تبليغاتX
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...چرا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قرآن ، بینش جهانی 36

 

.....ادامه

 

10- چه تفاوتهایی بین جن و انس وجود دارد؟ آیا جنها هم همانند انسانها ازدواج می کنند؟ آیا آنها هم عذا می خورند و پوشاک دارند؟ نحوه زندگی آنها چگونه است و در کجا زندگی می کنند؟ آیا آنها هم چشم و گوش دارند؟ آیا آنها هم اختیار دارند؟ آیا نسبت به آنها هم جهنم و بهشت مطرح است؟ شباهتهای بین انسان و جن در چیست؟ عمر جنیان و زاد و ولد آنها چگونه است؟

 

ای معشر جن و انس آیا رسلی از خودتان به پیشتان نیامد برای شما آیاتمان را بازگو نکردند، برای این ملاقات، شما را انذار ندادند. می گویند ما برنفسهای خودمان شهادت می دهیم و زندگی دنیا آنها را مغرور کرده بود و شهادت می دهند برنفسهایشان که کافر بودند(130 انعام)

ما بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریده و پراکنده کردیم آنها قلبهایی دارند که فقه نمی کند و چشمهایی (آعین) که بصیرت نمیکندو (اذنی)که سمع نمی کند آنها مثل انعامند حتی گمراه تر و بدتر(179 اعراف)

پیام و کلام خدا بر این تمام شده است که پر می کند جهنم از جمیع جن و ناس(119 هود)

اگر ما می خواستیم هدایت را شامل هر نفسی می کردیم ولیکن قول حق این است که که پر می کند جهنم از جمیع جن و ناس (13 سجده)

آنها کسانیند که حق برای آنها صورت می گیرد همانگونه که نسبت به امتهای جن و انس قبل از آنها این قول صورت گرفته است و ازخاسرین هستند(18 احقاف)

 خلقتی نیست از جن و انس جز برای عبادت(56 ذاریات)

زمان تخریب زمین و برپایی قیامت، درآن روز سئوالی نمی شود از ذنب انس و جان(جن)(39 رحمن)

 

تمامی آیات بالا نشان از این است الف) جنیان همچون انسان دارای اختیار و حق انتخاب هستند و دچار گناه ، ذنب، خسران می شوند ب) در بین آنها هم از جنس خودشان نبی وجود دارد هرچند که نبی انسانها هم شامل حال آنها می شود ج) در سوره جن قبلا مشخص شد آنها خود را بین گروه مومن و صالح و مخاف آن و قاسط معرفی می کنند د) بهشت و جهنم و قوانین و سنن خدایی، نسبت یکسانی نسبت به دو گروه جن و انس مطرح است ه) خوب دقت کنید در قرآن سخنی از اینکه جنها گوش و چشم مثل انسانی دارند وجود خارجی ندارد؟ واژه "قلب" در قرآن به معنی دگرگونی ، واژه "بصر" به معنی کندوکاو و تجزیه و تحلیل و آنالیز مسائل، واژه "سمع" به معنی دریافت اطلاعات و ارتباط با اطراف است. اما گوش یکی از ابزارهای سمع و چشم یکی دیگر از ابزارهای برای بصر است نیازی به توضیح نیست. حال خدای می گوید آیا دگرگونیی برای فقه و اذنهایی برای دریافت اطلاعات یا عین برای بصر ندارند پس چرا از آنها استفاده نمی کنند. اینکه نوع و شکل عین و اذن آنها به چه صورتی است خدا توضیحی نداده است. ببینید ما می توانیم برای یک کامپیوتر هم چشم و گوش بسازیم چشم او دوربینهایی خواهد بود که تصاویر را از اطراف دریافت کند و گوش او می تواند دریافت صدا از اطراف باشد علاوه برآن برای بصر یا حتی سمع، افراد می توانند از حواس دیگر خود از جمله لمس کردن هم استفاده کنند. در نتیجه نوع و شکل این قوا در مورد جن در قرآن توضیحی وجود ندارد اما چنین قوا و نیرویی برای آنها قائل است. و) همانگونه که طبیعت و نوع شکل انسان را برای عبادت خلق کرده است نسبت به جن هم اینگونه است. خوب دقت کنید که خدا گفته نوع و شکل خلقت انسان برای عبادت است.

 

بگو اگر جمیع از انس و جن جمع شوند براینکه مثل این قرآن بیاورند نمی توانند مثل آن را بیاورند(88 اسراء)

 

عدم توانایی مثل قرآن، نسبت به انسان و جن در یک نسبت یکسانی مطرح میشود.تلاش خود جنها هم با وجود داشتن توانایی های بیشتر را ناتوان معرفی می کند. در نتیجه قرآن برای آنها هم مطرح است.

در ارتباط با خوردن و آشامیدن و نوع پوشاک آنها، یا اینکه بتوانند در این ارتباط دخل و تصرفی در پوشاک و خوردنی ها و آشامیدنی های انسان داشته باشند در قرآن وجود خارجی ندارد  اما عده ای به آیه 64 اسراء استناد می کنند. قبلا این آیه که داستان ابلیس و آدم است مورد بررسی قرار گرفت بعد از اینکه ابلیس بر آدم سجده نمی کند و درخواست ابلیس برای مهلت دادن از سوی خدا برای گمراهی آدم و فرزندانش است، خدا می گوید برود که جهنم سزای او و کسانی است که از او پیروی میکنند. در آیه 64 می گوید هرچه در توانایی داری با صوتت افراد را از حق به سوی باطل بکشان و خوار بدار ، جلب کند بر آنها بوسیله خیلت و پیادگان و پیروانت و در اموال و اولادشان شرکت جوی و وعده بده، و وعده شیطان تنها براساس غرور و فریب است. در اموال و اولاد آنها شرکت جستن، خبری از خوردن و آشامیدن نیست. گفتیم داستان ابلیس تا کجا کشیده شد و خبری از وجود او، برای تمامی انسانها نیست با توجه به اینکه ما شاهد مرگ جنها هم هستیم. پیروان ابلیس کسانی هستند که بینش او که غرر است و غی است را در زندگی به کار گیرند پیرو بینش او بودن اینجا مطرح است سپس دو نوع وسیله نسبت به این حرکت معرفی می کند یکی اموال و دیگری اولاد است.

 

در ارتباط با اینکه نوع زندگی آنها چگونه است و در چه مکانی زندگی می کنند اینکه محل زندگی آنها مخروبه ها و جنگل یا مکانها کثیف و بدبو باشد در قرآن وجود خارجی ندارد و تماما افکار فردی و شخصی است در حالیکه در قرآن تنها حضور آنها در بین انسانها و عدم درک کردن از سوی آنها وجود دارد اما توانایی یا حضور آنها در چه مکانهایی یا محل زندگی آنها سخنی نیست.

 

آیاتیکه واژه انس و جن در کنار هم آمده است این مسائل را در یک نسبت یکسانی بیان می کند که شبیه هم هستند: نبی و رسول، شطن نسبت به انس و جن، جهنم ، قلب و بصر و سمع، مثل قرآن آوردن، سپاهیان سلیمان ، تحقق قوانین و سنن خدایی ، خسران، ضلالت و گمراهی، صحبت در جهنم، عبادت، نفوذ در اقطار آسمانها و زمین، کذب بر خدا بستن، عوذ انسها به جنها. جاهایی که واژه انس و جن کنار هم آمده است: 112و130 انعام، 128 انعام مهم، 38و179 اعراف،88 اسراء، 17 نمل، 25و29 فصلت، 18 احقاف، 56 ذاریات، 33 رحمن، 5و6 جن.  درآیات 119 هود ،13 سجده و 6 ناس، واژه جن همراه  ناس آمده است که در مورد جهنم و وسوسه است.

 

همان طور که از آیات مشاهده می شد جنها مثل انسانها دارای حق انتخاب هستند و جهنم و بهشت هم نسبت به آنها مطرح است اما سئوال اساسی اینجاست که چگونه می توان گفت با توجه به اینکه جنها از آتش و نار هستند در جهنم عذاب داده می شوند. جنس انسان هم از خاک است اما می بینیم که اگر سنگی به سر او بخورد صدمه می خورد. یک مثال قابل لمس تر سنگها و خاکها از جنس هم هستند یا سنگهای بزرگتر امکان دارد با سنگی کوچکتر از خودش هم جنس باشد اما زمانیکه سنگ بزرگ تر با حجمش با سنگ کوچکتر برخورد کند سنگ کوچکتر از هم متلاشی می شود بدون اینکه به سنگ بزرگ صدمه ای بخورد در واقعیت خیلی از اشیا هم جنس هستند اما شکل یا مواد دیگر درون خودشان تغییر شکل در آنها ایجاد کرده است. البته معنی عذاب در قرآن نمی توان در یک نوع عذاب فیزیکی صرف متصور بود چون در حوصله این مقال نیست از آن رد می شویم.

 

همان طور که قبلا آیات مورد بررسی قرار گرفت با وجود اینکه ابلیس از خدا می خواهد تا روز قیامت به او مهلت دهد تا انسان را گمراه کند زمان او برای گمراهی تا وقتی مشخص است و از آنجائیکه جنها هم مرگ و میر دارند پس ابلیس مرده است اما نسبت به هم اندیشانش که فرقی نمی کند از جنس خودش یا انس باشند راه او را ادامه می دهند برای همین استناد به آیاتی مثل 14تا 20 اعراف، 62 تا 65 اسراء، چیزی را مشخص نمی کند آیات 26 تا32 رحمن هم نابودی و فنای عمر جنیان را مشخص می سازد.

