تبليغاتX
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...چرا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قرآن ، بینش جهانی 2

 

.....ادامه

 

در مقاله قبل دیدیم که خدا به عنوان فرستنده قرآن برای اینکه بینش درست در انسان ایجاد کند و موجبات رشد و تکامل او ایجاد شود باید بتواند با تک تک اعضای جامعه خود ارتباط برقرار کرده و نمی تواندارتباط خود را محدود به افراد خاصی کند چون اصلا قرار نیست که این پیام برای عده ای خاص باشد. در هیچ جای قرآن نگفته این قرآن متعلق به افراد خاصی است و در هیچ جایی از قرآن نیامده که برای درک و فهم قرآن باید از دیدگاه و نگرش دیگران فهم درست برای خود ایجاد کرد . اصلا مخاطب قرآن تنها افراد خاصی نیست که بخواهیم از دریچه و دیدگاه آنها قرآن فهمیده شود. قرآن مخاطبین خود را تمامی قشرهای انسانی می داند. بعدا بهتر این مسئله را مورد بررسی قرار می دهیم.

 

اما چرا تنها زبان عرب مورد انتخاب قرار می دهد. ببینیم این زبان باید چه قابلیتهایی داشته باشد:

1- زبان قرآن باید دارای واژه هایی باشد که برای فهم و ارتباط با مخاطب خود از حداکثر واژه ها استفاده کند و برای هر نوع فهمی ، واژه ای مخصوص به خود داشته باشد حتی برای واژه هایی که از لحاظ منظور به هم نزدیک هستند. در کل باید با زبانی باشد که نخواهیم برای ارتباط با آن ، با مراجعه به آیات فهم و معنی واژه را داشته باشیم بلکه باید واژه متکی به خودش باشد وگرنه هر فردی بر اساس سلیقه و پیش زمینه های فکری خود سعی خواهد کرد جملات را سلیقه ای معنی و فهم کند.

2- چون مخاطب او تمامی اقشار است باید با زبانی آسان و روشن و راحت سخن بگوید و براحتی با مخاطبین خود ارتباط برقرار کند.

3- زبانی باشد که گذشت زمان باعث نشود که تاثیر منفی بر واژه هایش گذاشته و اصل پیامش درک نشود. اگر این تاثیر منفی دیده شود باعث می گردد باز افراد براساس تجربیات شخصی و سلیقه ای و پیش زمینه های ذهنی خود روبروی پیام قرار گیرند که امکان دارد ارتباط کامل برقرار نشده و اصل پیام دریافت نشود.

 

عرب: 90و97و98و99و101و120توبه، 2یوسف، 37رعد، 103نحل، 113طه، 195 شعراء، 20 احزاب، 28زمر، 3و44 فصلت، 7شوری، 3زخرف، 12 احقاف، 11و16فتح، 14 حجرات، 37واقعه.

 

با اولین واژه ای که برخورد می کنیم قرآن به زبان عربی است. واژه "عرب" به معنی روشن و واضح است . این واژه در جایی کاربرد دارد که برای ارتباط پیام بتوان براحتی با آن ارتباط برقرار کرد. البته واژه "اعراب" جمع واژه "عرب" نیست بلکه "عروبه" جمه این واژه است برای همین آیاتی که در قرآن از واژه "اعراب" استفاده کرده است(90و97و98و99و101و120 توبه، 20 احزاب، 11و16 فتح، 14 حجرات) به معنی کسانی است که زبانشان عربی بوده و در واقعیت به زبان عربی تسلط کامل داشتند و در آیه احزاب همان طور که نشان می دهد بادیه نشینان اطراف شهرها بوده اند. اما چرا در قرآن می گوید که خدا قرآن به زبان عربی است؟ آیا انسانهایی که با قرآن برخور دارند آیا این موضوع را نمی دانند؟ آیا مسئله ای به این آشکاری ، ضرروتی برای بیان در قرآن هست؟ در واقعیت منظور خدا خود زبان عربی بودن قرآن نیست بلکه منظور خدا قرآن عربی است یعنی قرآن روشن و واضح است همان طور که این واژه این معنی را می رساند و اگر می خواست بگوید زبان، در عربی از واژه "لغت" استفاده می شود . اما در قرآن با واژه دیگر به نام "لسان" برمی خوریم.

 

لسان:78 آل عمران، 46 نساء، 78 مائده، 4 ابراهیم، 62و103و116نحل، 50و97 مریم، 27طه، 15و24نور، 13و84و195 شعراء، 34قصص، 22روم، 19 احزاب، 58 دخان، 12 احقاف، 11 فتح، 2 ممتحنه، 16 قیامه، 9 بلد.

 

واژه "لسان" به معنی خود زبان که در دهان قرار دارد نیست. بلکه به معنی ادبیات و دستورات و روش کاربردی است که برای ادای واژه ها در یک زبان کاربرد دارد و برای پیام رسانی از آن استفاده می شود.در سه جا از "لسان عربی" استفاده کرده است(103 نحل، 195شعراء، 12 احقاف) در این سه جا به معنی پیام رسانی و ادای پیام با ادبیات و واژه هایی است که روشن و واضح است. پیام رسانیی که مشکلی در خود نمی بیند و اینجاست که تا اینجا خدا مشخص می کند که زبان قرآن آنقدر به حد تکامل خود رسیده که می تواند براحتی با مخاطبین خود ارتباط برقرار کند که واضح و روشن است و گنگ نیست که نیاز به توضیح ، یا خروج از گنگی داشته باشد یا اینکه نتواند با مخاطبین خود ارتباط برقرار کند.

برای همین خدا در آیه 44 فصلت می گوید : چنانچه قرآن به زبان اعجمی(غیرعربی) بود و از آن روشن و واضحیت برخوردار نبود حتما از سوی کافرین این موضوع عنوان می شد که چرا آیات آن تفصیل و توضیح داده نمی شود؟ بعد خدا می پرسد؟ آیا اعجمی(غیرعربی) و عربی؟ اینجا سئوال خدا از انسان است که اعجمی و عربی آیا قابل مقایسه هستند با توجه به اینکه عربی واضح و روشن است و نیازی به تفصیل آن وجود ندارد تا کسی بیاید توضیح بدهد وبراحتی با مخاطب خود ارتباط برقرار می کند و غیرعربی(غیر روشن) بودن چنین ظرفیتی ندارد. با تعجب سئوال خود را از انسان مطرح می کند که از خود انسان می پرسد که آیا سئوالتان تعجب انگیز نیست(خودتان تعجب نمی کنید) که آیا اعجمی می خواهید ، در حالیکه این قرآن عربی است.

 

اما سئوالی که ایجاد می شود . نسبت به دیگر انسانهای روی کره زمین که با ادبیات عربی آشنایی ندارند ؟ بیان چگونه است؟ آیا نخواهند گفت این قرآن به زبان ما نیست ما نیاز به توضیح و تفصیل داریم؟ آیا همان طور که آیه 4 سوره ابراهیم خدا می گوید هر رسولی به لسان قومش آمده است؟ پس این زبان برای اقوام دیگر چگونه کاربرد دارد؟ آیا اینجا قرآن تنها برای قوم عرب است و برای دیگر انسانها کاربرد ندارد چون به لسان آنها نیست؟ البته اینجا نگفته اگر رسولی برای قومی بیاید و با لسان آنها باشد این پیام نمی تواند برای دیگران باشد با توجه به اینکه آیات قرآن می گوید از لحاظ اصل و اساس تمامی کتابها و یپامهایی که از سوی رسولان آمده مثل هم اندیشه و بینش داده اند. اما هر رسولی محدوده اختیار و وظیفه و کار خود را به قوم خود منحصر می کرده است. در نتیجه نیاز داشته با لسان آنها صحبت کند و یپام برساند. در واقعیت اینجا "لسان" همان نوع ارتباط و پیام رسانی است که بین فرستنده و گیرنده پیام از لحاظ رمزها و پیامها و دریافت و فهم واژه ها یک معنی را می رساند و برای مخاطب قابل فهم ، در اندازه فهم و دریافت و بینش و رشد فکری و درک اوست. تا اینجا خدا می گوید برای درک ، اندازه فهم او پیام می فرستد و طوری پیام می فرستد که فرد بتواند براحتی رمزبرداری کند و ناتوانیی در او در این مسئله به وجود نیاید.

شاید نسبت به دیگر پیامبران تنها برای قومش پیام رسانی انجام می داده است اما دیدیم که آیات قرآن ، آن را به عنوان ذکر للعالمین می داند در نتیجه این تنها برای رسولان گذشته مطرح بوده است. این چیز طبیعی است چون هر رسول در ابتدا با قوم خود در ارتباط است با "لسان" قومش صحبت کند و ارتباط برقرار کند . اما بعدا بررسی می کیم پس تکلیف دیگر انسانها چگونه است؟ اما خدا ویژگی دیگر برای قرآن قائل می شود که به ما در این ارتباط بیشتر کمک می کند؟

 

یسر: 185و196و219و280 بقره، 30و169 نساء، 90و91 مائده، 65 یوسف، 28 اسراء، 88 کهف، 97 مریم، 26طه، 70 حج، 46 فرقان، 19 عنکبوت، 14و19و30 احزاب، 11 فاطر، 58 دخان، 44ق، 3 ذاریات، 17و22و32و40 قمر، 22 حدید، 7 تغابن، 4و7 طلاق، 20 مزمل، 10 مدثر، 20 عبس، 8 انشقاق، 8 اعلی،7 و10 لیل، 5و6 شرح. 

 

واژه "یسر" به معنی راحتی و بدون زحمت و در واقعیت به معنی آسانی است. در سه سوره خدا قرآنش را با این واژه همراه کرده است.(دخان، قمر، مزمل)

در سوره دخان می گوید این قرآن را را به لسانی آسان کرده تا افراد متذکر شوند. اینجاست که می گوید در ارتباط برقرار کردن ، پیام رسانی و کاربرد کلمات و واژه و ادبیات و نگارش و گرامر خود طوری برخورد می کند که آسان و راحت باشد تا ذکر برای دیگران باشد. ذکری که قرار است برای همه انسانها باشد. اگر اینجا سقیل گویی در بیان داشت یا نوع بیانش تنها مخاطبین خاص بود دیگر در توانایی و رساندن پیام خود ناکام می ماند. مهمترین سوره که آیات تکراری خود در این مورد بیشتر کرده است سوره قمر است در این سوره در چهار آیه این نوع بیان خود را تکرار کرده است و می گوید که قرآن خود را آنقدر آسان کرده است تا برای افراد ذکری از حقایق باشد (واژه "مدکر" اسم فاعل ذکر است) چیزی که مسلم است آسانی در ذکر از قرآن منظور است و خدا قرآنش را به عنوان ذکر معرفی می کند یعنی قرآن آسان و راحت است هر مخاطبی می تواند براحتی با آن ارتباط برقرار کرده و پیام را بفهمد . در نتیجه نیازی به توضیح و گذشتن از ذهن و فهم دیگران ندارد. با ادبیات و بیانی قابل درک برای همه سخن گفته و از کاربرد ادبیات تخصصی دوری کرده است و در حد فهم تمامی انسانها سخن گفته است. قرآن برای فهم آسان، و نیازی به چیز دیگری ندارد تا کانال دیگری به او کمک کند تا درک کامل حاصل شود. قابل ذکر است این آسانی را در صورتی خاص استثنا نکرده است و تمامی قسمتهای قرآنی را در بر می گیرد.

 

از آنجائیکه در آرشیو مطالب قسمت نگاهی نو به قرآن به چهل پست رسیده است . آرشیو دومی در این ارتباط ساخته می شود که در آینده باید بدان قسمت مراجعه گردد.

 

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 1

 

قبل از مطالعه این سری از مقالات، شما نیازمند این هستید که دو مقاله "اهمیت و ایجاد ارتباط سالم" را مطالعه کرده باشید.

ببینیم بعد از فهمی که از این مقالات برای ما حاصل می شود . پیام خدا باید چه ظرفیت هایی داشته باشد.

 

1- جهانی بودن

 

ذکر: 40 و 47 و 63و 114و122و152و198و200و203و221و231و235و239و269و282 بقره ،  7و36و41و58و103و135و191آل عمران، 103و142نساء، 4و7و11و13و14و20و91و110مائده، 44و68و69و70و80و90و118و119و121و126و138و152انعام، 2و3و26و57و63و69و74و86و130و165و171و201و205 اعراف، 2و26و45و57 انفال، 126توبه، 3و71یونس، 24و30و114و120هود، 42و45و85و104 یوسف، 19و28رعد، 5و6و25و52 ابراهیم، 6و9حجر، 13و17و43و44و90 حل، 41و46 اسرا، 24و28و57و63و70و83و101 کهف، 2و16و41و51و54و56و67 مریم،3و14و34و42و44و99و113و124طه، 2و7و10و24و26و42و48و50و60و84و105 انبیا، 28و34و35و36و40حج، 71و85و110مومنون، 1و27و36و37نور، 18و29و50و62و73فرقان، 5و209و227شعرا، 62 نمل، 43و46و51قصص، 45و51 عنکبوت، 4و15و22 سجده، 9و21و34و35و41 احزاب، 3و37 فاطر، 11و19و69 یس، 3و13و155و168 صافات، 1و8و17و29و32و41و43و45و46و48و49و87 ص، 9و21و22و23و27و45 زمر، 13و44و54و58 غافر، 41 فصلت، 5و13و36و44 زخرف، 13و58 دخان، 23 جاثیه، 21 احقاف، 18و20 محمد، 8و37و45 ق، 49و55 ذاریات، 29 طور، 29 نجم، 15و17و22و25و32و40و51 قمر، 62و73 واقعه، 16حدید، 19 مجادله، 9و10 جمعه، 9 منافقون، 10 طلاق، 51و52 قلم، 12و42و48 حاقه، 17 جن، 8و19 مزمل، 31و49و54و55و56 مدثر ، 1و25و29 انسان، 5 مرسلات، 35و43 نازعات، 4و11و12 عبس، 27 تکویر، 9و10و15 اعلی، 21 غاشیه، 23 فجر، 4 شرح.

 

عالم: 2فاتحه، 47و122و131و251 بقره، 33و42و96و97و108 آل عمران، 20و28و115 مائده، 45و71و86و90و162 انعام، 54و61و67و80و104و121و140 اعراف، 10و37 یونس، 104 یوسف،70 حجر، 71و91و107 انبیا، 1 فرقان، 16 و 23 و 47و77و98و109و127و145و164و165و180و192 شعرا، 8و44 نمل، 30قصص، 6و10و15و28 عنکبوت، 22 روم، 2 سجده، 79و87و182 صافات، 87ص، 75زمر، 64و65و66 غافر، 9 فصلت، 46زخرف، 32 دخان، 16 و 36 جاثیه، 80 واقعه، 16 حشر، 52 قلم، 43 حاقه، 26جن، 27 و 29 تکویر، 6 مطففین.

 

واژه "ذکر" در قرآن به معنای بیان کردن فعلی که در معرض دید قرار دارد. بیان فعل و ذکر موردی که در گذشته یا اطراف شخص وجود دارد. یعنی حقیقت و موردی که رخ داده یا در حال رخ دادن است را مورد توجه قرار دادن ، عدم نادیده گرفتن آن موضوع. با ذکر، تکرار، یادآوری آن را مورد توجه قرار دادن.(تا حدودی به واژه ذکر در فارسی نزدیک است) مقابل واژه ذکر "نسی" به معنی نادیده گرفتن و به فراموشی سپردن است. خدا قرآن را به عنوان ذکر معرفی می کند(6و9 حجر)(44نحل)(41 اسرا)(10 و50 انبیا)(1و8ص)

 

کلیه آیاتی که واژه "عالم" با خود دارد قید شد البته به غیر از آیاتیکه در مورد عالم بودن نسبت به جهان غیب و شهاده است. برعکس تصور رایج عالم در قرآن به معنی جهانیان نیست. این امر زمانی به چشم می خورد که در آیه 36 سوره جاثیه خداوند ابتدا خود را رب سماوات سپس رب زمین و نهایت رب عالمین بیان می کند و اگر اینجا عالم به معنی جهانیان بود دیگر آن را از رب سماوات و زمین بودن جدا نمی کرد. در بیشتر آیات عالم با ال معرفه ذکر شده است و این نشان از این دارد که عالم خاصی را در نظر دارد و در بیشتر آیات مخاطبش در مورد عالمین همان انسانها (و موجودات دیگر با ویژگی های نزدیک به او)می باشند. در نتیجه این واژه منظورش کل و تک تک اعضای جهان نیست بلکه خطابش کل انسانهاست . چون این کل انسانها هستند که نیاز به مربی دارند چون در بیشتر آیات این واژه خود را هماهنگ با واژه رب کرده است. به نظر می آید نزدیک بودن این واژه به علم، منظور از عالمین همان کسانی هستند که ویژگی دانایی و آگاهی در نهاد آنها وجود دارد.

 

 

خداوند خود را به عنوان مربی و تربیت کننده بشر معرفی می کند. همچنین پیام خود را (قرآن)به عنوان پیام جهانی معرفی می کند. این امر براحتی در آیات 90 انعام، 104 یوسف، 87 ص، 52 قلم، 27 تکویر، 1 فرقان دیده می شود بیان از ذکرللعالمین دارد یعنی پیامی است که تنها برای انسانهای خاص نیست. مخاطب او یک انسان یا گروه یا قوم خاصی نیست برای همین برای پیام رسانی خود باید حتما برای رساندن کامل آن، این موضوع را ملحوض دارد تا در رساندن ، بتواند با تک تک اعضای جامعه ارتباط برقرار کند.

 

2- ویژگی های زبان قرآن

 

این بخش مهمترین قسمت می باشد حتما مطالعه گردد

 

حال که فهمیدیم قرآن برای تمامی جهانیان، تمامی انسانهاست و می خواهد با تمامی اعضای جامعه ،با فرهنگهای گوناگون ارتباط برقرار کند و در واقع نوع زندگی و تعریفی از زندگی و جهان و خودش به او ارائه دهد باید دارای ویژگی هایی باشد:

اینجا خدا به عنوان فرستنده پیام، انسان به عنوان گیرنده پیام، رسل و نبی و وحی به عنوان کانال ارتباطی  ، قرآن به عنوان پیام، زبان عربی به عنوان رمزگزاری است که ، رمز خوان بوسیله کل انسانها با هر نوع فرهنگ و زبان دیگر صورت می پذیرد. بازخورد پیام: فلاح و رستگاری و موفقیت ، رشد و کمال، دستیابی به حقوق هاست.  

البته دنیای انسانی با دنیای خدایی تفاوتهایی دارد مثلا قبلا گفتیم فرستنده پیام برای اینکه بفهمد ، گیرنده ، پیامش را کامل دریافت کرده است باید یک ارتباط دو طرفه کامل برقرار کند تا بدین موضوع پی ببرد یا بازخوردها را بررسی کند اما ما می بینیم خدا خود را بعنوان دانا و آگاه کامل به مسائل معرفی می کند و انسان را به عنوان مخلوق خود که تسلط کامل، نه تنها به او بلکه به کل جهان هستی دارد ، پس این نیازمندی که در دنیای انسانی احساس می شود در دنیای فرستندگی خدا مطرح نیست اما مسائلی که در دنیای انسانی قبلا مطرح شد نسبت به انسان مطرح است. حال که خدا به تمامی مسائل انسان آگاه است باید در فرستادن پیام و رمزگذاریی که استفاده می کند به نحوی در انتقال پیام خود انتقال صورت دهد ، زمانیکه انسان به رمزبرداری آن دست می زند همان هدف و بازخوردی که از آن انتظار می رود را برآورده کند و دچار موانع ارتباطی و پارازیتها و اختلال در فهم و پیام رسانی نباشد. انسان به عنوان گیرنده پیام باید به مفهوم پیام واقف و بتواند با کمک دانش، تجربه و توانایی های خود پیام فرستنده را بدون کم و زیاد درک کند در نتیجه اینجا فرستنده(خدا) باید حتما از رمزهایی استفاده کند که برای گیرنده، قابل فهم است و می تواند با پیام ارتباط برقرار کند. اما نکته ای مهمتر: این پیام که فرستاده می شود نباید مخدوش گردد و عوامل اطراف ، حتی خود انسانی باعث شود که پیام درست نرسد یعنی عواملی مثل عواطف انسانی ، زبان دیگر، فراتر از درک و نوع مخاطب و .... موجب نگردد منظور و اصل پیام که از سوی فرستنده(خدا) بوده، در انتقالش به گیرنده(انسان) دچار اختلال گردد.

پس اولین سئوال این است که با وجود فرهنگها، زبانهای گوناگون چرا خدا تنها زبان عرب را انتخاب می کند آنهم زبانی که احساس می شود با دور افتادن از زمان دیروز خود، امکان کم و زیاد شدن و تحت تاثیر قرار گرفتن از اطراف خود را دارد. با توجه به مقدماتی که گفتیم به نظر می آید ،این زبان باید از ظرفیتهای کامل برخوردار باشد تا نیازهای انسانی را برآورده کند.

بیایید بهتر به مسئله نگاه کنیم که خود زبان قرآن که به ادبیات عرب است و نوع بیان قرآنی، باید چه ظرفیتهایی در خود داشته باشد تا در برقراری ارتباط خود، کامل و درست حرکت کرده باشد:

1- برای عدم مخدوش شدن در رساندن پیام ، باید بتواند با تک تک اعضای جامعه ارتباط برقرار کرده و شرایط یکسانی از درک و فهم ایجاد کند تا حداکثر شرایط تبادل اطلاعات و فهم ایجاد کرده باشد.

2- اطلاعات شخصی، زمینه های قبلی ذهنی، گرایشات، احساسات قبلی انسان موجب نگردد که در فهم مفاهیم و  ارتباط اثر منفی گذاشته و درکل، به میزان تاثیر این اثرات منفی ، شکست در رساندن پیام بیانجامد. گذشتن از صافی های مفاهیم اثر تخریب ، تحریف خود را نشان ندهد.

3- پیام به زبان تخصصی نباشد که قابلیت درک و اثرمنفی خود را در جامعه نشان دهد در واقعیت با بیانی صحبت کند که با حداکثر طیف جامعه ارتباط لازم برقرار شود و به کلیه اعضای جامعه پیام خود را برساند.

4- برای فهم و ارتباط ، نیاز به فیلترها یا گذشتن از صافی های ذهنی ، مطالعاتی یا تخصصی دیگران نداشته باشد. چون این روش  ارتباط با یک پیام، موجب می شود که فرد از زاویه دید و فیلتری فردی دیگر، با پیام ارتباط برقرار کند درنتیجه امکان دارد پیام، کامل و درست به او نرسد یا خود فرد واسطه اثرات مخرب خود را در حین رساندن صورت دهد. اصلا این نشان از عدم توانایی فرستنده است که نمی تواند در رساندن پیام، متوسل به دیگران نشود و خود نمی تواند مستقیم پیام رسانی کند.

5- زبان پیام از لحاظ تکاملی باید در حدی باشد، این مورد ، مورد نظر خود قرار دهد که حتی کلمات و واژه های یکسان می تواند برای افراد مختلف معانی متفاوتی داشته باشند. زیرا هر فرد ،در اخذ پیام، کشف معانی رمزها و تفسیر آنها، با مجموع توانایی ها، دانش و تجارب و احساسات و دیگر ویژگی های شخصی و شخصیتی، گرایش ها، تلقی ها و انگیزه های خود به سراغ پیام و ارتباط می رود . با توجه به اینکه هر فرد ناآگاهانه تمایلات، نیازها، نظرات و .... خود را در جریان ارتباط دخالت می دهد بنابراین، خود فرد می تواند به عنوان یکی از موانع ارتباطی در تخریب پیام نقش مهمی داشته باشد. مواردی چون خشم، اضطراب، ناامیدی، پیش داوری های ناآگاهانه، عواطف انسانی به عنوان عوامل اختلال روانی موجب می شود پیام  به شکلی مؤثر دریافت نشود. در نتیجه این اثر منفی باید در پیام رسانی از بین برود.

در نظر گرفتن این موضوع که کلمات و واژه ها، معانی واحدی برای همه ندارند و آنها رمزهایی هستند که مفاهیم را در نظر افراد تداعی می کنند. به همین جهت برای برقراری ارتباط موفق، طرفین، ابتدا در معانی رمزها باید توافق داشته باشند. به بیانی واضح تر باید با افراد با  زبان آنها گفتگو کرد و سخن گفت و از واژه ها و کلماتی استفاده شود که برای آنان هم، گویای همان معانی و مفاهیم اصلی فرستنده پیام باشد.

 

در ادامه مقالات بعدی واضح تر در این مورد سخن می گوییم که چگونه خدا در قرآنش این موارد را ملحوظ می دارد

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

تجسم خلاق مخالف با بینش قرآنی

 

مدتی است در کشور ما تفکرها و موسساتی به نام مسیر موفقیت به راه افتاده است که متاسفانه برای ایجاد آرامش، مخلوطی از بینش شرق دور به همراه روانشناسی و ادیان، به خورد و ذهن جامعه ما می دهند که نه تنها آرامشی ایجاد نخواهد کرد بلکه دست به خود فریبی می زند که هوشیارانه باید برخورد کرد شاید بتوان گفت حرکت آنها حالتی از عرفان جدید دارد.

سه نوع از آموزش هایی که جزء رکنهای اصلی فعالیت آنهاست شامل 1- هر تجسمی که انسان در ذهن خود پرورش دهد می تواند در خلاقیت و آفرینش آن کوشا باشد 2- فرد باید دیدگاه مثبت گرا نسبت به پیرامون خود داشته و به نکات منفی فکر نکند سپس آنقدر تفکر مثبت گرایی را بارور کند که خود به خود منفی های زندگی انسان از بین برود 3- با پیش زمنیه دو فکر قبلی هر انسانی ،اگر بخواهد حتما به خواسته های خود می رسد تا زمانیکه فکر منفی در ذهن خود راه ندهد.

با نوع بینشی که ما از غیب دادیم این دیدگاهها خلاف آن، در واقع ایده آلی و خیالی بیشتر نیست. اینکه انسان هرچه در ذهن دارد می تواند آن را خلق کند ایده آلی و خیالی است بارها انسان ثابت کرده که آنچه در ذهن داشته در راه ایجاد آن ناکام مانده، حتی مسیر آن در زندگی خود متوقف کرده و به نتیجه کامل رسیده که چنین توانایی ندارد، البته این به معنای این نیست که انسان را از خلاقیت و تفکر و تحقیق در جهان خود ناتوان یا او را متوقف کنیم. همان طور که مردم زمانی این فکر را نمی کردند که بتوانند پرواز کنند چه برسد به اینکه دسترسی به کرات دیگر داشته باشند . اما اینکه ظنیات و خیالات خود را با نام حتمی بیان کرد غیرقابل دسترس و خیالاتی بیش نیست یعنی هرچه انسان در ذهن دارد تنها احتمال دارد که به آن در آینده برسد.

دیدگاه دوم و سوم در مورد منفی گرایی  و رسیدن به هرچه خواست انسان است نهایت فریب بزرگ در جهان معاصر است این نوع بینش ها برای کشورهای دیکتاتور خوب است و از آن استقبال می شود. انسانهایی که خیال می کنند با نادیده گرفتن بخشی از جهان، که در واقعیت مسائل بد و منفی است سپس با مانور و تمرکز روی مثبتها می توانند جهان را ایده آلی کنند تفکری خلاف سنن و قوانین دنیا عنوان می کنند. هیچ گاه منفی ها در جهان از بین نمی رود . انسانی که خیال می کند اگر برادر او کشته شود سپس چشمان خود را ببندد و به جای نقد بر ظالمین روزگار ، خود را به بی خیالی بزند سپس با ایجاد تفکر مثبت و تنها به خود پرداختن(اینجاست که براحتی مشخص می شود این همان تفکر عرفان و تصوف کهنه گذشته است - به خود پرداختن و نادیده گرفتن پیرامون خود در این این نوع نگاه به خوبی در معرض نمایش است) سپس بخواهند جهان را متحول کنند ایده آلی و خیالاتی بیش نیست اصلا هر فکر مثبت، هر خوبی، در کنار منفی و بدی معنی یپدا می کند تو نمی توانی بدی ها و زشتی ها را نبینی و خود را به بی خیالی بزنی؟! تو نمی توانی تا تعریف درستی از بدی و زشتی پیدا نکنی، به خوبی و مثبتها برسی و بخواهی آنها را در زندگی خود پیاده کنی؟! اصلا فراری از بدی ها و منفی ها وجود خارجی ندارد؟! این  فکر از آنجا به وجود آمده که چون منفی ها و مشکلات مردم زیاد است و تفکر روی این موارد موجب عقده ها، کینه ها، افسردگی ،حتی واماندگی مردم را به وجود آورده است از مردم می خواهند تا خود را به بی خیالی بزنند تا به آرامش برسند و خیال کنند در جهان خوب زندگی می کنند تا آن نوع زندگی به مرور در زندگی آنها به وجود بیاید؟ این نوع تفکر مثل این است که درد و بیماری در جامعه وجود دارد سپس جامعه مسکنی می خورد تا درد را حس نکند یعنی درد و بیماری سر جای خود می ماند حتی امکان دارد هر روز دامنه خود را بیشتر کند، تنها فرد را بی حس می کند تا آن را حس نکند؟! این افراد مثل انسانهایی هستند که آنقدر به نور سفید فکر می کنند و چشمان خود را در نور سفید متمرکز می کنند زمانیکه چشم خود را روی یک نقطه سیاه می برند خیال می کنند آنجا هم سفید است در حالیکه در واقعیت سیاه رنگ است؟! تو نمی توانی درک درستی از مشکلات نداشته باشی و به نقد و بررسی آنها نروی ، سپس بتوانی ،در راه تحول و از بین بردن آن کوشا باشی؟! زمانی یک بیماری درمان می شود که آن را واقعا درمان کرد نه با خوردن مسکن ،خیال کرد درمان ایجاد شده است و دیگر هیچ کاری انجام نداد؟!

تفکر سومی موجب می شود که افراد برای رسیدن به خواستهای خود ایده آلی تر فکر کنند، به نوعی برای خود اعتماد به نفس کاذب درست کنند اعتماد به نفس دروغی به این معناست که فرد خیال کند برخلاف استعداد و تواناییش حتما می تواند به تمامی خواسته های خارج از توانایی خود برسد. انسان هرچیزی را بخواهد در دنیا بدان برسد؟! آنهم حتمی؟! تا زمانیکه فکر منفی به فکر خود راه ندهد؟ مگر قوانین و سنن این دنیا الکی است که به خواست و هوی یک انسان باشد و روی آن خود را تمرکز دهد؟ قبلا مثالهایی زدیم که چگونه است که یک انسان هم مثل انیشتین نشده است آیا انسانها چنین خواستی نداشته اند؟ یا نه در توانایی هرکسی نیست؟ یا اگر همه مردم جامعه ما بخواهند پزشک شوند و بیشتر شرکت کنندگان رشته تجربی چنین درخواستی دارند سپس در کنکور شرکت کنند آیا اگر همه مثبت نگر باشند همه در این رشته قبول می شوند؟! در حالیکه چنین توانایی برای همه نیست؟ حتی اگر همه مثبت فکر کنند که حتما قبول می شوند اصلا چنین ظرفیتی دانشگاههای ما ندارد.

این نوع بینش ها موجب می شود زمانیکه فرد در زندگی خود آرامش یا عدم رسیدن به خواسته هایش عنوان می شود؟ می گویند: چون تو نتوانسته ای که مثبت گرا باشی و به نکات منفی و نه فکر کرده ای ؟پس نتوانسته ای به آنچه می خواهی برسی؟ این افراد دو موضوع را مخلوط و قاطی کرده اند؟ اینکه هر انسانی به اعتماد به نفس و امید نیاز دارد تا تلاش کند و به اهداف خود برسد درست است برای همین این نوع موسسات برای بعضی ها چون اعتماد به نفس ندارند مفید واقع می شود؟! اما درکل تفکری مخرب است؟ چرا که فردیکه ناکام می ماند به جای اینکه بدنبال اطراف خود و مشکلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی باشد تمامی مسائل را به پای روانشناسی و خودش قربانی می کند. تنها خود مقصر است آنهم به این دلیل که اجازه فکر منفی به خورد ذهن خود داده است یعنی تنها یک عامل فردی . تفکر منفی، نه گفتن به خود. زمانیکه او معلم موفقی می تواند باشد نمی تواند در یک جامعه ای که حقوق او پایمال می شود ذهن خود را به سمت پولداری ببرد و بگوید حتما بدان می رسد او هیچگاه نخواهد رسید اگر اینگونه تفکرها درست بود همه انسانها پولدار بودند او باید خود به فکر بنشیند و حقوقش را از جامعه مطالبه کند؟! اینجاست که خود او مقصر است که تن به وضعیت موجود داده است نه اینکه چون منفی فکر کرده است؟ یعنی تقصیر فردی زمانی درست است که شناخت درستی نداشته و در حد توانایی خود تلاش برای مطالبه حقوق خود نکرده است نه اینکه منفی فکر کرده است؟ زندگی آرمانی با نادیده گرفتن مشکلات یا بدی ها و خود را به بی خیالی زدن و در رویا فکر کردن بدست نمی آید؟!

البته این را هم بگویم در مورد تجسم خلاق ، این افراد بیشتر مانور روی رسیدن به مسائل مادی می دهند؟! یعنی چیزی که در زندگی فرد وجود ندارد با تجسم کردن در ذهن و توانایی برای رسیدن بدان ، آن را در زندگی حتمی می کنند؟! این برخلاف تعریفی است که حتی ما در ابتدا بدان پرداختیم . من هر دو نوع تعریف آوردم که کسی اگر هم آن تعریف مد نظر دارد جهان پیرامون خود را بهتر نگاه کند؟!

برای رسیدن به آرامش انسان نیاز دارد کلیه حقوق او مد نظر قرار گیرد . سپس او آزادانه بتواند دست به انتخاب بزند اما نوع انتخاب او هم باید درست باشد تا بتواند خود را در مسیر درست قرار دهد. فردی که استعداد پزشکی ندارد ، در آرزوی پزشک شدن در جامعه ای است ، چون از لحاظ ارزش دهی در جامعه ای طغیانی است ، سپس ارزش گذاری و احترام اجتماعی یا در آمد بیشتر به یک شغل خاص می دهد نمی تواندبرای خود و جامعه آرامش ایجاد کند؟ این مسائل به این نیست که آنها بتوانند به مردم بگویند برو تو به پزشکی فکر کن بعد به آن می رسی؟ چگونه این نوع بینش ها ی ناقص و نامفهوم و غلط می تواند به انسانها آرامش بدهد؟! چگونه زمانیکه باید برای رسیدن به آرامش و جامعه آرمانی نیاز به درست کردن نوع بینش و فرهنگ مردم، داشتن ساختاری سیاسی – اقتصادی- اجتماعی – مدیریتی درست ، داشتن تعریفی درست از این مقولات است آن را در مقوله های فردی صرف پنداشت؟! می گویند پس چگونه است بسیاری از انسانها از این موسسات استفاده کردند و رشد پیدا کردند؟ پاسخ ما این است این افراد شرایط مطلوب برای رشد خود ،در اطراف خود داشته اند اما متاسفانه تلاش ،حرکت  و اعتماد به نفس مطلوب نداشته اند پس ایجاد حرکت در آنها برای آنها رشد آورده است؟! اما پاسخ برای بقیه افراد چگونه است؟!


غیب یعنی اینکه آنقدر انسان تسلط به علوم جهان و شناخت از آن داشته باشد که بگوید حتما اتفاقی در آینده قابل دستیابی است و می توان بدان رسید. یعنی از تک تک ذرات آن شناخت حاصل کند که این از توانایی او خارج است.

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

روز روز خداست

 

بعد از مقاله قرآن در مانی و بیان از عدم نحس بودن ایام، وشناخت این موضوع که نمی توان ذات ایام به عنوان بدیمن یا فال نیک بپنداریم و هیچ شیئ نمی تواند عاملی برای فال نیک و بد باشد. این نتیجه گیری حاصل خواهد شد که یک روز خاص را تحت عنوان تولد یا وفات کسی آن را بد یا خوب عنوان کنیم و ذات آن روز را به خوشی یا ناخوشی ترجمه کنیم، تفکری اشتباه ست. سپس هر سال برای همین موضوع ،جشن یا به عزا بنشینیم(در ارتباط با عزا قبلا در مقاله عزاداری گفتیم انسان مومن نمی تواند هر سال به عزا بنشیند)

حتی می آیند ایام وفات و تولد در تقویم ذکر می کنند کاری اشتباه است چیزی که جایش در تاریخ است و باید در همانجا بماند. چون اولین موردی که ایجاد می شود چرا باید تنها ذکر خاصی از تاریخ در تقویم باشد. دیگر چه دلیلی وجود دارد سپس بر اساس نوع زندگی آنها در گذشته ما موضعگیری داشته باشیم در حالیکه خداوند می گوید:

در آیات 134 و 141 بقره خداوند موضعگیری نسبت به عملکرد گذشتگان می گوید آنها امتهایی بودند که سر خود رفتند و نسبت به اعمال و رفتار آنها از شما پرسیده نمی شود همان طور که از اعمال شما از آنها پرسیده نمی شود؟ این بعد از موضگیری خدا نسبت به تفکراتی است که نسبت به گذشتگان عنوان می شود و بعد می گوید یعنی در جزئیات زندگی هیچکدام از این افراد شما حضور نداشته و اطلاع کافی ندارید که چگونه بوده است؟ اینجاست که عملا خداوند از پرداختن به جزئیات تاریخی نهی خود را اعمال می کند؟ برای همین مسلمانان عملا برخلاف این آیات قرآنی عمل کرده و در گذشته سیر می کنند فلانی چه طوربود؟ بیایید عزاداری برای فلانی کنیم؟ جشن فلانی را بگیریم؟ یکی امروز جشن را اعلام می کند دیگری روز دیگری؟ فلانی خوب بود و دگیری بد بوده و .... و هزاران عنوان و بررسی تاریخی دیگر. خدا تنها بر طبق آیه 82 سوره غافر سیر و مسافرت بر روی کره زمین و دیدن نشانه ها و عاقبت گذشتگان است ، که بر سر آنها چه آمده است؟ امکان دارد از لحاظ ابقای خود، یا نیرویی که به کار می برده اند قوی تر کار کرده اند اما عاقبت آنها به کجا کشیده شده است؟ جز نابودی؟ آن موارد مادی صرف که برای خود ساخته بودند آنها را غنی و پایدار نساخته است. اینجاست که خداوند مبارزه با آثار و نشانه ها و آثار باستانی خود را اعلام نمی کند. برخلاف کوته فکری بعضی از مسلمانان که در این مسیر اقدام می کنند. تنها در قسمتهایی جای تفکر را باز می دارد که نهایت کار آنها به کجا کشیده شده است؟ اما می گوید شما دقیق پی به زندگی و نوع بینش و رفتار آنها پی نخواهید برد و برای شما امکان پذیر نیست ، پس الکی عمر خود را به این بیهوده کاری ها تلف نکنید بلکه بدنبال اعمال خود باشید ،علاوه بر آن نوع بینش و رفتار دقیق آنها ربطی به شما ندارد و در عملکرد شما تاثیری ندارد شما به خودتان برسید؟ چرا بر سر مسائل گذشتگان سر دعوا و جنگ با هم دارید از زندگی آنها همان مقدار که برایتان موثر است درس بگیرید . تاریخ چیزی نیست که بینش درست برای شما بیاورد یا بتوان به آن تقدس داد؟! (آیات 133 تا 142 بقره حتما مورد توجه قرار گیرد)

حتی اعیاد در قرآن ذکری از آن نیست. جشنهایی که در این ایام می رود بعضی زمانها مخالف همان هدف اصلی وجود آن است یعنی عید فطر که باید با توجه به شناختی که از رمضان بدست می آید تمرینی از تفکر در نعمات خداوندی، تفکر در مسیر نیازمندان و ...  باشد نمی توان باز همین مسیر گذشته دوباره در همان روز تکرار شود، یعنی برخوردی از اسراف و تبذیر داشته باشیم. اعیاد ، خود مسلمانان برای اینکه در عید فطر بازگشت به فطرتش که در رمضان برخلاف آن عمل می کردند و مقابل آن ایستاده و خود دار بوده اند و در تزکیه خود کوشیده اند و همین مرحله در قربان هم دیده می شود که حج و تفکر در آن مسیر است ساخته اند و جشن می گیرند.

اما یک روز خاص را در تقویم به نام روز زن یا روز محیط زیست و ... عنوان می کنند مخالف شناخت انسانی است زیرا انسانی که باید در تمامی ایام و روزها (یعنی در هر لحظه و ساعت زندگیش) در جهت تامین حقوق انسانی باشد و برخلاف آن عمل نکند خود را به یک روز خاص خلاصه کند بعد خیال کند به وظایف خود عمل کرده است برخلاف شناخت انسانی است . شوهری که هیچ گاه به فکر همسر خود نیست بعد فکر کند با خریدن هدیه ای ،و جشن گرفتن سالگرد ازدواج ،یعنی به حقوق خود عمل کرده است نهایت نادانی است ، از آن طرف ،زنی که خیال می کند همسرش در صورتی که این سالگرد را مورد توجه قرار دهد یعنی به حقوق او عمل کرده است و او را دوست داشته است نهایت نادانی است. مهر و محبت نباید تبدیل به روز خاص شود بلکه باید مدت دار و در هر لحظه زندگی انسانی دیده شود. این در جشن تولدها هم دیده می شود. بعد از این که ، افراد برای ابراز علاقه شان در چشم به هم چشمی ها و حجم مادیات، تلافی مادی و ...  دچار دردسر و مشکلات می شوند و در بعضی موارد باعث عقده ها و ناراحتی ها شده، می آیند و می گویند نفس موضوع درست است و برای اینکه برای ابراز دوستی و علاقه است بهتر است در یک شاخه گل و ابراز علاقه باشد تا تفکر مادیات که نمی تواند با آن مورد معنوی درست خود را پیوند دهد جمع زده باشند در حالیکه اگر می آمدند و انسانیت را مد نظر داشتند دچار این مشکل نمی شدند که بعد از یکسال، فردی برود ابراز علاقه یا یک شاخه گل بدهد درحالیکه انسان هر روز خود نیازمند به عشق و علاقه و محبت است در حالیکه این جشنهای یکسالگی بیشتر در مادیات صرف دیده می شود. فرد از هر لحظه لحظه زندگیش به خاطر فرزندی که خدا داده تشکر خدا نمی کند به فرزندش محبت نمی ورزد تنها می خواهد همان روز که در یکسال خاص بوده، سالیانه جشن بگیرد. اگر نفس عشق و محبت و یک شاخه گل است چرا هر روز نیست؟ چرا تفکر زمان خاص به خورد انسانیت داده می شود؟!

شاید این موضوع عنوان شود که این روزها به عنوان توجه بیشتر یا تلنگری به جامعه باشد. ما نمی توانیم منتظر تلنگر یا توجه به یک موضوع در روز خاص باشیم . زمانیکه امکان دارد بسیاری از زمانها را هم از دست بدهیم . برخلاف تصور رایج این موضوعات باعث نشده که این روزها در انسانها تلنگر ایجاد کند چون نوع بینش درست می خواهد که ایجاد آنهم نیاز به پرورش درست است ، نمی توان در یک روز خاص اکتفا کرد این نوع رفتارها برای کوتاه مدت و همان زمان خاص خوب است اما در بلند مدت جوابگوی نیازها نخواهد بود.

در نتیجه در قرآن روز خاصی به عنوان بدیمن و نحس و بد معرفی نمی شود که باید به سوگ و ناراحتی نشست . در مقابلش روزی هم برای جشن مشخص نمی کند. بلکه تمامی روزها باید جشن بگیرد. روزی که او برخلاف خودش باشد روز نحس اوست و روزی که بروفق انسانی و خودش باشد روز خوشحالی اوست. انسان هرچه دوست دارد و براساس نیازش، می تواند جشن بگیرد اما نباید مسائلی که گفتیم مد نظر نگیرد و قداست بدان بدهد و روزها را در ذات خودش خوشحال کننده و بد بداند بلکه باید به عملکرد خودش ( نه عملکرد دیگران) در همان روز توجه داشته باشد.

شاید یکی بگوید پس چرا خداوند ماههای حرام را معین می کند یا روزهای خاصی برای حج و رمضان و موارد دیگر از این قبیل.  در ابتدا باید این مورد توجه قرار گیرد تمامی دستورات خدایی می توانست روزهای دیگر هم باشد باز همان ایرادها گرفته میشد.  یعنی ، به هر حال روز و ماه خاصی باید در نظر گرفته شود حال این ماه نشد ماه دیگر. مهمتر از همه آیه 97 سوره مائده هدف خود را به خوبی از تعیین ماههای حرام و ... مشخص می سازد که قوامیت و برپایی زندگی مردم است ، بیانی از خود ذات روزها برای رسیدن بدان نیست بلکه تعیین و مشخص کردن روزی برای رسیدن به هدفی خاص است ، این دو موضوع نباید با هم قاطی شود.

تمامی این مسائل به اینجا ختم نمی شود سالگرد اعمال گذشتگان در تقویمها دیده می شود و نسلهای جدید به خاطر کوته فکری نسلهای قدیمی خود چوب می خورند و این یعنی فریب جدید؟ هر کس باز گناه خودش را به دوش می کشد. یا جشنهایی می گیرند در حالیکه آن نوع زندگی که زمانی برایش جشن برپا شده ، امروز به چشم نمی خورد و این باز فریب بزرگ تر؟ چون فرد همیشه در گذشته سیر می کند و خیال می کند همیشه همان حرکت در زندگیش حضور دارد بدون ایکه تلاشی برای آن داشته باشد؟!

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

قرآن درمانی مخالف نگاه قرآنی

 

بعضی از مسلمانان مدعی این نوع نگاه هستند که اگر انسان به بیماری های جسمی دچار شد قبل از هر عمل و کاری می تواند با قرائت قرآن برایش شفا و بهبودی پیدا کند و نیازی به درمانهای پزشکی ندارد.این نهایت فهم اشتباهی است که از قرآن صورت می گیرد. استناد این افراد به آیاتی است که واژه شفا را با خود دارد:

 

صدور اهل ایمان شفا پیدا کند به خاطر پیروزی بر دشمنان در میادین جنگ (14 توبه) در دنباله آیه محو غیظ در قلوب و دگرگونیشان.

پیام خدایی موعظه ای برای مردم و شفا صدور است و هدایت.... (57 یونس)

شفا در عسل زنبور عسل .... (69 نحل)

نزول قرآن برای شفاء است ..... (82 اسرا)

پیام ابراهیم به پدرش: خدا تنها انسان را از مریضی شفا می دهد (80 شعرا)

قرآن برای هدایت و شفاست....(44 فصلت)

 

صدر به معنای درون و پنهانی های انسانی است. در کلیه آیات چیزی که از واژه شفا بدست می آید به معنای بهبودی و درمان جسمی و روحی است چون واژه مرض برای هر نوع مریضی و بیماری کاربرد دارد. واژه شفا به معنای بهبودی حتمی است می بینیم خدا از واژه " دوا" استفاده نمی کند بلکه دوا که یک وسیله برای درمان در عالم انسانی مورد استفاده قرار می گیرد در بعضی موارد همیشه شفا و بهبودی حاصل نمی شود اما اینجا از شفا استفاده می کند یعنی حتما شفا حاصل می شود. اما برخلاف تصور رایج در آیات مشخص نکرده است که منظور از این نوع شفا ، چه نوع شفایی مد نظر قرار می گیرد به غیر از جاهایی که در کنار صدر قید شده است که یک عامل درونی و روانی انسان است. پس باید ببینیم زمانیکه شفا در قرآن عنوان می کند منظور از قرآن چیست؟ آیا قرآن برای پاسخگویی به تمامی سئوالات انسانی است؟ قرآن اینگونه نیست یعنی شما در قرآن تمامی علوم ریاضی، شیمی، فیزیک ، پزشکی و ..... یاد نمی گیرید و موجود نیست. بلکه قرآن یک برنامه زندگی، درست کردن نوع بینش ، تعریف هدف، نگاه درست به مقوله انسان- خدا- جهان و ... است پس قرآن درمان و شفا و بهبودی در این قسمتهاست . بله! می توان به نوعی به عنوان شفا جسمی دانست از آنجاییکه به انسان آموزش می دهد برای خود ارزش قائل باشد، خود را با دست خود نابود نکند، موارد اخلاقی و روحی خود را درست کند، می دانیم که عامل بسیاری از بیماری های جسمی همان بیماری روانی و درونی است که بر جسم افراد تاثیر منفی می گذارد ، همان طور که در مورد خواب گفتیم اگر فردی آرامش درونی برای خود ایجاد نکند امکان دارد در خواب هم به همان سمت حرکت کند که دچار خواب های پریشان شده و جسم او هم عرق کرده وانگار در همان صحنه ها حضور جسمی دارد . این موارد در کلیه زندگی انسانی به چشم می خورد و دیده می شود. کسیکه در زندگیش عامل اضطراب و استرس وجود دارد مطمئن باشید از بیماری های جسمی نمی تواند برای خود گریز بزند. متاسفانه عامل بیشتر این بیماری ها در نهاد ناآرام و روان انسان نهفته است البته به اینجا ختم نمی شود زمانیکه انسان در تخریب انسانی و طبیعت می کوشد همان تخریب به ضرر خودش و به خودش برمی گردد. چون این فرد مادیات برایش اصل است و جز خود به چیزی فکر نمی کند اما زمانیکه یک برنامه و بینش درست پیش روی خود داشته باشد عاملی در جهت شفا برای او حاصل خواهد شد.

تا اینجا به نظرم معنی درست واژه شفا در قرآن را متوجه شدیم اما متاسفانه افراد آنقدر قرآن را پایین می آورند که می گویند اگر کسی چشم زخم خورد می توان برای دور کردن آن، با قرائت قرآن از آن سود جست. درحالیکه گفتیم اصلا چشم زخم در قرآن وجود خارجی ندارد، آنهایی هم که می خواهند بین چشم زخم و حسادت تفادت قائل شوند و می گویند چشم زخم و حسادت در اینکه باعث تخریب اطراف خود می شوند با این تفاوت که حسود با نیت شوم است اما کسیکه چشم زخم می زند چون یک چیز در چشم او عجیب و خوشش آمده موجب تاثیر افتادن چشمش در آن می شود باید گفت علاوه برآنکه این انسانها دلیلی قرآنی ندارند با خود نمی اندیشند که با این همه انسان به هر حال در زندگیشان موارد بزرگی از شگفتی وجود دارد که اگر بخواهیم تاثیر آن را مورد توجه قرار دهیم باید جهانی با این نظم وجود خارجی نداشت و نابود می گشت و دیگر چیزی با نام تعادل در جامعه وجود نداشت. به هر حال در هیچ جای قرآن گفته نشده که این قرآن برای درمان چشم زخم است. این مورد برای سحر هم عنوان می شود می گویند اگر فردی سحر زده شد می تواند از قرآن برای درمان استفاده کند. با آیات قرآنی ثابت کردیم که با آن تعریفی که جامعه از سحر دارد وجود خارجی ندارد حتی این عنوان می شود که هر زمان شعبده باز با یکی از دستانش کاری انجام می دهد طوری می تواند عمل کند و مغز را بدان مشغول کند که بخشی از مغز را از کار بیاندازد در حالیکه با دست دیگر خود کاری دیگر انجام دهد در نتیجه آن فرد یک عاملی که حقیقت ندارد و باطن آن چیزی دیگر است به عنوان حقیقت بپندارد و حقیقی قلمداد کند. بله! اگر بگوییم نوع بینش هایی که در جامعه وجود دارد و متاسفانه فهمی حالتی ازسحر ،برای جامعه ایجاد کرده است و دروغها و باطلهایی را به نام حقیقی به خورد او می دهند با آوردن فهم قرآنی او را از این حالت خارج کنیم می توانیم به عنوان شفا در نظر بگیریم اما باید متوجه بود که آنهم به صرف خواندن و قرائت خالی که حتی فرد نمی داند چه خوانده می شود نیست، بلکه ارائه نوع بینش حق در مقابل بینشهای دیگر، مشخص کردن باطلها و دروغها در مقابل ارائه حق و راستی است.

متاسفانه این نوع نگاهها موجب شده که نقش اصلی قرآن از دست برود و برای این نوع بیماری های خالی، یا سر سفره هفت سین به عنوان نمادی از ارائه خوشبختی در آینده(کلیه اجسامی که در سفره هفت سین قرار می گیرد نماد و سمبلی برای رسیدن به خوشبختی و دفع ضرر است که گفتیم چنین توانایی از اشیا خارج است)، رد شدن از زیر قرآن برای در امان ماندن از مصیبتها در حین سفر، خواندن و قرائت آن در عزاداری ها و ....  مسیری از جایگزینی اصل هدف قرآنی می باشد. قرآنها در طاقچه ها خاک بخورد و استفاده ای از آن نمی شود مگر آنکه در خارج از هدف اصلیش مورد استفاده قرار گیرد در حالیکه این قرآن در هیچ جا نقش خود را در این موارد قید نکرده است.

این نوع تفکرات در بعضی موارد ریشه در نحس دانستن یا برعکس آن(نیک) برای اشیا و اجسام دارد. ( فال نیک به معنی خوب و برعکس آن فال بد یا نحس) در حالیکه گفتیم خدا هر شئی را با خاصیت و ماهیت به خصوصی آفریده است و یک شئ نمی تواند خارج از همان ماهیت خود عمل کند مگر اینکه خود خدا بخواهد و می دانیم که خدا چنین تغییری در قوانین خود ایجاد نمی کند. چون این دنیا را براساس قوانین و نظمی خاص آفریده است و بارها می گوید که شما چگونه دفع ضرر و رساندن نفع برای اشیا و موجوداتی قال می شوید که چنین توانایی را ندارند. خود را سپردن به سنگ و چوب و ... که توانایی هیچ نیرویی حتی برای تبرکی ندارد نهایت کودنی است که حتی برای آن قائل به نحس و بد بودن باشیم که مثلا سحری برای آن خوانده شده است یا به دلایل دیگر که باید در مقابل آن ایستاد. این نوع تفکر اشتباه به حدی رفته که بعضی ها برای آب زمزم چنین توانایی قائل می شوند و خیال می کنند می توان برای رفع حاجات خود متوسل بدان شد.

 

ببینیم آیا در نوع تفکر قرآنی چیزی به نام فال نیک و بد وجود خارجی دارد:

نحس: 16 فصلت، 19 قمر.

 

طائر: 131 اعراف، 13 اسرا، 47 نمل، 18 و 19 یس.

 

واژه "طائر" به معنی رسیدن سیئه و بدی کار برد دارد به اتفاقات ناگواری گفته می شود که در زندگی انسانی رخ می دهد همان طور که در سوره اعراف دیده می شود همان طور که در آیه 130 اتفاقاتی مثل خشکسالی و قحطی و تنگی زندگی به آن نسبت می دهد. همین بیان برای رسیدن به حسنه وخوبی و سیئه وبدی در سوره نمل دیده می شود.

 

فرعونیان در مقابل مصیبتها و بدی روزگارشان اینگونه بیان می کردند که از وجود نحسی موسی است و سپس خوبی و نیکی ها را از جانب خودشان بیان می کردند . در حالیکه خدا می گوید شومی و نحسی که می گویید از خداست (سوره اعراف آیه 131)

درماندگی قوم موسی برای رفع رجزها و عذابها و دست به دامان موسی تا از خدا رفع آن بخواهد (سوره اعراف آیه 134)

 

هرکس خوشبختی و بدبختی در گردن خودش است( 13 اسرا)

همین نوع واکنش را از سوی قوم صالح نسبت به صالح می بینیم . آنها می گویند ما بدبختی و شومی را از وجود تو ای صالح می بینیم. او می گوید که همه از نزد خداست .... ( 47 نمل)

همین نوع واکنش در مقابل دیگر کفار در مقابل پیامبرانشان می بینیم (سوره یس آیات 18 و 19) البته در این آیات علاوه برآن می گوید شومی و نحسی در وجود خود یک انسان با نوع عملکردش است.

 

در آیاتیکه از واژه "طائر" به معنی دفع خوشبختی و رسیدن بدبختی استعمال شده است. در بیشتر آیات نوع بیان از سوی کفار در مقابل پیامبران است و آنها را به این نام خطاب می کنند در حالیکه تمامی آنها رسیدن بدبختی و خوشبختی یک انسان را به خدا منتسب می کنند ، البته اینکه چه انسان کسب می کند و عامل بدبختی یا خوبیش تنها در گرو اعمال و رفتار خود انسانی است همان طور که از آیات سوره اسرا و یس مشاهده می شود و این ربطی به بدشومی و عامل ضرر دانستن از خود اشیا یا موجودات نیست. حتی در سوره اسرا در آیه 12 دقیقا آفرینش شب و روز و ساخت هر شیئی برای اهداف خاص خودش "فصلنه تفصیلا" ساخته است سپس آیه 13 برای قید اینکه عامل خوشبختی و بدبختی خودش است و نه عوامل و اشیا دیگر قید می شود.

 

اگر خدا بخواهد ضرری به تو برساند هیچ کسی جز خودش نمی تواند آن را از بین ببرداگر بخواهد به تو خیر برساند هیچ کس نمی تواند فضل او را رد و دفع کند......(یونس 107)

 

پس هیچ چیز و کسی عامل خوبی و بدی جز خواست خدا نیست و این خود انسان است که با نوع بینش و رفتارش باعث ضرر رسانی و نفع به خودش است. شاید بعضی ها بگویند پس چرا خدا در آیه 16 سوره فصلت، 19 قمر بیان از باد سخت و شدید بر قوم عاد در ایام نحس است البته این ایام  درهر هفت شب و روز ایام هفته است آیه 7 سوره الحاقه. که اگر می خواستیم معنی نحس را به همان تعریف و نگاه عموم جامعه، نه قرآنی بدست بیاوریم و با استناد به این آیات باشد یعنی تمامی روزهای ایام هفته نحس است و باعث ضرر رسانی می شود. مورد خطاب قرار گرفتن این روزها به عنوان روزهای نحس، روزهایی که موجب بدبختی و رسیدن عذاب شد. واژه "نحس" به معنی رسیدن عذاب در یک روز خاص است. در واقعیت نحسی در خود وجود ایام نیست بلکه رسیدن بدبختی در این روزها نسبت به قوم عاد برای آنها روز بدی می شود نه خود ذات روز. یعنی مثل اینکه در یک روز خاص فردی به خاطر عملکرد بد خودش باعث تخریب خودش شود درنتیجه او بوسیله اعمالش، خود باعث بدبختیش در همان روز نسبت به خودش شده است نه خود آن روز که می توانست دقیقا همین اتفاق در روز دیگر برایش بیافتد یعنی ربطی به روز ندارد بلکه موضعگیری او مهم است که با عوض شدن ایام باز همان اتفاق برایش رخ داده است و ربطی به خود روز ندارد. در کل، زمان و مکان و خود وجود اشیا ربطی به نحسی ، بدیمنی یا حتی تبرکی و یمن و خوبی ندارد بلکه خود عامل انسانی و رفتارش مهم است. تمامی حوادث نشان از رفتار خود انسانی یا خواست خدایی است نه خود وجود اشیا.

این نوع تفکرات در اینجا ختم نمی شود موجب حضور شیادانی به نام نوشتارهایی با نام تعویذ و دعا برای افراد شده است تا بتوانند عوامل نحس و شوم یا سحر و چشم زخم را از افراد دور کنند. یعنی عامل دفع ضرر یا رساندن نفع در تکه ای کاغذ که کاری نداریم داخل آن آیات قرآنی یا به غیر آن باشد دانسته می شود. با قید تمامی آیات دیده شد که چنین مواردی در دین وجود خارجی ندارد و چیزی به نام تعویذ در قرآن برای رسیدن به چنین دیدگاهی نیست.

من قبول دارم که مشکلات اطراف انسانها زیاد است به خصوص او نیاز دارد که هرچه زودتر مشکلاتش حل شود و به خواسته هایش برسد اما نباید خود را به هر عامل خرافی بسپارد. انسان امروز که از هرچیزی بیشتر به عاملی آرامش کننده نیاز دارد در بعضی موارد دچار خود فریبی می شود ، به نوعی می خواهد هرچه زودتر خود را راحت کرده و آرامشی کاذب برای خود بسازد اما نمی داند باعث لطمات شدیدتر به خود می شود.

تا اینجا چیزی که متوجه شدیم نمی توان خود را به انسانها و اشیائی  که مدعی رساندن خوبی و دفع شر، پیداکردن گم شده ها، رسیدن به ثروت، شفای بیماری ها و ..... شد.(ما روش و شناخت درست از برنامه درست و استفاده درست از امکانات و استفاده از هر شی در سرجای خودش برای رسیدن به هر کدام از این اهداف داریم اما توسل به خارج از موضع خودش مسئله ساز است. ما به جای اینکه در طبیعت و استفاده از آن در جهت رشد و کمال انسانی از آن استفاده کنیم خود را تنبل و دچار خرافات می کنیم) چون هیچ کدام بر غیب که نیاز دارد بر تمامی علوم تسلط داشت از توانایی آنها خارج است این خود نوعی بت پرستی و خرافات است. بعضی ها می آیند موردی به نام جن و بیماری ناشی از آن و عامل آنها در زندگی انسانی قائل می شوند که در آینده کامل آن را بررسی می کنیم که چنین بینش هایی از قرآن بدست نمی آید.

 

قرآن را خارج از جایگاهش قرار ندهید

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

سحر – جادو – شعبده بازی-- پیشگویان

 

سحر( با فتحه به معنای پایان شب و شروع روز): 17 آل عمران، 18 ذاریات، ، 34 قمر،

 

 

سحر( باکسره): 102 بقره، 110 مائده، 7 انعام،109 و 112 و 113 و 116 و 120 و 132 اعراف، 2 و 76 و 77 و 79 و 80 و 81 یونس ،7 هود،15 حجر،47و101 اسراء ، 89،57 و 58 و 63 و 66 و 69 و 70 و 71 و 73 طه، مومنون، 8 فرقان، 34 و 35 و 37 و 38 و 40 و 41 و 46 و 49 و 153 و 185 شعراء، 13 نمل، 36 و 48 قصص،43 سبا، 15صافات، 4 ص، 24 غافر،30 و 49 زخرف،7 احقاف، 39و 52 ذاریات،15 طور،2 قمر،6 صف،24 مدثر.

 

سحر (به معنای پایان شب ) یک پدیده واقعی  و طبیعی است که در هر شبانه روز به صورت مرتب تکرار می شود ذکر این واژه به این دلیل است که هم ریشه با سحر با کسره است . در هنگام پایان شب و هنگامی که به سمت سحر پیش می رود بین روز و شب یک دوگانگی ایجاد می شود که بین تشخیص شب و روز بودن آن زمان مشکل است. با وجود اینکه زمان به سمت روز است اما افراد چیزی که می بینند شب است.

حال می رویم به سراغ سحر با کسره با توجه به شناختی که از واژه قبل پیدا کردیم . سحر یک پدیده واقعی و طبیعی است که متاسفانه چون با فریب و دوگانگی همراه است افراد آنچه که می بینند با آنچه که در حقیقت آن نهفته است دچار دوگانگی می شوند و بین آندو همانند بین شب و روز تفاوت قائل نمی شوند و آنچه را که می بینند به عنوان حقیقت آن می پندارند.

