرهنگها بدنبال تعبیر خواب باشد یعنی می خواهد از غیب سخن بگوید که گفتیم از توان انسان خارج است و اگر هم بگوید این توانایی از طریق خواب برای او حاصل می شود اما در ذات خودش برای خود قائل نیست باز موضوع فرق نمی کند چون قبلا گفتیم که خدا دانایی غیب را تنها برای خود می داند و تنها انحصار آن را در رسل آنهم به اندک بیان می کند ، اصلا بیانی از فهم غیب از طریق خواب نیست. با توجه به اینکه هر انسانی در حال دگرگونی است و آینده و غیب هم در دستان خداست این احمقانه ترین کار است که خود را بدست تعابیر خواب بسپاریم. هیچ کس نمی تواند از خواب برای فهم غیب و آینده استفاده کند ، حتی اگر بخواهد به اندازه یک ذره خود را به آن بسپارد. چون می خواهد رخدادی در آینده را به حتمی و پیشگویی سوق دهد. اما سئوالی که ایجاد می شود پس قائل شدن خدا در اینکه هر انسانی در هر موقعیتی امکان دارد خوابهایی ببیند که آینده افراد را مشخص سازد با توجه به نوع بیان که امکان دارد از مجازها و سمبلهایی باشد چیست؟
این نیاز دارد که ابتدا انواع خواب ها را بررسی کنیم:
1- خواب هایی که به موارد آینده می پردازد حتی می گویند در زندگی انسان امکان دارد با صحنه ها و وقایعی آشنا شود سپس حس می کند که قبلا برای او رخ داده است این خواب هایی است که انسان آن را فراموش کرده است و حال برای او تحقق پیدا کرده است. همان طور که قبلا گفته شد تنها افرادی که رسول هستند آنهم به خاطر رسالتشان تنها اندک غیب از آینده می فهمند و این توانایی برای غیر آنها خارج است پس هیچ انسانی نمی تواند از آینده که غیب است بگوید. بلکه این موضوع وقتی رخ داد می توان به موضوع ربط داد چون ما با خوابهای گوناگون روبرو هستیم پس نمی توان حتما آن را به آینده ربط داد علاوه برآن امکان دارد با نمادها و سمبلهایی باشد که تعبیری درست ندهد و با هزاران تعبیر روبرو شد و شما بعد که رخ می دهد متوجه می شوید که واقعا تعبیر آن چه بوده است که امکان دارد به هیچکدام اصابت نکند و امکان دارد هم بخورد . اما چرا امکان دارد بخورد بعدا توضیح می دهیم چرا امکان دارد بعضی از سخنها در آینده رخ دهد و این نوع حرفها چه تفاوتی با غیب دارند. خوب به این آیه توجه کنید:
دانایی ساعه(قیامت) تنها نزد خداست و او نازل می کند غیث ( بارانی که برای مردم نیازمند می بارد و بداد آنها می رسد – این واژه در آیات 49 یوسف، 34 لقمان، 28 شوری، 20 حدید مشاهده می شود) و او به آنچه در رحمهااست داناست( رحم زنان) و هیچکس نمی داند فردا چه چیزی کسب می کند و هیچ نفسی نمی داند در کدام زمین می میرد ... (سوره لقمان آیه 34)
در این آیه چند دانایی خداوند به خود انحصار داده و بعضی هم گفته دانایی دارد 1- دانایی قیامت تنها انحصار به او دارد 2- نازل کردن غیث را تنها به خود منتسب کرده است و تنها فعل و عملی از سوی خود دانسته است و بس، دیگر توضیحی بیشتر در این مورد نداده است 3- او دانا به آنچه در رحمهاست این انحصار برای خود قائل نشده است پس انسان هم همان طور که امروز می بینیم به این قدرت دست یافته است 4- دانایی که فردا چه چیزی کسب می کند انحصار به خود او دارد 4- هیچ نفسی نمی داند در چه زمینی می میرد باز منحصر به خودش بیان می کند.
همان طور که دیده می شود انسان هیچگاه از آینده و کسبی که در آینده دارد دانایی ندارد . دانایی نسبت به آینده که بخشی از غیب و نهانهاست تنها از طریق خدا با واسطه رسل امکان پی بردن هست آن هم در صورتی که خدا بخواهد. در نتیجه چیزی به نام تعبیر خواب و حجتی برای برنامه ریزی آینده یا پی بردن به آینده وجود خارجی ندارد.
2- بعضی از خواب ها با توجه به رفتار و وقایع گذشته فرد است . این خوابها معمولا برای فرد مشخص است . بعضی از انسانها اگر به موقعیت فرد آشنا باشند امکان دارد حالت روانی و روحی او را تشخیص بدهند و جهت خواب را مشخص سازند اما همیشه چون به تمامی مسائل امکان دارد آشنا نباشند درست بیان نکنند چون به مسائل نهان و غیب فرد آشنا نباشند درست نفهمند اما اگر آشنا باشند دیگر نهان و غیب نیست درنتیجه امکان بیان درست است بیشتر این خوابها ، در بعضی موارد حتی در روان ناآگاه انسان قرار می گیرد مسائل ناگوار انسان را شامل می شود بعضی از علوم روی آن کار می کنند و از ان استفاده می کنند مثل روانشناسان.
3- خوابهایی که به موارد فکری فرد مربوط است ، نسبت به مسائلی است که در اطرافش در حال جریان است . می گویند مغز انسان در حین خواب بیشتر فکر می کند پس این چیز طبیعی است که چه در حالت قبل (شماره دو) و چه در این شماره در دو حالت مغز در حال فکر کردن در مورد آنهاست . پس در حالتی که مغز نسبت به اطرافش در حال فکر است امکان برنامه ریزی و پی بردن به مسائلی برای او هست که امکان دارد در آینده برای او رخ دهد و امکان دارد در حین خواب با سمبلهایی هم خود را نمایش دهد . اینکه چرا در خواب از سمبلها و نمادهایی استفاده می شود هنوز برای ما مشخص نیست و خدا هم مشخص نکرده است. در نتیجه این امکان پیش بینی چه در بیداری و چه در خواب برای انسان امکان پذیر است و می تواند با برنامه ریزی و فکر، آینده خود را رقم زند البته چون غیب در دست او نیست نمی تواند حتمی بگوید چه می کند بلکه تنها با احتمال حرکت می کند یعنی پیش گویی که حتمی است در قدرتش نیست.
خوب توجه کنید بین پیش بینی و پیشگویی تفاوت هست. پیش بینی یعنی براساس چیزهایی که فرد در اطرافش می بیند و براساس قوانین و سنن خداوندی و برنامه ریزی و علم و ... می تواند اتفاقات در آینده از قبل حدس بزند با احتمال بگوید به آن سمت می رود اما پیش گویی یعنی اتفاقی که حتما رخ می دهد با توجه به اینکه انسان نه علم و دانایی کامل به سنن و قوانین خداوندی دارد و نه از اینکه بداند تا چه زمانی و چه قوانینی پابرجاست و بسیاری از مسائل از دست او خارج است و تسلطی بر آن ندارد پس نمی تواند حتما موردی بیان کند و از غیب بگوید. آنهایی هم که می خواهند از خواب و تعبیر آن استفاده کنند یعنی می خواهند بگویند حتما اتفاقی و برنامه و دستوری از سوی خدا از طریق خواب حاصل شده است در حالیکه برای دستورات خداوندی ما می دانیم خدا تنها قرآنش را معرفی می کند برای آینده هم همان طور که از سوره لقمان بر می آمد چنین توانایی که بفهمد چه چیزی کسب می کند برای او حاصل نمی شود.
4- خواب از سوی شیطان وجود خارجی ندارد. اگر افرادی هم می گویند پس این خوابهای پریشان نشان از چیست؟ چرا زمانی که آیات می خوانیم خبری از آن نیست. باید به این عزیزان بگوییم که خواب پریشان نشان از ناآرامی درونی انسان استکه در خواب خود را به معرض نمایش می گذارد چون گفتیم مغز بیشتر در حال فکر کردن است. اما زمانیکه این آیات را می خواند چون آرامش نسبی برای خود ایجاد می کند تقریبا خواب خود را جهت می دهد. پس تنها ایجاد آرامش برای او مهم است. اگر فرد زندگی خود را به سمت آرامش و تعادل بکشاند نیازی به خواندن آیات نیست چون قرآن باید حالت انسان را در تحول بینش ، ذهنی آرام و زندگیی در این مسیر بکوشد و به صرف خواند آیاتی چنین حالتی ایجاد نخواهد شد . تنها با این عمل ذهن را شرطی می کنیم در نتیجه ذهن در حین خواب چنین رفتار از خود نشان می دهد. خوب توجه کنید که شیطان با آن تعریفی که از او در بین مسلمانان وجود دارد تسلطی به انسان ندارد نمی تواند به درون انسان نفوذ پیدا کند. هیچ آیه ای از این نفوذ به این شکل صحبتی نشده است. در مورد واژه شیطان در قرآن بعدا توضیح می دهیم.
5- دیدن خوابهای پیچیده و بی اساس. ظاهرا در زمان پادشاه مصر با توجه به شخصیت و موقعیت او . خوابهایی که شامل ذهن پریشان فرد در گذشته یا توجه او به موارد دور و بر او بوده است می توانستند ترجمه کنند اما زمانیکه قادر نیستند و مخلوطی از موارد گوناگون است آن را به عنوان ضغث معرفی می کند که تابیده از انواع گوناگون خوابهاست این نوع خواب در قرآن با نام احتلام نامیده می شود که اساس مشخص و تعبیری خاص نمی توان برای او قائل شد. برای همین حتی محتلم شدن در خواب باز از این واژه استفاده می کند البته زمانیکه ذهن درگیر مسائل جنسی است و به مرور که به بلوغیت می رسد در ذهن تصورات و حالاتی برای او رخ می دهد که امکان دارد با انواع گوناگون پیچی بخورد و درهم و برهم باشد حتی با واقعیات دور و بر او ربط پیدا کند.
6- بعضی ها می گویند که خواب همان گونه که تعبیر شود حتما رخ می دهد. یا برای خوابهای خوب بازگو شود یا خوابهای بد بازگو نشود تا فرد در امان بماند. در حالیکه همان طور که گفتیم انسان غیب نمی داند. غیب حتمی و برصدق است اما خواب چنین توانایی را ندارد و اینکه کدام خواب به چنین حالتی رود از توانایی انسان خارج است. برای بدی و خوبی آن در آینده هم اینگونه است. اما من می دانم چرا گفته اند خوبها بازگو شود و بدها بازگو نشود . متاسفانه چون ذهن اطرافیان خیلی تابع حرفهای دور و برشان است و زود باور و برای خواب اهمیت می دهند وقتی خوابهای بد گفته شود یا از فرد دوری می کنند یا ذهن را متوجه آن مسئله می کنند تا تحقق پیدا کند برای مسائل خوب هم اینگونه است. یعنی این بدستان خود تولید می کنند نه خود آن خواب.
به غیر از مواردی که عنوان شد در قرآن بیانی نیست و حرفهایی که نسبت به خواب از سوی مسلمانان عنوان می شود وجود خارجی ندارد. در نتیجه اهمیت چندانی به خواب خود برای آینده ندهید. در صورت دیدن خوابهای پریشان و مکرر باید به زندگی خود مراجعه کنید تا آرامش در زندگیتان حاصل شود.
7- ذهن انسان در بیداری هم به سمت خیالات و ترسیم اتفاقات چه برای آینده یا مسائل گذشته می رود. پس همین مسائل در خواب هم اتفاق بیافتد دور از انتظار نیست.
دیدن اشخاص در خواب هم باز فکر کردن روی این افراد یا بودن نقش یا نام آنها در زندگی سپس در خواب دیدن دور از تصور نیست ما در بیداری هم فکر خود را به سمت افراد می بریم حتی امکان دارد افرادی را که نمی شناسیم تصویری از آنها در ذهن ایجاد کنیم.
8- چون اتفاقاتی در خواب افتاده که امکان داشته در آینده رخ داده است و بعضی اتفاقات ربطی به برنامه ریزی انسان نداشته که بگوییم انسان در بیداری هم همین پیش گویی ها در بیداری دارد و اتفاق می افتد پس در خواب ببیند مشکلی نیست چون همان طور که دیدیم ما با خوابهایی مثل بدار آویختن زندانی یا شراب دادن زندانی به اربابش یا حتی قحطی روبرو بودیم که نمی توان منتسب به این موارد کرد در تیجه این نشان از این دارد که این جهان تنها ماده صرف نیست و از خیلی موارد تشکیل شده است که ما ناآگاه بدان هستیم . ماده اصلا نمی تواند در ظرف زمانی رو به جلو حرکت کند.
از یک لحاظ هم خواب می تواند مفید باشد روانشناسان می توانند با نفوذ به روان ناآگاه افراد مشکلات افراد را تشخیص دهند. بعضی از افراد خواب گردی می کنند، حتی به حالتی می روند که بدون اینکه به اطراف خود صدمه ای وارد کنند کارهای خود را انجام می دهند و انگار اطراف خود را به طور کامل می بینند و درک می کنند حتی امکان دارد دو نفر که در خواب هستند با هم حرف بزنند بدون اینکه بعد از بیداری متوجه شوند و بدانند که چه صحبت هایی با هم داشته اند البته این موارد جز نادر مواردی است که برای هر کسی رو نمی دهد.
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
مفهوم غیب در قرآن پدیده ای پیچیده ای نیست اما برای من عجیب است که کج اندیشان نمی توانند در این مورد خوب صحبت کنند در ابتدا کلیه آیات قرآنی که در مورد غیب ذکر شده قید می کنیم بعد توضیحات خود را ارائه می دهیم:
صفت هدایت یافتگان ایمان به غیب است آیه 3 بقره.
خدا غیب می داند آیه 33 بقره.
غیب به معنی اتفاقاتی است که در گذشته رخ داده مثل تاریخ زندگی مریم. فهمیدن این غیب از طریق وحی صورت می گیرد. 44 آل عمران
سنت خداوندی به این طریق است که انسانها نمی توانند غیب را بدانند و تنها رسل و فرستادگان از سوی خودش دسترسی به قسمتی از غیب ، نه تمامی آن است برای همین ناپاک از پاک برای ما مشخص نیست 179 آل عمران
یکی از صفات زنان صالح حفظ کردن بر غیبهایی است که خداوند حفظ آن را خواستار است 34 نساء.( حفظ کردن بر صلاه در آیات 238 بقره – 92 انعام- 9 مومنون- 34 معارج، حفظ ایمانکم در آیه 89 مائده در واقع پایبندی به تعهدات نسبت به اطرافیان، حفظ حدود خدا در آیه 112 توبه، حفاظت از فروج در آیات 5مومنون- 31 نور-29 معارج- 35 احزاب) بیشتر حفظ و نگهداری این موارد نه تنها آشکار بلکه در نهانها و غیب هم باید صورت گیرد. قابل ذکر است برعکس تصور رایج این آیه به معنی حفظ اسرار زناشویی صرف نیست بلکه پایبندی به تعهدات که یکی هم نسبت به همسراست زیر مجموعه و بخشی از آن است. بلکه اینجا اطاعت از خدا و حفظ دستورات خدایی است.
مبتلا کردن انسان به آزمایش تا در حالت غیب چگونه عمل می کند 94 مائده
بعد از مرگ پیامبران ، آنها دسترسیی به غیب ندارند و نمی دانند بر زندگان چه گذشته است 109 مائده
حضرت عیسی از کردار و اعمال بعد از خود و زندگان با خبر نیست 116 مائده
تنها خدا آگاه و اعلم ترین فرد بر غیوب است 116 مائده و 109 مائده
پیامبر نه داناترین فرد به غیوب است و نه هم خزائن خدا در دست اوست 50 انعام . در دنباله این آیه خداوند می گوید بگو آیا نابینا، کسیکه این مسائل را نمی بیند و خود را به کوری می زند با کسیکه اهل بصیرت و کندوکاوی است مساوی است چرا تفکر نمی کنید.
کلیدهای غیب نزد خداست و کسی جز او نمی داند و غیب به فرآیند آینده و حال غیر محسوس انسانی اطلاق می شود 59 انعام
خداوند نسبت به مسائل انسانی در حالت غائب قرار ندارد 7 اعراف
پیامبر غیب نمی دانسته وگرنه دو امکان می توانسته برا ی خود فراهم کند یکی مالکیت نفع برای خود، دیگری نرسیدن ضرر. این دو حالت برای کسی فراهم خواهد شد که به غیب تسلط داشته باشد . حتی در ابتدای آیه، پیامبر برای نفع وضرر خود تنها آن مقدار که خدا بخواهد تسلط دارد و در پایان آیه می گوید تنها نذیر و بشیر است 188 اعراف
خدا به تمامی اسرار و نجواها آگاه است چون خدا دانا به غیوب است 78 توبه
عدم آگاهی به غیب و تنها از طریق وحی نسبت بدان پیامبر آگاه شده است و کسی به او یاد نداده است و قومش هم به آن آگاهی نداشته اند 49 هود
تنها خدا غیب آسمانها و زمین می داند 123 هود
بیشتر سرگذشت گذشتگان از غیب است که تنها از طریق وحی پیامبر بدان پی برده است و در محفلهایی بوده که پیامبر بدان دسترسی نمی توانسته داشته باشد 102 یوسف
جزئیات زندگی ، نوع زندگی گذشتگان تنها بدست خدا و از غیب است و انسانها بدان دسترسی پیدا نخواهند کرد 22 و 26 کهف
غیب به اتفاقاتی است که در آینده رخ می دهد 61 مریم
هیچ کسی در سماوات و زمین غیب نمی داند مگر خدا 65 نمل.
داننده غیب خداست و هیچ کس را برآن مطلع نمی شود 26 جن. سپس در دنباله آیه می گوید مگر رسولی که از او راضی باشد
پیامبر برای اطلاع دیگران به غیب های خدایی که در اختیارش قرار داده بخل نشان نداده و با کم و کاستی نرسانده و به تمام وکمال رسانده است 24 تکویر.
در بسیاری از آیات دو واژه را درکنار هم قرار داده است ، آنها را از هم جدا کرده است عالم شهاده ، مقابل عالم غیب در قرآن است عالم غیب به پوششها و شهاده به عالم مشهود گفته می شود که افراد می توانند شاهد آن باشند73 انعام - 94و 105 توبه – 9 رعد- 92 مومنون – 6 سجده- 46 زمر- 25 حشر- 8 جمعه- 18 تغابن-
دیگر آیاتی که واژه غیب در آن ذکر شده است : 20 یونس، 31 هود، 10 و 15 و 52 و 81 یوسف، 77 نحل، 20 و 75 نمل، 3 و 14 و 48 و53 سبا، 18 و 38 فاطر، 11 یس، 18 حجرات، 33 ق، 41 طور، 35 نجم، 25 حدید ، 12 ملک، 47 قلم، 16 انفطار.