 

خیلی از افراد قائل ازدواج جنی ها در بین خودشان یا با انسانها هستند؟ هرچند که در مورد ازدواج آنها به صورت مستقیم در قرآن نیامده است. اما سخن از مرگ و میر آنها نشان از زاد و ولد در بین آنهاست. اما اشاره ای به چگونگی و نوع زاد و ولد آنها در قرآن نیست. برای همین استناد به آیات 56 و 74 رحمن می شود. آیاتیکه که این افراد اینگونه ترجمه می کنند در بهشت، حوریانی هستند که جنس مونث هستند و چشم سیاهانی هستند که تا حال جن و انسی آنها را لمس نکرده و عمل مقاربت و نزدیکی با آنها صورت نداده است در نتیجه برای جنها هم نوع ارتباط جنسی و ازدواج  و زاد و ولد آنها را شبیه به انسان می دانند و از آنجائیکه یک نسبت مساوی این حوریان نسبت به انسان و جن مطرح شده است پس آنها می توانند با هم ازدواج کنند. بیایید آیات را خوب بررسی کنیم. قبلا گفتیم که واژه "حور" در قرآن اسم جنس است که هم برای مرد و زن در قرآن کاربرد دارد. این واژه به معنی همسرانی در بهشت هستند. وقتی در آیه 72 حوریان را با نام "مقصورات فی الخیام" معرفی می کند (همین بیان البته با شیوه های دیگر در آیات 48و49 صافات، 52 ص،هم دیده می شود) واژه خیام که جمع خیمه و بارگاه است و واژه "مقصورات" جمع "مقصوره" به معنی قاصر بودن و محدود شدن است. واژه "طمث" که تنها در این دو آیه از سوره رحمن آمده است به معنی مقاربت نیست بلکه به معنی هر نوع عمل جنسی و روابط جنسی و توجه و عشق و علاقه است. در نتیجه آیه می گوید در بهشت برای انس و جن همسرانی خواهند داشت که تنها صرف و خاص آنهاست و قبل از آن نسبت به فردی دیگر مطرح نبوده اند و تمام توجه و مهر و علاقه شان نسبت به آنهاست. در نتیجه جنها هم در این دنیا همسرانی برای خود دارند اما سخنی از ازدواج آنها با انسانها وجود خارجی ندارد با توجه به اینکه جنسیت انسان و جن متفاوت از هم است و برای زاد و ولد نیاز به هم جنس بودن یا تغییر و تحول ژنها و روابط دارد، همچنین جن یک حالت پوشیده و پنهان دارد این غیرممکن است و این آیه هم چنین موضوعی را مشخص نمی سازد.

 

برای شمارش جنها در دو آیه از واژه "نفر" استفاده کرده است(29 احقاف،1جن) البته از واژه "معشر" هم استفاده شده است(128و130 انعام،33 رحمن) واژه معشر به معنی گروه و دسته است این واژه به واژه "عشر" نزدیک است در واقعیت وقتی یک عده از موجودات زنده تعدادش بیش از ده تا می شود و یک دسته را تشکیل می دهد با این واژه مورد خطاب قرار می گیرد همانگونه که واژه های"عشیره"،"معشار"،"عشار" همه به هم نزدیک هستند. توجه کنید که هر دو واژه "نفر" و "معشر" نسبت به انس و جن در یک نسبت مساوی مطرح شده است. در حالیکه "معشر" به گروهها و دسته های بزرگتر از ده تایی اطلاق می شود اما "نفر" به دسته های کمتر از ده تایی یا یک حدا مشخص بیش از ده و محدود که قابل شمارش و مشکلی از لحاظ تعداد نیست اطلاق می شود معمولا در حدود چهل نفر است.

 

11- جن پرستی

مشرکان برای خود جن را به عنوان شرکای خدا قرار می دهند در حالیکه خدا آنها را خلق کرده است(100 انعام)

خدا نسبت به کسانیکه آیات او را تکذیب می کردند زمان قیامت به فرشتگان می گوید آیا آنها شما را عبادت می کردند و آنها می گویند خدا سبحان است و تو تنها ولی هستی بلکه آنها عبادت جن می کردند و اکثر آنها بدان ایمان داشته اند(40و41 سبا)

خدا نسبت به کافرن و مشرکین می گوید آنها بین خدا و جنییان قائل به نسب و نسبتی هستند در حالیکه جنیان می دانند حاضر آورده می شوند خدا سبوح است از توصیفهایی که می کنند(158و159 صافات)

 

این آیات سخن از شریک قرار دادن با خدا ، از جنها سخن می گوید البته این آیات تنها سخن نسبت به جنهای صرف نیست هر نوع شریکی اشاره دارد که پوشیده و پنهان از انسان است سپس چه به صورت واقعی یا خرافاتی وجود این پنهانی ها، در کنار خدا از او یاد شود در حالیکه تمامی این موارد خلقت خدا هستند و قدرتی فراتر از خدا ندارند. پس سخن از فرشتگان دارد که با وجود یک نیروی پوشیده از انسان است با این وجود قدرت خود را از خدا می دانند و خدا می گوید هیچ موجودی حتی فرشتگانی که یکی از مقربین درگاه او هستند همیشه سبوح هستند حتی به خود چنین اجازه ای نمی دهند که کسی را به عبادت خود بکشانند یا نیرویی خدایی برای خود قائل باشند.

 

12-  اما مهمترین آیه ای که در ارتباط جن و انس نسبت به هم است آیه 128 انعام است. آیه ای که سخن از بهره مندی انس و جن از هم است.

 

روزی که جمیع آنها را حشر می کنیم ای معشرجن ، شما کثیری از انسانها را تحت تاثیر خود ساختید، اولیائشان از انس می گویند بعضی از ما از بعضی دیگر بهره می بردند آنوقت اجل ما به بالغیت خود رسید می گوید آتش مقر و جایگاه برای شماست برای یک زندگی خلد، مگر اینکه خدا چیزی دیگر بخواهد(128 انعام)

 

در این آیه از واژه "تمتع" که به معنی بهره مندی است هم برای مسائل مادی و هم معنوی کاربرد دارد استعمال شده است. اما سخن از چگونگی بهره مندی و ارتباط نیست. تنها سخن از واکنش اولیه از سوی جنها و تحت تاثیر قرار دادن انسها دارد سپس با واژه "ولی" استفاده می کند که انسها ،جنها را ولی و دوستدار خود قرار می داده اند. این آیه کلی سخن گفته و سخنی از جزئیات ندارد در نتیجه چون سخنی از آن ندارد ما هم جزئیاتی خرافی برای آن نمی سازیم و امیدواریم که آیه در آینده از تشابه خارج شود و بهتر مشخص شود.

 

13- با وجود ذکر آیات واژه "جن" و آیاتیکه هم ریشه با این واژه آیات در خود داشتند از ذکر 5 آیه خود داری کردیم (184 اعراف، 25و70 مومنون، 8و46 سبا) در این آیات با واژه " جنه" بر می خوریم که نسبت به پیامبران این واژه از سوی مخالفینشان به آنها نسبت داده می شود. بعضی ها این واژه را به معنی دیوانه و هم معنی "مجنون" می گیرند و بعضی ها به معنی جنی شدن می گیرند.

 

آیا آنها نیاندیشیده اند که صاحب آنها جنه نیست بلکه او نذیر مبین است(184 اعراف)

نسبت به نوح ملا و اشراف قومش می گویند او تنها مردی است که جنه شده است پس نسبت به او صبر کنید(25 مومنون)

خدا به کافرین برای عدم تدبر در قولهای می گوید آیا آنها رسولشان نمی شناسند که منکر او هستند یا می گویند او جنه شده است بلکه به سوی آنها حق آمده است و اکثر آنها از حق کراهت دارند(68تا70 مومنون)

آیا او بر خدا افترایی از کذب می بندد یا جنه شده است(8 سبا) قول کافرین نسبت به پیامبر

بگو شما را به یک چیز موعظه می کنم و آن اینکه تکی و دوتایی اقامه کنید و سپس فکر کنید آن صاحب شما جنه نیست بلکه او نذیر است (46 سبا)

 

اولین موردی که باید دقت شود این سخن مخالفین و مشرکین و کفار نسبت به پیامبران، یا خیالات و ذهنیات آنها است و هر سخنی که نسبت به فردی در قرآن می آید به خصوص نسبت به کفار و مشرکین مطرح می شود به معنی قبول آن مورد از سوی خدا نیست بلکه تنها نقل قول است. اگر واژه "مجنون" یک دیوانگی و پوشش عقلی قوی معرفی می کند واژه "جنه" یک دیوانگی ضعیف تر است چرا که مجنون به افرادی می گویند که از قبل دیوانه هستند و برای آنها صورت گرفته است. دیوانگی،در واقعیت به نوعی بیماری می گویند که برای انسان یک حالت پوشش دارد و باعث می شود که رفتاری از خود نشان دهد رفتاری،مثل انسان عاقل از خود بروز ندهد.اما واژه "جنه" به کسانی گفته می شوند که فرد از قبل دیوانه نیست به یکباره نسبت به او او را دیوانه مورد خطاب قرار دهند. قید واژه هایی مثل "صاحب" یا تاکید بر شناخت و همنشین بودن با پیامبران، این مسئله را  گوشزد می کند که دقت کنید این فردیکه با او هستید شناخت کامل نسبت به او دارید که او هیچ وقت دیوانه نبوده است چگونه نسبت به آنها تهمت دیوانگی می زنید. اینجا سخنی از تهمت کافرین به پیامبران، برای تحت تاثیر جنها یا نیروهای پوشیده نیست بلکه او را دیوانه معرفی می کنند، چون خدا آنها را به شناخت گذشته از پیامبران ارجاع می دهد در حالیکه در صورتیکه ارتباط با نیروهای پوشیده منظور داشت معنی نداشت که فرد را به گذشته ارجاع داد. این در روابط انسانی امروز هم دیده می شود وقتی فرد بر خلاف چیزی که ما خیال می کنیم از لحاظ عقلی منطقی است با وجود اینکه فرد را می شناسیم که عقل و قوه تشخیص دارد به خاطر انتخابش او را دیوانه خطاب قرار می دهیم که آن لحظه و نوع بیان و انتخابش عین دیوانگی است یعنی یک دیوانگی ضعیف که به یکباره برای فرد صورت پذیرفته است اما مجنون همیشه فرد را  دیوانه معرفی می کند.

 

14- جمع واژه انس در سوره 60 بقره،82و160 اعراف، 71 اسرا، 56 نمل  با واژه اُناس و در سوره 49 فرقان با واژه "اناسی" روبرو هستیم اولی از "انس" و دومی از "انسان" ساخته شده است. در واقعیت قبلا گفته ایم واژه "ناس" برای گروههای سیاسی و اجتماعی انسان اطلاق می شود اما واژه "انس" برا ی گروه از بشری که روح در آنها دمیده می شود. تفاوت بین واژه "انس" و "انسان" در این است که وقتی می خواهد از این جمع "انس" به یک فرد اشاره کند از واژه "انسان" استفاده می کند همانگونه که نسبت به "جن" از "جان" استفاده می کند.(39و56و74 رحمن) اما خود"انس" ، بشر دارای روح، دارای گروههای مختلف در جهان هستند وقتی می خواهد از جمع آنها سخن بگوید از اُناس استفاده می کند. در حالیکه وقتی می خواهد به تعداد کمی از این "انسان" سخن بگوید از "اناسی" استفاده می کند همانگونه که در کنار واژه اناسی از کثیر استفاده می کند چون خود این واژه جمع زیادی را در بر نمی گیرد.