خدا در آیات  7 هود،15 حجر،89 مومنون،7 احقاف،15 طور، سحر را در مقابل واقعی نشمردن واقعیات بیان می کند همانگونه که در آیه 15 سوره حجر می گوید اگر آسمان را واقعا در مقابل چشمان شما باز کنیم باز آن را سحر می شمارید یا در آیه 7 سوره احقاف می گوید حق بعد از آنکه برای کافران کاملا مشخص می شود آن را با نام سحر خطاب می کنند. یا در آیه 15 سوره طور می گوید زمانیکه کافران در آتش جهنم انداخته می شوند به آنها خطاب می شود که آیا این سحر است یا اینکه بصیرت ندارید؟ در تمامی این آیات مشخص است که افراد می دانسته اند که سحر اتفاق و رویدادی است که آنچه از خود نمایش می دهد با آنچه در پس پرده است متفاوت است برای همین بارها می بینیم که در مقابل پیامبران، در مقابل آیات و معجزات آنها ، کافران آنها را با سحر مورد خطاب خود قرار می دهند تا اعمال حق و واقعی آنها را به عنوان اینکه پشت آن بر باطل و فریبی می چرخد معرفی کنند(سحر خوانده شدن معجزات و آیات پیامبران:  110 مائده، 7 انعام، 2 یونس،47و 101 اسراء،،3 انبیاء، و 153 و 185 شعراء، 8 فرقان،36 و 48 قصص،43 سبا،15 صافات،4 ص،24 غافر، 30 و 49 زخرف، 39و 52 ذاریات،2 قمر،6 صف،24 مدثر)

اما چرا در برخورد با پیامبران از سوی مخالفینشان با واژه سحر مورد خطاب قرار می گرفتند؟ حتی آنها به این اکتفا نمی کردند بلکه می گفتند این سحری مبین و آشکار است؟ برای اینکه این ذهنیت در جامعه قالب کنند که خیال نکنید چیز شگفت انگیزی می بینید تفکر و نوع بینشی فوق االعاده می بینید بلکه تمامی این موارد چیزی جز سحر نیست!؟(چون این نوع خطاب تنها به این نبوده است که مثلا عصای موسی به اژدها شود بلکه در مقابل تمامی مواردی که از سوی پیامبران آورده می شده است چنین برخوردی داشته اند) این پیام آوری و ... پیامبران باید با نام سحر تمام شود تا به ذهن جامعه این پیام رسانده شود که همان گونه که می دانید ساحرین از فریب و حقه استفاده می کنند و چیزهای غیرواقعی به نام واقعی به خورد شما می دهند و واقعیات و درون آن متفاوت است پیام آنها هم اینگونه است. برای همین در جایی آن را در کنار واژه بصر می آورد و این واژه  به معنای کندوکاو و جستجو است تا حقایق و دروغها از هم بازنشاخته شود.

علاوه بر آن در آیه 2 سوره قمر در خطاب پیامبران از سحری که مستمر است شناخته می شود قید واژه سحر به همراه واژه مسمتر نشان از تکرار و همیشگی و توانایی و تکرار این اعمال از دیگر افراد جامعه است برای همین باید متوجه بود که آن اشکال از سحرهایی که در کتابها برای شما می نویسند یا به ساحرین منتسب می شود اگر راست می گویند باید قابل تکرار باشد در حالیکه ما می بینیم عملا در بسیاری از موارد انسانها عاجز هستند پس آنها تنها خیالات و افسانه هایی بیش نیستند و متاسفانه ما یاد گرفته ایم هرچه دروغی بزرگتر باشد زودتر باور کنیم؟

 

چیزی که تا اینجا بدست می آید سحر همان شکل شعبده بازی است و مثل هم است و هیچ تفاوتی ندارد . در واقعیت انجام سحر یک علم آموختنی و اکتسابی است به نوعی تسلط و شناخت از طبیعت و علوم آن(مثل فیزیک و شیمی و زیست و..) استفاده از آنها و طوری وانمود شود که آنچه اتفاق می افتد در واقعیت به همان شکل است در صورتی که این طور نیست .  این بدست آوردن و شناخت از علوم طبیعی و سیر در کارهایشان هیچ ربطی به شیطان یا جن یا نیروی فوق العاده یا ماوراء الطبیعی ندارد بعدا به این می پردازیم بلکه استفاده از همان علومی است که بعضی از ما نا آشنا به آن هستیم یا غفلت می کنیم یا آنها سعی می کنند بیشتر فکر کرده و بیشتر در طبیعت تفکر و تعقل کنند. شعبده بازان کار خود را به این صورت انجام می دهند، به خصوص شعبده بازان چیره دست این اصول را حتما مد نظر خود قرار می دهند:

1- جلب اطمینان از سوی بینندگان خود، ساخت این باور که چیزی که می خواهند ببینند یک چیز معمولی نیست می خواهد فراتر از طبیعت و قوانین آن رخ دهد. کاری که از توانایی هر کسی ساخته نیست. اگر این باور ایجاد نشود امکان دارد به حقه پی ببرند یا در حین نگاه آن را به حقیقت درونی آن ارتباط داده و به زیبایی ظاهری آن دل نسپارد.

2- تبدیل شی به یک چیز خارق العاده – مثلا می آیند یک انسان را قطعه قطعه می کنند، یک انسان یا شیئی را ناپدید می کنند.

3- برگرداندن به حالت اولیه، چون تنها تغییر مهم نیست . مثلا اگر انسانی کشته شود یا پنهان شود مهم نیست باید دوباره به شکل و حالت اولیه برگردد.

4- خارق العاده بودن یک تردستی تا زمانیکه از دید دیگران پنهان است و حقه آن آشکار نشده است مهم است و حقیقت نگاشته می شود حتی خود فرد، مورد ارزش و مهم  تلقی می شود برای همین نباید جز خود، کسی به درون آن نفوذ پیدا کند.

 

توصیه من به دوستان این است که نظری به ترفندها، فیلمهای مستند ایجاد شده نگاهی بیندازند آن موارد خارق العاده که از دید و نظر ما اتفاقی شگرف در حال رخداد است تنها یک حقه ساده ای بیش نیست این حتی در حقه های سینمایی هم دیده می شود که عجیب است ما در حین دیدن یک فیلم آن را واقعی نمی دانیم حتی به عنوان یک حقه می شناسیم اما در حین تماشای یک شعبده یا بهتر است بگوییم یک سحر آن را واقعی قلمداد می کنیم چون نوع باور و نگاه ما به این دو موضوع فرق می کند. شمادر مقابل شعبده بازی بعضی زمانها کنجکاو می شوید که راز حقه چیه؟ولی آن را پیدا نمی کنید؟چون درست دقت نمی کنید؟چون دلتون نمی خواد بدونید؟ شما می خواهید فریب بخورید؟ شما می دونید که حقه چیه، اما باز اجازه می دهید فریب بخورید به خصوص در مقابل ساحرین درغگو؟! چرا که آنقدر در حل مشکلات خود آنهم زودهنگام و ناگهانی حریص هستید می خواهید که دست به هر موردی که یافت شود بزنید؟!

 

بعضی ها می آیند بین جادوگری یا سحر و شعبده بازی تفاوت قائل می شوند و می گویند که سحر انواع گوناگونی دارد علاوه بر تردستی ها و غیر واقعی بودن بعضی از موارد آنها ، بسیاری از موارد واقعی هم انجام می دهند (سحر حقیقی، خیالی، مجازی) علاوه بر آن به آنها قدرت غیبگویی و آینده نگری هم قائل شده و می گویند می توانند در شکل اشیا  تغییر حاصل کنند ببینیم آیا این نوع تفکرات یا تفکرات شبیه آن با نوع بینش و تفکرات قرآنی می خواند یانه؟

دو آیه برای اثبات سحر مورد استفاده قرار می گیرد یکی آیاتیکه به زندگی موسی مربوط می شود و دیگری سوره بقره است اما آیاتیکه که در ارتباط با سحر و موسی در قرآن ذکر آن رفته است: 109 و 112 و 113 و 116 و 120 و 132 اعراف،76 و 77 و 79 و 80 و 81 یونس، 101 اسراء،57 و 58 و 63 و 66 و 69 و 70 و 71 و 73 طه، 34 و 35 و 37 و 38 و 40 و 41 و 46 و 49 شعراء،13 نمل.

در زندگی پیامبر موردی که دقت لازم می طلب هر آیه و نشانه ای که پیروان آنها خواسته اند. نگفتیم معجزه چون در قرآن در مقابل اعمال خارق العاده پیامبران ، واژه آیه و نشانه قید شده است در حالیکه واژه معجزه بر اساس آیات 51 حج و 5 و 38 سبا از رفتار و واکنشهای کافرین برای عاجز کردن آیات خداست ، این واژه به معنی عجز و ناتوانی و عدم توانایی است و عجز کردن آیات خدا به معنای ناتوان سازی از همان پیام آوری این نشانه هاست. هر نشانی براساس نوع زندگی پیامبران و جامعه موجود آن زمان ، از سوی خدا نازل شده است که شاید برای جوامع دیگر اصلا مطرح نبوده است. زمان موسی هم ظاهرا اوج سحر بوده است اما چیزی که مهم است ماهرترین ساحران آن زمان و توانایی های آنها نه به غیب گویی سوق داده شده است نه تغییر در خلقت واشیا خدایی . بزرگترین سحر آنها همان تبدیل عصاهای خود به مار خیالی است .

در سوره اعراف از آیه 103 زندگی موسی شروع می شود . موسی مقابل بزرگترین قوم سحر زده قرار می گیرد ، بزرگترین نشانه های او دست سفید و عصایی اژدهایی است. سپس واکنش بزرگان و اشراف و ملا قوم فوعون تنها این دو نشان را به عنوان داناترین سحر می شناسند(آیه109) یعنی این دو ارائه موسی به عنوان  بزرگترین سحر شناخته می شود حال باید پرسید انواع بزرگی که در گذشته برای گذشتگان شناخته و معرفی می شود براساس چیست؟ زمانیکه در قرآن بزرگترین ها به ایندو شناخته می شوند؟! یعنی تمام آن حرفها دروغی بیش نیست. زمانیکه می روند تا داناترین ساحرین را جمع کنند (112) می بینیم در مقابل موسی تنها شگردشان همان ایجاد مارهاست . خداوند در آیه 116 به خوبی واژه سحر را معنی می کند سحر عملی است که روی چشمان تاثیر می گذارد و می گوید چشم مردم" اعین الناس" را سحر کرد یعنی با وجود اینکه ،کار و عمل آنها به وجود آوردن و تبدیل ماری نبود اما در نظر مردم شکل مار بود چون آنچه که با چشمان دریافت میشد با آنچه واقعی بود متفاوت بود(برای درک موضوعات، دوستانی که با رشته های شیمی و زیست شناسی و ...  آشنایی دارند براحتی می توانند چنین مواردی به وجود آورند) مطمئنن اگر مردم می آمدند و نیروی بصر و کندوکاوی خود را به کار می انداختند این پدیده ها را مورد بررسی قرار می دادند به دروغ بودن آن پی می بردند. در دنباله آیه می گوید این عمل موجب رهب و وحشت شد(رعب)استرهبوهم و نهایت خدا از این عمل ساحرین به عنوان سحری عظیم یاد می کند. سپس خداوند به موسی می گوید عصای خود را بیاندازد پس "تلقف ما یافکون" می شود واژه "لقف" به معنی به سرعت خوردن و بلعیدن است و "افک" هم به معنی دروغ و بهتان بزرگ است یعنی دروغ آنها خورده می شود در نتیجه خطاب خدا به سحر با نام افک و دروغ بزرگ معرفی می شود یعنی چیزی نیست که واقعی تصور شود.

دقیقا همین نوع بیان در سوره یونس دیده می شود بعد از اینکه در آیه 76 می گوید کافرین در مقابل حق، آن را با نام سحری مبین عنوان می کنند موسی با تعجب می گوید: آیا این حقی که به سوی شما آمده سحر می پندارید در حالیکه سحر هیچگاه پیروز نیست؟ چرا که سحر بر دروغ و حیله و حقه است نمی تواند پیروزی و عمل شگرفی بیاورد و دروغی شناخته می شود. این را هم بدانید درآیه 81 بعد از اینکه می گوید کار مفسدین به صلاح نیست منظورش خود سحر نیست بلکه منظور خود اعمال فرعونها و نیروهای آنها برای نابودی و مقابل ایستادن در مقابل حق و موسی است. که از یکی از ابزارهایی که در این راه سود می بردند سحر بوده است.

باز همین نوع بیان در سوره طه دیده می شود با این تفاوت که در آیه 66 عمل ساحرین از دیدگاه موسی به عنوان تخیل و چیزی خیالی عنوان می شود که به سمت موسی در حال حرکت است. حتی خود موسی احاساس ترس هم می کند، یعنی تا این حد و اندازه تردستی آنها به پیش می رود که خود موسی هم یک لحظه به سمت تصور واقعی بودن آن می رود. دقیقا مشخص است که عمل ساحرین در این آیه به خوبی نوعی خیال نه واقعی عنوان می شود حال عده ای می خواهند سحر را به عنوان امری واقعی تصور کنند براساس چه دلیلی معلوم نیست؟ حتی در دنباله آیه 69 خداوند سحر را بانام کید و مکر و چیزی که از قبل در طرح و نقشه کشی است معرفی می کند و در ادامه می گوید هر ساحری براساس چیزی که ارائه می دهد و هرجا برود پیروزیی با او نیست. در ادامه آیه 71 براحتی آموختنی بودن سحر مشخص می شود. در آیه 73 طه هم زمانیکه ساحران از عمل سحر خود کراهت دارند و تقاضای بخشش می کنند به خاطر خود سحر نیست بلکه سوء استفاده از این سحر و در خدمت بودن در کنار فرعون برای رسیدن به اهداف فرعون است که اظهار بخشش می کنند چون می گویند که فرعون آنها را وادار می کرده است. فرعون وادار به آموزش نمی داده است بلکه وادار به سحر در جهت خدمت اهداف خود می کرده است.

 

مهمترین آیه ، آیه 102 سوره بقره می باشد: تبعیت کردند برآنچه تلاوت میشد بر پادشاهی سلیمان، اما سلیمان کافر نبود ولی شیاطین کافر بودند ،به مردم سحر یاد می دادند و آنچه نازل کردیم بر دو فرشته هاروت و ماروت در بابل، آندو به کسی چیزی یاد نمی دادند مگراینکه می گفتند ما فتنه هستیم پس کفر نورز ، پس آنها از آندو یادنمی گرفتند جز اینکه بین دو زوج و همسرش جدایی بیاندازند، و آنها ضرری به احدی نمی توانستند برساندند مگر به اذن خدا، و چیزهایی که برایشان ضرر داشت و نفعی نداشت یاد می گرفتند. می دانستند هرکس خریدار این متاع باشد در آخرت بهره ای ندارد و شری بود بدانچه نفس خود را می فروختند اگر می دانستند.

 

سلیمان: 102 بقره، 163 نساء،84 انعام،78 و 79 و 81 انبیاء،15و 16 و17 و  18 و 30 و 36 و 44 نمل، 12 سبا،30 و 34 ص.

 

چیزی که از آیات برمی آید در آیه 101 رفتار بعضی از اهل کتاب بدین گونه است که به پیامبر با وجود اینکه در تصدیق پیامبران آنهاست ایمان نیاورده و کتاب خدا را پشت سر انداختند اما به جایش همین عده برآنچه به دروغ نسبت به پادشاهی سلیمان قید میشد ایمان داشته و باور می کردند. در ادامه آنچه که آنها پیروی می کردند نسبتهای ناروایی است که به  پادشاهی سلیمان نسبت داده می شود ؟ ابتدا این موضوع قید می شود که سلیمان کافر نبوده است. دوم: شیاطین کافر بودند (در مورد شیطان بعدا سخن می گوییم) چرا که به مردم سحر می آموختند در حالیکه سلیمان سحر آموزش نمی داده است . شاید از این آیه بگویند پس سحر امری فراتر از دنیای انسانی است و از طریق شیطان آموزش داده می شود در حالیکه این اشتباه محض است گفتیم که افرادی که از سحر استفاده می کنند از بسیاری از علومی که خداوند خلق کرده است و در حال حاضر در خدمت رشد انسانی است سود می جویند. محو کردن یک نوشته با ترکیبات شیمیایی و بعد برگرداندن آن ، نه ضرری برای کسی دارد و نه هم چیزی خارق العاده است اما همین مورد شاید من و شما بدانیم اما اگر در گذشته روی می داده است افراد آن را امری خارق العاده بیان می کردند چرا که ،با این شناخت، آشنایی نداشته اند همان گونه که با بسیاری از اعمال آنها امکان دارد آشنایی نداشته باشیم. پس خود اعمالی که از ساحرین سر می زند کفر نیست چون کفر مقابل حق و درستی و حقیقت است اما کار این افراد همان طور که دیده می شود خلاف واقعیات و درستی ها نیست؟ وگرنه باید ذات علوم کفر قلمداد شود؟ پس چرا در کنار کفر می آید؟ شاید بتوانیم اینجا کار شعبده بازان و ساحرین را از هم جدا کنیم؟ شما در کنار یک شعبده باز   درست است که  شما را فریب می  دهد ، اما آن را حقه می دانید و خود آن شخص نمی خواهد از شما سوء استفاده کند تنها برای شما سرگرمی ایجاد می کند و حتی امکان دارد بتوان از علوم یادگیری آنها در خدمت انسان استفاده کرد اما ساحرین همان موارد را به عنوان واقعیات معرفی می کنند یعنی دروغگویی کار آنها بوده است و ادعای غیبگویی داشته اند. کاری که با حیله و دروغ و فریب باشد دیگر وضعیت مشخص است اینجا کفر به وجود می آید. چرا که خود سلیمان هم می بینیم با توجه به آیات همانند دیگر پیامبران کارهایی انجام می داده است که از عهده دیگران خارج بوده است پس او را به عنوان ساحر قلمداد می کرده اند. پس نمی توان ذات خود اعمال ساحرین را که برگرفته از علوم است کفر پنداشت چون گفتیم وگرنه ذات علوم کفر می شود بلکه چون این ابزار و وسیله ای در خدمت حیله گری و فریب مردم بوده است کفر می شود همان گونه که یک فرد از چاقو می تواند دو کار انجام دهد هم انسانی را بکشد هم انسانی را با عمل جراحی نجات دهد. پس این نحوه و موضعگیری فرد نسبت به آن وسیله است که آن را معنا می دهد ،کار ساحرین هم بدین گونه بوده . البته آنها تنها تردستی صرف، یا استفاده از این علوم نمی کرده اند بلکه ادعاها و رفتارهای دیگر هم داشته اند که بعدا قید می شود از جمله ادعای غیبگویی. اما سومین مسئله که در آیه دیده می شود تمامی این آیات مربوط به زمان سلیمان و روشن کردن وضعیت آن زمان است . در کیله آیاتی که در ارتباط با زندگی سلیمان است او ارتباط با دنیای ماورای شناخت انسانی داشته است از جمله جن. پس حضور دو فرشته در بابل دور از تصور نیست اما نگفته که آندو فرشته،سحر آموزش می داده اند کار آنها از سحر جدا شده است. بلکه آنها تنها یک آموزش به ضرر انسانی داشته اند آنهم جدایی بین زن و شوهر است. نگفته این جدا انداختن با سحر و جادو و خواندن ورد بوده، بلکه شاید نحوه دروغگویی، حیله گری، نحوه سخن چینی ، فتنه گری و ... آموزش از سوی آنها داده می شده است. هیچ کسی توانایی بر انسان و مختل کردن اختیار انسانی را ندارد که افراد را تابع خود کند تا از این طریق بتواند بین زوجین اختلاف و جدایی بیاندازد اصلا در این آیه حرف از چنین نیروهایی نیست. همان طور که قبلا در مورد سوره فلق گفتیم که باز نیاز به توضیح و قید آن در کنار این آیه است (تو ضحیاتی که در مورد نفاثات فی العقد داده شد – مقاله حسادت و چشم زخم در قرآن) 

 

1- بعضی ها برای ساحرین امر غیبگویی قائل هستند. بیاییم یکبار دیگر غیبگویی را ببینیم در واقعیت غیبگویی از لحاظ زمانی و مکانی که برای انسان مطرح است با علم و عقل و ابزارهایی که در اختیار اوست نمی تواند شناخت حاصل کند درتیجه هیچ انسانی نمی داند که فردا چه کسب می کند و چه اتفاقی برای آینده او رخ می دهد به بسیاری از اطلاعات گذشتگان به خصوص جزئیات آنها با خبر نیست . به درون و مسائل شخصی افراد با خبر نیست. حتی اگر به او بگویند که فلان دوست شما در حال حاضر در اتاقش چه می کند هم بی خبر و از اعمال غیب است مگر اینکه با یک وسیله مثلا دوربین مخفی شناخت حاصل کند که دیگر غیب نمی شود بلکه می شود عالم شهاده حتی چیزی به نام غیب نسبی و مطلق نداریم مثلا بگوییم اگر نفر دومی هم آنجا حضور داشته باشد این آگاهی یک امر غیب نسبی است چون من نمی دانم و نفر دوم می داند بلکه نسبت به فرد اول می شود شهاده و نسبت به من می شود غیب، چون غیب یعنی نهان و پوشیده. با توجه به آیات غیب که در مقالات قبلآورده  شد پس یک ساحر نمی تواند در مورد آینده یک انسان حرف بزند حتی این افرادی که مدعی غیبگویی هستند با نام کاهن یا پیشگو یا بانام طالع بین و فال گیر و کف بین ، رمال حضور دارند هیچ توانایی و تسلطی بر این امر ندارند.گفتیم هیچ کدام از آنها با آن نوع ارتباطی که برای فهم حتی بوسیله جن و شیطان هم مطرح می کنند هیچ آیه ای در این مورد دیده نمی شود. حال ببینیم پس چرا حرف آنها درست از آب در می آید؟ بعضی از این افراد چون حیله گر هستند می دانند چگونه صحبت کنند تا از خود شما اطلاعات کسب کنند علاوه برآن خود آنها روانشناسان زبردستی هستند که حالات و رفتار و تشخیص و جهت دادن آن استاد هستند پس می دانند چگونه و از چه بگویند و حالات شما را زیر نظر دارند؟ به هر حال آنها امکان دارد دست یارانی در جامعه برای یاری رساندن به خود وزیر نظر داشتن شما هم برای رسیدن به اهدافشان و سرکیسه کردن شما داشته باشند؟ اما نسبت به آیند هم ، چون مردم خیال می کنند حرف آنها درست است . آنقدر آن را واقعی می دانند که خود آن را به واقعیت تبدیل می کنند . یعنی قدرتی  و شناختی از آنها نیست بلکه شما زمام امور بدست خود بدست آنها سپرده اید. در ارتباط با استراق سمع شیطان بعدا می گوییم باید دانست این با تعریف غیب و اینکه انسان نمی داند در آینده چه کسب می کند در تضاد است نمی توان گفت چون آنها با شیاطین در ارتباطند(در حالیکه نیستند) در نتیجه آگاهی کمی پیدا می کنند در نتیجه به امور غیب و آینده پی می برند. خوب به غیبهای آینده نگری قرآن توجه کنید بیشتر  در مورد آینده نابودی کل کره زمین، جهان دیگر است که در توانایی هرکس برای فهمش نیست نمی آید خود را درگیر به بیان زیاد از حد از غیبهای دیگر کند .

2- چیزی با نام انواع گوناگون سحر در قرآن وجود خارجی ندارد و تنها یک نوع سحر مطرح است و انسان تنها بدست خود است که خود را به سحر می سپارد و کسی بر او تسلطی ندارد که گفته شود راه درمان سحر چیست؟ چیزی با نام طلسم وجود خارجی ندارد!  باید دانست آنهایی هم که قائل به سحر هستند آنقدر این نوع فکر با ذهن آنها عجین شده است که هر موضوع و مسئله را بدان ربط می دهند در نتیجه با از دست دادن اعتماد به نفس، اتفاقات بیشتر رخ می دهد و به سحر بیشتر ربط می دهند. آنها به بیماری خیالات دچار شده و واقعیات و خیالات را باهم قاطی می کنند. ریشه های موضوعات را مورد شناسایی قرار نمی دهند و به موضوعات بی ربط منتهی می کنند.

3- هیچ مجازاتی برای ساحرین در قرآن قید نشده است بلکه باید به فرهنگ سازی و درست کردن نگرش مردم پرداخت تا فضایی برای ساحرین نماند وگرنه تا زمانیکه فردی برای پذیرش این نوع افکار وجود داشته باشد جای این افراد هم در همان جوامع و خود را جای می دهند. . اگر خوب توجه شود روی آوری افرادی به سمت آنهاست که از علم و آگاهی کمتری بهره دارند.

4- اگر با آن قدرتی که برای ساحرین قائل می شوند وجود خارجی داشت خود آنها ثروتمندترین و بهترین انسانهای روی زمین بودند همان طور که خدا می گوید اگر کسی بتواند علوم غیب داشته باشد اولین فرد خودش است که می تواند برای خود دفع ضرر و رساندن نفع داشته باشد. آیا این نوع بینشها، سحر پرستی و قائل شدن قدرت برای آنها نیست؟ تو نمی توانی قدرتی فوق العاده برای ساحرین قائل شوی و بعد به مردم بگویی که به آنها مراجعه نکنند؟! چون حتی درصد کمی هم برای حل وجود مشکلات مردم یا رساندن نفع وجود داشته باشد آنها سعی می کنند به این ساحرین مراجعه کنند. سحر همان طور که گفتیم چیزی است که ظاهرا چیزی می بینیم که علت و واقعیت آن برای ما پنهان است که اگر بخواهیم کندوکاو و تحقیق خود را به کار اندازیم به واقعیات می رسیم. اگر سحر حقیقت بود پس تفاوت بین سحر و حقیقت چیست؟ آنگاه می توانستی هرچیزی را چیزی جز سحر نپنداری؟ پس خود را بدست شیادان نسپاریم.

5- برای ساحرین حتی طالع بینان و پیشگویان این امر قائل می شوند که با علم نجوم می توانند نسبت به غیب و آینده دست پیدا کنند.(استفاده از خورشید و ماه و ستاره در تعیین سرنوشت و طالع انسان ) این نهایت کودنی است اگر اینگونه بود، در حال حاضر باید کشورهای بزرگ که دستیابی زیادی به علو نجوم پیدا کرده اند از غیب خبر داشتند حتی براحتی می توانستد بر دشمنان خود فائق آمده و پیروز میدان شوند و برعلیه دشمنان خود استفاده کنند. ما در هیچ جای قرآن که از واژه های "شمس" و "قمر" و "نجم" استفاده شده جز آیات و نشانه های خدا حرفی از فهم و تسلط بر غیب نمی بینیم در مورد آیه پرتاب شهاب به سوی شیطان هم بعدا بدان می پردازیم اما دانستیم با توجه به آیات غیب به معنی فهم غیب نیست.(اعراف آیه 54) در مورد نوشتارها که در کتابها و مجله ها برای طالع انسانها بیان می شود هر فردی موضوعات مشترکی که در آنجا قید می شود دارد و امکان برخورد تصادفی نوع زندگی او با نوشته ها وجود دارد چرا که ما زندگی مثل هم یا به خاطر انسانها از لحاظ حالات روانی و واکنش ها مثل هم عمل می کنیم پس فریب آنها را نخورید.

6- یک خلطی هم صورت گرفته است بعضی ها کار مرتاض ها یا افرادی که کارهای شگفت انگیزی مثلا جابه جایی و حرکت شیئی سنگین، بلند شدن چند متر از زمین یا مواردی از این قبیل انجام می دهند را به سحر ربط داده اند اول از همه این موارد شگفت انگیز تنها نسبت به خودشان انجام داده اند نه توان تسلطی بر دیگران داشته باشند. این موارد هم با رضایت و توجه زیاد به درون امکان پذیر و اکتسابی است و مهم نیست چه نوع انسانی باشد. البته بعضی از موارد هم ذاتی است مثلا دیده شده که بدن بعضی از افراد الکتریسیته زیاد دارد این علوم برای ما ناشناخته است اما هیچکدام ربطی به سحر ندارد و هیچکدام از این افراد هم مدعی سحر و توانایی قدرت فوق العاده یا فهم غیب نداشته اند که در صورت چنین ادعایی به اشتباه رفته اند. اما در مورد بیان اینکه بعضی از پیشگویان حرفهای آنها در جهان به واقعیت پیوسته است متاسفانه خود ساحرین یا یاران آنها یا حتی سیاسمتداران برای رسیدن به اهدافشان سعی می کنند برای واقعی جلوه دادن آن بدست خود آن موارد را به واقعیت ، آنهم بدست خود نه صرف حرف آنها صورت دهند مثل اینکه من بگویم فردا فلانی حتما به زمین می خورد و خود او،این کار را به عمد انجام دهد. یا حتی خود انسانها آنقدر این صحبتها را واقعی بپندارند و در خیالات سیر کنند که خیال کنند باید چنین اتفاقی بیافتد سپس با دست خود انجام دهند.

7-  بعضی ها برای ساحرین قائل به تغییر در ذات و ماهیت اشیا هستند ماقبلا گفته ایم چنین توانایی از انسان خارج است انسان نمی تواند یک انسان را تبدیل به حیوان کند یا این عمل را برعکس انجام دهد. یا ماهیت یک شی را به ماهیت شیئی دیگر تبدیل سازد.(به فرهنگ جنسی قرآنی شماره 8 مراجعه شود)

8- بعضی ها فهم علوم و شناخت بیشتر ساحرین را ربط به ارتباط با جن و شیاطین می دهند. در حالیکه این طور نیست آنها خیلی از علوم ا با حیله گری و تردستی بیان می کنند که ما نسبت به آن شناخت داریم یا با تحقیق و کندوکاو در طبیعت بدان پی برده اند تا در کار خود مهارت پیدا کنند و ما اینگونه عمل نکرده ایم.

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

حسادت ، چشم زخم در قرآن

 

می گویند از انسان به خاطر ساطع شدن امواجی به خصوص از چشمانش باعث صدمه زدن به اشخاص می شود این به این دلیل است که این افراد چون نعمتهایی که به انسانهای دیگر داده شده است آنقدر در فشار حسادت هستند که نابودی آن نعمت برای دیگران خواستار هستند برای همین از چشمانشان امواجی ساطع می شود که باعث صدمه زدن به دیگران می شود حتی اگر او نخواهد. بعضی ها هم می گویند نیازی نیست حتما حسود باشد به هر حال این امواج باعث صدمه خوردن می شود.

این افکار خرافاتی بیش نیست که بر قرآن تحمیل شده است. همان طور که گذشت گفتن از غیب تنها از سوی خدا توسط رسولانشان صورت می گیرد آن هم به اندازه کمی است. یادتان نرود غیب نیازمند به تسلط کامل بر علوم و شناخت کامل دنیا و جهان دارد که از توانایی یک انسان ، حتی خارج از انسان خارج است.

 

حسادت امری پذیرفته شده در قرآن است این مسئله در دنیای انسانی هم پذیرفته شده است. حسود کسی است ، زمانیکه نعمتها، رشدهایی در دیگران می بیند دلش نمی خواهد این نعمت از سوی خدا به دیگران  می رسید حتی اگر بتواند دلش می خواهد آن فرد آن نعمت نداشته باشد و نابود شود. او حس می کند که چون نعمت و فضلی به دیگران داده شده است یعنی او برتر از دیگران است، در نتیجه حس کمبود و ضعفی در خود می بیند که برای رسیدن به بهتر بودن و اهمیت بیشتر پیدا کردن ، چون می بیند خود این توانایی ها و نعمتها را ندارد در نتیجه دوست ندارد دیگران هم نداشته باشند.

 

حسود: 109 بقره، 54 نساء، 15 فتح، 5 فلق.

 

آیا آنان بر چیزی حسد می ورزند که خدا از روی فضلش به مردم اتا کرده است؟ (سوره نساء آیه 54)

 

در مورد واژه فضل بعدا بیشتر توضیح می دهیم که فضل برای یک فرد به معنی برتری یا بهتر بودن یک شخص نیست. اصلا ارزش انسانی به این موارد نیست متاسفانه وقتی تعریف و شناخت درستی از انسان نباشد و ارزشها سرجایش نباشد و طغیان صورت گرفته باشد نتیجه آن بیش از این نخواهد بود که با جامعه ای عقده ای و حسود روبرو باشیم. بسیاری از افراد می آیند برای ارتباط چشم زخم با دنیای انسانی از حسادت استفاده می کنند حتی از افسون و ارتباط آن با چشم زخم هم سخن می گویند. این افراد به دو سوره استناد می کنند سوره فلق و قلم.

 

می گویند در سوره فلق چون گفته از شر کسانیکه در گره ها می دمند به خدا پناه ببرید . این یعنی افسونگران ، رشته ها را گره می زدند همراه با مقداری آب در آن می دمیدند سپس گره ها را باز می کردند تا پیوندها را ازبین ببرند. این آیه قبل از قید مسئله حسادت است و این نشان از ربط این دو موضوع است. ببینیم خدا در قرآن چه می گوید ، چگونه آنها به اشتباه رفته اند:

شر در قرآن واژه ای است برای ضرر هایی که از سوی اطراف فرد نسبت به انسان مطرح است. خداوند در سوره فلق می گوید از شر نفاثه ای که در عقد است . نفاثات جمع نفاثه است این تنها آیه از قرآن است که این واژه را با خود دارد معنی این واژه دمندگان است . عقد هم در قرآن به معنی گره است در آیاتی که از این واژه استفاده شده است پیوندها و گره ها را بیان می کند در واقع این واژه به معنی دو چیز را محکم به هم بستن است. وقتی کسی می خواهد در این گره ها بدمد یعنی می خواهد این گره ها و پیوندها را از هم باز کند پیوندهای زناشویی، پیوندها و قراردادهایی که با دیگران بسته شده است و .... (عقد:235 و 237 بقره، 33 نساء ، 1 و 89 مائده ، 27 طه، 4 فلق.) در نتیجه این آیه می خواهد بگوید از روشهای گوناگون ،افرادی سعی خواهند کرد تا این پیوندها از بین برود و اینجا به معنی افسون و استفاده از گره زدن یک رشته و دمیدن در آن تا پیوندها از بین برود نیست؟ همان طور که قبلا گفتیم این یعنی خواستار ایجاد توانایی برای اشیائی که اصلا چنین توانایی ندارند و توانایی و  قابلیت رساندن ضرر برای شیئی که چنین توانایی و قابلیتی ندارد. اما این آیه بیان از شر افرادی است که با تمامی نیرو سعی می کنند در از بین بردن پیوندها کوشا باشند چون ناشی از کینه و دشمنی و حسادت آنهاست و استفاده  از چه روشی منحصر در چیزی عنوان نکرده است. ( مثلا امکان دارد فردی برای به هم زدن پیوند زناشویی دو انسان، به سخن چینی، دروغگویی ، تهمت و ... متوسل شود) سپس آیه بعدی بیان از شر حاسدین است. توجه کنید در این سوره با وجود اینکه از تمامی اشرار به صورت نکره آورده است(حاسد و غاسق) تنها نفاثات است که با ال معرفه آورده است. چرامی خواهد نفاثات خاصی را بیان کند چون به هم خوردن و از بین رفتن همه پیوندها و از بین رفتن آن و حتی تلاش آن از سوی دیگران شر و بد نیست. اما هر حاسدی شر می رساند چون با تعریف از حسود می دانیم که او دائما در تلاش خواهد بود برای صدمه زدن به دیگران. اما غاسق(78 اسراء، 57 ص، 25 نبا، 3 فلق) به معنی ظلمت و تاریکی شدید است که حتی در آیات سوره ص و نبا بیان از حالات جهنم است. در آیات قرآن واژه نور هم داریم، نور در واقعیت باعث می شود که انسان اطراف خود را ببیند و مورد شناسایی قرار دهد در نتیجه نور در قرآن باعث دیدن و شناخت درست حقایق می شود اما تاریکی و ظلمت خلاف آن است ، انسان در هر تاریکی چه هم معنی شب یا مقابل نور باشد امکان ضرر برای او هست. این آیه در کنار واژه وقب به معنی فرا رسیدن و پوشاندن این تاریکی  به صورت کامل بیان دارد.

اگر هم بگوییم این به معنی دمیدن گره ها و رشته هاست باز فرقی نمی کند به معنی این است که انسانهایی در جامعه پیدا خواهند شد با اعتقاد به افسون و سحر ، جامعه را به سمت نابودی می کشانند آنها با چنین اعتقاداتی جامعه را به سمت خرافات، واماندگی و عدم رشد می کشانند بارها به خاطر این مسائل ، دیده شده که فردی برای درامان ماندن از بدی ها، رسیدن به خوبی ها با گوش دادن به افسونگران به اطرافیان خود صدمه وارد کرده ، آنها را به کام مرگ کشانده، آنها را به قتل رسانده، با خوراندن داروهای غیرواقعی مصمومیت ایجاد کرده و ..... علاوه بر آن با چنین افسونهایی و اعتقاد دیگران به آن، رفته اند و پیوندها را نابود کرده اند و تفکر پوچ این انسانها را واقعی تصور کرده اند و به دروغهای آنها باورکرده اند و با دست خود ، خود را به کام مرگ کشانده اند. این افسونگران به دروغها و سخن چینی دامن زده اند. چه خود و چه معتقدین خود را برای دفع ضرر و رساندن نفع به خود(گفتیم انسان چنین توانایی ندارد) از دروغ، تهمت، خیانت، سخن چینی و هزاران حیله و مکر دست زده اند که با زندگی دیگران بازی کرده اند. در نتیجه وجود اینگونه انسانها با این اعمال خرافیشان در جامعه باعث ضرر رسانی به انسانهای دیگر جامعه هستند به هر حال معتقدینی در اطراف خود دارند که آنها را یاری می رسانند برای همین بیان از این شر است و در واقعیت تاییدی برای این افسون و سحر نیست ما در مقالات بعدی می گوییم که سحر چیز واقعی نیست. اما به هر حال به عنوان اینکه از سوی افرادی به دروغ بانام داشتن قدرتی فوق العاده و یارانی در کنار خود در بیشتر جوامع وجود دارند که با چنین جو خرافی در حال ضرر رسانی به جامعه هستند و در این آیه بیان از چنین قدرتی برای آنها نیست، بلکه بیان از حضور چنین انسانهایی است. با این وجود باید گفت همانگونه که خدا می گوید هیچ شخص یا شیئی توانایی دفع ضرر و رساندن نفعی جز خودش ندارد در نتیجه نمی توان برای این افراد چنین قدرتی قائل شد.

 

اما حسودان چگونه باعث ضرر می شوند؟ بر خلاف تصور خرافی افراد این افراد با چشم زخم نیست که باعث ضرر می شوند بلکه یک انسان حسود ، هنوز نمی تواند به این درک برسد یک جامعه برای رسیدن به تعادل و رشد کافی، نیازمند این است که شاهد طیف استعدادی گوناگون باشد به هرحال خداوند نعمتهایی به صورت اضافی و زیادی به افرادی دیگر داده است اما این اضافی و زیادی هیچگاه نگفته دلیل بر بهتر بودن این فرد نسبت به دیگران است بلکه هر فرد با تقوای درست می تواند بهتر بودن خود را نشان دهد. حال فردی که حسود است با حرص خوردن و دیدن این نعمتها در دیگران و خواست نابودی آن، به جای اینکه نیروی خود را در جهت رشد خود به کار گیرد وقت و نیرو و تمرکز خود را در این خودخوری و حرص می گذراند، در نتیجه او از تلاش واقعی برای رشد خودش می ماند و نیروی خود را به مسائل واهیی می گذارد که حتی باعث می شود آرامش او را از زندگیش سلب کند و بیشتر از اینکه به دیگری صدمه بزند به خودش صدمه می زند، او به جای باور به استعداد و توانایی خود و رشد و بارور کردن بیشتر آن تا بهتر بتواند رشد کند، با عدم بارور کردن استعدادها و توانایی های دیگران و فراموش کردن اینکه هر فردی هرچند استعداد یا نعمت بیشتری داشته باشد باز با نیروی جامعه خود است که بهتر رشد می کند و سودش به خود او و جامعه باز می گردد علاوه بر آن با ایجاد چنین جوی تقوای بیشتر انجام داده است، خود را به وادی مرگ می کشاند. البته این به اینجا ختم نمی شود او سعی خواهد کرد دیگر نعمات خدایی را از افرادی که بر آنها حسادت می کند دریغ و محروم کند و از رشد بیشتر آنها جلوگیری کند یا مانع رشد و کمال آنها در کارهایشان شده و به آنها ضربه بزند. البته او نمی داند این صرف نیرو تنها باعث نابودی خودش و از رشد ماندن خودش است و وقتی یک جامعه به حالتی از روان نا آرام حرکت کند این اعمالش متوجه خود او هم می شود. درنتیجه حسادت برخلاف چشم زخم یک امر واقعی است. البته باید دانست که ریشه های بیشتر حسادت ها، انحصار نعمات خدایی برای خود، تغییر در ارزشها، عدم شناسایی درست ارزش ها، به رخ کشیدن نعمات خود به دیگران است که باز هم این افراد نمی دانند با ساختن جامعه ای از حسودان، تبدیل کردن انسانهای عقده ای ، جامعه را برخلاف و ضد خود سوق می دهند که بر علیه آنها گام برمی دارند.

 

دومین آیه ای که این افراد از آن استفاده می کنند تا تفکر چشم زخم به خورد مردم بدهند استفاده از سوره قلم آیه 51 است. این تفکر غیرقرآنی ناشی از بدفهمی از واژه بصر در قرآن است همان طور که قبلا در مطالب قبلی به این واژه پرداختیم این واژه در قرآن به معنی خود چشم که روی صورت انسان قرار دارد نیست. حتی به معنی بینایی و دیدن هم نیست بلکه به معنی نیرویی در انسان در جهت تحقیق، مطالعه ، تفکر ، کندوکاو اطرافش است . آن فهم و آگاهی که از اطراف به انسان می رسد. اما چشم یکی از ابزارهای بصر است چون انسان برای آن درک نیازمند آن است. ( برای درک واژه بصر در بعضی جاها با واژه "عین" خود را همراه کرده است درنتیجه به معنی چشم نیست ، در آیه 203 سوره اعراف خود قرآن را به عنوان بصر ودر آیه 21 ذاریات عمل بصر را به نفس منتسب کرده است، بررسی بیشتر آیات بصر را به بعد موکول می کنیم اما این آیات نشان از این است که بصر به معنای دیدن یا چشم نیست)اما در این آیه (سوره قلم) اگر نظر بر ساطع شدن امواج از چشم بود باید حتما قید چشم "عین" دیده می شد ، همان گونه که در برخورد با سحر در سوره اعراف آیه 116 قید عین به چشم می خورد( در مورد سحر در مقالات بعدی بدان می پردازیم) ما باید در برخورد با قرآن این درک حاصل کنیم که قرآن برای بیانش در هزار لفافه و گنگ عنوان نمی کند برای چنین مسئله ای که ظاهرا اینقدر مهم گشته که زندگی انسانی را اینقدر تحت تاثیر قرار داده به نحوی که افراد می آیند یک اصل واقعی جامعه یعنی بیماری ها و عامل آنها، حوادث و هزار اتفاق دیگر را نادیده می گیرند و به موارد خرافی مثل چشم زخم ربط می دهند سپس می خواهند از طریق تعویذ و هزار استفاده خرافی برای اشیا ، دفع چنین ضررهایی کنند (دفع ضرری که هیچ مبنای قرآنی ندارد) باید واضح و روشن سخن بگوید در حالیکه در هیچ کدام از آیات بیان از چشم زخم و قائل شدن چنین نیرویی برای انسان نیست. حال ببینیم آیه قرآنی چه می گوید:

نزدیک است کسانیکه کافر هستند تو را نابود کنند و از زمین بردارند بوسیله ابصارشان. بعد از اینکه قرآن را می شنوند ، سپس آنها می گویند او مجنون است.(سوره قلم آیه51)

واژه لیزلقونک که در این آیه آمده به معنی خلع و لختی چیزی است که قبلا آن شی داشته است و آن را از زمین برداشتن است همین واژه در سوره کهف آیه 40 هم دیده می شود که برای همواری و از بین رفتن باغ استفاده شده است. کافران بعد از شنیدن قرآن می روند تا با تمامی نیروی خود و استفاده ازعلم بصری خود به مبارزه با پیامبر بروند حتی پیامبر را از روی زمین اگر شده برداشته و از بین ببرند حتی نزدیک است که این کار خود را به حقیقت برسانند اما نهایت ناکام می مانند و در عین ناکامی می گویند پیامبر مجنون است سپس در دنباله آیه خداوند می گوید شما نمی دانید چون این تنها ذکری برای جهانیان است. اگر به معنی چشم خوردن بود بیان و موضعگیری کفار در پایان کار، باید به گونه ای دیگر بود یا خود خدا از عدم این ناکامی و علت آن را در موردی دیگر نه ذکر بودن آیات خدا ذکر می کرد یعنی در مقابل علوم بصری کفار بیان از ذکر خداست. ( شناخت و نوع بینش کافران در مبارزه با بینش پیامبر قرار می گیرد که پیامبر نزدیک است نابود شود اما خدا به کمک او می آید و بینش و ذکر درست ارائه می دهد. چون پیامبر خود چنین توانایی و بینش درست از علوم و غیب ندارد)نمی شود گفت منظور خدا چشم زخم است اما نهایت می گوید ذکر خداست و ناکامی کفار را در خطاب مجنون خواندن پیامبر ختم می شود؟!

 اما ببینیم اگر چشم زخم وجود داشته باشد چه مشکلاتی به وجود خواهد آورد و چه تفکراتی در کنار آن ایجاد می شود:

1- اگر کفار در مقابل دشمن خود (پیامبر) به این نتیجه می رسند که بهترین راه حل چشم زخم به پیامبر است چرا در حال حاضر این نیروی قوی مورد استفاده از سوی کفار در مقابل مسلمانان استفاده نمی شود شاید بگویند مسلمانان به نیروی ایمان مجهز هستند در حالیکه چنین چیزی وجود خارجی ندارد اگر هم وجود داشت چرا کفار در مقابل دیگر دشمنان خود از چنین نیرویی استفاده نمی کنند علاوه برآن چرا مسلمانان در مقابل دشمنان خود از چشم زخم استفاده نمی کنند تا بدون هیچ مشکلی بر دشمنانشان پیروز شوند آیا این به معنای عدم وجود خارجی چنین نیرویی نیست. ما در هیچ جای دنیا حتی ثبت های تاریخی استفاده از چنین نیرویی از سوی انسانها ندیده ایم؟!

2- این امر، موجب به وجود آمدن خشم، کینه، حسادت بیشتر در جامعه می شود . وقتی فردی عامل چشم زخم در زندگی خود حس کند از دیگران متنفر شده و کینه آنها را در دل می کند حتی کار به جایی می کشد که از فرد دوری صورت می گیرد. جامعه را وارد تزلزل می کند و هر انسانی با شک و گمان بد به دیگران نگاه می کند. شما نمی توانید چنین عاملی در زندگی انسانی مطرح کنید بعد از انسانها بخواهید که از دیگران دوری نکنند یا از آنها کینه و تنفر نداشته و حسن ظن داشته باشند. کودنی را به حدی کشانده اند که می گویند حتی مادرهم به فرزندش چشم زخم می زند یا خود انسان هم ممکن است به خودش چشم بزند؟!

3- افراد برای دور ماندن از چشم زخم می روند از نعمتهای خدا استفاده نمی کنند و خود را دچار حتی دروغ و فریب در مقابل دیگران می کنند تا از چشم زخم دیگران مصون بمانند حتی آن را در اختیار دیگران قرار نمی دهند و آن را می پوشانند تا از دید دیگران خارج شده تا یک لحظه مورد چشم زخم نشوند. حتی برای دورماندن آن از تعویذ و یا اشیا خاصی که چنین توانایی ندارند سود می جوید در حالیکه در قرآن حتی اشاره ای به آن نیست. در ارتباط با دعا می گوییم خدا چگونه می گوید مسلمانان چگونه تفکرات خرافی به خورد مردم می دهند که حتی قائل به تعویذ می شوند.

4- این موجب ترسیدن افراد از همدیگر می شود. علاوه بر آن ناشی از بدشگون معرفی شدن افراد هستند همان طور که قبلا مفصلا در این مورد سخن گفتیم چنین نیرو و توانایی از اشیا خارج است.

5-  همان طور که قبلا گفته شد ما نمی توانیم برای اشیا قائل به مسائلی  مثل رساندن ضرر باشیم که از حالت و خاصیت آن شی خارج است. باید متوجه بود این موجب می شود که هر کج و لنگ و بیماری و مشکلاتی که در زندگی انسانی وجود دارد به چشم زخم منتهی گردد در نتیجه این نه تنها موجب تمرکز تمامی بدی ها در آن می شود موجب می شود فضاهای خرافی بیشتر باز شود و حقایق دنیا نادیده گرفته شود. با توجه به تعریفی که قرآن از غیب و انسان می دهد چنین بینشی از قرآن نمی تواند صادر شود و چنین توانایی برای چشم زخم قائل شد.

6- اگر هم می خواستیم به معنای بینایی هم بگیریم . (آیه سوره قلم) نگفته که از آن امواجی ساطع خواهد شد که او را نابود می کند. بلکه اگر هم به این معنی بود نوع نگاه را بیان می کند که امکان دارد نگاه غضب آلود، خشم، تمسخر، حقارت و .... باشد. سپس نتیجه گیری همان نگاه در پایان خود به عنوان شخصی که مجنون است از سوی آنها معرفی می شود. یعنی افراد می توانند با حالات مختلف از سوی چشمان خود افراد را تحت تاثیر قرار دهند حتی تابع خود کنند.در حالیکه همان طور که گفتیم اصلا این واژه آن معنا را نمی رساند.

7- تایید چشم زخم یعنی ربط دادن تمامی مسائل و واقعی جهان به این مسئله خرافی یعنی به جای اینکه برای تحول و حل مشکلات مسائل واقعی مورد بررسی و حل قرار گیرد ملتی تنبل به بار خواهد آورد که هر مشکل و بیماری خود را به خرافات ربط می دهد که او را از حرکت و رشد و کمال باز می دارد. چرا که چشم زخم می خواهد جای خدا و قوانین و سنن خدایی بنشیند، همه چیز تابع چشم زخم است و هیچ کسی هم مصون نیست و براحتی این افراد در حال نابودی و نقص قوانین خدایی هستند.

 

البته تمامی مسائل به اینجا ختم نمی شود بعضی ها می آیند به آیات سوره کهف و نابودی باغ و نگفتن ماشاء الله برای نابودی نعمتهای خدا ، ارجاع به این آیات سود می جویند. حال نگاهی به این آیات می اندازیم ببینیم در این آیات چگونه بیانی دارد:

این آیات از آیه 32 آغاز و در آیه 44 پایان می پذیرد بیان از داستان دو مرد با نعمات باغ و کشتزارهای سرسبز هستند. یکی اعتقاد به خدا دارد و دیگری اصلا اعتقادی به خدا ندارد و طوری غرور در او ایجاد شده است که می گوید اصلا باغ او نابود نمی شود و نمی داند که خدا چه سننی در این دنیا قرار داده است . دوست او می گوید ای کاش گفته بودی ما شاء الله(چیزی که خدا خواسته، آنچه خدا بخواهد) روی  داده و تمامی قدرتها دست خداست و این به خواست او بوده است نه دست من و تو که خیال کنیم همه چیز می ماند و فردا چه چیزی کسب می کنیم(قبلا سوره لقمان بررسی شد در مقاله خواب) سپس خدا قدرت خودش را نشان می دهد نه اینکه بیان از چشم خوردن باشد. اصلا درسها و پیامهای این آیات خارج از آن نوع نگاهی است که این افراد بیان می کنند. دیگر آیات که از این واژه ها استفاده کرده است مراجعه کنید تا بدانید خدا چه می خواهد بگوید 128 انعام،188 اعراف ، 49 یونس، 107 و 108هود، 8 انفطار ، 7 اعلی. تمامی آیات تابع بودن جهان به خواست و تابع او بیان می کند.

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

خواب ، رویا در قرآن

 

دیدن خواب یکی از شگفتی های انسانی است که هنوز انسان علم کمی در مورد آن دارد و به عنوان دنیایی ناشناخته آن را می شناسد. چیزی که بشر در مورد خواب بدان پی برده است بیشتر خواب ها ناشی از فکر کردن زیاد مغز انسان حین خواب است که با موضوعاتی که در گذشته او رخ داده است مربوط می باشد یا اندیشه انسان نسبت به بررسی و فکر کردن به موارد اطرافش است که برایش اهمیت پیدا کرده است.

 

نوم : 255 بقره، 97 اعراف، 43 انفال، 47 فرقان، 23 روم، 102 صافات، 42 زمر، 19 قلم، 9 نبا.

 

واژه نوم در قرآن به معنی عمل خوابیدن است که از نشانه های خدایی عنوان کرده است و به عنوان زمانی برای استراحت و تجدید قوای انسانی آن را می شناسد. همراه واژه سبات آورده است که این واژه در قرآن به معنی تعطیلی و زمان استراحت و آرامش و آسایش است زمانیکه انسان به فعالیت کاری نمی پردازد( واژه سبت با مشتقاتش : 65 بقره، 47 و 154 نساء، 163 اعراف، 124 نحل، 47 فرقان، 9 نبا)

 

در آیه 43 سوره انفال قید خواب دیدن پیامبر در قلت یاران دشمن است. در آیه 102 سوره صافات هم خواب دیدن ذبح اسماعیل از سوی ابراهیم در خواب ابراهیم است که ابراهیم نظر فرزند خود را جویا می شود سپس اسماعیل می گوید آنچه به تو امر می شود انجام بده.

 

برخلاف تصور رایج در قرآن بیان از گرفتن روح انسان حین مرگ نیست بلکه از واژه نفس استفاده می کند می گوید در دو هنگام یکی در حین مرگ  و دیگری در زمان کامل شدن خواب ، نفس انسان را به تمام و کمال می گیرد و دریافت می کند سپس کسیکه مرگش رسیده باشد نفس انسان باز نمی گردد اما بعد از خواب آن را بر می گرداند 42 زمر – این حتی در آیه 60 انعام هم البته بدون قید واژه نوم و نفس تنها به ذکر لیل و شب دیده می شود. واژه "وفی" در این آیات هم دیده می شود این واژه در قرآن به معنی دریافت کردن یا دریافته شدن چیزی به کمال و تمام است در جاهایی از قرآن که قید وفاکردن به عهد و پیمانهاست هم به همین معنی است برای همین در بعضی از جاها که بیان از وفات انسان است باز از واژه وفی برای قید مرده استفاده کرده است واژه وفات در فارسی هم معنی این واژه است ( مثل 234 و240 بقره، 55 آل عمران) در ارتباط با واژه نفس در حال تحقیق و تفکرهستم تنها در این حد بگویم نفس به خود آگاهی و شخصیت انسان و چیزی که به نام خود و من تعریف می شود. زمانیکه انسان به خواب می رود از اطرافش آگاهی ندارد و اخیتار و اراده ای برای او وجود خارجی ندارد. نفس به معنای بدن فیزیکی انسان نیست چون حین خواب بدن فیزیکی سرجایش است.

 

رویا : 5 و 43 و  100 یوسف، 60 اسرا، 105 صافات، 27 فتح.

 

مواردی که انسان در خواب می بیند با واژه رویا در قرآن ذکر شده است در واقع خواب دیدن را رویا می گویند. خوابهایی که واقعی است .بعضی از آیات همان طور که دیده شد گفته در خواب چیزهایی دیده اند و از واژه رویا استفاده نکرده و دیدن در خواب استفاده کرده است.(مثل 43 انفال)

در سوره اسرا ، (واژه سری که در واقع کوچ شبانه گفته می شود در آیات 81 هود، 65 حجر، 1 اسراء، 77 طه، 52 شعراء، 23 دخان، 4 فر، دیده می شود) در آیه  1 سوه اسرا کوچی است که در یک شب از سوی مسجدالحرام به سوی مسجد الاقصی  صورت می گیرد. ما می دانیم که این امکان برای پیامبر وجود نداشته که چنین کوچی برای او صورت گیرد به غیر از خواب.  با توجه به اینکه در آیه60 بیان از رویای پیامبر و دیداری که قبلا برای پیامبر رخ داده است و اینکه قبلا خدا گفته که به مردم احاطه کامل دارد. در نتیجه چون موردی در این سوره یافت نمی شود که با خواب پیامبر ما را ربط دهد تنها می توان به آیه 1 ربط داد. قدرت خود را برای احاطه انسانها نشان می دهد چون نشانه هایی دیده که در آیه 1 دیده می شود که برای مردم بازگو کرده است.

 

همان طور که از آیات قرآنی برمی آید. فهم چگونگی خوابها نسبت به سه پیامبر مطرح شده است ابراهیم، یوسف، محمد.

 

در بعضی از وبلاگها مشاهده کردم که یوسف را به عنوان پیامبر نمی شناسند در حالیکه قید نام یوسف در کنار دیگر پیامبران در آیه 84 سوره انعام و مهمتر ازآن ذکر رسل بودن او در سوره غافر آیه 34 دقیقا ایشان را از زمره پیامبران معرفی می کند.

 

یوسف : 84 انعام، 4 و 7 و 8 و 9 و 10 و 11 و  17 و 21 و 29 و 46 و 51 و 56 و 58 و 69 و 76 و 77 و 80 و 84 و 85 و 87 و 89 و 90 و 94 و 99 یوسف، 34 غافر.

 

چیزی که از آیات بر می آید خواب پیامبران نوعی ارتباط با خدا و فرمانهای خدایی بوده است همان طور که در سوره صافات خواب ابراهیم دیده می شود آن را به عنوان امر و دستور خدایی مورد شناسایی قرار می دهد،این خواب را به عنوان خوابی که حق و بر صدق و راستی است معرفی می کند. در دو خواب محمد، یکی در سوره انفال در ارتباط با قلت یاران دشمن و دیگری سوره فتح برای ورود به مسجدالحرام است (که باز در این سوره هم خواب پیامبر به نام صدق و حق که براساس راستی و حق است معرفی می شود) در این دو خواب تنها نشان از رخداد دو واقعه در آینده به صدق و حق است که باید صورت گیرد .

اما مهمترین سوره که در ارتباط با خواب سخن گفته، سوره یوسف است. در این سوره از سه نوع خواب سخن گفته است یکی خواب یوسف ، دیگری خواب دو همزندانی یوسف، دیگری خواب ملک مصر. اگر در خوابهای ابراهیم و محمد واضح و روشن است اما در این سوره با خوابهایی مواجه هستیم که با نمادها و سمبلهایی همراه است و از آن واضحیت خارج است. در آیه 4 سوره یوسف، خواب یوسف است که بیان از دیدن 11 ستاره ، خورشید و ماه است که بر یوسف سجده می کنند و در آیه 6 پدر یوسف با نشانه هایی که در خواب اوست می گوید که خداوند او را انتخاب می کند و تاویل احادیث را به او می آموزد همان گونه که بر پدران قبلش ابراهیم و اسحاق تمام کرده است. تاویل این خواب در آیه 100 دیده می شود خورشید و ماه و ستارگان نشان از پدر و مادر و برادرانش هستند که در برابر او بعد از به حکومت رسیدن یوسف و ورود به مصر بر او سجده می کنند . آنهایی که با یوسف زندانی شده بودند در آیه 36 بیان از خواب آنهاست یکی خواب فشردن شراب می بیند و دیگری نانی که بر روی سرش است که پرندگان می خورند در آیه 41 تاویل این خوابها دیده می شود که یکی شراب به ربش می دهد و ساقی او می شود و دیگری به صلیب و دار کشیده می شود و پرندگان از سر او می خورند (از آیات بر می آید که این افراد فردی که به عنوان رب و پرورش دهنده و مربی خود قبول کرده بودند همان ملک و پادشاه مصر است- برای همین در خطاب یوسف از این واژه استفاده می کند) در آیه 43 خواب پادشاه و ملک مصر است که می گوید هفت گاو چاق هفت گاو لاغر را می خورند و هفت خوشه  سبز و هفت خوشه خشکیده. سپس در آیات 47  تا 49 می گوید که هفت سال پیاپی بکارید و اندکی بیشتر نخورید سپس هفت سال سخت می آید که آنچه از قبل اندوخته اید می خورید و اندکی هم برای آینده حفظ می کنید سپس سال پربرکت فرا می رسد.

در تمامی خوابها که سخن رفت رخدادی از آینده بود. چیزی که در سوره یوسف دیده شد خواب برای آینده منحصر برای پیامبران نیست حتی نیازی نیست آن فرد حتما مومن باشد اما خواب پیامبران را با نام صدق و بر راستی و رخدادی به حق معرفی می کند که نسبت به خواب افراد دیگر دیده نمی شود علاوه بر آن زمانی که می آیند خواب پادشاه مصر تاویل شود :

 

احلام : 44 یوسف، 5 انبیاء، 58 و 59 نور.

اضغاث : 44 یوسف، 5 انبیاء، 44ص

 

اضغاث جمع ضغث به معنی دسته هایی از گیاهان مختلف چوبی که به صورت بسته ای پیچیده از چوب خود را نشان می دهد.

احلام جمع حُلُم است این واژه در دو آیه سوره نور بالغیت و رسیدگی کامل حلم را بیان می کند حلم خوابی پریشان و بدون مشخص بودن اساسش است که در این آیات همان محتلم شدن را بیان می کند. اما در مورد سوره یوسف و انبیاء در کنار واژه ضغث ذکر شده است یعنی خوابی پیچیده که با موارد گوناگون به هم پیچش خورده است که مشخص نیست و معنی خاصی را نمی توان از آن درک کرد. در سوره انبیاء از سوی مخالفین قرآن ، قرآن را به اضغاث احلام تشبیه می کنند اما در سوره یوسف از سوی افرادی که دور و بر پادشاه مصر هستند برای تعبیر خواب پادشاه، آن را با این واژه خطاب می کنند سپس می گویند که از تاویل این احلام ناتوان هستند.

موردی دیگر که باید مورد توجه قرار گیرد در آیه 44 یوسف پادشاه مصر موضعگیریش نسبت به خوابش می گوید شما در آن چه عبرتی می بینید و از واژه تعبرون استفاده می کند این واژه به معنی عبوری از موضوع یا جریانی است که واقعیت دارد در آن درس و پندگیری وجود دارد و انسان را به مسیر درست راهنمایی می کند همان چیزی که با نام عبرت می شناسیم  ( این واژه با مشتقاتش در آیات 13 آل عمران، 43 نساء، 43 و 111یوسف، 66 نحل، 21 مومنون، 44 نور، 2 حشر، 26 نازعات، دیده می شود ) در واقعیت می گوید اینجا چه عبرتی در خواب دیده می شود و می خواهد چه سرانجامی با دیدن آن بیان کند. اما زمانیکه افراد دیگر می خواهند آن را تعبیر کنند یا واکنش یوسف نسبت به این خوابها از واژه تاویل استفاده می کند این واژه در قرآن به معنی به اول برگرداندن و در واقع چیزی را به اصل و اساس اولیه آن را برگرداندن می باشد این واژه در این سوره در کنار حدیث استفاده شده است که به معنی سخنها و پیامهایی است که از دیگران می رسد(یعنی او باید این پیام خوابها را به اصل پیامی که می خواهند برسانند برگردانده شود)  به علاوه خدا در این سوره گفته این علم و دانایی تاویل احایث را به یوسف داده است به خصوص پدرش آن دانایی را به آینده برای او معین می کند (آیه 6 یوسف)در نتیجه یک چیز ذاتی نیست بلکه علم به آن از سوی خدا بوده است این نسبت به تمامی پیامبران صدق می کند اما چیزی که مهم است عده ای می گویند چون در آیات یوسف از نمادها و سمبلها استفاده شده است ما می توانیم خواب را تعبیر کنیم یعنی براساس فرهنگها، شناخت موقعیت و وضعیت فرد می توانیم خوابهای یک فرد را تعبیر کنیم مثلا نماد گاو که سمبلی ارزشمند در مصر باستان بوده است بعد مثلا خوشه گندم سبزی که هنوز نارس است باید در این هفت ایام کاشته می شد و سپس در هفت سال بعد که خشک و زرد می شد باید درو می گشت یا فشردن شراب و ساقی بودن برای پادشاه بوده است یا سر او خورده می شده است براساس وضعیت و نوع زندگی افراد با فرهنگشان می توان خواب را تعبیر و مورد شناسایی قرار داد . اما ما ثابت می کنیم چنین چیزی غیر ممکن است . همان طور که آیات نشان می داد تعبیر خواب، همه از سوی پیامبران بوده است و تنها خواب پیامبران را بانام صدق و حق بیان کرده است پس این امکان برای خوابهای افراد دیگر نمی توان متصور بود. اما می دانیم خدا تنها به پیامبر، چون رسل بوده اند خود، از آینده به آنها خبر می داده است و از غیب که گفتیم در واقعیت بخشی از آن آینده است اطلاع رسانی می کرده است و از ذات خود چیزی نمی دانسته اند حتی از سمبلها و نمادهای خواب باز چیزی به آنها نمی توانسته رسانده شود مگر اینکه بعد از اتفاق می توانستند آن را به آن اشکال تعبیر کنند. یعنی اگر فردی بگوید تعبیر خواب می داند و این خصوصیت را برای خود یا دیگران استفاده کند سپس بگردد براساس موقیت و وضعیت فرد و فرهنگها و سمبلها و نمادهای فرهنگها بدنبال تعبیر خواب باشد یعنی می خواهد از غیب سخن بگوید که گفتیم از توان انسان خارج است و اگر هم بگوید این توانایی از طریق خواب برای او حاصل می شود اما در ذات خودش برای خود قائل نیست باز موضوع فرق نمی کند چون قبلا گفتیم که خدا دانایی غیب را تنها برای خود می داند و تنها انحصار آن را در رسل آنهم به اندک بیان می کند ، اصلا بیانی از فهم غیب از طریق خواب نیست. با توجه به اینکه هر انسانی در حال دگرگونی است و آینده و غیب هم در دستان خداست این احمقانه ترین کار است که خود را بدست تعابیر خواب بسپاریم. هیچ کس نمی تواند از خواب برای فهم غیب و آینده استفاده کند ، حتی اگر بخواهد به اندازه یک ذره خود را به آن بسپارد. چون می خواهد رخدادی در آینده را به حتمی و پیشگویی سوق دهد. اما سئوالی که ایجاد می شود پس قائل شدن خدا در اینکه هر انسانی در هر موقعیتی امکان دارد خوابهایی ببیند که آینده افراد را مشخص سازد با توجه به نوع بیان که امکان دارد از مجازها و سمبلهایی باشد چیست؟

این نیاز دارد که ابتدا انواع خواب ها را بررسی کنیم:

1-  خواب هایی که به موارد آینده می پردازد حتی می گویند در زندگی انسان امکان دارد با صحنه ها و وقایعی آشنا شود سپس حس می کند که قبلا برای او رخ داده است این خواب هایی است که انسان آن را فراموش کرده است و حال برای او تحقق پیدا کرده است. همان طور که قبلا گفته شد تنها افرادی که رسول هستند آنهم به خاطر رسالتشان تنها اندک غیب از آینده می فهمند و این توانایی برای غیر آنها خارج است پس هیچ انسانی نمی تواند از آینده که غیب است بگوید. بلکه این موضوع وقتی رخ داد می توان به موضوع ربط داد چون ما با خوابهای گوناگون روبرو هستیم پس نمی توان حتما آن را به آینده ربط داد علاوه برآن امکان دارد با نمادها و سمبلهایی باشد که تعبیری درست ندهد و با هزاران تعبیر روبرو شد و شما بعد که رخ می دهد متوجه می شوید که واقعا تعبیر آن چه بوده است که امکان دارد به هیچکدام اصابت نکند و امکان دارد هم بخورد . اما چرا امکان دارد بخورد بعدا توضیح می دهیم چرا امکان دارد بعضی از سخنها در آینده رخ دهد و این نوع حرفها چه تفاوتی با غیب دارند.  خوب به این آیه توجه کنید:

دانایی ساعه(قیامت) تنها نزد خداست و او نازل می کند غیث ( بارانی که برای مردم نیازمند می بارد و بداد آنها می رسد – این واژه در آیات 49 یوسف، 34 لقمان، 28 شوری، 20 حدید مشاهده می شود) و او به آنچه در رحمهااست داناست( رحم زنان) و هیچکس نمی داند فردا چه چیزی کسب می کند و هیچ نفسی نمی داند در کدام زمین می میرد ... (سوره لقمان آیه 34)

در این آیه چند دانایی خداوند به خود انحصار داده و بعضی هم گفته دانایی دارد 1- دانایی قیامت تنها انحصار به او دارد 2- نازل کردن غیث را تنها به خود منتسب کرده است و تنها فعل و عملی از سوی خود دانسته است و بس، دیگر توضیحی بیشتر در این مورد نداده است 3-  او دانا به آنچه در رحمهاست این انحصار برای خود قائل نشده است پس انسان هم همان طور که امروز می بینیم به این قدرت دست یافته است 4- دانایی که فردا چه چیزی کسب می کند انحصار به خود او دارد 4- هیچ نفسی نمی داند در چه زمینی می میرد باز منحصر به خودش بیان می کند.