در ارتباط با قید واژه غیب در سوره حجرات آیه 12 نیاز به یک توضیح کوچک است که در ابتدای آیه می گوید از بسیاری از ظن ها و گمانها بپرهیزید و ما می دانیم که ظن به معنی چیزی است که به یقین و واضحیت مسئله نرسیده است یا در شک و دودلی فرد بسر می برد یا هم خود لمس و حس نکرده است و تنها به دیده ها و نشانه ها و شنیده هاست که بدان پی برده است. سپس در دنباله آیه می گوید از بعضی از ظن ها پرهیز کنید که گناه است سپس دو قید مسئله در دنباله می آورد یکی تجسس است که این واژه تنها در این آیه قرآنی قید شده است یکی هم عدم غیبت بعضی از بعضی دیگر. با توجه به اینکه قید این مسئله نشده است که تجسس در چه چیزی باید شود و واو عطف هم قبل از آن آمده است پس دنباله و توضیح آیات قبل را می خواهد بدهد چون این ظن و گمان داشتن نسبت به یک شخص امکان دارد برای برطرف کردن آن نیاز به جستجو باشد که افراد را از کاوش و جستجو باز می دارد و می گوید ظن را کنار بگذارید یا آن ظن به یقین رسیده است یا هم در همان حال ظن است اما افراد برای دنبال و تکمیل تجسس خود به آشکار کردن آن غیب و نهان می پردازند که می گوید آن پنهانی ها آشکار نشود اما برخلاف تصور رایج این به معنی این نیست که افرادیکه مسئولیت های اجتماعی یا سیاسی دارند پشت سر آنها صحبت نشود چون گفته غیبت صورت نگیرد و غیب هم در دنباله مقاله می گوییم که به چه معناست در واقعیت پنهانی هایی است که دسترسی برای هر شخصی نیست و در معرض دید جامعه قرار ندارد بلکه محفلهای خصوصی افراد در بر دارد نه محفلهای عمومی او که به جامعه، کار او یا سیاست برمی گردد . افرادی که خیال می کنند با فضا گذاشتن با نام اینکه نباید آبروی افراد برود و از نقد و بررسی عملکرد با سوء استفاده و فهم نادرست از این آیه به پیش می روند باید بدانند که در این آیه در ابتدای آیه همه ظن ها و گمانها را رد نکرده است پس فضای کاری به مسائل سیاسی و اجتماعی باز است دوم می گوید هرچه مخفی و پنهان است مورد آشکار قرار نگیرد نه مسائلی که در معرض دید و آشکار است و هرکس متوجه آن می شود. نهانها و غیبات به مواردی گفته می شود که امکان دارد تنها فرد خاصی ، نه همه متوجه بشوند.(همان مسئل خصوصی افراد است که تنها به خود شخص باز می گردد همه به آن پی نمی برند تنها امکان پی بردن برای افراد به خصوصی است- امکان دارد حتی این رازها از سوی خود اشخاص به دیگران باشد) افرادی که با فضا گذاشتن به اشخاص با عنوان عدم رفتن آبروی آنها یا با نام تخریب شخصیت، فضای سیاسی آلوده ای را می سازند باید بدانند برخلاف آیات، تقوای سیاسی را از بین می برند زمانیکه با نام آبروی اشخاص فضای اجتماعی و پنهانی برای افراد می سازند تا به فریب مردم بپردازند و گول بزنند باید بدانند ضرباتی که از سوی این افراد به دیگران وارد می شوند این افراد هم سهیم هستند بر عکس تصور رایج افراد که می گویند ما می خواهیم گناهان لوث نشود تا افراد را از گناه باز دارند در بینش دینی برای جلوگیری از گناه به لوث یا عدم آن نیست اصلا چنین چیزی برایش بی ارزش است یعنی برا ی عدم گناه اگر به خاطر لوث یا جامعه باشد دیگر این فرد در محیط های دیگر قرار گیرد یا در غیب و پنهانی قرار گیرد خود را از گناه دور نمی کند بلکه برای عدم گناه توجه به جهان دیگر و برای خدا، توجه انسان را جلب می کند؟ شاید بگویند فضا برای بازگشت بهتر افراد ایجاد می کنند در حالیکه برخورد اسلام با گناهکاران خود طرد نیست بلکه فضای توبه و در صورت خواست اصلاحی آنها باز است به علاوه نمی توان به فردی که ظلم می کند به او اجازه داد آزادانه بدون هیچ برخوردی در فضای جامعه راه برود پاسخگوی ظلم و فریب و ضربه زدن او به دیگران به خاطر اعمالش نباشد چون نباید آبروی او نرود؟ نباید یکطرفه با مسائل برخورد شود، پس پاسخ به گناه این افراد که متوجه انسانهای دیگر می شود چه می شود؟ علاوه برآن زمانیکه یک فرد حس کند در یک جامعه سالم زندگی می کند و در صورت فریب و ظلم شدید از سوی او،جامعه با او برخورد می کند و احیای حقوق خود را می خواهد جامعه سالم می ماند فضای گناه را از دیگران را می گیرد البته این زمانی مفید واقع می شود که کل جامعه در این مسیر گام بردارند وگرنه امکان دارد نتواند کاربرد درست خود را به معرض نمایش گذارد.
اما آیات در مورد واژه غیب چه می گوید غیب نسبت به خدا و انسان به مواردی گفته می شود که از علم وعقل انسان خارج است و انسان توانایی درک آن را ندارد و جزء محسوسات او نیست این نه تنها به موضوعات پیرامون جهان ، سنت ها و قوانین حاکم برآن صادق است بلکه آینده و مواردی از گذشته که انسان بدان پی نمی برد هم صادق است به خصوص مسائل جزئی تاریخی و دقیق بررسی تاریخ که اتفاقات در گذشته به چه صورت بوده است. اما نسبت به انسان به درونی ها و پنهانی ها که از دید افراد خارج است در واقعیت زمانیکه واژه شهاده به معنی شاهد و حاضر بودن بر موضوعات که افراد گوناگونی بر آن حاضر هستند و از طریق علم و عقل حاصل می شود تا غیب ها که به موارد پنهانی اطلاق می شود برای همین انسانهای دیگر برآن حضور ندارند.
در نتیجه عالم غیب قابلیت مطالعه و تحقیق و راهیابی علم و عقل انسانی در آن نیست و براساس امکاناتی که در اختیار او قرار گرفته است دسترسیی به آن ندارد .
برای فهم غیبهای که نسبت به خدا مطرح است خدا می گوید این غیوب تنها خودش می داند و احدی بدان دسترسی ندارد تنها در فرستادگان خودش به نام رسل است که مقداری که خود می خواهد و انسان بدان نیازمند است در اختیار او قرار می دهد پس مسلما بسیاری مسائل است که انسان شاید هیچگاه در این زندگی خود بدان پی نبرد اما واژه رسل در قرآن می دانیم که پیامبران خدا هستند نه اشخاص دیگر. ( یعنی در فهم غیب به غیر از رسل کسی دیگر بدان دسترسی پیدا نخواهد کرد)حال بعضی از افراد می آیند این انحصار را خارج می کنند توانایی فهم غیب، توانایی فهم جزئیات تاریخی گذشتگان، توانایی فهم آینده، توانایی در دست داشتن خزائن سماوات و زمین و حتی فهم غیوب آن برای خود قائل می شوند یعنی می خواهند خود و دیگران را تبدیل به خدا کنند. در نتیجه براساس بینش قرآنی در حال حاضر کسی وجود ندارد به غیب آگاهی داشته باشد و به غیر از پیامبران چنین فهمی برای کسی ایجاد نشده است آنهم برای همین رسل به اندازه اندک حاصل شده است. تنها گزینه ای که وجود دارد و بخشی از غیب را با خود دارد همین قرآن است که به پیامدهایی از آینده (مثل قیامت و جهان دیگر ) یا گذشتگان(جزئیاتی از زندگی پیامبران یا ...) یا قوانین و سننی که انسان علم کمی بوی داده شده است یا اینکه در حال کشف آن به صورت زمان آینده است که در حال حاضر از توانایی او خارج است ( مثل روح ). باید دانست در مورد فهم و رسیدن این اندازه غیب از سوی خدا این رسل و پیامبران کم و کاست و پنهانی نداشته اند و افراد خاصی را مد نظر قرار نداده اند (انحصار به اشخاص خاصی نداده است) که تنها به آنها بخشی از غیب برسانند بلکه در رساندن همین اندک غیب هم بخل و مخفی کاری نبوده است.
حال افرادی می آیند حتی با قرآن فال گیری می کنند یا با کتابهای دیگر مثل حافظ و ... حتی خوب و بد خود را نسبت به غیبات و آینده خود مشخص می سازند و قابلیتی برای اشیائی قائل می شوند که گفتیم از توانایی آنها خارج است باید گفت این موضوعات چه معنایی را می رساند جز اینکه این افراد هنوز شناخت درستی از قرآن ندارند آنها حتی چنین توانایی را با استخاره هم بیان می کنند یا نماز استخاره می خوانند(استخاره یعنی توسل به مواردی برای فهم خوب و بد بودن اتفاقات پیرامون به خصوص آینده یا جهت این مسائل را به سمت خوبی کشاندن است) در حالی که با توجه به آیات بوسیله این موارد برای انسان فهمی از غیبات برای او ایجاد نخواهد شد که بخواهد با توسل به آنها غیب و خوبی و بدی موضوعات برای او کشف شود چون تنها رسل، آنهم به اندازه می فهمیدند و نگفته دیگر از این موارد هم شما استفاده کنید تا چنین فهمی برای شما حاصل شود. البته انحصار در این موارد نیست حتی افراد بدنبال فال های دیگر نجومی ، قهوه و ... می روند که این برخلاف آیات خدا و خرافاتی بیش نیست. من نمی دانم چرا بعضی ها نمی فهمند که آن فالها و طالع هایی که در بسیاری از مجله های خانوادگی درج می شود غلط و اشتباه است و این را نمی فهمند که زندگی انسانها حتی صفات اخلاقی بسیاری از انسانها مثل هم است و از یکی دو موردی که نوشته شده ، خودبخود درست از آب در می آید که چنین شخصیتی در او است و امکان دارد چنین اتفاقی در زندگی او در حال جریان است بعد براحتی فریب می خورد و هزاران غلط و اشتباه آن را نادیده می گیرد و نمی داند که آن مشکلات هم با روشی که بیان می کند براحتی این فهم می تواند از منابع علمی بدست آورد(بعضی بحثهای روانشناسی است) از یک منبع خرافی بدست می آورد که هزاران اشتباه و غلط در آن جریان دارد که امکان دارد زندگی افراد را در معرض نابودی قرار دهد.
دیده اید بعضی از افراد وابسته به فرقه هایی همچون متصوفه قائل به فهم غیب از طریق ریاضت هستند (علم مکاشفه)این افراد این بینش غیر قرآنی خود را از کجا آورده اند اگر راست می گویند آن بینش ها را ثابت کنند آیا این افراد همان افرادی نیستند که بر خدا دروغ می بندند و برای حرفهایشان سندی خدایی و علمی ندارند. حتی سخن از آینده گفتن با ظن و شک و دودلی و براساس مشاهدات و آینده نگری برای هر کسی تا حدودی آنهم نه یقین حاصل می شود و این به معنای غیب نیست چون غیب حتمی است.
عدم شناخت درست از غیب تنها به اینجا ختم نمی شود بلکه باعث به وجود آمدن تفکری به نام هرمنوتیک یا نسبی گرایی در دین است. این تفکر محصول پست مدرنیسم است و بیشتر در دین مسیحیت برای وفق دادن خود با جهان مدرن و توجیه کردن خرافات خود به وجود آمد تا با نام بیان نسبی گرایی سپس حرکت بر اساس اینکه فهم هم نسبی است و باید تجدید شود و تمامی متنها حاله ای از استعاره و مجاز هستند عنوان شد. اما باید دانست قرآن چیز ثابتی است و قوانین حاکم بر جهان هم ثابت است بلکه فهم ، علم و تسخیر انسان نسبت به عالم شهاده (آن مواردی که قابل مشاهده و در حیطه علم و عقل او بوده بیشتر شده است) در نتیجه نحوه و تنظیم زندگی خود را بر اساس آن متحول کرده است. در نتیجه در مورد قرآن برای فهم باید به خودش مراجعه شود چون هر متنی و بینشی باید خود ماهیت خود را مشخص سازد نه تفکری از خارج بر او تحمیل شود در نتیجه تفکر هرمنوتیک در بین مسلمانان باعث تفکراتی مثل قبض و بسط یا تجربه نبوی یا حتی قرآن به عنوان کلام محمد و بشری حتی قابل تولید و شبیه به آن به وجود آمد در حالیکه با توجه به نوع بینشی که از غیب در قرآن قید شده است همچنین تنها حامل شدن آن از سوی رسل نمی توان با تجربه بدان پی برد (این همان بینش کهنه تصوف است که با بیانی دیگر امروز به خورد مسلمانان داده می شود حتی صحبتهایی مثل پلورالیسم دینی که بیان می شود هم در گذشته دیده می شود مثلا در این شعر بهایی دیده می شود مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه ) و برای انسانیت از آینده یا گذشته خبر داد اصلا در حیطه قدرت انسانی با هر روشی که بخواهد نیست چون بحث و موضوع سر غیب است. بحث هرمنوتیک را بیشتر از این باز نمی کنیم و بدان نمی پردازیم.( نسبی گرایی یا بهتر است بگوییم شک گرایی و نبود چیزی با نام مطلق و حقیقت هم تفکری نو از سوی بشر امروز نیست سوفسطیان هم چنین بیانی داشتند) تنها این باید دانسته شود که غیبها تنها به مقدار نیاز انسانی در اختیار او قرار داده شده است مواردی که به زندگی و تکامل او نیاز است مطمئنن بسیاری مسائل است که انسان از آن ناآگاه است و نیازی هم به دانستن نداشته است.
عیجب ترین موضوع این است که عده ای می آیند و فهم غیب برای مردگان، کسانی که دستشان از این دنیا کوتاه شده است قائل می شوند در حالیکه این متناقض با فهم ما از واژه غیب در قرآن است چون تنها او از غیب می داند.
بدترین قائل شدن غیب برای انسانها و اشخاص است که خطرناک ترین حالت در زندگی انسانی به وجود می آورند از آن دوری کنید. تا سوء استفاده چینان از شما سوء استفاده نکنند با زندگی شما و دیگران بازی نکنند و به دیگران و خود ظلم نکنید راه خرافات را بتوانید ببندید. فال و طالع و آینده انسان بدست هیچ کدام از این افراد، اشیاء و روشهایی که این اشخاص توصیه می کنند نیست . غیب ها را تنها خدا می داند اصلا این با توجه به نوع و خاصیت اشیا و اشخاص و توانایی آنها از محدوده قدرت و توانایی آنها خراج است و چنین ویژگی برای آنها نمی توان قائل شد اما این غیبها و پوششها ، تنها ، انسان با داشتن بینش درست، برنامه ریزی و اجرای درست آن می تواند متحول کند آنهم در صورتی که خدا بخواهد و دیگر امکانات در اختیار انسان قرار دهد. قوت غیبهای قرآنی از محکمات قرآنی می گیرد یعنی وقتی فهمیدیم که قرآن نسبت به عالم مشاهده و قابل لمس بر اساس شناخت و بینش درست می دهد و خلل و کم و کاستیی در آن نیست آن را به سمت غیب می کشانیم حتی بعضی از عالم غیب هم خداوند با دلایلی بیان می کند یا تصویری کوچک از آن نشان می دهد(مثل قیامت) در نتیجه مواظب افرادی که در مورد غیبها و نهانها تنها نظریه پردازی صرف می کنند و اثباتی برای آن ندارند حتی ارائه دیدگاه خود را علمی هم عنوان می کنند(در واقعیت علمی نیست) باشید.
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
همان طور که در مقاله توسل گفتیم افرادی می آیند به اشیا و اشخاصی با نام اینکه این مسائل باعث تقرب آنها می شود توسل می جویند سپس دانستیم که این تفکری غیرقرآنی است. درواقع تمامی اشیا و جامدات در دنیا خاصیتهایی دارند که این خاصیتها از ذات خودشان نیست بلکه خدابرای آنها تعیین کرده است و انسان برای رسیدن به خواستها و برآورده کردن نیازهای خود باید تابع این قوانین خدایی باشد در نتیجه در بحث تبرک یا توسل، برخلاف قانون جاری بر آن اشیا و اشخاص صحبت می شود مثلا خداوند در عبادت به غیر خودش می گوید آنها چنین ویژگی ندارند یعنی توانایی دفع ضرر یا رساندن نفع به شما را ندارند چگونه است که چنین بینش و ویژگی و خاصیتی برای آنها قائل می شوید چیزی که طبیعی است یک انسان منطقی، خدایی نمی تواند چنین چیزی را قبول کند. حال افرادی که می آیند اشیا یا اشخاص را متبرک بیان می کنند در واقعیت می دانند که هر شیئی خاصیت و ویژگی های مخصوص به خود دارد اما یک شی با ویژگی و خاصیت یکسان به یکباره خاصیتی به آن می دهند که برخلاف آن چیزی است که انتظار از آن می رود برخلاف قانونی است که تا قبل در مورد آن بیان میشده است مثلا یک پارچه متبرک شده بدست شخصیت مقرب خدا( باید پرسید این تقرب از کجا کسب کرد مگر ما خداییم که بدانیم) را عاملی برای شفا یا برآورده شدن نیازهای بیشتر از همان شی بعد از این تماس می دانند. چیزی که واضح است این هم نوعی عبادت است یعنی دادن دفع ضرر و رساندن نفع به جسمی که چنین توانایی ندارد و پرستیدن آن. (آیات آن قبلا در مقاله قبلی آوردیم)
این بینش غیرقرآنی بعضی از افراد استناد به آیاتی می کنند می خواهیم ببینیم که آیا از این آیات چنین بینشی برمی آید:
گفته می شود براساس سوره یوسف آیه 84 که بیان از بین رفتن سیاهی چشم یعقوب در غم فراق و حزن یوسف و سفید شدن آن و کلا نابینا گشتن او. سپس بر طبق آیات 93 و 96 بعد از تماس با پیراهن یوسف ایشان بینایی خود را بدست آورده اند و این یعنی اینکه افراد می توانند برای تبرک ، شفا و دفع مشکلات و بدست آوردن منافعی به اشیا و اشخاص توسل جویند. خوب به آیات 93 تا 96 سوره یوسف نگاه می کنیم ببینیم واقعا قرآن چه می گوید؟ در آیه 93 یوسف به برادرانش می گوید این پیراهن من را ببرید.(واژه قمیص تنها درآیات گوناگون سوره یوسف قید شده است که به معنی لباس و پیراهن است) سپس تا چهره پدرم (یعقوب) آن را ملاقات کند تا بصیرت او به کار افتد. همان طور که دیده می شود اینجا از واژه بصر استفاده شده است و ما قبلا در مقالات قبل گفتیم که این واژه در قرآن به معنای بینایی نیست بلکه کند و کاو است برای اینکه یعقوب پی ببرد که یوسف زنده است برادران یوسف را باورکند تا برادران یوسف بتوانند پدرشان و دیگر اعضای خانواده را با خود به نزد یوسف ببرند چون آنها بارها به یعقوب دروغ گفته بودند ادعای خورده شدن یوسف، سپس عدم مراقبت از برادر دیگرشان، دیگر نمی شد به آنها اعتماد کامل کرد . در دنباله آیه یوسف می گوید که تمامی اهل و خانواده به نزد او بیایند. اما ببینیم دنباله آیه چه می گوید. ظاهرا زمانیکه کاروان به نزد یعقوب می رسد او بوی یوسف را استشمام می کرده است با تردید این بیان را می گوید اما اطرافیان این حرف را باور نمی کنند تا اینکه پیراهن را بر صورت او می اندازند و او بصر خود را بازیافت و چون به بوی او آشنا بوده است این کندوکاو او را به یقین می رساند. اگر بیان از بینایی یعقوب بود باید گفته می شد که چشمان و عین او بینا گشته است همان گونه که در آیه 84 از واژه عین استفاده می کند. ظاهرا توبه و بخشش گناه و حرفهای بعدی برادران یوسف براحتی از سوی پدر پذیرفته می شود و دیگر اعتراض و با شک و دودلی با آنها حرف نمی زند. این هم قابل ذکر است که البته در دنیای پیامبران معجزات دیده می شود اما اگر فردی بخواهد این آیه را به عنوان معجزات آنها بیان کند به انحراف آیه را کشانده است چون معجزات برای مردم عادی بوده است نه برای پیامبران بعد از پیامبریشان. اصلا شخصیت یوسف به عنوان بینا کننده عنوان نشده است و اگر معجزه بود براساس سیاق آیات قرآن باید آن را به عنوان نشانه یا معجزه صریح و واضح اعلام می کرد همان طور که در دیگر آیات دیده می شود. همان طور که دیده می شود این یک ارتباط بین یوسف و پدرش مطرح بوده است نه انسانهای دیگر. این را هم بدانید که ما گفتیم که گفته شده که پییراهن روی صورت یعقوب انداخته شود درواقعیت اینگونه نیست چون اینجا از واژه "وجه" استفاده کرده است این واژه در قرآن به معنی سمت و جهت و روبرو بیان می شود نه به معنای صورت ظاهری انسان که به سر انسان چسبیده است یعنی در واقعیت پیراهن را روبروی او قرار می دهند تا بوی یوسف را استشمام کند. اگر هم افرادی درخواست ابراهیم برای زنده شدن مردگان بیان کند و به این دلیل بگوید نزد پیامبران حتی بعد از پیامبری معجزه مطرح بوده است باید گفت این درخواست و حس نیاز او مطرح کرده است در حالیکه ایندو شخصیت چنین درخواستی نکرده اند. به هرحال نیازی به مانور روی این صحبتها نیست چون واژه وجه به معنی صورت نیست و واژه بصر هم به معنای بینایی نیست. می دانیم بعضی افراد امکان دارد بوی مخصوصی به خود داشته باشند که یوسف هم اینگونه بوده اند.