 

 

نتیجه گیریی که تا حال از واژه ها بدست می آید: شیطان و ابلیس یکی نیستند شیطان یک خصوصیتی است که یک شی یا یک موجود می تواند به خود گبیرد یک حالت انحرافی و منفی است که امکان ضرر رسانی دارد. ابلیس از فرشتگان است که از صف آنها جدا شده و جنس او از جنها بوده است . جن یک موجود پوشش و پنهان است و انسان یا یک موجود فضایی نیست حتی افرادی که می خواهند جن را به انسانهایی که خوب و بد خود را پنهان کنند نسبت بدهند با آیات قرآنی نمی خواند.

 

در مقالات بعدی به بقیه سئوالات مطرح شده نسبت به فرشتگان پاسخ می دهیم و می گوییم چرا خدا از موجودی مثل جن سخن گفته است. چون هنوز سئوال اساسی نسبت به آنها مطرح است چرا از آنها سخن می گوید. چه نقشی در زندگی بشری دارند.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه ششم آذر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 35

 

.....ادامه

 

8- قدرت و توانایی های جنها چگونه است؟ آیا جنها نسبت به انسانها از قدرت و توانمندی و علم بیشتری برخودار هستند؟ آیا جنها نیروهای ناشناخته فضایی هستند؟ آیا روزی می رسد که انسان بتواند با جن ارتباط برقرار کند؟ آیا در حال حاضر چنین ارتباطی وجود دارد؟ آیا جنها می توانند با انسانها ارتباط بر قرار کنند؟

 

بگو به من وحی شدکه نفری از جنها به من گوش فرا داده اند و گفته اند ما قرآنی عجیب را شنیده ایم(1 جن)

 

چیزی که از این آیه بدست می آید با وجود توانایی گوش دادن جنها، اما پیامبر متوجه آنها نشده و آنها را درک نکرده و تنها این موضوع را بعد از وحی آگاه شده است. اگر می خواستیم با توجه به این آیه بگوییم منظور از این آیه نشان از این است که امواج از آنجائیکه در فضا پخش می شود پس بعید نیست که آنها موجوداتی فضایی بوده اند که با امکاناتی که داشته اند این امواج را از فضا دریافت کرده اندحتی آیه ای مثل 29 احقاف هم چیزی از وجود جنها در کنار پیامبر ندارد و تنها توجه آنها نسبت به پیامبر بوده است تا بتواند قرآن را گوش دهند. اما دنباله آیات و آیات دیگر سخنی دیگر دارد و آنها را نمی توان موجوداتی فضایی معرفی کرد که حضوری بر روی کره زمین ندارند. ارتباط ابلیس به عنوان یکی از جنها با آدم، یا خود سلیمان، این موضوعات را رد می کند. به خدمت گرفتن و ارتباط دو طرفه سلیمان و جنها این موضوع را به صورت کامل مردود اعلام می کند. اما ببینیم دنباله سوره جن چه می گوید:

 

بعد از آیه 1 سوره جن، خدا، برداشت جنیان از قرآن را بازگو می کند سپس از زبان جنیان می گوید در آیه 5و6 می گوید ما چنین می پنداشتیم و ظن داشتیم که آدمیان و جنیان بر خدا کذب نمی گویند و کسانی از انس به کسانی از جن یعوذون می کردند در نتیجه به رهقشان افزایش می دادند.

 

عوذ: 67 بقره، 36 آل عمران، 200 اعراف، 47 هود، 23و79 یوسف، 98 نحل، 18 مریم، 97و98 مومنون، 27و56 غافر، 36 فصلت، 20 دخان، 6 جن، 1 فلق، 1 ناس.

 

رهق: 26 و 27 یونس، 73و80 کهف، 43 قلم، 44 معارج، 6و13 جن، 17 مدثر، 41 عبس.

 

واژه های مشتق شده از واژه "رهق" در همه آیات به صورت فعل به کار رفته است که یک حالت از فشار و تحمیل چیزی برکسی دارد. فعلی منفی یا مثبت بدون اینکه فرد بخواهد، برای او صورت می گیرد و این فعل صورت می پذیرد اما در سوره جن این فعل به صورت اسم به کار رفته است که خیلی ها به معنی گمراهی و سرکشی گرفته اند. در حالیکه این آیه می گوید یک افزایش، از تحمیل منفی ایجاد میشده است. یعنی کسانی از انس، که به جن پناه می بردند یک افزایش تحمیلی منفی برای خود ایجاد می کردند این افزایش تحمیلی منفی برمی گردد به نوع موضعگیری کذب گونه ای که قبل از آن نسبت به خدا بیان می کند.

خوب دقت کنید معنی واژه "عوذ" که به معنی پناه بردن است به این معنی نیست که یک حاله در اطراف انسان ایجاد شود و او را از هر شر و بدی و آسیب دور کند یعنی انسان بخواهد با پناه بردن به چیزی یا کسی به چنین هدفی برسد حتی با پناه بردن خود به خدا چنین چیزی برای انسان حاصل نمی شود. پس منظور پناه بردن به خدا چیست؟ چرا انسانها با پناه بردن خود به جنها باعث رهق بیشتر می شده اند؟ اینگونه نیست که فرد خیال کند با پناه بردن به خدا می تواند سم بخورد و آسیبی نبیند به دل دشمن برود و بدون آسیب برگردد یا تمامی مشکلاتش حل شود. ببینیم در قرآن نسبت به چه مواردی "عوذ" مطرح می شود: پناه بردن موسی به خدا از جهل، دعای همسر عمران برای در پناه خود نگه داشتن فرزندش مریم و فرزندانش، در صورت وجود نزغ از شطن و ایجاد جدایی ها و پناه بردن به خدا، پناه بردن نوح به خدا نسبت به پرسش چیزی که از سر آگاهی نباشد(واژه پرسش به هرنوع سئوال و درخواست پاسخگویی در قرآن است، در اینجا موضعگیری نوح نسبت به فرزندش است)، پناه به خدا بردن یوسف برای عدم ارتکاب زنا، پناه بردن به خدا از سوی یوسف برای اینکه به غیر از کسی که دزدی کرده در نزد خود نگه دارد، پناه بردن مریم به خدا از سوی رسولی که به صورت مردی نزد او آمده بود و به او می گوید پناه می برم به خدا اگر متقی هستی، پناه بردن به خدا از همزات شطن، پناه بردن موسی به خدا از هر متکبری که ایمان به روز حساب ندارد، پناه بردن موسی به خدا از اینکه از سوی فرعون رجم و طرد شدید شود، پناه بردن به خدا از شر آنچه خلق شده و از شر شب تاریک زمانیکه کل فضا را می پوشاند و فرا می رسد و از شر کسانیکه در عقد ها و پیوندها می دمند و آنها را از بین می برند و از شرحسودان، پناه به خدا بردن از از شر وسوسه های واپس رونده و وسوسه های کسانیکه در درون مردم وسوسه ایجاد می کنند. در تمامی آیات این واژه تنها نسبت به خدا مطرح است و دیگر نمی توان نسبت به هیچ موجودی چنین ویژگیی قائل شد. در نتیجه پناه بردن به خدا یعنی پی بردن و معتقد شدن به وجود یک موجود برتر و توانا، سپس پناه بردن به آن نوع نگاه و بینش و نگرشی که از آن موجود ارائه می شود و تسلیم به خواست و رضایت او. این واژه معنای این ندارد که با پناه بردن خود به خدا، یک حاله نورانی در اطراف فرد ایجاد شود سپس هیچ فردی نتواند به او آسیب زند و از مشکلات پیروز بیرون  آید. فردی که می خواهد از وسوسه ها پیروز بیرون بیاید موضعگیری زنا یا کبر نداشته باشد از متقین شود و نزغ و همزات شامل حال او نشود نوع درخواستها و پرسشهایش خداگونه شود باید با متوجه کردن خود به خدا و بینشی که از او ارائه می شود موضعگیری درست از خود نشان دهد تا از تمامی مسائل پیروز در آید، شرها موجب موضعگیری اشتباه او نشود.

 

ملا: 246 بقره، 91 آل عمران، 18و60و66و75و88و90و103و109و127 اعراف، 75و83و88 یونس، 27و38و97و119 هود، 43 یوسف، 18 کهف، 24و33و46 مومنون، 34 شعراء، 29و32و38 نمل، 20و32و38 قصص، 13 سجده، 8و66 صافات، 6و69و85 ص، 46 زخرف، 30 ق، 53 واقعه، 8 جن.

 

هرب: 12 جن

 

رصد: 5و107 توبه، 9و27 جن، 21 نبا، 14 فجر.

 

واژه "ملأ" به معنی پر بودن یا پر شدن از چیزی است که باید با توجه به جمله دید چه نوع پری را منظور دارد. واژه "هرب" به معنی عدم فرار و راه گریز از چیزی است که تنها در یک آیه آمده است. واژه "رصد" به معنی چیزی است که یک حالت آماده باش دارد و در کمینگاه قرار گرفته است و می خواهد از چیزی نگهبانی و محافظت کند.

 

 در نهیات در آیه 8 تا 12 جن ، جنها می گویند که ما می خواستیم آسمان را لمس کنیم پس وجود داشت پر از حراست شدید و شهابها ، ما می نشستیم در نشیمنگاهها برای سمع، اما الان اگر کسی بخواهد استماع کند شهابی رصد  برای او وجود دارد. ما نمی دانیم آیا برای ساکنین روی زمین این شر است یا ربشان می خواهد برای آنها رشد بیاورد. برخی از ما صالح و برخی به غیر از آن هستند ما می دانیم که نمی توانیم خدا را عاجز کنیم و نمی توانیم از اعجاز او هرب کنیم. بعد از این آیات دوباره نظرات آنها نسبت به قرآن مطرح می شود حتی خود را به دو گروه مسلم و قاسط هم معرفی می کنند.

قبلا گفتیم واژه "سمع" به معنی گوش دادن نیست بلکه به معنی دریافت اطلاعات و توانایی ارتباط برقرار کردن است. واژه "لمس" برعکس واژه "مسس" که یک ارتباط و تماس شدید است این واژه یک ارتباط و تماس ضعیف تر معرفی می کند.