همان طور که دیده می شود انسان هیچگاه از آینده و کسبی که در آینده دارد دانایی ندارد . دانایی نسبت به آینده که بخشی از غیب و نهانهاست تنها از طریق خدا با واسطه رسل امکان پی بردن هست آن هم در صورتی که خدا بخواهد. در نتیجه چیزی به نام تعبیر خواب و حجتی برای برنامه ریزی آینده یا پی بردن به آینده وجود خارجی ندارد.

2- بعضی از خواب ها با توجه به رفتار و وقایع گذشته فرد است . این خوابها معمولا برای فرد مشخص است . بعضی از انسانها اگر به موقعیت فرد آشنا باشند امکان دارد حالت روانی و روحی او را تشخیص بدهند و جهت خواب را مشخص سازند اما همیشه چون به تمامی مسائل امکان دارد آشنا نباشند درست بیان نکنند چون به مسائل نهان و غیب فرد آشنا نباشند درست نفهمند اما اگر آشنا باشند دیگر نهان و غیب نیست درنتیجه امکان بیان درست است بیشتر این خوابها ، در بعضی موارد حتی در روان ناآگاه انسان قرار می گیرد مسائل ناگوار انسان را شامل می شود بعضی از علوم روی آن کار می کنند و از ان استفاده می کنند مثل روانشناسان.

3- خوابهایی که به موارد فکری فرد مربوط است ، نسبت به مسائلی است که در اطرافش در حال جریان است . می گویند مغز انسان در حین خواب بیشتر فکر می کند پس این چیز طبیعی است که چه در حالت قبل (شماره دو) و چه در این شماره در دو حالت مغز در حال فکر کردن در مورد آنهاست . پس در حالتی که مغز نسبت به اطرافش در حال فکر است امکان برنامه ریزی و پی بردن به مسائلی برای او هست که امکان دارد در آینده برای او رخ دهد و امکان دارد در حین خواب با سمبلهایی هم خود را نمایش دهد . اینکه چرا در خواب از سمبلها و نمادهایی استفاده می شود هنوز برای ما مشخص نیست و خدا هم مشخص نکرده است. در نتیجه این امکان پیش بینی چه در بیداری و چه در خواب برای انسان امکان پذیر است و می تواند با برنامه ریزی و فکر، آینده خود را رقم زند البته چون غیب در دست او نیست نمی تواند حتمی بگوید چه می کند بلکه تنها با احتمال حرکت می کند یعنی پیش گویی که حتمی است در قدرتش نیست.

خوب توجه کنید بین پیش بینی و پیشگویی تفاوت هست. پیش بینی یعنی براساس چیزهایی که فرد در اطرافش می بیند و براساس قوانین و سنن خداوندی و برنامه ریزی و علم و ... می تواند اتفاقات در آینده از قبل حدس بزند با احتمال بگوید به آن سمت می رود اما پیش گویی یعنی اتفاقی که حتما رخ می دهد با توجه به اینکه انسان نه علم و دانایی کامل به سنن و قوانین خداوندی دارد و نه از اینکه بداند تا چه زمانی و چه قوانینی پابرجاست و بسیاری از مسائل از دست او خارج است و تسلطی بر آن ندارد پس نمی تواند حتما موردی بیان کند و از غیب بگوید. آنهایی هم که می خواهند از خواب و تعبیر آن استفاده کنند یعنی می خواهند بگویند حتما اتفاقی و برنامه و دستوری از سوی خدا از طریق خواب حاصل شده است در حالیکه برای دستورات خداوندی ما می دانیم خدا تنها قرآنش را معرفی می کند برای آینده هم همان طور که از سوره لقمان بر می آمد چنین توانایی که بفهمد چه چیزی کسب می کند برای او حاصل نمی شود.

4- خواب از سوی شیطان وجود خارجی ندارد. اگر افرادی هم می گویند پس این خوابهای پریشان نشان از چیست؟ چرا زمانی که آیات می خوانیم خبری از آن نیست. باید به این عزیزان بگوییم که خواب پریشان نشان از ناآرامی درونی انسان استکه در خواب خود را به معرض نمایش می گذارد چون گفتیم مغز بیشتر در حال فکر کردن است. اما زمانیکه این آیات را می خواند چون آرامش نسبی برای خود ایجاد می کند تقریبا خواب خود را جهت می دهد. پس تنها ایجاد آرامش برای او مهم است. اگر فرد زندگی خود را به سمت آرامش و تعادل بکشاند نیازی به خواندن آیات نیست چون قرآن باید حالت انسان را در تحول بینش ، ذهنی آرام و زندگیی در این مسیر بکوشد و به صرف خواند آیاتی چنین حالتی ایجاد نخواهد شد . تنها با این عمل ذهن را شرطی می کنیم در نتیجه ذهن در حین خواب چنین رفتار از خود نشان می دهد. خوب توجه کنید که شیطان با آن تعریفی که از او در بین مسلمانان وجود دارد تسلطی به انسان ندارد نمی تواند به درون انسان نفوذ پیدا کند. هیچ آیه ای از این نفوذ به این شکل صحبتی نشده است. در مورد واژه شیطان در قرآن بعدا توضیح می دهیم.

5-  دیدن خوابهای پیچیده و بی اساس. ظاهرا در زمان پادشاه مصر با توجه به شخصیت و موقعیت او . خوابهایی که شامل ذهن پریشان فرد در گذشته یا توجه او به موارد دور و بر او بوده است می توانستند ترجمه کنند اما زمانیکه قادر نیستند و مخلوطی از موارد گوناگون است آن را به عنوان ضغث معرفی می کند که تابیده از انواع گوناگون خوابهاست این نوع خواب در قرآن با نام احتلام نامیده می شود که اساس مشخص و تعبیری خاص نمی توان برای او قائل شد. برای همین حتی محتلم شدن در خواب باز از این واژه استفاده می کند البته زمانیکه ذهن درگیر مسائل جنسی است و به مرور که به بلوغیت می رسد در ذهن تصورات و حالاتی برای او رخ می دهد که امکان دارد با انواع گوناگون پیچی بخورد و درهم و برهم باشد حتی با واقعیات دور و بر او ربط پیدا کند.

 6- بعضی ها می گویند که خواب همان گونه که تعبیر شود حتما رخ می دهد. یا برای خوابهای خوب بازگو شود یا خوابهای بد بازگو نشود تا فرد در  امان بماند. در حالیکه همان طور که گفتیم انسان غیب نمی داند. غیب حتمی و برصدق است اما خواب چنین توانایی را ندارد و اینکه کدام خواب به چنین حالتی رود از توانایی انسان خارج است. برای بدی و خوبی آن در آینده هم اینگونه است. اما من می دانم چرا گفته اند خوبها بازگو شود و بدها بازگو نشود . متاسفانه چون ذهن اطرافیان خیلی تابع حرفهای دور و برشان است و زود باور و برای خواب اهمیت می دهند وقتی خوابهای بد گفته شود یا از فرد دوری می کنند یا ذهن را متوجه آن مسئله می کنند تا تحقق پیدا کند برای مسائل خوب هم اینگونه است. یعنی این بدستان خود تولید می کنند نه خود آن خواب.

 

به غیر از مواردی که عنوان شد در قرآن بیانی نیست و حرفهایی که نسبت به خواب از سوی مسلمانان عنوان می شود وجود خارجی ندارد. در نتیجه اهمیت چندانی به خواب خود برای آینده ندهید. در صورت دیدن خوابهای پریشان و مکرر باید به زندگی خود مراجعه کنید تا آرامش در زندگیتان حاصل شود.

 

7- ذهن انسان در بیداری هم به سمت خیالات و ترسیم اتفاقات چه برای آینده یا مسائل گذشته می رود. پس همین مسائل در خواب هم اتفاق بیافتد دور از انتظار نیست.

دیدن اشخاص در خواب هم باز فکر کردن روی این افراد یا بودن نقش یا نام آنها در زندگی سپس در خواب دیدن دور از تصور نیست ما در بیداری هم فکر خود را به سمت افراد می بریم حتی امکان دارد افرادی را که نمی شناسیم تصویری از آنها در ذهن ایجاد کنیم.

8- چون اتفاقاتی در خواب افتاده که امکان داشته در آینده رخ داده است و بعضی اتفاقات ربطی به برنامه ریزی انسان نداشته که بگوییم انسان در بیداری هم همین پیش گویی ها در بیداری دارد و اتفاق می افتد پس در خواب ببیند مشکلی نیست چون همان طور که دیدیم ما با خوابهایی مثل بدار آویختن زندانی یا شراب دادن زندانی به اربابش یا حتی قحطی روبرو بودیم که نمی توان منتسب به این موارد کرد در تیجه این نشان از این دارد که این جهان تنها ماده صرف نیست و از خیلی موارد تشکیل شده است که ما ناآگاه بدان هستیم . ماده اصلا نمی تواند در ظرف زمانی رو به جلو حرکت کند.

از یک لحاظ هم خواب می تواند مفید باشد روانشناسان می توانند با نفوذ به روان ناآگاه افراد مشکلات افراد را تشخیص دهند. بعضی از افراد خواب گردی می کنند، حتی به حالتی می روند که بدون اینکه به اطراف خود صدمه ای وارد کنند کارهای خود را انجام می دهند و انگار اطراف خود را به طور کامل می بینند و درک می کنند حتی امکان دارد دو نفر که در خواب هستند با هم حرف بزنند بدون اینکه بعد از بیداری متوجه شوند و بدانند که چه صحبت هایی با هم داشته اند البته این موارد جز نادر مواردی است که برای هر کسی رو نمی دهد.

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

تنها من آگاه به غیب هستم

 

مفهوم غیب در قرآن پدیده ای پیچیده ای نیست اما برای من عجیب است که کج اندیشان نمی توانند در این مورد خوب صحبت کنند در ابتدا کلیه آیات قرآنی که در مورد غیب ذکر شده قید می کنیم بعد توضیحات خود را ارائه می دهیم:

صفت هدایت یافتگان ایمان به غیب است آیه 3 بقره.

خدا غیب می داند آیه 33 بقره.

غیب به معنی اتفاقاتی است که در گذشته رخ داده مثل تاریخ زندگی مریم. فهمیدن این غیب از طریق وحی صورت می گیرد. 44 آل عمران

سنت خداوندی به این طریق است که انسانها نمی توانند غیب را بدانند و تنها رسل و فرستادگان از سوی خودش دسترسی به قسمتی از غیب ، نه تمامی آن است برای همین ناپاک از پاک برای ما مشخص نیست 179 آل عمران

یکی از صفات زنان صالح حفظ کردن بر غیبهایی است که خداوند حفظ آن را خواستار است 34 نساء.( حفظ کردن بر صلاه در آیات 238 بقره – 92 انعام- 9 مومنون- 34 معارج، حفظ ایمانکم در آیه 89 مائده در واقع پایبندی به تعهدات نسبت به اطرافیان، حفظ حدود خدا در آیه 112 توبه، حفاظت از فروج در آیات 5مومنون- 31 نور-29 معارج- 35 احزاب) بیشتر حفظ و نگهداری این موارد نه تنها آشکار بلکه در نهانها و غیب هم باید صورت گیرد. قابل ذکر است برعکس تصور رایج این آیه به معنی حفظ اسرار زناشویی صرف نیست بلکه پایبندی به تعهدات که یکی هم نسبت به همسراست زیر مجموعه و بخشی از آن است. بلکه اینجا اطاعت از خدا و حفظ دستورات خدایی است.

مبتلا کردن انسان به آزمایش تا در حالت غیب چگونه عمل می کند 94 مائده

بعد از مرگ پیامبران ، آنها دسترسیی به غیب ندارند و نمی دانند بر زندگان چه گذشته است 109 مائده

حضرت عیسی از کردار و اعمال بعد از خود و زندگان با خبر نیست 116 مائده

تنها خدا آگاه و اعلم ترین فرد بر غیوب است  116 مائده و 109 مائده

پیامبر نه داناترین فرد به غیوب است و نه هم خزائن خدا در دست اوست 50 انعام . در دنباله این آیه خداوند می گوید بگو آیا نابینا، کسیکه این مسائل را نمی بیند و خود را به کوری می زند با کسیکه اهل بصیرت و کندوکاوی است مساوی است چرا تفکر نمی کنید.

کلیدهای غیب نزد خداست و کسی جز او نمی داند و غیب به فرآیند آینده و حال غیر محسوس انسانی اطلاق می شود 59 انعام

خداوند نسبت به مسائل انسانی در حالت غائب قرار ندارد 7 اعراف

پیامبر غیب نمی دانسته وگرنه دو امکان می توانسته برا ی خود فراهم کند یکی مالکیت نفع برای خود، دیگری نرسیدن ضرر. این دو حالت برای کسی فراهم خواهد شد که به غیب تسلط داشته باشد . حتی در ابتدای آیه، پیامبر برای نفع وضرر خود تنها آن مقدار که خدا بخواهد تسلط دارد و در پایان آیه می گوید تنها نذیر و بشیر است  188 اعراف

خدا به تمامی اسرار و نجواها آگاه است چون خدا دانا به غیوب است 78 توبه

عدم آگاهی به غیب و تنها از طریق وحی نسبت بدان پیامبر آگاه شده است و کسی به او یاد نداده است و قومش هم به آن آگاهی نداشته اند 49 هود

تنها خدا غیب آسمانها و زمین می داند 123 هود

بیشتر سرگذشت گذشتگان از غیب است که تنها از طریق وحی پیامبر بدان پی برده است و در محفلهایی بوده که پیامبر بدان دسترسی نمی توانسته داشته باشد 102 یوسف

جزئیات زندگی ، نوع زندگی گذشتگان تنها بدست خدا و از غیب است و انسانها بدان دسترسی پیدا نخواهند کرد 22 و 26 کهف

غیب به اتفاقاتی است که در آینده رخ می دهد 61 مریم

هیچ کسی در سماوات و زمین غیب نمی داند مگر خدا 65 نمل.

داننده غیب خداست و هیچ کس را برآن مطلع نمی شود 26 جن. سپس در دنباله آیه می گوید مگر رسولی که از او راضی باشد

پیامبر برای اطلاع دیگران به غیب های خدایی که در اختیارش قرار داده بخل نشان نداده و با کم و کاستی نرسانده و به تمام وکمال رسانده است 24 تکویر.

در بسیاری از آیات دو واژه را درکنار هم قرار داده است ، آنها را از هم جدا کرده است عالم شهاده ، مقابل عالم غیب در قرآن است عالم غیب به پوششها و شهاده به عالم مشهود گفته می شود که افراد می توانند شاهد آن باشند73 انعام - 94و 105 توبه – 9 رعد- 92 مومنون – 6 سجده- 46 زمر- 25 حشر- 8 جمعه- 18 تغابن-

 

دیگر آیاتی که واژه غیب در آن ذکر شده است : 20 یونس، 31 هود، 10 و 15 و 52 و 81 یوسف، 77 نحل، 20 و 75 نمل، 3 و 14 و 48 و53 سبا، 18 و 38 فاطر، 11 یس، 18 حجرات، 33 ق، 41 طور، 35 نجم، 25 حدید ، 12 ملک، 47 قلم، 16 انفطار.

در ارتباط با قید واژه غیب در سوره حجرات آیه 12 نیاز به یک توضیح کوچک است که در ابتدای آیه می گوید از بسیاری از ظن ها و گمانها بپرهیزید و ما می دانیم که ظن به معنی چیزی است که به یقین و واضحیت مسئله نرسیده است یا در شک و دودلی فرد بسر می برد یا هم خود لمس و حس نکرده است و تنها به دیده ها و نشانه ها و شنیده هاست که بدان پی برده است. سپس در دنباله آیه می گوید از بعضی از ظن ها پرهیز کنید که گناه است سپس دو قید مسئله در دنباله می آورد یکی تجسس است که این واژه تنها در این آیه قرآنی قید شده است یکی هم عدم غیبت بعضی از بعضی دیگر. با توجه به اینکه قید این مسئله نشده است که تجسس در چه چیزی باید شود و واو عطف هم قبل از آن آمده است پس دنباله و توضیح آیات قبل را می خواهد بدهد چون این ظن و گمان داشتن نسبت به یک شخص امکان دارد برای برطرف کردن آن نیاز به جستجو باشد که افراد را از کاوش و جستجو باز می دارد و می گوید ظن را کنار بگذارید یا آن ظن به یقین رسیده است یا هم در همان حال ظن است اما افراد برای دنبال و تکمیل تجسس خود به آشکار کردن آن غیب و نهان می پردازند که می گوید آن پنهانی ها آشکار نشود اما برخلاف تصور رایج این به معنی این نیست که افرادیکه مسئولیت های اجتماعی یا سیاسی دارند پشت سر آنها صحبت نشود چون گفته غیبت صورت نگیرد و غیب هم در دنباله مقاله می گوییم که به چه معناست در واقعیت پنهانی هایی است که دسترسی برای هر شخصی نیست و در معرض دید جامعه قرار ندارد بلکه محفلهای خصوصی افراد در بر دارد نه محفلهای عمومی او که به جامعه، کار او یا سیاست برمی گردد . افرادی که خیال می کنند با فضا گذاشتن با نام اینکه نباید آبروی افراد برود و از نقد و بررسی عملکرد با سوء استفاده و فهم نادرست از این آیه به پیش می روند باید بدانند که در این آیه در ابتدای آیه  همه  ظن ها و گمانها را رد نکرده است پس فضای کاری به مسائل سیاسی و اجتماعی باز است دوم می گوید هرچه مخفی و پنهان است مورد آشکار قرار نگیرد نه مسائلی که در معرض دید و آشکار است و هرکس متوجه آن می شود.  نهانها و غیبات به مواردی گفته می شود که امکان دارد تنها فرد خاصی ، نه همه متوجه بشوند.(همان مسئل خصوصی افراد است که تنها به خود شخص باز می گردد همه به آن پی نمی برند تنها امکان پی بردن برای افراد به خصوصی است- امکان دارد حتی این رازها از سوی خود اشخاص به دیگران باشد) افرادی که با فضا گذاشتن به اشخاص با عنوان عدم رفتن آبروی آنها یا با نام تخریب شخصیت، فضای سیاسی آلوده ای را می سازند باید بدانند برخلاف آیات، تقوای سیاسی را از بین می برند زمانیکه با نام آبروی اشخاص فضای اجتماعی و پنهانی برای افراد می سازند تا به فریب مردم بپردازند و گول بزنند باید بدانند ضرباتی که از سوی این افراد به دیگران وارد می شوند این افراد هم سهیم هستند بر عکس تصور رایج افراد که می گویند ما می خواهیم گناهان لوث نشود تا افراد را از گناه باز دارند در بینش دینی برای جلوگیری از گناه به لوث یا عدم آن نیست اصلا چنین چیزی برایش بی ارزش است یعنی برا ی عدم گناه اگر به خاطر لوث یا جامعه باشد دیگر این فرد در محیط های دیگر قرار گیرد یا در غیب و پنهانی قرار گیرد خود را از گناه دور نمی کند بلکه برای عدم گناه توجه به جهان دیگر و برای خدا، توجه انسان را جلب می کند؟ شاید بگویند فضا برای بازگشت بهتر افراد ایجاد می کنند در حالیکه برخورد اسلام با گناهکاران خود طرد نیست بلکه فضای توبه و در صورت خواست اصلاحی آنها باز است به علاوه نمی توان به فردی که ظلم می کند به او اجازه داد آزادانه بدون هیچ برخوردی در فضای جامعه راه برود پاسخگوی ظلم و فریب و ضربه زدن او به دیگران به خاطر اعمالش نباشد چون نباید آبروی او نرود؟ نباید یکطرفه با مسائل برخورد شود، پس پاسخ به گناه این افراد که متوجه انسانهای دیگر می شود چه می شود؟ علاوه برآن زمانیکه یک فرد حس کند در یک جامعه سالم زندگی می کند و در صورت فریب و ظلم شدید از سوی او،جامعه با او برخورد می کند و احیای حقوق خود را می خواهد جامعه سالم می ماند فضای گناه را از دیگران را می گیرد البته این زمانی مفید واقع می شود که کل جامعه در این مسیر گام بردارند وگرنه امکان دارد نتواند کاربرد درست خود را به معرض نمایش گذارد.

 

اما آیات در مورد واژه غیب چه می گوید غیب نسبت به خدا و انسان به مواردی گفته می شود که از علم وعقل انسان خارج است و انسان توانایی درک آن را ندارد و جزء محسوسات او نیست این نه تنها به موضوعات پیرامون جهان ، سنت ها و قوانین حاکم برآن صادق است بلکه آینده و مواردی از گذشته که انسان بدان پی نمی برد هم صادق است به خصوص مسائل جزئی تاریخی و دقیق بررسی تاریخ که اتفاقات در گذشته به چه صورت بوده است. اما نسبت به انسان به درونی ها و پنهانی ها که از دید افراد خارج است در واقعیت زمانیکه واژه شهاده به معنی شاهد و حاضر بودن بر موضوعات که افراد گوناگونی بر آن حاضر هستند و از طریق علم و عقل حاصل می شود تا غیب ها که به موارد پنهانی اطلاق می شود برای همین انسانهای دیگر برآن حضور ندارند.

در نتیجه عالم غیب قابلیت مطالعه و تحقیق و راهیابی علم و عقل انسانی در آن نیست و براساس امکاناتی که در اختیار او قرار گرفته است دسترسیی به آن ندارد .

 

برای فهم غیبهای که نسبت به خدا مطرح است خدا می گوید این غیوب تنها خودش می داند و احدی بدان دسترسی ندارد تنها در فرستادگان خودش به نام رسل است که مقداری که خود می خواهد و انسان بدان نیازمند است در اختیار او قرار می دهد پس مسلما بسیاری مسائل است که انسان شاید هیچگاه در این زندگی خود بدان پی نبرد اما واژه رسل در قرآن می دانیم که پیامبران خدا هستند نه اشخاص دیگر. ( یعنی در فهم غیب به غیر از رسل کسی دیگر بدان دسترسی پیدا نخواهد کرد)حال بعضی از افراد می آیند این انحصار را خارج می کنند توانایی فهم غیب، توانایی فهم جزئیات تاریخی گذشتگان، توانایی فهم آینده، توانایی در دست داشتن خزائن سماوات و زمین و حتی فهم غیوب آن برای خود قائل می شوند یعنی می خواهند خود و دیگران را تبدیل به خدا کنند. در نتیجه براساس بینش قرآنی در حال حاضر کسی وجود ندارد به غیب آگاهی داشته باشد و به غیر از پیامبران چنین فهمی برای کسی ایجاد نشده است آنهم برای همین رسل به  اندازه اندک حاصل شده است. تنها گزینه ای که وجود دارد و بخشی از غیب را با خود دارد همین قرآن است که به پیامدهایی از آینده (مثل قیامت و جهان دیگر ) یا گذشتگان(جزئیاتی از زندگی پیامبران یا ...) یا قوانین و سننی که انسان علم کمی بوی داده شده است یا اینکه در حال کشف آن به صورت زمان آینده است که در حال حاضر از توانایی او خارج است ( مثل روح ). باید دانست در مورد فهم و رسیدن این اندازه غیب از سوی خدا این رسل و پیامبران کم و کاست و پنهانی نداشته اند و افراد خاصی را مد نظر قرار نداده اند (انحصار به اشخاص خاصی نداده است) که تنها به آنها بخشی از غیب برسانند بلکه در رساندن همین اندک غیب هم بخل و مخفی کاری نبوده است.

حال افرادی می آیند حتی با قرآن فال گیری می کنند یا با کتابهای دیگر مثل حافظ و ... حتی خوب و بد خود را نسبت به غیبات و آینده خود مشخص می سازند و قابلیتی برای اشیائی قائل می شوند که گفتیم از توانایی آنها خارج است باید گفت این موضوعات چه معنایی را می رساند جز اینکه این افراد هنوز شناخت درستی از قرآن ندارند آنها حتی چنین توانایی را با استخاره هم بیان می کنند یا نماز استخاره می خوانند(استخاره یعنی توسل به مواردی برای فهم خوب و بد بودن اتفاقات پیرامون به خصوص آینده یا جهت این مسائل را به سمت خوبی کشاندن است) در حالی که با توجه به آیات بوسیله این موارد برای انسان فهمی از غیبات برای او ایجاد نخواهد شد که بخواهد با توسل به آنها غیب و خوبی و بدی موضوعات برای او کشف شود چون تنها رسل، آنهم به اندازه می فهمیدند و نگفته دیگر از این موارد هم شما استفاده کنید تا چنین فهمی برای شما حاصل شود. البته انحصار در این موارد نیست حتی افراد بدنبال فال های دیگر نجومی ، قهوه و ... می روند که این برخلاف آیات خدا و خرافاتی بیش نیست. من نمی دانم چرا بعضی ها نمی فهمند که آن فالها و طالع هایی  که در بسیاری از مجله های خانوادگی درج می شود غلط و اشتباه است و این را نمی فهمند که زندگی انسانها حتی صفات اخلاقی بسیاری از انسانها مثل هم است و از یکی دو موردی که نوشته شده ، خودبخود درست از آب در می آید که چنین شخصیتی در او است و امکان دارد چنین اتفاقی در زندگی او در حال جریان است بعد براحتی فریب می خورد و هزاران غلط و اشتباه آن را نادیده می گیرد و نمی داند که آن مشکلات هم با روشی که بیان می کند براحتی این فهم می تواند از منابع علمی بدست آورد(بعضی بحثهای روانشناسی است) از یک منبع خرافی بدست می آورد که هزاران اشتباه و غلط در آن جریان دارد که امکان دارد زندگی افراد را در معرض نابودی قرار دهد.

دیده اید بعضی از افراد وابسته به فرقه هایی همچون متصوفه قائل به فهم غیب از طریق ریاضت هستند (علم مکاشفه)این افراد این بینش غیر قرآنی خود را از کجا آورده اند اگر راست می گویند آن بینش ها را ثابت کنند آیا این افراد همان افرادی نیستند که بر خدا دروغ می بندند و برای حرفهایشان سندی خدایی و علمی ندارند. حتی سخن از آینده گفتن با ظن و شک و دودلی و براساس مشاهدات و آینده نگری برای هر کسی تا حدودی آنهم نه یقین حاصل می شود و این به معنای غیب نیست چون غیب حتمی است.

عدم شناخت درست از غیب تنها به اینجا ختم نمی شود بلکه باعث به وجود آمدن تفکری به نام هرمنوتیک یا نسبی گرایی در دین است. این تفکر محصول پست مدرنیسم است و بیشتر در دین مسیحیت برای وفق دادن خود با جهان مدرن و توجیه کردن خرافات خود به وجود آمد تا با نام بیان نسبی گرایی سپس حرکت بر اساس اینکه فهم هم نسبی است و باید تجدید شود و تمامی متنها حاله ای از استعاره و مجاز هستند عنوان شد. اما باید دانست قرآن چیز ثابتی است و قوانین حاکم بر جهان هم ثابت است بلکه فهم ، علم و تسخیر انسان نسبت به عالم شهاده (آن مواردی که قابل مشاهده و در حیطه علم و عقل او بوده بیشتر شده است) در نتیجه نحوه و تنظیم زندگی خود را بر اساس آن متحول کرده است. در نتیجه در مورد قرآن برای فهم باید به خودش مراجعه شود چون هر متنی و بینشی باید خود ماهیت خود را مشخص سازد نه تفکری از خارج بر او تحمیل شود در نتیجه تفکر هرمنوتیک در بین مسلمانان باعث تفکراتی مثل قبض و بسط یا تجربه نبوی یا حتی قرآن به عنوان کلام محمد و بشری حتی قابل تولید و شبیه به آن به وجود آمد در حالیکه با توجه به نوع بینشی که از غیب در قرآن قید شده است همچنین تنها حامل شدن آن از سوی رسل نمی توان با تجربه بدان پی برد (این همان بینش کهنه تصوف است که با بیانی دیگر امروز به خورد مسلمانان داده می شود حتی صحبتهایی مثل پلورالیسم دینی که بیان می شود هم در گذشته دیده می شود مثلا در این شعر بهایی دیده می شود مقصود تویی  کعبه و بتخانه بهانه ) و برای انسانیت از آینده یا گذشته خبر داد اصلا در حیطه قدرت انسانی با هر روشی که بخواهد نیست چون بحث و موضوع سر غیب است. بحث هرمنوتیک را بیشتر از این باز نمی کنیم و بدان نمی پردازیم.( نسبی گرایی یا بهتر است بگوییم شک گرایی و نبود چیزی با نام مطلق و حقیقت هم تفکری نو از سوی بشر امروز نیست سوفسطیان هم چنین بیانی داشتند)  تنها این باید دانسته شود که غیبها تنها به مقدار نیاز انسانی در اختیار او قرار داده شده است مواردی که به زندگی و تکامل او نیاز است مطمئنن بسیاری مسائل است که انسان از آن ناآگاه است و نیازی هم به دانستن نداشته است.

عیجب ترین موضوع این است که عده ای می آیند و فهم غیب برای مردگان، کسانی که دستشان از این دنیا کوتاه شده است قائل می شوند در حالیکه این متناقض با فهم ما از واژه غیب در قرآن است چون تنها او از غیب می داند.

بدترین قائل شدن غیب برای انسانها و اشخاص است که خطرناک ترین حالت در زندگی انسانی به وجود می آورند از آن دوری کنید. تا سوء استفاده چینان از شما سوء استفاده نکنند با زندگی شما و دیگران بازی نکنند و به دیگران و خود ظلم نکنید راه خرافات را بتوانید ببندید. فال و طالع و آینده انسان بدست هیچ کدام از این افراد، اشیاء و روشهایی که این اشخاص توصیه می کنند نیست . غیب ها را تنها خدا می داند اصلا این با توجه به نوع و خاصیت اشیا و اشخاص و توانایی آنها از محدوده قدرت و توانایی آنها خراج است و چنین ویژگی برای آنها نمی توان قائل شد اما این غیبها و پوششها ، تنها ،  انسان با داشتن بینش درست، برنامه ریزی و اجرای درست آن می تواند متحول کند آنهم در صورتی که خدا بخواهد و دیگر امکانات در اختیار انسان قرار دهد. قوت غیبهای قرآنی از محکمات قرآنی می گیرد یعنی وقتی فهمیدیم که قرآن نسبت به عالم مشاهده و قابل لمس بر اساس شناخت و بینش درست می دهد و خلل و کم و کاستیی در آن نیست آن را به سمت غیب می کشانیم حتی بعضی از عالم غیب هم خداوند با دلایلی بیان می کند یا تصویری کوچک از آن نشان می دهد(مثل قیامت) در نتیجه مواظب افرادی که در مورد غیبها و نهانها تنها نظریه پردازی صرف می کنند و اثباتی برای آن ندارند حتی ارائه دیدگاه خود را علمی هم عنوان می کنند(در واقعیت علمی نیست) باشید.

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

یعقوب در اواخر عمر خود بینا نگشته؟- متبرک دانستن اشیاء

 

همان طور که در مقاله توسل گفتیم افرادی می آیند به اشیا و اشخاصی با نام اینکه این مسائل باعث تقرب آنها می شود  توسل می جویند سپس دانستیم که این تفکری غیرقرآنی است. درواقع تمامی اشیا و جامدات در دنیا خاصیتهایی دارند که این خاصیتها از ذات خودشان نیست بلکه خدابرای آنها تعیین کرده است و انسان برای رسیدن به خواستها و برآورده کردن نیازهای خود باید تابع این قوانین خدایی باشد در نتیجه در بحث تبرک یا توسل، برخلاف قانون جاری بر آن اشیا و اشخاص صحبت می شود مثلا خداوند در عبادت به غیر خودش می گوید آنها چنین ویژگی ندارند یعنی توانایی دفع ضرر یا رساندن نفع به شما را ندارند چگونه است که چنین بینش و ویژگی و خاصیتی برای آنها قائل می شوید چیزی که طبیعی است یک انسان منطقی، خدایی نمی تواند چنین چیزی را قبول کند. حال افرادی که می آیند اشیا یا اشخاص را متبرک بیان می کنند در واقعیت می دانند که هر شیئی خاصیت و ویژگی های مخصوص به خود دارد اما یک شی با ویژگی و خاصیت یکسان به یکباره خاصیتی به آن می دهند که برخلاف آن چیزی است که انتظار از آن می رود برخلاف قانونی است که تا قبل در مورد آن بیان میشده است مثلا یک پارچه متبرک شده بدست شخصیت مقرب خدا( باید پرسید این تقرب از کجا کسب کرد مگر ما خداییم که بدانیم) را عاملی برای شفا یا برآورده شدن نیازهای بیشتر از همان شی بعد از این تماس می دانند. چیزی که واضح است این هم نوعی عبادت است یعنی دادن دفع ضرر و رساندن نفع به جسمی که چنین توانایی ندارد و پرستیدن آن. (آیات آن قبلا در مقاله قبلی آوردیم)

این بینش غیرقرآنی بعضی از افراد استناد به آیاتی می کنند می خواهیم ببینیم که آیا از این آیات چنین بینشی برمی آید:

گفته می شود براساس سوره یوسف آیه 84 که بیان از بین رفتن سیاهی چشم یعقوب در غم فراق و حزن یوسف و سفید شدن آن و کلا نابینا گشتن او. سپس بر طبق آیات 93 و 96 بعد از تماس با پیراهن یوسف ایشان بینایی خود را بدست آورده اند و این یعنی اینکه افراد می توانند برای تبرک ، شفا و دفع مشکلات و بدست آوردن منافعی به اشیا و اشخاص توسل جویند. خوب به آیات 93 تا 96 سوره یوسف نگاه می کنیم ببینیم واقعا قرآن چه می گوید؟ در آیه 93 یوسف به برادرانش می گوید این پیراهن من را ببرید.(واژه قمیص تنها درآیات گوناگون  سوره یوسف قید شده است که به معنی لباس و پیراهن است) سپس تا چهره پدرم (یعقوب) آن را ملاقات کند تا بصیرت او به کار افتد. همان طور که دیده می شود اینجا از واژه بصر استفاده شده است و ما قبلا در مقالات قبل گفتیم که این واژه در قرآن به معنای بینایی نیست بلکه کند و کاو است برای اینکه یعقوب پی ببرد که یوسف زنده است برادران یوسف را باورکند تا برادران یوسف بتوانند پدرشان و دیگر اعضای خانواده را با خود به نزد یوسف ببرند چون آنها بارها به یعقوب دروغ گفته بودند ادعای خورده شدن یوسف، سپس عدم مراقبت از برادر دیگرشان، دیگر نمی شد به آنها اعتماد کامل کرد . در دنباله آیه یوسف می گوید که تمامی اهل و خانواده به نزد او بیایند. اما ببینیم دنباله آیه چه می گوید. ظاهرا زمانیکه کاروان به نزد یعقوب می رسد او بوی یوسف را استشمام می کرده است با تردید این بیان را می گوید اما اطرافیان این حرف را باور نمی کنند تا اینکه پیراهن را بر صورت او می اندازند و او بصر خود را بازیافت و چون به بوی او آشنا بوده است این کندوکاو او را به یقین می رساند. اگر بیان از بینایی یعقوب بود باید گفته می شد که چشمان و عین او بینا گشته است همان گونه که در آیه 84 از واژه عین استفاده می کند. ظاهرا توبه و بخشش گناه و حرفهای بعدی برادران یوسف براحتی از سوی پدر پذیرفته می شود و دیگر اعتراض و با شک و دودلی با آنها حرف نمی زند. این هم قابل ذکر است که البته در دنیای پیامبران معجزات دیده می شود اما اگر فردی بخواهد این آیه را به عنوان معجزات آنها بیان کند به انحراف آیه را کشانده است چون معجزات برای مردم عادی بوده است نه برای پیامبران بعد از پیامبریشان. اصلا شخصیت یوسف به عنوان بینا کننده عنوان نشده است و اگر معجزه بود براساس سیاق آیات قرآن باید آن را به عنوان نشانه یا معجزه صریح و واضح اعلام می کرد همان طور که در دیگر آیات دیده می شود. همان طور که دیده می شود این یک ارتباط بین یوسف و پدرش مطرح بوده است نه انسانهای دیگر. این را هم بدانید که ما گفتیم که گفته شده که پییراهن روی صورت یعقوب انداخته شود درواقعیت اینگونه نیست چون اینجا از واژه "وجه" استفاده کرده است این واژه در قرآن به معنی سمت و جهت و روبرو بیان می شود نه به معنای صورت ظاهری انسان که به سر انسان چسبیده است یعنی در واقعیت پیراهن را روبروی او قرار می دهند تا بوی یوسف را استشمام کند. اگر هم افرادی درخواست ابراهیم برای زنده شدن مردگان بیان کند و به این دلیل بگوید نزد پیامبران حتی بعد از پیامبری معجزه مطرح بوده است باید گفت این درخواست و حس نیاز او مطرح کرده است در حالیکه ایندو شخصیت چنین درخواستی نکرده اند. به هرحال نیازی به مانور روی این صحبتها نیست چون واژه وجه به معنی صورت نیست و واژه بصر هم به معنای بینایی نیست. می دانیم بعضی افراد امکان دارد بوی مخصوصی به خود داشته باشند که یوسف هم اینگونه بوده اند.

 

می گویند چون خداوند در آیه 125 بقره ساختن مصلی و محل نمازگزاری از جایگاه ابراهیم تعیین کرده است نشان از نوعی برکت جایگاه ایشان است قرآن می گوید از جاییکه برپادارندگی ابراهیم بود مکانی برای صلو ساخته شده است یعنی مکانی برای برگزاری صلاه ایجاد شده است اینجا منظور همان خانه خدا به عنوان جاییکه برپاشده و قائم شده بدست ابراهیم است جایی برای خواندن صلاه بیان دارد اصلا بیان از تبرکی نیست.

 

گفته می شود که خداوند خاک طوی را مقدس اعلام کرده است و متبرک می باشد (سوره طه آیه 12 و سوره نازعات آیه 16)و در قرآن در سوره مائده آیه 21 ورود به سرزمین مقدس سخن می رود. قدوس از ریشه قدس است و این واژه به معنی بسیار پاکیزه است و قدوس هم صیغه مبالغه آن است. وقتی خداوند قدوس می شود یعنی پاک و منزه از بدی ها و آن چیزهایی است که خدا نباید باشد. در نتیجه این واژه به معنی برکت نیست وقتی می گوید سرزمین مقدس یا طوی مقدس منظور پاکیزه و دور بودن از آن چیزهایی که نباید در آنها وجود داشته باشد دور بودن از ناپاکی ها. حتی در سوره طه زمانیکه می گوید نعلینت از خودت خلع کن و درآور. نشان از همین پاکی و تمیزی آنجا دارد وارد مکانی می شود که می خواهد پیام خدای قدوس را بشنود.

 

گفته می شود که خداوند در آیه 21 سوره کهف چون می گوید بر غار اصحاب کهف مسجد درست کنید این نشان از تبرک آنجاست؟ البته همه افراد به این اکتفا نمی کنند این آیه را دلیلی برای ساختن بارگاه بر قبور و مسجد کردن آن، حتی توسل به مردگان هم بیان می کنند.  بیایید خوب این آیه را مورد بررسی قرار دهیم. این آیه اول از همه در ارتباط با تصمیم گیری در مورد اصحاب غار، دو گروه شدن را بیان می کند که اکثریت آنها تصمیم بر ساختن مسجد می گیرند نخست باید گفت که هیچگاه نظر اکثریت دلیل بر درستی نمی باشد همانگونه که پیامبران همیشه نسبت به جوامعی که در آن قرار می گرفتند در قلت بودند به خصوص در ابتدای راهشان و بسیاری حتی بدون اینکه دستیابی به اکثریت پیدا کنند از بین می رفتند یعنی حق یا درست بودن یک تفکر با اکثریت سنجیده نمی شود. در این آیه یا آیات دیگر این صحبتهایی که از این افراد سر زده است در جایی هم خداوند تایید نکرده است تا بین ایندو اختلاف بگوییم نظر خدا بر انتخاب آن نظر اکثریت  بوده است. اما حق با آن اقلیت است ؟! زیرا آنها می گویند که بر در غار دیواری بکشیم و امر آن را به خدا واگذار کنیم و ما می دانیم بیان قرآن به گونه ای است هرجا حرفی و صحبتی به ناحق به او منتسب می کنند و نادرست می داند شدید رد می کند. پس این آیه دلیلی برای ساختن قبور نیست برای عدم توسل به مرده، قبلا به اندازه کافی آیات آوردیم و آن را بررسی کردیم. در اینجا هم حرفی از تبرک بودن و شفا گرفتن از آنها یا دفع ضرر و رسیدن نفعی نیست. در مورد مردگان بیشتر از چند آیه نیست یکی آیه 31 سوره مائده است که آموزش خاک سپاری مرده مرده بوسیله کلاغ است و اینکه حتما مرده ها باید به خاک سپرده شوند و دیگری هم آیه 84 سوره توبه که در مورد آن توضیح دادیم که منظور دفن کردن مرده است و در مورد مراسم مرده با آن نوعی که بین مسلمانان رایج است اصلا در قرآن وجود خارجی ندارد حتی ساختن بارگاه، گچ کاری، کاشی کاری و ..... تنها اسرافکاری و در مسیر نادرست قرار گرفتن است چگونه فردی پول خود را به مواردی اختصاص می دهد در حالیکه بسیاری از انسانهای نیازمند وجود دارند. این یعنی طغیان انسان و چیزی از حد درست خود در حال خارج شدن است چون خدا تنها برگزاری و دفن مرده بیان دارد و دیگر موارد اصلا بدرد بخور نیست با توجه به اینکه انسان مرده به خاک برمیگردد و اثری از او نمی ماند ، مواردی مثل احترام مرده یا ... در قرآن وجود ندارد و معنی پیدا نمی کند. قبلا در مقاله ای با عنوان عزاداری گفتیم موضعگیری یک انسان مومن در مقابل مردگان چگونه است. (بهتر است قبل از نظر در این مورد مقاله عزاداری هم خوانده شود)

 

گفته می شود که خدا در آیات 85 تا 96 سوره طه بیان از تبرک گرفتن و اثر گرفتن از موسی و استفاده آن توسط سامری تا گوساله ای فوق العاده که صدا از آن بیرون می آید بسازد. اول باید گفت آیا نزد کسیکه کفران خدا می کند چیزی به نام تبرک وجود دارد و نسبت به او مطرح است که از آن استفاده کند؟ اصلا اگر او چنین اعتقادی داشت دیگر کافر نمی شد. اما ببینیم آیات چه می گوید؟ چیزی که سامری از زیورآلات می سازد مجسمه ای به شکل گوساله است که صدای گاو می داده است و کاری دیگر انجام نمی داده است و با انسانها حرف نمی زده است این از آیات 148 سوره اعراف و 89 سوره طه بر می آید به هر حال اینکه او چه طور ساخته که این صدا را می داده ما نمی دانیم اما با ساخت اشیائی و قرار دادن آن در مقابل باد می دانیم که صداهایی از آن خارج می شود متاسفانه اینگونه حرفها برای افرادی خوب است که با پیرامون خود آشنا نباشند، بدرد انسانهای گذشته می خورد که فریب بخورند چون بسیاری از گذشتگان بوده اند که چون با علم آشنایی نداشته اند و انسانهای بی سوادی بوده اند وقتی با علم چیزی به آنها عرضه می شده است آن را خارج از تصور می دیده اند حتی امکان پرستیدن او هم وجود داشته است. اما تبرک جستن از موسی این برطبق آیه 96 سوره طه بیان می کنند. ببینیم واقعا آیات چه بیانی دارد؟ بعد از اینکه موسی می گوید این کار خطا برای چیست؟ سامری در پاسخ به او می گوید من بصیرت و کندوکاوی وتحقیق خود را به کار می اندازم اما آنها بصیرت خود را به کار نمی اندازند من مقداری از آثار رسول را بر گرفتم و در گوساله ریختم(اینجا ضمیر برمی گردد به گوساله) و آن را در نظرم شیرین و آراست. اول باید بگوییم این صحبتهای سامری است اما او در ابتدای بیان خود عدم کندوکاو و پی بردن یاران موسی و برتری خود در این زمینه بیان می کند بعد روش فریبکاری خود برای فریب دادن عنوان می کند که از اثر، منظور پیامها و خلط دادنهای حق و باطل با هم است چون می دانیم برای فریب دادن انسانها به خصوص انسانهایی که تعلق به مسائلی دارند نمی توان به یکباره با قالب و ظاهری کامل، فریب و دروغ و باطل عرضه کرد پس نیاز به دروغ و حیله و آمیزش حق و باطل دارد سپس می گوید این حالت از ریختن در این گوساله و ساخت آن تا حالتی از صحبت در آن باشد و نیاز مردم ،به آنها عرضه کردم تا از آن خوششان بیاید اگر هم واقعا به معنی تبرک جستن از زیر پای موسی یا حتی جبرئیل در این آیه باشد یعنی سامری عملا با بیان تبرک بودن زیر پای این اشخاص سپس استفاده از این حیله گری و سپس دیدن صدا از آن، عملا دیگران را گول  زده است و عدم چنین توانایی و تبرک جستن را می رساند.

 

 

 

همان طور که دیده شد این تفکرات غیرقرآنی است و زمانی به بن بست می رسد که خداوند در آیات 148 سوره اعراف و 89 سوره طه در مقابل پرستیدن گوساله و دادن خاصیتی به یک شیئی که نمی تواند چنین ویژگی هایی داشته باشد می گوید مگر نمی بینند که آنها صدای آنها را نمی شنوند و به آنها پاسخی نمی دهد؟ مگر نمی بینند که آنها کسی را راهنمایی نمی کنند؟ مگر نمی بیینند که این اشیا دو وِیژگی ندارند یکی مالکیت دفع ضرر و یکی هم رساند نفع. پس رفتن پی این اشیا و قائل شدن چنین صفتهایی برای آنها برای چیست؟

 

باید دانست خداوند در این دنیا قوانینی ایجاد کرده است و برخلاف آن چیزی رخ نمی دهد حتی مواردی مثل معجزه که بیان می شود باز تابع قوانینی است که درست است که ما از آن بی خبر هستیم اما تابع آن و به خواست خداست و چون انسانها نسبت به آن ناآگاه هستند برایشان خارق العاده است حتی بینش های قرآنی در بسیاری از موارد انسان به مرور زمان به آن دست یافته است اما چون تسلط و آگاهی کافی ندارد به آن پی نبرده است . اما یک شی تبرک بشود و شفا بدهد براساس چه چیزی. اصلا چگونه می توان به یک شی توانایی دفع ضرر  و رساندن نفع، خارج از تواناییش به آن داد و قدرتی خدایی برای آن ایجاد کرد. این خود نوعی شرک است.

این تفکرات مقدمات نحس و بدیمن دانستن حتی اشیا یا روزها و اشخاص خاص هم است که به آنها توانایی خارج از خودشان می دهد یا استفاده از حلقه و آویزان برای بهبودی و دوری از بدی ها. می دانیم که اصلا چنین توانایی در این اشیا وجود ندارد و این افراد نه دلیل علمی دارند (بلکه خلاف علم و عقل است) و نه قرآنی. البته به اینجا ختم نمی شود بلکه مثلا برای اشیائی مثل قرآن هم و رد شدن زیر آن چنین ویژگی برای آن قائل می شوند یا برای اشیائی برعکس نحوست یعنی خیر و برکت می دانند. قرص اگر برای درمان می خوریم خدا چنین توانایی برای آن قائل شده است آنهم گفتیم در ذات خود چنین توانایی ندارد بلکه این خداست که این عمل را در نهایت انجام می دهد و چنین خاصیتی به آن داده است نه خود آن شی و تنها خدا چنین مقدر کرده است که چینن قانونی در این دنیا حکمفرما باشد و این قابلیت را برای این مسببها و وسایل قائل شده است و می بینیم که زمانیکه می خواهد قیامت برقرار شود خدا نابودی و تغییر قوانین بیان می کند برای فهم و پذیرفتن قیامت بیان از این دارد که شروع جدیدی در حال به وجود آمدن است که تابع قوانین این دنیا و چیزهایی که قبلا شما بوده اید دیگر نیست و در حال دگرگونی است .(نابودی خورشید ، زمین و  ...) برای همین نباید با قوانین امروزی مورد سنجش قرار گیرد.

 

در آیه 59 سوره انعام خداوند می گوید که کلید غیب ها نزد خودش است و تنها خود اوست که بدان آشناست و نه کسی دیگر. و هیچ اتفاقی نیست که از آن بی خبر و اطلاع باشد. در آیه 114 سوره انعام می گوید که هیچ داوری بهتر از خدا نیست که کتابی نازل کرده است که بر حق است. در آیه 118 سوه اعراف خداوند می گوید بگو من مالک سود و زیانی برای خود نیستم مگر آن مقدار که خدا بخواهد و اگر غیب می دانستم منافع زیادی برای خود کسب می کردم و بدیی به من نمی رسید من تنها نذیر و بشیر هستم. در آیه 14 سوره سبا خداوند عدم اطلاع جنیان از غیب بیان می کند. خداوند در سوره ذارات می گوید که انس و جن را برای عبادت خلق کرده است و این نشان از این دارد که هر موجودی برای چیزی و با خاصیت و ویژگی های مخصوص به خود خلق شده است و نمی توانید چیزی فراتر از آن توقع داشت.این نوع بیان در دیگر آیات هم مثل آیه 5 سوره رحمن هم دیده می شود که ساخت شمس و قمر را براساس نظم و کاربرد خاصی است. تنها خدا غیب می داند و استثنا در فهم غیب و دسترسی بدان هم تنها رسولان(رسل) از جانب خدا هستند سوره جن آیات 26 و 27. پس کس دیگری بر غیب آشنایی ندارد باید دانست که غیب به محدوده ای گفته می شود که شناخت و اطلاع انسانی بدان راه ندارد پس افرادی که از غیبها و نامحسوس ها سخن می گویند خدایی نیست و هیچ کس جز خودش نمی داند غیبهای قرآنی مثل وجود قیامت در واقعیت وابسته به بیان خدایی و عدم بشری بودن قرآن است یعنی غیبها و متشابهات آن مثل قیامت وابسته به محکماتش است که آنهم تعداد زیادی نیست. چون قرآن بیشتر وابسته به نوع زندگی دنیایی است که البته اعتقاد به قیامت هم هدف در زندگی  و تنظیم زندگی است. آیا با تمامی این وجود می توانیم غیب و قائل شدن به مسائلی برای اشیا و اشخاصی خارج از توانایی آنها قائل باشیم تا در مورد آن سخن بگویند و نظر بدهند.

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

درود بر پیامبر فرستادن روشی غیرقرآنی – مردگان نمی شنوند(توسل)

 

بارها مشاهده شده است که بعد از نام پیامبرمسلمانان می گویند صل علي محمد و آل محمد . این نه تنها بعد از ذکر نام ایشان بلکه در نماز یا حتی در مراسمها یا مشکلات یا حتی در نوشتار هم رعایت می کنند. حال آیات را بررسی می کنیم و خواهیم دید که این تفکری غیرقرآنی و اشتباه محضی است که از مسلمانان صادر می شود.

اول باید ببینیم واژه صل به چه معنی است:

در خیلی از موارد می بینیم که واژه صلاه را به معنی دعا و نیایش می گیرند درواقع بدین گونه نیست چرا که این واژه مشتق شده از واژه صلو است . ما در آیات دیگر از واکنش "صلو" خدا نسبت به بندگانش یا متقابل یا ملائکه نسبت به انسانها می بینیم پس از این واژه معنی دعا و نیایش بر نمی آید با توجه به اینکه دعا و نیایش واژه های خاص خود را هم دارد. معنی صلو به معنای یک ارتباط دو طرفه و توجه خاص و ویژه را می رساند.

 

صلوی خدا نسبت به انسان آیه 157 سوره بقره

صلو  بر کسیکه بمیردآیه  84 سوره توبه به همراه اقامه کردن قبرش

صلو پیامبر برای  دیگر انسانها آیات 99 و 103 توبه

 در صلوات ذکر بسیار نام خدا است آیه 40 حج

هرچه در سماوات و زمین است در حال صلو هستند و تنها خودشان می دانندآیه41 نور 

صلوی خدا و ملائکه نسبت به انسان برای اینکه آنها را از ظلم به سوی نور خارج می کند و بر مومنین رحیم است آیه 43 احزاب

صلو ی خدا و ملائکه بر نبیش  ، سپس صلو انسان نسبت به او و سلمو تسلیما آیه 56 احزاب

 

همان طور که از کلیه این آیات برمی آید نمی توان گفت صلو یعنی دعا و نیایش چون اصلا این نسبت به خدا مطرح نیست. در واقع چیزی که از آیات برمی آید توجه ویژه و خاص از یک سو به سوی دیگر است. اگر نسبت به خدا نسبت به بندگانش تحت رحمت، خروج از ظلم به سوی نور و .... دیده می شود نسبت انسان به خدا تحت یاد خدا و یادآوری دستورات او دیده می شود. اما صلوی انسان نسبت به مردگان که نسبت به تمامی مومنین با درجات گوناگون شامل می شود توجه خاص نسبت به آن مرده برای دفنش را می رساند که در دنباله آیه هم این پیام را بیشتر واضح می کند اقامه و برپایی قبرش است. صلو کردن برمرده نه به معنای نماز برمرده خواهد بود و نه به معنای دعا برای او کردن. چون دقیقا گفته که صلو بر مرده وارد شود . البته برای فهم بیشتر آیات، باید دیگر آیات هم دیده شود که ما در دنباله خواهیم آورد اصلا نمی توان ارتباطی با انسان دیگر بعد از اینکه مرد برقرار کرد در نتیجه این فهم و توجه ویژه، چیزی جز همان مواردی که در دنباله گفته نمی باشد. اگر به معنای دعا و نیایش هم بود گفتیم چگونه این واژه نسبت به خدا و انسان معنی پیدا می کند.

گفتیم سلم به معنی سلامتی است و انسان اگر می خواهد در برابر دستورات خدا تسلیم باشد برای به این سلیم و سالم رسیدن است. اگر خدا می گوید همان طور که خدا و ملائکه اش نسبت به پیامبرش صلو هستند یعنی توجه ویژه و خاصی قرار داده است که شامل رحمت و حمایت و ... است شما هم نسبت به پیامبرش چنین روشی داشته باشید سپس آنچنان که شایسته سالم رسیدن هست نسبت به او تسلیم باشید . خوب این توجه ویژه با این بار معنایی جز برای انسانهای زنده نسبت به هم معنی پیدا نمی کند یعنی روش رحمت و حمایت من نسبت به نبیش تنها زمانیکه زنده است نسبت به او معنی پیدا می کند. حال دنباله آیات سوره احزاب را خوب نگاه کنید در آیه 57 بیان از اذیت رسولش است در حالیکه اذیت رساندن نسبت به پیامبر تنها در حالت زنده بودن معنی پیدا می کند. حال آیات قبل از آیه  56 ، قبل از بیان صلو خوب توجه کنید بیان از موارد شخصی پیامبر سپس اذیت و آزار پیامبر در زندگی شخصیش است. در کل اگر خوب به این آیات توجه شود اینجا حمایت و رحمت از سوی خدا نسبت به پیامبرش سپس چنین درخواستی از دیگر افراد دارد.

 

خداوند در آیات 80 سوره نمل، 52 سوره روم ، 22 سوره فاطر می گوید شما نمی توانید مردگان را بنشوانید و در واقع با آنها ارتباط برقرار کرده و با آنها صحبت کنید. پس من اگر بر مردگان  درودی بفرستم تقاضای کمکی کنم با آنها درد و دل کنم هر نوع ارتباطی دیگر با آنها بخواهم برقرار کنم آنها توان شنیدن ندارند.

حال بعضی از مسلمانان برای اینکه بخواهند تفکری با نام وسیله قرار دادن همین مردگان براساس تقرب آنها نزد خدا دلایلی داشته باشند این آیات قرآن را برخلاف معنی درستش به انحراف می کشانند هر چند که بحث عدم وسیله قرار دادن افراد در بخشی از زندگی برای برآوردن نیازها غیرقرآنی است اما چون این صحبت این مقاله نیست تنها می خواهیم به اثبات عدم توانایی شنوا کردن مردگان و ارتباط با آنها بپردازیم و استثنایی هم وجود ندارد و خداوند در آیاتش استثنایی هم قید نکرده و بدان اشاره ای نکرده است در ابتدا باید این مسئله را فهمید که:

حمایت، همکاری برای رسیدن به سلامتی و .... برای زندگان است براساس قوانینی که خداوند در جهان وضع کرده است و این افراد نیازمند هستند تا از وسایل و امکانات دور و بر خود در جهت تکامل، سلامتی و ... استفاده کنند. این یعنی نیازمندی انسان و استفاده از امکانات اطرافش به عنوان وسایلی برای برآورده کردن نیازمندی هایش است و نمی تواند از این قوانین تخطی کند یا خارج از آن بخواهد چون خداوند این نظام آفرینش را چنین خلق کرده است هر چند که این وسایل به ذات خود توانایی ندارند مگر اینکه سببها و وسایلی است که خدا آفریده است به آن این توانایی داده است.اما نسبت به مردگان برای برآورده کردن نیازمندی ها، موضوع فرق می کند چون آنها وسایلی قابل محسوس نیستند اصلا در ارتباط با آنها و قوانین حاکم بر آنها ما نا آشنا هستیم پس ببینیم با آیات قرآن می خواند که بتوان با نام تفکر توسل آنها را شنوا کرد حتی آیات قرآن را برای تحمیل نگاه غیرقرآنی خود به انحراف کشاند. زمانی این نگاه به بن بست می رود و دیگر حتی این افراد بخواهند معنی آیات قبل برای عدم شنوا کردن مردگان را به انحراف کشانند که خداوند در سوره مائده آیه 35 می گوید از وسایل به سوی خدا استفاده کنید. این همان وسایل و واقعیاتی است که ما گفتیم در زندگیمان وجود دارد استفاده از رفتار و اعمال درست در زندگیمان برای تقرب و نزدیکی به خدا در زندگیمان وجود دارد سپس برای اینکه این معنی کامل به همان معنیی که ما از آن داریم رسانده شود خداوند درآیات 56تا 58 اسرا بعد از اینکه در آیه 56 در مورد دعوت به غیر از خدا با حالتی از توبیخ صحبت می کند که توانایی و مالکیت دفع هیچ ضرر و زیانی ندارند همچنین  توانایی تحول و تغییر و تبدیلی هم برای آنها وجود خارجی ندارد. در ادامه در آیه 57 می گوید آنها کسانی هستند که دعوت به سوی مواردی می کنند و می گویند آنها را به عنوان وسایلی برای رسیدن و نزدیکی به سوی ربشان در نظر می گیرند در حالیکه هیچکدام چنین توانایی ندارند.

در مورد این مردگان که بیشتر تقاضای نیازمندی ها و دعا کردن مطرح می شود قید این مسئله در اربتاط با این توسل مهم است که برای ارتباط با خدا مثل ارتباط با انسان نیست تفاوتها باید درک شود و خلط بحث نگردد یک انسان نیازمند با یک خدای بی نیاز فرق می کند برای درخواست یک نیاز و خواسته از یک انسان، ما نیازمند به وسایلی برای برقرار کردن ارتباط هستیم حتی به دلیل عدم توانایی ما باید از قبل برای ارتباط با آنها وقت بگیریم وبرای او تمامی موضوع توضیح بدهیم یا دیگران توضیح بدهند حتی امکان دارد به دلایلی گوناگون نتوانیم با او ارتباط بر قرار کنیم که از وسایل و امکانات زیادی برای تسریع این ارتباط استفاده کنیم یا حتی آن شخص نتواند در عین واحد با خیلی ها ارتباط برقرار کند اما خداوند فرق می کند خداوند مثل انسان نیست در موقعیت انسانی قرار ندارد که برای درخواست نیازهای خود بخواهیم از واسطه استفاده کنیم اصلا در جایگاه او نه نیازمندی برای ارتباط وجود دارد و نه ناآگاهی وجود دارد حتی برای این ارتباط افراد می گویند چون انسانی هستند که از لحاظ قرب در سطح پایینی هستند نیاز به این واسطه ها است باز درک نادرستی از شناخت خداست چون اینجا بدین گونه است که انگار مثلا برای ارتباط برقرار کردن با شخصی به دلیل عدم توانایی ارتباط نیاز به پارتی یا کسیکه قربتی بیشتر دارد استفاده کنیم و این یعنی نیازمندی خدا به عدم داشتن درک درست یا استفاده از پارتی بازی برای ارتباط برقرار کردن ، چون خدا یا ناآگاه نسبت به مسائل است یا چون شخص، خود نمی تواند ارتباط برقرار کند پس نیاز دارد یکی واسطه بشود و نیازها و خواستهای خود را به گوش خدا برساند یا با پارتی بازی مسائل را نادیده بگیرد و خدا درخواست افراد را اجابت کند و این یعنی خدای نیازمند، خداییکه که فریب می خورد و اهل فریب است البته باید پرسید که خداییکه می بخشد پس این عدم توانایی و خیال اینکه افراد برای عدم ارتباط با خدا از کجاست؟ شاید خیال می کنند اعمال این افراد باعث نادیده گرفتن مسائل می شود در حالیکه تا ما از آیات می دانیم هرکس مسئول اعمال خود است و دیدیم که افراد نمی توانند از این وسایل استفاده کنند و این نوعی پارتی بازی است(سوره اسرا)بحث دعا و درخواست خدا خارج از این مقال است به آینده موکول می کنیم. حال خوب به این آیات توجه کنید که مواردی همچون اینکه ما نسبت به دیگر انسانها در درجه پایین تری قرار داریم و نمی توانیم با خدا ارتباط برقرار کنیم و نزد خدا روسیاه هستیم پس باید کسانی باشند که ما را نزدیک کنند چگونه وجود خارجی ندارد و خدا به گونه ای دیگر بیان می کند مهمتر از همه اگر می خواستیم بهتر بودن یا مقرب بودن دیگران نسبت خود یا دیگران نزد خدا تعیین کنیم آیا بدست خداست یا تعیین و تشخیص خودمان. اگر به تعیین خداست بسیاری از افرادی که توسل به آنها صورت می گیرد اصلا قید قرآنی در مورد بهتر بودن آنها وجود خارجی ندارد اگر کسی می خواهد چنین بینشی بدهد یعنی می خواهد خود را خدا کند. اما آیات:

خداوند در آيه 186 سوره بقره می گوید هر زمانی که هر بنده ای از خدا بپرسند و فرقی نمی کند این بنده چه کسی و در چه موقعیتی باشد ، خدا به او نزدیک است و نیازی برای این نزدیکی به وسیله ای ندارد و هر زمانی که او را بخوانند او اجابت می کند. همین صحبت در آیه 16 سوره ق دیده می شود که انسان از رگ وریدی به خدا نزدیک تر است.