می گویند چون خداوند در آیه 125 بقره ساختن مصلی و محل نمازگزاری از جایگاه ابراهیم تعیین کرده است نشان از نوعی برکت جایگاه ایشان است قرآن می گوید از جاییکه برپادارندگی ابراهیم بود مکانی برای صلو ساخته شده است یعنی مکانی برای برگزاری صلاه ایجاد شده است اینجا منظور همان خانه خدا به عنوان جاییکه برپاشده و قائم شده بدست ابراهیم است جایی برای خواندن صلاه بیان دارد اصلا بیان از تبرکی نیست.
گفته می شود که خداوند خاک طوی را مقدس اعلام کرده است و متبرک می باشد (سوره طه آیه 12 و سوره نازعات آیه 16)و در قرآن در سوره مائده آیه 21 ورود به سرزمین مقدس سخن می رود. قدوس از ریشه قدس است و این واژه به معنی بسیار پاکیزه است و قدوس هم صیغه مبالغه آن است. وقتی خداوند قدوس می شود یعنی پاک و منزه از بدی ها و آن چیزهایی است که خدا نباید باشد. در نتیجه این واژه به معنی برکت نیست وقتی می گوید سرزمین مقدس یا طوی مقدس منظور پاکیزه و دور بودن از آن چیزهایی که نباید در آنها وجود داشته باشد دور بودن از ناپاکی ها. حتی در سوره طه زمانیکه می گوید نعلینت از خودت خلع کن و درآور. نشان از همین پاکی و تمیزی آنجا دارد وارد مکانی می شود که می خواهد پیام خدای قدوس را بشنود.
گفته می شود که خداوند در آیه 21 سوره کهف چون می گوید بر غار اصحاب کهف مسجد درست کنید این نشان از تبرک آنجاست؟ البته همه افراد به این اکتفا نمی کنند این آیه را دلیلی برای ساختن بارگاه بر قبور و مسجد کردن آن، حتی توسل به مردگان هم بیان می کنند. بیایید خوب این آیه را مورد بررسی قرار دهیم. این آیه اول از همه در ارتباط با تصمیم گیری در مورد اصحاب غار، دو گروه شدن را بیان می کند که اکثریت آنها تصمیم بر ساختن مسجد می گیرند نخست باید گفت که هیچگاه نظر اکثریت دلیل بر درستی نمی باشد همانگونه که پیامبران همیشه نسبت به جوامعی که در آن قرار می گرفتند در قلت بودند به خصوص در ابتدای راهشان و بسیاری حتی بدون اینکه دستیابی به اکثریت پیدا کنند از بین می رفتند یعنی حق یا درست بودن یک تفکر با اکثریت سنجیده نمی شود. در این آیه یا آیات دیگر این صحبتهایی که از این افراد سر زده است در جایی هم خداوند تایید نکرده است تا بین ایندو اختلاف بگوییم نظر خدا بر انتخاب آن نظر اکثریت بوده است. اما حق با آن اقلیت است ؟! زیرا آنها می گویند که بر در غار دیواری بکشیم و امر آن را به خدا واگذار کنیم و ما می دانیم بیان قرآن به گونه ای است هرجا حرفی و صحبتی به ناحق به او منتسب می کنند و نادرست می داند شدید رد می کند. پس این آیه دلیلی برای ساختن قبور نیست برای عدم توسل به مرده، قبلا به اندازه کافی آیات آوردیم و آن را بررسی کردیم. در اینجا هم حرفی از تبرک بودن و شفا گرفتن از آنها یا دفع ضرر و رسیدن نفعی نیست. در مورد مردگان بیشتر از چند آیه نیست یکی آیه 31 سوره مائده است که آموزش خاک سپاری مرده مرده بوسیله کلاغ است و اینکه حتما مرده ها باید به خاک سپرده شوند و دیگری هم آیه 84 سوره توبه که در مورد آن توضیح دادیم که منظور دفن کردن مرده است و در مورد مراسم مرده با آن نوعی که بین مسلمانان رایج است اصلا در قرآن وجود خارجی ندارد حتی ساختن بارگاه، گچ کاری، کاشی کاری و ..... تنها اسرافکاری و در مسیر نادرست قرار گرفتن است چگونه فردی پول خود را به مواردی اختصاص می دهد در حالیکه بسیاری از انسانهای نیازمند وجود دارند. این یعنی طغیان انسان و چیزی از حد درست خود در حال خارج شدن است چون خدا تنها برگزاری و دفن مرده بیان دارد و دیگر موارد اصلا بدرد بخور نیست با توجه به اینکه انسان مرده به خاک برمیگردد و اثری از او نمی ماند ، مواردی مثل احترام مرده یا ... در قرآن وجود ندارد و معنی پیدا نمی کند. قبلا در مقاله ای با عنوان عزاداری گفتیم موضعگیری یک انسان مومن در مقابل مردگان چگونه است. (بهتر است قبل از نظر در این مورد مقاله عزاداری هم خوانده شود)
گفته می شود که خدا در آیات 85 تا 96 سوره طه بیان از تبرک گرفتن و اثر گرفتن از موسی و استفاده آن توسط سامری تا گوساله ای فوق العاده که صدا از آن بیرون می آید بسازد. اول باید گفت آیا نزد کسیکه کفران خدا می کند چیزی به نام تبرک وجود دارد و نسبت به او مطرح است که از آن استفاده کند؟ اصلا اگر او چنین اعتقادی داشت دیگر کافر نمی شد. اما ببینیم آیات چه می گوید؟ چیزی که سامری از زیورآلات می سازد مجسمه ای به شکل گوساله است که صدای گاو می داده است و کاری دیگر انجام نمی داده است و با انسانها حرف نمی زده است این از آیات 148 سوره اعراف و 89 سوره طه بر می آید به هر حال اینکه او چه طور ساخته که این صدا را می داده ما نمی دانیم اما با ساخت اشیائی و قرار دادن آن در مقابل باد می دانیم که صداهایی از آن خارج می شود متاسفانه اینگونه حرفها برای افرادی خوب است که با پیرامون خود آشنا نباشند، بدرد انسانهای گذشته می خورد که فریب بخورند چون بسیاری از گذشتگان بوده اند که چون با علم آشنایی نداشته اند و انسانهای بی سوادی بوده اند وقتی با علم چیزی به آنها عرضه می شده است آن را خارج از تصور می دیده اند حتی امکان پرستیدن او هم وجود داشته است. اما تبرک جستن از موسی این برطبق آیه 96 سوره طه بیان می کنند. ببینیم واقعا آیات چه بیانی دارد؟ بعد از اینکه موسی می گوید این کار خطا برای چیست؟ سامری در پاسخ به او می گوید من بصیرت و کندوکاوی وتحقیق خود را به کار می اندازم اما آنها بصیرت خود را به کار نمی اندازند من مقداری از آثار رسول را بر گرفتم و در گوساله ریختم(اینجا ضمیر برمی گردد به گوساله) و آن را در نظرم شیرین و آراست. اول باید بگوییم این صحبتهای سامری است اما او در ابتدای بیان خود عدم کندوکاو و پی بردن یاران موسی و برتری خود در این زمینه بیان می کند بعد روش فریبکاری خود برای فریب دادن عنوان می کند که از اثر، منظور پیامها و خلط دادنهای حق و باطل با هم است چون می دانیم برای فریب دادن انسانها به خصوص انسانهایی که تعلق به مسائلی دارند نمی توان به یکباره با قالب و ظاهری کامل، فریب و دروغ و باطل عرضه کرد پس نیاز به دروغ و حیله و آمیزش حق و باطل دارد سپس می گوید این حالت از ریختن در این گوساله و ساخت آن تا حالتی از صحبت در آن باشد و نیاز مردم ،به آنها عرضه کردم تا از آن خوششان بیاید اگر هم واقعا به معنی تبرک جستن از زیر پای موسی یا حتی جبرئیل در این آیه باشد یعنی سامری عملا با بیان تبرک بودن زیر پای این اشخاص سپس استفاده از این حیله گری و سپس دیدن صدا از آن، عملا دیگران را گول زده است و عدم چنین توانایی و تبرک جستن را می رساند.
همان طور که دیده شد این تفکرات غیرقرآنی است و زمانی به بن بست می رسد که خداوند در آیات 148 سوره اعراف و 89 سوره طه در مقابل پرستیدن گوساله و دادن خاصیتی به یک شیئی که نمی تواند چنین ویژگی هایی داشته باشد می گوید مگر نمی بینند که آنها صدای آنها را نمی شنوند و به آنها پاسخی نمی دهد؟ مگر نمی بینند که آنها کسی را راهنمایی نمی کنند؟ مگر نمی بیینند که این اشیا دو وِیژگی ندارند یکی مالکیت دفع ضرر و یکی هم رساند نفع. پس رفتن پی این اشیا و قائل شدن چنین صفتهایی برای آنها برای چیست؟
باید دانست خداوند در این دنیا قوانینی ایجاد کرده است و برخلاف آن چیزی رخ نمی دهد حتی مواردی مثل معجزه که بیان می شود باز تابع قوانینی است که درست است که ما از آن بی خبر هستیم اما تابع آن و به خواست خداست و چون انسانها نسبت به آن ناآگاه هستند برایشان خارق العاده است حتی بینش های قرآنی در بسیاری از موارد انسان به مرور زمان به آن دست یافته است اما چون تسلط و آگاهی کافی ندارد به آن پی نبرده است . اما یک شی تبرک بشود و شفا بدهد براساس چه چیزی. اصلا چگونه می توان به یک شی توانایی دفع ضرر و رساندن نفع، خارج از تواناییش به آن داد و قدرتی خدایی برای آن ایجاد کرد. این خود نوعی شرک است.
این تفکرات مقدمات نحس و بدیمن دانستن حتی اشیا یا روزها و اشخاص خاص هم است که به آنها توانایی خارج از خودشان می دهد یا استفاده از حلقه و آویزان برای بهبودی و دوری از بدی ها. می دانیم که اصلا چنین توانایی در این اشیا وجود ندارد و این افراد نه دلیل علمی دارند (بلکه خلاف علم و عقل است) و نه قرآنی. البته به اینجا ختم نمی شود بلکه مثلا برای اشیائی مثل قرآن هم و رد شدن زیر آن چنین ویژگی برای آن قائل می شوند یا برای اشیائی برعکس نحوست یعنی خیر و برکت می دانند. قرص اگر برای درمان می خوریم خدا چنین توانایی برای آن قائل شده است آنهم گفتیم در ذات خود چنین توانایی ندارد بلکه این خداست که این عمل را در نهایت انجام می دهد و چنین خاصیتی به آن داده است نه خود آن شی و تنها خدا چنین مقدر کرده است که چینن قانونی در این دنیا حکمفرما باشد و این قابلیت را برای این مسببها و وسایل قائل شده است و می بینیم که زمانیکه می خواهد قیامت برقرار شود خدا نابودی و تغییر قوانین بیان می کند برای فهم و پذیرفتن قیامت بیان از این دارد که شروع جدیدی در حال به وجود آمدن است که تابع قوانین این دنیا و چیزهایی که قبلا شما بوده اید دیگر نیست و در حال دگرگونی است .(نابودی خورشید ، زمین و ...) برای همین نباید با قوانین امروزی مورد سنجش قرار گیرد.
در آیه 59 سوره انعام خداوند می گوید که کلید غیب ها نزد خودش است و تنها خود اوست که بدان آشناست و نه کسی دیگر. و هیچ اتفاقی نیست که از آن بی خبر و اطلاع باشد. در آیه 114 سوره انعام می گوید که هیچ داوری بهتر از خدا نیست که کتابی نازل کرده است که بر حق است. در آیه 118 سوه اعراف خداوند می گوید بگو من مالک سود و زیانی برای خود نیستم مگر آن مقدار که خدا بخواهد و اگر غیب می دانستم منافع زیادی برای خود کسب می کردم و بدیی به من نمی رسید من تنها نذیر و بشیر هستم. در آیه 14 سوره سبا خداوند عدم اطلاع جنیان از غیب بیان می کند. خداوند در سوره ذارات می گوید که انس و جن را برای عبادت خلق کرده است و این نشان از این دارد که هر موجودی برای چیزی و با خاصیت و ویژگی های مخصوص به خود خلق شده است و نمی توانید چیزی فراتر از آن توقع داشت.این نوع بیان در دیگر آیات هم مثل آیه 5 سوره رحمن هم دیده می شود که ساخت شمس و قمر را براساس نظم و کاربرد خاصی است. تنها خدا غیب می داند و استثنا در فهم غیب و دسترسی بدان هم تنها رسولان(رسل) از جانب خدا هستند سوره جن آیات 26 و 27. پس کس دیگری بر غیب آشنایی ندارد باید دانست که غیب به محدوده ای گفته می شود که شناخت و اطلاع انسانی بدان راه ندارد پس افرادی که از غیبها و نامحسوس ها سخن می گویند خدایی نیست و هیچ کس جز خودش نمی داند غیبهای قرآنی مثل وجود قیامت در واقعیت وابسته به بیان خدایی و عدم بشری بودن قرآن است یعنی غیبها و متشابهات آن مثل قیامت وابسته به محکماتش است که آنهم تعداد زیادی نیست. چون قرآن بیشتر وابسته به نوع زندگی دنیایی است که البته اعتقاد به قیامت هم هدف در زندگی و تنظیم زندگی است. آیا با تمامی این وجود می توانیم غیب و قائل شدن به مسائلی برای اشیا و اشخاصی خارج از توانایی آنها قائل باشیم تا در مورد آن سخن بگویند و نظر بدهند.
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
بارها مشاهده شده است که بعد از نام پیامبرمسلمانان می گویند صل علي محمد و آل محمد . این نه تنها بعد از ذکر نام ایشان بلکه در نماز یا حتی در مراسمها یا مشکلات یا حتی در نوشتار هم رعایت می کنند. حال آیات را بررسی می کنیم و خواهیم دید که این تفکری غیرقرآنی و اشتباه محضی است که از مسلمانان صادر می شود.
اول باید ببینیم واژه صل به چه معنی است:
در خیلی از موارد می بینیم که واژه صلاه را به معنی دعا و نیایش می گیرند درواقع بدین گونه نیست چرا که این واژه مشتق شده از واژه صلو است . ما در آیات دیگر از واکنش "صلو" خدا نسبت به بندگانش یا متقابل یا ملائکه نسبت به انسانها می بینیم پس از این واژه معنی دعا و نیایش بر نمی آید با توجه به اینکه دعا و نیایش واژه های خاص خود را هم دارد. معنی صلو به معنای یک ارتباط دو طرفه و توجه خاص و ویژه را می رساند.
صلوی خدا نسبت به انسان آیه 157 سوره بقره
صلو بر کسیکه بمیردآیه 84 سوره توبه به همراه اقامه کردن قبرش
صلو پیامبر برای دیگر انسانها آیات 99 و 103 توبه
در صلوات ذکر بسیار نام خدا است آیه 40 حج
هرچه در سماوات و زمین است در حال صلو هستند و تنها خودشان می دانندآیه41 نور
صلوی خدا و ملائکه نسبت به انسان برای اینکه آنها را از ظلم به سوی نور خارج می کند و بر مومنین رحیم است آیه 43 احزاب
صلو ی خدا و ملائکه بر نبیش ، سپس صلو انسان نسبت به او و سلمو تسلیما آیه 56 احزاب
همان طور که از کلیه این آیات برمی آید نمی توان گفت صلو یعنی دعا و نیایش چون اصلا این نسبت به خدا مطرح نیست. در واقع چیزی که از آیات برمی آید توجه ویژه و خاص از یک سو به سوی دیگر است. اگر نسبت به خدا نسبت به بندگانش تحت رحمت، خروج از ظلم به سوی نور و .... دیده می شود نسبت انسان به خدا تحت یاد خدا و یادآوری دستورات او دیده می شود. اما صلوی انسان نسبت به مردگان که نسبت به تمامی مومنین با درجات گوناگون شامل می شود توجه خاص نسبت به آن مرده برای دفنش را می رساند که در دنباله آیه هم این پیام را بیشتر واضح می کند اقامه و برپایی قبرش است. صلو کردن برمرده نه به معنای نماز برمرده خواهد بود و نه به معنای دعا برای او کردن. چون دقیقا گفته که صلو بر مرده وارد شود . البته برای فهم بیشتر آیات، باید دیگر آیات هم دیده شود که ما در دنباله خواهیم آورد اصلا نمی توان ارتباطی با انسان دیگر بعد از اینکه مرد برقرار کرد در نتیجه این فهم و توجه ویژه، چیزی جز همان مواردی که در دنباله گفته نمی باشد. اگر به معنای دعا و نیایش هم بود گفتیم چگونه این واژه نسبت به خدا و انسان معنی پیدا می کند.
گفتیم سلم به معنی سلامتی است و انسان اگر می خواهد در برابر دستورات خدا تسلیم باشد برای به این سلیم و سالم رسیدن است. اگر خدا می گوید همان طور که خدا و ملائکه اش نسبت به پیامبرش صلو هستند یعنی توجه ویژه و خاصی قرار داده است که شامل رحمت و حمایت و ... است شما هم نسبت به پیامبرش چنین روشی داشته باشید سپس آنچنان که شایسته سالم رسیدن هست نسبت به او تسلیم باشید . خوب این توجه ویژه با این بار معنایی جز برای انسانهای زنده نسبت به هم معنی پیدا نمی کند یعنی روش رحمت و حمایت من نسبت به نبیش تنها زمانیکه زنده است نسبت به او معنی پیدا می کند. حال دنباله آیات سوره احزاب را خوب نگاه کنید در آیه 57 بیان از اذیت رسولش است در حالیکه اذیت رساندن نسبت به پیامبر تنها در حالت زنده بودن معنی پیدا می کند. حال آیات قبل از آیه 56 ، قبل از بیان صلو خوب توجه کنید بیان از موارد شخصی پیامبر سپس اذیت و آزار پیامبر در زندگی شخصیش است. در کل اگر خوب به این آیات توجه شود اینجا حمایت و رحمت از سوی خدا نسبت به پیامبرش سپس چنین درخواستی از دیگر افراد دارد.
خداوند در آیات 80 سوره نمل، 52 سوره روم ، 22 سوره فاطر می گوید شما نمی توانید مردگان را بنشوانید و در واقع با آنها ارتباط برقرار کرده و با آنها صحبت کنید. پس من اگر بر مردگان درودی بفرستم تقاضای کمکی کنم با آنها درد و دل کنم هر نوع ارتباطی دیگر با آنها بخواهم برقرار کنم آنها توان شنیدن ندارند.