در نتیجه در این آیات جنها می گویند قبلا توانایی این را داشته اند که از محلهای نشمینگاه ارتباط داشته باشند و از آسمان به دریافت اطلاعات پیرامون آن بپردازند و ارتباط برقرار کنند اما در حال حاضر این توانایی از آنها گرفته شده است حتی اگر بخواهند یک تماس ضعیف هم با آسمان برقرار کنند با شهابی آماده روبرو می شوند که از کمینگاه خود به سوی آنها خارج می شود و باعث حراست و نگهبانی از آن می شود. سپس می گویند این موضوع را نمی دانند برای ساکنین زمین خیر یا شر است. چیزی که مشخص است در اینجا حرفی از اینکه در بالای آسمانها چیزی به نام غیب وجود داشته باشد که این توانایی شنیدن از آنها گرفته شده، در این آیه دیده نمی شود با توجه به اینکه آنها عدم اطلاع خود را نسبت به این موضوع که آیا این اتفاق، شر و خیر است ، این موضوع را واضح تر می کند. آنها تنها دسترسی و نوع توانایی خود را به آسمان بیان می کنند و باید دانست که خلقت جنها قبل از انسان بوده است و شکل جهان مرتب در حال دگرگونی بوده است. سپس جنها خود را نسبت به دستورات خدا دو نوع شخصیت معرفی می کنند انسانهای صالح و مومن یا قاسط و مخالف آن معرفی می کنند.

 

ای معشر جن و انس اگر استطاعت دارید نفوذ کنید به اقطار آسمانها و زمین پس نفوذ کنید و نفوذ نمی توانید مگر با تسلط (33 رحمن)

 

اگر در سوره جن از واژه مفرد سماء و دسترسی به بالا سخن گفته که از توانایی جنها گرفته شده است در این آیه به گروهها و دسته های جن و انس می گوید اگر این توانایی و استطاعت را پیدا کردید از اقطار سماها و بالاهای خود به صورت جمع، حتی زمین نفوذ کنید(واژه "اقطار" که جمع واژه "قطر" با داشتن ضمه روی "ق"، است به معنی جوانب و اطراف و مکانهایی که یک حالت نفوذی دارند: 14 احزاب، 33 رحن)  سپس می گوید شما به این توانایی دست پیدا نمی کنید مگر با یک تسلط و سلطه ای که نسبت به آن پیدا کنید. ما می بینیم با وجود اینکه انسان دیروز چنین توانایی را در گذشته نداشته است اما حرف خدا تحقق پیدا کرده است و اعجاز قرآنی خود را نشان داده است ، در حال حاضر انسان توانسته با تسلط و قدرت و علم آگاهیی که بر طبیعت پیدا کرده است به آن نفوذ پیدا کند. این تنها نسبت به انسان نیست بلکه نسبت به جن هم مطرح است و جن و انسان در یک موضعگیری مساوی معرفی می کند در نتیجه اگر این توانایی امروز ندارند که جنها به سمت آسمان ارتباط برقرار کنند و توانایی گذشته خود را بدون وجود تسلط داشته اند امروز تنها در پناه این تسلط است که می توانند چنین نفوذی برای خود ایجاد کنند. البته اگر قدرت آنها را نسبت به آسمان و زمین محدود می کند و تنها در پناه سلطه چنین قدرتی معرفی می کند. اما قدرتهای دیگر نسبت به بعضی از آنها هم مشخص می کند که از لحاظ توانایی نسبت به انسانها جلو تر هستند:

 

عفریتی از جنیان گفت من نزد تو می آورم عرش ملک سبا قبل از اینکه بخواهی از محل اقامتت اقامه کنی . من برای آن قوی و امین هستم. کسیکه علمی از کتاب و ثبتها نزدش بود گفت من عطا می کنم به سوی تو پیش از آنکه آن برگردد پلکهایت(39و40 نمل)

 

همان طور که مشخص است در این آیه توانایی آنها را ذاتی ندانسته بلکه وابسته به علم و آگاهی و استفاده از قوانین ثبتی در جهان معرفی می کند. تمامی این آیات در ارتباط با عدم توانایی آنها در عبور از آسمان و وجود آنها نزد سلیمان و ارتباط با او نشان از این است که آنها بر روی کره زمین هستند نه در فضا.

از نوع ارتباط آنها با انسان یا انسان با آنها در قرآن سخنی نیست. آنها هم با توجه به سوره جن و پناه بردن انسانها به جن می گویند بین انسان و جن یک اربتاطی حاصل می شود و از این طریق باعث گمراهی بیشتر آنها می شوند و بعضی ها هم می گویند این آیه نوع ارتباطی را بیان می کند که انسان باعث گمراهی بیشتر خودش می شود دیدیم که این آیه برعکس تصور رایج چیزی دیگر می گوید بلکه این آیه این نوع پناه بردن را نوعی کذب بیشتر و افزایش این نوع کذب معرفی می کند. بعضی ها می گویند بعضی از افراد دست به اعمالی می زنند و مجالسی برگزار می کنند با عنوان احضار ارواح، ما گفتیم که آنها ارواح انسانی نیستند با وجود اینکه نسبت به انسانها بعضی از راستی ها می گویند اما دروغهای فراوانی مشاهده می شود که نمی توان روح گفت البته گفتیم آنها اثباتی در این ارتباط ندارند و مخالف قرآن هم است. اما آیا آنها جن هستند یا این افراد کلاهبردار هستند من در مورد ادعاهای آنها چون با آنها تا حالا ارتباطی نداشته ام اطلاعی ندارم اما جنها، چون بر روی کره زمین زندگی می کنند و دربین انسانها حضور دارند ، با وجود اینکه انسانها حضور آنها را درک نمی کنند اما آنها حضور انسانها را درک می کنند می توانند اطلاعاتی نسبت به انسانها داشته باشند. اما اینکه جنها توانایی و قدرت چنین چیزی داشته باشند که خود را به شکل یک انسان یا حیوانات در بیاورند یا قدرت تسلط بر انسان و نفوذ به بدن او و  اذیت و آزار او را داشته باشند یا اینکه خود حیوانات حضور آنها را بهتر و زودتر از انسان درک کنند در قرآن وجود خارجی ندارد. استناد عده ای برای پیشبرد افکارشان به آیه 275 بقره اشتباه محض است چون گفتیم این آیه از واژه "شطن" استفاده می کند و آنچیزی که این افراد در ذهنشان پرورش می دهند وجود ندارد. قدرت و توانایی آنها نسبت به غیب مردود است هرچند چون قدرت و توانایی حضوردر بین انسانها را دارند امکان دارد بعضی از مسائل را بدانند یا اینکه به خاطر پیشرفت علم و آگاهی آنها نسبت به انسان قدرت و تسلط بیشتر و بهتری بر طبیعت داشته باشند. خوب دقت کنید که آنها حتی مرگ سلیمان را متوجه نمی شوند:

 

هنگامی که سلیمان می میرد بر موتش کسی در بر نگرفت و آگاه نکرد مگر جانوری از زمین که می خورد تکیه گاه او را ، هنگامی که سلمیان فرو افتاد این موضوع برای جنها روشن شد و دانستند که آنها از غیب نمی دانستند چون اگر می دانستند در عذاب مهین نمی ماندند(14 سبا)

 

همان طور که مشاهده می شود جنها هیچ نوع توانایی و دسترسی حتی یک ذره به غیب را ندارند که حالا بخواهند یا نخواهند از آسمان دریافت کنند وگرنه خود را می توانستند نجات دهند. اما شاید سئوال شود که چگونه است که جنها متوجه مرگ او نشدند اما جانوری که می خورد تکیه گاه او را متوجه این موضوع شده است . یک مثال می زنیم شاید بهتر متوجه موضوع شوید مورچگان امکان دارد کاری به زندگان نداشته باشند اما همینکه مرده ای مرد ،دور او جمع می شوند و به جسد مرده یورش می برند پس این موضعگیری این جانور برای خوردن تکیه گاه او هم که اصلا تکانی نمی خورده و در از بین بردن آنها کاری نمی کرده است، اول آنها متوجه شده اند اما جنها متوجه این موضوع نشده اند بعد از فرو افتادنش از تکیه گاهش این موضوع را فهمیده اند. با وجود اینکه آیه از لحاظ فهم مشکلی ندارد و واضح است اما هنوز منظور خدا از لحاظ نوع بیان واضح نیست که چرا جنها متوجه نشدند و چرا مدتی می گذرد بعد متوجه می شوند آیا تا فرمان سلیمان نبوده آنها حرفی نمی زندند مگر انسانهای دیگر حضور نداشته اند آیا آن جانوران آنقدر سریع عمل کردند ، یا آِه می خواهد بگوید که با توجه به  قدرت فراتر جنها، نیاز بوده جنها زودتر از انسانها متوجه مرگ سلیمان شوند اما متوجه این موضوع نمی گردند یا....؟ در کل به نظر می آید آینده این آیه را بهتر از تشابه خارج کند؟

 

9- آیا جنها دشمنان انسان هستند؟ آیا جنها می توانند به شکل نیروهای اهریمنی و نفوذی به درون انسان نفوذ پیدا کنند؟ آیا آنها نقش مهمی در گمراهی انسان دارند؟ آیا آنها در این حد قدرت دارند که کل بدن انسان را تحت تسلط خود قرار دهند به حالتی که انسان قدرت تسلط خود بر بدنش از دست بدهد و فرد به حالتی برود که با نام جنی شدن معروف است؟

 

برای هر نبیی دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم (112 انعام)

کافران در دوزخ می گویند پروردگارا کسانیکه از گروه جن و انس باعث گمراهی و ضلالت ما شدند به ما نشان بده(29 فصلت)

کسیکه وسوه می کند در صدور ناس از جن و ناس (6 ناس)

 