ما با آیاتی زیادی روبرو هستیم با وجود اینکه افراد گناهکار هستند اما هیچگاه بیانی از این نیست که این افراد نتوانند با خدای خود در ارتباط باشند در آیات 135 آل عمران با وجود گناهکاری افراد مراجعه مستقیم خود افراد را بیان می کند تا گناهان را ببخشد و اصلا بیان و نیازی به توسله و پارتی بازی نیست و سپس در آیه 136 می گوید که بهشت وابسته به اعمال شخصی افراد است.

بعضی ها می گویند چون صالح در مقابل قومش بعد از نابودیش در سوره اعراف ایه 79 با آنها صحبت کرده است پس مردگان صدای ما را می شنوند البته اشتباه این افراد این است که اولا به نظر می آید که این بیان او قبل از مردن آنها بوده است . اگر هم چون بعد از بیان گرفتن زلزله در آیه 78 آیه 79 می آید بگوییم طرف صحبتش قوم مرده اش بوده است باید بگوییم در ابتدای آیه می گوید از آنها رو برتافت یعنی از آنها جدا شده و آنها را ترک کرده است پس نمی توان گفت که نسبت به مردگان چنین رفتاری امکان رخ دادن وجود دارد و اگر هم وجود داشته باشد پس این نجوای درونی صالح با خودش می رساند وگرنه برای صحبتش باید جهت خود را به سمت مردگان می کرد. اصلا مخاطب قرار دادن چیزی به معنی شنوایی او نیست مثلا در آیات 91 و 92 سوره صافات از سوی ابراهیم نسبت به بتان می گوید که چرا نمی شنوید و چرا نمی خورید و با آنها صحبت می کند در حالیکه می داند آنها نمی شنوند پس بیشتر نجوای درونی با خود است. این آیات با توجه به آیات عدم شنوایی مردگان براساس آیات قبل واضح است اما خواستیم فارغ از آن آیات بررسی کنیم تا افراد را متوجه کنیم که باز این دلیلی برای شنوایی آنها نخواهد بود.

 

درجات و رشد یک فرد وابسته به اعمالش است از طریق پارتی بازی از سوی دیگران که قرب دارند صورت نمی پذیرد . آنهایی هم که مرده اند با دعا و درود ما درجات آنها رفیع تر نمی شود  بلکه باز این وابسته به اعمال خود آنهاست.

حتی مردگان نسبت به زندگان ارتباطی ندارند:

خداوند در سوره مائده آیه 117 بعد از ذکر کفرهای پیروان عیسی می گوید زمانی به خاطر کردار پیروان عیسی از ایشان این سئوال می شود که آیا این خواست تو بوده است ، او می گوید من تا زمانیکه زنده بودم چنین چیزی از آنها نخواسته ام و بعد از مرگم از رفتار آنها خبری نداشته و شاهدی بر آن نبوده ام و تنها خداست که می تواند شاهد رفتار دیگران باشد و از توان مردگان خارج است. این آیه براحتی نشان از این دارد که اصلا افراد، حتی انسانهایی همچون عیسی از زندگان و رفتار آنها بی خبر و اطلاع است و نمی تواند شاهدی بر رفتار دیگران باشد. سپس خداوند در سوره یونس آیه 46 می گوید: چه وعده های خود را به تو نشان دهیم یا تو را بمیرانیم نهایت شاهد اصلی مسائل خود اوست نه پیامبر. سپس برای قطع مطلق دست مردگان از زندگی زندگان در سوره مائده آیه 109 بعد از گردآوری تمامی رسل و پیامبران می گوید چند نفر شما را اجابت کردند می گویند که ما از پوششها و غیب بی خبر بوده ایم و علم و اطلاعی نداریم.

بعضی ها می گویند پس چگونه است که در سوره نساء آیه 41 در خطاب به پیامبر گفته شده است چگونه است که از هر امتی شاهدی بیاوریم و تو شاهدی بر اینان باشی؟ مشکل ما این است که به آیات خوب نگاه نمی کنیم در این آیه در ابتدا گفته که از هر امتی شاهدی می آوریم بعد از ضمیر هولاء استفاده کرده است که این ضمیر برای اشاره به اطرافیان و نزدیکان به کار می رود و نگفته بر تمامی انسانها او شاهد خواهد بود بلکه بر همان اطرافیانش شاهد خواهد بود . چگونه است که همان طور که در آیه گذشته دیده شد آنها از غیب بی خبر هستند نمی توانند بر انسانهای بعد از خود شاهد باشند در حالیکه گفته می گویند ما بی خبر هستیم، حال شاهد باشند؟!

 

بعضی ها برای پیشبرد افکار خود می گویند آنهاییکه در راه خدا کشته شده اند زنده اند و با زندگان در ارتباط هستند، این فکر بیشتر نشئت گرفته از آیه 169 سوره آل عمران است زمانی که خداوند می گوید : حساب کسانی که در راه خدا کشته شده اند به عنوان مردگان نشمار بلکه آنها زنده اند نزد پروردگارشان و رزق به آنها داده می شود. همان طور که در آیه قید شده است این افراد نسبت به انسانها مرده هستند چون وجود خارجی ندارند بلکه می گوید نسبت به خدایشان زنده هستند آنهم در مورد چه چیزی؟ واژه تحسبن استفاده کرده است یعنی محاسبه کردن. این معنایی جز این ندارد که اعمال آنها و حساب و کتاب آنها زنده است و خدا به آنها رزق می دهد. (زندگی برزخ هم فراموش نشود) نسبت به انسانها شهدا افکار و اعمال آنها زنده است چون با قهرمان شدن آنها، در  زندگی انسانها جاری و ساری خواهد شد نه ارتباط با آنها برقرار کردن.

 

آنها چیزهایی به غیر از خدا عبادت می کنند که نه به آنها ضرر می رساند و ونه نفعی . و می گویند آنها نزد ما شیفعانی نزد خداوند هستند بگو آیا خدا را از چیزهایی آگاه می کنید که خدا در مورد آن در سماوات و زمین اطلاعی از آن ندارد. خداوند سبوح است و من از مشرکین نیستم (سوره یونس آیه 18) قبل از این آیه خدا می گوید چه کسی ظالم تر از کسی خواهد بود که دروغ و افترایی بر خدا ببندد و آیه های او را تکذیب کند. همین نوع بیان در آیه 3 سوره زمر هم دیده می شود.




 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

در مسیر قرآن

 

متا سفانه ما دچار بینش هایی از قرآن هستیم که غیرقرآنی است و برآن تحمیل گشته است. متاسفانه با وجود اینکه قرآن خود اعلام کرده که قرآنش جهانی است عده ای آن را در انحصار خود در آورده و مردم را گوسفندهایی تصور کرده که باید افسار خود را به آنها بدهند و فهمی از دین به آنها ارئه می دهند که غیرقرآنی است و جز کشتار و ظلم وستم و پایمالی حقوقها و طرد و نامهربانی به وجود نیاورده است. این انسانها دچار همان کبر و غروری شده اند که انسان ملزم بود از آن دوری کند.

به همین دلیل من تصمیم گرفتم که دوستان در سطح اینترنت هم جهت هم در مسیر نابودی آن دست به دست هم دهیم.

 

وبلاگ در مسیرقرآن تاسیس شد:

 

http://masir-quran.blogfa.com/

 

برای رسیدن به فهم درست قرآن به ما به پیوندید

 

در مسیر قرآن

 

 

 

حرکت و نهضت قرآنی جسته و گریخته بین تعداد زیادی از دوستان در حال به وجود آمدن است که متاسفانه فاقد انسجام و مرکزیتی درست است. تصمیم بر این گرفتم تا این وبلاگ را مبنایی برای همبستگی و نزدیکی این نهضت قرآنی ایجاد کنم.

 

از آنجاییکه این وبلاگ برای نزدیکی این دوستان است . پیوند اشخاص به این وبلاگ مبنی بر این نخواهد بود که تمامی افراد بر راستی هستند پس از ذکر نام و مشخصات تا می توانید در صورت در معرض خطر قرار گرفتن خود داری کنید و تنها به پشتیبانی فکری و معنوی بپردازید. با وجود همفکر بودن اشخاص دلیل بر راستگویی او نخواهد بود. امیدوارم روزی فرا برسد که با آزادی بهتر ،دوستان در کنار هم قرار گیرند.

 

از تمامی دوستان خواهشمندیم بعد از ذکر مشخصاتی که از آنها خواستار هستیم البته در صورت عدم مشکل دار بودنشان ، این وبلاگ را به دیگر دوستان معرفی کنند تا با همدیگر رابطه و نزدیکی بیشتر حاصل شود. علاوه برآن از مطالب قرآنی کلیه دوستان استفاده کرده و مرزهای حرکتی خود را به مرزهای دنیای واقعی خود ببرند. مطالب قرآنی را چاپ کرده و وبلاگ و سایتها ی قرآنی را به دیگر دوستان معرفی کرده و با دیگر دوستان در تبادل فکر باشند.

 

1-   نام و نام خانوادگی

2-    جنسیت

3-   سن

4-   کشور

5-   شهر

6-   تحصیلات

7-   وبلاگ یا سایت

8-   پست الکترونیکی

 

افرادی که می خواهند در این مسیر قرآنی قرار گیرند باید این موضوع مد نظر قرار دهند که:

 

1- در نزد ما تنها منبع دینی برای فهم درست دین اسلام تنها قرآن است و تمامی منابع تاریخی، احادیث ، کتابها... فاقد وجهه ی دینی هستند.

2- باید با تمامی وجود برضد فرقه و شاخه شاخه شدن مبارزه کرد و فرقه ها و مذاهب دینی فاقد نگرش دینی است و با تمامی وجود باید با این بت پرستی ها مبارزه کرد.

3- در دین چیزی با نام متخصص و عالم دینی وجود خارجی ندارد . برای فهم دینی نیاز به تدبر و تفکر تمامی انسانها دارد که هر فردی براساس فراغت و نیاز خود و جامعه باید در این امر کوشش کند.در ضمن با تمامی وجود باید با بت پرستی های عالم و متخصص دینی که در گذشته و امروز به وجود آمده است مبارزه کرد. و از وجهه ی دیگر برای آنها قائل شدن و امتیاز دادن خودداری کرد.

4- شخص پرستی و هوا پرستی باید از بین برود افراد نباید خود را بت کنند بلکه ما نیاز داریم با همفکری و گفتگو به حقیقت برسیم.این نیاز بدون مشورت و تبادل فکر حاصل نخواهد شد. از غرور بیجا و با از بین بردن بتی و خود بت شدن جلوگیری صورت گیرد.

5- از فحش دادن و خشونت نسبت به دیگران هرچند که افرادی از درون دینی با وجود مخالفت با ما باید پرهیز صورت گیرد. دین اسلام اهل خشونت و فشار نیست .

6- ما نیاز داریم تمامی واژه ها و معانی و نگاه قرآنی خود را دوباره خوانی صورت دهیم پس از دوستان تقاضا مندیم که مطالعه و تدبر در قرآن را شروع کنند و معانی قرآنیی که به صورت تحمیلی با وجود اینکه قرآنی نیست و به صورت پرانتزهایی در کنار قرآن ذکر شده و براساس بینش گذشتگان است و آنها بت گشته اند از قرآن هر چه زودتر زدوده شود و فهم اصلی قرآن ارائه گردد.

7- از نام گذاشتن روی حرکت خود خودداری کرده و تنها خود را مسلمان بدانید و به مرور با جذب دیگران در این مسیر در نابودی دیگر فرقه ها و مذاهب در تلاش باشید.

8- اسلام دین توحید و آژادی است پس تفکر آزادی را بارور سازید و مخالفین خود را برای ابراز عقاید و زندگی خود آزاد بگذارید . از بت پرستی و خود را خدا کردن و گرفتن آزادی دیگران به علت مخالف و مقابل ما بودن (فرقی نمی کند این افراد خود را مسلمان یا غیر مسلمان بدانند) اجتناب کنید.

9- در جهت هرچه قرآنی تر شدن، فهم درست قرآن، دین، انسان ، خدا و جهان در تلاش باشید تا آرامش، امنیت، صلح ، ایمان واقعی برای جهانیان حاصل گردد.

 

دوستان توجه کنند از آنجائیکه وبلاگ مسیرقرآن برای پیوند دوستان است از بحثها در این وبلاگ خودداری کنند و هر گروهی دیگر از مسلمانان با این مسائل موافق نیست با دیگر دوستان در تماس باشد.

 

هر دوست قرآنی دیگر در جهت بهتر شدن یا اضافه و کم کردن نوع ارتباطات و مفاهیم کمک کنند کمال تشکر دارم.

 

با تشکر نوسنده وبلاگ چرا؟

 

http://www.chera2chera.blogfa.com

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

آیا ازنگاه اسلام بردگی وجود دارد؟

 

می خواهیم ذهن خود را از نظرات گذشتگان آزاد کرده و با تدبر و عمق بیشتر قرآن را ورق بزنیم . ببینیم آیا واقعا این نوع بینش وجود دارد. چگونه گذشتگان بردگی در اسلام وارد کرده اند آیا می توان پذیرفت یا نه؟

کتابهای فقهی که به زمانهای اولیه اسلام برمی گردد بیشتر تکیه بر بخشی با عنوان آزاد کردن بردگان است تا اینکه بخشی خاص در مورد خود برده داری یا گرفتن برده باشد.

 

اولین سئوالی که در ذهن خطور می کند با توجه به اینکه قرآن می خواهد برای تمامی زمانها و مکانها باشد می تواند مدافع برده داری باشد. اسلامی که در اوج جاهلیت برابری ها ایجاد می کند در اجرای بسیاری از حقوقها اولین گامهای اساسی برمی دارد چرا نسبت به نظام برده داری گام محکم تری بر نمی دارد آیا اکتفا به آزاد کردن و عدم مخالفت شدید می تواند ذهنهای انسان امروز را اقناع کند. خوب اگر ما در جهان دیروز خود زندگی می کردیم مطمئنن نوع بینشی که در اسلام ارائه میشد به عنوان بهترین می توانستیم تصور کنیم اما امروز دیگر نسل امروز نخواهد پذیرفت.

 

قبل از وارد شدن به بحث، بهتر است ببینیم چه واژه هایی نسبت به برده داری اعمال شده است. در قرآن هر واژه ای سرجای خودش به کار رفته با وجود نزدیکی معانی، تفاوت های بسیاری دارد و زبان عربی حتی از لحاظ کامل بودن و بالابودن در حدی است که حتی همانند زبان فارسی نیست که یک واژه را بتوان با توجه به مکان قرارگیری آن معنی کرد. مثلا کلمه شیر در فارسی با توجه به نوع جمله فهم می شود . که منظور چه نوع شیری است. شیر با معنی حیوان. شیر خوردنی یا شیر آب. اما در عربی با توجه به اینکه از لحاظ برتری زبانها در سطح بالایی است این قابلیت را ندارد وگرنه موجب می شود هر کسی سلیقه ای با قرآن برخورد کند و براساس سلیقه خود معنی کند. متاسفانه غفلتی که انجام گرفته واژه های قرآنی کمتر توجه به این موضوع شده که از دل خود قرآن معنی و تفسیر شود بلکه وابسته به فهمی که از شعر شعرای جاهلی و بدوی یا نگاه های گذشته متکی بوده است. زبان قابلیتی است که برای ارتباط به کار می رود باید در حدی باشد که در فهم آن انسان را به بیراهی نکشاند برای همین خداوند زبان عربی را انتخاب می کند.

 

حال واژه هایی که در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته اند: 1- یمین 2- رقبه 3- حر 4- عبد 5- امه 6- حصن 7- ملکت ایمان 8- فتی 9- فرج 10- غلام

 

در ابتدا به ذکر آیاتی که واژه یمین با مشتقات آن در آن ذکر شده ،می پردازیم. در ترجمه هایی که صورت گرفته خوب دقت شود:

 

وخدا را مانع و سد و نصب شده ای برای اطرفیان نزدیک و دست راست خود قرار ندهید تا اینکه نیکوکار و متقی و اصلاح گر میان مردم باشید و خدا شنوا و داناست. (خدا را مانعی و سدی برای این موارد قرار ندهید با توجه به آیه قبل هم این نگاه بدست می آید)(سوره بقره آیه 224)

 

خدا به خاطر کارهای لغویکه که در اطرافیانتان و نزدیک شما صورت می گیرد مواخذه نمی کند بلکه براساس آنچه از قلوب و منقلب شدن خودتان ایجاد شده( نه اطراف و دیگرانتان) مواخذه می کند (سوره بقره آیه 225) ( لغو در قرآن به معنای کارهایی است که از سر دلیل و استدلال نیست و  پوچ و بیهوده صورت می گیرد- لغو با توجه به آیات بیشتر در گفتار است- مقاله ای قبلا در این ارتباط داشته ایم)

 

کسانی که پیمان و عهد خود را با خدا و اطرافیان نزدیکشان به بهای کمی می فروشند بهره ای در آخرت نخواهند داشت ...... (سوره آل عمران آیه 77 )

 

اگر هم ترسیدید که عدالت کنید پس با یکی یا با ملکت ایمان تان ازدواج کنید......( سوره نساء آیه 3) ( با توجه به قید ازدواج قبل از آن سپس تاکید بر یکی و دنبال آن "یا" آوردن منظور ازدواج با ملکت ایمانکم است)

 

بعد از قید زنانی که ازدواج با آنها حرام است در آیه 23 نساء بدنبال آن در آیه 24می گوید : و زنان محصن مگر ما ملکت ایمانکم.....برای شما ازدواج  با زنان دیگر جز اینان حلال گشته و می توانید با اموال خود زنانی جویا شوید و با ایشان ازدواج کنید از محصنین باشید نه مسافحین... اگر از زنی کام گرفتید به فرایض خود نسبت به او اجرا کنید......

 

اگر کسی از شما استطاعت (قدرت و توانایی چه مالی و چه مادی نداشت = طولا) نکاح با محصن مومن  نداشت پس با مکلت ایمانک از زنان جوان ازدواج کنید (اینجا می گوید اگر با اولی نشد پس با دومی این کار را انجام دهید)بعضی از بعضی دیگر هستید. و خدا از ایمان و هدف و قصد شما با خبر و داناست. لذا با اجازه اهلشان ( اینجا منظور ارباب و رئیس یا صاحب و...نیست بلکه خانواده و اطرافیان دختر است) با آنها نکاح کنید. اتا کنید و اجرا کنید معروفشان ( منظور حقوق و نیکی بدانهاست بعدا در مورد کلمه معروف در قرآن که به معنی شناسایی حقوق و نیکی است سخن می گوییم) برای محصنینی که ازمسافحین نیستند و اهل رفیقه بازی با دیگران نیستند. پس اگر بعد از این حصانت به سمت فحشا و انحرافات جنسی روی آوردند نصف پاکان بر آنها عذاب است. این نوع ازدواج (دومی) تنها برای کسانی است که خاشعند و می خواهند از فساد و گناه دوری کنند و اگر با این وجود بتوانند صبوری پیشه خود سازند برایشان بهتر است.... ( سوره نساء آیه 25)

 

برای هریک وارثانی تعیین کردیم تا از ترک و میراث والدان و نزدیکان برخوردار شوند و با کسانی از دست راست (افرادیکه خیلی به شما نزدیک و اطراف شما هستند) عقد و پیمان بسته اید که بهره ای نصیب آنها اتا کنید....(سوره نساء آیه 33)

 

مومنان می گویند آیا اینها کسانی هستند که قسم به خدا می خورند که با غایت و نهایت و جدیت اطرافشان ( استفاده از تمامی قوا و امکانات و اطراف خود) با شما هستیم....(سوره مائده آیه 53)

 

خدا به خاطر لغوی که در اطراف بسیار نزدیک شما صورت می گیرد مواخذه نمی کند بلکه به خاطر لغوی که به خاطرعقدتتان با این نزدیکان صورت گرفته ، مواخذه می کند. کفاره ی آن اطعام به ده مسکین از خوراک متوسطی که با اهل و خانواده خود می دهید یا پوشاندن (لباس) یا آزاد کردن رقبه پس اگرنیافتید پس سه روز روزه بگیرید. آن کفاره نسبت به اطراف نزدیکتان به خاطر پیوندهایتان است.....(سوره مائده آیه 89)

 

این بیشتر سبب می شود که چنانکه باید شهادت دهند یا بترسند که ارجاع و به حال خود واگذار شوند نزدیکان دست راستیتان ، بعد از اینکه نزدیکی حاصل شده است ( سوره مائده آیه 108)

 

خداوند برخی را برخی دیگر در رزق فضیلت(زیادی- اضافی) داده ایم. کسانیکه این فضیلت رزق را از ملکت ایمان شان رد می کنند تا در آن به تساوی برسند. آیا می خواهند از رسیدن نعمت خدا به نهایت و غایت آن جلوگیری کنند.  (سوره نحل آیه 71)

( فضیلت به معنای زیادی- اضافی است که هم بعد منفی هم بعد مثبت دارد که موجبات رشد یا سقوط می گردد) ( واژه رزق قبلا گفته ایم نعمات خداوندی است که هم مادیات هم معنویات و استعداد و..... را شامل می شود)

( این عین عدالت خدایی است که می خواهد بگوید این زیادی دادنها باید در کنار هم و با شریک بودن هم خلاها و رفع کمبودها و نقص ها پر شود و موجب تساوی گردد نه اینکه فردی به خاطر مادیات ، معنویات، استعدادها یا... بردیگران فخر بپوشد یا بخواهد امتیاز بیشتری دریافت کند)

 

شما همانند آن زنی (با توجه به فعل منظورش زن است) نباشید که تابیده های خود را بعد از قوی شدن از هم می گشاید با اطرافیانتان خدیعه اتخاذ نکنید اگر امتی سروری وافزون تری  بر امتی دیگر داشته باشند( یعنی این سروری شما بر اطرفیان شما باعث نشود که موجب نیرنگ و با توجه به آیه قبل به پیمانهای خدا وفا نکنید) ....(سوره نحل آیه 92)

 

مگر از همسران یا ملکت ایمان شان که در این صورت جای ملامت نیست (سوره مومنون آیه 6)

 

کسانی که از ملکت ایمانتان خواستار کتابت و عقد قرار داد هستند با ایشان عقد قرار داد ببندید اگر در ایشان خیر سراغ دارید و از مال خود که به شما اتا شده به آنها اتا کنید. جوانان خود را زمانیکه از بغی کراهت دارند می خواهندخود را حصانت کنند با این عملکردتان به سمت آن نکشانید تا خواستار عامل دنیای زودگذر باشند(سوره نور آیه 33)

 

ای کسانی که ایمان آورده اید باید ملکت ایمان تان و کسانی که به سن احتلام نرسیده اند باید در سه وقت اجازه بگیرند......این سه وقت عورت شماست. بعد از این سه وقت برشما و برآنان گناهی نیست بدون اجازه وارد شوند ...... (سوره نور آیه 58)

 

آیا ملکت ایمان تان در ارزاق شما با شما شریک هستند پس در آن با آنها یکسان باشید همانگونه که بر خودتان می ترسید برآنها هم بترسید ( تا حق آنها را پایمال نکنید) ( سوره روم آیه 28)

 

ای نبی ما حلال کرده ایم برای تو همسرانت که (حقوقشان) را اجرا کرده اید و ما ملکت یمینی که  از سوی خدا برگشتی برای توست(باتوجه به دنباله آیات و ذکر مهاجرین منظور همان برگشت آنان است)  و عموزادگان و.............(سوره احزاب آیه 50)

 

بعد از این دیگر زنی بر تو حلال نیست و نمی توانی همسرانت تبدیل کنی..... مگر ملکت ایمان...(سوره احزاب آیه 52)

 

(مشکلی بر همسران پیامبر نیست که زمانیکه افرادی برای درخواست و سئوال مطاعاشان بدون  حجاب خانه می خواهند) برآنان گناهی نیست که با پدران و...... ملکت ایمان شان (بدون این حجاب باشند)( سوره احزاب آیه 55)( اینجا با توجه به آیه 54 و حضور افراد در خانه و مزاحمتشان دقیقا معنی حجاب خانه و درخواست افراد می دهد که وارد خانه نشوند و مزاحمت بی جا ایجاد نکنند تا افراد با آزادی بیشتر در خانه خود زندگی کنند . نه اینکه زنان پیامبرپوشش بیشتر برای خود ایجاد کنند)

 

آن کسانی که فروج خود را حفظ می کنند. مگر از زنان و ملکت ایمانشان پس ملامتی برآنان نیست (سوره معارج آیات 29 و 30)

 

برکور و لنگ و بیمار حرجی نیست که در خانه های خودتان یا ....... یا خانه هایی که کلیدهای آن را مالک هستید یا دوستانتان غذا بخورید..... (سوره نورآیه 61)

 

اما آیات دیگر که کلمه یمین و آیمان با خود دارد:

سوره نساء آیه 36 – سوره انعام آیه 109 – سوره اعراف آیه 17 – سوره توبه آیات 12 و 13 – سوره نحل آیات 38 و48 و91 و 94- سوره اسرا آیه 71 – سوره کهف آیه 17 و 18- سوره مریم آیه 52 – طه 17 و 69 و 80 – سوره نور آیه 31 و 53 – سوره قصص آیه 30 – سوره عنکبوت آیه 48 – سوره سبا آیه 15 – سوره فاطر آیه 42 – سوره صافات آیات  28 و 93 – سوره زمر آیه 67 – سوره ق آیه 17 – سوره واقعه آیات 8 و 27 و 38 و 90 و 91 – سوره حدید آیه 12 – سوره مجادله آیه 16 – سوره منافقون آیه 2 – سوره تحریم آیه 2- سوره تحریم آیه 8 – سوره قلم آیه 39 – سوره الحاقه آیات 19 و 45- سوره معارج آیه 37 – سوره مدثر آیه 39 – سوره انشقاق آیه 7 – سوره بلد آیه 18.

 

یمین در قرآن به معنی سمت راست است. با توجه به آیات که یاران سمت راست تعریف می کند که کسانی هستند که به رحمت او نزدیک هستند اینگونه بدست می آید که سمت راست کسانی هستند که به فردی نزدیک می شوند و شامل رحمت و تعهداتی می شوند. نسبت به خداوند مشخص است که در آیات بیان کرده و از نعمات خود سخن گفته اما نسبت به انسان منظور این است که نزدیکانی اطراف ما هستند که یا با آنها تعهدات و قول و قرارها و پیمانهایی بسته ایم یا باید حقوقی از آنها را رعایت کنیم تا این رحمت ما شامل حال آنها شود. پس برای همین زمانی که این رحمت نسبت به خدا موجب نزدیکی است نسبت به انسان هم اینگونه است. برای همین در معنی ایمان که به بسیاری از افراد به معنای دیگر از جمله سوگند معنی کرده اند به همان معنی اصلی آن که منظور اطرافیان نزدیک است که با آنها تعهد و پیمانهایی بسته شده برگشت داده ام. این در معنی کردن دیگر آیات هم مد نظر قرار داده ام.

 

محصن به معنی محصون بودن است. اما از چه چیزی افراد خود را محصون و حفاظت کرده اند. تبدیل شدن افراد به دژی محکم و غیر قابل نفوذ شدن.

1- در 24 نساء بلافاصله بعد از قید محصن می گوید از نساء باشد سپس در همین در دنباله اش می گوید مردانی که محصن هستند و قصدشان محصن بودن از ازدواج است نه مسافحین بودن.

2- در 25 نساء بعد از عدم توانایی ازدواج با محصنه مومن ، حکم ازدواج با ملکت ایمان مومنه را صادر می کند. سپس می گوید در این ازدواج قصد این ملکت ایمان باید محصن باشد و از مسافحین نباشند و سپس می گوید زمانیکه این حصانت برای آنها ایجاد شد اگر بدنبال فحشا رفتند نصف مجازات محصنات داشته باشند.

3- در 5 مائده بعد از حلال شدن خوراک اهل کتاب از حلال بودن محصنات مومنه و محصنات اهل کتاب بیان می کند برای مردانی که قصدشان محصن بودن است واز مسافحین نیستند.

4- در 48 یوسف حصانت سخت از محصولات در هفت سال خشکی بیان می کند و این چیز طبیعی است که چون می خواهد برای هفت سال خشکی می خواهد باید شدید حصانت شود تا هیچ خرابی و نابودی و دزدی برای آن صورت نگیرد.

5- در 80 انبیا آموخته شدن لباسی زره هی که همانند دژی محکم از افراد در مقابل جنگ حصانت کند.

6-  در 91 انبیا حصانت شدید مریم از فروج خود. همچنین 12 تحریم.

7- در4 نورنسبت زنا زدن به محصنات و عدم حاضر کردن چهار شاهد و شلاق خوردن. در23 نور باز به همین گونه البته با ذکر محصنات غافل مومنه و لعن فرستادن.

8- خواستار حصانت برقرار کردن برای خود از بغی و کراهت داشتن آن برای مکلکت ایمان و عدم تهیه امکانات برای آنها.

9- در 2 حشر گمان بردن که محصونهایی محکمی که برای خود ایجاد کرده اند(مثل دژها) آنها را از محاسبه کردن خدا و عذابش دور می دارد.

10- در 14 حشر عدم جنگ مگر از پشت آبادی هایی که کاملا حصانت از آن شده است.

 در تمامی آیات از کلمه حصن دریافت می شود یک حفاظت و حصانت شدید بیان می کند. حال برگردیم به آیاتی که در ارتباط با حصانتهای ازدواج است. همان طور که از آیات بر می آید مردان هم محصنین می شوند اما زمانیکه قصدشان در ازدواج رسیدن به حصن باشد بلافاصله بعد ا آن این حصانت که یک کلمه کلی است تنها در مسافحین نبودن ذکر می کند. معنی مسافحین کسانی هستند که جریان دارند آزاد هستند احساس تعهدی ندارند نمی توانند حصانتی برای دیگران ایجاد کنند. البته در دو آیه دیگر25 نساء و 5 مائده می گوید اتخاذی از رفیقه بازی ندارند. در نتیجه مسافحین مقابل محصن بودن است و مسافحین کسانی هستند که از لحاظ جنسی حفاظت برای خود حاصل نکرده اند و اتخاذ اخدان یعنی با نیت و اهداف استفاده جنسی ناسالام و دوست دختری و پسری (منفی) راه انحراف در پیش می گیرند. اما در آیه 24 زمانیکه می گوید عدم ازدواج با محصنات زنان یعنی زنانیکه حصانت بیشتری دریافت دارند و از سوی شوهران خود هم محصون هستند و آنها هم متقابلا نسبت بدانها و فرقی نمی کند این زن مومن یا غیر مومن باشد و می خواهد منظور خود را به زنانیکه شوهر دارند برساند اما در آیات دیگر برای ازدواج می گوید با محصنات مومن یا اهل کتاب ازدواج کنید پس همان معنی پاک بودن از ارتباطات منفی جنسی بیان می کند. حال در سوره 25 نساء می گوید اگر زنانیکه از خود حصانت می کنند پیدا نکردید از جوانانی ملکت ایمان مومنه برای ازدواج خود سود ببرید و اگر این افراد بعد از حصانتی که از سوی شوهرانشان ایجاد می شود(اینجا همان جایی است که ما را به معنی حصانت در آیه قبلی که منظور شوهران است می رساند) فحشا انجام دهند نصف محصنات ( زنان شوهرداری که حصانت کامل دارند) عقوبت داده می شوند. از این مجازات این معنی بدست می آید که عدم ارتکاب فحشا یکی از مسائلی است که خارج از حصانتیکه فرد باید برای خود بسازد صورت می گیرد چون این عمل فحشا را مقابل زنان محصنه بیان می کند. البته ازدواج را هم نوعی برای به این حصانت رسیدن عنوان می کند برای همین می گوید اگر بعد از این ازدواج فحشا صورت گرفت مجازات باشد. زمانی که از ملکت ایمان گفتیم این تفاوت را بیشتر توضیح می دهیم.

آیات حصن : سوره نساء آیت 24 و25 – سوره مائده آیه 5- سوره یوسف آیه 48 – سوره انبیاء آیات 80 و 91 – سوره نور آیات 4 و 23 و 33- سوره حشر آیات 2 و 14- سوره تحریم آیه 12.

 

فتی فعلا به معنای جوان گرفتم. اما به نظر می آید کسی است که یا اهل نظر می شود یا نظری در خواست می کند یا نظری از او خواسته می شود. یعنی یا حالت فاعلی یا مفعولی در این ارتباط به خود می گیرد. مثلا در آیاتیکه به معنی کنیز گرفته اند ما جوان معنی کردیم یعنی کسانی که تقاضا و درخواست و قصد ازدواج را با خود دارند. اما آیات و مشتقات این کلمه : سوره نساء آیات 25 و 127 و176- سوره یوسف آیات 30 و 36 و 41 و 43 و46 و 62 – سوره کهف آیات 10 و13 و22 و 60 و 62 – سوره انبیاء آیه 60 – سوره نور آیه 33 – سوره نمل آیه 32 – سوره صافات آیه 11و 149. فتیان را به معنای جوان می دانند اما می گویند خدا به احترام برده ها به این نام آنها را صدا می کند درحالیکه ما در صدا کردن و تلفظ واژه های متفاوت داریم. من نمی توانم به کارمند پایین شرکت خود برای احترامش بگویم رئیس شرکت. این در دریافت مخاطبم دچار مشکل می شود. ما در آینده به این موضوع خواهیم پرداخت که یک زبان باید چه قابلیتهایی داشته باشد حتی اگر زبان خودت باشد هم امکان دارد در فهم دچار مشکل شد.

 

منظور از فروج همان شکافهای بدن است که باید محافظت شود. تا مورد دید قرار نگیرد این واژه قرآنی به معنای عملیات و ارتباطات جنسی نیست بلکه یک حفاظ و پوش برای خود ایجاد کردن تا آن شکافها و برآمدگی های بدن دیده نشود. ما برای ارتباط جنسی در قرآن واژه های دیگر داریم برای همین مکانهایی که گفته حفظ فروج خود کنید به غیر از ملکت ایمان یعنی حفظ همین پوشش است نه اینکه می توانید با آنها ارتباط جنسی داشته باشیم. البته درست است زمانیکه ارتباط جنسی صورت می گیرد شکافها هم از حالت محافظت خارج می شود اما هر عدم حفاظت از این شکافها منجر به ارتباط جنسی نمی شود. در حالیکه این ملکت ایمان در سوره نور آیه 58 در سه وقت که حالت نمایان شدن عورت است حق ندارند که بدون اجازه با آنها ملاقات داشته باشند عورت بر خلاف فرج زمان ظاهر شدن شرمگاهها و نقاط و درزهای حساس بدن است . توجه کنید که خداوند معنی این واژه ها درآیه 30 نور از هم جدا می کند. البته عورت بازهمان جماع نیست در سوره بقره آیه 187 از رفث که همان جماع است حرف می زند. یا برای ارتباط و تماسهای جنسی، از نزدیکی 222 بقره ،لمس جنسی 43 نساء و 6 مائده،تماس جنسی واژه های حاوی مس که در کنار آیات طلاق ذکر آن رفته، استفاده شده است. ( جماع مشخص است به چه معناست اما تفاوت بین مس و لمس ارتباط قوی جنسی در مس، در حالیکه لمس یک ارتباط ضعیف تر است)

 آیاتی که از کلمه فرج استفاده شده و تمامی آیات به معنی شکاف است:  سوره انبیاء آیه 91 – سوره مومنون آیه 5 – سوره نور آیات 30 و 31 –سوره احزاب آیه 35 – سوره ق آیه 6- سوره تحریم آیه 12 – سوره معارج آیه 29 – سوره مرسلات آیه 9.

 

اما معنی ملکت ایمان که در بسیاری از آیات ذکر آن رفته و به معنی کنیز ترجمه شده است. ابتدا به ذکر آیات می پردازیم:

 

اگر هم ترسیدید که عدالت کنید پس با یکی یا با ملکت ایمان تان ازدواج کنید......( سوره نساء آیه 3)

 

بعد از قید زنانی که ازدواج با آنها حرام است در آیه 23 نساء بدنبال آن در آیه 24می گوید : و زنان محصن مگر ما ملکت ایمانکم.....برای شما ازدواج  با زنان دیگر جز اینان حلال گشته و می توانید با اموال خود زنانی جویا شوید و با ایشان ازدواج کنید از محصنین باشید نه مسافحین... اگر از زنی کام گرفتید به فرایض خود نسبت به او اجرا کنید......

 

اگر کسی از شما استطاعت (قدرت و توانایی چه مالی و چه مادی نداشت = طولا) نکاح با محصن مومن  نداشت پس با مکلت ایمانک از زنان جوان ازدواج کنید (اینجا می گوید اگر با اولی نشد پس با دومی این کار را انجام دهید)بعضی از بعضی دیگر هستید. و خدا از ایمان و هدف و قصد شما با خبر و داناست. لذا با اجازه اهلشان ( اینجا منظور ارباب و رئیس یا صاحب و...نیست بلکه خانواده و اطرافیان دختر است) با آنها نکاح کنید. اتا کنید و اجرا کنید معروفشان ( منظور حقوق و نیکی بدانهاست بعدا در مورد کلمه معروف در قرآن که به معنی شناسایی حقوق و نیکی است سخن می گوییم) برای محصنینی که ازمسافحین نیستند و اهل رفیقه بازی با دیگران نیستند. پس اگر بعد از این حصانت به سمت فحشا و انحرافات جنسی روی آوردند نصف پاکان بر آنها عذاب است. این نوع ازدواج (دومی) تنها برای کسانی است که خاشعند و می خواهند از فساد و گناه دوری کنند و اگر با این وجود بتوانند صبوری پیشه خود سازند برایشان بهتر است.... ( سوره نساء آیه 25)

 

خداوند برخی را برخی دیگر در رزق فضیلت(زیادی- اضافی) داده ایم. کسانیکه این فضیلت رزق را از ملکت ایمان شان رد می کنند تا در آن به تساوی برسند. آیا می خواهند از رسیدن نعمت خدا به نهایت و غایت آن جلوگیری کنند.  (سوره نحل آیه 71)

 

و به والدین و.......و ما ملکت ایمان احسان کنید.....(سوره نساء آیه 36)

 

مگر از همسران یا ملکت ایمان شان که در این صورت جای ملامت نیست (سوره مومنون آیه 6)

 

.... و نمایان نسازید زینتهای خود را به غیر از ........ یا ملکت ایمانتان......(سوره نور آیه 31)

 

کسانی که از ملکت ایمانتان خواستار کتابت و عقد قرار داد هستند با ایشان عقد قرار داد ببندید اگر در ایشان خیر سراغ دارید و از مال خود که به شما اتا شده به آنها اتا کنید. جوانان خود را زمانیکه از بغی کراهت دارند می خواهندخود را حصانت کنند با این عملکردتان به سمت آن نکشانید تا خواستار عامل دنیای زودگذر باشند(سوره نور آیه 33)

 

ای کسانی که ایمان آورده اید باید ملکت ایمان تان و کسانی که به سن احتلام نرسیده اند باید در سه وقت اجازه بگیرند......این سه وقت عورت شماست. بعد از این سه وقت برشما و برآنان گناهی نیست بدون اجازه وارد شوند ...... (سوره نور آیه 58)

 

آیا ملکت ایمان تان در ارزاق شما با شما شریک هستند پس در آن با آنها یکسان باشید همانگونه که بر خودتان می ترسید برآنها هم بترسید ( تا حق آنها را پایمال نکنید) ( سوره روم آیه 28)

 

ای نبی ما حلال کرده ایم برای تو همسرانت که (حقوقشان) را اجرا کرده اید و ما ملکت یمینی که  از سوی خدا برگشتی برای توست(باتوجه به دنباله آیات و ذکر مهاجرین منظور همان برگشت آنان است) و عموزادگان و.............(سوره احزاب آیه 50)

 

بعد از این دیگر زنی بر تو حلال نیست و نمی توانی همسرانت تبدیل کنی..... مگر ملکت ایمان...(سوره احزاب آیه 52)

 

(مشکلی بر همسران پیامبر نیست که زمانیکه افرادی برای درخواست و سئوال مطاعاشان بدون  حجاب خانه می خواهند) برآنان گناهی نیست که با پدران و...... ملکت ایمان شان (بدون این حجاب باشند)( سوره احزاب آیه 55)

 

آن کسانی که فروج خود را حفظ می کنند. مگر از زنان و ملکت ایمانشان پس ملامتی برآنان نیست (سوره معارج آیات 29 و 30)

 

در رابطه جنسی قرآن چند اصل در نظر گرفته است 1- رابطه با غیر همجنس ممنوع است، 2- زنا ممنوع است، 3- ازدواج با زن و مرد مشرک ممنوع است 221 بقره، 4- ازدواج باید آشکار و علنا باشد 235 بقره، 5- خواستار ازدواج باید ارتباط محکم و دائمی نه سوء استفاده باشد 235 بقره، 6- زناکاران از آن هم هستند 3 نور، 7- حلال بدون محصنین اهل کتاب 5 مائده. 8- زنان شوهر دار ممنوع است 24 نساء.

 

چیزی که از این آیات دریافت می شود 1- ملکت ایمان می تواند از غیر مومنان باشد همان طور که از آیه 25 نساء بدان اشاره دارد 2- ملکت ایمان از محصنات مومن جدا شده اند. 25 نساء. 3- این افراد می توانند برخلاف دیگران نزدیکی بیشتر با همسران پیامبر داشته باشند.55 احزاب. 4- ازدواج با آنها در شرایط استثنایی است.25 نسساء. این عدم توانایی بیشتر جنبه مادی دارد. 5- از لحاظ ارتباطی می توان با شرایط پوشش کمتر با آنها برخورد داشت. آیات 5و6مومنون و 29 و 30 معارج- واژه فرج را معنی کردیم که به چه معناست. 31 نور.6- با توجه به آیات در هیچکدام ارتباط جنسی با ملکت ایمان را بدون ازدواج تجویز نکرده است. 3 و 25 نساء و.... 7- سعی شود در رزق و روزی با آنها تساوی صورت دهیم 71 نحل. 28 روم. 8- با بستن عقد قرار دادن و تساوی رزق و روزی جامعه ای ایجاد نشود با وجود اینکه ملک ایمان می خواهند از بغی دوری کنند شرایطی برای آنها ایجاد نشود که برای بدست آوردن نیازهای خود، به سمت بغی بروند 33 نور. 9- بدون اجازه به غیر از سه وقت می توانند حضور پیدا کنند. 58 نور. این در کنار نام کودکان آمدن و حضور آنها در خانه و اجازه دادن بدون اجازه گرفتن نشان از این دارد این افراد جز خانواده هستند که این اجازه را دارند. همان طور که در دنباله بعد از ذکر اجازه ها می گوید شما ها دور همدیگر در حال طواف و رفت و آمد هستید. 10- ملک ایمان نمی تواند یکی از اقوام درجه یک باشد. همان طور که در آیه 50 احزاب آنها را از هم جدا کرده است. 11- حلال بودن ازدواج پیامبر با ملکت ایمان ، 50 احزاب ، نتوانستن در تعویض همسران خود مگر اینکه ملکت ایمان باشد یعنی چه در طلاق دادن یا همسر جدیدی برگزیدن. 12- یک فرد امکان دارد مومنه باشد اما از محصنین غیر مسافحین نباشد.25 نساء. 13- ازدواج با ملکت ایمان بایدبا اجازه اهلش باشد واژه اهل در قرآن یک واژه ای است که معنی سروری ندارد بلکه یک هم سطح بودن نسبت به موضوعی را بیان می کند. مثلا اهل کتاب یا اهل مسجد الحرام. یعنی کسانی که ساکن یا این کتاب متوجه آنهاست. پس اهل در اینجا به سرپرستان توجه دارد. 14-آیا می توان ملک ایمان را به معنای نامزد گرفت؟ آیا می توان آنها را دوست دختر و پسرانی دانست که افراد می توانند با نیت مومن بودنشان ارتباط جنسی با آنها برقرار کنند تا به توانایی ازدواج برسند؟ با توجه به آیات این نگاه غیر قابل هضم است. چون همان طور که دیدیم ازدواج با ملکت ایمان ذکر شده است نه ارتباطات جنسی خارج از این محدوده. از آنجاییکه این مقاله در مورد بردگان است تنها به اشاراتی در مورد مسائل جنسی اکتفا می کنیم و بحث کافی در این مورد به مقالات آینده که در این ارتباط سخن خواهیم گفت موکول می کنیم. اما این برداشت از این آیات بدست نمی آید. 15- ملکت ایمان از آیات به نظر می آید از قشر ضعیف جامعه می باشد که خداوند تساوی رزق با آنها را خواستار است. 16- دستور به احسان در کنار بقیه اعضای جامعه دستور بدان می دهد و تفاوتی قائل نمی شود آیه 36 سوره نساء.

 

با بررسی آیات به نظر می آید ملکت ایمان افرادی هستند که از خانواده افراد نیستند اما بدلیل ضعیف بودن از خود یا از خانواده های فقیر یا بی سرپرست وارد خانواده ها می شوند. حال با توجه به این موضوع چون جوانی که امکانات ازدواج به شیوه درست برایشان نیست این شیوه پیاده سازی می شود.

 

به نظر می آید با توجه به مطالبی که ارائه شد ملکت ایمان کسانی هستند که در جامعه دینی و ملک و فرمانروایی جامعه دینی زندگی می کنند یا افرادی هستند که درملکیت یک خانه همانند بقیه اعضای خانواده زندگی می کنند اما از همان خانواده نیستند . این افراد شامل رحمت و نزدیکی این صاحبان خانه شده اند. این رحمت و نزدیکی از جانب خانواده ها تامین شده و موجبات نزدیکی حاصل شده است. متاسفانه این حمایت این خانواده ها هست که آنها را سرپا نگه داشته است. نمی توان گفت معنی از اجازه ازدواج با ملکت ایمان، نبود به اندازه کافی زنان با ایمان در جامعه است سپس اجازه با این قشر از جامعه صادر شده است چرا که مگر این زنان که مومن هم هستند انسان نیستند که بگوییم خداوند در دنباله آیه می گوید تنها در شرایط استثنا با آنها ازدواج کنید یا بخواهیم یک محصن مومنه را بهتر از ملکت ایمان مومن بدانیم؟!  این زنان زمانی که یک فرد می خواهد با او ازدواج کند در واقع باز از حمایت اهلش برخوردار می شود اما به همسری مردی هم در می آید برای همین می گوییم این عدم توانایی مرد را می رساند. اما برای اینکه جامعه تنبل نشود می گوید اگر اینگونه ازدواج صورت نگیرد بهتر است. بعد چرا می گوید اگر از این زنان فحشا صورت گیرد نصف محصنات است . اینجا گفته محصنات منظور همان محصنی است که از تمامی ویژگی های محصن بودن که گفتیم برخوردار است و از آنجاییکه این دختر از حمایت کامل شوهر خود برخوردار نیست و امکان دارد به خاطر عدم امکانات از لحاظ جنسی همراهی کامل حتی از سوی شوهرش نداشته باشد می گوید مجازات آنها نصف بقیه است اینجاست که خداوند واقعیات را در نظر گرفته است. یا اینکه جامعه در حدی نیست که حصانت کامل ایجاد کند سخت گیری نمی کند و این شرایط استثنایی بیان می کند. حال این ملکت ایمان که جزئی از خانواده شده اند چیز طبیعی است که عدم رعایت فرج یا ذکر اجازه در سه وقت می آید.

آیا این کلمه می تواند به معنای کنیز باشد این غیر ممکن است چون گفته برای ازدواج از اهلش اجازه گرفته شود و اگر من خود بتوانم کنیزی بخرم و اهلش خود من شوم. دیگر اینجا اجازه معنی نمی دهد. اگر من توانایی خرید کنیز و نگهداری از او را داشته باشم این چیز طبیعی است که بتوانم همسری داشته باشم و اینجا دیگر عدم توانایی من معنی ندارد. توانسته ام کنیزی مومن بخرم و در خانه من است این چه تفاوتی با زن مومن دیگر دارد پس ما نمی توانیم اقناعی در این نوع نگاه بیابیم. باید پرسید این اجازه از اهل کجاست؟ مگر اینکه بگوییم صاحبش به غیر از ماباشد که ما با او ازدواج می کنیم با وجود اینکه صاحبش کسی دیگر است و برای او کار می کند همسر ما هم می شود و ما می توانیم رابطه های جنسی داشته باشیم. گفتیم نمی توان یک کنیز مومن نزد  یک مومن داشته باشیم ، چون حضور ملکت ایمان در خانواده های مومن می بینیم این نوع نگاه قابل پذیرش نیست. این را قبلا ثابت کردیم. آیا به معنای خدمتکار است. اگر به معنی خدمتکار بود چه دلیل دارد که مجازات این افراد نصف دیگران باشد. اگر این نصف مجازات نبود می توانستیم بگوییم خدمتکارانی هستند که حتی زنان خدمتکار چون خود درآمد دارند می توانند با توجه به اینکه قوامیت و نظام مالی در قرآن باید از سوی مردان باشد در اینجا می خواهد برعکس آن را درنظر بگیرد و خدمتکاران چون حضور مستمر در خانواده ها دارند پوشش کمتر در نظر گرفته است. باید این را در نظر داشت اگر جامعه ای یا خانواده ای نیاز به خدمتکارانی داشت فرقی از لحاظ مرد یا زن بودن آن ندارد. نمی توان آنها را با نگاه استثماری بدانها نگریست بلکه حقوق آنها سرجای خود و کامل برخوردار است.

با تمامی ملاحظات به نظر می آید این ملکت ایمان قشری از جامعه هستند که مورد رحمت و نزدیکی خانواده ها قرار گرفته اند و در اطراف خانواده ها حضور پیدا کرده اند و بدلیل عدم داشتن سرپرستان یا ضعیف بودن مورد حمایت قرار گرفته اند. عدم ازدواج با آنها همان طور که گفتیم عدم ایجاد تنبلی است که به طور موقت می گوید با آنها ازدواج کنید اما هنوز از همان حمایت اهلشان برخوردار باشند تا زمانیکه بتوانید قوامیت خود را ایجاد کنید. چون این دوری و حضور بیشتر نزد اهلشان امکان دارد آن حصانت از سوی شوهران ایجاد نشود برای همین می گوید نصف مجازات ایجاد شود. اما شاید این عنوان شود که چرا برعکس خدا بیان نکرده است یعنی تنها زنان ملکت ایمان هستند که با مردانی که عدم توانایی دارند ازدواج می کنند. مگر نمی شود برعکس آن ایجاد شود برای اینکه در قرآن قوامیت خانواده وظیفه اصلی مردان است نه زنان. اینجا پشتیبانی اهل زن برای پسر بود و اگر برعکس ایجاد شود که دیگر ما مشکلی نداریم. در آیات به این دلیل است که از افراد می خواهد حمایت شدیدی از این ملکت ایمان صورت گیرد و تساوی حقوق برای آنها هم ایجاد شود. این ملکت ایمان با یتیم فرق می کند چرا که امکان دارد این ملکت ایمان توانایی استعدادی یا کامل جسمی ندارند و درسنین بالایی هستند یا اینکه هر دو سرپرست پدر و مادر را ندارند چرا که یتیم از آیات قرآنی مادر دارد اما پدر ندارد. به هر حال به نوعی آنقدر فقیر و عدم توانایی برای او هست که در خانواده ما حضور دارد. به نوعی می تواند قشری ضعیف از جامعه باشد که فعلا به عنوان شریکان زندگی ما در خانواده ما حضور دارند و ذکری از خدمتگزاری آنها نشده است تا زمانیکه جامعه به سمت تساوی حقوق برود.

 

رقب به معنی مراقبت کردن است حال زمانیکه از واژه رقبه و رقاب استفاده می شود به معنی کسی است که از خود مراقبت انجام نداده و آزادی خود را از دست داده است . رقبه را بعضی ها به معنی گردن گرفته اند در حالیکه در قرآن عنق به معنی گردن است. چه کسانی را می توان جزئی از رقبه قلمداد کرد افرادیکه به نوعی نتوانسته اند این مراقبت کامل از خود انجام دهند به نوعی که آزادی خود را از دست داده اند وباید آزادی خود را بدست آورند یا این عدم مراقبت بازگشایی شود.

فردی که با بدهکاری و مقروض کردن خود خدمتگزاری شده که جز بردگی برای خود نیاورده همان بردگی نوینی که در جهان وجود دارد و افراد استثمار می شوند، می توان نوعی از این رقبه دانست .بانک جهانی با ربا خواری بسیاری از کشورها را مقروض به خود و استثمار خود کرده است. رباخواری، همین بردگی نوینی است که در جهان به وجود آمده،و افراد خیال می کنند ما در حال حاضر بردگی نداریم. کار کردن و در خدمت بودن هایی در جهان وجود دارد که ما جز بردگی نوین برای انسان مدعی جهان مدرن امروز نمی توانیم بگوییم . انسانی که آزادی خود را از دست می دهد. هرچند نگفته تنها افرادی که مقروض باشند باتوجه به آیات هر فردی می تواند باشد با هر گامی که بتوان در این مسیر طی شود (با توجه به آیه 60 توبه) امکان دارد اسیری از مسلمین در قلمرو دشمن باشد . نمی توان در جامعه دینی رقبه آن هم از نوع مومنش وجود داشته باشد (سوره نساء آیه 92). باید دانست یک مومن که به برده گی گرفته نمی شود در یک جامعه دینی هر فردی که مومن باشد آزادانه زندگی می کند و اگر فردی بگوید این برده ای بوده که قبلا دین نداشته بعدا مومن شده باید گفت که هیچ مومنی در خود نمی بیند که مومن دیگری را به بردگی و استثمار بگیرد اصلا با تربیت و پرورش یک انسان توحیدی نمی خواند. یک انسان مومن موحد نمی تواند هیچ انسانی( برای او فرقی نمی کند با چه بینشی باشد) به بردگی و استثمار بگیرد. یک انسان مومن و توحیدی برای آزادی آمده نه برای استثمار و به بردگی کشیدن دیگران. اگر فردی بخواهد انسانی دیگر را به بردگی قبول کند باید ایمان خود را از دست بدهد و تبدیل به زورگویی کند و آزادی انسانی بگیرد که با تربیت دینی نمی خواند. پس واژه  رقبه با توجه به آیه 4 سوره محمد خداوند در جنگ می گوید بزنید رقاب های آنها را یعنی طوری در جنگ با آنها برخورد کنید این فرد دیگر نتواند مراقبتی برای خود داشته باشد که شاید نهایت آن گردن آنها را زدن و کشتن و کمترین آن اسیر گرفتن یا ... باشد. برای همین می توان از کلمه رقاب این نتیجه گیری کرد که زمانیکه در آیات دیگر بیان از مدیریت اقتصادی در جامعه دینی است یکی از موارد را رقاب بیان می کند. استفاده از امکانات مالی جهت استفاده در میادین جنگی برای این تضعیف دشمن یا استفاده در مورد کسانی که رقبه شده و مراقبت خود را از دست داده اند باشد.

آیات رقبه : سوره نساء آیه 92 – سوره مائده آیه 89- سوره مجادله آیه 3- سوره بلد آیه 13.

آیات رقاب: سوره بقره آیه 177- سوره توبه آیه 60- سوره محمد آیه 4.

آیات رقب : سوره بقره آیه 177-  سوره نساء آیات 1و 92- سوره مائده آیات 89 و 117 – سوره توبه آیات 8 و10و60- سوره هود آیه 93- سوره طه آیه 94- سوره قصص آیات 18و 21- سوره دخان آیات 10 و 59 – سوره محمد آیه 4- سوره ق آیه 18- سوره قمر آیه 27.

 

آیا رقبه را می توان اسیر جنگی گرفت یعنی بعضی ها گفته اند که ما برده نداریم بلکه این کنیزان و برده های اسلامی در واقع اسیران جنگی هستند که مسلمانان به جای اینکه آنها را به اسارت یا بردگی ببرند یا در زندان نگه دارند . به عنوان خدمتگزارانی هستند که در خدمت جامعه دینی هستند تا به مرور زمان با زندگی کردن با مسلمانان در جامعه اسلامی جذب شوند.  این نگاه با آیات و واژه های قرآنی نمی خواند. چرا که در هیچ جای قرآن نگفته که این اسیران بدین گونه در خدمت جامعه باشند. یا بحثی از غنیمت های جنگی با نام بردگی و اسیرگرفتن  انسان بدین شیوه نیست. واژه های قرآنی که در مورد اسیر سخن گفته از این قرارند:  در آیات 67 تا 71 سوره انفال که در مورد گرفتن اسیر است چند مورد قید کرده است در ابتدا اینکه در زمان جنگ افراد به فکر اسیر کردن دشمن نباشند بلکه هدف اصلی در جنگ پیروزی با دشمن داشته باشند نه به فکر جان دشمن خود باشند، بعد از تسلط و استیلای کامل و پیروزی در همان منطقه دشمن را اسیر کنند. بعد نگفته که این اسیران به بردگی برده شوند. حتی در آیه 69 که صحبت از غنیمت شده بیان از خوردن و استفاده از امکانات مادی در جنگ نه به بردگی گرفتن است. اگر خوب به آیات 6و 7 حشر دقت شود و دیگر آیات که مروبط به غنیمتهای جنگی است صحبت از دارایی هاست نه انسانها. اگر بردگی وجود داشت باید ذکر این بردگی در کنار این غنیمت ها دیده می شد. اگر ما با این نوع نگاه ، نسبت به واژه رقبه با جامعه برخورد کنیم که شاید حتی بگوییم خدمتگزار نه برده . با توجه به آیات 26 و 27 سوره احزاب این نوع نگاه منتفی است زیرا گفته افراد را به اسارت برده اید نه به برده گی حتی از واژه رقبه هم استفاده نکرده است. این نگاه زمانی به بن بست می رود که در آیه 8 سوره انسان می گوید خوراک به اسیر بدهید. یعنی در قرآن اسیر جدا شده و واژه مخصوص به خود دارد و رقبه با اسیر یکی نیست. چون ما اگر اسیر داریم باید به او طعام بدهیم دیگر برده نداریم. اگر برده داریم دیگر اسیر از کجا داریم که به او خوراک دهیم اصلا این افراد اسیر هستند یا برده؟ همان طور که دیده می شود واژه ها باید سر جای خودش معنی شود.

اما چیزی که دوستان در مورد به کار بردن اسیران جنگی می گویند می توان به عنوان یک تز و نظریه در جامعه دینی پیاده کرد اما با نام دفاع از تفکری به نام برده در قرآن اشتباه است تا بتوانیم واژه های قرآنی را به انحراف بکشانیم. حتی می توانیم بگوییم به خاطر خساراتی که در جنگ آنها وارد کرده اند یا اینکه لطماتی که به خانواده ها وارد کرده اند می توانیم از آنها در باز سازی یا نیروی کاری در کنار این خانواده ها استفاده کنیم. اما نه در حدی که به استثمار بکشانیم. باید توجه داشت همیشه هم این جذب و استفاده مفید نمی تواند باشد چرا که زمانهایی است که ما می خواهیم تبادل اسیر کنیم یا نمی دانم اگر تعداد زیادی وارد جامعه شوند امکان صدمه زدن به جامعه دارند. حتی اگر پیامبر می خواسته از این نیرو استفاده کند و هر بار افرادی را به بردگی بگیرد با توجه به جنگهای پیامبر یا حتی بعد از پیامبر می دانید باید چقدر برده وجود داشت یعنی میشد حکومتی فرعونی و به بردگی کشیدن تمامی انسانها که این امکان پذیر نبوده و تفکر و بینشی اشتباه است. با وجود اینکه قرآن نگاه فرعون را نمی تواند بپذیرد که در گذشته دور، مردان که نیروهای جنگ آور بوده اند کشته می شده اند و زنان و فرزندان آنها به بردگی کشیده می شدند عجیب است که بخواهیم بگوییم در گذشته با این نوع نگاه و آرودن نیروهای جنگ آور در میان مسلمانان پیامبر می خواسته حتی این مردان را جذب کند چون هر لحظه مشکل توطئه و حرکتهای مخفی از جانب آنها وجود داشته است. اصلا چنین بینش و رفتاری در زمان گذشته قابلیت اجرا نداشته مگر اینکه هر اسیر از اسیر دیگر دور دستها از هم فاصله داشته باشند که این غیرممکن بوده است. در زمانهای دور نیروی بردگی مرد یا همان فرزندان بزرگ شده برده بوده اند یا بردگیی بوده که از غیر جنگ حاصل میشده و همان طور که گفتیم نمیشده که نیروهای ورزیده وارد جامعه شده و بعد آنها شاهد استثمار خود و همسرانشان باشند و صدایشان در نیاید بلکه اسلام با این موارد به مبارزه برخواسته است و اگر می خواست بردگی داشته باشد تا سالیان سال باید نقش آن در زندگی ما دیده می شد. این تفکر حتی امروز هم دچار مشکل است و ورود افراد در بین جامعه اسلامی، افرادی که با وارد شدن در بین خانواده ها و نزدیکی با آنها هم امنیت خانواده ها را سلب کنند هم به عنوان نیروهای جاسوس خدمتگزاری کنند. آنها مطمئن باشید سکوت نمی کنند. شاید افرادی بگویند آنها را در اردوهای کار اجباری یا با توافق با همان کشور متخاصم ، استفاده می کنیم تا از آنها درست استفاده شود. دیگر باید دانست همان تفکر و بینش برده گی را نمی توان پذیرفت.

اما در بسیاری موارد زمانیکه خداوند از آزادی رقبه صحبت می کند. به عنوان کفاره فرد بیان می کند. جبرانی به خاطر کفرانی که فرد انجام داده است. این رقبه همان طور که در آیات دیدیم نمی تواند در جامعه دینی باشد چون در یک جامعه دینی نمی تواند طوری با فرد برخورد کند که دیگر نتواند از خود مراقبت کند . اگر هم بخواهیم بگوییم این انسانی ضعیف در یک جامعه است حتما منظور نجات انسانهایی است که در جامعه های دیگر هستند نه در جامعه دینی.

 

حر به معنی آزاد کردن مقابل واژه عبد نیست . عبد در قرآن همان بندگی معنی پیدا می کند که تنها خداوند لایق بندگی و پرستش است. اما آیا زمانیکه در آیاتی همچون سوره بقره آیات 178و221، سوره نور آیه 32 یا سوره نحل آیه 75 با لفظ عبد مواجه می شویم به چه معناست؟ باید گفت در طول اعصار همانگونه که انسان بندگی خدا را انجام داده بندگی دیگران را هم انجام داده است که پیام آوران خدایی سعی کرده اند این بندگی خدایی را دوباره ایجاد کنند. برای همین دقیقا در سوره نحل همین معنا را می رساند و نباید ما این واژه را تغییر داده و به معنی برده معنی کنیم اینجا همان بندگی غیر خداست که اگر خوب به آیه توجه شود با مقایسه بین دو انسان که در این آیه صورت می گیرد دقیقا همین معنا را می رساند یا زمانیکه ما با واژه ای مثل رب که به معنای پرورش دهنده و مربی است مواجه می شویم . در سوره یوسف آیه 42 زمانیکه یوسف به هم زندانی خود می گوید به ربت از من بازگو، به همین معناست که این هم زندانی ربی دیگر را قبول داشته، که یوسف از او می خواهد این کار را انجام دهد.