حال بعضی از مسلمانان برای اینکه بخواهند تفکری با نام وسیله قرار دادن همین مردگان براساس تقرب آنها نزد خدا دلایلی داشته باشند این آیات قرآن را برخلاف معنی درستش به انحراف می کشانند هر چند که بحث عدم وسیله قرار دادن افراد در بخشی از زندگی برای برآوردن نیازها غیرقرآنی است اما چون این صحبت این مقاله نیست تنها می خواهیم به اثبات عدم توانایی شنوا کردن مردگان و ارتباط با آنها بپردازیم و استثنایی هم وجود ندارد و خداوند در آیاتش استثنایی هم قید نکرده و بدان اشاره ای نکرده است در ابتدا باید این مسئله را فهمید که:
حمایت، همکاری برای رسیدن به سلامتی و .... برای زندگان است براساس قوانینی که خداوند در جهان وضع کرده است و این افراد نیازمند هستند تا از وسایل و امکانات دور و بر خود در جهت تکامل، سلامتی و ... استفاده کنند. این یعنی نیازمندی انسان و استفاده از امکانات اطرافش به عنوان وسایلی برای برآورده کردن نیازمندی هایش است و نمی تواند از این قوانین تخطی کند یا خارج از آن بخواهد چون خداوند این نظام آفرینش را چنین خلق کرده است هر چند که این وسایل به ذات خود توانایی ندارند مگر اینکه سببها و وسایلی است که خدا آفریده است به آن این توانایی داده است.اما نسبت به مردگان برای برآورده کردن نیازمندی ها، موضوع فرق می کند چون آنها وسایلی قابل محسوس نیستند اصلا در ارتباط با آنها و قوانین حاکم بر آنها ما نا آشنا هستیم پس ببینیم با آیات قرآن می خواند که بتوان با نام تفکر توسل آنها را شنوا کرد حتی آیات قرآن را برای تحمیل نگاه غیرقرآنی خود به انحراف کشاند. زمانی این نگاه به بن بست می رود و دیگر حتی این افراد بخواهند معنی آیات قبل برای عدم شنوا کردن مردگان را به انحراف کشانند که خداوند در سوره مائده آیه 35 می گوید از وسایل به سوی خدا استفاده کنید. این همان وسایل و واقعیاتی است که ما گفتیم در زندگیمان وجود دارد استفاده از رفتار و اعمال درست در زندگیمان برای تقرب و نزدیکی به خدا در زندگیمان وجود دارد سپس برای اینکه این معنی کامل به همان معنیی که ما از آن داریم رسانده شود خداوند درآیات 56تا 58 اسرا بعد از اینکه در آیه 56 در مورد دعوت به غیر از خدا با حالتی از توبیخ صحبت می کند که توانایی و مالکیت دفع هیچ ضرر و زیانی ندارند همچنین توانایی تحول و تغییر و تبدیلی هم برای آنها وجود خارجی ندارد. در ادامه در آیه 57 می گوید آنها کسانی هستند که دعوت به سوی مواردی می کنند و می گویند آنها را به عنوان وسایلی برای رسیدن و نزدیکی به سوی ربشان در نظر می گیرند در حالیکه هیچکدام چنین توانایی ندارند.
در مورد این مردگان که بیشتر تقاضای نیازمندی ها و دعا کردن مطرح می شود قید این مسئله در اربتاط با این توسل مهم است که برای ارتباط با خدا مثل ارتباط با انسان نیست تفاوتها باید درک شود و خلط بحث نگردد یک انسان نیازمند با یک خدای بی نیاز فرق می کند برای درخواست یک نیاز و خواسته از یک انسان، ما نیازمند به وسایلی برای برقرار کردن ارتباط هستیم حتی به دلیل عدم توانایی ما باید از قبل برای ارتباط با آنها وقت بگیریم وبرای او تمامی موضوع توضیح بدهیم یا دیگران توضیح بدهند حتی امکان دارد به دلایلی گوناگون نتوانیم با او ارتباط بر قرار کنیم که از وسایل و امکانات زیادی برای تسریع این ارتباط استفاده کنیم یا حتی آن شخص نتواند در عین واحد با خیلی ها ارتباط برقرار کند اما خداوند فرق می کند خداوند مثل انسان نیست در موقعیت انسانی قرار ندارد که برای درخواست نیازهای خود بخواهیم از واسطه استفاده کنیم اصلا در جایگاه او نه نیازمندی برای ارتباط وجود دارد و نه ناآگاهی وجود دارد حتی برای این ارتباط افراد می گویند چون انسانی هستند که از لحاظ قرب در سطح پایینی هستند نیاز به این واسطه ها است باز درک نادرستی از شناخت خداست چون اینجا بدین گونه است که انگار مثلا برای ارتباط برقرار کردن با شخصی به دلیل عدم توانایی ارتباط نیاز به پارتی یا کسیکه قربتی بیشتر دارد استفاده کنیم و این یعنی نیازمندی خدا به عدم داشتن درک درست یا استفاده از پارتی بازی برای ارتباط برقرار کردن ، چون خدا یا ناآگاه نسبت به مسائل است یا چون شخص، خود نمی تواند ارتباط برقرار کند پس نیاز دارد یکی واسطه بشود و نیازها و خواستهای خود را به گوش خدا برساند یا با پارتی بازی مسائل را نادیده بگیرد و خدا درخواست افراد را اجابت کند و این یعنی خدای نیازمند، خداییکه که فریب می خورد و اهل فریب است البته باید پرسید که خداییکه می بخشد پس این عدم توانایی و خیال اینکه افراد برای عدم ارتباط با خدا از کجاست؟ شاید خیال می کنند اعمال این افراد باعث نادیده گرفتن مسائل می شود در حالیکه تا ما از آیات می دانیم هرکس مسئول اعمال خود است و دیدیم که افراد نمی توانند از این وسایل استفاده کنند و این نوعی پارتی بازی است(سوره اسرا)بحث دعا و درخواست خدا خارج از این مقال است به آینده موکول می کنیم. حال خوب به این آیات توجه کنید که مواردی همچون اینکه ما نسبت به دیگر انسانها در درجه پایین تری قرار داریم و نمی توانیم با خدا ارتباط برقرار کنیم و نزد خدا روسیاه هستیم پس باید کسانی باشند که ما را نزدیک کنند چگونه وجود خارجی ندارد و خدا به گونه ای دیگر بیان می کند مهمتر از همه اگر می خواستیم بهتر بودن یا مقرب بودن دیگران نسبت خود یا دیگران نزد خدا تعیین کنیم آیا بدست خداست یا تعیین و تشخیص خودمان. اگر به تعیین خداست بسیاری از افرادی که توسل به آنها صورت می گیرد اصلا قید قرآنی در مورد بهتر بودن آنها وجود خارجی ندارد اگر کسی می خواهد چنین بینشی بدهد یعنی می خواهد خود را خدا کند. اما آیات:
خداوند در آيه 186 سوره بقره می گوید هر زمانی که هر بنده ای از خدا بپرسند و فرقی نمی کند این بنده چه کسی و در چه موقعیتی باشد ، خدا به او نزدیک است و نیازی برای این نزدیکی به وسیله ای ندارد و هر زمانی که او را بخوانند او اجابت می کند. همین صحبت در آیه 16 سوره ق دیده می شود که انسان از رگ وریدی به خدا نزدیک تر است.
ما با آیاتی زیادی روبرو هستیم با وجود اینکه افراد گناهکار هستند اما هیچگاه بیانی از این نیست که این افراد نتوانند با خدای خود در ارتباط باشند در آیات 135 آل عمران با وجود گناهکاری افراد مراجعه مستقیم خود افراد را بیان می کند تا گناهان را ببخشد و اصلا بیان و نیازی به توسله و پارتی بازی نیست و سپس در آیه 136 می گوید که بهشت وابسته به اعمال شخصی افراد است.
بعضی ها می گویند چون صالح در مقابل قومش بعد از نابودیش در سوره اعراف ایه 79 با آنها صحبت کرده است پس مردگان صدای ما را می شنوند البته اشتباه این افراد این است که اولا به نظر می آید که این بیان او قبل از مردن آنها بوده است . اگر هم چون بعد از بیان گرفتن زلزله در آیه 78 آیه 79 می آید بگوییم طرف صحبتش قوم مرده اش بوده است باید بگوییم در ابتدای آیه می گوید از آنها رو برتافت یعنی از آنها جدا شده و آنها را ترک کرده است پس نمی توان گفت که نسبت به مردگان چنین رفتاری امکان رخ دادن وجود دارد و اگر هم وجود داشته باشد پس این نجوای درونی صالح با خودش می رساند وگرنه برای صحبتش باید جهت خود را به سمت مردگان می کرد. اصلا مخاطب قرار دادن چیزی به معنی شنوایی او نیست مثلا در آیات 91 و 92 سوره صافات از سوی ابراهیم نسبت به بتان می گوید که چرا نمی شنوید و چرا نمی خورید و با آنها صحبت می کند در حالیکه می داند آنها نمی شنوند پس بیشتر نجوای درونی با خود است. این آیات با توجه به آیات عدم شنوایی مردگان براساس آیات قبل واضح است اما خواستیم فارغ از آن آیات بررسی کنیم تا افراد را متوجه کنیم که باز این دلیلی برای شنوایی آنها نخواهد بود.
درجات و رشد یک فرد وابسته به اعمالش است از طریق پارتی بازی از سوی دیگران که قرب دارند صورت نمی پذیرد . آنهایی هم که مرده اند با دعا و درود ما درجات آنها رفیع تر نمی شود بلکه باز این وابسته به اعمال خود آنهاست.
حتی مردگان نسبت به زندگان ارتباطی ندارند:
خداوند در سوره مائده آیه 117 بعد از ذکر کفرهای پیروان عیسی می گوید زمانی به خاطر کردار پیروان عیسی از ایشان این سئوال می شود که آیا این خواست تو بوده است ، او می گوید من تا زمانیکه زنده بودم چنین چیزی از آنها نخواسته ام و بعد از مرگم از رفتار آنها خبری نداشته و شاهدی بر آن نبوده ام و تنها خداست که می تواند شاهد رفتار دیگران باشد و از توان مردگان خارج است. این آیه براحتی نشان از این دارد که اصلا افراد، حتی انسانهایی همچون عیسی از زندگان و رفتار آنها بی خبر و اطلاع است و نمی تواند شاهدی بر رفتار دیگران باشد. سپس خداوند در سوره یونس آیه 46 می گوید: چه وعده های خود را به تو نشان دهیم یا تو را بمیرانیم نهایت شاهد اصلی مسائل خود اوست نه پیامبر. سپس برای قطع مطلق دست مردگان از زندگی زندگان در سوره مائده آیه 109 بعد از گردآوری تمامی رسل و پیامبران می گوید چند نفر شما را اجابت کردند می گویند که ما از پوششها و غیب بی خبر بوده ایم و علم و اطلاعی نداریم.
بعضی ها می گویند پس چگونه است که در سوره نساء آیه 41 در خطاب به پیامبر گفته شده است چگونه است که از هر امتی شاهدی بیاوریم و تو شاهدی بر اینان باشی؟ مشکل ما این است که به آیات خوب نگاه نمی کنیم در این آیه در ابتدا گفته که از هر امتی شاهدی می آوریم بعد از ضمیر هولاء استفاده کرده است که این ضمیر برای اشاره به اطرافیان و نزدیکان به کار می رود و نگفته بر تمامی انسانها او شاهد خواهد بود بلکه بر همان اطرافیانش شاهد خواهد بود . چگونه است که همان طور که در آیه گذشته دیده شد آنها از غیب بی خبر هستند نمی توانند بر انسانهای بعد از خود شاهد باشند در حالیکه گفته می گویند ما بی خبر هستیم، حال شاهد باشند؟!
بعضی ها برای پیشبرد افکار خود می گویند آنهاییکه در راه خدا کشته شده اند زنده اند و با زندگان در ارتباط هستند، این فکر بیشتر نشئت گرفته از آیه 169 سوره آل عمران است زمانی که خداوند می گوید : حساب کسانی که در راه خدا کشته شده اند به عنوان مردگان نشمار بلکه آنها زنده اند نزد پروردگارشان و رزق به آنها داده می شود. همان طور که در آیه قید شده است این افراد نسبت به انسانها مرده هستند چون وجود خارجی ندارند بلکه می گوید نسبت به خدایشان زنده هستند آنهم در مورد چه چیزی؟ واژه تحسبن استفاده کرده است یعنی محاسبه کردن. این معنایی جز این ندارد که اعمال آنها و حساب و کتاب آنها زنده است و خدا به آنها رزق می دهد. (زندگی برزخ هم فراموش نشود) نسبت به انسانها شهدا افکار و اعمال آنها زنده است چون با قهرمان شدن آنها، در زندگی انسانها جاری و ساری خواهد شد نه ارتباط با آنها برقرار کردن.
آنها چیزهایی به غیر از خدا عبادت می کنند که نه به آنها ضرر می رساند و ونه نفعی . و می گویند آنها نزد ما شیفعانی نزد خداوند هستند بگو آیا خدا را از چیزهایی آگاه می کنید که خدا در مورد آن در سماوات و زمین اطلاعی از آن ندارد. خداوند سبوح است و من از مشرکین نیستم (سوره یونس آیه 18) قبل از این آیه خدا می گوید چه کسی ظالم تر از کسی خواهد بود که دروغ و افترایی بر خدا ببندد و آیه های او را تکذیب کند. همین نوع بیان در آیه 3 سوره زمر هم دیده می شود.
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
متا سفانه ما دچار بینش هایی از قرآن هستیم که غیرقرآنی است و برآن تحمیل گشته است. متاسفانه با وجود اینکه قرآن خود اعلام کرده که قرآنش جهانی است عده ای آن را در انحصار خود در آورده و مردم را گوسفندهایی تصور کرده که باید افسار خود را به آنها بدهند و فهمی از دین به آنها ارئه می دهند که غیرقرآنی است و جز کشتار و ظلم وستم و پایمالی حقوقها و طرد و نامهربانی به وجود نیاورده است. این انسانها دچار همان کبر و غروری شده اند که انسان ملزم بود از آن دوری کند.
به همین دلیل من تصمیم گرفتم که دوستان در سطح اینترنت هم جهت هم در مسیر نابودی آن دست به دست هم دهیم.
وبلاگ در مسیرقرآن تاسیس شد:
http://masir-quran.blogfa.com/
برای رسیدن به فهم درست قرآن به ما به پیوندید
در مسیر قرآن
حرکت و نهضت قرآنی جسته و گریخته بین تعداد زیادی از دوستان در حال به وجود آمدن است که متاسفانه فاقد انسجام و مرکزیتی درست است. تصمیم بر این گرفتم تا این وبلاگ را مبنایی برای همبستگی و نزدیکی این نهضت قرآنی ایجاد کنم.
از آنجاییکه این وبلاگ برای نزدیکی این دوستان است . پیوند اشخاص به این وبلاگ مبنی بر این نخواهد بود که تمامی افراد بر راستی هستند پس از ذکر نام و مشخصات تا می توانید در صورت در معرض خطر قرار گرفتن خود داری کنید و تنها به پشتیبانی فکری و معنوی بپردازید. با وجود همفکر بودن اشخاص دلیل بر راستگویی او نخواهد بود. امیدوارم روزی فرا برسد که با آزادی بهتر ،دوستان در کنار هم قرار گیرند.
از تمامی دوستان خواهشمندیم بعد از ذکر مشخصاتی که از آنها خواستار هستیم البته در صورت عدم مشکل دار بودنشان ، این وبلاگ را به دیگر دوستان معرفی کنند تا با همدیگر رابطه و نزدیکی بیشتر حاصل شود. علاوه برآن از مطالب قرآنی کلیه دوستان استفاده کرده و مرزهای حرکتی خود را به مرزهای دنیای واقعی خود ببرند. مطالب قرآنی را چاپ کرده و وبلاگ و سایتها ی قرآنی را به دیگر دوستان معرفی کرده و با دیگر دوستان در تبادل فکر باشند.
1- نام و نام خانوادگی
2- جنسیت
3- سن
4- کشور
5- شهر
6- تحصیلات
7- وبلاگ یا سایت
8- پست الکترونیکی
افرادی که می خواهند در این مسیر قرآنی قرار گیرند باید این موضوع مد نظر قرار دهند که:
1- در نزد ما تنها منبع دینی برای فهم درست دین اسلام تنها قرآن است و تمامی منابع تاریخی، احادیث ، کتابها... فاقد وجهه ی دینی هستند.
2- باید با تمامی وجود برضد فرقه و شاخه شاخه شدن مبارزه کرد و فرقه ها و مذاهب دینی فاقد نگرش دینی است و با تمامی وجود باید با این بت پرستی ها مبارزه کرد.
3- در دین چیزی با نام متخصص و عالم دینی وجود خارجی ندارد . برای فهم دینی نیاز به تدبر و تفکر تمامی انسانها دارد که هر فردی براساس فراغت و نیاز خود و جامعه باید در این امر کوشش کند.در ضمن با تمامی وجود باید با بت پرستی های عالم و متخصص دینی که در گذشته و امروز به وجود آمده است مبارزه کرد. و از وجهه ی دیگر برای آنها قائل شدن و امتیاز دادن خودداری کرد.
4- شخص پرستی و هوا پرستی باید از بین برود افراد نباید خود را بت کنند بلکه ما نیاز داریم با همفکری و گفتگو به حقیقت برسیم.این نیاز بدون مشورت و تبادل فکر حاصل نخواهد شد. از غرور بیجا و با از بین بردن بتی و خود بت شدن جلوگیری صورت گیرد.
5- از فحش دادن و خشونت نسبت به دیگران هرچند که افرادی از درون دینی با وجود مخالفت با ما باید پرهیز صورت گیرد. دین اسلام اهل خشونت و فشار نیست .
6- ما نیاز داریم تمامی واژه ها و معانی و نگاه قرآنی خود را دوباره خوانی صورت دهیم پس از دوستان تقاضا مندیم که مطالعه و تدبر در قرآن را شروع کنند و معانی قرآنیی که به صورت تحمیلی با وجود اینکه قرآنی نیست و به صورت پرانتزهایی در کنار قرآن ذکر شده و براساس بینش گذشتگان است و آنها بت گشته اند از قرآن هر چه زودتر زدوده شود و فهم اصلی قرآن ارائه گردد.
7- از نام گذاشتن روی حرکت خود خودداری کرده و تنها خود را مسلمان بدانید و به مرور با جذب دیگران در این مسیر در نابودی دیگر فرقه ها و مذاهب در تلاش باشید.
8- اسلام دین توحید و آژادی است پس تفکر آزادی را بارور سازید و مخالفین خود را برای ابراز عقاید و زندگی خود آزاد بگذارید . از بت پرستی و خود را خدا کردن و گرفتن آزادی دیگران به علت مخالف و مقابل ما بودن (فرقی نمی کند این افراد خود را مسلمان یا غیر مسلمان بدانند) اجتناب کنید.
9- در جهت هرچه قرآنی تر شدن، فهم درست قرآن، دین، انسان ، خدا و جهان در تلاش باشید تا آرامش، امنیت، صلح ، ایمان واقعی برای جهانیان حاصل گردد.
دوستان توجه کنند از آنجائیکه وبلاگ مسیرقرآن برای پیوند دوستان است از بحثها در این وبلاگ خودداری کنند و هر گروهی دیگر از مسلمانان با این مسائل موافق نیست با دیگر دوستان در تماس باشد.
هر دوست قرآنی دیگر در جهت بهتر شدن یا اضافه و کم کردن نوع ارتباطات و مفاهیم کمک کنند کمال تشکر دارم.
با تشکر نوسنده وبلاگ چرا؟
http://www.chera2chera.blogfa.com
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
می خواهیم ذهن خود را از نظرات گذشتگان آزاد کرده و با تدبر و عمق بیشتر قرآن را ورق بزنیم . ببینیم آیا واقعا این نوع بینش وجود دارد. چگونه گذشتگان بردگی در اسلام وارد کرده اند آیا می توان پذیرفت یا نه؟
کتابهای فقهی که به زمانهای اولیه اسلام برمی گردد بیشتر تکیه بر بخشی با عنوان آزاد کردن بردگان است تا اینکه بخشی خاص در مورد خود برده داری یا گرفتن برده باشد.