خیلی از افرادبا استناد به سه آیه بالا می گویند چنین قدرتی برای جنها وجود دارد چرا که دشمنانی از جنها برای نبیین، وجود وسوسه در صدر و درون انسانها، و گله و شکایت برای علت گمراهی از سوی جنها در جهنم همه نشان از وجود درونی آنها در بدن انسان است. باید بگوییم اگر بخواهیم حرف این اشخاص را بپذیریم با این وجود سخنی از تحت تسلط گرفتن بدن انسان وجنی شدن در این آیات دیده نمی شود. باید گفت اگر خدا از واژه صدر استفاده کرده است نباید بدون دقت ، هر نوع نگرشی ارائه شود قبلا در مورد واژه "صدر" سخن گفته ایم این واژه به معنای درون یک فرد که تنها خودش و خدایش می داند مطرح است نه اینکه فردی دیگر دسترسی به آن داشته باشد. حال سئوال اصلی این است پس این صدری که در این آیه وجود دارد چه می شود؟ سئوال اساسی اینجاست وقتی که خدا به افراد می گوید پناه ببرند به خدا از شر وسوسه هایی که در صدور ناس ایجاد می شود از جن و انس، منظور چیست؟ قبلا گفتیم که واژه "ناس" زمانی نسبت به انسان مطرح می شود که بتواند گروههای اجتماعی و سیاسی و... به وجود آورد اما این نسبت مساوی استفاده و استعمال چه  واژه ای است که نسبت به انسان و جن مطرح است؟ آیا یک انسان هم می تواند به درون یک فرد نفوذ پیدا کند یک انسان را کامل تحت نفوذ قرار دهد؟ پاسخ این مسئله هم خیر، هم بله است؟ خیر از آنجاکه تا فرد اجازه ندهد این غیر ممکن است ، اینجا نفوذی درونی و حالتی فیزیکی نیست؟ درست است، به این علت که فرد با سپردن خود به انسانها اجازه ورود می دهد؟ اینجا گفته از کسیکه وسوسه می کند و درون و صدر انسانها را تحت تاثیر قرار می دهد، نوع حضور فیزیکی نیست آنچیزی که نفوذ به درون می کند وسوسه آنها و سپردن خود به این وسوسه گران است. اینجا اینکه وسوسه جنها چگونه نسبت به انسان مطرح می شود سخنی نگفته ، اما این دلیل نمی شود هر نوع خرافات و نظریه ای ایجاد کرد اما از آنجاکه یک نسبت مساوی از لحاظ وسوسه با انسان دارند شبیه به انسان است. اینکه جنها چگونه دشمن پیامبران بوده اند؟ چون اینجا نبی را در نبی پیامبران خاص نکرده است که بگوییم شاید منظور تنها پیامبران از جنس خودشان باشد؟ دقتی که صورت نمی گیرد قبلا دیدم که پیامبران انسانها، نسبت به جنها هم مطرح است اما دشمنی در قرآن به معنی جنگیدن نیست قبلا دیدم که در قرآن حتی دشمنی نسبت به فرشتگان هم مطرح است دشمنی یعنی مخالف و عدم پذیرش نگرش و وجود آنهاست. واژه دشمنی در قرآن به معنی جنگیدن یا یک روبروی فیزیکی نیست. بلکه عدم پذیرش نوع بینش ، موضعگیری خصمانه داشتن و مبارزه با خود آنهاست که حتی امکان دارد منجر به موضعگیری فیزیکی هم شود اما به معنی حتما موضعگیری فیزیکی نیست. اما در مورد ربط دادن گمراهی و ضلالت کافرین و سخنشان در جهنم، باید بگوییم این هم مثل سوره ناس است هیچ تفاوتی ندارد. شاید نوع ارتباطهایی که جنها نسبت به انسان صورت می دهند و هنوز برای ما در پوشش است باشد شاید هم برعکس. اما در این مورد سخنی واضح در قرآن وجود ندارد و باز تاکید می کنیم نمی توان هر فکری را به خورد انسانها داد بلکه باید از سر یقین سخن گفت نه براساس شاید و گمانه زنی و شاید باشد. قرآنت هر جا کلی صحبت کرده است برای گرفتن منظورش باید مخاطب کلی قرآن را مورد بررسی قرار دهد و هرجا وارد جزئیات شده یا استثناها را ذکر کرده سات باید با آنها مورد بررسی قرار گیرد. یک فرستنده خوب پیام سعی می کند براحتی این مسائل را برای رسیدن درست پیامش از سوی گیرنده در نظر می گیرد.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 34

 

.....ادامه

 

جن: 100و112و128و130 انعام، 38و179و184 اعراف، 119 هود، 27 حجر، 88 اسرا، 50 کهف،،17و39 نمل، 13 سجده، 12و14و41 سبا، 158 صافات،25و29 فصلت،18و29 احقاف،56 ذاریات،15و33و39و56و74 رحمن،1و5و6 جن، 6 ناس.

 

مجنون: 6 حجر، 27 شعراء، 36 صافات،14 دخان،39و52 ذاریات، 29 طور،9 قمر، 2و51 قلم، 22 تکویر.

 

جنین: 32 نجم.

 

جان : 10 نمل، 31 قصص

 

جنه: 16 مجادله، 2 منافقون

 

جنت: 25و35و82و111و214و221و265و266 بقره، 15و133و136و142و185و195و198 آل عمران، 13و57و122و124 نساء، 12و65و72و85و119 مائده، 99و141 انعام، 19و22و27و40و42و43و44و46و49و50  اعراف، 21و72و89و100و111 توبه، 9و26 یونس، 23 و108هود، 4 و23 و35 رعد، 23 ابراهیم، 45 حجر، 31و32 نحل، 91 اسراء، 31 و32و33و35و39و40و107 کهف، 60و61و63 مریم، 76و117و121 طه، 14و23و56 حج، 19 مومنون، 8 و10و15و24 فرقان، 57 و85و90و134و147 شعراء، 58 عنکبوت، 8 لقمان، 13و19 سجده، 15و16 سبا، 33 فاطر، 26 و34و55 یس، 43 و158صافات، 50 ص، 73و74 زمر، 8و40 غافر، 30 فصلت، 7 و22 شوری، 70 و72 زخرف، 25و52 دخان، 14و16 احقاف، 6و12و15 محمد، 5و17 فتح، 9و31 ق، 15 ذاریات، 17 طور، 15 نجم، 54 قمر، 46و54و62 رحمن، 12و89 واقعه، 12و21 حدید، 22 مجادله، 20 حشر، 12 صف، 9 تغابن، 11 طلاق، 8 و11 تحریم، 17و34 قلم، 22حاقه، 35و38 معارج، 12 نوح، 40 مدثر، 12 انسان، 16 نبا، 41 نازعات، 13 تکویر، 11 بروج، 10 غاشیه، 30 فجر، 8 بینه،

 

جن به صورت فعل: 76 انعام.

 

شش واژه بالای هم معنی و نزدیک به هم هستند هر شش واژه به معنی پوشش و مخفی کردن چیزی در درون خود است. واژه "جنت" به معنی بهشت نیست این واژه به معنی از بین رفتن و پوشش دادن زمین با پوششهای سبز و چمن اطلاق می شود وجود درختهای تو در تو که موجب می شود درون خود را پوشش دهد. برای همین چون نوع زندگی و امکانات جهان دیگر تا حدودی شبیه به این باغهای زمینی است به این نام معروف شده است باغهایی با داشتن چشمه سارها و سبزی ها و زیبایی هایی که درون خود پنهان کرده است. واژه "جنه" با ضمه روی "ج" به معنی سپر و محافظی است که فرد با کلامی خود را از دید دیگران مخفی می کند در واقعیت موضعگیری درونی خود را با کلامها و ظواهرش پنهان می کند و یک حالت پوششی از فریب به خود می گیرد فردی که پشت کلامها خود را قایم می کند و شخصیت او مشخص نیست، در هر دو آیه که از این واژه استفاده شده است سخن از سوء استفاده و اتخاذ ایمان به عنوان سپری برای عملکرد خود و صد کردن راه خدا معرفی می شود. واژه "جنین" به معنی جنینی است که درون شکم مادرش پنهان شده است، این واژه تنها در یک آیه قید شده و در همان آیه هم سخن از موجودی دارد که در بطن و درون مادرش قرار گرفته است. واژه "جان" به ماری تندرو گفته می شود که کمتر در دید است و معمولا یک حالت پنهان و مخفی دارد و سریع خود را از چشم دیگران پنهان می کند و در سوراخها پنهان می شود، هر دو آیه نسبت به عصای موساست که تبدیل به این مار می شود. واژه "مجنون" به کسی می گویند که قدرت تفکرش پنهان شده است و مخفی شده است و قدرت تفکر و تعقل ندارد البته دیوانه زیرمجموعه این واژه است یعنی این واژه وسیع تر از این است که در دیوانگان صرف بیان کرد این واژه که در تمامی آیات نسبت به پیامبران مطرح شده است به کسیکه قوه تجزیه و تحلیل مسائل را ندارد و نمی تواند واقعیات را خوب بشناسد، یا کلامهایی دارد که از سر دلیل و درستی نیست و پشت آن عقل و تفکر نیست اطلاق می شود. تمامی این واژه ها به علت هم ریشگی و هم شکل بودن به ما کمک می کند تا معنی واژه "جن" را بهتر درک کنیم در تمامی موارد ما با واقعیات اطرافمان روبرو بودیم که سعی می کرد یک حالت پنهان و مخفی معرفی کند. یعنی این واژه ها برای عوامل ناشناخته یا نامشخص نبود بلکه چون یک حالت پنهانی به خود می گرفتند با این نامها اسمگذاری شده اند. ببینیم آیات چه کمکی به ما در پیدا کردن معنی این واژه به ما می رسانند:

 

1- در آیه 76 سوره انعام برخلاف دیگر واژه های جن به صورت فعل آمده است چون معنی پوشش و مخفی می دهد می گوید چون شب او را در برگرفت و او را مخفی کرد پس ستاره ای دید. اینجا لیل بر ابراهیم جن می شود یعنی کامل او را مورد پوشش قرار می دهد و مخفی می کند و می دانیم که شب حالتی دارد با گرفتن نور از اجسام آنها را از دید مخفی می کند علاوه برآن یک حالتی از تاریک است که اجسام را پوشش قرار می دهد و درون خود مخفی می کند.