اما معنی آیه 221 سوره بقره اینگونه است:

با زنان مشرک تا ایمان نیاورده اند ازدواج نکنید. بی گمان بنده مومنه خدا از زن مشرکی بهتر است هرچند که زن مشرک شما را به شگفتی بیاندازد(این شگفتی را بیان نکرده و هرچیزی می تواند باشد زیبایی یا دارایی یا ....) و به ازدواج مردان مشرک در نیایید تا زمانیکه ایمان بیاورند و بیگمان بنده مومن خدا بهتر است هرچند که مرد مشرکی شما را به شگفتی بیاندازد.......

 امه به معنی بندگی برای زنان کاربرد دارد و عبد برای مردان که اینجا به اشتباه ترجمه و معنی می کنند و گفتیم که باید این واژه سرجایش قرار گیرد.

معنی آیه 32 سوره نور:

مردان و زنان بیوه(یا مجرد) خود را و مردان و زنان مومن صالحتان را به ازدواج یکدیگر در بیاورید......

سوره بقره آیه 178:

ای کسانی که ایمان آورده اید کتابت کرده ایم برشما درباره قصاص در کشته شدگان. آزاده در برابر آزاده،(معنی حر و آزاد بعدا بدان می پردازیم) بندگان در مقابل بندگان(منظور هم بندگان خدایی هم دیگران می تواندباشد) مونث در برابر مونث ..........

این قانون می گوید رفتار شما در یک جامعه ،آزاد درمقابل آزاد و بندگان در مقابل بندگان صورت گیرد. یعنی اگر هر دو طرف قضیه انسانهای آزاد هستند براساس همان قانون مورد قبول هر دو صورت گیرد. یک فرد آزاد یا بنده خدا براساس تکالیفی که خود پذیرفته و درموردش سخن رانده شده در مورد زنان هم همین طور. درمقابل زنی اگر کشته شده همان قوانینی که باید در مورد زنان باشد در مقابل آن قصاص صورت گیرد. اگر بنده ای از خداست براساس قانون خدا و اگر برخلاف آن هم همینطور..... به طور خلاصه می توان گفت: وقتی می گوید در مقابل یک زن، یک زن، منظور این نیست که یک زن کشته شود بلکه در مقابل زنان همان قوانین قصاص که در مورد زن است، بنده همان قوانین سرجای خودش و....

 

حال خوب به این آیه توجه کنید که پیامبران نمی توانسته اند پیام آور به بندگی در آوردن و استثمار انسانیت باشند. فردی که اختیار و آزادی خود را از دست می دهد و درخدمت دیگران باید باشد و با اجازه آنها آب نخورد و فرمانبردار باشد دیگر انسانی جز اینکه به بندگی برده شده است نمی توان چیزی از آن یاد کرد:

 

هیچ بشری را نسزد که خدا و حکمت و نبوت به او ببخشد آنگاه او به مرمان بگوید به جای خدا ، عبد من باشید. بلکه با کتابی که آموخته اید و یاد داده اید ودرسی که خوانده اید پرورش یافتگان خدایی باشید (سوره آل عمران آیه 79)

 

آیات عبد : سوره فاتحه آیه 5 ، سوره بقره آیات 21و23و83و90و133و138و172و178و186و207و221- سوره آل عمران آیات 15و20و30و51و64و79 و182- سوره نساء آیات 36و118و172- سوره مائده آیات 60 و72و76و117و118- سوره انعام آیات 18و56و61و88و102- سوره اعراف آیات 32و59و65و70و73و85و128و194و206- سوره انفال آیات 41و51- سوره توبه آیات 31و104و112 – سوره یونس آیات 3و18و28و29و104و107- سوره هود آیات 2و26و50و61و62و84 و87و109و123- سوره یوسف آیات 24و40 – سوره رعد آیه 36- سوره ابراهیم آیات 10و11و31و35- سوره حجر آیات 40و42و49و99 – سوره نحل آیات 2و35و36و73و75و114 – سوره اسرا آیات 1و3و5و17و23و30و53و65و96- سوره کهف آیات 1و16و65و102و110- سوره مریم آیات 2و30و36و42و44و49و61و63و65و82و93- سوره طه آیات14و77- سوره انبیاء آیات 19و25و26و53و66و67و73و84و92و98و105و106- سوره حج آیات 10و11و71و77- سوره مومنون آیات 23و32و47و109- سوره نور آیات 32و55- سوره فرقان آیات 1و17و55و58و63- سوره شعراء آیات 22و52و70و71و75و92- سوره نمل آیات 15و19و43و45و59و91- سوره قصص آیات 63و82- سوره عنکبوت آیات 16و17و36و56و62- سوره روم آیه 48– سوره سبا آیات 9و13و39و40و41و43- سوره فاطر آیات 28و31و32و45- سوره یس آیات 22و30و60و61- سوره صافات آیات 22و40و74و81و85و95و111و122و128و132و160و161و169و171- سوره ص آیات 17و30و41و44و45و83- سوره زمر آیات 2و3و7و10و11و14و15و16و17و36و46و53و64و66- سوره غافر آیات 15و31و44و48و60و66و85- سوره فصلت آیات 14و37و46- سوره شوری آیات 19و23و25و27و52- سوره زخرف آیات 15و19و20و26و45و59و64و68و81- سوره دخان آیات 18و23- سوره احقاف آیات 6و21- سوره ق آیات 8و11و29- سوره ذاریات آیه 56- سوره نجم آیات 10و62- سوره قمر آیه9- سوره حدید آیه9- سوره ممتحنه آیه4- سوره تحریم آیات 5و10- سوره نوح آیات 3و27- سوره جن آیه 19- سوره انسان آیه 6- سوره فجر آیه29- سوره علق آیه10- سوره بینه آیه5- سوره قریش آیه3- سوره کافرون آیات 2و3و4و5.

 

آیات امه: سوره بقره آیه 221- سوره نور آیه 32.

 

آیه حر و آزاد کردن در قرآن به چه معناست؟ اول این از فهم اشتباه بعضی هاست که می خواهند حر در مقابلش عبد قرار دهند که این افراد براساس دید اشتباهی که همان طور که قبل بیان شد در ارتباط با واژه عبد دارند آن را در مقابل حر قرار می دهند. ما دو نوع بندگی بیشتر نداریم یا خدا یا غیرخدا(این غیر خدا که به نوعی جای خدا را خواهد گرفت و تبدیل به خدا می شود از خود انسان گرفته تا حزب و گروه تا یک مکتب و بینش تا.....) اما "حر" که به معنی آزاد بودن در مقابل آن اسارت است و تنها زمانی می توانیم به معنیی مقابل آن پیدا کنیم که بگوییم بندگی در مقابل غیر خدا. نه خود واژه عبد.

آیات حر : سوره بقره آیه 178- سوره آل عمران آیه 35- سوره نساء آیه 92- سوره مائده آیه 89- سوره مجادله آیه 3-

در مورد آزاد کردن رقبه که مشخص کردیم باید از چه چیزی آزاد شوند و آیاتی که در این مورد است واضح است. در سوره آل عمران همسر عمران نذر می کند که فرزند خود را برای خدا آزاد کند تا در راه خدا خدمت کند. جامعه مردسالار گذشته نمی توانسته شاهد خدمتگزاری چندانی از سوی زنان خود باشد این به خوبی با جو زندگی زن عمران می خواند و او خوب این موضوع را می فهمیده است برای همین بعد از بدنیا آوردن فرزند خود می گوید او دختر است و دختر مثل پسر نمی شود و نمی تواند خدمتگزاری کند؟ اما جالب بودن این مسئله همان است که خدا این مسئله برایش مهم نبوده و از ابتدا تا انتها موضوع را می دانسته و یکدفعه زن عمران می گوید خدایا این مسئله چرا برای من باید مهم باشد در حالیکه تو به نذر من واقف و خواست تو این بوده است. پس نزد تو برای خدمتگزاری و آزاد بودن تفاوتی نبوده و خواست تو اینچنین بوده است. اینجاست که خدا می خواهد برخلاف جو جامعه انقلاب صورت دهد. آزادی و خدمتگزاریی بوسیله زنی ایجاد کند. پس ظاهرا واژه آزادی درسوره بقره آیه 178 هم به همین معنا باشد. کسانی که علاوه بر بندگی تلاش بیشتر در آزاد کردن خود و دور کردن خود از قید و بندها و رهانیدن و در خدمت خدا بودن انجام می دهند. البته می توان اینگونه هم بیان کرد که در این آیه آزاد بودن کسانی است که خود را در راه خدا آزاد کرده اند و تنها بنده خدا هستند ، واژه عبد که بدنبال آن می آید انسانهایی هستند که با توجه به اینکه در کنار واژه  حر قید شده، بندگی غیر خدا را در پیش گرفته اند و آزاد بودن خود را از دست داده اند. بندگی غیر خدا کردن انسان را وارد اسارت و بردگیی می برد که سخن از آن ، در این مقال خارج است.

 

اما معنی واژه غلام در قرآن به چه معناست.

آیات غلام : سوره آل عمران آیه 40 – سوره یوسف آیه 19- سوره حجر آیه 53- سوره کهف آیات 74و 80و82- سوره مریم آیات 7و8و19و20- سوره صافات آیه 101- سوره ذاریات آیه 28- سوره طور آیه 24.

 با در کنار هم قرار دادن تمامی آیاتی که از واژه غلام استفاده شده است منظور رده سنی کودکی تا جوانی یک انسان می باشد. این برای صدا زدن فرزند انسان هم بیان دارد. چگونه زمانیکه بشارتهای خداوند برای فرزندان دار شدن پیامبرانش در سن کهولت است معنی برده می دهد. کودکی هنوز بدنیا نیامده و می خواهد در آینده پیامبر باشد چگونه برده می شود.

در هیچکدام از آیات گرفتن کنیز نبوده و آن را تایید نکرده و در جامعه خود نپذیرفته، عدم دیدگاه درست و معنی درست واژه های قرآنی که بر خود متکی باشند نظری بر قرآن از بیرون تحمیل گشته که در واقع نگاهی قرآنی نیست.

 

مشکل معنی واژه های قرآنی متکی بر خود نبوده بلکه وضع و قالب و تفکرات هر عصر در هر جامعه تاثیر منفی در بیان آن داشته است . برای همین به جای اینکه واژه ها هر کدام معنی خودش را داشته باشد متاسفانه افراد سعی کرده اند هر واژه با وجود شبیه هم و هم معنی بودن به معانی متعدد و سلیقه ای با توجه به جامعه خود و مصلحت اندیشی معنی کنند.

اسلوبی که من در معنی  آیات از آن استفاده می کنم:

1- سعی می کنم خود را از نگاه گذشته و مصلحت اندیشی دور کنم و نگاه و زحمات دیگران تنها همانند راهنما و کمک دهنده باشد و از آنها سود برم.(به هیچ کدام تقدس نمی دهم)

2- تمامی آیات قرآن که در ارتباط با واژه مربوطه ذکر شده از قرآن جدا کنم و در کنار هم قرار دهم تا ببینم چه معنی  از آن بدست می آید.

3- کلیه واژه هایی که به واژه مربوطه و موضوع ربط پیدا می کند نیز پیدا کرده و در کنار واژه های اصلی قرار دهم.

4- قبل و بعد آیات و واژه هایی که در کنار آن آمده و نوع فعل و بیان در جمله مربوطه در نظر بگیرم.

5- در مورد آیات فکر کرده و سعی کنم تمامی سئوالاتی که ایجاد می شود و از ابعاد گوناگون موضوع مطرح شده، واژه ها و آیات را بررسی کنم . تنها به اینکه بخواهم نظری بدهم اکتفا نکنم بلکه به نگاهی اقناع کننده برسم که از تمامی وجوه مورد بررسی قرار گرفته باشد و روی صورت مسئله ها خط نکشم.

6- سعی کنم نظر دیگان را هم جویا شوم. مورد تجزیه و تحلیل و نقد وبررسی قرار دهم تا سمت و سویی از حقیقت پیدا کند. یعنی به آن تقدس نمی دهم.

تمامی موارد در حد وسع و توانایی و رشد فکری خود انجام می دهم.

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

گذري كوتاه بر معناي بلا

 

چكيده:

«بلا» در قرآن، به‌گونه‌اي طرح شده است كه به تربيت و تجربه‌يافتن و رشد انسان مي‌انجامد. اما اين واژه در فرهنگ و زبان ما به معناي «عذاب» و مصيبت‌هاي ويرانگر و باز دارنده تعبير شده است كه بايد از گرفتار شدن به آن اجتناب كرد. در اين نوشتار اشاره‌ي كوتاهي به همين مسئله شده است، در سه بخش كوتاه كه عبارتند از:

1- واژه‌ي بلا در زبان و فرهنگ ما و منطبق دانستن آن با عذاب.

2- واژه‌ي بلا در قرآن

2- بلا (بلي) در اسطوره‌ي آفرينش

*******

واژه‌ي بلا در زبان و فرهنگ ما

در فرهنگ و زبان ما «بلا»به معناي سختي، رنج، مصيبت، آفت، بدبختي، ظلم و ستم، و همه‌ي آن مواردي است كه به‌نحوي زندگي سالم آدمي را مختل مي‌كند [1]. انواع بيماري‌هاي سخت، حوادث ويرانگر مانند زلزله، سيل و طوفان نيز «بلا» خوانده شده است.

همچنين در سنت ديني ما دعاهايي پديد آمده تا آدمي بوسيله‌ي آن دعاها و با توسل به خداوند، خود را از بلايا حفظ كند. در باور سنتي ما همچنين اين تلقي وجود دارد كه «بلا» به سبب گناه مردمان پديد مي‌آيد. يعني در اين باور وقايعي مانند زلزله، طوفان، و...به عنوان خشم خداوند تلقي شده و براي تنبيه آدميان اتفاق مي‌افتد. به‌نظر مي‌رسد در اين تلقي، واژه‌ي «بلاء» با «عذاب» يكي دانسته شده است و حوزه‌ي معنايي اين دو واژه در هم تلفيق شده است.

از سوي ديگر، واژه‌ي بلا در قرآن به گونه‌اي آمده كه اولا با اين تلقي عمومي كه «عذاب» را تداعي مي‌كند متفاوت است يعني «عذاب» كه داراي بار معنايي منفي است [2]، با واژه‌ي «بلا» كه داراي بار معنايي مثبت است يكي شده. «عذاب» باز داشتن و منع و ماندن است [3] و «بلا» به‌آزمون در آمدن و فراتر شدن است. «عذاب» براي پايان و انتهاي راهي ناصواب است، واگشت اعمال نابجايي است كه هركسي يا هر جامعه‌اي در طول زندگي انجام داده، اما «بلا» آغاز تلاشي صبورانه و با جد و جهد براي رشد و عبور از آنچه اكنون هست مي‌باشد.

ديگر اينكه اين تغيير معنايي براي واژه‌ي بلا، سبب مي‌شود تا ما نتوانيم از اهميت معناي اين واژه در متن قرآن آگاه شويم.

به تعبير ديگر، به نظر مي‌رسد كه اگر معناي واقعي بلا كه در متن قرآن طرح شده، مورد غفلت قرار گيرد، بخش مهمي از مضامين قرآني كه در مورد رشد و اعتلاي آدمي است نيز قابل فهم نخواهد بود.

بلا در قرآن

در آيه‌ي 155 سوره‌ي بقره [4] تاكيد شده است كه حتما و حتما شما را به بلا گرفتار مي‌كنيم [5]‏. يعني شما را گريزي از آن نيست. بعد از اين تاكيد، از چيزهايي سخت و محنت بار ياد شده است كه آدمي در مواجهه‌ي با آن قرار مي‌گيرد، و در پايان آمده است كه : «بشارت ده كساني را كه پايداري كنند»( وَ بَشِّرِ الصَّابِرِين)

با اندكي تامل در اين آيه مي‌توان به چند نكته اشاره كرد

1- به‌نظر مي‌رسد كه چيزهاي سخت و محنت بار به خودي خود بلا شمرده نمي‌شوند، بلكه چيز‌هايي يا وسيله‌هايي براي موضوع «بلا» مي‌باشند.

2- اگر منظور از «بلا» صرفا محنت‌ها و سختي‌ها بوده باشد چگونه است كه بسياري از مردمان كه در اين جهان زندگي مي‌كنند به اين مواردي كه در آيه به آن اشاره شده گرفتار نمي‌شوند؟ چگونه است كه يكي در عافيت و رفاه زندگي مي‌گذراند و ديگري در رنج و محنت؟ در صورتي كه در آيه‌ي فوق تاكيد شده كه بلا با همان مصداق‌هايي كه در آيه آمده، براي شما امري قطعي و حتمي است

3- نكته‌ي ديگر اينكه، هنگامي‌ كه مي‌گويد: «بشارت ده صابرين را» به اين معنا هم هست كه آدمي مي‌تواند در برابر آن رنج‌ها و محنت‌ها پايداري نكند و به‌جاي آن، راه عافيت را بر گزيند. به تعبير ديگر، پذيرفتن دشواري‌ها، نوعي انتخاب است، نه حادثه‌اي كه بدون اختيار و انتخاب، به‌سراغ آدمي آمده باشد.

به نظر مي‌رسد در اين آيه و ديگر آيات قرآن كه از بلا در آن ياد شده، بلا عبارت است از قرار گرفتن آدمي بر سر دوراهي انتخاب. يك راه كه از كوره‌ي آزمون‌هاي آموزنده مي‌گذرد و به رشد و تعالي انسان مي‌انجامد و با خطر كردن و رنج و محنت همراه است و راه ديگر كه آسودگي و فرو غلطيدن در همين وضعيتي كه اكنون دارد.

براي روشن‌تر شدن معناي بلا مي‌توانم به تمثيلي از اسطوره‌ي هفت خوان اشاره كنم، يا داستان هفت شهر عشق را به يادتان بياورم كه در منطق‌الطير عطار آمده است. در اين داستان‌ها مي‌بينيم كه هركسي مي‌تواند عذرها و بهانه‌ها بياورد و از بيم خطر و محنت و رنج راهي كه در پيش او نهاده‌ شده است و به رشد او مي‌انجامد پرهيز كند.

در داستان آفرينش آدم نيز تمثيلي عبرت آموز در مورد بلا آمده است، در اين داستان ابليس ضمن اينكه درختي را به عنوان درخت جاودانگي به آدم نشان مي‌دهد همچنين وعده‌ي «ملك لايبلي» نيز به او مي‌دهد [6].

«ملك( molk ) يعني فرمانروايي، پادشاهي، حاكم بر زندگي خويش يا ديگران بودن، و «لايبلي» به‌معناي در نيامدن به‌آزمون و به بلا گرفتار نشدن است [7]. در اينجا آشكارا مي‌بينيم كه فرار از مواجهه‌ي با بلا، فريب و وسوسه‌ي اهريمن خوانده شده است.

در قرآن، برگزيده‌ترين شخصيتي كه در مواجهه‌ي با بلا قرار مي‌گيرد ابراهيم است. وي در اين مواجهه، مي‌تواند پيروز شود و آنچه را كه به آن مبتلا شده به تماميت برساند [8]. و بعد از گذرانيدن وقايعي دشوار كه از آن با كلمه‌ي «ابتلا» [9] يادشده، به عنوان «امام» [10] براي مردمان برگزيده شود.

در داستان ديگري از بني‌اسرائيل كه در قرآن آمده، تفاوت بلا و عذاب نشان داده شده است. فرعون براي باز داشتن بني‌اسرائيل و تسليم آنان در برابر خواسته‌ي خود سخت‌گيري‌ها و فشارها و تهديد‌هاي بسياري بر آنان اعمال مي‌كرد، و به زعم خود بني اسرائيل را به عذاب گرفتار كرده بود اما همان سختي‌ها و محنت‌ها از سوي خداوند به عنوان بلاي عظيم ياد شده است [11] . احتمالا از اين جهت كه فشارها و تهديد‌هاي فرعون سبب تسليم شدگي و فروماندگي قوم بني اسرائيل نگرديد بلكه پايداري آنان در برابر فرعون، با همه‌ي رنج‌ها و محنت‌ها، سبب نجات آنان گرديد. به‌نظر مي‌رسد در اين آيه، آنچه در معناي عذاب نهفته است، ماندن و راضي شدن به آنچه هست مي‌باشد، و آنچه در معناي بلا نهفته است، خطر كردن، رنج كشيدن، تجربه يافتن، و پيروز شدن بر وضعيت موجود است.

در سوره‌ي فجر نيز تصوير ديگري از ابتلاي آدمياني آمده است كه در جامعه گرفتار اختلاف طبقاتي شديد هستند. آيات پانزدهم تا نوزدهم اين سوره از دو گروه مردمان در دو طبقه‌ي اقتصادي ياد مي‌كند. آنها كه دستي باز در عرصه‌ي نعمت‌هاي زندگي و ضروريات زيستي يافته‌اند، مي‌گويند: خداوند ما را گرامي داشته است. و آنهايي كه به تنگناي رزق و روزي و فقر خود گرفتارند مي‌گويند خداوند ما را خوار داشته است [12]. يعني وجود اين شكاف اقتصادي را ميان دارا و نادار، نه به عنوان آزمون و ابتلا، بلكه به عنوان امري پذيرفته شده تلقي كرده‌اند. در آيات بعدي، باور آنان مردود دانسته شده است و از برخي عوامل كه موجب اين شكاف طبقاتي شده و مي‌شود ياد شده است. از جمله اينكه: «و شما تراث مي‌خوريد، خوردني بسيار» واژه‌ي «تراث» به هر مال و ثروتي گفته مي‌شود كه بي رنج و زحمت به‌دست آيد [13]. آيات اين سوره در مورد وضعيت نابسامان اقتصادي يك جامعه و عوامل رواني و اجتماعي كه سبب اين اين وضعيت شده بسيار مهم، خواندي و قابل تامل است

بلا در داستان آفرينش

واژه‌ي بلا كه به آن اشاره شد، با واژه‌ي «بلي bala » كه در پاسخ به يك پرسش مي‌آيد از يك تبار هستند و در معناي پايه مشترك مي‌باشند [14]. واژه‌ي بلي در مواقعي به كار مي‌رود كه پاسخ دهنده با جواب گفتن به وسيله‌ي «بلي» چيزي را نفي و چيز ديگري را تاييد مي‌كند [15].

در داستان آفرينش آمده است در آن هنگام كه هنوز بني آدم پاي به عرصه‌ي ظهور در اين عالم ننهاده بود، خداوند از آنان پيمان گرفت و آنان را بر خودشان گواه ساخت كه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟» آيا من رب شما نيستم؟ و ذرات غبار آلودي كه قرار بود در روزگاران بعد نسل اندر نسل زاده شوند و هركدام براي خود آدمي شوند و در اين جهان زندگي پيش گيرند، همه در آن فضاي اسطوره‌اي ناكجا آياد [16] پاسخ داده بودند كه «بَلى» [17] ظاهر جمله در اين گفتگوي راز آلود اين است كه ذره‌ها(يا همان ذريت آدم) در برابر پرسش خداوند كه گفته بود: من رب شما نيستم؟ جواب داده بودند كه بلي تو رب ما هستي [18]، اين پاسخ يعني پذيرفتن راه دشواري را كه خداوند به عنوان «رب» براي تربيت و رشد در برابر ذريّت آدم قرار مي‌دهد. اين آيه را مي‌توانيم با آن سخن اهريمن مقايسه كنيم كه به آدم گفته بود: آيا تو را راهنمايي كنم به درخت جاودانگي و ملك لايبلي؟

در اينجا به نظر مي‌رسد كه واژه‌ي «بلي bala » تنها در پذيرفتن سخن خداوند خلاصه نمي‌شود بلكه نفي گفته‌ي شيطان در مورد ملك لايبلي هم هست. يعني داستان يوم الست از دو صحنه‌ي ظاهرا جدا اما سخت مرتبط با هم شكل گرفته است. يكي داستان گفتگوي ابليس با آدم و اغوا شدن او به ملك لايبلي، و ديگري پيمان گرفتن خداوند از بني آدم و ذريت او. و چون در اين پيمان گرفتن، به جاي «آدم» از «بني آدم» و «ذرية» ياد شده است، طبعا مي‌توان آن را صحنه‌ي بعدي يا صحنه‌ي دوم داستان آفرينش شمرد [19]

يعني در ژرف ساخت قصه‌ي آفرينش، از دو راهه‌اي سخن رفته است كه اين دو راهه در ذات وجود آدمي تعبيه گرديده است و بني آدم كه ما باشيم مدام بر سر اين دو راهه‌ي انتخاب قرار مي‌گيريم. راهي كه طي طريق در آن با آزمون‌هاي سخت و دشوار همراه است و به هفت خوان رستم و هفت شهر عشق مي‌ماند، و راهي كه ملك لايبلي را مي‌نمايد و آدمي را از رشد و كمال خويش باز مي‌دارد. به‌نظر مي‌رسد كه داستان آفرينش، هنوز پايان نيافته است. هنوز، هم وسوسه‌ي «ملك لايبلي» در ما هست و هم دغدغه‌ي «بلي blala » گفتن و خطر كردن.

گمانم حالا بتوانيم اين كلام مولوي را هم بهتر درك كنيم كه ظاهرا به فرزند خويش گفته بود:

رو، سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن /// ترك من خراب شب گرد مبتلا كن

********

علي طهماسبي

بيست و سوم شهريور 1387



[1] - فرهنگ معين

[2] - عذاب عبارت از هر مانعي از رسيدن آدمي به مقصود پيشگيري كند و آدمي نتواند از آن عبور كند نگاه كنيد به بخش فرهنگ واژگان ذيل عنوان «عذاب»

[3] - المنجد و لسان‌العرب ذيل عنوان عذب

[4] -«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِين»

[5] - فعل «نبلو»(ما مبتلا مي‌كنيم) در اين آيه با دو حرف تاكيد همراه شده است يكي حرف لام تاكيد در اول و ديگري حرف نون مشدد كه� تاكيد ثقيله است در آخر و به صورت «لنبلون» در آمده است

[6] - «فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى؟»سوره بيستم(طه) آيه 120

[7] - برخي تفسير‌ها «لايبلي» را به معناي جاودانگي، هميشگي، و كهنه و فرسوده نشدن، دانسته‌اند، اين معنا با سياق آيه چندان مطابق نيست زيرا پيش از آوردن اين كلام، از واژه‌ي شَجَرَةِ الْخُلْدِ (درخت جاودانگي) استفاده شده است و لزومي ندارد كه براي درخت جاودانگي و ملك لايبلي يك معناي واحد قايل شويم.

[8] - چون گرفتار كرد ابراهيم را خدايش به كلمات، تمام كرد آن را.

خدايش گفت: من تو را براى مردم امام گردانم.

�ابراهيم گفت: از فرزندان من هم؟

خدايش گفت: عهد من به ستمكاران نرسد. بقره آيه‌ي 124

[9] - «ابتلا» از همان «بلا» در باب افتعال كه مطاوعه و قبول را معنا مي‌دهد، شايد به اين معني كه ابراهيم اين آزمون را پذيرفته و مي‌داند كه بايد اين مراحل را طي كند.

[10] - نگاه كنيد به واژه‌ي «امام» در بخش فرهنگ واژگان

[11] - سوره‌ي بقره آيات 49 و 50(50)

[12] - فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ (15) وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ (16) كَلاَّ بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ (17) وَ لا تَحَاضُّونَ عَلى‏ طَعامِ الْمِسْكِينِ (18) وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أَكْلاً لَمًّا (19)

[13] - «تراث»: هر مالي كه بي زحمت و مفت به آدمي برسد همانگونه كه وارث براي مالي كه از پدر خويش به‌دست مي‌آورد زحمتي نكشيده است. امروزه رانت خواري را هم مي‌توان به عنوان يكي از مصاديق تراث دانست. مرحوم طباطبايي در تفسير اين آيه مي‌نويسد: " وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أَكْلًا لَمًّا" كلمه" لم"- با تشديد ميم- به معناى اين است كه: انسان سهم خودش و ديگران را به خود اختصاص دهد، و خلاصه هر چه به دستش بيايد بخورد، چه پاك و مال حلال باشد و چه خبيث، و آيه مورد بحث جمله" بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ" را تفسير مى‏كند، و دليل آن اين است كه مال يتيم هم اگر به دستتان برسد مى‏خوريد.

[14] - حرف سوم واژه‌ي «بلا» از حروف مصوت است(معتل‌اللام ) كه در موقعيت‌هاي مختلف مي‌تواند به « ا »، «ي» و «و» تغير شكل پيدا كند مانند بلا، بلو، و بليِ،(بلي با الف مقصوره روي حرف ياء) اين شكل‌هاي متفاوت با آنكه معناهاي نسبي متفاوت پيدا مي‌كنند در عين حال در معناي پايه مشترك هستند.

[15] - به عنوان مثال در آيه‌ي 80 و 81 سوره‌ي بقره داستان كساني آمده كه مي‌گويند جز براي ايام شمرده شده‌اي در آتش نخواهيم بود، و خداوند در پاسخ به آن‌ها مي‌گويد: بَلى‏ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ در اين آيه واژه‌ي بلي جوابي است كه از يكسو سخن آنان را نفي مي‌كند و از سوي ديگر رنج و آتش ابدي را براي آنان تاييد مي‌كند. يعني واژه‌ي بلي مقرون به نفي و اثبات هر دو است در صورتي كه واژه‌ي نعم صرفا براي ايجاب و تاييد جمله‌اي است كه قبلا بيان شده.

[16] - اصطلاح ناكجا آباد را از رساله‌ي في حقيقة‌العشق شيخ اشراق گرفته‌ام، به معناي جايي كه اينجا نيست، يا به معناي عالم معنا.

[17] - وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ

و چون بگرفت خداى تو از فرزندان آدم از پشت‌هاشان فرزندانشان را و گواه كردشان بر خودشان، آيا نيستم تربيت كننده‌ي شما ؟ گفتند: آرى، گواهى دهيم. تا روز رستاخيز نگوييد كه ما از غافلان بوديم(سوره‌ي هفتم، آيه 172)

[18] - چون برخي مفسرين و علماي لغت واژه‌ي بلي را جواب براي رد نفي دانسته‌اند در اين جمله نيز استدلال شده است كه چون خداوند گفته من خداي شما نيستم، لذا جرف بلي كه از سوي بني‌آدم بيان شده جواب براي رد نفي جمله‌ي پيش از خود است يعني كه نه خير تو خداي ما هستي. اگر چه اين استدلال براي حرف بلي درست مي‌نمايد اما به گمان من لايه‌ي ديگري از معناي نفي در اين داستان هست و آن نفي گفته‌ي شيطان است كه در داستان آفرينش به آدم گفته بود ملك لايبلي را به تو نشان دهم؟ و با اين پاسخ بني آدم به خداوند، از سويي ربوبيت خداوند و پاي نهادن در معرض آزمون و بلا را پذيرفته، و از سوي ديگر گفته‌ي اهريمن را در باره‌ي ملك لايبلي نفي كرده است.

[19] - اجازه دهيد يك بار ديگر داستان آفرينش را از اين منظر هم نگاه كنيم:

خداوند به آدم و جفتش گفته بود: اين ابليس دشمن شما است مراقب باشيد شما را نفريبد و...

�شيطان به آدم و جفتش گفت:‌ راهنمايي كنم شما را به درخت جاودانگي و ملك لايبلي؟

و به اين گونه هر دو (آدم و همسرش) از آن درخت خوردند، بعد هم خصومت‌ها و دشمني‌ها پديد آمد كه سبب هبوط آدم شد. اين صحنه‌ي اول بود كه در سوره‌ي طه آمده.

در صحنه‌ي دوم سخن از قومي است كه قبلا در اسارت بودند و حالا به راه نجات گام نهاده‌اند(ظاهرا اشاره به بني اسرائيل با نبوت موسي) از آنان خواسته شده است كه آنچه به ايشان رسيده به جد و جهد بگيرند [19]،� در ادامه‌ي همين توصيه، و در آيه‌ي بعد ناگهان به داستان آفرينش باز مي‌گردد و به ياد مخاطب مي‌آورد كه خداوند از بني آدم پيماني گرفته و از ذريتي كه قرار بود بعدها به اين جهان بيايند و از آنان پرسيده بود كه : الست بربكم؟�

و آنان گفته بودند: بلي

در اينجا، ضمير «آنان» كه گفته بودند «بلي» يعني همه‌ي مردماني كه بودند و هستند و خواهند آمد.

از كنار هم قرار دادن اين دو صحنه، به ويژه آن جد و جهدي كه قبل از آيه‌ي الست به آن اشاره شده، مي‌توان اين احتمال را هم در نظر گرفت كه در ژرف ساخت قصه‌ي آفرينش، داستان «الست بركم» در ادامه‌ي همان اغوا شدن آدم به ملك لايبلي هم هست.

 

منبع: آیین پزوهی و فرهنگ

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

متشابهات ومحکمات قرآنی

ما درکنار ناسخ ومنسوخ از متشابهات ومحکمات قرآنی قبلا کامل سخن گفته ایم . در آنجا این موضوع عنوان شد که محکمات قرآنی از لحاظ پیشرفت علمی وفکری انسانی به حدی رسیده است که از لحاظ فهم مشکلی ندارد اما متشابهات قرآنی رشد علمی وفکری می خواهد تا فهم درست شود البته اینگونه آیات علاوه برآن آیاتی نیست که اگر فهم نشد تضادی با آیات دیگر هم داشته باشد یا اینکه انسان بتواند بر رد آن بیانی داشته باشد یعنی آیاتی مجهول است که نه کسی می تواند برضد آن اقامه دلیل کند ونه اینکه آن را نسبت به آن رشد فکری وعلمی، بینشی درست ارائه دهد. از آنجائیکه عقل وتفکر آفریده خداست  واز آن طرف این علوم و خود طبیعت  ساخت خداست نمی توان هیچکدام متضاد با هم یا درتضاد با قرآن دید وگرنه قرآن غیر خدایی میشد وباید دانست که خود خدا از علم روزگار دعوت به مبارزه کرده است و وقتی می گوییم علم، همان علمی که به قطعیت خود رسیده باشد نه هنوز به عنوان یک نظریه است یا به تکامل خود نرسیده است.(... کتابی یا یک اثر علمی برای من بیاورید اگر راست می گویید...سوره احقاف آیه 4) برای این موضوع حتی آیات فراوانی نسبت به تفکر وتعقل وتدبر انسانی هم وجود دارد. در این ارتباط مقاله ای از شهید مفتی زاده در وبلاگ اهل سنت دیدم که باز نسبت به این موضوع دیدم بد نباشد تکرار موضوع گردد . چون این موضوعات یکی از اساسی ترین موضوعات است که دیگر بینشها برپایه های آن بیان و عنوان می گردد.

اکتشافات علمی امروز و قرآن از کاک احمد مفتی زاده نوشته شده در قبل از انقلاب

منبع: http://raabi.blogfa.com/

چندی قبل در مجله وزین و گرامی خواندنی‌ها مقاله ای به قلم آقای "دكتر الن واترمن" رئیس مؤسسه ملی علوم آمریكا تحت عنوان «اكتشافات مهمی كه محصول تحقیقات فضائی است» خواندم. كه تا حد زیادی در كشف یك مجهول كه سال­ها و قرن‌ها در برابر دیده‌ها جلوه می­كرده و زبان­ها آن را بازگو می‌كرد و گوش‌ها آن را می‌شنید و هنوز معنی آن درك نشده بود كمك كرد. این مجهول مطلبی است كه قرآن مجید آن را و برای «بشر» مطرح فرموده و تا به حال علم بشر از فهم آن عاجز بوده  است.

مطلب مذكور عبارت است از مسافرت انسان به خارج از منطقه جو زمین كه با این عبارت مطرح شده: « ‏ یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَن تَنفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانفُذُوا لَا تَنفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ ‏ » ( الرحمن / 33) یعنی ای طایفه جن و انس، اگر توانستید از اقطار آسمانها و زمین خارج شوید، این كار را بكنید، اما نمی­توانید خارج شوید مگر با "وسیله‌ای" سپس علت احتیاج به وسیله و عدم نفوذ بدون آن را در آیه­ی « ‏ یُرْسَلُ عَلَیْكُمَا شُوَاظٌ مِّن نَّارٍ وَنُحَاسٌ فَلَا تَنتَصِرَانِ ‏ »( الرحمن / 35) تشریح می‌فرماید.در اینجا عدم نفوذ را نداشتن (بالهای توانا ) و امثال آن بیان نمی­كند، بلكه توانایی خارج شدن از اقطار زمین را اصولاً امری ممكن بیان فرموده، اما موانعی را یادآور می­شود كه در اثنای این مسافرت در راه انسان فضانورد وجود دارد.این موانع را به زبانه‌های از یك نوع آتش « ‏ شُوَاظٌ مِّن نَّارٍ ‏ » و یك نوع دود می‌گداخته "نحاس" تشبیه می‌فرماید.

اكنون قبل از آنكه به شرح این مطلب بپردازیم بهتر است در یك موضوع كلی تأملی بكنیم. موضوع این است كه اكنون كه قریب چهارده قرن از تاریخ ورود قرآن می­گذرد، تازه افراد معدودی از بشر آمادگی آن را دارند كه چنان مطلبی را بشنوند و درباره­ی آن فكر كنند و معلوم است كه انسان چهارده قرن قبل، ابداً دارای این استعداد و آمادگی نبوده و احتیاج به چهارده قرن دیگر داشته كه صلاحیت چنین خطابی را پیدا كنند. پس چطور قرآن چنین مطلبی (و خیلی مطالب امثال آن) را برای آنان مطرح كرده، در حالی كه هر سخنی باید به فراخور فهم و به تناسب استعداد مخاطب آن باشد.

جواب این سؤال را در آیاتی از قرآن مجید و احادیثی از پیغمبر اسلام (ص) جستجو می­كنیم. قرآن مجید آیات خود را از نظر قابل فهم بودن برای مخاطبین به دو دسته مشخص تقسیم می­كند:

1- محكمات 2- متشابهات. چنانچه می­فرماید: « هُوَ الَّذِیَ أَنزَلَ عَلَیْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ ... »( آل­عمران / 7) كه در وصف محكمات می­فرماید « هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ » یعنی آن آیات موضوع اساسی قرآن می­باشند، كه در آنها احكام زندگی و مبانی اخلاق و نصایح و سایر مطالب ضروری برای بشر مطرح است. اما در مورد متشابهات می­فرماید : « فَأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِیلِهِ ... »( آل­عمران / 7) قرآن مجید قبل از بحث درباره متشابهات و یا شرح و توصیف آن به چند مطلب مهم از عوارض متشابهات اشاره می­فرماید، اما آن كسانی كه در ضمیرشان مرضی هست آیاتی را كه در حال تشابه می­باشد دست آویز می­كنند تا با تأویل آن موافق مرام خود فتنه­ای انگیزانند و فسادی به بار آورند و با تمسك مزورانه به آیات متشابه، كردار و پندار فاسد خود را تأویل كنند. این خاصیت افراد مفسد و مزور است كه در هر عصر و زمانی برای پوشیدن مرض روانی خود و برای توجیه اعمال مضر و مغرضانه خود به هر نوع بهانه­ای متوسل می­شوند و نه تنها در تاریخ اسلام و در جوامع اسلامی، بلكه در تاریخ حیات بشر و در تمام جوامع بشری، افرادی بوده­اند كه از این قبیل نیرنگ استفاده كرده و دشمنی و اعمال فاسد خود را در برابر مردم با بهانه­ها و درپوش­های گوناگون به عنوان دوستی و خیرخواهی جلوه داده­اند. قرآن مجید هم در تاریخ چهارده قرن گذشته، مكرر شاهد این دست آویزهای مزورانه بوده است و قبلاً به مسلمانان بیدار باش داده تا گول چنین نیرنگ­هایی را نخورند.

اما متأسفانه مابین قرآن و مسلمانان فاصله­ای به وجود آمد كه كمتر از هدایت و راهنمایهای آن برخوردار شدند و به همین جهت از مسیر خود منحرف شده، فرسنگ­ها از كاروان سعادت عقب مانده­اند. این موضوع خود مطلب علیحده­ای است كه با وجود داشتن اهمیت زیاد، چون در این مقاله مورد بحث ما نیست، از آن می­گذریم و در پیرامون اصل موضوع، به دنباله آیه­ی اخیر مراجعه می­كنیم كه در وصف متشابه می­فرماید : « وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ » یعنی دست­آویز كسانی كه دارای ضمیری مریض هستند به آیاتی كه در حال تشابه باشد به جهت آن نیست كه بخواهند آن را طبق مفهوم واقعی، برای مردم تشریح كنند، خیر؛ نظر آنان همان نظر مذكور است والا آیه­ای كه در حال تشابه باشد كسی جز خداوند معنی آن را نمی­داند.

در اینجا  دو موضوع مطرح است. یكی تعیین تكلیف مخاطبها در برابر آیاتی كه معنی آن را نمی­دانند و دیگری فایده وجود این آیات كه در آغاز مقاله به نام موضوع كلی آن را مطرح نمودیم.

تشریح موضوع اول این است كه قرآن از مخاطبهای خود می­خواهد كه ایمان بیاورند و حقانیت آن را تصدیق كنند و تصدیق هر مطلبی، فرع علم پیدا كردن به آن است و – چنانچه بعداً تشریح خواهد شد – قرآن اجازه ایمان تقلیدی و كوركورانه را را به مخاطب­های خود نمی­دهد و از آنان می­خواهد كه بر اساس دانش و آگاهی، حقانیت قرآن را تصدیق كنند؛ پس آیه­ای كه مخاطب معنی آن را نمی­داند مفهوم آن هنوز برای او تصور نشده تا حقانیت آن را تصدیق كند. در این مورد قرآن مجید با یك اصل علمی تكلیف مكلفین را روشن می­نماید. اصل علمی این است كه هر یك "واحد علمی" عبارت است از مجموعه­ای موضوعات كه ممكن است در وقتی از اوقات قسمتی از آن موضوعات مجهول باشد چنانچه قسمتی از آن معلوم است.

مثلاً "میكروب­شناسی" را یك واحد علمی می­گوییم. این واحد مشتمل بر موضوعات متعددی است كه از وقت پدید آمدن آن علم تا حال، دوره­های متعددی را پیموده و در دوره­ای قسمتی از آن موضوعات مجهول بوده كه در دوره دیگر، از حال مجهول بودن خارج و معلوم شده است. فرض كنیم تمام موضوعات این علم یك صد فقره است. شناسایی میكروب سل ، شناسایی میكروب سیاه زخم، شناسایی میكروب تب مالت و ... كه ده سال قبل قسمتی از این موضوعات معلوم و بقیه مجهول بوده و اكنون هم هنوز  قسمتی از این موضوعات در حال مجهول بودن باقی است.

اما با اینكه وضعِ تمام واحدهای علمی همین طور است و اساساً امكان دارد كه بشر هرگز به تمام موضوعات فلان علم احاطه نكند، باز اشكالی در راه اذعان و یقین به ماهیت آن علم وجود ندارد و به عبارت دیگر، مجهول بودن اجزایی از یك علم می­تواند بواسطه علم به قسمتی دیگر دارای دانشی استوار و راسخ باشد. در مورد مثال خودمان كسی ممكن است منكر ماهیت و واقعیت علم میكروب شناسی باشد كه هیچ گونه اطلاعی از مسایل معلوم شده آن ندارد اما کسی آن را می­داند به واقعیت این علم اذعان می­كند. هرچند می­داند كه قسمت اكثر از مسایل آن هنوز مجهول است. قرآن هم مجموعاً یك واحد علمی است كه در هر عصری قسمتی از مطالب آن – چنانچه خود قرآن مجید اشاره فرموده – معلوم است. و قسمتی دیگر مجهول. اما این امر موجب عدم حصول ایمان به مجموعه این واحد علمی (كه محدود و معنی است) نمی­باشد. زیرا – بر خلاف نظر جماعتی از مفسرین – رسوخ در علم (كه عبارت است از دانستن مقدار یقینی و معلوم از هر علمی) امری است كه چنان كه گفتیم، برای هر كس و نسبت به هر واحد علمی امكان دارد و تحقق پیدا می­كند. به این جهت است كه قرآن مجید در مورد كیفیت حصول اطمینان مخاطب­ها و تكلیف آنان در برابر واحد علمی (قرآن) كه اجزاء معلوم و مجهول آن معین و محدود است می­فرماید:

« الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا » یعنی آنان كه در دانش استوار هستند و بواسطه فهم اجزاء معجزآمیز و معلوم المعنی قرآن، نسبت به ماهیت مجموعه قرآنی و حقانیت آن ایمان پیدا كرده­اند، می­گویند: ایمان آوردیم؛ همه (اعم از معلوم المعنی و مجهول المعنی) از طرف پروردگار ما است.

اكنون به بحث در این مورد می­پردازیم كه قرآن مجید در چهارده قرن قبل چرا چنین مطالبی را مطرح فرموده كه بشرِ آن روز ابداً استعداد درك آن  و صلاحیت چنین خطاب­هایی را نداشته و چه فایده­ای در شامل بودن قرآن بر چنین آیاتی وجود دارد.  برای شرح این مطلب باید قبلاً این موضوع را به یاد بیاوریم كه قرآن انتظار ایمان تقلیدی و كوركورانه را از مردم ندارد و می­خواهد پیروان آن از روی بصیرت و آگاهی به آن ایمان بیاورند و از آن پیروی كنند.

قرآن در چند جا مردم را از تقلید و پیروی كوركورانه برحذر می­دارد و كسانی را كه به یك دین یا عقیده ارثی به محض تقلید و بدون علم و تحقیق می­گروند مورد سرزنش قرار می­دهد و بارها به مخاطب تذكر می­دهد كه مبادا مطلبی را – اعم از دین و غیر آن – بدون تحقیق بپذیرند و یادآوری می­فرماید كه انسان نباید قوای خود را  تعطیل كند و بدون استفاده از مغز و درك خود افكار و عقاید دیگری را بپذیرد. زیرا امكان دارد مطلبی كه او آن را از دیگری تحویل می­گیرد باطل یا مضر باشد. قرآن مجید بارها مردم را به این مسأله متوجه ساخته، تا آنجا كه بر پیروان خود نیز این تذكر را می­دهد و مثلاً خطاب به امین وحی حضرت رسول اكرم ص می­فرماید: «  قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِی »( یوسف / 108) یعنی بگو این است راه من؛ مردم را به سوی پروردگار دعوت می­كنم و هر كس دعوتم را می­پذیرد باید روی بصیرت و آگاهی نسبت به حقانیت دعوت من، آن را بپذیرد. چنانچه خودم راه خداشناسی را از روی بصیرت می­روم. مقصود از این بصیرت تنها اطلاع پیدا كردن از احكام و مقررات دین نیست زیرا در مقام اسلام آوردن و پذیرفتن دین دو مسئله اساسی مطرح است:‌یكی قبول كردن احكام اسلام به عنوان قانون زندگی و دیگری كه مهم­تر و اساسی­تر از اولی می­باشد عبارت است از باور كردن و ایمان داشتن به اینكه محمد ص، اسلام و مقررات آن را از طرف خداوند آورده است و شخص مسلمان بر اساس این ایمان و مقررات ارتباط خود را با خدای خود و با افراد دینی نوع خود و با دنیای هستی، از اسلام استفاده می­كند. پس طبعاً باید اول این عقیده را پیدا كرد و بعد بر مبنای آن احكام اسلام را پذیرفت و اهمیت بیشترِ بصیرت در مورد مرحله اولی می­باشد. زیرا اگر شخصی از روی بصیرت و دانش، رسالت حضرت محمد ص را پذیرفت و مطمئن شد كه او از طرف خداوند است، آن وقت می­تواند بی­چون و چرا نیز تمام دستورات او را اطاعت كند.

و اما حاصل شدن چنین ایمانی كه متكی بر دانش و بصیرت باشد – و اسلام هم آن را از انسان می­خواهد و قطعاً برای آن ارزش قائل است - خود بخود امكان پذیر نیست و مستلزم وجود دلایلی است كه عقل در برابر آن جز قبول و تسلیم راهی ندارد. منظور این است كه ادعای مأموریت از طرف خداوند یك امر عمومی و معمولی نیست كه عقل بدون احتیاج به دلیل بتواند آن را تصدیق كند و هر كس مدعی رسالت شد فوراً و بدون تأمل او را بپذیرد. برای حصول ایمانی كه متكی بر بصیرت باشد دلایلی لازم است كه در اصطلاح دین بنام "معجزات"‌ نامیده می­شوند. معجزه یعنی دلیلی كه عقل در برابر آن هیچ راهی ندارد جز اینكه قبول كند كه از طرف خداوند می­باشد و درك كند كه فكر و قدرت بشر از اظهار شبیه آن عاجز و ناتوان است.

«قرآن» مجموعه­ای است از معجزات محمد ص كه به جهات متعدد و مختلف اسرار اعجاز در آن تودیع شده است. یكی از وجوه متعدد قرآن فصاحت و بلاغت محیر العقول آن است. اظهار این نوع معجز زنده و جاودان در عصر نزول قرآن، فلسفه خاصی داشت. به طوریكه تارخ تمدن و ادبیات عرب نشان می­دهد فن سخنوری و سخندانی در عربستان چهارده قرن قبل به حدی از كمال رسیده بود كه شبیه آن را نه تنها در  تاریخ عربستان بلكه در تاریخ هیچ جای دیگر از دنیا نمی­توان یافت. تفریح و مزاح معمولی جوانان و سالخوردگان آن روز عربستان در هرمحفل و مجمعی و حتی بر سر هر راهی كه دو نفر به همدیگر می­رسیدند، "روایت" یعنی نقل قصائد و عبارات نثر فصیح دیگران و "مشاعره" یعنی سرودن اشعار ارتجالی در برابر همدیگر بود.

البته روایت، مخصوص آثار نظم و یا نثر كسانی بود كه برتری آنان در نزد دوست و دشمن مسلم شده بود و قبایل به وجود آنان و روایت آثار آنان می­توانستند تفاخر و مباهات كنند و برتری هر قبیله­ای بر قبیله دیگر به وسیله آثار آنان اثبات می­شد. در بین این افراد ممتاز اشخاص نابغه­ای هم بودند كه قدمی فراتر نهاده یكی از قصاید خود را بر در شهر تجارتی و زیارتی «مكه» آویزان می­كردند. و چنانچه تا یك سال از انتقاد زایرین كعبه و تجار و مسافرین مكه محفوظ می­ماند، دیگر حق داشت كه برای همیشه به عنوان شعار افتخار سراینده آن بر سر درِ «كعبه» بماند. «سبعه معلقه» كه هفت قصیده ممتاز قبل از اسلام است دارای این امتیاز بودند.

الغرض، قرآن مجید در چنین عصری نازل شد و نزدیكترین مخاطبان قرآن قومی بودند كه تمام هنر . كمال و مفاخر خود را در كلام فصیح و بلیغ می­دیدند و سخن را تنها وسیله­ی مسابقه افراد و قبایل قرار داده بودند. به این علت، ساده­ترین جهت اعجاز قرآن همان فصاحت و بلاغت اعلام شد كه همت همه گرد آن دور می­زد و تمام حواس و افكار قوم در آن زمینه فعالیت داشت. قرآن به این طریق اعجاز – كه گفتیم ساده­ترین وجوه اعجاز آن است – برای اقامه دلیل و برهان بر حقانیت خود، راهی نرفت كه برای قوم خود نامأنوس باشد تا نابلدی خود را به عنوان عجز از مقابله به آن توجیه كنند. قرآن از همان طریق متداول و مأنوس بین قوم، اعجاز فصاحت و بلاغت خود را به عنوان عجز از مقابله به آن توجیه كنند. قرآن از همان طریق متداول و مأنوس بین قوم، اعجاز فصاحت و بلاغت خود را به آنان تذكر می­دهد كه « ‏ وَإِن كُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِینَ ‏* ‏ فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِینَ ‏ »( البقره / 23 و 24)  یعنی اگر نسبت به آنچه برای بنده خود فرستادیم شكی داریدو راست می­گویید كه ایمان نیاوردن شما به علت شك در حقانیت آن است، كلامی را كه به اندازه یكی از سوره­های آن و با فصاحت و بلاغت آن بیاورید و تمام اعوان و دوستان و آشنایان را به كمك بطلبید. آنگاه اگر نتوانستید – و نخواهید توانست – از آتشی كه بواسطه شدت آن، مردم و سنگ­ها ماده­ی اشتغال آن است و برای كفار آماده شده بپرهیزید. این دعوت عام و غیر مترقب مانند زنگ بزرگی در عربستان با شدت فوق­العاده­ای به صدا درآمد و تمام كسانی كه تاج افتخار سخنوری را بر سر داشتند خود را در برابر خطر بزرگی دیدند. آنان می­دانستند كه همه از دور و نزدیك بازگوخواهند كرد كه یك نفر تحصیل نكرده عباراتی را آورده كه تمام فصحای عالم را «اعم از عرب و غیر عرب» به مبارزه با كمتر از یك سطر آن می­طلبدد و اعلام می­دارد كه عموماً آنان ولو همه با یكدیگر همكاری كنند، ‌قدرت این مبارزه را ندارند و از طرف دیگر با همان عبارات، تمام آداب و رسوم بت­پرست­ها و مشركان را تخطئه می­كند و می­خواهد كه مضامین همان عبارات، قانون زندگی جمیع ملل شود و تمام قوانین موجود دنیا را ابطال نماید. پیداست كه چنین اعلانی در تحریك حس خودخواهی و مبارز سخنوران، هم [برای] فرار از خطر شكست و هم برای رد ادعای نبوت محمد ص و ابطال قانون او، تا چه اندازه تأثیر دارد. به هر صورت تاریخ این مبارزه بسیار مفصل است كه این مقاله گنجایش آن را ندارد. اما نتیجه این اعلان عمومی همانا پیروزی ابدی قرآن بوده و تا ابد هم این معجزه در برابر دیده دانشمندان خودنمایی می­كند.

یكی دیگر از جهات اعجاز قرآن كه برای ادوار آینده حیات بشر (یعنی عصرهایی بعد از عصر نزول قرآن) است، همان قسم متشابهات از آیه­های قرآن است كه برای هر دوره­ای معجزات تازه­ای را نشان می­دهد و گویی كه آورنده این پیغام آسمانی بعد از گذشت قرن­ها تازه مطالبی را برای بشر می­آورد.

اكثر این قِسم از معجزات قرآن جنبه علمی دارد و ظهور جهت اعجاز آن مربوط است به پیشرفت علوم و اكتشافات بشر. با اینكه سایر وجوه اعجاز قرآن نیز برای تمام حیات بشر كافی است كه عقل را در برابر حقانیت خود ملزم به تصدیق نماید، اما مثل" شنیدن كی بود مانند دیدن" و همچنین "سخن نو آر كه نو را حلاوتی است دگر"، واقعیت دارد و تأثیری كه مطالب تازه و مشهود در جلب و جذب روح و ارضای فكر و عقل دارد مافوق تأثیر مطلب روایت شده و غیر مشهود است.

مطلبی كه قدیمی باشد با همه اهمیت و ارزشی كه دارد، آن زمزمه را در قلوب مردم ایجاد نمی­كند كه یك مطلب مهم تازه می­تواند ایجاد كند. متشابهات قرآن جواب مثبتی است به این خواسته روح انسانی.

قرآن با قسم متشابهات خود در هر دوره­ای كه انسان به پیشرفت­های مهمی می­رسد و مجذوب اكتشافات علمی خود می­شود، با نشان دادن معجزات تازه­ای زمزمه تازه­ای برپا می­كند و با رویه جدیدی حقانیت خود را آشكار می­سازد.

هم اكنون آیات زیادی در قرآن وجود دارد كه اكتشافات و تكامل علوم تا امروز امكان فهم آن را به ما داده است و این معجزات نوین قرآن را برای ما آشكار ساخته است.

این آیات در واقع برای مردم معاصر نزول قرآن و خطاب به آنان نبوده است؛ بلكه امین وحی آنها را آورده تا برای امم عصرهای آینده معجزات تازه­ای باشد و به مردم عصر نزول قرآن و همچنین مردم عصرهای آینده تا وقتی كه هنوز موقع ظهور اعجاز آنها نرسیده، فقط مأموریت دارند كه آنها را دست به دست نسل­های آینده برسانند. به این جهت حضرت رسول ص از تفسیر اكثر آیاتی كه ما حالا می­دانیم خطاب به اهل آن عصر نبوده، خودداری می­فرمود و می­فرمود: «رب حامل فقه الی من هو افقه منه» یعنی بسیار هستند كسانی كه یك دانستنی را حمل می­كنند تا به كسانی برسانند كه آن را بهتر می­فهمند. یا می­فرمود: «رب مبلغ اوعی من سامع» یعنی بسیار هستند كسانی كه بالواسطه آیات قرآن بدست آنها می­رسیده، در حالی كه آنان معنی آن آیات را – بهتر از كسی كه مستقیماً آن را شنیده – می­فهمند. قرآن كه می­خواهد هر امتی در هر عصری، با معجزات آشكاری – نه با تقلید وراثت – مسلمان باشد و برای عصر علوم و اكتشافات، معجزاتی در این زمینه بهتر هستی قرار می­دهد كه بزرگترین دانشمندان این عصر در برابر آن مات و مبهوت می­شوند. زیرا او

می‌داند كه چهارده قرن رنج برده شده تا امروز یكی از اسرار عالم هستی ظاهر گشته؛ در حالی كه پیش از این چهارده قرن،‌ كلامی وجود داشته كه این اكتشافات تازه ما را تشریح كرده است.

در این مورد قرآن مجید می­فرماید : « ‏ سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ »( فصلت / 53)  یعنی مامصداق این آیه‌های قرآن را بعداً در آفاق هستی و در وجود خودشان به آنان نشان می­دهیم تا حقانیت قرآن برای آنان روشن و آشكار باشد.

در این آیه قرآن  مجید ضمن تشریحی در مورد غرض و منظور متشابهات، به این مطلب هم اشاره می­فرماید كه در آینده (یعنی بعد از عصر نزول قرآن) اكتشافات و ترقی­های علمی بشر تا جایی می­رسد كه بتوانند معنی آیه­های متشابه را بفهمند و می­بینیم كه واقعاً ما در همین عصر آمادگی فهم آیه­های زیادی از متشابهات را كه بعد از روشن شدن معنی، از حالِ تشابه خارج می­شوند پیدا كرده­ایم.

تفصیل این موضوع و بیان متشابهاتی كه در همین عصر رفع تشابه از آنها شده، باز خارج از مطلب ما است و اما راجع به كیفیت حصول ایمان به آیاتی كه هنوز در حال تشابه است با ذكر یك مثال شرح بیشتری می­دهیم؛

«ابن الراوندی» كه خود را یكی از بزرگترین فلاسفه می­دانست كسی بوده كه از تظاهر به كفر و زندقه باكی نداشته؛ یكی از حرف­های او این دو شعر است:

كم عالم عالم اعیت مذاهبه

و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا

 هذا الذی ترك الاوهام حائره

و صیر العالم التحریر زندیقا

یعنی بسا افراد تمام دانشمندی كه راه­های معاش چنان بر آنان بسته شده كه آنان را خسته كرده (مثل خود سراینده) و بسا شخص تمام جاهلی كه او را ثروتمند می­بینی. این همان چیزی است كه فكرها را متحیر و عالم متبحر را زندیق ساخته است. در این جا به یادم آمد كه چند سالی قبل در حین تدریس كتاب «مطول» و درسی كه این دو شعر را به مثال آورده بود، در حاشیه كتاب به خط مرحوم «عبدالله مفتی كردستان» (جد نویسنده) سه شعر را دیدم كه دو شعر آن همان دو شعر ابن الراوندی بود، با تحریف كلمه آخر آن و تبدیل " زندیقا" به "صدیقا" كه معنی مصراع اخیر به این صورت در می­آید: این مطلب است كه عالم متبحر را وادار به تصدیق كامل به وجود خداوند می­سازد. دنباله آن، یك شعر به عنوان دلیل این تحریف نوشته بود به این عبارت: «لو كنتم حكمه الجبار قاهره – لما اقتضی الطبع هذا النوع ترزیقا» یعنی اگر حكمت خدایِ توانایِ بر عالم هستی مسلط، نباشد طبیعت این طور حكم  نمی­كند كه نادان به روزی بررسد و دانا از آن محروم بماند. بهر حال همین ابن راوندی به عللی كه اشخاص معاند را وادار به انكار حقایق مسلم می­نماید (و این مقاله جای تفصیل آن نیست) همواره همت خود را در این ناحیه به كار می­انداخت كه با نادیده گرفتن معجزات روشن قرآن، نكاتی را در رد آن پیدا كند كه آن را وسیله عیبجویی از قرآن قرار دهد. یكی از وسایلی كه این شخص به آن متوسل شده، آیه­ای است كه در‌ آن عصر، در حال تشابه بوده؛ به این عبارت: « ‏ أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ‏* ‏ بَلَى قَادِرِینَ عَلَى أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ ‏ »( القیامه / 3و 4) یعنی آیا انسان فكر می­كند كه استخوانهای او را نمی­توانیم جمع كنیم؟ چرا؛ بالاتر از این را هم می­توانیم و قدرت داریم كه سرانگشتان او را به صورت اولی خود در بیاوریم. ابن راوندی می­گفت كه هر عقلی می­داند جمع كردن استخوانهای مرده بعد از آنكه ذرات آن بوسیله باد و آب به اقطار دنیا پراكنده می­شود از محالات است و هر بچه­ای می­تواند سرانگشتان را به صورت اولیه دربیاورد، در صورتی كه قرآن اعاده صورت سرانگشتان را مهم­تر از جمع استخوانها قلمداد می­كند.

در این مورد ما می­دانیم كه اصولاً این آیه از قرآن برای عصر ابن راوندی نازل نشده، بلكه مخاطب این كلام، انسان عصر حاضر است. یك شاگرد مدرسه این عصر می­داند كه وجه امتیاز تمام افراد بشر از همدیگر سرانگشتهاست نه استخوانها و بنابراین برای معین شدن افراد از همدیگر نقش سرانگشتها ملاك آشكار و انكار نشدنی است.

قرآن نیز این مطلب را بیان می‌كند كه برای روز جزاء، جمع كردن استخوان مردگان كافی نیست. زیرا امكان دارد كه اجزاء بدن فردی بعد از جمع شدن اجزاء بدن­های عموم، با اجزاء بدن فردی دیگر اشتباه شود. اما قدرت ما در جمع كردن ذرات وجود همه به حدی است كه حتی نقوش مخصوص انگشتان هر فرد را نیز مانند اول اعاده می­كنیم، چه جای آن كه در جمع كردن اجزاء بدن بندگان عاجز باشیم یا در آن اشتباه بكنیم. این است كه یك شاگرد ابتدایی امروز به حرف فیلسوفی مانند ابن راوندی می­خندد. چرا؟ چون انسان عصر ابن راوندی استعداد فهم چنین آیه­ای را نداشت و نمی­توانست درك كند كه اعاده نقش سرانگشتها چنانچه قرآن می­فرماید مهمتر از جمع استخوانها است. زیرا این یكی به نسبت آن یكی، مرحله سوم می­باشد و قبلاً باید اجزاء بدن­های تمام مردگان جمع، سپسس مال هر مرده­ای از دیگری جدا، بعد از آن خصوصیات هركدام كه اهم و اكمل آنها نقش سرانگشتها است اعاده شود. پس ما – كه نسل عصر انگشت نگاری هستیم – می­توانیم بفهمیم كه چرا قرآن اعاده نقش سرانگشتها را مرحله­ای بالاتر از جمع ذرات استخوانها معرفی می­كند.

 

به علاوه همین آیه اكنون برای ما یكی از معجزات قرآن است و عقل طبعاً تصدیق می­كند كه گوینده چنین مطلبی انسان عصر نزول قرآن نیست؛ بلكه همان كسی است كه خودِ انسان را آفریده و به رموزی كه در وجود او توزیع فرموده آگاهی داشته است كه قرن­ها قبل از روشن شدن اهمیت نقش سرانگشتان برای ما، آن را برای «ما» بیان فرموده است.

اما ابن راوندی كه روزگارش روزگار ظهور این اعجاز نبوده، می­توانسته بوسیله دیدن قسمتی از معجزات مخصوص عهد خودش  چنانچه آیه متشابهات ذكر فرموده – رسوخ علم را پیدا كند و به مجموع این واحد علمی (قرآن) ایمان بیاورد. زیرا بسیار مسخره است كه امروز كسی به واسطه مجهول بودن – مثلاً – میكروب فلان بیماری، اساس علم میكروب شناسی را انكار كند و ما چنین كسی را ،یا شخصی تمام جاهل و یا شخصی مغرض و مریض القلب می­دانیم كه از انكار چنین موضوعی، مطلب دیگری دارد و به چنین وسیله نامعقولی آن را جستجو می­كند.