اولین سئوالی که در ذهن خطور می کند با توجه به اینکه قرآن می خواهد برای تمامی زمانها و مکانها باشد می تواند مدافع برده داری باشد. اسلامی که در اوج جاهلیت برابری ها ایجاد می کند در اجرای بسیاری از حقوقها اولین گامهای اساسی برمی دارد چرا نسبت به نظام برده داری گام محکم تری بر نمی دارد آیا اکتفا به آزاد کردن و عدم مخالفت شدید می تواند ذهنهای انسان امروز را اقناع کند. خوب اگر ما در جهان دیروز خود زندگی می کردیم مطمئنن نوع بینشی که در اسلام ارائه میشد به عنوان بهترین می توانستیم تصور کنیم اما امروز دیگر نسل امروز نخواهد پذیرفت.
قبل از وارد شدن به بحث، بهتر است ببینیم چه واژه هایی نسبت به برده داری اعمال شده است. در قرآن هر واژه ای سرجای خودش به کار رفته با وجود نزدیکی معانی، تفاوت های بسیاری دارد و زبان عربی حتی از لحاظ کامل بودن و بالابودن در حدی است که حتی همانند زبان فارسی نیست که یک واژه را بتوان با توجه به مکان قرارگیری آن معنی کرد. مثلا کلمه شیر در فارسی با توجه به نوع جمله فهم می شود . که منظور چه نوع شیری است. شیر با معنی حیوان. شیر خوردنی یا شیر آب. اما در عربی با توجه به اینکه از لحاظ برتری زبانها در سطح بالایی است این قابلیت را ندارد وگرنه موجب می شود هر کسی سلیقه ای با قرآن برخورد کند و براساس سلیقه خود معنی کند. متاسفانه غفلتی که انجام گرفته واژه های قرآنی کمتر توجه به این موضوع شده که از دل خود قرآن معنی و تفسیر شود بلکه وابسته به فهمی که از شعر شعرای جاهلی و بدوی یا نگاه های گذشته متکی بوده است. زبان قابلیتی است که برای ارتباط به کار می رود باید در حدی باشد که در فهم آن انسان را به بیراهی نکشاند برای همین خداوند زبان عربی را انتخاب می کند.
حال واژه هایی که در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته اند: 1- یمین 2- رقبه 3- حر 4- عبد 5- امه 6- حصن 7- ملکت ایمان 8- فتی 9- فرج 10- غلام
در ابتدا به ذکر آیاتی که واژه یمین با مشتقات آن در آن ذکر شده ،می پردازیم. در ترجمه هایی که صورت گرفته خوب دقت شود:
وخدا را مانع و سد و نصب شده ای برای اطرفیان نزدیک و دست راست خود قرار ندهید تا اینکه نیکوکار و متقی و اصلاح گر میان مردم باشید و خدا شنوا و داناست. (خدا را مانعی و سدی برای این موارد قرار ندهید با توجه به آیه قبل هم این نگاه بدست می آید)(سوره بقره آیه 224)
خدا به خاطر کارهای لغویکه که در اطرافیانتان و نزدیک شما صورت می گیرد مواخذه نمی کند بلکه براساس آنچه از قلوب و منقلب شدن خودتان ایجاد شده( نه اطراف و دیگرانتان) مواخذه می کند (سوره بقره آیه 225) ( لغو در قرآن به معنای کارهایی است که از سر دلیل و استدلال نیست و پوچ و بیهوده صورت می گیرد- لغو با توجه به آیات بیشتر در گفتار است- مقاله ای قبلا در این ارتباط داشته ایم)
کسانی که پیمان و عهد خود را با خدا و اطرافیان نزدیکشان به بهای کمی می فروشند بهره ای در آخرت نخواهند داشت ...... (سوره آل عمران آیه 77 )
اگر هم ترسیدید که عدالت کنید پس با یکی یا با ملکت ایمان تان ازدواج کنید......( سوره نساء آیه 3) ( با توجه به قید ازدواج قبل از آن سپس تاکید بر یکی و دنبال آن "یا" آوردن منظور ازدواج با ملکت ایمانکم است)
بعد از قید زنانی که ازدواج با آنها حرام است در آیه 23 نساء بدنبال آن در آیه 24می گوید : و زنان محصن مگر ما ملکت ایمانکم.....برای شما ازدواج با زنان دیگر جز اینان حلال گشته و می توانید با اموال خود زنانی جویا شوید و با ایشان ازدواج کنید از محصنین باشید نه مسافحین... اگر از زنی کام گرفتید به فرایض خود نسبت به او اجرا کنید......
اگر کسی از شما استطاعت (قدرت و توانایی چه مالی و چه مادی نداشت = طولا) نکاح با محصن مومن نداشت پس با مکلت ایمانک از زنان جوان ازدواج کنید (اینجا می گوید اگر با اولی نشد پس با دومی این کار را انجام دهید)بعضی از بعضی دیگر هستید. و خدا از ایمان و هدف و قصد شما با خبر و داناست. لذا با اجازه اهلشان ( اینجا منظور ارباب و رئیس یا صاحب و...نیست بلکه خانواده و اطرافیان دختر است) با آنها نکاح کنید. اتا کنید و اجرا کنید معروفشان ( منظور حقوق و نیکی بدانهاست بعدا در مورد کلمه معروف در قرآن که به معنی شناسایی حقوق و نیکی است سخن می گوییم) برای محصنینی که ازمسافحین نیستند و اهل رفیقه بازی با دیگران نیستند. پس اگر بعد از این حصانت به سمت فحشا و انحرافات جنسی روی آوردند نصف پاکان بر آنها عذاب است. این نوع ازدواج (دومی) تنها برای کسانی است که خاشعند و می خواهند از فساد و گناه دوری کنند و اگر با این وجود بتوانند صبوری پیشه خود سازند برایشان بهتر است.... ( سوره نساء آیه 25)
برای هریک وارثانی تعیین کردیم تا از ترک و میراث والدان و نزدیکان برخوردار شوند و با کسانی از دست راست (افرادیکه خیلی به شما نزدیک و اطراف شما هستند) عقد و پیمان بسته اید که بهره ای نصیب آنها اتا کنید....(سوره نساء آیه 33)
مومنان می گویند آیا اینها کسانی هستند که قسم به خدا می خورند که با غایت و نهایت و جدیت اطرافشان ( استفاده از تمامی قوا و امکانات و اطراف خود) با شما هستیم....(سوره مائده آیه 53)
خدا به خاطر لغوی که در اطراف بسیار نزدیک شما صورت می گیرد مواخذه نمی کند بلکه به خاطر لغوی که به خاطرعقدتتان با این نزدیکان صورت گرفته ، مواخذه می کند. کفاره ی آن اطعام به ده مسکین از خوراک متوسطی که با اهل و خانواده خود می دهید یا پوشاندن (لباس) یا آزاد کردن رقبه پس اگرنیافتید پس سه روز روزه بگیرید. آن کفاره نسبت به اطراف نزدیکتان به خاطر پیوندهایتان است.....(سوره مائده آیه 89)
این بیشتر سبب می شود که چنانکه باید شهادت دهند یا بترسند که ارجاع و به حال خود واگذار شوند نزدیکان دست راستیتان ، بعد از اینکه نزدیکی حاصل شده است ( سوره مائده آیه 108)
خداوند برخی را برخی دیگر در رزق فضیلت(زیادی- اضافی) داده ایم. کسانیکه این فضیلت رزق را از ملکت ایمان شان رد می کنند تا در آن به تساوی برسند. آیا می خواهند از رسیدن نعمت خدا به نهایت و غایت آن جلوگیری کنند. (سوره نحل آیه 71)
( فضیلت به معنای زیادی- اضافی است که هم بعد منفی هم بعد مثبت دارد که موجبات رشد یا سقوط می گردد) ( واژه رزق قبلا گفته ایم نعمات خداوندی است که هم مادیات هم معنویات و استعداد و..... را شامل می شود)
( این عین عدالت خدایی است که می خواهد بگوید این زیادی دادنها باید در کنار هم و با شریک بودن هم خلاها و رفع کمبودها و نقص ها پر شود و موجب تساوی گردد نه اینکه فردی به خاطر مادیات ، معنویات، استعدادها یا... بردیگران فخر بپوشد یا بخواهد امتیاز بیشتری دریافت کند)
شما همانند آن زنی (با توجه به فعل منظورش زن است) نباشید که تابیده های خود را بعد از قوی شدن از هم می گشاید با اطرافیانتان خدیعه اتخاذ نکنید اگر امتی سروری وافزون تری بر امتی دیگر داشته باشند( یعنی این سروری شما بر اطرفیان شما باعث نشود که موجب نیرنگ و با توجه به آیه قبل به پیمانهای خدا وفا نکنید) ....(سوره نحل آیه 92)
مگر از همسران یا ملکت ایمان شان که در این صورت جای ملامت نیست (سوره مومنون آیه 6)
کسانی که از ملکت ایمانتان خواستار کتابت و عقد قرار داد هستند با ایشان عقد قرار داد ببندید اگر در ایشان خیر سراغ دارید و از مال خود که به شما اتا شده به آنها اتا کنید. جوانان خود را زمانیکه از بغی کراهت دارند می خواهندخود را حصانت کنند با این عملکردتان به سمت آن نکشانید تا خواستار عامل دنیای زودگذر باشند(سوره نور آیه 33)
ای کسانی که ایمان آورده اید باید ملکت ایمان تان و کسانی که به سن احتلام نرسیده اند باید در سه وقت اجازه بگیرند......این سه وقت عورت شماست. بعد از این سه وقت برشما و برآنان گناهی نیست بدون اجازه وارد شوند ...... (سوره نور آیه 58)
آیا ملکت ایمان تان در ارزاق شما با شما شریک هستند پس در آن با آنها یکسان باشید همانگونه که بر خودتان می ترسید برآنها هم بترسید ( تا حق آنها را پایمال نکنید) ( سوره روم آیه 28)
ای نبی ما حلال کرده ایم برای تو همسرانت که (حقوقشان) را اجرا کرده اید و ما ملکت یمینی که از سوی خدا برگشتی برای توست(باتوجه به دنباله آیات و ذکر مهاجرین منظور همان برگشت آنان است) و عموزادگان و.............(سوره احزاب آیه 50)
بعد از این دیگر زنی بر تو حلال نیست و نمی توانی همسرانت تبدیل کنی..... مگر ملکت ایمان...(سوره احزاب آیه 52)
(مشکلی بر همسران پیامبر نیست که زمانیکه افرادی برای درخواست و سئوال مطاعاشان بدون حجاب خانه می خواهند) برآنان گناهی نیست که با پدران و...... ملکت ایمان شان (بدون این حجاب باشند)( سوره احزاب آیه 55)( اینجا با توجه به آیه 54 و حضور افراد در خانه و مزاحمتشان دقیقا معنی حجاب خانه و درخواست افراد می دهد که وارد خانه نشوند و مزاحمت بی جا ایجاد نکنند تا افراد با آزادی بیشتر در خانه خود زندگی کنند . نه اینکه زنان پیامبرپوشش بیشتر برای خود ایجاد کنند)
آن کسانی که فروج خود را حفظ می کنند. مگر از زنان و ملکت ایمانشان پس ملامتی برآنان نیست (سوره معارج آیات 29 و 30)
برکور و لنگ و بیمار حرجی نیست که در خانه های خودتان یا ....... یا خانه هایی که کلیدهای آن را مالک هستید یا دوستانتان غذا بخورید..... (سوره نورآیه 61)
اما آیات دیگر که کلمه یمین و آیمان با خود دارد:
سوره نساء آیه 36 – سوره انعام آیه 109 – سوره اعراف آیه 17 – سوره توبه آیات 12 و 13 – سوره نحل آیات 38 و48 و91 و 94- سوره اسرا آیه 71 – سوره کهف آیه 17 و 18- سوره مریم آیه 52 – طه 17 و 69 و 80 – سوره نور آیه 31 و 53 – سوره قصص آیه 30 – سوره عنکبوت آیه 48 – سوره سبا آیه 15 – سوره فاطر آیه 42 – سوره صافات آیات 28 و 93 – سوره زمر آیه 67 – سوره ق آیه 17 – سوره واقعه آیات 8 و 27 و 38 و 90 و 91 – سوره حدید آیه 12 – سوره مجادله آیه 16 – سوره منافقون آیه 2 – سوره تحریم آیه 2- سوره تحریم آیه 8 – سوره قلم آیه 39 – سوره الحاقه آیات 19 و 45- سوره معارج آیه 37 – سوره مدثر آیه 39 – سوره انشقاق آیه 7 – سوره بلد آیه 18.
یمین در قرآن به معنی سمت راست است. با توجه به آیات که یاران سمت راست تعریف می کند که کسانی هستند که به رحمت او نزدیک هستند اینگونه بدست می آید که سمت راست کسانی هستند که به فردی نزدیک می شوند و شامل رحمت و تعهداتی می شوند. نسبت به خداوند مشخص است که در آیات بیان کرده و از نعمات خود سخن گفته اما نسبت به انسان منظور این است که نزدیکانی اطراف ما هستند که یا با آنها تعهدات و قول و قرارها و پیمانهایی بسته ایم یا باید حقوقی از آنها را رعایت کنیم تا این رحمت ما شامل حال آنها شود. پس برای همین زمانی که این رحمت نسبت به خدا موجب نزدیکی است نسبت به انسان هم اینگونه است. برای همین در معنی ایمان که به بسیاری از افراد به معنای دیگر از جمله سوگند معنی کرده اند به همان معنی اصلی آن که منظور اطرافیان نزدیک است که با آنها تعهد و پیمانهایی بسته شده برگشت داده ام. این در معنی کردن دیگر آیات هم مد نظر قرار داده ام.
محصن به معنی محصون بودن است. اما از چه چیزی افراد خود را محصون و حفاظت کرده اند. تبدیل شدن افراد به دژی محکم و غیر قابل نفوذ شدن.
1- در 24 نساء بلافاصله بعد از قید محصن می گوید از نساء باشد سپس در همین در دنباله اش می گوید مردانی که محصن هستند و قصدشان محصن بودن از ازدواج است نه مسافحین بودن.
2- در 25 نساء بعد از عدم توانایی ازدواج با محصنه مومن ، حکم ازدواج با ملکت ایمان مومنه را صادر می کند. سپس می گوید در این ازدواج قصد این ملکت ایمان باید محصن باشد و از مسافحین نباشند و سپس می گوید زمانیکه این حصانت برای آنها ایجاد شد اگر بدنبال فحشا رفتند نصف مجازات محصنات داشته باشند.
3- در 5 مائده بعد از حلال شدن خوراک اهل کتاب از حلال بودن محصنات مومنه و محصنات اهل کتاب بیان می کند برای مردانی که قصدشان محصن بودن است واز مسافحین نیستند.
4- در 48 یوسف حصانت سخت از محصولات در هفت سال خشکی بیان می کند و این چیز طبیعی است که چون می خواهد برای هفت سال خشکی می خواهد باید شدید حصانت شود تا هیچ خرابی و نابودی و دزدی برای آن صورت نگیرد.
5- در 80 انبیا آموخته شدن لباسی زره هی که همانند دژی محکم از افراد در مقابل جنگ حصانت کند.
6- در 91 انبیا حصانت شدید مریم از فروج خود. همچنین 12 تحریم.
7- در4 نورنسبت زنا زدن به محصنات و عدم حاضر کردن چهار شاهد و شلاق خوردن. در23 نور باز به همین گونه البته با ذکر محصنات غافل مومنه و لعن فرستادن.
8- خواستار حصانت برقرار کردن برای خود از بغی و کراهت داشتن آن برای مکلکت ایمان و عدم تهیه امکانات برای آنها.
9- در 2 حشر گمان بردن که محصونهایی محکمی که برای خود ایجاد کرده اند(مثل دژها) آنها را از محاسبه کردن خدا و عذابش دور می دارد.
10- در 14 حشر عدم جنگ مگر از پشت آبادی هایی که کاملا حصانت از آن شده است.
در تمامی آیات از کلمه حصن دریافت می شود یک حفاظت و حصانت شدید بیان می کند. حال برگردیم به آیاتی که در ارتباط با حصانتهای ازدواج است. همان طور که از آیات بر می آید مردان هم محصنین می شوند اما زمانیکه قصدشان در ازدواج رسیدن به حصن باشد بلافاصله بعد ا آن این حصانت که یک کلمه کلی است تنها در مسافحین نبودن ذکر می کند. معنی مسافحین کسانی هستند که جریان دارند آزاد هستند احساس تعهدی ندارند نمی توانند حصانتی برای دیگران ایجاد کنند. البته در دو آیه دیگر25 نساء و 5 مائده می گوید اتخاذی از رفیقه بازی ندارند. در نتیجه مسافحین مقابل محصن بودن است و مسافحین کسانی هستند که از لحاظ جنسی حفاظت برای خود حاصل نکرده اند و اتخاذ اخدان یعنی با نیت و اهداف استفاده جنسی ناسالام و دوست دختری و پسری (منفی) راه انحراف در پیش می گیرند. اما در آیه 24 زمانیکه می گوید عدم ازدواج با محصنات زنان یعنی زنانیکه حصانت بیشتری دریافت دارند و از سوی شوهران خود هم محصون هستند و آنها هم متقابلا نسبت بدانها و فرقی نمی کند این زن مومن یا غیر مومن باشد و می خواهد منظور خود را به زنانیکه شوهر دارند برساند اما در آیات دیگر برای ازدواج می گوید با محصنات مومن یا اهل کتاب ازدواج کنید پس همان معنی پاک بودن از ارتباطات منفی جنسی بیان می کند. حال در سوره 25 نساء می گوید اگر زنانیکه از خود حصانت می کنند پیدا نکردید از جوانانی ملکت ایمان مومنه برای ازدواج خود سود ببرید و اگر این افراد بعد از حصانتی که از سوی شوهرانشان ایجاد می شود(اینجا همان جایی است که ما را به معنی حصانت در آیه قبلی که منظور شوهران است می رساند) فحشا انجام دهند نصف محصنات ( زنان شوهرداری که حصانت کامل دارند) عقوبت داده می شوند. از این مجازات این معنی بدست می آید که عدم ارتکاب فحشا یکی از مسائلی است که خارج از حصانتیکه فرد باید برای خود بسازد صورت می گیرد چون این عمل فحشا را مقابل زنان محصنه بیان می کند. البته ازدواج را هم نوعی برای به این حصانت رسیدن عنوان می کند برای همین می گوید اگر بعد از این ازدواج فحشا صورت گرفت مجازات باشد. زمانی که از ملکت ایمان گفتیم این تفاوت را بیشتر توضیح می دهیم.
آیات حصن : سوره نساء آیت 24 و25 – سوره مائده آیه 5- سوره یوسف آیه 48 – سوره انبیاء آیات 80 و 91 – سوره نور آیات 4 و 23 و 33- سوره حشر آیات 2 و 14- سوره تحریم آیه 12.
فتی فعلا به معنای جوان گرفتم. اما به نظر می آید کسی است که یا اهل نظر می شود یا نظری در خواست می کند یا نظری از او خواسته می شود. یعنی یا حالت فاعلی یا مفعولی در این ارتباط به خود می گیرد. مثلا در آیاتیکه به معنی کنیز گرفته اند ما جوان معنی کردیم یعنی کسانی که تقاضا و درخواست و قصد ازدواج را با خود دارند. اما آیات و مشتقات این کلمه : سوره نساء آیات 25 و 127 و176- سوره یوسف آیات 30 و 36 و 41 و 43 و46 و 62 – سوره کهف آیات 10 و13 و22 و 60 و 62 – سوره انبیاء آیه 60 – سوره نور آیه 33 – سوره نمل آیه 32 – سوره صافات آیه 11و 149. فتیان را به معنای جوان می دانند اما می گویند خدا به احترام برده ها به این نام آنها را صدا می کند درحالیکه ما در صدا کردن و تلفظ واژه های متفاوت داریم. من نمی توانم به کارمند پایین شرکت خود برای احترامش بگویم رئیس شرکت. این در دریافت مخاطبم دچار مشکل می شود. ما در آینده به این موضوع خواهیم پرداخت که یک زبان باید چه قابلیتهایی داشته باشد حتی اگر زبان خودت باشد هم امکان دارد در فهم دچار مشکل شد.