 

2- جنس جنها از نار و آتش ساخته شده است. بعد از خلقت انسان از صلصال من حما مسنون می گوید: جان(جن) را قبل از آن از نار خلق کرده است(27 حجر) اما در آیه 15 سوره رحمن می گوید از مارج از نار. ما قبلا در مورد جنس ساخته شده انسان به اندازه کافی سخن گفته ایم اما در مورد جنها که اصل و اساس آنها از آتش است، البته امکان دارد مثل انسان شکل و حالت خاک نداشته باشند و امکان دارد حتی از نور باشند آنها را از مارج معرفی می کند (مرج: 53 فرقان، 5 ق، 15و19و22و58 رحمن) واژه هایی که متشق شده از واژه "مرج" است به معنی دو چیزی است که طوری در مجاور و کنار هم قرار گرفته اند که یک حالت آمیختگی و اختطلاط بین آنها به وجود آمده است و تقریبا تشخیص و جدا کردن آندو مشکل و براحتی امکان پذیر نیست. برای همین آن چیزی که این حالت نسبت به آتش دارد با نام مارج خوانده می شود که همان شعله لرزان و پیچشهای آتش است که از او یک حالت جدایی و مجاورت نزدکی دارد که تشخیص درست آن امکان پذیر نیست. البته تنها این آیات نیستند که ما را راهنمایی می کنند جنس آنها از "نار" است چون خدا ابلیس را از نوع جن معرفی می کند سپس خود ابلیس را هم ساخته شده از "نار" معرفی می کند پس می توان نتیجه گرفت جنس ساخته شده آنها از "نار" است.

بعد از فرمان سجده ملائکه نسبت به آدم تنها ابلیس بر آدم سجده نمی کند که از جن بوده است (50 کهف)

بعضی ها می آیند و می گویند که جنها همان انسانهایی هستند که چون از قبائل و اقوام دوردست بودند و مردم یک مکان با آنها انس و الفتی نداشتند و یک حالت وحشی و دور از تمدن بوده اند و با آنها غریبه و ناآشنا بودند خداوند آنها را با نام "جن" معرفی می کند چرا که واژه "ءنس" به معنی انس و الفت است در حالیکه واژه "جن" یک حالت پوشش و نهان از این حالت دارد. در حالیکه قبلا آیات بررسی کردیم در مورد کاربرد واژه "انس" چه برای کافرین و چه برای مومنین از یک واژه استفاده کرده است و همان طور که از آیات برمی آید جنس هر دو موجود را متفاوت معرفی می کند و آفرینش آنها را قبل از وجود انسان می داندو خود ابلیس را هم از این نوع موجودات می داند اگر هم می خواستیم بگوییم چون ابلیس یک موجودی است که حالت پنهان دارد برای همین خدا او را از جن معرفی کرده است براحتی این سئوال مطرح می شود که چرا تنها ابلیس را از نوع جن می داند در حالیکه کلیه فرشتگان نسبت به انسان یک حالت پنهان و مخفی دارند. در نتیجه راهی نمی ماند جز اینکه موجوداتی در قرآن معرفی می شود با نام "جن" که مستقل از انسان است. اینجا پیامی که دارد برعکس فرشتگان که یک حالت پنهان و مخفی داشتند که انسان نمی توانست با آنها ارتباط برقرار کند واژه های "جن" مواردی در جهان است که به صورت واقعی وجود دارد و انسان می تواند با آنها ارتباط برقرار کند باغهای سرسیبز، مارها، جنین، دیوانگان و... مواردی نیست که انسان نتواند با او ارتباط داشته باشد. خوب به آیه 12 سوره اعارف دقت کنید که ابلیس ساخت خود و آدم را چگونه و با چه نوع واژه ای معرفی می کند.

 

3- جنها رسل داشته اند.

ای معشر جن و انس آیا رسلی از خودتان به پیشتان نیامد برای شما آیاتمان را بازگو نکردند برای این ملاقات شما را انذار ندادند. می گویند ما برنفسهای خودمان شهادت می دهیم و زندگی دنیا آنها را مغرور کرده بود و شهادت می دهند برنفسهایشان که کافر بودند(130 انعام)

چیزی که از این آیه بدست می آید هر دو موجود جداگانه رسول داشته اند که از جنس خودشان بوده اند هر چند که در آیاتی که بعدا می آید مشاهده می شود که آنها می توانستند از رسل انسانها هم استفاده کنند. (29 احقاف)(1 جن) (حتی نوع مبارزه طلبی در 88 اسرا همه نشان از مطرحیت قرآن و پیام انسانی برای آنها دارد)

 

4- اما چیزی که مهم می شود در این آیه از زندگی آنها در دنیا سخن گفته است. باید دقت کرد "دنیا" به معنی کره زمین نیست بلکه نوعی زندگی است که به انسان نزدیک است.

و زندگی دینا آنها را مغرور کرده بود و شهادت می دهند برنفسهایشان که کافر بودند(130 انعام)

 

5- جنها همانند انسانها مرگ  و وفات دارند همانگونه که خدا پیام رسولانش برای گرفتن جان انسانها و جن می گوید:

می گوید به همراه امتهای قبل از خودتان از جن و انس که قبل از خودتان بوده اند وارد آتش شوید(38 اعراف)

 

6-  همان طور که قبلا گفتیم فرشتگان انوع گوناگونی دارند و نوع ساخت آنها در قرآن اشاره ای ندارد تنها نسبت به ابلیس سخن است و ابلیس هم از نار است.

بعد از فرمان سجده کلائکه نسبت به آدم تنها ابلیس بر آدم سجده نمی کند که از جن بوده است (50 کهف)

اما آیات طوری سخن گفته که خود جنها هم انواع گوناگون دارند یعنی موجوداتی که یک حالت پوشش و نهان نسبت به ما دارند در خود انواع گوناگونی دارند.

 

عفریتی از جنیان گفت من نزد تو می آورم عرش ملک سبا قبل از اینکه بخواهی از محل اقامتت اقامه کنی . من برای آن قوی و امین هستم. کسیکه علمی از کتاب و ثبتها نزدش بود گفت من عطا می کنم به سوی تو پیش از آنکه آن برگردد پلکهایت(39و40 نمل)

 

واژه "عفریت" که می گوید از جنیان بود مشخص می کند در بین جنها با خصوصیات و توانمندی های گوناگون وجود دارند این واژه به معنی موجودی است که دارای توانمندی های بالقوه و قوی دارد همان طور که در دنباله آیه دو خصوصیت خود را معرفی می کند قوی و امین بودن، قدرت او در حدی است که بتواند عرش ملک سلیمان را بیاورد و ظاهرا از توانایی بقیه جنهای در خدمت سلیمان ناتوان بوده اند.

چیزی که زیباست و در دنباله آیه می آید برای اینکه کسی با معرفی این نوع جنها و توانمندی هایی که نسبت به مسائلی در قرآن آورده می شود که امکان دارد مورد سئوال بسیاری باشد که چگونه رخ می دهد هرچند ما نسبت به بسیاری از آنها ثابت کردیم هرچند امکان دارد با توجه به توانمندی ها و علم آنروز انسان از او قارد به انجام آن نبوده است اما خارج از علم جهان و متضاد با آن هم نبوده است . برای همین خدا می گوید کسی می تواند عرش ملک سبا را بیاورد که دارای علم و آگاهی هایی است که در جهان ثبت شده و به عنوان قوانین خدایی در جهان وجود دارد و براحتی این آیه مشخص می کند که امکان دارد بشر به بسیاری از این علوم پی نبرده باشد که در جهان وجود دارد در نتیجه نوع توانمندی های او را به صورت داستانهای خرافی در قؤآن نیامده است بلکه توانایی او را با استفاده و گماردن نیروهای طبیعی می گوید.

 

7- آیا انسان می تواند با جن ارتباط برقرار کند این ارتباط به چه صورتی رخ می دهد و نحوه آن چگونه است؟ آیا این ارتباطهای انسانی از نوع جن است یا انسان با روح ارتباط برقرار می کند؟ بعضی ها مدعیند که با نوعی از ارتباط در جهان روبرو هستند و با وقایعی روبرو شده اند که نشان از ارتباط با ارواح دارد؟

قبلا در مورد مردگان سخن گفتیم که مردگان از نگاه قرآن وقتی مردند مرده اند و دستشان از این جهان کوتاه است و بین او و انسانهای دیگر هیچگونه ارتباطی وجود ندارد در مورد واژه "روح" هم در قرآن واضح و خوب سخن نگفته است حتی هنگام مرگ سخنی از روح ندارد و نمی گوید که این روح به کجا می رود اصلا در حین مرگ دریافت می شود یا نه؟ تنها چیزی که ما داریم هنگام آفرینش آدم است که روح خدایی بر او دمیده می شود و پیامهای خود را با نام روح معرفی می کند و ظاهرا روح یک نوع جهش انسانی و تفاوت انسانی است که با بشر و دیگر موجودات برای او می سازد و اما همان طور که خدا می گوید انسان علم کمی نسبت به آن دارد. افرادی هم می آیند برای دریافت روح به آیاتی مثل 42 زمر استناد می کنند در اینگونه آیات سخنی و استفاده از واژه "روح" نیست بلکه سخن از دریافت کامل نفس انسانی هنگام مرگ است. در کل، آیه ای در قرآن برای ارتباط انسانی با ارواح و مردگان وجود خارجی ندارد(به این مقاله مراجعه کنید: درود بر پیامبر فرستادن روشی غیرقرآنی – مردگان نمی شنوند) نسبت به ادعاهایی هم نسبت به افرادی که ادعای ارتباط با ارواح دارند اثباتی در این مورد ارائه نشده است و مشاهده شده که در بسیاری از سخنها و این نوع ارتباطها دروغ است. پس آیا این ارتباطها با جن است؟ چگونه می توان با جنها ارتباط برقرار کرد؟ چرا آنها نسبت به زندگان و مردگان سخن می گویند؟ آیا سخن آنها درست است یا دروغ می گویند؟

 

حشر کردیم برای سلیمان جنود و لشکریانی از جن و انس و پرندگانی که برای او یوزعون بودند(17 نمل) واژه "یوزعون" به معنی کنار هم و نزدیک هم و یکپارچه و لازم هم بودند در یک جهت اقدام کردن است.