البته می‌دانیم كه این بحث مختصر برای تشریح كامل آیات متشابه و فلسفه آن و جریان آن با تاریخ و در مسیر آن ابداً كفایت نمی­كند.

اما چون مقصود در این جا فقط یك تذكر مختصر درباره ورود چنین آیاتی بوده كه مخاطب­های عصر اول صلاحیت و استعداد درك آن را نداشته­اند و بحث سابق هم برای روشن شدن این مطلب كافی است، ما هم به این اندازه اكتفا كرده، به تذكر آیه مورد بحث این مقاله و نقل قسمتی از اظهارات آقای آلن واترمن می­پردازیم.

نویسنده هر وقت آیه‌ای از آیات متشابه قرآن را می­دیدم و از مضمون آن می­فهمیدم كه با معلومات و اكتشافات عصر حاضر تناسب دارد، همیشه تلاش می­كردم كه به كمك پیشرفت­های علمی جدید معنی آن آیه را بفهمم.

آیه « یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالإِنسِ » از آیاتی بود كه متن آن نشان می­داد كه از طریق علم به اوضاع و احوال فضای زمین و ماورای آن، می­توان معنی آن را فهمید.

اما تا امروز كه شماره 81 مجله گرامی خواندنیها را مطالعه كردم از تلاش خود برای فهم این آیه نتیجه­ای نگرفته بودم و این مقاله تا حد زیادی، حقیقتی را كه آیه مذكور در چهارده قرن قبل برای انسان تعریف كرده، روشن ساخت.

دكتر بعد از مقدمه­ای پیرامون تكامل تدریجی علوم و اشاره به پدید آمدن رشته جدیدی به نام "اكزو بیولوژی" كه مربوط به مطالعه مراحل مختلف حیات در فضای بسیار دور و انطباق موجودات زنده با شرایط زندگی سایر محیط­ها می­باشد، چنین می­نویسد: "جالب­ترین موفقیت اساسی كه از برنامه فضایی نصیب ما شده، بدون شك كشف كمربند تشعشع «وان آلن» می­باشد كه در شناسایی تدریجی ما درباره رابطه زمین و خورشید رُل مهمی را بازی می­كند.

دكتتر وان آلن و همكارانش از دانشگاه ایوا بر اساس نتایج حاصله از اقمار مصنوعی مجهز به دستگاه­های مختلف به این نتیجه رسیدند كه یك كمربند تشعشع فوق­العاده قوی در اطراف زمین وجود دارد كه به وسیله ذرات سریع­السیر و تصادم آنها با اجسام فضایی به وجود آمده است.

قمر مصنوعی "اكسپلورر اول" وجود این كمربند را ثبت و "اسپوتنیك سوم" و همچنین "اكسپلورر چهارم" آن را تأیید نموده و اطلاعات بیشتری درباره قدرت آن در دسترس گذاشته است.

در نتیجه تحقیقات فضایی در دو یا سه سال قبل معلوم شد كه یك منطقه داخلی و خارجی در این كمربند وجود دارد. از آن زمان تا به حال اطلاعات بیشتری وسیله اقمار مصنوعی جدید بدست آمده كه حقایق جالبی را در مورد قدرت این دو منطقه و مخاطراتی كه برای فضانوردان آتیه در بر دارد، در اختیار دانشمندان گذارده است.

كمربند داخلی "وان آلن" از مقداری پروتون­های شارژ شده كه دارای قدرتی معادل 700 میلیون ولت (!) الكترونی هستند و نیز از مقداری الكترون تشكیل شده است.

این پروتون­ها تحت تأثیر حوزه مغناطیسی طبیعی زمین در كمربند مزبور مانده و دور زمین می­گردند. در مقابل این پروتون­های مملو از انرژی فوق­العاده، فضانوردان احتیاج به حفاظ قابل ملاحضه­ای دارند و بعد از مشاهده به بهترین راه جلوگیری از خطر این منطقه می­نویسد: «اقمار مصنوعی گاه با گلوله­های بزرگ پروتون كه با زبانه كشیدن خورشید در فضا رها می­شوند برخورد می­كنند. بنابراین خطر ذاتی كه این گلوله­ها ممكن است برای فضانورد در بر داشته باشد باید مورد تحقیق بیشتری قرار گیرد».

خواننده عزیز، بعد از مطالعه این اكتشافات جدید (كه این هم در قرن بیستم هنوز مرحله­ای است ابتدایی و اطلاعات مجملی را از آنچه هست در اختیار ما قرار می­دهد) و بعد از تكامل در مفاد آن، دوباره بر آیه اول این مقاله نظری بیاندازید و ببینید كه برای چنین عبارتی در چهارده قرن قبل هیچ توجیهی هست [؟] جز اینكه بگوییم كه این كلام از طرف كسی است كه از چنین حقیقتی از حقایق عالم هستی (و هزاران حقیقت مشابه آن كه در آیات دیگر قرآن مورد بحث است) اطلاع داشته، و از خداوندی است كه اوضاع و احوال وجود را خود معین و مقدر فرموده است.

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

ناسخ ومنسوخ های قرآنی

 

ما قبلا دراین وبلاگ در مورد ناسخ ومنسوخ قرآنی سخن گفته ایم واین مورد بیان شد که آیاتی در قرآن امکان دارد متضاد یا متناقض باهم به نظرآیند درواقع این بیشتر درآیاتی که جنبه های قانونی، اجتماعی،سیاسی ،اقتصادی و...دارد یعنی دراصل همان مسیر حرکتی وعملی نه در مسائل اساسی اینگونه است. سپس گفتیم که این به منظور این است که ببینیم جامعه در چه مرحله رشدی است وبراساس همان جامعه بتوان کدام مورد را بتوان نسبت به آن بیان کرد. یعنی قرآن در مواجه با جوامع گوناکون واشخاص رشدی متفاوت بیان وشیوه برخوردی دیگر می دهد. یعنی بعضی از آیات هرچند از لحاظ بینشی مورد قبول است اما نسبت به همان جامعه معنی ندارد و جامعه خود را می طلبد با انسانهای خاص یا اگر بینشی نسبتب ه فردی مطرح است نسبت به دیگری چنین جایگاهی ندارد.  حال نسبت به این موضوع دوستمان عمار نویسنده وبلاگ ناجی کرد از شهید سبحانی مطلبی گذاشته اند . که در تایید این دیدگاه است برای فهم وتکرار آن گفتم بد نباشد که دوباره دراین وبلاگ تکرار گردد.

ناسخ و منسوخ(استاد ناصر سبحانی)

منبع : http://www.najee-kurd.blogfa.com/

ناسخ و منسوخ يكي از مباحثي است كه در علوم القرآن مطرح مي شود، انسان در مسير كمال در مرحله اي نياز به چيزهايي دارد كه در مراحل بعدي به آنها نياز ندارد. مثلا يك انسان از آغاز آفرينش از هنگامي كه يك نطفه هست تا وقتي كه به صورت يك انسان كامل در مي آيد از اينگونه مراحل مي گذرد، يك زمان فقط استعداد دريافت خون دارد و تنها نياز هم به اين دارد. زماني ديگر وقتي به دنيا مي آيد ديگر نه استعداد دريافت خون دارد و نه نياز به آن دارد يعني ديگر خون نسخ مي شود، در برنامه خوراكش اينبار ديگر شير است اين هم تا يك مقطع زماني، مثلا تا 6 ماه تنها شير است كه استعداد دريافتش را دارد و نياز بدان هم دارد. بعد از 6 ماه تنها شير بودن نسخ مي شود و چيز ديگري مي آيد و به همين ترتيب تا به آخرين مراحل حياتش مي رسد، يعني نسخ شدن و نسخ كردن يك امر عادي است كه در ارتباط با هر مخلوقي مي باشد. چون حركت مخلوقات به سوي كمال ارتباط با دگرگوني حالات دارد كه همان نسخ است، پس نسخ نه تنها خاص تشريع نيست حتي خاص حيات انسان هم نيست بلكه در ارتباط با همه موجودات است. يك نكته مورد توجه است و آن اينكه انسان وقتي از نطفه به سوي شكل انسان كامل به خود گرفتن حركت مي كند و چيزهايي برايش ثابت و چيزهايي برايش نسخ مي شود اين ناسخ و منسوخها در ارتباط با اوست يعني وقتي كه خون از برنامه تغذيه يك بچه نسخ ميشود يا شير، بدين معنا نيست كه ديگر هيچ بچه اي از آن به بعد هنگام جنين و طفل بودن حق استفاده از خون و شير را ندارد، بلكه نه تنها آن نسخ نشده ديگران هم مثل او آن مراحل را طي مي كنند پس اين نكته بايد زياد مورد توجه باشد كه وقتي گفته مي شود كه اين آيه ناسخ و آن آيه منسوخ است به اين معنا نيست كه ديگر آن آيه كاربردي ندارد و تمام شده، اگر كاربردي در بر نداشت اصلا ذكر نمي شد.

يكبار يك امر از ابتدائي ترين مرحله شروع كرد و مسير كمال را پيمود، امر دعوت به خدا از يك فرد شروع شد و مراحل متعدد طي كرد تا منجر شد به اقامه مجتمع ايماني، نظام حكم به « ما أنزل الله » كه هر مرحله كه پيش مي آمد دستورات خاصي مي خواست كه گاهي با دستورات و فرمانهاي پيشين جور در نمي آمد يعني آنچه كه قبلا بود نسخ مي شد و چيز ديگري جاي آنرا مي گرفت. ولي بدين معنا نيست كه ديگر منسوخها براي هميشه منسوخ هستند و ناسخها هميشه ناسخ، هر بار ديگر كه جاهليت حاكم مي شود و از نو يك دعوت نطفه مي بندد و شروع مي كند به حركت باز هم آن مسائل تكرار مي شود و منسوخها مطرح هستند. در هر مرحله براي آن بار اول چه بود، باز ثابت مي شوند و تنها در صورتي منسوخ؛ منسوخ است، كه دعوت اين بار هم به همان مرحله كه نسخ صورت گرفت برسد. الآن كه دعوت براي خدا وجود دارد كه آيات قتال، منافقين و مجتمع اسلامي و نظامي و نظام حكم به « ما أنزل الله » و تفاصيل اينها كه منسوخ هستند، چرا كه مربوط به عهد مدني هستند و ما در مرحله دعوت مكي عهد مكه و مجتمع هاي جاهلي هستيم، وقتي كه شرائط عوض شد منسوخها روي كار مي آيند، پس نسخ در زمينه اي صورت مي گيرد كه ارتباط با ظروف و شرائط مختلف دارد يعني در زماني يكي از آن مسائل مطرح مي شود و در زماني ديگر اين يكي نسخ و آن ديگري مطرح مي شود، پس در هر جزئي از اجزاء هدايت الهي نسخ وجود ندارد.

 

در زمينه بينشها (اعتقادات) الوهيت و ربوبيت، نسخ وجود ندارد و همين طور روز قيامت (بهشت و جهنم) خبر وقتي در يك زمان ثابت بود براي هميشه ثابت است. در ارزشهاي اخلاقي؛ بايدها و نبايدها به دو دسته تقسم مي شوند: يكي از احكامي كه در هر شرائط و ظروفي مي شود مطرح گردند، ارتباط به شرائط خاصي ندارد كه اينها هم نسخ در آنها راه ندارد مثل وضو، روزه، حج و نماز .. مسائل طلاق، ارث، همان طور كه در نعمتها يك قسمت مستقيما در اختيار انسان قرار داده شده، چون در هر زمان صلاحيت استفاده دارند مثل باد، گرما، روشنائي. هرگز انسان به مرحله اي از پيشرفت نمي رسد كه مثلا به آب يا هوا احتياج نداشته باشد ولي يك قسمت از نعمات هستند كه مستقيما در اختيار انسان قرار داده نشده اند مانند راديو، اتومبيل، هواپيما، كشتي و اسلحه هاي مختلف و چيزهاي ديگر از مصنوعات مانند نفت و آهن و شبه فلزات، اينها چون براي هر زمان و مكاني صلاحيت ندارند و انسان هميشه استعداد استفاده از آنها را نداشته، يعني در قرنهاي پيش و نه نياز به آنها موجود بوده است، پس به جاي اين قسمت از معدنهاي كلي مقرر شده اند، معدن نفت، زغال سنگ، مس و آهن و غيره تا به تناسب استعداد از آنها استفاده كنند؛ بقيه هم مي ماند براي كساني كه در آينده مي آيند و خراب نمي شوند.

 قرآن هم يك قسمت از احكامش مثل آن دسته اول از نعمات است كه مستقيما در اختيار انسان قرار داده شده چون براي هر زمان و مكاني صلاحيت دارد. يك قسمت هم احكامي است كه تفاصيل و جزئياتش براي زمانها و مكانهاي مختلف جور در نمي آيد.

تفاصيل نظام اقتصادي، سياسي، اجتماعي، اينجا ديگر جز در بعضي جهات كه تفاصيل دائم و ثابت وارد شده است در بقيه جهات اكتفاء به وضع قوانين كلي شده است. مثلا؛ قانون كلي در نظام سياسي اين است كه بايد كار، شورائي باشد نظام اجتماعي بايد بر اساس إخاء ايماني باشد. نظام اقتصادي براساس اين كه انسان خليفه خداست پس از اين كليات سائر جزئيات و مسائل استخراج مي شود. پس اينها هم قابل نسخ نيستند، پس معدن آهن هميشه در ارتباط با بشر است و نسخ نمي شود. پس چه مي ماند و نسخ در كجاست؟

گفتيم احكامي كه در قرآن است يك قسمت كليات است و يك قسمت جزئيات ـ كليات غير قابل نسخ هستند، جزئيات هم بر دو گونه هستند كه يكي براي همه زمانها صالح و ثابت و غير قابل نسخ هستند؛ و يك دسته از جزئيات مي ماند كه آنها هم در قرآن بعضي مذكور هستند كه در آنها نسخ راه دارد كه در ارتباط با شرائط خاص موجود مي باشند مثلا: در مورد خوراكي ها در مواضع مختلفي مي فرمايد كه 4 چيز حرام است « ميته، دم، لحم خنزير، وما أهلّ لغير الله » از طرف ديگر هم مكرر مي فرمايد كه قرآن مصدّق تورات است. وقتي كه تاكيد كرد كه 4 چيزحرام است از خوراكهاي حيواني، يهود سر و صدا راه انداختند گفتند: بفرما شما ادعا مي كنيد كه چون اين كتاب مصدق تورات است پس از همان سرچشمه آمده كه تورات از آنجا آمده در آنجا 6 چيز حرام است، در قرآن 4 چيز . جواب اين است كه؛ اين 4 چيز تحرمشان « إلي يوم القيامه » است ، يعني  ارتباط با شرائط مكاني و زماني ندارد. چون اين 4 تا خبث در ذات آنهاست هميشه دم؛ دم است و ميته؛ ميته باقي است و« ما أهل لغير الله » خبث معنوي دارد كه مظهر شرك است و هرگز از آن جدا شدني نيست پس اينها هميشه حرامند و آن دو تاي ديگر يكي شحوم بقر و غنم و ديگر ذوات ظفر « كلُّ ذي ظُفر » حيوانات چنگال دار مثل: باز و شاهين، مي فرمايد تحريمي كه در رابطه با اينهاست موقت است چون ايشان ستمگر بوده اند و از طرفي امكانات زياد داشتند بيشتر ظلم و سركشي كردند، پس يك تنگي برايشان فراهم كرديم و يك مقدار امكانات را از ايشان گرفتيم كه تنبيه شوند و از ظلم دست بردارند ولي ديگر الآن آن شرائط نيست حال، اوضاع ديگري حاكم است پس اقتضايي براي ادامه تحريم آن دو نيست. در خود تورات نيز اشاره به تحريم موقت اينها شده است در ضمن دو شرط توسط علماء براي نسخ كردن ذكر شده كه يكي از آنها اين است كه هيچگونه نشود آن دو آيه را با هم جمع كرد, يعني راهي براي مطرح كردن هر دو در يك زمان نباشد. شرط دوم اينكه تاريخ هم شناخته شود. بدانيم كداميك اول آمده و كداميك بعدا كه اولي منسوخ و بعدي ناسخ باشد. آياتي كه به عنوان ناسخ و منسوخ شناخته شده اند كه در حقيقت اين طور نيستند. در سوره بقره آيات 180و181و182 بحث وصيت به وسيله آيات ارث در همان سوره نسخ شده اند در حاليكه اين طور نيست و وصيت و سهم اولوا القربي و مساكين از ثلث است و ارث از ثلثين بقيه و هيچ دليلي براي عدم جمع اين دو نيست.

آيه 240 سوره بقره منسوخ به وسيله آيه 234 سوره بقره كه اين طور نيست، چرا كه «متاعاً إلي الحول غير إخراج » يعني شوهر مي تواند وصيت كند بعد از مرگش به عنوان واجب، زنش مي تواند تا يك سال در منزل او مسكن گزيند و براي زن حق است. حال مي تواند ببخشد يا نبخشد تازه آيه 240 بيان واجبي است بر شوهران و حقي براي زنان و آيه 234 بيان واجبي بر زنان شوهر مرده و حقي بر شوهران مرده يعني عكس يكديگر. خب؛ هيچ مانعي براي جمع وجود ندارد چرا كه عده آن زن همان يك سال مي شود و عده اين يكي 4 ماه و ده روز براي از بين رفتن روابط و رابطه رواني كه زن با شوهر قبلي داشته است.

سوره مجادله، دو آيه پشت سر هم آمده اند كه گفته اند دومي اولي را نسخ ميكند. پس چه لزومي بود اولي بيايد. آيه 12و 13 سوره مجادله، پس با توجه به آيه 12 كه بيان مي كند اگر نجوا مي كنيد بايد صدقه دهيد چون از حق ديگران استفاده مي كنيد و آيه 13 تثبيت آيه 13 است نه نسخ آن. چرا كه مي فرمايد: « اگر مي ترسيد كه نجوا زياد مي شود, صدقه هم صدقات مي شود » خب همين بس است. معني آن اين نيست كه اگر نداريد صدقه بدهيد؛ عيبي ندارد كه نجوا كنيد چرا كه اگر صدقه ندهيد نجوا هم نمي توانيد بكنيد.

به دنبال آن دستور ثانوي مي آيد كه (اگرنداريد كه صدقه بدهيد و نجوا هم بايد بكنيد) بايد از طريق ‍‍{إقامه صلاة وايتاء زكاة} آن نفع را به جامعه برسانيد كه ملاحظه مي شود هيچ نسخي در دو آيه نيست شبهه اي هم شده كه گويا صدقات براي فقراء و مساكين و غيره است كه پيامبر هم شاملش مي شود در حالي كه صدقات بر پيامبر حرام است، اين را براي اين به وجود آورده اند تا حق و حساب شيخها از جانب مريدها برسد.

قرائات سبع و بحث نزول قرآن علي سبعة أحرف

همان طور كه قبلا گفته شد وقتي قرآن نازل مي شد به امر پيامبر (صلواة الله عليه و سلامه) بر روي قطعات سنگي يا چرم و چيز ديگري نوشته مي شد و در نزد پيامبر(صلي الله عليه و سلم) در كيسه اي محفوظ بود بعد از او به صورت مصحف نزد صديق و فاروق (رضي الله عنهما) و سپس مصاحف عثمان (رضي الله عنه) در زمان خلافت خليفه سوم كه هر كس در آن زمان براي خودش نسخه اي داشت، بلكه اكثر مسلمانان اگر اطلاعي داشتند از طرف حفظ در سينه ها بود و چون سليقه و بيت و ذوق كلام عربي در اوج خودش بود، ظاهرا يك نوع رخصت در تلاوت قرآن موجود بود كه هر كس لفظي را به جاي لفظ ديگري كه به همان معنا بود به كار مي برد و بدين ترتيب مرتب در ارتباط با قرآن بودند و بدان صورت اختلافاتي به وجود نمي آمد. در زمان ابوبكر صديق و عمر فاروق هم اين برنامه ادامه داشت بعدها اين رخصت كم كم به امر نامطلوبي منجر مي شد. در زمان عثمان بن عفان اختلافات مردم در زمينه  قرائت قرآن به حدي رسيده بود كه داشتند يكديگر را تخطئه مي كردند و حتي به تكفير و تصديق و اينها رسيدند و اين بود كه عثمان (رضي الله عنه) همان طور كه در قبل گفته شد با استشار اولي الامر و با زمينه فراهم كردن براي اجماع، اولي الامر دستور داد كه از روي آن مصحف، مصاحفي نوشته شوند و بقيه سوزانده شوند. با مفرط شدن و محدود شدن مصاحف، در هفت مصحف ديگر رخصتي كه در قبل موجود بود منتفي گرديد. چرا كه بقاي آن رخصت سبب فساد در قرائت مي شد، چون ذوق عرب به قوه خود باقي نمانده بود و همچنين رخصت داشت موجب امر خطرناك تفرقه امت مي شد.

در مورد سبعة احرف مطلوب ترين راي اين است كه مي گويد  سبعة احرف همان ترخيص است. يعني در زمان رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) اجازه داده شده بود كه در محدوده لهجات بتوانند به شرطي كه مراد قرآن را ادا كنند، الفاظ مختلفي به كار ببرند ولي بعدا ديگر اين رخصت ادامه نيافت چون هم شرايطش نبود و هم موانعي ايجاد مي شد. و بدين ترتيب مسئله سبعة أحرف منتفي شد.

و بدين ترتيب الآن ديگر اين قضيه مطرح نيست و قرآن بر يك حرف و لهجه و اسلوب و روش است ليكن در همين يك حرف و در همين لغت قريش كه قرآن بدان نازل شده بود گاهي مي شود لفظي را به چند صورت خواند يا در مورد كيفيت عدم كلمات مي شود لفظي را به صورتهاي مختلفي ادا كرد. مثلا مي شود از لحاظ معنا گفت« يا أيها الذين آمنوا ... إن جاءكم ... فَاثبُتُوا » همان طور كه درست است كه خوانده شود « فَتَبَيَّنوا » يا « يَعلَمُ و تَعلَمُ » « مالك و ملك » و « فَتَنْفَخَه و فَتَنْفَعه » و چيزهاي ديگر از اين قبيل، هر يك از وجوه مختلف صحيح است و بر اساس همان حروف واحد لغت، نزول قرآن صحيح است و نه تنها صحيح است بلكه از طريق اسناد، صحيح و معتبر اين قرائتهاي مختلف از پيامبر خدا (عليه الصلوة و السلام) نقل شده اند كه بعضي از قرّاء، سند صحيح دارند كه « فَتَنْفَخَه » خوانده شده است و بعضي ها دارند كه «  فَتَنْفَعه » خوانده و همين طور بقيه و چون صحابه اين را مي دانستند وقتي مصاحف روي مصحف اولي نوشته شدند و از آن نسخه برداري شده كاتبين مصاحف كلماتي را كه در آنها بيشتر از يك قرائت بود كوشش مي كردند كه يك طوري بنويسند كه محتمل دو يا چند قرائتي كه هست باشد. مثلا در بعضي از آيات قرآن يكي از قرائات در مورد فعلي از ماده قول هست، قال هست و يكي از قرائات هم قُل هست. ولي ايشان يك قاف و لام مي نوشتند تا اگر كسي كه قل مي خواند مي تواند بخواند و كسي كه قال مي خواند بتواند بخواند، چون الف غالبا حذف مي شود و نبودنش در لفظ مانعي از تلفظ به آن نيست. پس سبعة أحرف عبارت از همان ترخيص و اختلاف الفاظ بود و اما قرائت كه بر اساس مصاحف متداول شد در بعضي از الفاظ قرآن روايتهايي داشته اند كه به گونه خاصي مي خواندند كه هر يكي با ديگري بعضي اختلافات داشتند. مثلا در لفظي تنها در قرائت هست ولي از ميان 10 قاري مثلا 5 تاي آنها اين يكي را مي خواندند و 5 تاي ديگر آن ديگري را قرائت مي كردند.

و به همين ترتيب به صورتهاي متفاوت مختصرا با قرائتهاي مختلف در يك لفظ 10 قرائت مشهور شده كه البته بيشتر هم بوده است. البته بعضي آمده اند و آن را محدود در 7 نفر كرده اند كه بعضي ديگر قرائت سبعة را هم أحرف سبعة دانسته اند كه اشتباه است چونكه أحرف سبعة در زمان پيامبر(عليه الصلوة و السلام) شايع بوده و منقول است، ولي قرائت سبع در رابطه با مصاحف عثماني و صورتهاي مختلف تلاوت يك لفظ است. پس همان طور كه ابن جُبَيْر مي گويد براي اينكه چيزي را قرآن بناميم 3 ضابطه است كه اگر 3 ضابطه بود قرآن و اگر نبود شاذ است، و اگر چه در قرائات سبع هم آمده باشد:

1- بر طبق دستور زبان عربي باشد 2- موافق رسم الخط باشد 3- سند صحيح بر روايتش باشد. هر قرائتي اين 3 شرط را داشت مقبول است.

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

دین، شریعت و خاتمیت1

 

دوست عزیزمان آرش مقاله ای به نوشتار درآورده اند که خواستار نقد وبررسی دوستان بودند ما دراین پست مقاله ایشان را درج می کنیم تا اگر دوستان نظری دارند اعمال کنند درپستهای بعدی نظرخود را بیان می کنم . نظر این دوستمان بیشتر براین مبناست که رسالت تمامی پیامبران (حتی محمد) قومی ومحلی است، شاید سمت نگاه ایشان بیشتر ازهمان لسان بیانهای خداوند برای اقوام گوناگون وبیان براساس فرهنگ آنها ست البته نگاهی دیگر هم ایشان دارندکلمات خداوند بیشتر ازهمان کلمات قرآن است .....

 

http://doust114.persianblog.ir/

دین، شریعت و خاتمیت

پرسش و پاسخ پیرامون دین، شریعت و خاتمیت:

پرسش

1) نامه نگاری پیامبر برای سران ایران و روم و دعوت آنان به اسلام را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا پیامبر خارج از حوزه ماموریت خود اقدام به این کار کردند؟

2) منظور از تعابیری مانند "...رحمه للعالمین" در قرآن چیست؟ "عالمین" را چگونه تفسیر میکنید؟

3) آیا معتقدید که حتما باید پیامبری یا کتابی برای هر یک اقوام بیاید؟ چون که گفته بودید قرآن برای مردم مکه و اطراف ان آمده که قبلا برای آنان کتابی نیامده بود. اگر اینطور باشد چرا کتابی مستقلا برای بومیان آمریکا نیامد؟ هیچ اثر تاریخی دال بر ظهور پیامبری برای آن مناطق در دست نیست. پس آنان باید از کتابهای آسمانی دیگر استفاده کنند.

4) گفتید که منظور از کتاب در همه جای قرآن "قرآن" نیست. پس منظور چیست؟

پاسخ

1) بله به گمان من آن نامه نگاری تصمیم فردی بوده است. وقتی درباره مسایل خیلی ریزتر و حتی مسایل  شخصی پیامبر در قرآن آیه آمده است، چطور می شود برای این رویداد به این بزرگی آیه نیامده باشد؟ برای مثال خداوند نگران زودتر به حجله رفتن پیامبر آنهم ازدواج چندمین و در پیرانه سری هست: آیه می فرستد چند نفر باقیمانده مجلس عروسی که غذایشان را خورده اند و هنوز خانه پیامبر را ترک نکرده اند زودتر خانه پیامبر را ترک کنند. چرا که پیامبر رودرواسی داشته به آن ها بگوید مجلس تمام شده است!

2) کل شی رحمه...  هر "چیزی" که خدا خلق کرده است، رحمت است. پیامبران که جای خود را دارند. بنا بر قرآن غیر از  جهان مشهود جهان غیبی هم وجود دارد. ممکن است یونیورس دیگری باشد با عنصر بنیادین متفاوت. مثلا ما از خاکیم و شیطان و فرشتگان از آتش. این دو جهان به هم ربط دارند و هر چیزی که خدا خلق کرده  رحمت است برای هر دو جهان!

3) من نمی گویم. این سخن پروردگار عالم عالم است که در دو آیه روشن و ساده می گوید قرآن برای اهالی مکه و حوالی آن آمده است.

همچنین طبق قرآن خداوند پیامبران بسیاری را فرستاده است که لازم ندیده است حتی اسم آن ها را در قرآن بیاورد. حتما برای مردم دیگر و سرزمین های دیگر پیامبری فرستاده است. ولی در قرآن به داستان زندگی پیامبرانی که در منطقه رسالت داشته اند، برای عبرت گرفتن آن مردم پرداخته شده است. بسیاری از سرزمین هایی را که ما امروز  می شناسیم در آن زمان یا کشف نشده بود یا آن مردم بدوی از آن اطلاع نداشته اند. انتقال مقدار زیاد اطلاعات توسط قرآن، بدتر آن مردم  بیسواد را گیج می کرده است. برای ایرانیان مثلا حضرت زرتشت (که سلام بر او باد) را فرستاده است. برای چین ممکن است آن هایی را که ما  به آن ها حکیم می گوییم فرستاده باشد. مثلا در قرآن به پیامبری اشاره شده که فقط برای یک قوم یازده هزار نفری آمده است!

4) ام الکتاب، کتاب مکنون!

پرسش

"تصور میکنم" نظریه شما مورد 1 را بخوبی تفسیر نمیکند. به قول شما خدا برای ریزترین کارها آیه فرستاده. پس به نظر شما چگونه ممکن است بعد از نامه نگاری پیامبر جهت تبلیغ دین اسلام که با توجه به حوزه مسئولیتشان یک "اشتباه فاحش" بوده خدا واکنشی جهت جلوگیری از ادامه کار انجام نداده؟

اگر حافظه ام یاری کند به نظرم حتی پیامبر بعد از نامه نگاری تجهیز لشگر کردند تا به آن ممالک حمله کنند هرچند به خاطر ندارم جنگ در زمان حیات ایشان آغاز شد یا به علت مرگشان به زمان خلیفه اول افتاد.

پاسخ

استدلال شما را خوب متوجه نشدم. قرآن در آیات زیادی دانش و اختیارات پیامبر را به وحی (قرآن) محدود کرده است. اگر آن رویداد بر مبنای وحی انجام شده باید در قرآن ثبت شده باشد. اگر در قرآن نیست ممکن است از قرآن حذف شده باشد و یا این که تصمیم شخص پیامبر بدون ارتباط با منبع وحی بوده است.

نمی گویم این کار اشتباه بوده است. تاکید می کنم دستور این نامه نگاری در قرآن نیامده است.

و اما این که سکوت خدا در برابر یک کار انجام شده ، آن کار را وحیانی می کند پاسخی برای آن ندارم.

نوع نگارش قرآن یکدست نیست:

یک موضوع کلی تر: به گمان من نحوه نگارش قرآن یکدست نیست. برخی از آیات با ادبیات بسیار ضعیف و بدون فعل یا فاعل است. حدس من این است که در تدوین قرآن (بعد از دو دهه) ممکن است برخی از جملات پیامبر به عنوان آیه ثبت شده باشد. این که خود پیامبر در زمان حیات خودش دستور تدوین قرآن را به صورت یک کتاب نداد، برای من یک پرسش بزرگ است!!!   کاری را که دو دهه بعد دیگران (ان هم از قبیله های رقیب) کردند، چرا خود پیامبر نکرد؟

این را تاکید می کنم زیرا که به گمان من در استنتاج از قرآن باید متدلوژی داشت و داشتن یک مدل ساختاری از قرآن ضروری است. مثلا روش استنتاج آقای گنجی از قرآن فاجعه بار است!

پرسش

اینکه دستور نامه نگاری و جنگ از قرآن حذف شده باشد قابل بررسی است و بعید هم نیست. اما اینکه سکوت خداوند و عدم واکنش در برابر "تغییر و بسط حوزه ماموریت نبی از طرف خود نبی" آنرا وحیانی میکند یا نه - به نظرم آنرا وحیانی میکند. به قول خود شما قرآن تصریح به محدود کردن اسلام و قرآن در حوزه مکه و اطراف ان میکند (اگر حافظه ام یاری کند با لفظ "ام القری" اشاره میکند) حال چگونه خدا در برابر این سرپیچی بزرگ پیامبر از تکلیف معین شده و تصریح شده بی تفاوت میشود؟

پس یا باید تز حذف آیات مربوطه را داد یا سکوت خداوند را نشانه تایید دانست. اما اگر شق دوم را بگیریم با این نتیجه میرسیم که حوزه ماموریت پیامبر بعد از مدتی از "مکه و اطراف آن" به ایران و روم هم گسترش پیدا کرده و مورد  تایید خداوند هم بوده. نظر شما چیست؟

تصحیح میکنم که انتخاب هر دو شق منجر به نتیجه آخر میشود یعنی "بسط قرآن و حوزه ماموریت پیامبر به دیگر مناطق و حتی به کل عالم". مگر اینکه بگوییم دستور مبنی بر توقف نامه نگاری و جنگ با ممالک یاد شده نازل شده و پیامبر هم سرپیچی کرده و این آیات هم بعدا حذف شده اند !

پاسخ

زمانی- مکانی بودن رسالت همه پیامبران:

از منظر قرآن رسالت همه پیامبران زمانی-مکانی است. دلایل قرآنی آن هم زیاد است:

1) آیات مربوط به تنوع شریعت ومناسک (بر مبنای تنوع در آفرینش که خود رحمت است)

2) آیات مربوط به قومی بودن رسالت پیامبران

3) توالی رسالت پیامبران آن طور که بعضی تصور می کنند درست نیست. مثلا اگر رسالت حضرت عیسی (که سلام بر او باد) جهانی بود،  می بایست برای مردم مخاطب حضرت محمد (که سلام بر او باد ) هم، آمده باشد.  چرا خدا می گوید برای شما (مردم مکه وحوالی آن) قبلا هشدار دهنده و کتابی نفرستاده بودم؟

4) پاره  آیه مربوط به خاتمیت بسیار پرسش برانگیز است. چرا که دو قسمت آیه به هم ربطی ندارد. ممکن است این خاتم به مفهوم مهر کردن  باشد که با آیات مربوط به تایید دیگر  پیامبران توسط پیامبر همخوانی دارد!

5) کلمات خدا بی نهایت است. آوردن آن در یک کتاب (شریعت) نه عملی است و نه سودمند. بشر در جستجو و کشف کلمات خداست. این جستجو هم پایانی ندارد. انسان هوشمند و جستجوگر آفریده شده است. آن روزی که همه اسرار آفرینش کشف شده باشد بشر به بیهودگی خواهد رسید. خدا هم از عدالت خواهد افتاد.

6) هر پیامبری به زبان قوم خودش آمده است.

و دلایل قرآنی دیگر..

چند دلیل عقلی:

1) اگر دانش خدا را به قرآن محدود کنیم، او را بسیار حقیر کرده ایم!

2) چرا باید خداوند برای بشر میلیون ها سال بعد پیامبر و کتابی بفرستد؟ عمر کره زمین حدود 5 بیلیون سال است. ممکن است میلیون ها سال دیگر از عمر زمین باقی باشد!

3) چطور می شود در یونیورس خود ما با تریلیون تریلیون .... ستاره، سیاره ای چون زمین نباشد. تکلیف آن ها چه می شود؟

4) اگر خدا بخواهد پیامبر آخرینی برای همه دنیا بفرستد چرا او را در یک جامعه بدوی بفرستد که سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند. جایی که هزار سال قبل از آن در یونان دانشگاه داشتند!

5)  دانش خدا ازلی است. خدا  رشد و تکامل ندارد که بخواهد بر مبنای دانسته های جدید نظرش را عوض کند و دین جدید بیاورد! این یک نکته محوری بسیار مهم است که در این رابطه باید به آن توجه داشت!

 حال بخواهیم دقیق تر حرف بزنیم باید بین "دین" و "شریعت" فرق بگذاریم. تنوع شریعت از اصول لایتغییر دین قیم است. کلمات خدا بر تجلی آن سبقت گرفته است. و آن کلمات که بیکرانه است ازلی است. این جاست که "بشو" مفهموم پیدا می کند. هر مفهومی.. هر آفرینشی... دانش و  طرح و نقشه... آن از ازل در ام الکتاب آمده است.

این یک تعبیر دیگر هم دارد و آن این که خدا مثل ملاها خود را سرخود و یلخی نمی داند. برای خودش قانون اساسی نوشته است و بر مبنای آن عمل می کند. مواردی در قرآن هست که می گوید اگر کلمات من  بر من سبقت  نگرفته بود، الان این کار را می کردم.

پرسش

در باب مساله اولیه عرض میکنم که دلایل شما را نامستحکم نمیبینم اما میخواهم بگویم "تئوری" شما باید فراگیر باشد و بتواند قله هایی مانند اقدام بزرگ پیامبر را "به خوبی" تفسیر کند و گرنه همین مورد به عنوان"شواهد ابطال کننده" نظریه شما در می آید. میدانید که دلایل پیشینی "اثبات کننده" بر صحت نظریه شما یا نظریات دیگر(در این حوزه" نمیتوان آورد. قوت این گونه تئوری ها در این است که حداکثر قدرت تبیین کنندگی را دارا باشند(دلایل پسینی). این از بحث اول که کل خواست من این بود که قدرت تبیین کنندگی تئوری خود را بالا ببرید.

اما در بحث بعدی - ابهامی در جوابهایتان به ذهنم رسید که میپرسم.
ایا شما قائل به این هستید که دین بر مبنای دانش ازلی خداست و بدیت جهت نیاز به "به روز شدن" ندارد و حتی یک پیامبر هم برای ابلاغ"دین" کافی بوده ولی "شریعت" بر مبنای دانش ازلی خدا نیست و نیاز به "به روز شدن" دارد و از این منظر نیاز به تجدید نبوت هست و ختم نبوت را هم قبول ندارید؟

و همچنین شریعت را حاوی چه چیز و دین را شامل چه چیزی میدانید؟

پاسخ

از منظر ازلی بودن  هم دین و هم هم شریعت ازلی است. دین سلیم / تسلیم بودن "واحد" است. اما تعداد شریعت ها زیاد است.  همه پیامبرانی که در قرآن از آن ها یاد شده و پیروان آن پیامبران "مسلم" بوده اند. اما هر پیامبری شریعت ویژه خود را داشته است، بر مبنای زیان و فرهنگ قوم مخاطب خود!

سنت های خدا (مثلا قوانین حاکم بر آفرینش) لاتغییر است. یکی از این سنت ها تنوع و تکثر در آفرینش است. که این خود رحمت است. یکی دیگر از این سنت های لایتغیر، شریعت متناسب با فرهنگ هر قوم است. یعنی اگر خدا می دانسته که چه نوع آدم هایی خلق می کند شریعت ویژه ان ها را هم از ازل می دانسته است. شریعت هدف نیست. روش و ابزار است برای سلیم کردن انسان. برای قرار دادن بشر در مسیر رشد و تعالی.  این که بتواند از قابلیت های های خدادی خود  استفاده بهینه کند... در آرامش و رفاه مسیر را طی کند و رستگار گردد. عبادات  هدف نیست. خدا  مثلا به نماز ما نیاز ندارد.  این ماییم که برای تازه کردن روح و روان نیازمند وصل شدن به پروردگاریم. وصل شدن به بیکرانگی خوبی و زیبایی و رحمت...

اما در مورد به روز شدن: ببینید جایی که می گوییم (قرآن می گوید) کلمات خدا بی نهایت است،  کار ما جستجو و کشف بیشتر کلمات خداست. منظور بیشتر دانستن است نه به روز شدن.  طلب و پیمودن راه است. هیچوقت تمام کلمات خدا را کشف نمی کنیم.

بنابراین نه عملی و نه مفید است که  یک پیامبر همه کلمات خدا را بیاورد . بشر بنا بر خلقتش (هوشمندی- قوه تفکر و تعقل و تدبر...) در پیمودن راه و کشف کلمات خدا خودکفاست. اما در مقاطعی از تاریخ اقوامی آن قدر از مسیر طبیعی رشد (فطرت) خارج شده بوده اند که خداوند مجبور به دخالت میان بر از طریق وحی می شود تا آن ها را به مسیر رشد باز گرداند. پیامبرانی از میان همان مردم و با زبان همان مردم برای تربیت آن ها می فرستد. تا آن ها را از سرکشی و ظلمت برهاند. مثلا روش اصلی حضرت محمد در تربیت قوم خود بشارت دادن و ترسانیدن  مردم مخاطب خود بوده است.

پرسش

پس شما "مسلم/تسلیم بودن در برابر خدا"را دین میدانید که البته واحد است و طریقه رسیدن به این "تسلیم بودن" را کشف کلمات خدا میدانید که ابزار آن هم به طور طبیعی در اختیار همه (ولو به درجات) هست و آن همانا قوه تعقل و تدبر است و اگر از این ابزار در مسیر فطری آن استفاده شود علی الاصول نیازی به شریعت و دخالت خدا نیست و در "مقطعی" که به درستی از این وسیله استفاده نشود نزول شرایع و فرستادن نبی لازم میشود تا عقل را به مسیر خود بازگرداند و بعد از آن دیگر به آن شریعت نیازی نیست و اگر دوباره انحرافی رخ دهد تجدید نبوت و شریعت لازم می آید.و از منظر شما چون بالقوه ممکن است که چنین انحرافاتی رخ دهد "ختم نبوت" ممکن نیست.
بر داشت من درست بود؟

پاسخ

احتمال ویرانی همه چیز توسط خدا؟؟

یک بحث دیگر هم هست. خیلی پیچیده که من خود در حیرتم. ببینید خدا در قرآن حق نابود کردن همه چیز و دوباره خلق کردن را برای خود محفوظ نگاه داشته است. یعنی ممکن است روزی تمام پیشرفت های بشر در سیاره ما  ویران شود و مثلا نسل (نوع)  دیگری از انسان دویاره از اول شروع کنند. چرا؟؟؟

خب می بینیم از این منظر ممکن است برای هدایت بشریت جدید دوباره خداوند مجبور  به دخالت میان بر  از راه وحی شود-  به ویژه در مراحلی که انسان جدید بسیار نادان است. ولی پرسش اصلی این است:

آیا این  ویرانگری احتمالی ممکن است راه  گریزی باشد برای خداوند که روزی بی نهایت بودن کلماتش توسط انسان به چالش کشده نشود؟؟

ضرورت بیشتر عقل سلیم با پیشرفت بیشتر بشر:

بشر برای همیشه نیاز به ارتباط با پروردگار دارد. حال شکل آن مهم نیست. یکی با نماز یکی با سکوت یکی با رکوع و سجود یکی دراز کشیده در بستر... نکته اساسی و حساس این است که با کشف بیشتر کلمات خدا و دانستن بیشتر اسرار آفرینش، نیاز به تسلیم بیشتری است. مثلا انسان اتمی باید خداترس تر باشد از انسانی که ابزارش سنگ تیز بود . یا مثلا یک حیوان وحشی در طول عمرش برای تغذیه چند حیوان دیگر را می کشد؟ یک نفر انسان می تواند با یک بمب اتمی هزاران انسان را در جا پودر کند و برای نسل های بعد خسارات جبران ناپدیری باقی بگذارد.

خلاصه این که بدون اخلاق که عقل را سلیم کند، کشف اسرار آفرینش و پیشرفت بشر دارای ریسک زیادی است. خدا ترس بودن، به ناظری بزرگ معتقد بودن، و این که فرجامی برای کارهای خوب و بد ما است... ریسک دانستن بیشتر بشر را کنترل می کند.

یک موضوع دیگر که شاید بحث آن اینجا خیلی ضروری نباشد، اما اشاره ای به آن شاید بد نباشد:

امکان ارتباط وحی گونه انسان با خداوند:

از آن جایی که در انسان روح خدا دمیده شده است، دارای قابلیت های زیادی است. اگر فرض کنیم که در پروسه وحی به پیامبران این خداست که در برقراری ارتباط شروع کننده است؛ بعضی از انسان ها هم ممکن است به مراحلی از قابلیت های انسانی خود برسند که در یک پروسه ارتباطی وحی گونه آن ها شروع کننده باشند و خدا به آن ها پاسخ دهد. می توان گفت که درهای رحمت و فیض همیشه گشوده است. با فکر  با سکوت با تعقل... روح خدا در ما جاری است... خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است..

وقتی هم صحبت از پیشرفت می شود، منظور فقط پیشرفت فیزیکی نیست. کشف مفاهیم اخلاقی جدید هم هست.

درباره خاتمیت:

فرض کنید فردی را  که سواد زیادی هم  ندارد و روزهای آخر عمر خود را می گذراند. به او یک صفحه کاغذ بدهید و به او بگویید برای تمام فرزندان و و نوه هایت یک چیزی بنویس که در تمامی عمر بدردشان بخورد، بشرط آن که از یک صفحه زیادتر نشود. آیا این فرد چقدر به خودش اجازه می دهد مطالب تکراری بنویسد؟ و برای بعضی افراد خانواده اش جایی برای نوشتن باقی نماند.

تعداد کلمات قرآن کمتر از هشتاد هزار کلمه است. اگر خدا می خواست تعداد کلمات قران بیشتر نشود،  از آوردن این همه مطالب تکراری و موازی خوداری می کرد و در عوض جا برای مطالب مهم تر و یا توضیح بیشتر مطالب جدال برانگیز کنونی باقی می گذاشت؟ چرا به این نکته ساده بی توجه بوده است؟ ببینید مثلا داستان موسی چند بار تکرار شده؟ چقدر ترسانیدن از آتش جهنم و غیره؟؟

دلیل آن روشن است. مخاطب قرآن مردمی (قومی) خاص بوده اند در زمان و مکانی خاص. چون یک معلم که مجبور است  با پیشرفت کلاس درس را تکرار کند، به هنگام رویدادهای مختلف مجبور شده درس را تکرار کند.

پس  خداوند نمی خواسته یک کتابی برای تمامی عمر کره زمین بفرستد. وگرنه طور دیگری می نوشت. نمی خواهم نتیجه بگیرم حتما پیامبر دیگری خواهد آمد. ممکن است ضرورتی پیدا نکند.

البته این طور هم  نیست که در قرآن مطالب فرازمانی-مکانی وجود ندارد. این حرف های من خود حاصل مطالعه روی قرآن است. منبع دانش ما مجموع کتاب های آسمانی و سایر آیات خداست که قرآن خود بارها به آن ارجاع داده است. کتاب های آسمانی زیر مجموعه کوچکی از ام الکتاب است!

دین، شریعت و خاتمیت (2)

 

 مقدمه

همانطور که قبلا یادآوری شد تلاش های پژوهشی نگارنده در جهت ارایه یک "مدل" ساختاری از قرآن بوده است که بتواند بیشترین گزاره های قرآنی را تبیین کند.  در دنیای علم  یک مدل تحلیلی (
Analytical Model) -  که بتواند جنبه های مختلف پدیده های بهم پیوسته را تبیین کند- تعریف خود را دارد. برای فهم بهتر یک مدل می توان آن را به صورت یک "شبکه" چند بعدی  تجسم کرد. شبکه ای با  nodeهای فراوان که توسط پیکان هایی (یک طرفه یا دو طرفه) بهم پیوسته اند. مثلا  اینجا در یک مدل شبکه ای، رابطه علت و معلولی خطی و یک طرفه کمتر می توان یافت. یک معلول خود می تواند همراه با چند علت دیگر علت باشد بر بسیاری از معلول های  دیگر...


خب با یادآوری این مقدمه به نظر می رسد مدل ساختاری پیشنهادی برای پرسش های طرح شده پاسخ ساده داشته باشد. بنابراین سعی بر آن است که  پاسخ ها کوتاه باشد.  چانچه لازم شد بعدا شرح بیشتری آورده خواهد شد.


پرسش 1


 به نظر شما وجود گزاره های ناظر به واقع اعم از متافیزیکی, طبیعی و تاریخی که گزارش از جهان واقعی میدهند در قرآن به چه علت است؟ آیا بشر ناتوان از درک این اطلاعات بوده یا درک ناصحیحی از این واقیات داشته که قرآن خواسته این اطلاعات را تصحیح کند؟ یعنی جدا از اصلاح جنبه عملی زندگی مردم , خواسته جنبه نظری آنها را نیز اصلاح کند؟


پاسخ


تعداد کلمات خداوند بی نهایت است. با تفکر و تعقل و تدبر در آیات خدا کلمات بیشتری را کشف می کنیم. قرآن بارها و بارها اعراب حجاز عصر جاهلیت را به تفکر و تعقل و تدبر در آیات خود فراخوانده است تا  دانش و معرفت آن ها زیادتر شود و در نتیجه بتوانند زندگی بهتری داشته باشند: رشد و تعالی مادی و معنوی...

قرآن نخواسته به آن ها علم بیاموزد. راه فراگیری دانش را به آن ها یادآور شده است. مثلا اگر آن ها 1400 سال پیش به زمین زیر پایشان توجه می کردند، همین نفت را شاید زودتر کشف می کردند و زندگی بهتری را می گذرانند. و شاید این همه غارتگری کاروان ها برای امرار معاش رواج نداشت.


درک بشر از آفرینش برای همیشه ناکامل خواهد ماند. اما روز به روز بر دانش ما افزوده خواهد شد. اینجا صحبت از ناصحیح یودن نیست. صحبت از بیشتر دانستن است.

آیات کاغذی کتاب های آسمانی و سایر آیات خدا مثل زمین و آسمان و ستاره ها و شتر و مورچه و گل و گیاه.... در افزودن بر دانش و معرفت ما مکمل یکدیگرند!


پرسش 2


اگر جواب فوق بله است, چرا بسیاری از گزاره های ناظر به طبیعت و تاریخ که در قرآن آمده نادرست از آب در آمده اند؟


پاسخ


پاسخ این پرسش نسبتا مفصل تر است. اما اگر باز به مدل توجه کنیم می بینیم 80 هزار کلمه قرآن در مقایسه با بی نهایت بودن کلمات خدا بسیار بسیار اندک است. در این رابطه نکات زیر توجه بایسته را می طلبد:

الف)  اگر هنوز برای بسیاری از پدیده ها (مثلا وجود جن) تبیین علمی نداریم نمی توان نتیجه گیری کرد که بشر در آینده قادر به تبیین علمی آن نخواهد بود. مثلا ما که در یک جهان سه بعدی زندگی می کنیم قادر به دیدن موجودات چهار بعدی (در صورت وجود) نخواهیم بود.


ب)  از آنجا که مخاطب اصلی قرآن مردمی بیسواد بوده اند، احتمال دارد برخی پدیده ها و مفاهیم برای آن ها زیادی ساده (
over simplified)  شده باشد. جایی که  همان قرآن آن ها را به طور مکرر  به آیات یونیورس ارجاع داده است.

ج)  امکان خطا در جمع آوری و تدوین قرآن بصورت مکتوب فعلی وجود دارد.


د) اگر آفرینش منسجم و کامل است (که هست)، بشر قادر خواهد بود  روز به روز به عدم انسجام های فرضی در آیات خدا نور بیشری بتاباند.


خلاصه این که پاسخ من در این گونه موارد نهایتا این است:
"فعلا نمیدانیم ولی در آینده ممکن است بدانیم".


پرسش 3


 در باب احکام اجتماعی شریعت نیز باید گفت, نهایتا از نظر شما چنین برداشت میشود که این دستورات جهت "اصلاح" شیوه زندگی مردم بوده تا شیوه زندگی آنها "مبتنی بر فطرت"  گردد و تا نهایتا "سلیم" گردند وگرنه  با پیشرفت در کشف کلمات خدا بوسیله آنها, سر به طغیان بر می آوردند. اما این نظر شما آشکارا با نظر جناب قابل در تقابل است زیرا ایشان معتقدند بسیاری از این احکام مبتنی بر امضای سیره عقلای وقت بوده و به هیچ وجه رویکرد "اصلاحی" نداشته اند و بلکه رویکرد "تاییدی" نیز داشته اند.


پاسخ

تاییدی و اصلاحی هر دو درست است و تناقضی با فرمایش استاد قابل ندارد. مثال برده داری: از آنجا که قرآن آن را نقض نکرده می توان نتیجه گیری کرد که آن را تایید کرده است؟ نه، چرا که در هر موقعیتی و با هر بهانه ای در صدد آزاد کردن برده ها بوده است. هدف اصلی قرآن و پیامبر آزاد کردن آن مردم بوده تا از استعداد های خدادادی خود در جهت رشد و تعالی بهره برداری کنند. مثلا یک مربی بدن سازی زیاد به عادت دست تو دماغ کردن شاگرد خود گیر نمی دهد. اما آنقدر وزنه دست او می دهد و با حرکات نرمشی او را مشغول می کند که طرف فرصت دست توی دماغ کردن نداشته باشد.

اتفاقا  تفاوت رسالت پیامبر در مقایسه با روشنفکران هم عصر ما همین است. کسانی مثل آقای گنجی بند کرده اند به عادت دست توی دماغ کردن، بجای ارایه یک استراتژی برای رهایی و تاکتیک های مورد نیاز آن. آن مردم پا پرهنه نیمه وحشی بزرگترین امپراطوری زمان خود را سرنگون کردند، اما ما در این سی سال نتوانسته ایم حریف چند تا ملا شویم.

خلاصه این که احکام قرآن در جهت رشد "آن مردم" آمده است. اگر تاییدی بوده در جهت اصلاح کلی تری بوده است؛ مثلا تاکتیک های مورد نیاز استراتژی!


پرسش 4

شما اذعان کرده اید در قرآن گزاره های فرامکانی- فرا زمانی نیز وجود دارد. اما این خود چند سوال بوجود می آورد:


اول اینکه ملاک تشخیص این گزاره ها از گزاره های زمانی- مکانی چیست؟

پاسخ

ملاک تشخیص مدل ساختاری است. مثلا درباره پیروان شریعت های دیگر: قرآن شریعت و مناسک گوناگون را لازم دانسته است. برای هر قومی پیامبری به لسان همان قوم آمده است . حال اگر در شب جنگ با دشمن آیه آمده است که "بکشیدشان" منظور آیه غیرمسلمانانی است که در آن زمان و مکان خاص طرف جنگ بوده اند؛ نه هر غیر مسلمانی در هر زمان و مکان. هیچ فرماندهی در شب جنگ برای سربازانش لالایی نمی خواند. حال اگر جهالت آخوند ها مانع از فهم درست این نکته ساده و روشن است،  حاکی شوربختی ماست!


پرسش 4 قسمت دوم

دوم اینکه این گزاره ها چرا وجود دارند؟ آیا شامل دستوراتی "اصلاحی" در شیوه عملی زندگی مردمند که همیشه و در هر زمان و مکانی باید اجرا شوند؟ یا شامل گزاره هایی ناظر به واقع اند که به دلیل ؟؟؟ بشر هیچ گاه نخواهد توانست آنها را خود کشف کند؟

پاسخ

اگر به فرمول کلی توجه کنیم:

منبع دانش ما= کتاب های آسمانی + سایر آیات خدا

پاسخ روشن است. "مجموعه" گزاره های فرازمانی-مکانی ساختار قرآن را ارایه می دهد. اما دلیل آن نمی شود که اگر از راه  وحی نمی آمد بشر خود موفق به کشف آن نمی شد. در آن مقطع تاریخ خداوند لازم دانسته برای آن مردم راه میان بر وحی را انتخاب کند. می بایست اول درباره هدف غایی و متعالی آفرینش و حیات (استراتژی) حرف می زده بعد برای هم سو شدن با آن روش و تاکتیک (اصلاحی) ارایه می داده است.


پرسش 4 قسمت سوم

و سوم اینکه اگر جواب این سوالات بله است, آیا به نظر شما مبنی بر زمانی-مکانی بودن ماموریت انبیاء، خدشه وارد نمیکند؟ و آیا وجود چنین گزاره هایی اقدام پیامبر را در بسط حوزه اولیه ماموریت خود به فراتر از مکه و اطراف آن حتی با جنگ توجیه وحیانی نمیکند؟

پاسخ

نه به گمان من آن را وحیانی نمی کند. مدل ساختاری قرآن این را به روشنی می گوید. روش قرآن برای موحد کردن و رهایی مردمی نیمه وحشی بت پرست و با زبان عربی و فرهنگ قبیله ای؛ برای مردم شهری با زبان دیگر و فرهنگی غنی که قرن ها قبل موحد بوده اند کارساز نخواهد بود.

اما به این معنا نیست که اهداف غایی بشری مشترک نیست. به ویژه هر چه جوامع بزرگتر می شوند و پیشرفت بیشتری حاصل می گردد، این نیاز به اهداف غایی مشترک بیشتر و البته پیچیده تر می شود!

 

ادامه دارد.....

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

حج از نگاه قرآن

 

بقره125 ، 126 ، 127،128، 144 ، 149، 150 ، 158 ،189 ،191 ، 194 ،196 ،  197 ،198 ، 199 ،217

آل عمران 96 ، 97

مائده 1 ، 2، 94 ، 95 ، 96 ، 97

انفال 34 ، 35

توبه 3 ، 6 ، 7 ، 17 ، 19 ،28

ابراهیم 35 ، 37

اسرا 1

حج 25 ، 26 ،27 ،28 ،29 ،33 ،34، 36

نمل 91

قصص 57

عنکبوت 67

صافات 99 تا108(قربانی کردن اسماعیل)

فتح 25، 27

تین3

قریش 3

کوثر2

 

1- ساخت کعبه بدست ابراهیم وبرگفتن آن مکان محلی برای نمازگزاری وایجادمکانی پرازامن-

125 تا 127 بقره---35 و37 ابراهیم---91 نمل---57 قصص---67 عنکبوت

 

2- خواندن نماز وروکردن به سوی کعبه

 144 و149 و150 بقره-

 

3- تعیین زمان برای حج

189 و 197بقره

 

4- کشتن انسانها درمسجدالحرام ممنوع است مگراینکه ازجانب کفاراین عمل ابتدا صورت گیردومسلمانهاقصددفاع راداشته باشند.

191 بقره

 

5- ماه حج ماه حرام است

194 و 217بقره

 

6- جدابودن حج وعمره

158 و 196 بقره

 

7- نحوه مراسم حج

158 بقره: سعی میان صفا ومروه – البته این به دلخواه است

196 بقره: اتمام حج وعمره به صورت کامل ودرصورت بازداشتن  هرچه توانایی داشت انجام دادن. قربانی کردن قبل ازاتمام حج و زمانیکه قربانی به قربانگاه رسید سرها بایدتراشیده شود ودرصورت بیماری باید فدیه بدهد شامل روزه یاصدقه یا داشتن قربانی- برای حج عمره هم آنچه توانایی داردقربانی کندودرصورت عدم توانایی سه روزدرایام حج وهفت روزبعدازبازگشت برای آن افرادی که ساکن مکه نیستند روی همرفته ده روزبایدروزه بگیرد.

198 بقره :اجرای عرفات وسپس یادخدادرمشعرالحرام

26 تا 29 حج : طی کردن مسیرباوسایل برای رسیدن به کعبه وسپس قربانی وخوردن آن بوسیله خود ومستمندان وفقیران-سپس برطرف کردن آلودگی هاازخودوپاک کردن وتمیزکردن خودووفابه نذرها ودرپایان طواف خانه خدا بایدصورت گیرد.

33و36 حج : بیان ازقربانی برای مراسم حج

25 تا27 فتح : زمانی واردمسجدالحرام می شویدکه سرهاتراشیده شده باشد

 

8- کارهایی که درحین حج نبایدصورت پذیرد

197بقره : آمیزش جنسی ،فسق وگناه،جدال ومشاجره وستیز

1و 2 مائده : شکاردرزمان احرام حرام است

94 و95 مائده :کشتن نخجیرحرام ودرصورت آن بایدکفاره بدهدکه معادل باکشتن، بایدازچهارپایان که دونفرعادل معادل آن راتشخیص دهد به مستمندان مکه بدهد یاخوراک به مستمندان یاگرفتن روزه

96 مائده :نخجیرآبزی حلال ولی خشکی حرام است

 

9-  عدم گناه بودن معامله درایام حج- البته هدف اصلی بایدبرای حج باشد

198 بقره

 

10- نخستین خانه برای مردم کعبه است

96 آل عمران

 

11- واجب بودن حج برای کسانی که توانایی آن رادارند

97 آل عمران

 

12- 34 انفال: سرپرستان واقعی خانه خدامتقیند

35 انفال: نمازکفاردرکنارمسجدالحرام  سوت کشیدن وکف زدن است

17 و18 توبه: آبادانی کعبه ومساجدخداتنها بدست مومنان نه کفار

19 توبه: ایمان به خدا وجهاددراه او برترازآبادانی مساجد وکمک به حاجیان است

 

این آیاتی بودکه درموردحج وخانه کعبه وقربانی آمده بودامادرپایان چندتذکرلازم است:

 

1- میگویندنباید ددرزمان حج ازموادخوشبواستفاده کرداین بااین آیه درتضاداست

درسوره اعراف آیه 31 دستوربه این است که زمانیکه واردعبادتگاههاومساجدمی شویم زینتهارابگیریم ودستوربه پوشیدن لباسهای تمیزوخوشبواست امااسراف نبایدشود

 

2- بقیه مراسم حج وچگونگی برگزاری آن :

باتوجه به سوره بقره آیه 199 روش برگزاری بعدازعرفات ومشعرالحرام به گونه ای بایدباشدکه دیگرمردم روان می شوند قرآن می خواهداین رابگویدکه بقیه مراسم راهمانگونه که نسل به نسل رسیده ومردم انجام می دهندشماهم انجام دهیدوروان شوید. البته این روان شدن ویکدستی نبایدبادیگرآیات خدا درتضادباشد وبه همراه خودشرک داشته باشد. درواقع همان هایی است که بین همه مشترک است.

 

3- هدف ازحج وبرگزاری آن :

درسوره حج آیات 25 تا27 .- برای طواف کردن وقیام ورکوع وسجده بردن وعبادت است

امامی توان آن رابه عنوان گردهمایی سالانه مسلمانان دانست که می توانندمتحدواردرکنارهم قرارگیرند ودردستیابی اتحادوپیوندبرادری وبرابری وتبادل افکارو...ازآن استفاده برندکه این مواردهم درجهت عبادت خداوندی است. بایدهمه به قرآن برگردندوهمان اتحادی که درچنگ زدن به آن قابل دستیابی است به ارمغان آورد.

 

4- بسیاری ازمواردی که به عنوان ابطال حج عنوان می کنندبرخلاف آیات خداوندی است.

درموردپوشش لباس وچگونگی آن یا پوشش سردرقرآن نیامده است اما ازآنجائیکه می خواهیم یکرنگی رابرای حاجیان به ارمغان بیاوریم وهدف اصلی رسیدن به برابری واتحاداست وعبادت خداوندورکوع مدنظراست بهتراست همه مثل هم بپوشند تادردستیابی به آن بهترکوشیده باشیم برای اینکه تمامی فکروذکرمان متوجه عبادت گردد و ازفخرفروشی وعاملهایی که مانعی برای مامی شود تامرتکب فسق وگناه شویم جلوگیری کنیم.

درموردپوشش صورت زنان ابطالی برای حج نیست اماازآنجائیکه تعداد زیادانسانها وامکان سوء استفاده وازبین بردن آرامش حاجیان صورت می گیردبایدممنوع گردد.

شانه کردن سریاخاراندن سرحرام نیست ومشکلی درمراسم حج نیست این مورددقیقا مثل استفاده از مواردخوشبوست.

درموردگرفتن ناخن که ظاهرابسیاری ازعلما برآن اجماع دارندکه حرام است بازهم مثل استعمال موادخوشبوست وهیچ مشکلی درآن دیده نمی شود باتوجه به اینکه اسلام پیرو وگسترش دهنده پاکی وتمیزی بوده است. تنهاموردی که نبایدانجام گیردنتراشیدن موی سراست تازمانیکه به قربانگاه برسد.

 

5- حج بایدکامل وبه اتمام برسدهمان طورکه درآیه سوره بقره گذشت وگرنه حجی انجام نگرفته است

 

6- تنهافردخودمی تواند حج انجام دهددرصورتیکه توانایی آن راداشته باشد وحج رابه جای فردی دیگرانجام دادن درست نیست چون همان طورکه آیه گفته درصورت توانایی واین توانایی رادرچیزی خلاصه نکرده است ومطمئنن هم توانایی مالی وهم جسمی،طی کردن مسیر،خانواده و.... منظوربوده است وبهتراست افرادی که توانایی حج راندارند وباعث ازبین رفتن ولطمه دیدن خودیاخانواده ها یادیگرحاجیان می شودازحج آنهاممانعت به عمل آید.