منظور از فروج همان شکافهای بدن است که باید محافظت شود. تا مورد دید قرار نگیرد این واژه قرآنی به معنای عملیات و ارتباطات جنسی نیست بلکه یک حفاظ و پوش برای خود ایجاد کردن تا آن شکافها و برآمدگی های بدن دیده نشود. ما برای ارتباط جنسی در قرآن واژه های دیگر داریم برای همین مکانهایی که گفته حفظ فروج خود کنید به غیر از ملکت ایمان یعنی حفظ همین پوشش است نه اینکه می توانید با آنها ارتباط جنسی داشته باشیم. البته درست است زمانیکه ارتباط جنسی صورت می گیرد شکافها هم از حالت محافظت خارج می شود اما هر عدم حفاظت از این شکافها منجر به ارتباط جنسی نمی شود. در حالیکه این ملکت ایمان در سوره نور آیه 58 در سه وقت که حالت نمایان شدن عورت است حق ندارند که بدون اجازه با آنها ملاقات داشته باشند عورت بر خلاف فرج زمان ظاهر شدن شرمگاهها و نقاط و درزهای حساس بدن است . توجه کنید که خداوند معنی این واژه ها درآیه 30 نور از هم جدا می کند. البته عورت بازهمان جماع نیست در سوره بقره آیه 187 از رفث که همان جماع است حرف می زند. یا برای ارتباط و تماسهای جنسی، از نزدیکی 222 بقره ،لمس جنسی 43 نساء و 6 مائده،تماس جنسی واژه های حاوی مس که در کنار آیات طلاق ذکر آن رفته، استفاده شده است. ( جماع مشخص است به چه معناست اما تفاوت بین مس و لمس ارتباط قوی جنسی در مس، در حالیکه لمس یک ارتباط ضعیف تر است)
آیاتی که از کلمه فرج استفاده شده و تمامی آیات به معنی شکاف است: سوره انبیاء آیه 91 – سوره مومنون آیه 5 – سوره نور آیات 30 و 31 –سوره احزاب آیه 35 – سوره ق آیه 6- سوره تحریم آیه 12 – سوره معارج آیه 29 – سوره مرسلات آیه 9.
اما معنی ملکت ایمان که در بسیاری از آیات ذکر آن رفته و به معنی کنیز ترجمه شده است. ابتدا به ذکر آیات می پردازیم:
اگر هم ترسیدید که عدالت کنید پس با یکی یا با ملکت ایمان تان ازدواج کنید......( سوره نساء آیه 3)
بعد از قید زنانی که ازدواج با آنها حرام است در آیه 23 نساء بدنبال آن در آیه 24می گوید : و زنان محصن مگر ما ملکت ایمانکم.....برای شما ازدواج با زنان دیگر جز اینان حلال گشته و می توانید با اموال خود زنانی جویا شوید و با ایشان ازدواج کنید از محصنین باشید نه مسافحین... اگر از زنی کام گرفتید به فرایض خود نسبت به او اجرا کنید......
اگر کسی از شما استطاعت (قدرت و توانایی چه مالی و چه مادی نداشت = طولا) نکاح با محصن مومن نداشت پس با مکلت ایمانک از زنان جوان ازدواج کنید (اینجا می گوید اگر با اولی نشد پس با دومی این کار را انجام دهید)بعضی از بعضی دیگر هستید. و خدا از ایمان و هدف و قصد شما با خبر و داناست. لذا با اجازه اهلشان ( اینجا منظور ارباب و رئیس یا صاحب و...نیست بلکه خانواده و اطرافیان دختر است) با آنها نکاح کنید. اتا کنید و اجرا کنید معروفشان ( منظور حقوق و نیکی بدانهاست بعدا در مورد کلمه معروف در قرآن که به معنی شناسایی حقوق و نیکی است سخن می گوییم) برای محصنینی که ازمسافحین نیستند و اهل رفیقه بازی با دیگران نیستند. پس اگر بعد از این حصانت به سمت فحشا و انحرافات جنسی روی آوردند نصف پاکان بر آنها عذاب است. این نوع ازدواج (دومی) تنها برای کسانی است که خاشعند و می خواهند از فساد و گناه دوری کنند و اگر با این وجود بتوانند صبوری پیشه خود سازند برایشان بهتر است.... ( سوره نساء آیه 25)
خداوند برخی را برخی دیگر در رزق فضیلت(زیادی- اضافی) داده ایم. کسانیکه این فضیلت رزق را از ملکت ایمان شان رد می کنند تا در آن به تساوی برسند. آیا می خواهند از رسیدن نعمت خدا به نهایت و غایت آن جلوگیری کنند. (سوره نحل آیه 71)
و به والدین و.......و ما ملکت ایمان احسان کنید.....(سوره نساء آیه 36)
مگر از همسران یا ملکت ایمان شان که در این صورت جای ملامت نیست (سوره مومنون آیه 6)
.... و نمایان نسازید زینتهای خود را به غیر از ........ یا ملکت ایمانتان......(سوره نور آیه 31)
کسانی که از ملکت ایمانتان خواستار کتابت و عقد قرار داد هستند با ایشان عقد قرار داد ببندید اگر در ایشان خیر سراغ دارید و از مال خود که به شما اتا شده به آنها اتا کنید. جوانان خود را زمانیکه از بغی کراهت دارند می خواهندخود را حصانت کنند با این عملکردتان به سمت آن نکشانید تا خواستار عامل دنیای زودگذر باشند(سوره نور آیه 33)
ای کسانی که ایمان آورده اید باید ملکت ایمان تان و کسانی که به سن احتلام نرسیده اند باید در سه وقت اجازه بگیرند......این سه وقت عورت شماست. بعد از این سه وقت برشما و برآنان گناهی نیست بدون اجازه وارد شوند ...... (سوره نور آیه 58)
آیا ملکت ایمان تان در ارزاق شما با شما شریک هستند پس در آن با آنها یکسان باشید همانگونه که بر خودتان می ترسید برآنها هم بترسید ( تا حق آنها را پایمال نکنید) ( سوره روم آیه 28)
ای نبی ما حلال کرده ایم برای تو همسرانت که (حقوقشان) را اجرا کرده اید و ما ملکت یمینی که از سوی خدا برگشتی برای توست(باتوجه به دنباله آیات و ذکر مهاجرین منظور همان برگشت آنان است) و عموزادگان و.............(سوره احزاب آیه 50)
بعد از این دیگر زنی بر تو حلال نیست و نمی توانی همسرانت تبدیل کنی..... مگر ملکت ایمان...(سوره احزاب آیه 52)
(مشکلی بر همسران پیامبر نیست که زمانیکه افرادی برای درخواست و سئوال مطاعاشان بدون حجاب خانه می خواهند) برآنان گناهی نیست که با پدران و...... ملکت ایمان شان (بدون این حجاب باشند)( سوره احزاب آیه 55)
آن کسانی که فروج خود را حفظ می کنند. مگر از زنان و ملکت ایمانشان پس ملامتی برآنان نیست (سوره معارج آیات 29 و 30)
در رابطه جنسی قرآن چند اصل در نظر گرفته است 1- رابطه با غیر همجنس ممنوع است، 2- زنا ممنوع است، 3- ازدواج با زن و مرد مشرک ممنوع است 221 بقره، 4- ازدواج باید آشکار و علنا باشد 235 بقره، 5- خواستار ازدواج باید ارتباط محکم و دائمی نه سوء استفاده باشد 235 بقره، 6- زناکاران از آن هم هستند 3 نور، 7- حلال بدون محصنین اهل کتاب 5 مائده. 8- زنان شوهر دار ممنوع است 24 نساء.
چیزی که از این آیات دریافت می شود 1- ملکت ایمان می تواند از غیر مومنان باشد همان طور که از آیه 25 نساء بدان اشاره دارد 2- ملکت ایمان از محصنات مومن جدا شده اند. 25 نساء. 3- این افراد می توانند برخلاف دیگران نزدیکی بیشتر با همسران پیامبر داشته باشند.55 احزاب. 4- ازدواج با آنها در شرایط استثنایی است.25 نسساء. این عدم توانایی بیشتر جنبه مادی دارد. 5- از لحاظ ارتباطی می توان با شرایط پوشش کمتر با آنها برخورد داشت. آیات 5و6مومنون و 29 و 30 معارج- واژه فرج را معنی کردیم که به چه معناست. 31 نور.6- با توجه به آیات در هیچکدام ارتباط جنسی با ملکت ایمان را بدون ازدواج تجویز نکرده است. 3 و 25 نساء و.... 7- سعی شود در رزق و روزی با آنها تساوی صورت دهیم 71 نحل. 28 روم. 8- با بستن عقد قرار دادن و تساوی رزق و روزی جامعه ای ایجاد نشود با وجود اینکه ملک ایمان می خواهند از بغی دوری کنند شرایطی برای آنها ایجاد نشود که برای بدست آوردن نیازهای خود، به سمت بغی بروند 33 نور. 9- بدون اجازه به غیر از سه وقت می توانند حضور پیدا کنند. 58 نور. این در کنار نام کودکان آمدن و حضور آنها در خانه و اجازه دادن بدون اجازه گرفتن نشان از این دارد این افراد جز خانواده هستند که این اجازه را دارند. همان طور که در دنباله بعد از ذکر اجازه ها می گوید شما ها دور همدیگر در حال طواف و رفت و آمد هستید. 10- ملک ایمان نمی تواند یکی از اقوام درجه یک باشد. همان طور که در آیه 50 احزاب آنها را از هم جدا کرده است. 11- حلال بودن ازدواج پیامبر با ملکت ایمان ، 50 احزاب ، نتوانستن در تعویض همسران خود مگر اینکه ملکت ایمان باشد یعنی چه در طلاق دادن یا همسر جدیدی برگزیدن. 12- یک فرد امکان دارد مومنه باشد اما از محصنین غیر مسافحین نباشد.25 نساء. 13- ازدواج با ملکت ایمان بایدبا اجازه اهلش باشد واژه اهل در قرآن یک واژه ای است که معنی سروری ندارد بلکه یک هم سطح بودن نسبت به موضوعی را بیان می کند. مثلا اهل کتاب یا اهل مسجد الحرام. یعنی کسانی که ساکن یا این کتاب متوجه آنهاست. پس اهل در اینجا به سرپرستان توجه دارد. 14-آیا می توان ملک ایمان را به معنای نامزد گرفت؟ آیا می توان آنها را دوست دختر و پسرانی دانست که افراد می توانند با نیت مومن بودنشان ارتباط جنسی با آنها برقرار کنند تا به توانایی ازدواج برسند؟ با توجه به آیات این نگاه غیر قابل هضم است. چون همان طور که دیدیم ازدواج با ملکت ایمان ذکر شده است نه ارتباطات جنسی خارج از این محدوده. از آنجاییکه این مقاله در مورد بردگان است تنها به اشاراتی در مورد مسائل جنسی اکتفا می کنیم و بحث کافی در این مورد به مقالات آینده که در این ارتباط سخن خواهیم گفت موکول می کنیم. اما این برداشت از این آیات بدست نمی آید. 15- ملکت ایمان از آیات به نظر می آید از قشر ضعیف جامعه می باشد که خداوند تساوی رزق با آنها را خواستار است. 16- دستور به احسان در کنار بقیه اعضای جامعه دستور بدان می دهد و تفاوتی قائل نمی شود آیه 36 سوره نساء.
با بررسی آیات به نظر می آید ملکت ایمان افرادی هستند که از خانواده افراد نیستند اما بدلیل ضعیف بودن از خود یا از خانواده های فقیر یا بی سرپرست وارد خانواده ها می شوند. حال با توجه به این موضوع چون جوانی که امکانات ازدواج به شیوه درست برایشان نیست این شیوه پیاده سازی می شود.
به نظر می آید با توجه به مطالبی که ارائه شد ملکت ایمان کسانی هستند که در جامعه دینی و ملک و فرمانروایی جامعه دینی زندگی می کنند یا افرادی هستند که درملکیت یک خانه همانند بقیه اعضای خانواده زندگی می کنند اما از همان خانواده نیستند . این افراد شامل رحمت و نزدیکی این صاحبان خانه شده اند. این رحمت و نزدیکی از جانب خانواده ها تامین شده و موجبات نزدیکی حاصل شده است. متاسفانه این حمایت این خانواده ها هست که آنها را سرپا نگه داشته است. نمی توان گفت معنی از اجازه ازدواج با ملکت ایمان، نبود به اندازه کافی زنان با ایمان در جامعه است سپس اجازه با این قشر از جامعه صادر شده است چرا که مگر این زنان که مومن هم هستند انسان نیستند که بگوییم خداوند در دنباله آیه می گوید تنها در شرایط استثنا با آنها ازدواج کنید یا بخواهیم یک محصن مومنه را بهتر از ملکت ایمان مومن بدانیم؟! این زنان زمانی که یک فرد می خواهد با او ازدواج کند در واقع باز از حمایت اهلش برخوردار می شود اما به همسری مردی هم در می آید برای همین می گوییم این عدم توانایی مرد را می رساند. اما برای اینکه جامعه تنبل نشود می گوید اگر اینگونه ازدواج صورت نگیرد بهتر است. بعد چرا می گوید اگر از این زنان فحشا صورت گیرد نصف محصنات است . اینجا گفته محصنات منظور همان محصنی است که از تمامی ویژگی های محصن بودن که گفتیم برخوردار است و از آنجاییکه این دختر از حمایت کامل شوهر خود برخوردار نیست و امکان دارد به خاطر عدم امکانات از لحاظ جنسی همراهی کامل حتی از سوی شوهرش نداشته باشد می گوید مجازات آنها نصف بقیه است اینجاست که خداوند واقعیات را در نظر گرفته است. یا اینکه جامعه در حدی نیست که حصانت کامل ایجاد کند سخت گیری نمی کند و این شرایط استثنایی بیان می کند. حال این ملکت ایمان که جزئی از خانواده شده اند چیز طبیعی است که عدم رعایت فرج یا ذکر اجازه در سه وقت می آید.
آیا این کلمه می تواند به معنای کنیز باشد این غیر ممکن است چون گفته برای ازدواج از اهلش اجازه گرفته شود و اگر من خود بتوانم کنیزی بخرم و اهلش خود من شوم. دیگر اینجا اجازه معنی نمی دهد. اگر من توانایی خرید کنیز و نگهداری از او را داشته باشم این چیز طبیعی است که بتوانم همسری داشته باشم و اینجا دیگر عدم توانایی من معنی ندارد. توانسته ام کنیزی مومن بخرم و در خانه من است این چه تفاوتی با زن مومن دیگر دارد پس ما نمی توانیم اقناعی در این نوع نگاه بیابیم. باید پرسید این اجازه از اهل کجاست؟ مگر اینکه بگوییم صاحبش به غیر از ماباشد که ما با او ازدواج می کنیم با وجود اینکه صاحبش کسی دیگر است و برای او کار می کند همسر ما هم می شود و ما می توانیم رابطه های جنسی داشته باشیم. گفتیم نمی توان یک کنیز مومن نزد یک مومن داشته باشیم ، چون حضور ملکت ایمان در خانواده های مومن می بینیم این نوع نگاه قابل پذیرش نیست. این را قبلا ثابت کردیم. آیا به معنای خدمتکار است. اگر به معنی خدمتکار بود چه دلیل دارد که مجازات این افراد نصف دیگران باشد. اگر این نصف مجازات نبود می توانستیم بگوییم خدمتکارانی هستند که حتی زنان خدمتکار چون خود درآمد دارند می توانند با توجه به اینکه قوامیت و نظام مالی در قرآن باید از سوی مردان باشد در اینجا می خواهد برعکس آن را درنظر بگیرد و خدمتکاران چون حضور مستمر در خانواده ها دارند پوشش کمتر در نظر گرفته است. باید این را در نظر داشت اگر جامعه ای یا خانواده ای نیاز به خدمتکارانی داشت فرقی از لحاظ مرد یا زن بودن آن ندارد. نمی توان آنها را با نگاه استثماری بدانها نگریست بلکه حقوق آنها سرجای خود و کامل برخوردار است.
با تمامی ملاحظات به نظر می آید این ملکت ایمان قشری از جامعه هستند که مورد رحمت و نزدیکی خانواده ها قرار گرفته اند و در اطراف خانواده ها حضور پیدا کرده اند و بدلیل عدم داشتن سرپرستان یا ضعیف بودن مورد حمایت قرار گرفته اند. عدم ازدواج با آنها همان طور که گفتیم عدم ایجاد تنبلی است که به طور موقت می گوید با آنها ازدواج کنید اما هنوز از همان حمایت اهلشان برخوردار باشند تا زمانیکه بتوانید قوامیت خود را ایجاد کنید. چون این دوری و حضور بیشتر نزد اهلشان امکان دارد آن حصانت از سوی شوهران ایجاد نشود برای همین می گوید نصف مجازات ایجاد شود. اما شاید این عنوان شود که چرا برعکس خدا بیان نکرده است یعنی تنها زنان ملکت ایمان هستند که با مردانی که عدم توانایی دارند ازدواج می کنند. مگر نمی شود برعکس آن ایجاد شود برای اینکه در قرآن قوامیت خانواده وظیفه اصلی مردان است نه زنان. اینجا پشتیبانی اهل زن برای پسر بود و اگر برعکس ایجاد شود که دیگر ما مشکلی نداریم. در آیات به این دلیل است که از افراد می خواهد حمایت شدیدی از این ملکت ایمان صورت گیرد و تساوی حقوق برای آنها هم ایجاد شود. این ملکت ایمان با یتیم فرق می کند چرا که امکان دارد این ملکت ایمان توانایی استعدادی یا کامل جسمی ندارند و درسنین بالایی هستند یا اینکه هر دو سرپرست پدر و مادر را ندارند چرا که یتیم از آیات قرآنی مادر دارد اما پدر ندارد. به هر حال به نوعی آنقدر فقیر و عدم توانایی برای او هست که در خانواده ما حضور دارد. به نوعی می تواند قشری ضعیف از جامعه باشد که فعلا به عنوان شریکان زندگی ما در خانواده ما حضور دارند و ذکری از خدمتگزاری آنها نشده است تا زمانیکه جامعه به سمت تساوی حقوق برود.
رقب به معنی مراقبت کردن است حال زمانیکه از واژه رقبه و رقاب استفاده می شود به معنی کسی است که از خود مراقبت انجام نداده و آزادی خود را از دست داده است . رقبه را بعضی ها به معنی گردن گرفته اند در حالیکه در قرآن عنق به معنی گردن است. چه کسانی را می توان جزئی از رقبه قلمداد کرد افرادیکه به نوعی نتوانسته اند این مراقبت کامل از خود انجام دهند به نوعی که آزادی خود را از دست داده اند وباید آزادی خود را بدست آورند یا این عدم مراقبت بازگشایی شود.