نسبت به سلیمان خدا می گوید که از جنها هم زیر نظر او کار می کردند باذن ربش(12 سبا)

به سوی تو نفری از جنیان را متوجه کردیم تا سمع کنند قرآن هنگامی که حاضر شدند گفتند انصتو و سکوت کنید هنگامیکه این موضوع نسبت به آنها گذشت به عنوان انذار به سوی قوم خود رفتند(29 احقاف)

بگو به من وحی شدکه نفری از جن به من گوش فرا داده اند و گفته اند ما قرآنی عجیب را شنیده ایم(1 جن)

 

در سوره جن از واژه "وحی" سخن گفته که عده ای از جنها آمده اند به قرآن گوش داده اند پس اینگونه نبوده که پیامبر حضور آنها را درک کرده و آنها را دیده باشد یا بخواهد یک ارتباط دو طرفه با آنها داشته باشد. در نتیجه اینکه این یک حالت پنهانی و مخفی از جنها باشد واضح و مشخص است. اما در ارتباط با ابلیس و آدم سخن از ارتباط آندو دارد اما نوع ارتباط را باز مشخص نکرده است که چگونه بوده است آیا با توانمندی هایی که او دارد (شاید هم به این اندازه توامندی نداشته باشد در دنباله نسبت به این توامندی ها سخن می گوییم) توانسته خود را به شکل یک انسان در آورد با آدم ارتباط برقرار کند یا نوع ارتباطی دیگر داشته است؟ اما زمانیکه به نوع ارتباط و سخن گفتن بین سلیمان با عفریتی از جنها می رسیم مسئله را واضحتر می کند که خود سلیمان یک ارتباطی دوجانبه داشته است. نسبت به داستان سلیمان بین دو واژه "شطن" و "جن" تفاوت قائل شده و یکی نگیرید که هرجا استفاده از واژه "شیطان" شده است همان جنهای سرکش و متمرد منظورش است. اما در هیچ آیه ای سخن از دیدن آنها و لمس کردن آنها نیست بلکه تنها سخن از ارتباط با آنهاست و جنها به امر و اذن خدا در خدمت سلیمان بوده اند و تحت امر او کار می کرده اند اما سخنی از اینکه با وجود داشتن ارتباط با این نوع موجودات، حرفی از توانایی ارتباط چشمی یا لمسی بین او و جنیان نیست. عده ای می آیند با استناد به آیه 25 فصلت می گویند که بین انسان و جنهای دیگر ارتباط وجود دارد.

 

ما برای آنها نزدیکانی قرار داده ایم که زینت می بخشند آنچه پیش رو دارند و می خواهند پشت سر بگذارند و حق برای آنها صورت می گیرد همانگونه که نسبت به امتهای جن و انس قبل از آنها این قول صورت گرفته است(25 فصلت)

 

همان طور که از این آیه دریافت می شود هیچگاه نگفته بین انسان و جنها ارتباط صورت می گیرد تنها سخن از نزدیکانی، نسبت به جن و انس برای زینت بخشیدن زندگی دنیایی و فریب خوردن آن است و سخنی از نوع این نزدیکان نگفته و می دانیم در قرآن یکی از نزدیکانی که معرفی می شود و او را گول می زند و باعث غررش می شود زندگی دنیایی است زندگیی که قرین و نزدیک اوست. اما نسبت به پیامبر که حضور جنها را درک نمی کند یا سلیمان که تنها به اذن ربش با آنها ارتباط برقرار می کند یا آدم که باز اجازه به ابلیس می دهد ما شاهد ارتباطی همیشگی و دائم بین جن و انس نیستیم. اما برای ارتباط خود جن نسبت به انسان ، آیا او هم می تواند انسان را ببیند یا نه؟ یا تنها می تواند با انسان ارتباط برقرار کند؟ دنباله مطالب بهتر ما را کمک می کند به خصوص زمانی که آنها مرگ سلیمان را درک نمی کنند و متوجه نمی شوند با اینکه حضور فیزیکی سلیمان را می دیده اند و می فهمیده اند اما مرگ او را متوجه نمی شوند پس آنها انسان را می بینند و صرف ارتباطی نیست. اما اینکه انسان نتواند با این موجودات ارتباط برقرار کند یا خود این موجودات نخواهند با انسان ارتباط برقرار کنند، در قرآن وجود خارجی ندارد؟ ( چون نوع ارتباطات بین انسان و جن یک حالت استثنایی به خود می گرفت که تحت فرمان و اذن خدا بود)یعنی این نوع امکان وجود دارد، نفی نشده است هرچند آیه تاییدی به صورت مستقیم هم نداریم ؟!(بعدا غیر مستقیم آن را می آوریم)

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 33

 

.....ادامه

 

20-  گفتیم واژه شطن به معنی نیروی منفی است در دو آیه از قرین و پذیرش این خصوصیت و نزدیک کردن آن به خود است.

هرکس ازذکر خدا یعش شودبراو یک شیطانی نقیص می کنیم که قرین او باشد(36 زخرف) شیطان سبیل و راه او را صد می کند و او خیال می کند هدایت را حساب کرده است(37)

کسیکه شیطان قرین و نزدیکش باشد درنتیجه فساد نزیدک و قرین اوست(38 نساء)

 

در آیه سوره نساء قبل از قید آن آیه سخن از کسانی است که اموالشان را ریاکارنه انفاق می کنند و ایمانی به خدا و روز آخرت ندارند. سپس می گوید کسیکه شطن و این نیروی منفی را بپذیرد و عمل کند فساد را با خود همگام و نزدیک کرده است. در آیات سوره زخرف هم می گوید هرکس از ذکر خدا یعش شود شطن و خصوصیت منفی را با خود همگام و نزدیک می کند و این نیروی منفی راه او را صد می کند و او تنها خیال می کند که هدایت پیدا کرده است در حالیکه برگمراهی است. در نتیجه یک دقتی که انسان باید برای خود قائل شود زمانی به حالتی دچار نشود با وجود همراه و همگامی این نیروی منفی با خود خیال کند هدایت پیدا کرده است او باید اطرافش را با دقت بیشتر مورد بررسی قرار دهد. واژه یعش به معنای روگردانی و بی خیالی است یک حالتی است با وجود اینکه  حقیقتی برای او مکشوف شده، آن را از خود دور می کند و سپس طوری رفتار می کند که نگاه مخالف آن حق است و اصلا نمی خواهد حقیقت را ببیند، خود را به کوری می زند در حالیکه کور نیست، چون نمی خواهد ببیند.

 

21- یکی دیگر از آیاتی که ربط به جنی شدن و موجودات غیربشری می دهند که بدرون انسان نفوذ پیدا می کند و او را دچار بیماری می کند آیه 275 بقره است علاوه برآن بسیاری بیماری صرع را ربط به این موجودات می دهند البته آنها می گویند دو نوع بیماری داریم بیماری که منشع درونی انسانی دارد و دیگری که منشع آن، این موجودات هستند. دلیل آنها هم همین آیه قرآنی است؟ حتی بعضی ها دیوانگی را هم از این موجودات عنوان می کنند؟

 

کسانیکه ربا می خورند اقامه نمی کند و قوامیت ندارند مگر همچون کسانیکه اقامه می کنند به شیطانیکه یتخبه از مس است(275 بقره)

 

واژه "مس" به معنی دیوانگی نیست چون این واژه در قرآن "مجنون" است، واژه مس به معنی لمس شدید است. واژه "خبط" هم که تنها در این آیه از قرآن آمده است به معنی چیزی که پیاپی و شدید مورد حمله قرار گیرد و شدید و ناهنجار مورد اصابت قرار می گیرد. آیه قرآنی اینگونه می گوید کسیکه ربا می خورد اقامه نمی کنند و برنمی خیزند مگر همچون کسیکه اقامه ای دارد که بوسیله "شطن" شدید و نابهنجار از مس مورد اصاب قرار می گیرد. یعنی این فرد در یک لحظه نیست که دچار شطن و نیروی منفی می شود بلکه او به صورت مرتب و به یک حالت مرتب و به صورت شدید لمسی و تماسی از آن برای خود ایجاد می کند. حال اگر این واژه به معنای دیوانگی بود باز فرقی نمی کند می گوید این شخص به صورت مرتب و پیاپی همچون کسی که با نیروی منفی خود را مرتب بوسیله دیوانگی می زند و خود را به دیوانگی می زند. این تشبیه  است و هیچ سخنی از نیروهای نفوذی و اهریمنی به بدن انسان وجود ندارد. یا اینکه بخواهد اهریمن را عامل دیوانگی و بیماری صرع معرفی کند. بلکه تنها می گوید انگار فرد مرتب خود را به دیوانگی می زند و مسائل را خوب مورد بررسی قرار نمی دهد چون در دنباله آیات می گوید ربا با بیع و فروش یکی است در واقعیت کسی، بد را خوب معرفی می کند که بخواهد خود را دیوانه معرفی کند یا به دیوانگی بزند.

 

22- آیا شیاطین بر شاعران نازل می شوند؟

 

آیا شما را آگاه کنم شیطان بر چه کسی نازل می شود برای کسانیکه افاک اثیم هستند گوش فرا می دهند و بسیار کاذب هستند. وشعرائی که از غاوون(غی) پیروی می کنند (221تا224 شعراء)

 

خدا می گوید نیروی منفی و مسیر انحرافی و خروج از دایره و مسیر درست (شطن) بر افاک (درغگویی که دروغهای او بزرگ است) اثیم نازل می شود. و شعرائی که از غاوون (واژه غی به معنای گمراه شدن و مخالف صراط مستقیم است) پیروی می کنند. واژه"شعر" باریک اندیشی و نازک اندیشی است سپس در دنباله آیات می گوید مگر نمی بینی آنها در هر وادیی سرگشته اند و بی هدف قدم برمی دارند و اینکه چیزهایی می گویند که انجام نمی دهند مگر کسانیکه ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهندو....... دراین آیات حرفی از انزال شیطان بر تمامی شاعران نیست بلکه انزال بر افاک اثیم و بسیار دروغگو و شاعرانی با و وِزگی هایی مثل : الف) پیروی از غی ب) سرگشتگی در هر وادی و بی هدف گام برداشتن ج) به آنچه که می گویند خود عمل نمی کنند. در نهایت با یک الا ، یک حالت استشناء و انحصاری که "شطن" نسبت به آنها مطرح نیست معرفی می کند ،مگر از این شعرا کسانی پیدا شوند که ایمان دارند و عمل صالح انجام می دهند و ذکر زیادی از خدا می کنند و هنگامی که مورد ستم و ظلم قرار می گیرند یاری می دهند.

 

23- در آیات 175 آل عمران، 76و119 نساء، 121 انعام، 27و30 اعراف سخن از پذیرش ولایت شیطان است که موجبات انحراف انسانی را فراهم می کند.

 

24- یکی از وسایل در خدمت نیروی منفی و شطن آرزو ها و تمناها و امیال و خواستهای غیرواقعی و نادرست و مشغول شدن به آن است.