 

7- درمورددیدارازنقاط مختلف مکه یامدینه نبایدبه عنوان جزئی ازحج پنداشت وتنهابه عنوان مسافرت وگردش وآشنایی بااین مکانها در نظرگرفت . درمورد دیدارازقبور سعی شود به حالت شرک وپرستش کشیده نشود.

 

8- بوسیدن حجرالاسود درقرآن ذکرنشده است وهیچ اشاره ای وصحبتی ازاین سنگ درقرآن نیست. درموردتبرک چه ازاین سنگ یاخانه خدا یابوسیدن آنها درقرآن نیست وبااصل توحید درتضاداست واین سنگها هیچ تاثیری درزندگی انسانها ندارند. خانه کعبه تنها اولین خانه برای عبادت انسانهاساخته شده است وبرای انجام این گردهمایی ها وعبادت است ونباید خارج ازاین اصول حرکت کندوگرنه بااصل هدف ساخت آن که بیان کننده خودآیات است درتضادمی باشد. این سخن درموردآب زمزم هم صادق است واینکه آن راآبی متبرک قلمدادکرده یاشفادهندگی ورفع حاجات ازآن خواسته شود بازهم باآیات قرآن درتضاداست هرچند که امکان داردموادی داشته باشد ومعمولا آب های زیرزمینی وچشمه بهترازرودها هستند وشایدهم ازنگاه پزشکی برای سلامتی منافعی داشته باشد امابانگاه قبل به مسئله نگاه شود درست نیست. یادتان نرودشمابرای پرستش خانه کعبه به حج نمی روید بلکه برای پرستش خداو برگزاری مراسمی است ازجمله قربانی برای مستمندان وبه فکر آنهابودن ، ایجادتمیزی ویکدستی وبرابری بعدازپاک شدن وتراشیدن سر، طواف خانه کعبه وخواندن نمازورکوع وسجود به منظورعبادت وپرستش خدا ،یادخدا مدنظرداشتن وایجادفراغتی بدوراز مزاحمت های دنیوی وایامی رابه فکرخداتنهاگذراندن . برنامه ریزی جهانی ودیدار جهانی بادیگرمومنین وایجاداتحادوبرابری وبرادری و.....

برای همین ساخت عبادتگاه ومرکزیتی که درجهت نیل به این اهداف باشدساخته می شود.

 

9- دوموردمنفی درایام حج:

یکی تقریبا باتدابیری که درکشورسعودی انجام می گیرد ازبین رفته ودیگری روبه افزایش است اولی  درموردقربانی هاست که درزمانهای گذشته به علت تعداد زیادوماندن آن درسعودی باعث ازبین رفتن میشد درحالیکه درخودآیات قرآن هدف ازقربانی استفاده بوسیله خودشخص ومستمندان بیان کرده وزمانیکه نتواند این نیازها رابرآورده کند موضوعیتی پیدانمی کند و بهتربود درآن زمانها افرادبیایند ودرشهرخودقربانی انجام دهند وبه نیازمندان بدهند و یا نماینده ای درشهر خود تعیین می کردند که درآن ایام برای آنها قربانی راانجام می داد البته خوشبختانه ظاهرا قربانی ها درحال حاضر با هواپیما برای کشورها ی فقیر برده می شود اما چگونه انجام می گیرد من کامل نمی دانم .

دومین موردی که با اصل توحید وعبادت منافات دارد کشته شدن انسانها درزیردست وپا درایان حج یاجراحت هایی است که دررمی جمرات رخ می دهد یاباعث کشته شدن انسانها می شود باید تدابیری واندیشه ای نسبت به این موضوع گردد.

 

 

خیلی دلم می خواست کلیپی برای دوستان می ساختم تاباآرامشی بهترحج انجام دهندوبامکانها و مراسم حج آشناشوند اما نه وقت آن رادارم ونه امکانات آن را ، بهتردانستم که این پیام راقیدکنم تادیگر دوستان دراین راه اقدامی صورت دهند

 

 

درپایان موردی که جالب است بیان کنم درکل دنیا حالت چرخش بدوریک مرکز وجوددارد قبل از اینکه پیامبربدرون سلولهای ریزبرود یاخبری ازاین کهکشان داشته باشدپیامی الهی می آورد که حالتی ازچرخش و طواف اجسام بدوریک مرکز دارند. شما درکهکشانها وسیارات وچرخش آنها بدورخورشید یا.... می بینید حتی چرخش درسلولهاهم وجوددارد.

درموردهفت دور طواف کردن هم رمزهایی درموردعددهفت می گویند هرچندذکراعداد خاص درقرآن هنوزبرای خیلی ازافرادمجهول است امامن می دانم که روزی انسان دراین موردخواهدفهمید و آن راکشف خواهد کرد،امانباید خودرامشغول به آن کند که ازازموارداصلی بماندوامکان داردهم هیچ دلیل خاصی نداشته باشد وتنهاآزمایشی برای بندگان خداباشد....

درموردذکر اعداد درقرآن بیشتربه نظرآزمایشی می آید.مثل مدثرآیه 20 که درموردتعدادفرشتگان درجهنم رانوزده اعلام می کندامادردنباله آن آیه21 آن راتنهاآزمایشی برای کافران می داند. اگراین آیات مدنظرداشت وموردراهنماقرارداد بایددانست که قید اعدادتنها آزمایشی است که دیگران چگونه عمل می کنند.درهمین آیه می گوید کافران می گویندخداازبیان این اعداد چه می خواسته است،درحالیکه اینگونه مواردموردپرسش مومنان نیست.

درموردهفت ماهفت روزهفته،هفت اقلیم جهان،هفت طبقه زمین و...داریم.دو لینک هم برای شمامی گذارم که بیشتردرموردعددهفت اطلاعات کسب کنید http://operation.blogsky.com/1387/05/01/post-10/ ، http://aligholamnataj.blogfa.com/post-16.aspx )

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

پتناسیل پخش شدن خوبی وبدی

 

انسان نسبت به تمامی مسائل دوواکنش می تواندازخودنشان دهد1- انفعالی 2- سکوت

 

امابهترین عمل نسبت به مسائل چگونه است؟ انسان هرفعلی (حتی همان سکوت به نوعی یک انفعال است) ازخودنشان دهدچه خوب یابدباشدیاحتی سکوت درکل دنیاپخش خواهدشدواین خیال واهی است که خیال کنیم که اگرسکوت انجام دهیم پس بهترین راه حل انجام داده وخودراازبدی دورکرده ایم چون امکان داردهمان سکوت مامنجربه بدی وسمت وسوی بدی باشدیابرعکس آن.

 

کل دنیاسیستم واربه هم مرتبطند واین خیال واهی است که اگرفردی به خودظلم کردخیال کندتنهابه خودظلم کرده است کل دنیابرای اینکه آبادگرددوبه سرمنزل مقصودبرسدوخودرادرجهت رشدوکمال قراردهدبه هم متصلندونقص دریکی به دیگران هم ضربه خواهدزد برای همین بایدانسان وطبیعت شناوردریک جهت باشنددراین ارتباط مامقالاتی دراین وبلاگ آوردیم(درقسمت روانشناسی)

 

هرکس انسانی رابدون ارتکاب قتل،یافساددرزمین بکشدچنان است که گویی همه انسانهاراکشته است وهرکس انسانی راازمرگ رهایی بخشدچنان است که گویی همه مردم رازنده کرده است....(سوره مائده آیه32)

 

این آیه به خوبی بیان می کندکه چگونه اعمال خوب وبد انسان جهان راتحت تاثیرقرارمی دهد.چگونه انسانی که تنهایکنفررابه کام مرگ می کشاندانگارکل انسانهارانابودکرده است وکسی که انسانی راازمرگ رهایی بخشدکل انسانهارانجات داده است وآیاکسی که نظاره گرمرگ انسانی است وراه سکوت رادرپیش گرفته است باکسی که مرتکب آن شده است تفاوتی دارداین تماشاگرباآن بازیگربه یک میزان مقصرهستند. فردی که باظلم خودازآن استعدادی که به امانت، خدادردستان اوقرارداده است تابااستفاده ازآن درآبادانی جهان بکوشدودیگران راازآن محروم کرده است. نمی توان اینگونه متصوربودکه تنهابه خودظلم کرده است وخدابرای همین اورامواخذه می کند.برای همین دراین جهان بانگاه توحیدی هیچ استعدادی براستعداددیگربرتری نداردوهمه امانتی ازسوی خداست واگردرجهت رشدنباشد وتنهامنفعت طلبی وغروروخودخواهی فردباآن استعدادباشدوهمه چیزرابرای خودبخواهد درجهت ظلم وفساداست.

چراکشتن یک انسان معادل کل انسانهاونجات انسانهامعادل کل می شود؟چون اگریکنفرکشته شودهمان طورکه گفته شدانسانهابه هم متصل هستندواگربه یک عضوضربه زده شوددرکل دنیاپخش می شودبه همان اندازه به دیگران لطمه وصدمه می خوردواگرنجات پیداکندبه همان اندازه مفیداست واگرانسانی درست ونیکواست کشته شودبه همان اندازه برای بشریت دردآوراست وراه رشدبازمی ماندواگرنجات پیداکندبه همان اندازه درخدمت رشدوشکوفایی خواهدبود(چه عضوی بدردآوردروزگاردگرعضوهارانماندقرار)

 

انسانی ،انسان دیگررادرک می کند،انسانی ، می تواندانسان باشد که دردرونش انسانی داشته باشد

 

بعضی زمانهاباخودمی گویم:چقدرسخت است ومی ترسم اززمانیکه نزدخدایم حضورپیداکنم ! اگرمن درست کاری راانجام نداده باشم ؟!جایی که بایدحرف می زدم ونزدم؟!جایی که بایدسکوت می کردم ونکردم وجاییکه.....اینجاست که قوه تشخیص می خواهدومی ترسم  چگونه نزدپروردگارم حضوربیابم.

 

امادرهمان حال هم امیدبه رحمتش دارم ومی دانم اگرانسان حقیقتجوباشد اگراانسان خالصانه خدارامدنظرداشته باشد وخودراازتعصب وهوی ونفس وهرچه که ازدیدن حقیقت اورابازمیدارددورکندمطمئنن خداهم بیش ازوسعش ازانسان انتظارندارد.

 

ای مومنان اگرازخدابپرهیزید(تقوی)خدابینش ویژه ای به شمامی دهدکه درپرتوآن حق راازباطل میشناسیدوگناهانتان رامیزدایدوشمارامیامرزدچراکه یزدان دارای فضل وبخشش است(سوره انفال آیه29)

 

واین شعارنیست من آن راامتحان کردم وغرق کردن خوددرقرآن وتفکروتدبرباذهنیت باز واقعاانسان رابه چنین مسیری می کشاند.این مسئله زمانی درک خواهدشدکه دراین مسیرحرکت شود.البته تقوامعنی می خواهدکه چراخدافرقان وبینش رادرآن قرارمی دهدکه سعی خواهیم کرددرآینده به این موضوع بپردازیم.

 

كساني كه ايمان بياورند و كارهاي شايسته انجام دهند به هيچ كس از آنان جز به اندازه‌ي تاب و توانش تكليف نمي‌كنيم ايشان بهشتيانند و جاودانه در آن مي‌مانند..(اعراف آیه 42)

 

پس آنقدرکه درتوان داریدازخدابهراسیدوپرهیزگاری کنیدوبشنویدوبپذیریدواطاعت کنیدوبذل وبخشش کنیدبه سودشماخواهدبود.کسانی که ازبخل وحرص نفس خویش مصون داشته باشندآنان قطعارستگارند.اگربه خداقرض الحسنه ای بدهیدآن رابرایتان چندین برابرمیسازدوشمارامی آمرزد.خداوندسپاسگزاروبردباراست(تغابن آیات 16و17)

 

 

پس یادتان نرودهرعمل وفکروبیانی ازشماصورت پذیردامکان دارددردیناخودراپخش کندومشکلاتی برای خودتان یادیگران ایجادکندیادرجهت رشدوخدمت باشد وخیال نکنیم باسکوت یاباعمل کردن واکنش درستی ازخودنشان داده ایم تفکرمی خواهدهرچندکه سکوت زمانیکه هیچ آگاهی وجودنداردبرترازهرانفعال دیگراست. درموردسکوت نظری که قابل تامل است این است که سکوت درگذشته به این دلیل زیادقابل احترام بوده است چون جامعه هابسته بوده است چون آزادی هاوجودنداشته است چون فردازاستبدادها ودیکتاتورهامی ترسیده است چون فردازاینکه آبروی اوبرود می ترسیده است چون اجتماع اوراتحت فشارقرارمیداده وارزش های اجتماعی راازدست میداده،می ترسیده است پس سکوت رابهترین راه حل می دانسته است درحالیکه بشرامروزازلحاظ آگاهی رشدبهتری داشته است واگربه آزادی بهتراهمیت بدهدبهترمی توان درفضای گفتگوی آزادبدون ازدست دادن پیش زمینه های بیان شده به اهداف رسید وسکوت راازبین برد.حتی درحوزه انفعال هم سکوت به این دلیل خواسته نشودچون اگرفضای گفتگوی آزادبه وجودبیاید نیازی نیست که حتی ازانفعال هم ترسیدوسکوت رابرتردانست.

 

 

چه چیزی ازخدابخواهم وقتی همه چیزبه غیرذات او فناونابوداست

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

منظورازکوتاه خواندن نمازدرقرآن

 

نمازاوقات معینی داردپس خواندن آن درقطب یادرمکانهایی که تماماشب یاروزباشدیاشب وروزآن کوتاه باشدچگونه ادامی شودوچگونه بایدخواند اگردرماهواره وسفینه بودبایدچگونه اداشودمادرموردنمازقبلامفصلاازنگاه قرآن به بیان پرداختیم

 

هرگاه درزمین به مسافرت پرداختیدونمازراکوتاه خواندیدگناهی برشمانیست ....(سوره نساء آیه101)

 

درآیه 101 سوره نساء اشاره به آن داردکه اگردرزمین به مسافرت پرداخته شدونمازکوتاه اداشدهیچ گناهی برکسی نیست . پس خواندن نمازبایددرهرنقطه ای اززمین باشدامامکانهایی که بعدازسفرانسان به آن نقاط اززمین امکان ادای آن براساس اوقات مشخص شده وجودنداردمهم نیست اومی تواندکوتاهتروکمتربخواند واوخودتعیین می کندچگونه نمازبخوانداماامکان داردکمتربخواند.البته این کوتاه خواندن راخداونددرچیزی معین نکرده است امکان داردازلحاظ تعداد زمان باشدامکان داردازلحاظ مقدارزمان صرف کردن به آن باشد

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

موسیقی وآواز ازنگاه خدا

 

طبیعت باموسیقی آمیخته شده است ازصدای آوازقشتگ پرندگان گرفته تاصدای شرشرآب.

 

انسان همیشه درکناراین طبیعت باصدای آرم بخش آن لذت برده وباعث آرامش ونشاط وسلامتی اوشده است.

 

پس روح وروان انسان بایدهمگام بااین طبیعت ساخته میشد چون انسان می خواهددرکنارآن زندگی کند. انسانی به همراه موسیقی

 

خدابعدازانزال قرآن ، قرآنی نازل می کندکه به همراه خودبهترین موسیقی دارد وانسانهاازاین موسیقی که با روح وروان آنهاهمگام برده لذت برده اندوخدا خوب ازمخلوق خودخبرداردکه روح اوباموسیقی است .پس کلامش باآهنگی زیباهمراه است

 

حال انسان آمد دست به ساخت موسیقی های گونا گون زده،تادرتکمیل این نیازش بکوشد نیازی که خدابرای اوساخته بود پس همیشه بااین موسیقی به اوآرامش وتفکرونشاط واداشته ولذت برده است.

 

اماچون این انسان دربعضی مواردمثل همیشه دست به افراط دراین امرزد خطرآن به گوش بعضی هارسیدوآن رابه تفریط کشانده اند ومبارزه بافطرت وروح وروان انسان گشت چیزی که درهیچ کدام ازآیات قرآنی تحریم نشده بودبه یکباره تحریم شد چیزی که حتی درحال حاظردرعلم پزشکی هم ازآن استفاده می کنند.

 

اماببینیم دلایل افرادی که موسیقی راحرام کرده اند:

 

1- گفته اندزنان نمی توانندآوازبخوانند

این نگاه ازاین ناشی می شودکه صدای زنان رابه عنوان عورت بیان می کنند .بایدگفت براساس چه استدلال وآیه قرآنی به این نگاه می رسند.  اگرانسان نخواهدصدای یک زن رابشنودبایدگفت هیچ زنی حق صحبتی باهیچ مردی نداردونمی تواندخریدانجام دهد نمی توانداستادومعلم مردداشته باشدیابرعکس آن انجام گیرد نمی تواندبعضی ازمسئولیت های اجتماعی رابه عهده بگیردنمی تواندقبل ازازدواج باهمسر موردعلاقه اش صحبتی کندو.....اماببینیم آیاواقعااین نگاه ازاسلام است .

ای همسران پیغمبر!شمامثل هیچ یک اززنان نیستید.اگرمی خواهیدپرهیزگارباشیدصدارانرم ونازک نکنیدکه بیماردلان چشم طمع به شمابدوزندوبلکه شایسته وبرازنده سخن بگویید(سوره احزاب آیه 32)

اول بایدگفت این مربوط به زنان پیامبراست دوم نگفته که آوازنباشدبلکه نوع بیان به حالتی نباشدکه موجب تحریک دیگران باشدومسلمامابابسیاری ازسرودهاوآوازهاروبروهستیم که اصلاچنین مسیری راطی نمی کنند سوم گفته بادیگران صحبت کنیدامابرازنده سخن گویید.پس نمی توان گفت صدای زن عورت زن است وتنهانبایدبیان اوبه حالتی باشدکه انسان رابه مسیرنادرست بکشاندآن هم بیشترازآیات نزدیک نشدن به زنامی توان به چنین نگاهی رسیدنه این آیه که مخصوص زنان پیامبراست

پس هیچ آیه ای درقرآن نیست وصدای زن عورت نیست وبراحتی می توانندآنهاآوازبخوانندبه شرطی که این شرط که بیان آنها به حالت تحریک نباشد

من بسیاری ازدوستان دیده ام که گوش دادن تنهابه صدای آوززنان آنهاراتحریک نکرده است ونمی کندواگرتحریکی هم ایجادشودتنهاخواندنی است که واقعاانسان شرم ازبیان دارد وناشی ازنوع بیان ومضموم آوازآنهادارد

 

2- امری که موجب شده آوازخواندن زنان حرام شودلختی وعریانی ونحوه بیان تحریک آمیزو شعرهای تحریک آمیزبوده است وبه نظرم اگراین مواردرعایت شوددیگرمامشکلی بااین مسئله نداریم ونباید به خاطرافراطی گری عده ای ومسائل حاشیه ای بااصل مسئله مبارزه کردوآن راتحریم کرد.

 

3-می گویندموسیقی وگوش دادن به آوازکارلغووبیهوده است .من خودبارهابه موسیقی ازنمونه های مختلف گوش داده ام دربیشترمواردمنوبه تفکرواداشته است ودربعضی مواردهم باعث آرامش ویادخداانداخته وهیچ لطمه ای هم به من واردنشده است وگفتم که درامرپزشکی حتی جراحیی هاازآن استفاده می کنند.

 

امالغوراازنگاه قرآن موردبررسی قرارمی دهیم.

 

خداوندشمارابه خاطرسوگندهایی که بدون توجه(باللغو)یادمی کنیدمواخذه نخواهدکردولیکن شمارا...(سوره بقره آیه225)

 

خداوندشمارابه خاطرسوگندهای بیهوده(باللغو) وبی اراده مواخذه نمی کندولی شمارا...(سوره مائده آیه89)

 

آنان درآنجاگفتارپوچ وبیهوده ای(لغو) نمی شنوندلیکن درود را و...(سوره مریم آیه62)

 

کسانیندکه ازبیهوده ویاوه رویگردانند(سوره مومنون آیه3)

 

کسانیندکه برباطل گواهی نمی دهندوهنگامی که کارهای یاوه وسخنان پوچ ببینندوبشنوندبزرگوارانه می گذرند(سوره فرقان آیه72)

 

وهنگامی که یاوه بشنوند(لغو)ازآن روی میگردانندمی گوینداعمال ماازآن ماوواعمال شماازآن شماست وداع وبدرودتان بادماخواهان نادانان نیستیم(سوره فرقان آیه55)

 

کافران می گویندگوش به قرآن ندهیدودرآن لغوکنید(سوره فصلت آیه26)

 

آنان درآنجاجامهای راکه نه بیهودگی(لغو) ویاوه سرائی درآن است ونه باگناه همراه است ازدست یکدیگرمی گیرند(سوره طورآیه 23)

 

درمیان باغهای بهشت نه سخن یاوه(لغو)می شنوندونه سخن گناه آلود(سوره واقعه آیه25)

 

بهشتیان درآنجانه سخن پوچ وبیهوده(لغو) می شنوندونه دروغگوودرغگونامیدنی(سوره نباآیه35)

 

درآنجاسخن یاوه ای نخواهندشنید(سوره غاشیه آیه11)

 

لغو: اگرخوب دراین آیات توجه شودبیشترلغویک عمل شنیدن وبیان عنوان شده است وبه عنوان صفتی ازصفات سخن گفتن معرفی شده است .1- اگرخوب توجه شودمنظورازلغوسخن های پوچ وبدون دیلی واستدلال می باشد 2-سخن هایی که حتی موجب آزاردیگران می شود3-سخن هایی که بدون هدف می باشدوبعضی زمانها بی اختیاروازروی عادت ازانسان سرمی زند 4- سخنانی که باسروصداوبهم زدن همراه است

 

حال بایدگفت آیاموسیقی یاخواندن آوازرامی توان ازاین نوع پنداشت . درواقع اینگونه نیست چون هیچ کدام ازاین مسائل مطرحه رابیان نمی کند ما موسیقی هایی بامضمون دینی وفکری وسیاسی واجتماعی ونقادانه داریم نمی توان آن رازیرمجموعه این مسائل دانست . دربسیاری ازمواردباعث شادی ولذت وآرامش انسانهاست پس کاری بیهوده ای نمی باشدکه بخواهیم زیرمجموعه این گروه قرارگیرد. به هرحال رسیدن به آرامش،لذت،تفکرواستراحت وتجدیدقوای روحی وجسمی جزنیازهای جسمی وروحی انسان وهماهنگ بافطرت انسانی است. 

 

موسیقی وخواندن آواز از زن ومردحلال ودرست است وهیچ مشکلی ندارد بلکه افراط درآن اشتباه است وصدای زن عورت نیست

 

4- می گویندافرادزندگی خودرابیهوده ودرخیلی مواردبه آن سپری می کنند واعصاب انسانهارا خراب می کندوبرای دیگران با این صدای بلندموسیقی مزاحمت ایجادمی کنند. بایدگفت اصل موسیقی حلال ودرست است حال اگرکسی درست ازآن استفاده نمی کندنمی توان اصل واساس آن رانادرست دانست چاقوهم می توان برای کشتن هم برای خوردن هم برای عمل جراحی استفاده کرداصل چاقومشکلی ندارداینکه نوع استفاده ماچه باشد مهم است . آنهایی که به حقوق دیگران تجاوزکرده ومزاحمت ایجادمی کنندمشکل جای دیگری است اینان رعایت حقوق دیگران برایشان مهم نیست .آنهایی که خیلی اززندگی خودرابه این امرسپری می کنندوازکارهای دیگربازمی مانندمسئله چیزدیگری است اینان برنامه ریزی وافراطی گری درپیش دارندمادرعبادت هم نبایدافراط کنم وگرنه ازجاده اعتدال ودرستی خارج می شویم واینکه چه موسیقیی برای اعصاب وروان انسان مفیدومضراست گمان نکنم درتشخیص یک عالم دینی باشداین به عهده پزشکان وروانشناسان است که دراین موردتحقیق کنندودراین موردسخن بگویند

 

امایک مسئله دیگرکه می خواهم درکناراین مسئله بیان کنم آیارقص ازدیدگاه اسلام مشکلی دارد

رقص هیچ مشکلی نداردامابه شرطیکه 1- همراه لختی وعریانی وهدف عنوان کردن مسائل جنسی نباشدحجاب درآن رعایت شده باشد 2- چون هدف شادی انسانهاوجشن گرفتن است پس لغونیست چون هدفی داردوآرامش وشادی برای انسانها 3- مابسیاری ازرقص های محلی داریم که اصلاتحریک آمیزنیست وهیچ مشکلی نداردوهمه لباس های محلی پوشیده اندکه حجاب دارندورقصیدن آنهامشکلی ایجادنمی کنداین نه برای مردان حتی برای زنان هم اینگونه است 4- مشکلات اختلاط زن ومردوباهمدیگررقصیدن وعریانی ها ومجالس تحریک آمیز،همراه بودن باشراب خواری و...موجب شده که این نگاه تفریط گرانه برای حرام کردن آن عنوان شودوگرنه اسلام باجشن گرفتن وشادی مردم مشکلی نداردبه هرحال انسان نیازبه آرامش وشادی دارد ویکی ازفطرت های بشری است وگرنه اینقدرمثالهای این شادی ولذت درقرآن نبود5- رقصیدن به نوعی ورزش است یعنی ما تفاوتی بین ورزش ورقصیدن چندان نمی بینیم هردوتحرک بدنی به همراه داردوتنهااهداف ونوع هرکدام ازاین تحرک امکان داردمتفاوت باشدبعضی زمانهابابعضی ازدوستان درموردرقصیدن دراسلام صحبت می کردم می گفتندحرام است می گفتم اگراینگونه است چراهنگام خواندن قرآن اینقدربدن خودراحرکت می دهیدآیااین نوعی رقصیدن یاورزش یاتحرک نیست.

 

رقصیدن مردوزن به شرط رعایت اصولی که مطرح کردیم مشکلی دربرندارد.

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

تکرارسئوال درموردروزه داری

 

درپست قبلی بااین عنوان روزه ورمضان ازمنظرقرآن به روزشدیم که دوستان برای اطلاع می توانندبه فهرست مطالب برای دسترسی مراجعه کنند.

 

درآنجاسئوالی که مطرح کردم بازتکرارمی کنم چون برایم مهم است پاسخ آن راداشته باشم وآن هم این است که  روزه داری درمناطقی که روزکوتاه است چه معنیی پیدامی کند.

 

امااین نکته قابل یادآوری است که مواردی که درکتابهای قطوردرموردروزه داری عنوان می شودبه نظرمن بی خوداست وتنهاانسانهارادچارمشکل کرده است وتمامی آیات به اندازه کافی خوب بیان کرده اند.

 

امادرموردمشکلات زنانگی به نظرمن این مسئله جزئی ازبیماری نیست که بخواهیم بگوییم زنان به این دلیل روزه نروند چون این یک امر و روندطبیعی است مگراینکه بگوییم زنان به دلیل این مسئله قادروتوانایی روزه داری راندارندپس بایدایام دیگرروزه روندیاخوراک به مسکین دهند. وگفتیم درموردعدم توانایی خداوند درامری خلاصه نکرده است وبه تشخیص خودانسان گذاشته است برای همین هرفردی درهرموقعیتی باشدکه این توانایی رانداشته باشدروزه ازاوساقط است مثل سالخوردگانی که توانایی روزه داری راندارندو....

 

درموردابطال های روزه درهمان مواردی است که خداعنوان کرده است وبس !یعنی خوردن وآشامیدن وآمیزش وهرچیزدیگرازلحاظ شکل فرق کندولی ازلحاظ محتوی یکی باشدهمین حکم داردمثل استفاده ازتزریق سرم هایی که برای تقویت است

 

درموردخوراک به مسکین براساس شرایط وزمان امکان داردفرق کند واین هم به تشخیص خودانسان است نه اینکه آمده اندقانونی قیدکرده اندومی خواهندبرای تمامی زمانهاومکانهاازآن سودبرنداین هم به عهده وتشخیص انسانهاست.

 

درموردکسی که روزه نمی گیردمرتکب گناه شده وبایدتوبه کند وآن درک که بایداوبه آن برسدنرسیده وجبرانی برای اوجزبه توبه نیست برای همین خداوندبرای آن جبرانی وکفاره ای تعیین نکرده است چون شایدفردبه مشکل وزحمت بیافتدوبرای رسیدن به همان هدفی که خداوندتعیین کرده است توبه اوکافی است ومثل نمازهمان طورکه گفتیم می باشدو فردی که به عمدحتی کاری کندکه روزه اوابطال شوددرواقع اوشکست خورده است وهیچ چیزی جای این شکست حتی قضای روزه ،جزتوبه نمی گیردچون این تنهایک امری شخصی است پس دوباره باید تلاش کندواگرهم به عمدنباشدبازروزه اوباطل است چون هدف اصلی روزه داری راتعمین نمی کندوخدانگفته اگربه عمدنبودروزه شمادرست است امااین فردهم گناهی نداردونیازی به جبران آن نیست

 

امادرمورددوستی که اینگونه گفته اند:

 

مهرداد: نظربرروزه ورمضان ازمنظرقرآن

چرا روزه میگیریم؟ چرا از صبح تا شب گرسنه و تشنه میمونیم؟؟ برای ادم شدن راه بهتری وجود نداره؟؟ حتما باید چیزی نخوریم تا ادم بشیم؟؟ حتما باید به بدنمون ضرر برسونیم تا ادم بشیم؟؟
چرا؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟

 

 

بایدبه این دوست عزیزبگویم برای پاسخ به شمابایداول برگردیم ببینیم که آیاقرآن ازسوی خداست اگراینگونه است پس هرراهی خدابگویدوشناختی که خداازانسان می دهدراه بهتراست ودراین موردماقبلادرموردانسان وخداوجهان شناسی صحبت کرده ایم. امابااین وجوددرموردروزه فوایدزیادی عنوان می شودحتی ازسوی پزشکان،پس به ضرربدن انسان نیست ودرآیات خداوندگفته که نمی خواهدسختی وضرری برای ماباشد .امابه نظرمن هدف اصلی روزه داری به فکرافتادن ودرک کردن مستمندان است وگرنه راه خداشناسی وشب زنده داری وانسان توحیدی بودن وپرورش وتزکیه بایددرتمامی لحظات زندگیش انسان باخودداشته باشدوهرروزبه سمت رشدوکمال گام برداردونبایدخودرامنحصردرماه رمضان کندهمچنین ماقبلانظرودیدگاهی جدیدی درموردشب قدردررمضان سال گذشته عنوان کردیم که درفهرست مطالب وجودداردوشمامی توانیدمراجعه کنید. امادرک کردن یک موضوع بایدانسان درمحیط ومعرض مسئله باشدتاخوب متوجه گرددمی گویندشنیدن کی بودماننددیدن . درموردفقرکه یکی ازمسائل ومشکلات بشری است هم اینگونه است وبی جا بیان نشده است که امکان داردهمین فقرانسان رابه کفروهربدبختی وخودفروشی وکثافتی بکشاند وکسی که نفس اوازجای گرم بلندمی شودکی حال آن فقیرراخواهدفهمیدباوجوداینکه من خوددردرک موضوعات قوی هستم وتقریبابااین وجود که مسائل برایم رخ نمی دهدهمین که تاحدودی مطلع ودرجریان قراربگیرم وببینم درک می کنم امابه خوداجازه نمی دهم بگویم مثل فردمقابل تمامی مسئله رافهمیده ام چون اودربطن موضوع است وامکان داردکه من اگرجای آن شخص بودم به گونه ای دیگربودم . پس روزه داری ماراتاحدودی به این مسئله نزدیک می کند تا حال آن افرادرابفهمیم تاقدرنعمات خدارابدانیم وبدانیم اگرخدااین نعمات رانمی داددرچه شرایطی قرارمی گرفتیم به ماصبوربودن دربرابرمشکلات ونبودامکانات آموزش می دهدوبه صورت عملی خودراپرورش وتزکیه می دهیم یادمی گیریم که برخلاف نفس خودهم عمل کنیم ومقاومت کنیم . هرچندکه بازمی گویم برای روزه داری مواردی دیگرهم عنوان می شود.دوست عزیزمان نغمه اینگونه گفته اند:

 

نغمه : نظربرروزه ورمضان ازمنظرقرآن

ما در طی روز خود را اسیر نظم های وحشتناک می کنیم و یکی از این نظم ها سر ساعت غذا خوردن است واگر به موقع غذا نخوریم دچار مشکلات جسمانی می شویم یکی از دلایل روزه این بوده که لااقل سالی یک ماه این نظم شکسته شود شاید تفکری دوباره کنیم که نمی کنیم. ما باید وقتی گرسنه هستیم بخوریم و وقتی سیر هستیم دنبال ساعت و زمان مشخص نباشیم.در واقع با رعایت این اصل ماانرژی خود را صرف امور مهمتری می کنیم بدون اینکه به بدنمان ضرری زده باشیم.پس مهم نیست که کجا باشیم کره زمین یا مریخ مهم این است که هرچند کوتاه اماتفکر کنیم برای تغییر زندگی و رسیدن به سلامت روح و جسم.

 

 

بایدبگویم می گویندزمان پیامبروصحابه اینگونه بوده است وآنهاحتی دونوبت درروزبیشترغذانمی خورده اندیعنی این اصل رارعایت می کرده اندکه زمانیکه گرسنه هستندبخورندنه اینکه حتمادرروزسه نوبت بخورندهرچندکه گرسنه نباشند ومی دانستندکه خوردن برای حفظ وسلامتی بدن است .باتشکرازشمادوست عزیز.

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

روزه ورمضان ازمنظرقرآن

 

1-    واجب بودن روزه  (سوره بقره 183)

2-   عدم روزه دراثرعدم توانایی مثل مسافرت یابیماری وقضاکردن آن، دادن کفاره درصورت عدم روزه گرفتن ودادن خوراک به مسکین (سوره بقره آیه 184)

3-    روزه درماه رمضان است قضاکردن روزه درماههای دیگربه علت بیماری یامسافرت (سوره بقره آیه 185)

4-  حلال بودن آمیزش باهمسردرشب روزه داری وزمان روزه داری ازسپیده دم تا اول شب وعدم خوردن وآشامیدن(سوره بقره آیه 187)

5-    روزه درحج درصورت عدم توانایی انجام بعضی ارکان به عنوان فدیه (سوره بقره آیه 196)

6-    روزه به عنوان جبران به کشتن خطا ،دوماه پی درپی(سوره نساء آیه 92)

7-    سه روزروزه به خاطرسوگندبیهوده (سوره مائده آیه 89)

8-    کفاره درحج (سوره مائده آیه 95)

9-    روزه داری حضرت مریم (سوره مریم آیه 26)

10-                       آمرزش وپاداش بزرگ برای روزه داران (سوره احزاب آیه 35)

11- مجازات برای ظهاربه روزه داری (سوره مجادله آیه 4)

 

 

این کلیه آیات درموردروزه بود. که نیازهای روش روزه داری را تعمین می کند وماهیچ مشکلی نداریم حال درمورداین مسئله کتابهای قطورمی سازندنمی دانم برای چیست؟ این آیات کاملاواضح ومشخص است.

امامشکلی که ماداریم به این صورت است:

1- اگرانسان بخواهد به کرات دیگرسفرکندروش روزه داری اوچگونه خواهدبود .آنجا باچیزی به نام ماه رمضان چون وضعیت ماه نسبت به کره زمین است برخوردنداریم وامکان دارد روزهای آنجامتفاوت باشد.

2- روزه داری درماهواره هاوسفینه هابایدچگونه باشدآنجاهم تقریبابه شکل مورداولی است.

3-روزه داری دربعضی ازنقاط زمین به چه نحوبایدباشدکه یاروزی امکان داردوجودنداشته باشدیاتمام روزاست یا روزهایش واقعابلندوطاقت فرساست یا هم بسیارکم وبی معنی است مثلایکی ازاقوام که دریکی ازنقاط اروپایی زندگی می کرد اینگونه می گفت مااگربخواهیم روزه بگیریم بیشترازچهارتاپنج ساعت امکان داردروزنباشدیعنی شمادرنظربگیریدیک فردی که صبحانه راخورده ودروقت نهارش می خواهدافطارکنداینکه روزه داری نشد شایدبگوییم حداقل دراین مدت نوشیدنی نمی تواندبنوشدامابایدگفت هواهای آنجاآنقدردربعضی مواردخوب یاسرداست که انسان نیازی به آب پیدانمی کند

 

درموردگزینه اول بایدگفت چون هنوزبرای بشررخ نداده چندان موضوعیتی پیدانمی کنددرموردش سخن گفت شایدهم هیچ گاه نتوانست یادنیابه آخررسیداگرزمانی به آن رسیددرموردش به نظرم سخن رانده شودبهتراست

 

امادوگزینه بعدمن زیادفکرکردم وتنهابه این نتیجه رسیدم :

مانمی توانیم براساس دیدگاه بعضی هابیاییم تقسیم بندی روزوشب برای این مناطق انجام دهیم وسپس روزه داری کنیم چون دقیقادرآیات نحوه آن مشخص است ومانمی توانیم سرخودتبصره برای آن بیاوریم وهمان طورکه درسوره بقره آیه183می گوید روزه داری برای شمامثل گذشتگان بوده است پس فردی که درقطب زندگی می کندوامکان داردباموردی مثل تمام شب روبروشودچگونه بایدروزه بگیرد.شایدبگوییم آنفردی که درماهواره یاسفینه است حالت مسافری داشته باشد پس بایدمسکینی راخوراک دهدواگرهم توانایی آن رانداشته باشدمسلمااگرخودش درحالت مسکینی باشدخودبخوردهمان دستورخدایی راانجام داده است یابتوان گفت برای مناطقی اگرتماماشب باشدباتوجه به آیات دیگرکه نوع وروش روزه داری رابیان می کنددرآن مناطق اصلاروزه داری موضوعیت ومعنیی پیدانمی کندامادرموردمناطقی اگرروزهای طولانی داشت باتوجه به آیه184بقره درصورت عدم توانایی بایدخوراک به مسکین بدهد.(این رامی توان برای سفربه کرات یاسفینه هایاحتی قطب هم بیان کردچون نگفته عدم توانایی درچیست شایدبتوان گفت یکی ازعدم توانایی بدلیل نبودنوع زمانبندی باشد)تمامی این آیات چیزی که مشخص می کندهدف ازروزه داری بیشتراین است که انسان به فکرنیازمندان بیافتدو آن نعمت هایی ازخوراکی ونوشیدنی که خداونددراختیاراوقرارداده است بادیگران تقسیم کندوروزه داری دقیقااورامتوجه این امرمی کندبرای همین خداوندبرای کسانی که نمی توانندروزه بگیرندخوراک به مسکین تعیین می کند.اماچیزی که زیادذهن منوبه تفکرواداشته این است که روزه داری برای مناطق باروزهای کوتاه چه معنی پیدامی کند.اگردوستی نظری دراین موردداشته باشدخوشحال می شوم.

 

قابل ذکراست عدم توانایی به روزه داری رامی توان درموارددیگرهمچون افرادی که کارهای سخت وطاقت فرسایی مثل کارهای معدن می کنندرا هم نام بردوخداونددراین مورددرچیزی آن راخلاصه نکرده است.

 

------

پرانتزی که اینجامی خواهم بازکنم این است که قبلادرموردمجازات اسلامی مقاله ای قیدکردیم درآنجاشایدیکی ازآیاتی که نادیده گرفته شدسوره نساءآیه 92است البته به اصل بحثمان درآنجاصدمه ای نمی خورد.درواقع دراین آیه فردبه خاطربی احتیاطی که کرده وصدمه به جامعه زده است بایداینگونه تنبیه گرددامادرموردفدیه دادن به خانواده مقتول مومن بایدگفت مقدارآن خداوندتعیین نکرده وبه عهده جامعه نهاده است دوم نگفته درصورت نداشتن بایدبه زندان برودبلکه به هرحال تاهروقت که شده بایدپرداخت کنددرموردموارددیگرتاروزه به پیش می رود.امیدوارم آیه ای دیگرنباشدکه نادیده گرفته باشم. البته بعضی مجازات فردی وخودشخص بایدمجری باشدوبعضی مجازات مجریش بایدجامعه باشدمثل سوره مجادله آیه4 ،سوره مائده آیه89 و.....که تنهاخودآنهامطلع به این موضوع هستندکه نوع خطاب هامتفاوت است. من درتعیین مجازات ها مشکلی نمی بینم وتنهامی خواستم نقدهای برون دینی موردبررسی قرارگیرد.(برای دسترسی به این مقاله به فهرست مطالب مراجعه شود)

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

آیادنیاوآخرت ازهم جداهستند؟ عذاب یاآزمایش خداوندی؟

 

دوپرسش وموضوع رامی خواهیم دریک پست موردبررسی قراردهیم چون این دوموضوع تقریبابه هم وابسته هستند:

 

1- آیا انسان تنهابایدبه فکرآخرت باشدوهیچ استفاده ای ازدنیانکندآیاباتوجه به اقوامی که درقرآن آنهارابه سمت نابودی بیان می کندبه خاطرانتخاب دنیا،درزندگی مادنیانقشی ندارد وآیابه قیدگزینه های برترآخرت درقرآن مابایدتمام توجه مان به سمت آخرت باشد؟

 

2- آیا اتفاقاتی که درجهان می افتدناشی ازچه چیزی است ؟آیاگرفتاری هاومشکلاتی که درجهان برای انسان به وجودمی آیدتماماناشی ازعذاب خداوندی است ؟

 

ببینیم آیات خداوندی را:

 

 

...آخرت درجات بزرگ تروبرتریهاستگ تراست(سوره اسراآیه21)

 

هرکس که دنیای زودگذررابخواهد آن اندازه که خودمی خواهیم وبه هرکس که صلاح می دانیم هرچه زودتردردنیا بدوعطاخواهیم کرد به دنبال آن دوزخ رابهره اومی کنیم که به آتش می سوزددرحالی که موردسرزنش است ورانده ومانده است.وهرکس که آخرت رابخواهدوبرای آن ،تلاش سزاوارآن راازخودنشان دهددرحالی که مومن باشداین چنین کسانی ،تلاششان بی سپاس نمی ماند(سوره اسراآیات 18و19)

 

ماهمه چیزهای روی زمین رازینت آن کرده ایم تاایشان رابیازماییم.کدامیک کارنیکوترمی کند(سوره کهف آیه7)

 

کسانی هستندکه می گویندخداوندابه مادردنیاعطاکن چنین کسانی درآخرت بهره ای ندارند.وبرخی ازآنان می گویندپروردگارا،دردنیابه مانیکی رسان ودرآخرت نیزبه مانیکی عطافرماوماراازعذاب آتش نگاهدار(سوره بقره آیات 200 و201)

 

بوسیله آنچه خدابه توداده است،سرای آخرت رابجوی وبهره خودراازدنیافراموش مکن وهمانگونه که خدابه تونیکی کرده است تونیزنیکی کن ودرزمین تباهی  مجوی که خداتباهکاران رادوست  نمی دارد(سوره قصص آیه 77)

 

کسانی که خواستارزندگی دنیاوزینت آن باشند اعمالشان رادراین جهان بدون هیچ گونه کم وکاستی به  تمام وکمال می دهیم(سوره هودآیه15)

 

خداآن کسی است که آسمانها وزمین راآفرید...تاشمارابیازمایدکه چه کسانی ازشماکارنیکومی کنند...(سوره هودآیه7)

 

بزگوارودارای برکات بسیار،آن کسی است که فرمانروایی ازآن اوست واوبرهرچیزی کاملاقادروتواناست.همان کسی که مرگ وزندگی راپدیدآوردتاشمارابیازمایدکدامتان کارتان بهترونیکوترخواهدبود...(سوره ملک آیات1و2)

 

خدابراین نبوده است که مومنان رابه همان صورتی که شماهستیدبه حال خودواگذارد بلکه خداوندناپاک راازپاک جدامی سازد.....(سوره آل عمران آیه 179)

 

 مابه سوی ملت هایی که پیش ازتوبوده اندگسیل داشته ایم آنان رابه سختی هاوزیانهاگرفتاروبه شدائد وبلایا دچارساخته ایم تابلکه خشوع وخضوع نمایند.آنان چرانبایدهنگامی که به عذاب ماگرفتارمی آیندخشوع وخضوع کنندولی دلهایشان سخت شده است واهریمن اعمالی راکه انجام می دهندبرایشان آراسته وپیراسته است.هنگامی که آنان فراموش کردندآنچه رابدان متذکرومتعظ شده بودند درهای همه چیزرابه رویشان گشودیم تاآنگاه که بدانچه بدیشان داده شدشادومسرورگشتندمابناگاه ایشان رابگرفتیم.(سوره انعام آیات42تا44)

 

هرکس هدایت یابد راهیابیش به سودخودش است وهرکس گمراه شود،گمراهیش به زیان خودش است .وهیچ کسی بارگناه دیگری رابردوش نمی کشدومامجازات نخواهیم کردمگراینکه پیغمبری روان سازیم. هرگاه بخواهیم شهرودیاری رانابودگردانیم ،افراددارا وخوشگذران وشهوتران آنجا راسرگردان وچیره می گردانیم وآنان رادرآن شهرودیار به فسق وفجورمی پردازند پس فرمان برآنها واجب وقطعی می گرددوآنگاه آن مکان راسخت درهم می کوبیم (سوره اسرا آیات15و16)

 

بسیاربوده است که آبادیهای ستمگری رانابودکرده ایم ... آنان هنگامی که عذاب مارااحساس کرده اند ناگهان پای به فرارگذاشته اند.نگریزیدوبازگردیدبه سوی زندگانی پرنازونعمتی که درآن بسرمی بردیدوبه سوی کاخهاوقصرهای پرزرق وبرقتان(سوره انبیاآیه 11 تا13 )

 

آیامردمان گمان برده اند همین که بگویندایمان آورده ایم به حال خودرهامی شوندوایشان آزمایش نمی گردند..(سوره عنکبوت آیه2)

 

هرکس مزه مرگ رامی چشدماشماراباسودوزیان وبدی هاوخوبی هاکاملاآزماییم وسرانجام به سوی مابرگردانده می شوید(سوره انبیاآیه35)

 

وقطعاشمارابابرخی ازترس وگرسنگی وزیان مالی وجانی وکمبودمیوه ها آزمایش می کنیم ومژده بده به بردباران.(سوه بقره آیه155)

 

ماهمه شماراقطعاآزمایش می کنیم تامعلوم شودمجاهدان وصابران شماکیانندواخبارشمارابیازماییم(سوره محمدآیه31)

 

اقوامی که درشهرها وکشورها طغیان وسرکشی کردندودرآنجاخیلی فسادوتباهی به راه انداختندلذاپروردگارتوتازیانه عذاب رابرسرایشان فروریخت(سوره فجرآیا11تا13)

 

تباهی وخرابی دردریاوخشکی به خاطرکارهایی پدیدارگشته است که مردم انجام می داده اند بدین وسیله خداسزای برخی ازکارهایی راکه انسانهاانجام می داده اند...تابرگردند(سوره روم آیه41)

 

ماقبل ازتوپیغمبرانی رابه سوی اقوامشان فرستاده ایم وآنان دلائل واضح وآشکاری برای این اقوام آورده اند.پس ماازبزهکاران انتقام گرفته ایم وهمواره یاری مومنان برماواجب بوده است(سوره روم آیه47)

 

خداوندمردمان شهری رامثل می زندکه درامن وامان بسرمی بردندوازهرطرف روزیشان بگونه فراوان به سویشان سرازیرمی شداماآنان کفران نعمت خداکردندوخداوندبه خاطرکاری که انجام دادند.گرسنگی وهراس رابدیشان چشانید (سوره نحل آیه 112)

 

آیاماسینه تورانگشودیم وبارسنگین راازدوش توبرنداشتیم؟همان بارسنگینی که پشت تورادرهم شکسته بود.وآوازه تورابندنکردیم وبالانبردیم.چراکه همراه باسختی ودشواری،آسایش وآسودگی است.مسلماباسختیودشواری،آسایش وآسودگی است.هرگاه بپرداختی،بدنبال آن رنج ببرویکسره به سوی پروردگارت روی آر(سوره شرح)

 

 

 

درمورداستفاده ازدنیا وآخرت خداونداینگونه طبقه بندی دارد:

 

1-    انسانهایی که تنهادنیارامی خواهند.این اشخاص چون دیدمحدودی دارند.نمی تواننددررشدوشکوفایی انسانهاباشندچون اهداف وزندگی آنهامحدودمی گردداین اشخاص دیگرچیزی به جزبه قول خودش نقداین دنیارانمی بیننداین انسان بااین نگرش نمی توانددررشدخودوانسانهای دیگرباشنداوطبیعت راتخریب خواهدکردانسانهارابه خاطرامیال ودنیای خودنابودمی کنداودراین دنیابه فسق وفسادمی پردازد.این انسانهاباتوجه به اعمالشان خدابه آنهابه طورکامل می دهدامادیگرنبایدانتظاری ازآن جهان دیگرداشته باشند(باتوجه به آیات سوره اسراآیات 18و19،سوره بقره آیه 200،سوره هودآیه15)

 

2-    انسانهایی که بدنبال آخرت هستند.اینگونه انسانهامی دانندکه بایدبهره خودراازدنیاهم فراموش نکنندواین دنیا پل ومقدمه ای برای سرای آخرت است امانبایداین دنیارافدای آخرت کنندبلکه آخرت بهترازاین دنیاست .آنهادراین دنیانبایدبه فسق وفجوربپردازندوبه خوبی ودرمسیردرست ازاین دنیااستفاده کنندنبایدزیبایی های فریبنده وکاذب آنهارابفریبد،بلکه این زیبایی هابرای امتحان وآزمایش است برای این است که به بهترین نحوازآنهااستفاده کندبرای این است که نسبت به این نعمات خداوندی چگونه استفاده می کنندبایدآنهادرست وبه حق بدون کفران ازآن استفاده کنندنباید این نعمات رابرضدبشری به کاربندندواگرآخرت رامی خواهندنبایدفراموش کنند که انسان می خواهددراین دنیاخود رابیازمایدپس بایدازتمامی نعمات خداوندی که مسخراوکرده است استفاده کند و آخرت به معنی عدم استفاده ازدنیانیست همان طورکه دردعایی که ازخداوندداردابتدانیکی دراین دنیا وسپس درآن جهان دیگرمی خواهد اوبابرنامه ای که خداوندبه اوداده است بدرستی ازنعمات خداوندبه خوبی استفاده می کندوازآن لذت می برد.اومی داندکه برای رسیدن به آخرت بایدازبستررشدی ونعمات دنیااستفاده کند (باتوجه به آیات سوره اسراآیه21،سوره کهف آیه7،سوره بقره آیات 200 و201،سوره قصص آیه 77،سوره ملک آیات1و2)

 

 

درواقع مشکلات وگرفتاری هاومصیبت هایی که دراین جهان برای انسان رخ می دهددراین آیات به قسم های گوناگونی تقسیم می شود:

 

1-      نتیجه اعمال انسان.همان طورکه می بینیم باتخریبی که انسان برطبیعت یاانسان واردکرده است .بابرنامه ریزی های غلط انسانی موجب گشته که برانسان وطبیعت تخریبی ایجادکندکه قابل مقایسه باگذشته نیست . این بازگشت اعمال انسان به سوی خوداوست وسنتی است که خداونددرجهان گذاشته است .آنهاباظلم وستم وسودجویی ودنیاطلبی برخود،طبیعت ودیگرانسانهاراه ظلم وستم درپیش گرفته اندپس پاسخی هم جز مشکلات وگرفتاریها وکشتاروازبین رفتن طبیعت و...نخواهندداشت (باتوجه به سوره روم آیه47،سوره فجرآیات11تا13،سوره روم آیه47)

 

2-      به خاطرعذاب خداوندی .البته این عذاب همیشه بعدازاتمام حجت بوده است .پس عذاب خداوندی پس ازاتمام حجت است واین راتنهاخدامی داندومانمی دانیم که واقعابرچه ملت یاقومی واقعااین حجت تمام شده است که آن راعذاب بدانیم امامی دانیم که اگرقومی براوحق روشن شدونخواهدبپذیردبایدآماده عذاب خداوندی باشد. عذاب های خداوندی معمولامثل گزینه اولی تدریجی وتخریبی نیست بلکه شدیدتروناگهانی است .این عذاب به خاطرفسق وفسادوکفران نعمت این افراداست (باتوجه به سوره اسراآیات15و16،سوره نحل آیه112)

 

3-      برای رسیدن به خشوع وخضوع . بادیدن نشانه ها و مشکلات وگرفتاری هافردرابه تفکربازداردتادربرابرخدای خودخاشع گردد تاازین مسائل عبرت گیرد(باتوجه به سوره انعام آیات42تا44)

 

4-      به خاطرآزمایش خداوندی. انسان برای رسیدن به هدفش امکان دارددچارمشکلات وشدائدی شود.یااینکه برای اینکه بهترین افرادخوب بازشناخته شوندوبه درجات بالای رشدی دست پیداکننددچارآزمایشاتی می شونداین آزمایشات انوع گوناگون داردازدست دادن نعمات خداوندی تادچارشدن به مصیبت هایی مثل زلزله وشریاخیروخوبی (باتوجه به سوره عنکبوت آیه2،سوره انبیاآیه35،سوه بقره آیه155،سوره محمدآیه31 ،سوره شرح)

 



 

نوشته شده توسط محمد در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

تدبر،تفکر،قابلیت فهم درقرآن برای تمامی انسانها

 

قرآن مظلوم واقع شده است . درواقع پیشتازی خودخواهی های بشری ،روایات وخرافات،احادیث دروغ وجعلی باعث گشته فهم وزیبایی قرآن بوسیله این نااهلان به زیرسئول رودامااین افرادراشتباهندچون زمانیکه آن هاییکه نتوانستنددرمقابل قرآن بایستندسعی کردندمسیرآن راباساخت واهمیت دادن به این روایات واحادیث واینکه قرآن قابل فهم برای همه نیست ونیازمندفیلترهای زیادی است ونمی توان حتی بدون رای ونگاه گذشتگان ومفسرین یاامامان فهمیدقرآن راازمردم جداکردنداماقرآن همیشه زنده است ومی تواندازخوددفاع کند.

 

چرا؟چراآنهاییکه به قرآن معتقدنددرقرآن تعمق وتدبرنمی کنند؟چرا؟چراقبل ازاینکه به سراغ آخوندهاوعلمای متکبربروندبه سراغ قرآن نمی روند؟چرا؟چراقبل ازاینکه نگاه خودراازقرآن بگیرندبه سراغ احادیث وروایات می روند؟چرا؟آیاقرآن تحریف گشته است ؟مگرقرآن نبایدمعجزباشد؟اگرقرآن نباشددیگربشرچه معنیی داردواگرنیازبه افراددیگرباشدقرآن چه معنی دارد؟آنهاییکه فریادمی زنندمانمی توانیم بدون دیگران وامامان قرآن رابفهمیم بگوییددلیل ازقرآن بیاورید؟آنهاناتوانند؟چرابرخدادروغ می بندید؟آنهاییکه  فریادمی زنندقرآن تحریف گشته ؟ این قرآن،قرآن واقعی نیست؟ قرآن که نسبت به این مسئله مشکلی ندارداوخوددعوت به مبارزه می کند؟نقص هاومشکلات قرآن رابگویید؟اگراونتوانست پاسخ دهدیعنی قرآن هیچ؟

 

زمانیکه درقرآن خودراغرق می کنم اززیبایی آن باتمام وجودلذت می برم. افسوس می خورم به حال آنهایی که رفته اندوخودرابی نیازازقرآن می دانندآنهاییکه درروایات واحادیث خودراغرق کرده اندآنهاییکه به جای مشغول شدن وتدبروتحقیق ومطالعه درقرآن ،زمانهاراصرف خرافات وورایات واحادیث می کنند؟

 

آیادرقرآن نمی اندیشندواگرازسوی غیرخداآمده بوددرآن تناقضات واختلافات فراوانی پیدامی کردند(سوره نساء آیه 82)

 

خداونددرآیات متعددازسوره فرقان صفات بندگان صالح خودبیان می کندتاجائیکه می گوید:

وکسانیندکه هنگامی که بوسییله آیات پروردگارشان پندداده شدندهمسان کران ونابینایان برآن فرونمی افتند(سوره فرقان آیه73)

 

می بینیدبندگان واقعی خداهیچ گاه به محض اینکه آیات قرآنی به عنوان پندداده می شودهمانندکوران ونابینایان آن راقبول نمی کنندبه صرف ایکه قرآن گفته است به صرف که فلان عالم گفته است بلکه می روندباتمام وجودآن رامی فهمندکه منظوروهدف ومعنی ومقصودچیست؟

 

کتاب پرخیروبرکتی است وآن رابرای توفروفرستاده ایم تادرباره آیه هایش بیندیشندوخردمندان پندگیرند(سوره ص آیه29)

 

درآیات بسیاری خدامی گویداین قرآن رابرای انسانهاآسان ساخته ایم تاقابلیت فهم ودرک برای همه باشدومشکل نباشدتاانسانهابفهمندچون این قرآن برای همه انسانهاآمده است ودرواقع برتمامی انسانهانازل گشته است واینگونه نیست که برمتخصص وعالم وامام و...نازل گشته است برای همین قابل فهم ودرک برای تمامی انسانهایی که بدنبال حقیقت هستندمی باشد

یکی ازسوره هایی که بارهاخدااینگونه خطاب داردسوره قمراست دراین آیات نمی گویدشماقرآن رانمی فهمیدنمی گویدبدون مفسروفلان عالم یاامام نمی فهمیدونیازبه آنهاست؟!:

ماقرآن راآسان ساخته ایم،آیاپندپذیرنده وعبرت گیرنده ای هست؟(سوره قمرآیه17)

ماقرآن راساده وآسان ساخته ایم ،آیاپندپذیرنده وعبرت گیرنده ای هست؟(سوره قمرآیه22)

ماقرآن راساده وآسان ساخته ایم ،آیاپندپذیرنده وعبرت گیرنده ای هست؟(سوره قمرآیه32)

ماقرآن راساده وآسان ساخته ایم ،آیاپندپذیرنده وعبرت گیرنده ای هست؟(سوره قمرآیه40)

 

خوب این آیات چه می گفت؟آیاعالم قرآن بودیاامام یامتخصص قرآن بود؟یاتنهاقرآن ،قرآن بود؟

آیاتدبردرقرآن برای همه انسانهاست یافلان عالم ومتخصص تاازدریچه آن شخص قرآن رافهمید؟آیااینقدرقرآن مشکل است که افرادنفهمندکه نیازبه فلان متخصص و...باشد؟ماتنهانیامنداین هستیم که درمعنی کلمات وواژه هاازآنجائیکه قرآن به زبان دیگری است ازفردی که دراین زمینه تخصصی دارداستفاده کنیم تامعنی واژه هارابیان کندنه اینکه حتی قرآن راازدریچه اوببینیم واگرفردی که وقت وفرصت خودداشته باشدتابتواندبااین زبان آشنایی پیداکندچه بهتر؟پس همه می توانندقرآن رابفهمندوهمه می تواننددرمورددین وقرآن بیان داشته باشند؟

 

درپاین مطالبی ازبعضی دوستان برای شمادراینجا قیدمی کنیم :

 

مقاله ای درسایت قرآنیان است باعنوان قرآن قابل فهم است اثرمصطفی حسینی طباطبایی

http://www.quranian.net/modules.php?name=Downloads&d_op=getit&lid=5

 

درسایت آقای علی محمدایزدی مقاله ای دارندباعنوان پیشنیازهای مطالعه قرآن وتدبردرآن

http://www.naturalislam.com/Chapter4.pdf

 

دردرهاوناراحتی هاوعقب ماندگی هاوبدبختی های مسلمانان دورماندن ازقرآن وتدبروتفکردرقرآن وآمیختن زندگی بااین نورهدایت است

خودرااززنجیرعلما،روایات وخرافات واحادیث خلاص کنیدتانورحقیقت راببینیدوگرنه بازهم بدبختی بازهم عقب گرد....

 

قرآن برای ماتنهامعیارومیزان است وبس!

 

کتابی درسایت قرآنیان است بااین عنوان قرآن معیارومیزان:

http://www.quranian.net/modules.php?name=Downloads&d_op=getit&lid=6

 

مواردپرداخته شده درآن:

قرآن برای همه قبل فهم است

قرآن برای همه قابل فهم است ونیازی به قرارگیری درمقابل تفسیروروایات ندارد

معنی بیان درقرآن چیست؟

نیازنبودن به شان نزول درتفسیرقرآن؟

پیامبرعلم غیب نمی دانسته؟

 

مقاله دیگرهم بااین عنوان دقایق معانی درکلام ربانی اثرمصطفی حسینی طباطبایی است که بدنیست دراین قسمت مطالعه گرددازجمله مسائلی که دراین مقاله می خوانید:

http://www.quranian.net/modules.php?name=Downloads&d_op=getit&lid=127

 

منزلت فهم قرآن

ترجمه قرآن،کافی نیست

تحمیل به جای تفسیر!

منهج صیحی تفسیر

واژگان قرآن

توجیه اعراب درقرآن

نکات معنوی بلاغی درقرآن

سیاق قرآن وروابط آیات

محورهای قرآن

قرآن،خودراتفسیرمی کند

مخاطبان نخستین قرآن

اختلاف مفسران

 

 

چیزی که نزد یک مسلمان ارزش داردبرهان ودلیل واستدلال است ونگاه می کندافرادچه می گویندنه اینکه چه کسی ودرچه موقعیتی وشخصیتی یاتخصصی بیان می کند.بایدآن کسی که ازلحاظ منطقی واستدلالی حرفی برای بیان دارداوراپذیرفت. منطق، منطق است وکسی که نمی پذیردمشکل شخص است نه منطق،یعنی این شخص نمی خواهددرستی وحقیقت رابپذیرد.بایددانست که پیامبرهم بی سوادبوده واگرهم سوادی داشته آن اندازه نبوده که اصلاقابل بیان دانست اماحرفی که برای بیان آورده بودعین حقیقت بود.کسی که حق می گویددرمقابلش باطل دیگرحرفی برای بیان ندارد.

 

مثل کفارحرف نزنیدکه احبارورهبان وعلمای دینیشان خداشد(سوره توبه آیه31 و34) یک مومن تنهابدنبال دلیل ومنطق است (سوره بقره آیه111وسوره نمل آیه64 سوره آل عمران آیه 93 سوره اسراآیه36) وهمان طورکه خدامی گوید:طبق حدس و گمان انسان را به حق نمي رساندحتمابایدبادلیل وبرهان وآرامش درون باشدنه پیروی واعتمادبه افرادی که بعدامارابه گمراهی کشانند(سوره بقره آیه78)همانندکفارکتاب خداراپشت سرنیاندازید(سوره بقره آیه87)وبرای رسیدن به وحدت وعدم تفرقه تنهادرپناه قرآن نه کتاب وحرف کس دیگری(سوره آل عمران آیه103)

 

درپایان ازشمادعوت می کنیم به مقاله ای باعنوان سراج منیرکه درسایت قرآنیان است مراجعه کنید . حتمابخوانید:

http://www.quranian.net/modules.php?name=Downloads&d_op=getit&lid=35

 

مواردبیان شده درآن:

انحراف درادیان

سفارش تمسک به قرآن وخودداری ازانحراف

درپیرامون واژه های ابهام واجمال-و-تبیین وتفصیل

برخی دلایل برروشن بودن قرآن کریم

نکاتی که درفهم قرآن ضروری است

تبیین درقرآن (به معنی تفسیرقرآن نیست)

 

یادتان نرودماقبلانسبت به بعضی مطالب که دراین پست قیدگردیدمطلب داشته ایم که می توانیدمراجعه کنید

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

نمازراازقرآن بگیرید

 

ماقبلابااین عنوان به روزشدیم آیامی توان نمازرابه شکلی که ارائه می گرددقبول کرد؟(آرشیوموضوعی نگاه نوبه قرآن)وسپس بادلایل قرآنی به پیش رفتیم ودانستیم که نمی توان پذیرفت  من انتظارداشتم دوستان صحبت های دیگری هم بیان داشته باشندامابیان نشدفعلانظردوستان راعنوان می کنیم وسپس نظرات خودرابیان می کنم نظردوستی بانام کیوان هم دراین ارتباط بودکه متاسفانه ازآنجاکه ظاهراایشان اصلااین مطلب رانخوانده انددرقسمت نظرات دیگربیان می شودوحرفی برای بیان نداشت که دراینجاقیدگردد.