فردی که با بدهکاری و مقروض کردن خود خدمتگزاری شده که جز بردگی برای خود نیاورده همان بردگی نوینی که در جهان وجود دارد و افراد استثمار می شوند، می توان نوعی از این رقبه دانست .بانک جهانی با ربا خواری بسیاری از کشورها را مقروض به خود و استثمار خود کرده است. رباخواری، همین بردگی نوینی است که در جهان به وجود آمده،و افراد خیال می کنند ما در حال حاضر بردگی نداریم. کار کردن و در خدمت بودن هایی در جهان وجود دارد که ما جز بردگی نوین برای انسان مدعی جهان مدرن امروز نمی توانیم بگوییم . انسانی که آزادی خود را از دست می دهد. هرچند نگفته تنها افرادی که مقروض باشند باتوجه به آیات هر فردی می تواند باشد با هر گامی که بتوان در این مسیر طی شود (با توجه به آیه 60 توبه) امکان دارد اسیری از مسلمین در قلمرو دشمن باشد . نمی توان در جامعه دینی رقبه آن هم از نوع مومنش وجود داشته باشد (سوره نساء آیه 92). باید دانست یک مومن که به برده گی گرفته نمی شود در یک جامعه دینی هر فردی که مومن باشد آزادانه زندگی می کند و اگر فردی بگوید این برده ای بوده که قبلا دین نداشته بعدا مومن شده باید گفت که هیچ مومنی در خود نمی بیند که مومن دیگری را به بردگی و استثمار بگیرد اصلا با تربیت و پرورش یک انسان توحیدی نمی خواند. یک انسان مومن موحد نمی تواند هیچ انسانی( برای او فرقی نمی کند با چه بینشی باشد) به بردگی و استثمار بگیرد. یک انسان مومن و توحیدی برای آزادی آمده نه برای استثمار و به بردگی کشیدن دیگران. اگر فردی بخواهد انسانی دیگر را به بردگی قبول کند باید ایمان خود را از دست بدهد و تبدیل به زورگویی کند و آزادی انسانی بگیرد که با تربیت دینی نمی خواند. پس واژه رقبه با توجه به آیه 4 سوره محمد خداوند در جنگ می گوید بزنید رقاب های آنها را یعنی طوری در جنگ با آنها برخورد کنید این فرد دیگر نتواند مراقبتی برای خود داشته باشد که شاید نهایت آن گردن آنها را زدن و کشتن و کمترین آن اسیر گرفتن یا ... باشد. برای همین می توان از کلمه رقاب این نتیجه گیری کرد که زمانیکه در آیات دیگر بیان از مدیریت اقتصادی در جامعه دینی است یکی از موارد را رقاب بیان می کند. استفاده از امکانات مالی جهت استفاده در میادین جنگی برای این تضعیف دشمن یا استفاده در مورد کسانی که رقبه شده و مراقبت خود را از دست داده اند باشد.
آیات رقبه : سوره نساء آیه 92 – سوره مائده آیه 89- سوره مجادله آیه 3- سوره بلد آیه 13.
آیات رقاب: سوره بقره آیه 177- سوره توبه آیه 60- سوره محمد آیه 4.
آیات رقب : سوره بقره آیه 177- سوره نساء آیات 1و 92- سوره مائده آیات 89 و 117 – سوره توبه آیات 8 و10و60- سوره هود آیه 93- سوره طه آیه 94- سوره قصص آیات 18و 21- سوره دخان آیات 10 و 59 – سوره محمد آیه 4- سوره ق آیه 18- سوره قمر آیه 27.
آیا رقبه را می توان اسیر جنگی گرفت یعنی بعضی ها گفته اند که ما برده نداریم بلکه این کنیزان و برده های اسلامی در واقع اسیران جنگی هستند که مسلمانان به جای اینکه آنها را به اسارت یا بردگی ببرند یا در زندان نگه دارند . به عنوان خدمتگزارانی هستند که در خدمت جامعه دینی هستند تا به مرور زمان با زندگی کردن با مسلمانان در جامعه اسلامی جذب شوند. این نگاه با آیات و واژه های قرآنی نمی خواند. چرا که در هیچ جای قرآن نگفته که این اسیران بدین گونه در خدمت جامعه باشند. یا بحثی از غنیمت های جنگی با نام بردگی و اسیرگرفتن انسان بدین شیوه نیست. واژه های قرآنی که در مورد اسیر سخن گفته از این قرارند: در آیات 67 تا 71 سوره انفال که در مورد گرفتن اسیر است چند مورد قید کرده است در ابتدا اینکه در زمان جنگ افراد به فکر اسیر کردن دشمن نباشند بلکه هدف اصلی در جنگ پیروزی با دشمن داشته باشند نه به فکر جان دشمن خود باشند، بعد از تسلط و استیلای کامل و پیروزی در همان منطقه دشمن را اسیر کنند. بعد نگفته که این اسیران به بردگی برده شوند. حتی در آیه 69 که صحبت از غنیمت شده بیان از خوردن و استفاده از امکانات مادی در جنگ نه به بردگی گرفتن است. اگر خوب به آیات 6و 7 حشر دقت شود و دیگر آیات که مروبط به غنیمتهای جنگی است صحبت از دارایی هاست نه انسانها. اگر بردگی وجود داشت باید ذکر این بردگی در کنار این غنیمت ها دیده می شد. اگر ما با این نوع نگاه ، نسبت به واژه رقبه با جامعه برخورد کنیم که شاید حتی بگوییم خدمتگزار نه برده . با توجه به آیات 26 و 27 سوره احزاب این نوع نگاه منتفی است زیرا گفته افراد را به اسارت برده اید نه به برده گی حتی از واژه رقبه هم استفاده نکرده است. این نگاه زمانی به بن بست می رود که در آیه 8 سوره انسان می گوید خوراک به اسیر بدهید. یعنی در قرآن اسیر جدا شده و واژه مخصوص به خود دارد و رقبه با اسیر یکی نیست. چون ما اگر اسیر داریم باید به او طعام بدهیم دیگر برده نداریم. اگر برده داریم دیگر اسیر از کجا داریم که به او خوراک دهیم اصلا این افراد اسیر هستند یا برده؟ همان طور که دیده می شود واژه ها باید سر جای خودش معنی شود.
اما چیزی که دوستان در مورد به کار بردن اسیران جنگی می گویند می توان به عنوان یک تز و نظریه در جامعه دینی پیاده کرد اما با نام دفاع از تفکری به نام برده در قرآن اشتباه است تا بتوانیم واژه های قرآنی را به انحراف بکشانیم. حتی می توانیم بگوییم به خاطر خساراتی که در جنگ آنها وارد کرده اند یا اینکه لطماتی که به خانواده ها وارد کرده اند می توانیم از آنها در باز سازی یا نیروی کاری در کنار این خانواده ها استفاده کنیم. اما نه در حدی که به استثمار بکشانیم. باید توجه داشت همیشه هم این جذب و استفاده مفید نمی تواند باشد چرا که زمانهایی است که ما می خواهیم تبادل اسیر کنیم یا نمی دانم اگر تعداد زیادی وارد جامعه شوند امکان صدمه زدن به جامعه دارند. حتی اگر پیامبر می خواسته از این نیرو استفاده کند و هر بار افرادی را به بردگی بگیرد با توجه به جنگهای پیامبر یا حتی بعد از پیامبر می دانید باید چقدر برده وجود داشت یعنی میشد حکومتی فرعونی و به بردگی کشیدن تمامی انسانها که این امکان پذیر نبوده و تفکر و بینشی اشتباه است. با وجود اینکه قرآن نگاه فرعون را نمی تواند بپذیرد که در گذشته دور، مردان که نیروهای جنگ آور بوده اند کشته می شده اند و زنان و فرزندان آنها به بردگی کشیده می شدند عجیب است که بخواهیم بگوییم در گذشته با این نوع نگاه و آرودن نیروهای جنگ آور در میان مسلمانان پیامبر می خواسته حتی این مردان را جذب کند چون هر لحظه مشکل توطئه و حرکتهای مخفی از جانب آنها وجود داشته است. اصلا چنین بینش و رفتاری در زمان گذشته قابلیت اجرا نداشته مگر اینکه هر اسیر از اسیر دیگر دور دستها از هم فاصله داشته باشند که این غیرممکن بوده است. در زمانهای دور نیروی بردگی مرد یا همان فرزندان بزرگ شده برده بوده اند یا بردگیی بوده که از غیر جنگ حاصل میشده و همان طور که گفتیم نمیشده که نیروهای ورزیده وارد جامعه شده و بعد آنها شاهد استثمار خود و همسرانشان باشند و صدایشان در نیاید بلکه اسلام با این موارد به مبارزه برخواسته است و اگر می خواست بردگی داشته باشد تا سالیان سال باید نقش آن در زندگی ما دیده می شد. این تفکر حتی امروز هم دچار مشکل است و ورود افراد در بین جامعه اسلامی، افرادی که با وارد شدن در بین خانواده ها و نزدیکی با آنها هم امنیت خانواده ها را سلب کنند هم به عنوان نیروهای جاسوس خدمتگزاری کنند. آنها مطمئن باشید سکوت نمی کنند. شاید افرادی بگویند آنها را در اردوهای کار اجباری یا با توافق با همان کشور متخاصم ، استفاده می کنیم تا از آنها درست استفاده شود. دیگر باید دانست همان تفکر و بینش برده گی را نمی توان پذیرفت.
اما در بسیاری موارد زمانیکه خداوند از آزادی رقبه صحبت می کند. به عنوان کفاره فرد بیان می کند. جبرانی به خاطر کفرانی که فرد انجام داده است. این رقبه همان طور که در آیات دیدیم نمی تواند در جامعه دینی باشد چون در یک جامعه دینی نمی تواند طوری با فرد برخورد کند که دیگر نتواند از خود مراقبت کند . اگر هم بخواهیم بگوییم این انسانی ضعیف در یک جامعه است حتما منظور نجات انسانهایی است که در جامعه های دیگر هستند نه در جامعه دینی.
حر به معنی آزاد کردن مقابل واژه عبد نیست . عبد در قرآن همان بندگی معنی پیدا می کند که تنها خداوند لایق بندگی و پرستش است. اما آیا زمانیکه در آیاتی همچون سوره بقره آیات 178و221، سوره نور آیه 32 یا سوره نحل آیه 75 با لفظ عبد مواجه می شویم به چه معناست؟ باید گفت در طول اعصار همانگونه که انسان بندگی خدا را انجام داده بندگی دیگران را هم انجام داده است که پیام آوران خدایی سعی کرده اند این بندگی خدایی را دوباره ایجاد کنند. برای همین دقیقا در سوره نحل همین معنا را می رساند و نباید ما این واژه را تغییر داده و به معنی برده معنی کنیم اینجا همان بندگی غیر خداست که اگر خوب به آیه توجه شود با مقایسه بین دو انسان که در این آیه صورت می گیرد دقیقا همین معنا را می رساند یا زمانیکه ما با واژه ای مثل رب که به معنای پرورش دهنده و مربی است مواجه می شویم . در سوره یوسف آیه 42 زمانیکه یوسف به هم زندانی خود می گوید به ربت از من بازگو، به همین معناست که این هم زندانی ربی دیگر را قبول داشته، که یوسف از او می خواهد این کار را انجام دهد.
اما معنی آیه 221 سوره بقره اینگونه است:
با زنان مشرک تا ایمان نیاورده اند ازدواج نکنید. بی گمان بنده مومنه خدا از زن مشرکی بهتر است هرچند که زن مشرک شما را به شگفتی بیاندازد(این شگفتی را بیان نکرده و هرچیزی می تواند باشد زیبایی یا دارایی یا ....) و به ازدواج مردان مشرک در نیایید تا زمانیکه ایمان بیاورند و بیگمان بنده مومن خدا بهتر است هرچند که مرد مشرکی شما را به شگفتی بیاندازد.......
امه به معنی بندگی برای زنان کاربرد دارد و عبد برای مردان که اینجا به اشتباه ترجمه و معنی می کنند و گفتیم که باید این واژه سرجایش قرار گیرد.
معنی آیه 32 سوره نور:
مردان و زنان بیوه(یا مجرد) خود را و مردان و زنان مومن صالحتان را به ازدواج یکدیگر در بیاورید......
سوره بقره آیه 178:
ای کسانی که ایمان آورده اید کتابت کرده ایم برشما درباره قصاص در کشته شدگان. آزاده در برابر آزاده،(معنی حر و آزاد بعدا بدان می پردازیم) بندگان در مقابل بندگان(منظور هم بندگان خدایی هم دیگران می تواندباشد) مونث در برابر مونث ..........
این قانون می گوید رفتار شما در یک جامعه ،آزاد درمقابل آزاد و بندگان در مقابل بندگان صورت گیرد. یعنی اگر هر دو طرف قضیه انسانهای آزاد هستند براساس همان قانون مورد قبول هر دو صورت گیرد. یک فرد آزاد یا بنده خدا براساس تکالیفی که خود پذیرفته و درموردش سخن رانده شده در مورد زنان هم همین طور. درمقابل زنی اگر کشته شده همان قوانینی که باید در مورد زنان باشد در مقابل آن قصاص صورت گیرد. اگر بنده ای از خداست براساس قانون خدا و اگر برخلاف آن هم همینطور..... به طور خلاصه می توان گفت: وقتی می گوید در مقابل یک زن، یک زن، منظور این نیست که یک زن کشته شود بلکه در مقابل زنان همان قوانین قصاص که در مورد زن است، بنده همان قوانین سرجای خودش و....
حال خوب به این آیه توجه کنید که پیامبران نمی توانسته اند پیام آور به بندگی در آوردن و استثمار انسانیت باشند. فردی که اختیار و آزادی خود را از دست می دهد و درخدمت دیگران باید باشد و با اجازه آنها آب نخورد و فرمانبردار باشد دیگر انسانی جز اینکه به بندگی برده شده است نمی توان چیزی از آن یاد کرد:
هیچ بشری را نسزد که خدا و حکمت و نبوت به او ببخشد آنگاه او به مرمان بگوید به جای خدا ، عبد من باشید. بلکه با کتابی که آموخته اید و یاد داده اید ودرسی که خوانده اید پرورش یافتگان خدایی باشید (سوره آل عمران آیه 79)
آیات عبد : سوره فاتحه آیه 5 ، سوره بقره آیات 21و23و83و90و133و138و172و178و186و207و221- سوره آل عمران آیات 15و20و30و51و64و79 و182- سوره نساء آیات 36و118و172- سوره مائده آیات 60 و72و76و117و118- سوره انعام آیات 18و56و61و88و102- سوره اعراف آیات 32و59و65و70و73و85و128و194و206- سوره انفال آیات 41و51- سوره توبه آیات 31و104و112 – سوره یونس آیات 3و18و28و29و104و107- سوره هود آیات 2و26و50و61و62و84 و87و109و123- سوره یوسف آیات 24و40 – سوره رعد آیه 36- سوره ابراهیم آیات 10و11و31و35- سوره حجر آیات 40و42و49و99 – سوره نحل آیات 2و35و36و73و75و114 – سوره اسرا آیات 1و3و5و17و23و30و53و65و96- سوره کهف آیات 1و16و65و102و110- سوره مریم آیات 2و30و36و42و44و49و61و63و65و82و93- سوره طه آیات14و77- سوره انبیاء آیات 19و25و26و53و66و67و73و84و92و98و105و106- سوره حج آیات 10و11و71و77- سوره مومنون آیات 23و32و47و109- سوره نور آیات 32و55- سوره فرقان آیات 1و17و55و58و63- سوره شعراء آیات 22و52و70و71و75و92- سوره نمل آیات 15و19و43و45و59و91- سوره قصص آیات 63و82- سوره عنکبوت آیات 16و17و36و56و62- سوره روم آیه 48– سوره سبا آیات 9و13و39و40و41و43- سوره فاطر آیات 28و31و32و45- سوره یس آیات 22و30و60و61- سوره صافات آیات 22و40و74و81و85و95و111و122و128و132و160و161و169و171- سوره ص آیات 17و30و41و44و45و83- سوره زمر آیات 2و3و7و10و11و14و15و16و17و36و46و53و64و66- سوره غافر آیات 15و31و44و48و60و66و85- سوره فصلت آیات 14و37و46- سوره شوری آیات 19و23و25و27و52- سوره زخرف آیات 15و19و20و26و45و59و64و68و81- سوره دخان آیات 18و23- سوره احقاف آیات 6و21- سوره ق آیات 8و11و29- سوره ذاریات آیه 56- سوره نجم آیات 10و62- سوره قمر آیه9- سوره حدید آیه9- سوره ممتحنه آیه4- سوره تحریم آیات 5و10- سوره نوح آیات 3و27- سوره جن آیه 19- سوره انسان آیه 6- سوره فجر آیه29- سوره علق آیه10- سوره بینه آیه5- سوره قریش آیه3- سوره کافرون آیات 2و3و4و5.
آیات امه: سوره بقره آیه 221- سوره نور آیه 32.
آیه حر و آزاد کردن در قرآن به چه معناست؟ اول این از فهم اشتباه بعضی هاست که می خواهند حر در مقابلش عبد قرار دهند که این افراد براساس دید اشتباهی که همان طور که قبل بیان شد در ارتباط با واژه عبد دارند آن را در مقابل حر قرار می دهند. ما دو نوع بندگی بیشتر نداریم یا خدا یا غیرخدا(این غیر خدا که به نوعی جای خدا را خواهد گرفت و تبدیل به خدا می شود از خود انسان گرفته تا حزب و گروه تا یک مکتب و بینش تا.....) اما "حر" که به معنی آزاد بودن در مقابل آن اسارت است و تنها زمانی می توانیم به معنیی مقابل آن پیدا کنیم که بگوییم بندگی در مقابل غیر خدا. نه خود واژه عبد.
آیات حر : سوره بقره آیه 178- سوره آل عمران آیه 35- سوره نساء آیه 92- سوره مائده آیه 89- سوره مجادله آیه 3-
در مورد آزاد کردن رقبه که مشخص کردیم باید از چه چیزی آزاد شوند و آیاتی که در این مورد است واضح است. در سوره آل عمران همسر عمران نذر می کند که فرزند خود را برای خدا آزاد کند تا در راه خدا خدمت کند. جامعه مردسالار گذشته نمی توانسته شاهد خدمتگزاری چندانی از سوی زنان خود باشد این به خوبی با جو زندگی زن عمران می خواند و او خوب این موضوع را می فهمیده است برای همین بعد از بدنیا آوردن فرزند خود می گوید او دختر است و دختر مثل پسر نمی شود و نمی تواند خدمتگزاری کند؟ اما جالب بودن این مسئله همان است که خدا این مسئله برایش مهم نبوده و از ابتدا تا انتها موضوع را می دانسته و یکدفعه زن عمران می گوید خدایا این مسئله چرا برای من باید مهم باشد در حالیکه تو به نذر من واقف و خواست تو این بوده است. پس نزد تو برای خدمتگزاری و آزاد بودن تفاوتی نبوده و خواست تو اینچنین بوده است. اینجاست که خدا می خواهد برخلاف جو جامعه انقلاب صورت دهد. آزادی و خدمتگزاریی بوسیله زنی ایجاد کند. پس ظاهرا واژه آزادی درسوره بقره آیه 178 هم به همین معنا باشد. کسانی که علاوه بر بندگی تلاش بیشتر در آزاد کردن خود و دور کردن خود از قید و بندها و رهانیدن و در خدمت خدا بودن انجام می دهند. البته می توان اینگونه هم بیان کرد که در این آیه آزاد بودن کسانی است که خود را در راه خدا آزاد کرده اند و تنها بنده خدا هستند ، واژه عبد که بدنبال آن می آید انسانهایی هستند که با توجه به اینکه در کنار واژه حر قید شده، بندگی غیر خدا را در پیش گرفته اند و آزاد بودن خود را از دست داده اند. بندگی غیر خدا کردن انسان را وارد اسارت و بردگیی می برد که سخن از آن ، در این مقال خارج است.
اما معنی واژه غلام در قرآن به چه معناست.
آیات غلام : سوره آل عمران آیه 40 – سوره یوسف آیه 19- سوره حجر آیه 53- سوره کهف آیات 74و 80و82- سوره مریم آیات 7و8و19و20- سوره صافات آیه 101- سوره ذاریات آیه 28- سوره طور آیه 24.
با در کنار هم قرار دادن تمامی آیاتی که از واژه غلام استفاده شده است منظور رده سنی کودکی تا جوانی یک انسان می باشد. این برای صدا زدن فرزند انسان هم بیان دارد. چگونه زمانیکه بشارتهای خداوند برای فرزندان دار شدن پیامبرانش در سن کهولت است معنی برده می دهد. کودکی هنوز بدنیا نیامده و می خواهد در آینده پیامبر باشد چگونه برده می شود.
در هیچکدام از آیات گرفتن کنیز نبوده و آن را تایید نکرده و در جامعه خود نپذیرفته، عدم دیدگاه درست و معنی درست واژه های قرآنی که بر خود متکی باشند نظری بر قرآن از بیرون تحمیل گشته که در واقع نگاهی قرآنی نیست.