 

محمد صدیق حسنی

محمد عزيز سلام
من يكي از منتقدين به وبلاگ تو هستم ولي تا به حال تهمت كافري به تو نزده ام
پس اميدوارم منظور اخري من نباشم .
ولي از اينها كه بگذريم خودت به نكته خوبي اشاره كرده اي و ان ( اتحاد ) مسلمين
است خوشبختانه با دليل صحبت ميكني و اين براي من خيلي با ارزش است پس
در مقابل به دو دليل اشاره ميكنم اولي را خودت ذكر كردي يعني همان اتحاد كه در
قران هم امده است كه به زنجير الاهي متصل شويد و پراكنده نگرديد پس اگر بيش
از يك مليارد مسلمان اينگونه نماز ميگذارند اين تو و من هستيم كه ميبايد با جمع
همصدا شويم نه اينكه ديگران را تشويق به جدايي نماييم و به قول شاعر:
تو براي وصل كردن امدي ني براي فصل كردن امدي
از اين رو روش جناب عالي به نوعي ناخاسته فصل كردن است و نه وصل كردن
البته اياتي كه ذكر كردي را تا انجا كه مطالعه دارم ميپذيرم ولي در همين جاست
كه بايد دليل دومم را بياورم و ان اطاعت از دستورات حضرت پيامبر ( ص )
است كه در قران هم ذكر ان ميرود پس اگر امروز به اين گونه نماز ميگذاريم
بنا به دستور ان حضرت است كه ميخواستند به اين گونه جامعه واحدي را شكل
دهند و اگر اين دستور در هيچ كتابي هم نيامده باشد تاريخ عمل به اين روش خود
بيانگر دستور ان حضرت ( ص ) ميباشد وگر نه تا به امروز اينگونه نمي بود

تنها فرقي كه در روش نماز گذارن هست ( اهل سنت ) اين است كه بعضي
مانند( اشتباه نكنم ) پيروان امام همبل دستشان را مانند شيعيان اويزان ميكنند
كه انهم بسيار كمند و ما بقي تقريبا يا دست بر سينه ميگيرند يا كمي بالا تر از سينه
ولي افرادي در شرايط خاص به حالت نشسته يا ايستاده و يا دراز كش نمازشان
را ميخوانند كه انهم خداوند در قران مي فرمايد از هر كسي به اندازه توانش توقع
دارد و نه بيشتر و اين مورد مخصوص بيماران و مسافران و جنگ جويان در حال
جنگ و امسالهم ميباشد حال ممكن است روبه قبله هم نباشند ولي نيتشان قبله محمدي
و يا به عبارتي قبله حضرت ابراهيم كه قبله تمامي مسلمانان است باشد .
خاطرم هست كه پير زني از اشنايانمان در حال مسافرت بر روي صندلي اتو بوس
نماز ميخواند وي اينگونه نمازش را شروع كرد و گفت( رويم به قبله محمدي الله و اكبر)
من در ان زمان كودكي بيش نبودم ولي پست شما در مورد نماز به يادم اورد كه گذشتگان
ما نيز به اين مسائل اگاه بوده و مشگل را به اين گونه حل كرده بودند و اين تشويش خاطر
جوانان امروز است كه نميدانند اگر به يكي از كرات اسماني سفر كردند چگونه بايد نماز
بخوانند .
در پايان به شما دوست عزيز عرض ميكنم جدا" از هر انچه كه ميان مسلمانان ايجاد شك
و نفاق كند پرهيز نماييد و كمي هم سوره هايي را كه در مورد منافقان نوشته شده است را
مطالعه نماييد البته خداي ناكرده قصدم از گفتن اين مطلب اتهام به منافق بودن شما نيست
بلكه منظورم اين است كه دچار اشتباهاتي كه انان ميشوند نگرديد .
برايتان ارزوي موفقيت در تمامي راه هاي خدا پسندانه را دارم .

 

 

أمة الله

السلام علیکم

برای تحقیق راه خوبی شروع کرده اید ولی بگذارید این حقیقت را برایتان روشن کنم که اتفاقا سوره ی نساء أيات 101-103 كه در آن از نماز جماعت مسلمين به امامت رسول الله خبر أورىه بيانطر اين حقيقت است كه:

هرگاه نماز در حالت كارزار و جنگ و ترس كه انسانها احتياج شديدي به حراست و حمايت هم دارند تا آنجایی که سخن از تقسیم شدن نمازگزاران به دو گروه آمده که یک گروه به نماز و دیگری به حمایت و نگهبانی آنها مشغول شوند و سپس گروهی که نماز نخوانده به نماز و دیگری به پاسداری مشغول شود ...

پس این در حقیقت واجب بودن این عبادت را شدت می بخشد.

آیا عبادتی که در این حالت اینقدر جماعت خوانی اش اهمیت دارد و بمانند امر جنگی حتمی پیاده می شود ، اولى تر نيست كه در حالت آسايش و آرامش جماعت ادا شود؟

اين همان حالت اجازه و آسان كردن نماز در حالت سفر و مريضى ست كه ثابت مى نمايد كه در حالت سلامتى حتماً بايد ادا شود.

برادر خوب

حال كه اينقدر نماز و وجوبش به دلت و فطرت خدايى ات اثر كرده و مورد قبول واقع شده .

بدان جماعت خوانى اش بمانند عبادت ملائكه در آسمانها ، در زمين بر تو واجب است.

و هر عملى كه جماعتى ادا شود بايستى داراى شروطى باشد :

1- اوقاتش منظم باشد

2- اركان و ادايش به شكلى منظم و زيبا باشد تا همه به زيبايى ادا نمايند.

و براى ايجاد نظم و ترتيب بهترين روش ، روش و سنت رسول الله بوده و خواهد بود و تا تا روزيكه تمامى زمين ملك خداوند به خودش بازگردد.

و تمامى اذكار و روش ادايى نماز تا حدودى كه خلاف روح نماز نبوده يعنى " و أقم الصلاة لذكري " نماز را فقط براى ياد خدا به جاى آوريم ، بايستى به روش رسول الله ادا نماييم تا امت واحده باقى بمانيم.

الانبياء (آية:
۹۲): ان هذه امتكم امه واحده وانا ربكم فاعبدون

پس این امت شماست که امتی ست یگانه و من پروردگارتان هستم که بایستی مرا بپرستید.

المؤمنون (آية:
۵۲): وان هذه امتكم امه واحده وانا ربكم فاتقون .

پس این امت شماست که امتی ست یگانه و من پروردگارتان هستم که بایستی در کردارتان فقط مرا در نظر داشته باشید .

 

أمة الله تصحيح خطاى املايى !

اتفاقا سوره ی نساء أيات 101-103 كه در آن از نماز جماعت مسلمين به امامت رسول الله خبر أورىه بيانطر اين حقيقت است كه::

اينطور مى بايست مى نوشتم:


اتفاقا سوره ی نساء آيات 101-103 كه در آن از نماز جماعت مسلمين به امامت رسول الله خبر آورده بيانگر اين حقيقت است كه:

 

عابر

سلام بر محمد دوست عزیزم

دوست عزیز اخرش من نفهمیدم که این بحث ها برای چیه

من این گونه می فهم که می خواهی حرف تازه ای بزنی که این مسیر دورستی نیست

چرا در فروعات گیر میکنی
اول باید از اصل دین شروع کنی بعد به نقد وبررسی فروعات بروی که آن هم باید تخصص داشته باشی این را که نماز ترتیباتی دارد و باید به عربی خواند شود
همه فرقه های دینی اسلام قبول دارند و هیچ اختلافی مابینشان نیست .

یا حق عبر

 

 

نظرخصوصی1:

سلام
نماز باطنی داره که ما فراموش کردیم. نماز یک نوع ارتباط کامل با خداونده و وقتی ارزشمنده که ما باطن اونودرک کنیم. در ضمن من یه بار یه فیلمی دیدم در مورد بودایی ها که دقیقا حرکات نماز ما رو انجام می دادن یعنی یک نفر ذکر می گفت و بقیه رکوع و سجده می کردن و این رکوع و سجده خیلی هم طولانی بود. ما باید به باطن اعمالمون بیشتر توجه کنیم.

در مورد مسجد بهتره اهل فن نظر بدن.
اما فقط من همیشه تعجب می کنم که مسیحی ها در کلیسا هم ختم می گیرن هم عروسی می کنن هم مراسم مذهبی برپا می کنن ما که ادعا می کنیم دین کامل تری داریم چطور مسجدهامون اینقدر خالی است.

 

 

نظرخصوصی2 :

3- ازآنجائیکه جزئیات نمازبرای خدامهم نبوده است یاروش برگزاری آن .درنتیجه به نظرمن هرفردی باتوجه به نیازروحی وروانی خودبایدنمازرابخواندوخودرامتوجه خداکندوهیچ نیازی به این نیست که حتمانمازرابه زبان عربی بخواند.یاتعدادرکعات آن براساس چیزی باشدکه عنوان می شود.احتمالاپیامبربراساس روحیات وشناخت جامعه ونیازمندی جامعه نمازرابه این شکل بیان کرده اندوالزامی دراین نیست که حتماآنگونه برگزار شودوهمان طورکه قبلا گفته شدباتوجه به مهم بودن آن درآیات قرآنی ازذکرجزئیات سرباززده است.البته بایدتوجه داشت روش برگزاری آن بایدبه حالتی نباشدکه شرک آمیزباشدومخالفتی باآیات قرآنی داشته باشد.ماتنهادلیلی که می توانیم برای خواندن نمازمثل گذشته داشته باشیم جلوگیری ازاختلافات بیشتراست نه به عنوان دستورخداوندی دانستن.

سلام.
با توجه به مطلب بالا معلوم میگردد اگاهی شما نسبت به دین و امورات ان ... است.
خداوند در قران میفرماید:پیامبر از روی هوا و هوس حرف نمیزند بلکه هرچه میگوید از طریق وحی الهی است.
در قران میفرماید نماز بخوانید اما نفرموده چگونه.چرا؟چون در ان کتاب بزرگ برای حفظ اعجاز بسیاری ازمطالب بجای درج در ان لازم است که پیامبر (ص) در احادیث یاد اور شود

 

رها

-نماز جنگ:در این مورد گفته بودید که در قرآن تنها ذکر شده که برای نماز جنگ و جمعه جماعت بر گذار بشه و برای بقیه نمازا نگفته .بازم علمی عمل نکردید و این ذ کر خدا برای این بوده که اهمیت نماز جماعت را برساند که ما را به فکر کردن بیاندازد که چه طور نماز جماعت در جنگ که اینقدر ترس در ان است برگذار می شود پس در زمانهای عادی برگذار نشود ؟و در انجا خداوند نماز جنگ را قیاس گرفته و اگر کسی سوال کند من نماز را به جماعت برگذار کنم یانه؟ پاسخ می دهیم خداوندبه نمازجماعت در جنگ اینقدر تاکید کرده حالا ما در آسودگی بر گذار نکنیم ...
فارسی خواندن نماز:میشه این سوال را جواب بدید چرا قرآن به عربی اومده من چند تا از دلیلاشو می دونم یکی بلاغت زبان عرب و دیگه اینه زبان عربی این خاصیاپت راداره که مطلب خیلی بلند را در چند کلمه خلاصه کن و ایجاز در آن زیاد و چون قرآن می بایست جامع و کامل باشد ودرضمن قطور وزیاد نباشدو این زبان مفید بوده اگرشما بفقیه دلیلاشو پیدا کردیدامکتن داره بفهمیم که نمازم باید عربی باشه یا نه.
نماز میت:نماز میت را هم دلیلش رو نگفتید که چرا نباید باشه در اون نماز مردم برا میت و خودشون دعا می کنن و در ضمن مرگ را هم تداعی میکنن
-در مورد نماز هم شما حرفای بدی نزذید که کسی بخاد شمارو تکفیر کنه خوب درسته در قرآن نحوه خوندنش نیومده و این را گذاشته بر عهده ی مجتهدین شما هم مجتهد بشید و یه روش نماز خوندن برا خودتون درست کنید به همین خاطر که مذاهب مختلف روشهای متعددی دارن . ولی به خاطر اتحاد در جماعت و... بهتره مثل هم باشه فکر کنید مثلا همین در نماز جمعه همه براخودشون و روش خودشون نماز می خوندند چی میشد و تاکید بر جماعت جمعه و جنگ هم این را میرسونه که وقتی گفتن جاعت باشه باید مثل هم هم باشه و می شه به نمازهای دیگه تعمیمش داد

محمد:باعرض سلام خدمت تمامی دوستان وتشکر.بایدگفت که بایددرپناه قرآن به جستجوی حقیقت بودوگرنه انسان به گمراهی می رود.آمده اندکتابهای بسیارقطوری بانام کتابهای فقهی وعبادی نگاشته اندکه نه تنهاانسانهاومسلمانان رادچارمشکل کرده اندوزندگی راسخت کرده اندانسانهاراازاصلیات هم بازداشته اندوانسانهاراازتفکروتدبروحکمت هابازداشته اندبه هرحال وبلاگ چراازآنجائیکه نامش چراست؟بایدهمه چیزرابه چالش بکشاندتاانسانهااطرافشان رابهترببینندوزندگی درجریان تفکروبرهان ودلیل باشد؟گزینه گمشده مسلمانان رامی خواهددراوایجادکند؟برای همین اصول وفروع برای اواول نیست بلکه اول چراست اول حرکت دادن انسانهابرای پیداکردن حقیقت وحرکت کردن برای جستجو؟دوری ازتعصب وآزادکردن ازافکارگذشته است؟تاازاین رهگذربه حقیقت برسندواصول راببینند؟فروعیات برایشان مهم ترازاصول نباشد؟تانسبت به اطرافشان به سادگی عبورنکنندوباتفکربنگرند؟

بایدگفت هیچ کدام ازآن دلایل نمی شودکه درغیرجنگ وجمعه بایدنمازرابه جماعت خواندودرموردجنگ چون اتحادمسلمانان مهم است ونمی شودیکی یکی نمازبخوانندومشکل ایجادمی شودوتکنفری باعث می شودکه هرفردازپستش خارج شودکه دچارمشکل می کندونیازبه نظم است آنهاراتشویق می کندکه جمع نمازبخوانندحال اگرهم بخواهیم بپذیریم که بایدجمع نمازخوانداین تعدادرکعات یانوع خواندن نمازرامشخص نمی کند.درموردخواندن نمازهای سنت مثل میت ماقبلادرموردش گفتیم وباتوجه به اینکه احادیث درنزدمن چندان جایگاهی ندارندنمی توانم بپذیرم واینکه نماززمان های مشخص دارندودرقرآن هم زمان های مشخص آن تعیین شده واین نمازهای سنت که برای آن وقت تعیین می کنندازکجازمان آن راگرفته اندوچرازمان آنهاراخدانمی گوید؟ وخواندن به فارسی نمازهماننداین است که به فردی بگوییم چون قرآن عربی نازل شده ،شماهابایدبه عربی صحبت کنیدوبیان داشته باشیدواگربه فارسی دعاکنیددعای شمابدردنخوراست وحتمابایدعربی باشدخوب این حرف اشتباهی است وهمان طورکه دوستان می دانندمی گویندنمازنوعی دعاست پس بهترنیست افرادبه زبان خودشان باشندآیاخدادرقرآنش گفته حتمابه عربی باشد؟نگفته ومنم قبول ندارم.

امامن دقیقامثل دیگرمسلمانان نمازمی خوانم ومشکلی درآن ندارم امااینکه به عنوان اصلی وفرضی بردیگران تحمیل کنم آن رانمی شناسم.

اماسئوالاتی که بیان نشد:

1- قضاکردن نمازدرقرآن نیست ونیازی به خواندن آن نیست وخواندن ونخواندن آن تفاوتی نداردچون نمازبرای همان روزمفیداست ومقدارش برای همان روزمعین گشته واگراضافه خوانده شودجبران روزقبل رانمی کندودرواقع اوبه اشتباه رفته وبایدتوبه کندودیگرآن اشتباه راتکرارنکندواگرهم نمازی بخواندانگارنمازی معمولی خوانده است

2- درموردابطال وضودرقرآن نیامده است امابایدقبل ازهرنمازی وضوداشت ونمی توان ازیک وضوبرای بیش ازیک نمازاستفاده کرد

3-درموردابطال نمازصحبتی نشده وبایددرحین نمازاگرذهن اومتوجه چیزی دیگرشدبرگرددونیازنیست اینقدرخشک ونظامی برگزارگرددوانسان نیازداردراحت باخدای خودارتباط برقرارکند

4- بیانی ازاین موضوع درقرآن نیست که اگرزنان دچارمسائل زنانگی هستندنبایدنمازبخوانندیادرمسجدنباشند،درصورتیکه دراین هنگام نمازنخواننددرواقع برخلاف قرآن عمل کرده اند

بازتکرارمی کنم تعدادرکعات ونوع خواندن نمازدرقرآن نیامده است وهماننددعاکردن به عهده خودفردگزاشته است که هرطوری که می تواندباخدای خودارتباط برقرارکندفقط این ارتباط به همرا شرک یابرخلاف نگاه قرآنی نباشد

بایدتمامی این کتابهای فقهی رادورریخت به هرحال مامشکلی درموردعبادیات باقرآن نداریم همان طورکه درموردمسائلی مثل وضو،غسل،تیمم،نوع آب وخاک،خواندن نمازمشکلی نداشتیم وسعی خواهم کرددرمورددوموردآخردراین قسمت یعنی حج وروزه هم اگروقتی شددیدگاه قرآنی راداشته باشیم ودیگرمسائل که درکتابهای فقهی بیان می شوددیدگاههای است که براساس احادیث است وبدردجامعه امروزنمی خوردودرمورداقتصاداسلامی هم سعی می کنیم بیان ازنگاه قرآن داشته باشیم ودیگرمسائل فقهی واجتماعی کامل درقرآن آمده است مثل ازدواج و....

 

امادرمورداینکه من آنقدرزودمتهم شده ام وتردگشته ام که دوستان دنیای خودرابامن مقایسه کنندونمی فهمندموقعیت خودشان بامن متفاوت است

 

قرآنهارابازکنید......چراقرآنهاگردگرفته اند....آیاقرآن نازل شدکه درگوشه ای باشد

 

آیاحرف بزرگان وکتاب فقهاواحادیث خداشد؟آیاآنهاقرآن هستندیاتنهاخدا،خداست وتنهاقرآن،قرآن است؟    

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

آیامی توان نمازرابه شکلی که ارائه می گرددقبول کرد؟

 

نمی دانم چقدرفضابازاست تااین پست راقیدکنم چون مسلمانان بگونه ای تربیت شده اندکه ازروحیه قرآنی وحقیقت گرایی وجستجووتحقیق بدورندبااین وجودبه حکم همان قرآن بیان می کنم.امیدوارم ازنااهلان مصون بمانم.

 

کل آیات قرآنی که درموردصلاه ومشتقات آن است بدین قراراست:

آیات 3، 43، 45، 83، 110، 153، 157، 177، 238، 277 سوره بقره- آیات 43، 77، 101، 102، 103، 142، 162 سوره نساء – آیات 6، 12، 55، 58، 91، 106 سوره مائده – آیات 72، 92، 162 سوره انعام – آیه 170 سوره اعراف- آیات 3، 35 سوره انفال – آیات 5، 11، 18، 54، 71، 99، 103 سوره توبه – آیه 87 سوره یونس – آیات 87،114 سوره هود- آیه 22سوره رعد- آیات 31، 37، 40 سوره ابراهیم – آیات 78، 110 سوره اسراء – آیات 31، 55، 59 سوره مریم – آیات14، 132سوره طه-آیه73 سوره انبیاء-آیات 35، 40، 41، 78 سوره حج- آیات 2،9 سوره مومنون- آیات37، 41، 56، 58 سوره نور – آیه3سوره نمل- آیه45 سوره عنکبوت- آیه31 سوره روم- آیات 4، 17 سوره لقمان – آیه 33 سوره احزاب- آیات18، 29 سوره فاطر- آیه38 سوره شوری- آیه13سوره مجادله-آیات9،10سوره جمعه-آیات21، 22، 34 سوره معارج- آیه20 سوره مزمل- آیه5 سوره بینه- آیه5 سوره ماعون

 

1- آیاتیکه این بیان می کنددرآیین گذشته هم نمازبوده است ونمازبرگزارمی کرده اندالبته این موردهم نگفته است که نمازآنهامتفاوت ازنمازمسلمانان بوده است مثل 83بقره،12مائده،162ابراهیم،87یونس،87شعیب،55مریم،5بینه و...

 

2- آیاتیکه روش ومواردی که بایدقبل وحین آن بایداجراشود.مثل239بقره(روش برگزاری به صورت پیاده یاسواره)43نساء(زمانیکه مست یاجنب هستیدبه نمازنزدیک نشوید-گرفتن تیمم درصورت نبودن آب باقیدجزئیات آن)101نساء(کوتاه کردن درنمازدرصورت نمازوترس)102نساء(خواندن نمازدرحال جنگ) 103نساء(درهرحالتی ازنشسته،ایستاده و..برگزارکنیددرحالت ترس)6مائده (گرفتن وضووتیمم باجزئیات آن)110اسراء(آهسته یابلندنخواندن نمازبلکه مابین آن خواندن)

 

3-نمازوقت معلومی داردوزمانهای آن مثل238بقره(نمازوسطی)103نساء(داشتن وقت معلوم)114هود،78اسراء(ازبرداشت این دوآیه زمان نمازبه پنج زمان مشخص می شود) 9،10جمعه(برگزاری نمازجمعه)

 

4-نمازونقش آن درزندگی بشرمثل45و153بقره،45 عنکبوت،21و22معارج(این دوآیه باتوجه به آیت قبلش)این آیات برای رسیدن به خوبی هاودوری ازبدیهاوداشتن صبروبالابردن تحمل نمازبیان می کنند

 

5-همه چیزنمازدارندهرچیزی که خداآفریده مثل 41سوره نور

 

6-داشتن اذان قبل ازبرگزاری نمازجمعه9،10جمعه (البته به بیان روش بیان اذان نپرداخته است)

 

7- نوع برخوردمنافقین بانمازوسستی وکاهلی دربرگزاری نماز مثل142نساء- 54توبه

 

8-خواندن نمازشب20مزمل وخواندن آن براساس توانایی

 

9-روش برگزاری نمازکافران35انفال(سوت زدن وکف زدن)

 

10-ساختن مساجدبه عهده نمازگزاران18توبه

 

11-نمازبرمومنان ،فرض دراوقات معلوم است مثل 103نساء

 

 

بررسی آیات:

 

بررسی این آیات بدون استفاده ازاحادیث است واحادیث دراین پست جایگاهی نداردواگردوستانی صحبتی دارندبراساس آیات قرآنی صحبت کنند.

 

1- باوجوداینکه قرآن وضویاتیمم راباجزئیات آن بیان می کندامانسبت به نمازاینگونه واکنش نشان نمی دهدباوجوداینکه نمازیکی ازمهمترین عبادیات است به طوریکه هیچکدام ازعبادیات دیگر(مثل زکات،روزه،حج و..)به اندازه نمازآیات رادربرنمی گیردوموردبررسی قرارنگرفته است .حتی زکات که معمولادرکنارنمازذکرشده است، بااین وجودتعدادآیات نمازبیشتراست.یعنی باوجوداینکه اینقدرنمازمهم است حتی مهم ترازوضو،وضویی که مقدماتی وآمادگی برای برگزاری چیزمهمتریعنی نمازاست. چراخدابه جزئیات نمازنپرداخته است چون ظاهراجزئیات نمازبرای خدامهم نبوده است بلکه چیزی که مهم بوده است خواندن نمازبوده است. برگزاری ساعاتی ازروزبرای نیایش فردبه سوی خالق خودوروبه درگاه اوآوردن ولحاظاتی رابرای سپری کردن فکروذهن خودبه سوی اووخالی کردن ذهن ازچیزهایی که به آن می پردازد.یابه عبارتی گفته می شوددعاومراجعه به خداودوستورات خدا واینکه خدادربقیه مواردتاثیرخودرابگذاردونقش خدافراموش نشود.

 

2- اذان تنهابرای برگزاری نمازجمعه ذکرشده است وانگاربرای بقیه نمازهاچندان مهم نبوده است واگرهم بخواهیم برای بقیه نمازهاذکراذان داشته باشیم این مهم است که اذانی باشدوبازهم این اذان برای خدامهم نبوده است که چگونه باشدتنهابرای اینکه مردم رابرای برگزاری نمازمتوجه کنیم .برای همین گفتن اذان چیزی بوده که پیامبرباتوجه به مردم عصرخودساخته است تامردم رامتوجه اذان کندوماهم می توانیم ازآن گزینه استفاده کنیم چون مشکلی درآن نیست وبرای اینکه اختلافی پیش نیایدامابااین وجودواجب نیست که برای اذان گویی روش پیامبردرپیش گرفته شود،باوجوداینکه امکان دارددرجاهایی اصلاامکان خبرکردن ازاین روش کارسازنباشدونیازمندبه وسیله های دیگرباشد.البته درمورداقامه که اصلابه آن پرداخته نشده است که بازهم فرقی نداردبرای همین مهم نیست که باچه بیانی اذان گفته شود.فقط نبایدگفته هاوبیان هامخالف قرآن باشدیاشرک آلودباشدمثل بیانی که مذهب تشیع برای اذان گویی دارد.

 

3- ازآنجائیکه جزئیات نمازبرای خدامهم نبوده است یاروش برگزاری آن .درنتیجه به نظرمن هرفردی باتوجه به نیازروحی وروانی خودبایدنمازرابخواندوخودرامتوجه خداکندوهیچ نیازی به این نیست که حتمانمازرابه زبان عربی بخواند.یاتعدادرکعات آن براساس چیزی باشدکه عنوان می شود.احتمالاپیامبربراساس روحیات وشناخت جامعه ونیازمندی جامعه نمازرابه این شکل بیان کرده اندوالزامی دراین نیست که حتماآنگونه برگزار شودوهمان طورکه قبلا گفته شدباتوجه به مهم بودن آن درآیات قرآنی ازذکرجزئیات سرباززده است.البته بایدتوجه داشت روش برگزاری آن بایدبه حالتی نباشدکه شرک آمیزباشدومخالفتی باآیات قرآنی داشته باشد.ماتنهادلیلی که می توانیم برای خواندن نمازمثل گذشته داشته باشیم جلوگیری ازاختلافات بیشتراست نه به عنوان دستورخداوندی دانستن.

 

4-برای خواندن نمازبایدروبه قبله شودالبته این برداشت ازآیات نمازنمی شودبلکه ازآیات دیگری مثل144و149و150بقره و...که حتی درمسجدهم بایداینگونه باشد29اعراف البته باتوجه به همان آیه قبل این برداشت می شود.

 

5- درهیچ کدام ازآیات الزامی برجماعت خواندن یادرمسجدخواندن نیست.تنهابرگزاری درنمازرابیان می کند114بقره یعنی می شودمکانهایی برای برگزاری نمازداشت. تنهانمازی که ظاهرابیان ازجماعت است نمازدرحالت جنگ ونمازجمعه است.

 

6- نمازهای سنت درقرآن نیست والزامی برخواندن آن نیست اماهرفردی می تواندبراساس شرایط روحی وروانی خودبیشتربخواندونمی توان برهمان تعدادیاروشی که ازنمازهای سنت ارائه می گردداکتفاداد.هرچندکه به نظرمن بعضی ازنمازهای سنت مثل خواندن نمازمیت بایدحذف شودچون ضروروتی برآن نیست وباتوجه به اینکه برمرده خوانده می شودامکان مشکل سازبودن رادارد.

 

7-تنهانمازی که براساس توانایی خوانده می شودنمازشب است ومهم بودن آن به این خاطراست که ازآنجائیکه دردل شب، سکوت برهمه جاحکمفرماشده وانسان ازتمامی کارهاخودرافراغت داده است وموردی دراطراف اونیست که مزاحم اوگرددهمان طورکه انسان درآرامش شب می خوابدوبه استراحت می پردازدبهترمی توانددراین فرصت باخالق خودارتباط برقرارکند.بایادآوری خدای خودوبه یادافتادن دستورات خداوندی ومحاسبه نفس ومقایسه بادستورات خداوندی دراین راه گام بردارد.

 

8-اهمیت خواندن نمازدرپنج وقت به این دلیل است که ذهن انسان به حکم فراموشی ونیازانسانی برای تجدیدقوانیازمنداین است که یادآوری نام خدابرای اوشودتاکاروزندگی خودرابراساس دستورات خداوندی درپیش گیرد.برای همین دراول صبح که شروع کارروزانه است .دراواسط روز(ظهروعصر)که انسان بعدازانجام کارهای طولانی ودرگیری های روزانه است .دراول شب (مغرب)که شروع شب است ودرنمازعشاءکه معمولاقبل ازخواب است بایدبه یادخداافتاده تازندگی خودرابراساس دستورات خداوندی تنظیم کندوهرلحظه خدارادرنظرداشته باشدونقش خدارادرزندگی خودفراموش نکند.

 

9- باوجوداینکه خداوندمی گویداوقات نمازوقت معلومی داردمشخص نکرده است که برای مکانهایی که روزدرآنهاکوتاست یاروزی وجودندارد(مثل قطب یادرفضاپیماهاوماهواره ها ،البته فعلاکاری به سیارات دیگرنداریم چون هنوزانسان موفق به آن نشده است) ماچگونه بایددرآن مکانهانمازبخوانیم باوجوداینکه خودهمان تعیین وقت رابرای نقاطی که روزرادارنداعلام می کند.به نظرمن باتوجه به آیه20سوره مزمل که خداوندمی گوید:خداست که اوقات شب وروزرامیداندودقیقاتعیین می کنداومی داندکه شمانمی توانیدحساب آن راداشته باشید(نه انسانها؟!واین آیه این موردرابیان می کنددقیقاپیامبرنمی دانسته که مکانهای دیگرهم وجودداردکه شب وروزمعنیی مثل حجازنداردبرای همین خدااینگونه بیان دارد)لذابرشمابخشید.سپس خداوندمی گویدکه آن مقدارکه توانایی آن راداریدوبرایتان ممکن است نمازبخوانیدوظاهراازآن ترتیبی که درگذشته بایدخوانده شوددرمکانهایی که امکان نداردخارج نمی شودوفردبراساس توانایی وامکان خودبرای خودبرنامه ریزی رابدست می گیردتانمازرابخواند.

 

10- برای برگزاری نمازبایدابتداوضوگرفته شودودرصورت نبودن آب یامشکل بودن دراستفاده ازآب بایدباخاک تیمم گرفته شودامابازبه قیداین مسئله نپرداخته است که اگرخاک نبودچگونه بایداقدام شود.که به نظرم اگرخوب به آیات توجه شودمثل قبلی هاست یعنی درصورت نبودخاک نیازی به گرفتن تیمم هم نیست وفردمی تواندنمازخودرابخواند.

 

11-درموردلباس ومحل نمازگزاریانوع آب وخاک هیچ صحبتی نشده است اماازآنجائیکه بارهاصحبت ازطهارت کرده(مثل6مائده)بایدآب وخاکی باشدکه پاک کننده وتمیزکننده باشد.همین طورمحل نمازولباس هاهم بایدتمیزباشندالبته درصورتیکه مشکلاتی مثل سفروبیماری و..نباشد.اینقدرنیازی به این نیست که آمده اندمردم راگیج کرده اندوکتابهای قطوردراین موردنوشته اندومردم رابه زحمت انداخته اندواصلیات رافراموش کرده اندوبرای مردم گرفتاری ایجادکرده ومی کنند.

 

12-درموردسفرکردن می توان زمانیکه انسان ازروی زمین مسافرت می کندوازفضاپیمااستفاده می کندبه عنوان مسافرشناخت .

 

13-بایدباطهارت به نمازایستادیعنی بعدازتوالت بایدخودراشست بعدازجنب ومجامعه خودراغسل دادوقبل ازنمازوضوگرفت(سوره مائده آیه6)

 

 

البته این پست راباترس ولرزبیان کردم .چون می ترسم مثل گذشته اتهام کفررابخورم هرچندکه دردنیای مجازی برایم اهمیتی ندارد(مثل گذشته به خاطرنقداحادیث کافرشدم)امادردنیای واقعی که خیلی هابااین وبلاگ آشنایی دارندازطرح این مسئله می ترسم که بازمثل گذشته کافرشم .امابه نظرمن انسان ،زمانی به حقیقت میرسدکه برداشت هاوافکارخودرابیان کندبرای همین این پست راآورده ام هرچندکه به نظرمن نیازمنداین است که بیشترروی آیات کارشودوموردبررسی قرارگیرد.

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

اسلام آیاحق اندیش است یاتکلیف اندیش؟

 

قبلاآقای هاشمی درسایت کنکاش مطلبی بااین عنوان نگاشتند

 

حقوق اندیشی وتکلیف اندیشی دراسلام

http://khour.ir/kankash/archives/72#more-72

 

 

درآنجابه ایشان گفتم که من دیدگاه ایشان راقبول ندارم وبه زودی مطلبی درنقددیدگاه ایشان خواهم نگاشت . وقت آن نشدتاحالا.

 

آقای هاشمی درنوشتارخودبراین برآمده اندکه بگوینداسلام دینی تکلیف اندیش است واگرهم جایگاهی برای حقوق اندیشی درنظرمی گیرددرقالب تکلیف است .ایشان آنقدردرموردتکلیف اندیشی سخن می گویندکه برای دستیابی به گزینه هایی همچون ایثار،گذشت،اخوت،حس مسئولیت و...نیازمندداشتن تکلیف اندیشی است همچنین برای دستیابی به پذیرش اینکه بایدهاونبایدهارابایدخداتعیین کندورسیدن به خدامحوری، نه انسان محوری بایدانسان روحیه تکلیف اندیش داشته باشد. سپس به نقددیدگاه حقوق اندیشی محض که درکشورهای غربی وجودداردمی پردازندتاحدی که می گویند"نتيجه طبيعي اين ديدگاه انسان محورانه اين است که بايدها و نبايدها در راستاي اميال فرد يا انسان پيش مي رود، ونه در راستاي احقاق حقوق ديگران. در اين جو وانفساه، از آنجا که هر کسي در پي احقاق حقوق ذات خويش است(Egoism)، هيچ التفاتي به حقوق ديگران ندارد، ولذا جوي از حقوق انديشي، انانيت وخودمحوري در ميان افراد بوجود مي آيد، همه به فکر اينند که:(من چگونه حق خود را از ديگران بگيرم؟) وجايي براي:(وظيفه من در قبال ديگران چيست؟)وجود ندارد، بنابراين همه حقوق انديش مي شوند، و براي رسيدن به آن با چنگ ودندان به تنازع براي بقاء مي پردازند."

 

درپایان مقاله شان به پی آمدهای حقوق اندیشی می پردازندومی گویند"نتيجه عملي حقوق انديشي اين است که افراد به خود حق مي دهند بهر قيمتي حد اکثر کام خود را از اين دنيا بگيرند.مهم نيست که اين کام گيري به چه قيمتي تمام مي شود، مهم آنست که فرد به کام خود برسد، حتي اگر به قيمت نابودي محيط زيست، مرگ وفلاکت مليونها انسان، وانقراض همه موجودات زنده تمام شود."

 

سپس درقالب جدولی دست به مقایسه دودیدگاه حقوق اندیشی وتکلیف اندیشی می پردازندوهرچه خوبی هاست به تکلیف اندیشی می دهندوهرچه بدی هاست به حقوق اندیشی می دهند

نقد:

1-     من انتظارم بیشتراین بودکه آقای هاشمی بگوینددین اسلام دینی است که به هردوموردتوجه کرده است ونمی توان دیگری رابدون دومی درنظرگرفت وهردولازم وملزوم هستندواگراینگونه اندیشه نگرددانسان ازحالت نرمال خارج می شودواسلام همان اندازه که به حقوق اندیشی اهمیت داده است به تکلف اندیشی هم اهمیت داده است وهمان اندازه که فردبایدحقوق دیگران رارعایت کندبایدبه حرکت درآیدوحقوق رادبدست آوردازحرکت بازنایستدوباظلمهاوبی عدالتی هامبارزه کند

2-     درابتدای بحث خودآقای هاشمی ازحدیثی استفاده کرده اندکه باتوجه به اینکه آقای هاشمی تکلیف خودرابااحادیث مشخص نکرده اندحق استفاده ازاحادیث راندارنددوم چون این بحث مهمی است بایدتکیه برآیات قرآنی داشته باشدسوم به نظرمن این حدیث دروغ است به چنددلیل درابتداحدیث مربوطه راذکرمی کنیم

جالب اينجاست که در همين زمينه حديثي از معاذ بن جبل رضي الله عنه روايت شده که مي گويد: كُنْتُ رِدْفَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَلَى حِمَارٍ يُقَالُ لَهُ عُفَيْرٌ، فَقَالَ: يَا مُعَاذُ! هَلْ تَدْرِي حَقَّ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَمَا حَقُّ الْعِبَادِ عَلَى اللَّهِ؟ قُلْتُ: اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ، قَالَ: (فَإِنَّ حَقَّ اللَّهِ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يَعْبُدُوهُ وَلَا يُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا، وَحَقَّ الْعِبَادِ عَلَى اللَّهِ أَنْ لَا يُعَذِّبَ مَنْ لَا يُشْرِكُ بِهِ شَيْئًا)، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! أَفَلَا أُبَشِّرُ بِهِ النَّاسَ؟ قَال:(لَا تُبَشِّرْهُمْ فَيَتَّكِلُوا).رواه البخاري ومسلم

معاذ مي گويد: پشت سر پيامبر صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بر الاغي بنام عُفَير سوار بودم، که فرمود:(اي معاذ مي داني حق خدا بر بندگان، وحق بندگان بر خدا چيست؟) عرض کردم: خدا ورسولش داناترند. فرمود:(حق خدا بر بندگان اين است که او را پرستش کنند و شريکي براي او قائل نشوند، و حق بندگان بر خدا اين است که کسي که شريکي براي او قائل نشده را عذاب ندهد) عرض کردم اي رسول خدا! آيا مردم را با اين خبر مژده ندهم؟ فرمود:(به آنها مژده نده که توکل مي کنند) يعني بسياري اين ظرفيت را ندارند، وتوکل منفي مي کنند، بطوري که از انجام اعمال نيک دست مي کشند.

اول اینکه چراپیامبردررسالتش خوب عمل نمی کندوامری راپنهان می کندآیااین دیدگاه عرفانی وصوفیانه نیست که می گویندبعضی پیامهادارندواگربحث سوءاستفاده است مگردرطول تاریخ ماشاهدسوءاستفاده ازدین نبودیم که پیامبربخواهداین پیشگیری رابکندوچرابایدباکسی این امررادرمیان بگذاردکه خیانت می کندوبرای دیگران بازمی گویدواین چه بیانی است که تنهابایددونفربدانندیکی پیامبرودیگری یکی دیگرازیارانشان ودیگران نبایدبداننداگردین برای کل انسانییت است دوم چگونه پیامبرمی گویدبه دیگرانسانهااین امررانرسانددرحالیکه بایدگفت بندگی خدابه چه معناست؟شریک برای خداقائل شدن به چه معناست؟عرب جاهلیت کامل به این گزینه هاوصحبت هاآشنابوده که برای شریک نشدن برای خداحتی خودرانبایدخداکندوبایدگوش به فرمان حق باشدچگونه ازاین پیام سوءاستفاده می کند؟تنهابگوییم زمان آینده که آن هم می بینیم که بسیاری ازآیات این سوءاستفاده رادرخود دارندونیازی به این حدیث نیست وبراحتی می توان سوءاستفاده کرد .سوم بایدگفت عجب صحابی بوده که به پیامبرش خیانت می کندواین خبررامنتقل می کند.آیاصحابی مرتکب اشتباه می شودواگراین حدیث رابپذیریم نمی توانیم دیگربه اواعتمادکنیم واگرنتوان به اواعتمادکرددرواقع حدیث رانمی توان درست دانست.

 

3- اسلام دینی حقوق اندیش است واتفاقااسلام تکالیف رادرقالب حقوق بیان می کندیعنی می گویداگرانسانی می خواهدخودرارشددهدوبه تکامل برساندبایددیگران رارشددهدوحق دیگران رارعایت کنددرنتیجه این انسان آزادانه ومختاربرای اجرای حقوق دیگران برمی آیدودرحق آنهاایثاروگذشت وفداکاری می کند. انسانیکه تکلیف اندیش باشدهمیشه خودرامجبورمی داند. این احساس می کندکه اختیاروآزادی اومعنیی ندارد. ظلمهارامی پذیردوایستایی دراوایجادمی شود.حق اورامی خورند.برای خودارزش قائل نمی شود

4- آقای هاشمی جامعه غرب رابه خاطرداشتن روحیه حقوق اندیشی نقدمی کندامامگرآنهاهمان هایی نیستندکه درخیلی ازمواردشاهداین هستیم که برای حفظ محیط زیست تلاش می کنند.مگرهمان هاآدم هایی نیستنددربعضی مواردشاهدکمک کردن به دیگران برای دوری ازفقرهستیم .مگرآنهاهمان هایی نیستندکه مواردی همچون تعاون وهمکاری وکارهای دسته جمعی برای پیشبردکارهایشان بیان می کنند،موردی که جایگاه آن درجامعه ماخالی است ومامشهورهستیم که انسانهای موفق درانجام کارهای تکنفری هستیم نه دسته جمعی،آنهابه خوبی فهمیده اندکه بایدبرای ایجادجامعه ای پیشرفته بایدکارهاراجمعی انجام دهند. آنهاهم می گویندبایدبه فردآزادی دادتابه آزادی دیگران لطمه نخورد.این ذکرگزینه به این دلیل بودکه آنقدرهم یکطرفه قضاوت نکنیدکه کامل سمت وسوی حقوق اندیشی آنهاراازگزینه های انسانی خارج کرده است.

5- جامعه ای سالم ودرست است که افرادحقوق همدیگررارعایت کنندوگرنه اگراین امریکطرفه باشدوتنهافردبدنبال رعایت حقوق دیگران وانجام وظایف خودباشد.ازحالت نرمال خارج شده ولطمات وصدمه خورده وبه حقوق خوددست پیدانمی کندورشدپیدانمی کند.چون جایگاهی برای رشداووجودندارد

6- دراسلام کدام حق مقدم است خصوصی یاعمومی؟اصلادرجهان چه تعریفی ازاین موضوع دارند؟ درکل بایدگفت هیچ حقی بردیگری مقدم نیست وخودحق مقدم برهرچیزی است وحق عمومی درحق فردوحق عمومی دررعایت حق فرداست وآنچه که بالاتراست حق است وبایدگفت پس حق چیست؟حق یعنی چیزی که درست است چیزی که درسرجای خودقرارمی گیردچیزی که برای انسانیت رشدوکمال به ارمغان می آورد؟خوب پس این مواردچه هستند؟آنچه که خدایی که انسان راخلق کرده وآگاه به اواست می باشد؟

 

اسلام دینی است که به حقهااهمیت می دهدواگرفردی بخواهدرشدوتکامل

کندبایدخودراردرشددادن وتکامل دیگران ببیند

حق عمومی درحق فرد وحق فرددرحق عمومی است

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

اتخاذاعتدال درروش

محمد:ماقبلاباعنواین ناسخ ومنسوخ ومتشابهات ومحکمات قرآنی به روزبودیم وفهمیدیم که هرآیه وهرروشی بایدسرجای خودقراربگیردواین معجزه بودن قرآن رامی رساندومی توانست فرزمانی ومکانی حرکت کندومعجزه بودن خودرابه نمایش بگذاردودرواقع کتابی بودکه می گفت اگربافلان جامعه برخورداشتیدفلان حکم راانجام دهیدودیگرحکم راانجام نداده وبه عنوان روش وبه عنوان پیاده سازی درجامعه دیگربدانیدودرمدیریت استراتژیکی می دانیم که بایدباآینده گری وترسیم آینده وروش گام به گام به آن رسیدومامی خواهیم مقاله ای دیگرکه دراین قالب امابازاویه بیانی دیگرعنوان گشته دراینجابیان کنیم:

بسم الله الرحمن الرحيم

نه افراط؛ نه تفريط؛ نه اعتدال؛ بل موضع متناسب!

از نظر مواضع توحیدی و آزادیخواهانۀ سماء، جوامع بشری بايد چند اصل اساسى را پذيرا شوند، تا امکان يک زندگى مسالمت آميز و احيانا اطمينان آور ممکن و میسر شود: اول «تفاوت فکر و موضع»، يعنى تعدد و کثرت گرايى، دوم «حاکميت اکثريت منتخب»، از طريق انتخابات آزاد، و سوم «آزادى فعاليت و حرمت حقوق اقليت»، با رعايت آزاديهاى فکرى و سياسى و تشکيلاتى. اگر جوامعى و افرادش اين اصول را پذيرا و بدان ها ملتزم شوند، حتما بايد اين اصل کليدى را نيز قبول کنند که زندگى «بدون اصول ثابت و لايتغير»، مانند اصول فوق الذکر، موجب فساد و انحطاط و هـرج و مرج می شود. کما اينکه زندگی بدون تغيير و تحول و تکامل نيز، بشريت را راکد کرده و به خاک سياه مى نشاند، و استمرار ارزشهايى که ويژهٴ زمان و مکان خاصى بوده و فقط در محل و جاى خود قابل قبول و اجرا شدنى اند، يکى از عوامل اساسى رکود و انحطاط زندگى بشرى هستند. و اصلا همين «ترک اصول ثابت و حصر در ارزشهاى زمانى و مکانى» بوده که بشريت و ازجمله مسلمين را دچار انحطاط وتفرق نموده و آنها را به خرافه پرستى کشانده است. بعبارت ديگر آنچه که بايد ثابت باشد وپايهٴ تغيير وتحول و رشد گردد، رها و اهمال شده، و آنچه محصولات آنها محسوب میشود و باید با توجه به شرایط زمان و مکان و موقعيت های مختلف و متفاوت، تغییر و تحول پیدا کند، ثابت و مطلق گشته است!!، و اين واقعيت تلخ حقيقتا ناشى از عقليت پايين جوامع بشرى و از جمله جوامع اسلامى ناشی میشود، بدينصورت که «حفظ اصول اساسى» و لايق ثبات، نيازمند عقلانيت و علم و آگاهى و درک زمان و مکان است، اما «محصولات اصول ثابت» با تـوجه به اينکه بيشتر جنبهٴ عملى دارند، جزو محسوسات بوده وعمومى هستند، و بالاخره تبديل به عرف میشوند، و از این جهت نياز چندانى به عقلانيت و علم و آگاهى و درک زمان و مکان پيدا نمیکنند، و به مثابهٴ آداب و رسوم و ارزشهاى اجتماعـى، صرف نظر از نفع و ضررشان، تداوم می يابند. اينست که «بدون اصول ثابت»، زند گى متغير و متحول و رشد يابنده امکان پذير نمیشود و همه چيز دچار هرج و مرج و آشوب میگردد. حال در سايهٴ اين اصول باید گفت: تفريط يا افراط يا اعتدال (در نظـر و عمل) در رابطه با چه فکر و عقيده اى، در رابطـه با چه فـرد و جامعه اى، در رابطه با چه نظام و حکومتى، و در رابطه با چه زمان و موقعيتى؟؟!! و بدینصورت سخن و کلام در این باره «معنا» پيدا میکند و شرایط و موقعیت مواضع و نحوۀ اتخاذ آنها را روشن می نماید.

بحث روى اين مسئله بسیار روشنگر است و می توند الفاظ جامد و مطلق شده را باز و تفهيم نمايد. متأسفانه آنچه تا حال بصورت سنتى و نظرى و احیانا مکارانه در اين رابطه ترويج و تثبيت و حتى مطلق شده است، مجمـوعه اصطلاحاتى است که در «ميدان عمل» نه به درد بخـور هستند و نه کسى می تواند به آنها التزام داشته باشد، و در صورت التــزام نیز، بجـاى مشکل گشايى و تحقق ارزشهاى تــوحيدى و انسانى، بيشتر مضر و صد فى سبيل الله و مانع حل مشکلات بشرى می شوند، چونکه در ميدان عمل، هر ارزش توحيدى و انسانى، با توجه به «کل ارزش ها» و در رابطه با همهٴ مکارمی که همزمان در رابطه با يک مسئله به ميان می آيند، مطرح ارزيابى می شود، و از بین ارزش ها و مکارم پيش رو، به ناچـار بعضی ها بر بعضى ديگر ترجیح داده شده و مبنـاى عمــل قرار می گيرند. اينست که در ميدان ارزش ها و از جمله در ميدان موضع گيرى، اين مسئله پيش مى آيد که چه موضعى بايد اتخاذ شود، تا افراط و يا تفريط تلقى نشود؟ یا اینکه آيا چيز مشخص و ثابتى به نام «موضع معتدل» وجود دارد؟ ملاک و معيار هر يک از اين مواضع چيست؟ زیرا مثلا ممکن است «جنگ و توسل به زور» که به صورت سنتى مظهر افراط و تندى است، عين اعتدال بحساب آيد! ، وقتی که راه مصالحه مسدود گشته و راه دفع ظلم و تجاوز و راه مقابله با آن تنها جنگ باشد. يا مثلا ممکن است مقابله به مثل عين افراط باشد!، هنگامی که مقابله به مثل در مورد کسى به اجراء در آید که از ظلم و کار خود پشيمان شده و خواهان صلح و مصالحه است. همچنين صلح خواهى و گرایش به مصالحه ميتواند یک تقصیر کوتاهى نابخشودنى تلقی شود! ، زمانی که صلح خواهى و گرایش به مصالحه، ظالم و متجاوز را جریء و گستاخ می نماید و آرامش و نرمش مايهٴ طغيان طرف و ادامهٴ شرارت می شود. عکس اين موقعيتها نيز میتواند پیش آید و این وضعیت در رابطه با آنها نیز میتواند صدقیت داشته باشد، مثلا جنگ ميتواند اوج شرارت قلمداد شود، يا مثلا ممکن است مقابله به مثل و رد متقابل عين اعتدال بحساب آید، و صلح خواهى و گرایش به مصالحه نيز حقانيت و نوع دوستى و کرامت و بزرگواری را منعکس نماید. البته اين مسئله بطور کلى قابل قبول است که بنابر «ذات و ماهيت»، جنگ بد و مخرب است، صلـح و مصالحه مفيد و سازنده است، مقابله به مثل بجا و عادلانه است، و فداکارى نشانهٴ برترى و احساس مسئوليت است. اما متأسفانه هميشه اينطور نيست، و براى قضاوت در رابطه با ماهيت و نتيجهٴ آنها چاره اى جز «تشخيص اوضاع» وجود ندارد. و بجاى اينکه جنگ و صلح و مقابله به مثل و.... مطلق شوند، بايد «حـق و عـدالت» و «اندازهٴ خير و شر» و «عاقبت کـارها» مطلق گردند و این اصول مبنا قرار داده شوند، همانگونه که موضع قرآن نيز همینطور بوده و روی این مبانی قرار گرفته است، و جنگ و صلح و مقابله به مثل و..... را با توجه به عادلانه بودن آنها و ميزان خير و شر آنها و عاقبت خوب و بد آنها «تحليل يا تحريم» نموده است.

ما ذیلا نمونهٴ بسیار زيبایی از مواضع واقع بینانه و متناسب توحیدی را در «چهار موضع متفاوت» منعکس می سازیم، مواضعی که از يک منهج و روش (منهج و روش قرآن) ناشى مي شوند و در آنها قرآن منزل براى هر واقعيتى «پاسخ متناسب» ارائه نموده است، بدين صورت: قرآن مبين در موضعى (انفال - ۶١) چنین دستور میدهد: «اى محمد به صلح و مصالحه تمايل نشان بده و در اين رابطه بر الله توکل نما». اما اين هنگامى است که دشمن اسلام و مسلمین به صلح و مصالحه ميل و تمايل نشان داده است. در موضعى ديگر (توبه - ٧٣) قرآن منزل چنین امر میکند: «اى محمد، با کفار و مشرکين جنگ و جهاد کن و با آنها سخت و غليظ باش». و اين زمانی است که دشمنان اسلام و مسلمین شمشير کشيده اند و راههاى صلح و مصالحه را مسدود نموده اند و راه زور و قدرت را در پيش گرفته اند. همچنين قرآن حکیم در موضعی ديگر (بقره - ١٩۴) اوامرش را چنین اعلام میدارد: «در ميدان مقابله با دشمنان، راه مقابله به مثل را در پيش گيريد و از ضربهٴ مشابهی که طرف وارد نموده است تجاوز مکنيد». و اين در حالى است که طرف مقابل کارش به گستاخى زياده از حد کشيده نشده و در نتيجه براى مهار اوضاع بايد به يک «مقابلهٴ مهـار شده» اکتفـاء شود، تا هم طــرف مقابل گستاخ نشود، و هم یک مسئلۀ مهار شدنى تبدیل به جنگى تمام عيار نشود. و بالاخره قرآن که احسن الحدیث است در ظروفى متفاوت (شورى- ۴٠) دربارۀ اصل فداکاری چنين اعلام میدارد: «کسیکه بجاى مقابله به مثل، راه عفو و گذشت در پیش بگیرد و صلح و فداکارى نمايد، اجر و پاداش او نزد الله است». يعنى اين کار بهتر و عالیتر ازمقابله به مثل و ضربهٴ متقابل است، وچنين گذشتى فداکارى بحساب می آيد. اما اين کار زمانی است که گذشت و فداکارى مايهٴ صلح و برادرى شود، نه سبب تجاوز و گستاخى! ، و مثلا فداکاری زمانی نتیجه بخش است که دورۀ مقابله به مثل گذشته باشد و مقابله به مثل انتقام جويى و کينه کشى بحساب آيد، نه اعادهٴ حق و عدالت. همهٴ اين مواضع مختلف و متفاوت در حقيقت ناشى از واقع بينى قرآن و ارائـهٴ پاسخ متناسب به واقعيات چند بعدى و پيچيدهٴ زندگى بشرى است.

آری؛ اگر سخن و عمل و موضعى، در جايى تفريط است، همان سخن و عمل و موضع می تواند در جاى ديگر و زمان و مکان متفاوت، مظهر افراط و يا نمونهٴ اعتدال باشد. همچنين اگر سخن و عمل و موضعى درمکانى، بيانگر افراط است، همان سخن وعمل وموضع ميتواند در اوضاع و شرايط ديگر، تفريط و کوتاهى و يا عين اعتدال و ميانه روى بحساب آيد. وضع اعتدال و ميانه روى نيز به همين صورت است، و سخن و عمل و موضعی که در زمان و شرايطى، نمونهٴ اعتـدال و وسطيت محسوب می شود، همان سخن و عمل و موضع در شرايط و موقعيت مختلف، می تواند نماد افراط و تجاوز و يا سند کـوتاهى و تسليم طلبى باشد. اينست که بايد به «سخن و عمل و موضع متناسب» تکیه کرد و اصل را بر «حــق و عــدالت» و «سرانجــام کارها» و «ميــزان خیر و شر آنها» قــرار داد. خلاصه صدقیت اين اصل «متغير» درهمۀ این اوضاع وحالات حاکم و پا برجاست، وآن اینکه: افراط و تفريط و اعتدال بصورت مطلق وجود ندارند، و اين زمان و مکان و اوضاع و احوال حاکم بريک رويداد وموقعيت است که تعيين میکند که چه بايد بشود و چه بايد نشود، و اين همان روش «اجتهاد زنده و راهگشا» است. و افراط و تفريط  و اعتدال بلا موضوع (ذهنى)، نامفهوم و فاقد معنا و غير قابل تطبيق و «اجتهاد در خلاء» میباشد.

ســـازمان مـــوحدين آزاديخـــواه ايـــران

١۶ جمادى الاول ١۴٢٧- ٢٢ خرداد ١٣٨۵

www.samaa.org

samaa@samaa.org


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت موضوع نگاهی نوبه قرآن | لینک ثابت

متشابهات ومحکمات – ناسخ ومنسوخ ، قرآنی2

.....ادامه

 

همیشه این دوآیه مرابسیاربه تفکروامی داشت:

 

هرآیه ای که رهاسازیم ویااینکه فراموشش گردانیم ،بهترازآن یاهمسان آن رامی آوریم وجایگزینش می سازیم مگرنمی دانی خداوندبرهرچیزی تواناست؟(سوره بقره،آیه106)

 

البته دیگرآیات رادرتاییداین آیه می توان نام بردازجمله بسیاری ازآیات که به نظرمی رسیدنسبت به هم بیانی تضادگویانه  دارنددرحدی که بعضی ازدینداران گزینه ای مانندناسخ ومنسوخ قرآنی عنوان کرده اندکه آیاتی نسخ شده است البته باتوجه به اینکه قرآن بیان روشنی نسبت به اینکه کدام آیه نسخ شده نداشته ،دوستان اینگونه می گفته اندکه علم به قرآن وتفسیروشان نزول می خواهدکه البته نزدمن پذیرشی برای شان نزول وجودنداردودراین بین هم هرکس برای خودشان نزولی ازاحادیث وتاریخی که خودقبول داردمی آوردپس چگونه می توان به قرآن نگریست ونمی توان هم تنهااین آیه رانسبت به ادیان دیگردانست که اگرقرآن آمده است آنهارانسخ کرده است واین نسخ درکدام قسمت هابیان داشته است به هرحال نمی توان نسخ رادرمواردی مثل نگاه به این جهان وجهان بینی وخداوقیامات و...این گزینه های نگرشی عنوان کردپس درکدام گزینه هابایدجستجوکردبله بایددرگزینه هایی همچون قانونگزاری برای جامعه ونحوه وشروع بیان نگرشهابرای جامعه جستجوکردچون درگزینه اول که اصلاامکان پذیرنیست چون نمی توانیم بگوییم امروزخداگفته :خدایکی است وفردابگوید:خدادوتاست.ومی دانستم که نمی توان کتابی راازسوی خدایافت که بیانی تضادگویانه داردیاکتابی فرستاده که بیشترآیات آن پرازاین گونه بیانهاست اصلاآیاتیکه نسخ شده برای چه بایددرکتابی جاپرکندکه می خواهدبرای بشریت برای تمامی مکانهاوزمانهاباشد؟حکمت آن چیست؟آیاتنهامی توان روش بیان موضوع برای جامعه درآن جستجوکرد؟یابیانهاچگونه بایدباشدتادرجامعه پیاده گردد؟امانمی توانستم که این گزینه رابرای همه آیات بیان کردپس بایدبیان این موضوع رادرکجاپیدامی کردم تااینکه یکی ازدوستان مقاله ای نوشتندکه به حق ،حق بیان نسبت به این گزینه بیان داشته اند(البته کاری به قسمت هایی ندارم که خواسته شده ازاحادیث یاتاریخ سودبرده شودبلکه اصل بحث برایم مهم ودرست بود)دوست عزیزم دروبلاگ کاتالوگ انسان مقاله ای دارندبااین عنوان آیات اصلی وفرعی که دقیقااین نگاه رانسبت به این مقوله خوب بیان می کنند. ناسخ ومنسوخ یعنی آیاتیکه درسرجای خودبایدازآن استفاده کردودرزمان خودمعنی پیدامی کندودرزمان غیرخودمنسوخ می شودودرزمان خودش بهترین گزینه است وانتخاب بقیه گزینه هانادرست است هرچندکه گزینه هایی که برای جامعه ایده آل است چون یک مجموعه سیستماتیک است که گزینه هاسیستم واربه هم متصلند

 

لینک مطالب درپاین آورده می شودازآنجائیکه بین آقای هاشمی وبخشی زاده نسبت به این مطلب نظراتی ردوبدل شده ونویسنده وبلاگ کاتالوگ انسان خوب عمل نکرده اندتانظرات آقای هاشمی رادرکنارمطالب قیدکنندمااین کاررامی کنیم وقبل ازخواندن هرمطلب نظرایشان رادرج می کنیم تاافراددچارمشکل نشوند.(البته درآن زمان منم دراین وبلاگ بیانهایی بااین دودوست عزیزداشته ام که ازآنجائیکه بعضی ازبیانهای این دودوست نسبت به صحبت های من است حرف های خودم درآنجاقیدمی کنم)قابل توجه است که درمقاله اول علاوه برمقدمه چینی برای بیان این موضوع گزینه هایی همچون برابری درمادیات وبرابری زن ومرددرکنارهم ورسیدن به حق سالاری وعبورازمردسالاری بیان می شودالبته نسبت به کتک زدن بیان خوب ندارندتاذهن انسان رااقناع کندکه چگونه اجازه زدن به زن رابه فردی که امکان داردازآن سوءاستفاده کندداده می شودودرکل درمقالات به صورت پراکنده دیدگاه اسلام نسبت به وجودحق سالاری درخانواده ونحوه مدیریت جامعه ورسیدن به اقتصاددرست وبرابری بیان هایی دارد.

 

 

اماآیه دوم این کلام خداست:

اواست که کتاب رابرتونازل کرده است،بخشی ازآن،آیه های محکمات است وآنهااصل واساس این کتاب هستندوبخشی ازآن آیه های متشابهات است واماکسانی که دردلهایشان کژی است برای فتنه انگیزی وتاویل به دنبال متشابهات می افتنددرحالی که تاویل آنهاراجزخداوکسانی نمی دانندکه راسخان دردانش هستندمی گویندمابه همه آن ایمان داریم همه ازسوی خدای مااست وجزصاحبان عقل متوجه نمی شوند(سوره آل عمران آیه 7)

 

خوب باتوجه به اینکه آیات قرآن به زبان خودهمان قرآن مبین وروشنگرودرست است پس جایگاه این محکمات ومتشابهات درکجابودوچگونه معنی پیدامی کردمن نسبت به این آیه برعکس دیگردینداران اینگونه نگرش دارم .(این بیان راقبلادروبلاگ کاتالوگ انسان بیان کرده ام که عینن می آروم)

 

متشابهات درقرآن منظورمواردی نیست که ازدرک انسان خارج باشدیاقابلیت اثبات باعقل وعلم نباشدبلکه معلوماتی است که هنوزعلم بشربه آن نرسیده است یعنی باتوجه به سطح علم وآگاهی وشعوری که امروزداردحتی نمی تواندآن رانادرست بپندارد(علمی قطعی نیست) خیلی ازموارددرقرآن وجودداشته که امروزعلم بشربه آن رسیده ونسبت به علم بشردرگذشته مجهول بوده وازدرک آن عاجزبوده است مثل کرویت زمین حتی استخراج آن ازقرآن برایش ناممکن بوده است درضمن دربعضی مواردبرای درک بشرپیامبردرسطح آگاهی آن زمان برای مردم سخن می گفته است وتشویق به انجام اعمال می کرده است وگرنه خداوندپاک ومنزه ترازآن است که سخن ازمواردی بگویدکه انسان ازدرک آن عاجزباشد.و..... سوگندخداوندیعنی انسان برای درستی قرآن به طبیعت مراجعه کرده وبه مواردگفته شده توجه کرده یعنی اهل منطق بودن وتوجه کامل داشتن مواردی که مثل قیامت که هنوزنیآمده جزءآیات متشابه است وزمانیکه رخ دادمعنی پیدامی کندیعنی شاهدی برای درستی وجودخداوند،خداوندانسان راواداربه اهل تحقیق می کندامادرموردانسان بایدکه بالاترین چیزرابه شاهدبطلبد... قرآن کتاب علمی نیست درنتیجه افرادی که مسلمان بوده اندباتوجه به علم عصرشان بصورت علمی قرآن راتفسیرمی کرده اندکه به هیچ عنوان آن مواردعلمی درقرآن ذکرنشده وغلط است دراسلام تمامی اعمال وافکارآشکاروواضح است مثل قرآن یعنی چیزی تحت نام سیاست بازی یابه فکرمنافع ملی پنهان کاری وجودندارزیراکه منافع ملی درروشنکاری است واطلاع داشتن ملت زیراجزءحقوق آنان است ازمحکوم ومجرم بودن سران حکومتی وروحانیون گرفته تاچگونگی روابط بادیگرکشوران اصولاًدراسلام حقوق انسانهابالاترازمصلحت گرایی است وبایدتمامی کارهاآشکارباشدتابه رفراندوم باشد

 

 

پس همان طورکه خداهم می گویدراسخون درعلم خواهندفهمیدبه مرورزمان این آیات برای انسانهاکشف خواهدشدوقبل ازآن نمی توان این آیات راردکردیانمی توان چون اثباتی برآن یافت آن راقبول کردامادینداران چون فعلامحکمات برایشان اصل است وکژی درآن نمی بیننددیگرآیات راهم قبول دارندهمان طورکه به مرورزمان بسیاری ازآیات خودراازحالت متشابه خارج کرده ومحکم شده اندوبرای خوداثبات کرده اندمثل نگاه کرویت زمین ،شمادرنظربگیریداگرفردی زمانیکه انسان تلسکوپ وماهواره و..راکشف نکرده بودانسانی باتوجه به قرآن این مسئله راپی برده بودوعنوان می کردانسانهانمی توانستندآن رابپذیرندهرچندباعلم ک