مشکل معنی واژه های قرآنی متکی بر خود نبوده بلکه وضع و قالب و تفکرات هر عصر در هر جامعه تاثیر منفی در بیان آن داشته است . برای همین به جای اینکه واژه ها هر کدام معنی خودش را داشته باشد متاسفانه افراد سعی کرده اند هر واژه با وجود شبیه هم و هم معنی بودن به معانی متعدد و سلیقه ای با توجه به جامعه خود و مصلحت اندیشی معنی کنند.
اسلوبی که من در معنی آیات از آن استفاده می کنم:
1- سعی می کنم خود را از نگاه گذشته و مصلحت اندیشی دور کنم و نگاه و زحمات دیگران تنها همانند راهنما و کمک دهنده باشد و از آنها سود برم.(به هیچ کدام تقدس نمی دهم)
2- تمامی آیات قرآن که در ارتباط با واژه مربوطه ذکر شده از قرآن جدا کنم و در کنار هم قرار دهم تا ببینم چه معنی از آن بدست می آید.
3- کلیه واژه هایی که به واژه مربوطه و موضوع ربط پیدا می کند نیز پیدا کرده و در کنار واژه های اصلی قرار دهم.
4- قبل و بعد آیات و واژه هایی که در کنار آن آمده و نوع فعل و بیان در جمله مربوطه در نظر بگیرم.
5- در مورد آیات فکر کرده و سعی کنم تمامی سئوالاتی که ایجاد می شود و از ابعاد گوناگون موضوع مطرح شده، واژه ها و آیات را بررسی کنم . تنها به اینکه بخواهم نظری بدهم اکتفا نکنم بلکه به نگاهی اقناع کننده برسم که از تمامی وجوه مورد بررسی قرار گرفته باشد و روی صورت مسئله ها خط نکشم.
6- سعی کنم نظر دیگان را هم جویا شوم. مورد تجزیه و تحلیل و نقد وبررسی قرار دهم تا سمت و سویی از حقیقت پیدا کند. یعنی به آن تقدس نمی دهم.
تمامی موارد در حد وسع و توانایی و رشد فکری خود انجام می دهم.
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت
چكيده:
«بلا» در قرآن، بهگونهاي طرح شده است كه به تربيت و تجربهيافتن و رشد انسان ميانجامد. اما اين واژه در فرهنگ و زبان ما به معناي «عذاب» و مصيبتهاي ويرانگر و باز دارنده تعبير شده است كه بايد از گرفتار شدن به آن اجتناب كرد. در اين نوشتار اشارهي كوتاهي به همين مسئله شده است، در سه بخش كوتاه كه عبارتند از:
1- واژهي بلا در زبان و فرهنگ ما و منطبق دانستن آن با عذاب.
2- واژهي بلا در قرآن
2- بلا (بلي) در اسطورهي آفرينش
*******
واژهي بلا در زبان و فرهنگ ما
در فرهنگ و زبان ما «بلا»به معناي سختي، رنج، مصيبت، آفت، بدبختي، ظلم و ستم، و همهي آن مواردي است كه بهنحوي زندگي سالم آدمي را مختل ميكند [1]. انواع بيماريهاي سخت، حوادث ويرانگر مانند زلزله، سيل و طوفان نيز «بلا» خوانده شده است.
همچنين در سنت ديني ما دعاهايي پديد آمده تا آدمي بوسيلهي آن دعاها و با توسل به خداوند، خود را از بلايا حفظ كند. در باور سنتي ما همچنين اين تلقي وجود دارد كه «بلا» به سبب گناه مردمان پديد ميآيد. يعني در اين باور وقايعي مانند زلزله، طوفان، و...به عنوان خشم خداوند تلقي شده و براي تنبيه آدميان اتفاق ميافتد. بهنظر ميرسد در اين تلقي، واژهي «بلاء» با «عذاب» يكي دانسته شده است و حوزهي معنايي اين دو واژه در هم تلفيق شده است.
از سوي ديگر، واژهي بلا در قرآن به گونهاي آمده كه اولا با اين تلقي عمومي كه «عذاب» را تداعي ميكند متفاوت است يعني «عذاب» كه داراي بار معنايي منفي است [2]، با واژهي «بلا» كه داراي بار معنايي مثبت است يكي شده. «عذاب» باز داشتن و منع و ماندن است [3] و «بلا» بهآزمون در آمدن و فراتر شدن است. «عذاب» براي پايان و انتهاي راهي ناصواب است، واگشت اعمال نابجايي است كه هركسي يا هر جامعهاي در طول زندگي انجام داده، اما «بلا» آغاز تلاشي صبورانه و با جد و جهد براي رشد و عبور از آنچه اكنون هست ميباشد.
ديگر اينكه اين تغيير معنايي براي واژهي بلا، سبب ميشود تا ما نتوانيم از اهميت معناي اين واژه در متن قرآن آگاه شويم.
به تعبير ديگر، به نظر ميرسد كه اگر معناي واقعي بلا كه در متن قرآن طرح شده، مورد غفلت قرار گيرد، بخش مهمي از مضامين قرآني كه در مورد رشد و اعتلاي آدمي است نيز قابل فهم نخواهد بود.
بلا در قرآن
در آيهي 155 سورهي بقره [4] تاكيد شده است كه حتما و حتما شما را به بلا گرفتار ميكنيم [5]. يعني شما را گريزي از آن نيست. بعد از اين تاكيد، از چيزهايي سخت و محنت بار ياد شده است كه آدمي در مواجههي با آن قرار ميگيرد، و در پايان آمده است كه : «بشارت ده كساني را كه پايداري كنند»( وَ بَشِّرِ الصَّابِرِين)
با اندكي تامل در اين آيه ميتوان به چند نكته اشاره كرد
1- بهنظر ميرسد كه چيزهاي سخت و محنت بار به خودي خود بلا شمرده نميشوند، بلكه چيزهايي يا وسيلههايي براي موضوع «بلا» ميباشند.
2- اگر منظور از «بلا» صرفا محنتها و سختيها بوده باشد چگونه است كه بسياري از مردمان كه در اين جهان زندگي ميكنند به اين مواردي كه در آيه به آن اشاره شده گرفتار نميشوند؟ چگونه است كه يكي در عافيت و رفاه زندگي ميگذراند و ديگري در رنج و محنت؟ در صورتي كه در آيهي فوق تاكيد شده كه بلا با همان مصداقهايي كه در آيه آمده، براي شما امري قطعي و حتمي است
3- نكتهي ديگر اينكه، هنگامي كه ميگويد: «بشارت ده صابرين را» به اين معنا هم هست كه آدمي ميتواند در برابر آن رنجها و محنتها پايداري نكند و بهجاي آن، راه عافيت را بر گزيند. به تعبير ديگر، پذيرفتن دشواريها، نوعي انتخاب است، نه حادثهاي كه بدون اختيار و انتخاب، بهسراغ آدمي آمده باشد.
به نظر ميرسد در اين آيه و ديگر آيات قرآن كه از بلا در آن ياد شده، بلا عبارت است از قرار گرفتن آدمي بر سر دوراهي انتخاب. يك راه كه از كورهي آزمونهاي آموزنده ميگذرد و به رشد و تعالي انسان ميانجامد و با خطر كردن و رنج و محنت همراه است و راه ديگر كه آسودگي و فرو غلطيدن در همين وضعيتي كه اكنون دارد.
براي روشنتر شدن معناي بلا ميتوانم به تمثيلي از اسطورهي هفت خوان اشاره كنم، يا داستان هفت شهر عشق را به يادتان بياورم كه در منطقالطير عطار آمده است. در اين داستانها ميبينيم كه هركسي ميتواند عذرها و بهانهها بياورد و از بيم خطر و محنت و رنج راهي كه در پيش او نهاده شده است و به رشد او ميانجامد پرهيز كند.
در داستان آفرينش آدم نيز تمثيلي عبرت آموز در مورد بلا آمده است، در اين داستان ابليس ضمن اينكه درختي را به عنوان درخت جاودانگي به آدم نشان ميدهد همچنين وعدهي «ملك لايبلي» نيز به او ميدهد [6].
«ملك( molk ) يعني فرمانروايي، پادشاهي، حاكم بر زندگي خويش يا ديگران بودن، و «لايبلي» بهمعناي در نيامدن بهآزمون و به بلا گرفتار نشدن است [7]. در اينجا آشكارا ميبينيم كه فرار از مواجههي با بلا، فريب و وسوسهي اهريمن خوانده شده است.
در قرآن، برگزيدهترين شخصيتي كه در مواجههي با بلا قرار ميگيرد ابراهيم است. وي در اين مواجهه، ميتواند پيروز شود و آنچه را كه به آن مبتلا شده به تماميت برساند [8]. و بعد از گذرانيدن وقايعي دشوار كه از آن با كلمهي «ابتلا» [9] يادشده، به عنوان «امام» [10] براي مردمان برگزيده شود.
در داستان ديگري از بنياسرائيل كه در قرآن آمده، تفاوت بلا و عذاب نشان داده شده است. فرعون براي باز داشتن بنياسرائيل و تسليم آنان در برابر خواستهي خود سختگيريها و فشارها و تهديدهاي بسياري بر آنان اعمال ميكرد، و به زعم خود بني اسرائيل را به عذاب گرفتار كرده بود اما همان سختيها و محنتها از سوي خداوند به عنوان بلاي عظيم ياد شده است [11] . احتمالا از اين جهت كه فشارها و تهديدهاي فرعون سبب تسليم شدگي و فروماندگي قوم بني اسرائيل نگرديد بلكه پايداري آنان در برابر فرعون، با همهي رنجها و محنتها، سبب نجات آنان گرديد. بهنظر ميرسد در اين آيه، آنچه در معناي عذاب نهفته است، ماندن و راضي شدن به آنچه هست ميباشد، و آنچه در معناي بلا نهفته است، خطر كردن، رنج كشيدن، تجربه يافتن، و پيروز شدن بر وضعيت موجود است.
در سورهي فجر نيز تصوير ديگري از ابتلاي آدمياني آمده است كه در جامعه گرفتار اختلاف طبقاتي شديد هستند. آيات پانزدهم تا نوزدهم اين سوره از دو گروه مردمان در دو طبقهي اقتصادي ياد ميكند. آنها كه دستي باز در عرصهي نعمتهاي زندگي و ضروريات زيستي يافتهاند، ميگويند: خداوند ما را گرامي داشته است. و آنهايي كه به تنگناي رزق و روزي و فقر خود گرفتارند ميگويند خداوند ما را خوار داشته است [12]. يعني وجود اين شكاف اقتصادي را ميان دارا و نادار، نه به عنوان آزمون و ابتلا، بلكه به عنوان امري پذيرفته شده تلقي كردهاند. در آيات بعدي، باور آنان مردود دانسته شده است و از برخي عوامل كه موجب اين شكاف طبقاتي شده و ميشود ياد شده است. از جمله اينكه: «و شما تراث ميخوريد، خوردني بسيار» واژهي «تراث» به هر مال و ثروتي گفته ميشود كه بي رنج و زحمت بهدست آيد [13]. آيات اين سوره در مورد وضعيت نابسامان اقتصادي يك جامعه و عوامل رواني و اجتماعي كه سبب اين اين وضعيت شده بسيار مهم، خواندي و قابل تامل است
بلا در داستان آفرينش
واژهي بلا كه به آن اشاره شد، با واژهي «بلي bala » كه در پاسخ به يك پرسش ميآيد از يك تبار هستند و در معناي پايه مشترك ميباشند [14]. واژهي بلي در مواقعي به كار ميرود كه پاسخ دهنده با جواب گفتن به وسيلهي «بلي» چيزي را نفي و چيز ديگري را تاييد ميكند [15].
در داستان آفرينش آمده است در آن هنگام كه هنوز بني آدم پاي به عرصهي ظهور در اين عالم ننهاده بود، خداوند از آنان پيمان گرفت و آنان را بر خودشان گواه ساخت كه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟» آيا من رب شما نيستم؟ و ذرات غبار آلودي كه قرار بود در روزگاران بعد نسل اندر نسل زاده شوند و هركدام براي خود آدمي شوند و در اين جهان زندگي پيش گيرند، همه در آن فضاي اسطورهاي ناكجا آياد [16] پاسخ داده بودند كه «بَلى» [17] ظاهر جمله در اين گفتگوي راز آلود اين است كه ذرهها(يا همان ذريت آدم) در برابر پرسش خداوند كه گفته بود: من رب شما نيستم؟ جواب داده بودند كه بلي تو رب ما هستي [18]، اين پاسخ يعني پذيرفتن راه دشواري را كه خداوند به عنوان «رب» براي تربيت و رشد در برابر ذريّت آدم قرار ميدهد. اين آيه را ميتوانيم با آن سخن اهريمن مقايسه كنيم كه به آدم گفته بود: آيا تو را راهنمايي كنم به درخت جاودانگي و ملك لايبلي؟
در اينجا به نظر ميرسد كه واژهي «بلي bala » تنها در پذيرفتن سخن خداوند خلاصه نميشود بلكه نفي گفتهي شيطان در مورد ملك لايبلي هم هست. يعني داستان يوم الست از دو صحنهي ظاهرا جدا اما سخت مرتبط با هم شكل گرفته است. يكي داستان گفتگوي ابليس با آدم و اغوا شدن او به ملك لايبلي، و ديگري پيمان گرفتن خداوند از بني آدم و ذريت او. و چون در اين پيمان گرفتن، به جاي «آدم» از «بني آدم» و «ذرية» ياد شده است، طبعا ميتوان آن را صحنهي بعدي يا صحنهي دوم داستان آفرينش شمرد [19]
يعني در ژرف ساخت قصهي آفرينش، از دو راههاي سخن رفته است كه اين دو راهه در ذات وجود آدمي تعبيه گرديده است و بني آدم كه ما باشيم مدام بر سر اين دو راههي انتخاب قرار ميگيريم. راهي كه طي طريق در آن با آزمونهاي سخت و دشوار همراه است و به هفت خوان رستم و هفت شهر عشق ميماند، و راهي كه ملك لايبلي را مينمايد و آدمي را از رشد و كمال خويش باز ميدارد. بهنظر ميرسد كه داستان آفرينش، هنوز پايان نيافته است. هنوز، هم وسوسهي «ملك لايبلي» در ما هست و هم دغدغهي «بلي blala » گفتن و خطر كردن.
گمانم حالا بتوانيم اين كلام مولوي را هم بهتر درك كنيم كه ظاهرا به فرزند خويش گفته بود:
رو، سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن /// ترك من خراب شب گرد مبتلا كن
********
علي طهماسبي
بيست و سوم شهريور 1387
�
[1] - فرهنگ معين
[2] - عذاب عبارت از هر مانعي از رسيدن آدمي به مقصود پيشگيري كند و آدمي نتواند از آن عبور كند نگاه كنيد به بخش فرهنگ واژگان ذيل عنوان «عذاب»
[3] - المنجد و لسانالعرب ذيل عنوان عذب
[4] -«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِين»
[5] - فعل «نبلو»(ما مبتلا ميكنيم) در اين آيه با دو حرف تاكيد همراه شده است يكي حرف لام تاكيد در اول و ديگري حرف نون مشدد كه� تاكيد ثقيله است در آخر و به صورت «لنبلون» در آمده است
[6] - «فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى؟»سوره بيستم(طه) آيه 120
[7] - برخي تفسيرها «لايبلي» را به معناي جاودانگي، هميشگي، و كهنه و فرسوده نشدن، دانستهاند، اين معنا با سياق آيه چندان مطابق نيست زيرا پيش از آوردن اين كلام، از واژهي شَجَرَةِ الْخُلْدِ (درخت جاودانگي) استفاده شده است و لزومي ندارد كه براي درخت جاودانگي و ملك لايبلي يك معناي واحد قايل شويم.
[8] - چون گرفتار كرد ابراهيم را خدايش به كلمات، تمام كرد آن را.
خدايش گفت: من تو را براى مردم امام گردانم.
�ابراهيم گفت: از فرزندان من هم؟
خدايش گفت: عهد من به ستمكاران نرسد. بقره آيهي 124
[9] - «ابتلا» از همان «بلا» در باب افتعال كه مطاوعه و قبول را معنا ميدهد، شايد به اين معني كه ابراهيم اين آزمون را پذيرفته و ميداند كه بايد اين مراحل را طي كند.
[10] - نگاه كنيد به واژهي «امام» در بخش فرهنگ واژگان
[11] - سورهي بقره آيات 49 و 50(50)
[12] - فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ (15) وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ (16) كَلاَّ بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ (17) وَ لا تَحَاضُّونَ عَلى طَعامِ الْمِسْكِينِ (18) وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أَكْلاً لَمًّا (19)
[13] - «تراث»: هر مالي كه بي زحمت و مفت به آدمي برسد همانگونه كه وارث براي مالي كه از پدر خويش بهدست ميآورد زحمتي نكشيده است. امروزه رانت خواري را هم ميتوان به عنوان يكي از مصاديق تراث دانست. مرحوم طباطبايي در تفسير اين آيه مينويسد: " وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أَكْلًا لَمًّا" كلمه" لم"- با تشديد ميم- به معناى اين است كه: انسان سهم خودش و ديگران را به خود اختصاص دهد، و خلاصه هر چه به دستش بيايد بخورد، چه پاك و مال حلال باشد و چه خبيث، و آيه مورد بحث جمله" بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ" را تفسير مىكند، و دليل آن اين است كه مال يتيم هم اگر به دستتان برسد مىخوريد.
[14] - حرف سوم واژهي «بلا» از حروف مصوت است(معتلاللام ) كه در موقعيتهاي مختلف ميتواند به « ا »، «ي» و «و» تغير شكل پيدا كند مانند بلا، بلو، و بليِ،(بلي با الف مقصوره روي حرف ياء) اين شكلهاي متفاوت با آنكه معناهاي نسبي متفاوت پيدا ميكنند در عين حال در معناي پايه مشترك هستند.
[15] - به عنوان مثال در آيهي 80 و 81 سورهي بقره داستان كساني آمده كه ميگويند جز براي ايام شمرده شدهاي در آتش نخواهيم بود، و خداوند در پاسخ به آنها ميگويد: بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ در اين آيه واژهي بلي جوابي است كه از يكسو سخن آنان را نفي ميكند و از سوي ديگر رنج و آتش ابدي را براي آنان تاييد ميكند. يعني واژهي بلي مقرون به نفي و اثبات هر دو است در صورتي كه واژهي نعم صرفا براي ايجاب و تاييد جملهاي است كه قبلا بيان شده.
[16] - اصطلاح ناكجا آباد را از رسالهي في حقيقةالعشق شيخ اشراق گرفتهام، به معناي جايي كه اينجا نيست، يا به معناي عالم معنا.
[17] - وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ
و چون بگرفت خداى تو از فرزندان آدم از پشتهاشان فرزندانشان را و گواه كردشان بر خودشان، آيا نيستم تربيت كنندهي شما ؟ گفتند: آرى، گواهى دهيم. تا روز رستاخيز نگوييد كه ما از غافلان بوديم(سورهي هفتم، آيه 172)
[18] - چون برخي مفسرين و علماي لغت واژهي بلي را جواب براي رد نفي دانستهاند در اين جمله نيز استدلال شده است كه چون خداوند گفته من خداي شما نيستم، لذا جرف بلي كه از سوي بنيآدم بيان شده جواب براي رد نفي جملهي پيش از خود است يعني كه نه خير تو خداي ما هستي. اگر چه اين استدلال براي حرف بلي درست مينمايد اما به گمان من لايهي ديگري از معناي نفي در اين داستان هست و آن نفي گفتهي شيطان است كه در داستان آفرينش به آدم گفته بود ملك لايبلي را به تو نشان دهم؟ و با اين پاسخ بني آدم به خداوند، از سويي ربوبيت خداوند و پاي نهادن در معرض آزمون و بلا را پذيرفته، و از سوي ديگر گفتهي اهريمن را در بارهي ملك لايبلي نفي كرده است.