 

در آیه 118 نساء می گوید خدا او را لعنت کند که گفت اتخاذ می کنم از میان بندگانت بهره معین. حتما آنها را به ضلالت می کشانم و بدنبال آرزو و خیالات می برم و امر می کنم که گوشهای چهارپایان را ببرند و امر می کنم که تغییر در خلقت خدا دهند و هرکس شیطان را به جای خدا ولی خود کند پس دچار خسران شده است خسرانی مبین. شیطان وعده ها می دهد و انسان را بدنبال خیالات و امانی و آرزو ها می فرستد و آنچه که شیطان وعده می دهد تنها غرور است (119و120 نساء)

ما قبل از تو رسول و نبیی نفرستادیم مگراینکه در تمناهای او ، شیطان در آرزوهایش القا کرده است. پس ما نسخه برداری کردیم در القائات شیطان و آیات خود را محکم کردیم و خدا علیم حکیم است. ما این القائات شیطان را برای فتنه قرار دادیم برای کسانی که در دگرگونیشان مرض است و دگرگونیشان قساوت شده است(52و53 حج)

آنهایی که بعد از اینکه برایشان هدایت روشن می شود برمی گردند و ارتداد می ورزند و به پشت می روند شیطان برایشان سول(خوش آیند) کرده و با آرزوها و امیالشان آنها را در آمیخته است(25 محمد)

 

واژه سول:18و83 یوسف، 96 طه، 25 محمد. این واژه به معنای زینت دادن درونی و خوش بودن به آن است یک زینتی معنوی و درونی منفی است.

براحتی این القائات شیطان را همانگونه که قبلا گفتیم برای رشد انسانی وجود نیروی منفی را معرفی می کند تا وجود آن فتنه ای است برای کسانی که در دگرگونی و منقلب شدنشان مریضی است و نمی خواهند در مسیر حق گام بردارند.

 

25- برای اثبات اینکه واژه "شطن" یک خصوصیت و صفت است آیه 112 انعام بهتر به ما کمک می کند این آیه این صفت را به دو موجود متفاوت یعنی جن و انس ارتباط می دهد و این آیه براحتی مشخص می کند که این واژه یک اسم جنس که برای شئ خاصی مثل اهریمن اطلاق شود در قرآن وجود خارجی ندارد بلکه صفتی است که هر شی و موجودی می تواند چنین صفت و خصوصیتی به خود بگیرد.

 

قرار دادیم برای هر نبیی دشمنانی از شیاطین انس و جن بعضی از آنها سخنان زخرف غرور آمیز می گفتند (112 انعام)

 

26- خذول: 160 آل عمران، 22 اسراء، 29 فرقان.

واژه خذول به معنی رخداد مخالف آنچه که فرد می کند و نهایتی از خواری و تنهایی و رهایی است فعلی که در صورتیکه انسان خود را آلوده به شطن کند دچار آن می شود.

 

روز قیامت گمراهان می گویند: بعد از اینکه ذکر نزد من آمد آنکسیکه خلیل خود کرده بودم مرا گمراه کرد و شیطان برای انسان خذول است(28و29 فرقان)

 

در این آیه براحتی مشخص کرده است با وجود اینکه انسان حقیقت را شناخته است مواردیکه اطرافش را به عنوان دوست و خلیل انتخاب می کند او را دچار شطن می کند سپس او را به سمت خذول و تنهایی و عدم یاری و دوستی و نهایت تنهایی و کوچکی و خواری می برد.

 

27-

شیطان وعده ها می دهد و انسان را بدنبال خیالات و امانی و آرزو ها می فرستد و آنچه که شیطان وعده می دهد تنها غرور است (120 نساء)

قرار دادیم برای هر نبیی دشمنانی از شیاطین انس و جن بعضی از آنها سخنان زخرف غرور آمیز می گفتند (112 انعام)

و وعده شیطان جز غرور نیست (64 اسراء)

 

زخرف: 112 انعام، 24 یونس، 93 اسراء، 35 زخرف.

غرر: 24و185و196 آل عمران، 120 نساء، 70و112و130 انعام، 22و51 اعراف، 49 انفال، 64 اسراء، 33 لقمان، 12 احزاب، 5و40 فاطر، 4 غافر، 35 جاثیه، 14و20 حدید، 20 ملک، 6 انفطار.

 

واژه "زخرف" به معنای آراستگی و زیبایی شدید است که یک حالت مجذوبیت شدید به همراه دارد. اما مهمترین واژه ای که نسبت به "شطن" مطرح است واژه "غرور" است، این واژه به معنی فریب و نیرنگ و گول خوردن،چیزغیرواقعی را واقعی پنداشتن و همه چیز را در یک چیز خلاصه کردن بدون بررسی درست مسائل دیگر است. این واژه بیشتر در کنار زندگی دنیایی و زندگیی که به انسان نزدیک تر است آمده است تا او را نفریبد و دچار غرر نکند. در آیه 22 سوره اعراف کار ابلیس نسبت به آدم و همسرش را با غرور معرفی می کند. برای همین در سوره انعام می گوید آنهایی که حالت شطن پیدا کرده اند سخنانی آنقدر زیبا و آراسته می گویند که زیبایی فریبنده ای دارد که چیزی جز غرر در درون خود ندارد آنان دشمنان نبیین بودند. در همین سوره در دنباله این آیه می گوید، بگذار اینگونه بگویند چون اگر خدا می خواست اینگونه عمل نمی کردند بلکه هر کس ایمان به آخرت ندارد به آن راضی شود. براحتی خدا در این آیه چند موضوع را مشخص می کند الف) اگر خدا نخواهد چنین فعل و انفعالاتی صورت نمی گیرد و به خواست خداست. همان طور که قبلا دیدیم حتی ابلیس هم قدرتی ندارد و اذن خدایی را می خواهد و برخلاف تصور عده ای، در هیچ جایی خدا مغلوب مخلوقاتش یا ابلیس یا نیروهای اهریمنی نشده و قدرت آنها را جدا از قدرت خدا معرفی نکرده است بلکه قدرت آنها چیزی نبوده که از ذات خود داشته، بلکه خدا به آنها داده و به این امر راضی بوده است.  ب) اگر خدا نمی خواست چنین نیروهای منفی نمی آفرید قبلا گفتیم چرا خدا نیروهای منفی در جهان قرار می دهد و چه نیازهای بدان است  ج) خدا اگر می خواست موجوداتی سراسر سبوح و نیک می آفرید همانگونه که در داستان آدم دیده می شود و فرشتگان نسبت به خدا چنین پرسشی دارند و این سئوال امروزی نیست بلکه مورد پرسش فرشتگان هم است در واقعیت قبلا گفتیم انسان موجودی است با ویژگی های خاص، که در قالبی خاص با وجود مواردی دیگر تعریف میشود و اگر با آنچه که این افراد در ذهن دارند موجودی باید خلق میشد دیگر نمی توان نام انسان روی آن گذاشت بلکه باید می گفتند فرشته. د) این مسائل را مقدمه ای برای زندگی آخرت معرفی می کند همانگونه که در داستان ابلیس و آدم هم چنین مسئله ای طرح می کند، وجود نیروهای منفی و نوع موضعگیری او، آمادگی برای پذیرش یا غرر اوست. به هر حال می گوید کسی، کسی را مجبور نکرده اگر کسی آخرت را نمی خواهد بگو به این سخنان غرور آمیز زیبا فریفته شود و گول بخورد.

 

28- تنها آیه ای که از وحی شیاطین سخن گفته آیه 121 انعام است و آنهم گفته این وحی تنها نسبت به اولیائش مطرح است یعنی چیزی از اینکه نیروی نامرئی نفوذی اهریمنی برای همه انسانها باشد سخنی نیست.

 

از چیزهایی نخورید که اسم خدا بر آن نیست چرا که آن بر فسق است بدرستیکه شیاطین وحی می کند بر اولیائشان برای جدال با شما.(121 انعام)

 

واژه "وحی"  به معنای یک ارتباط و اشاره سریع و مخفی است. این آیه چیزی از نفوذین بر شیطان صفتان ندارد بلکه می گوید خصوصیت "شطن" یک ارتباط مخفی و پوشیده دارد که با اولیائش در ارتباط است و بس. چیزی از نفوذ نیروهای اهریمنی نیست. حتی افرادی که می آیند برای نفوذ نیروهای اهریمنی به درون انسان استناد به آیه 25 فصلت می کنند که خدا می گوید برای جهنمیان نردیکانی قرار داده ایم که آنچه پیش رو دارند و آنچه پشت سر گذاشته اند برایشان زینت می دهند و قول حق برای آنها صورت می گیرد. در این آیه سخنی از نیروهای منفی یا اهریمنی نیست بلکه زینت دادن صرف در جایی نشده است اولین چیزی که به انسان نزدیک است و برای او زینت داده شده است و امکان دارد باعث فریب او شود زندگی دنیایی است. اما آنهایی هم که استناد به زندگی آدم و ابلیس می کنند در قرآن سخنی از چگونگی نوع ارتباط ابلیس با آدم نیست و تنها اشاره به وسوسه و وعده و عید اوست، گفتیم مسئله ای ابلیس تنها نسبت به آدم بوده است نه همه انسانها. در کل آیه ای در ارتباط با وجود نیروهای نفوذی و درونی و اهریمنی نسبت به انسان مطرح نیست. بعضی ها اسنتاد می کنند به آیه 48 انفال: شیطان اعمالشان را برای آنها مزین کرد و گفت امروز هیچ کسی نمی تواند بر شما غلبه کند و من جار شما هستم اما هنگامیکه دو گروه همدیگر را دیدند به عقب برگشت و گفت من چیزهایی می بینم که شما نمی بینید و من از خدا می ترسم و خدا شدید العقاب است(48 انفال) قبل از آن سخن از این است که می گوید همانند کسانی نباشید که سرمستانه خارج شدند و در برابر مردم ریا می کردند و راه خدا را صد می کردند در حالیکه خدا علیم محیط بود سپس می گوید که خصوصیت شیطانیشان زینت داده بود برایشان اعمالشان و آنها را از یک دایره درست به انحراف کشانده بود در نتیجه به آنها گفت که امروز بر مردم غلبه می کنند و او در جار و کنار آنهاست و حتما چنین مسئله رخ می دهد و دروغ نمی گوید اما هنگامیکه دو گروه با همدیگر برخورد کردند خصوصیت "شطن" آنها یک عقبگردی زد و برخلاف وعده هایش، این افراد به خود گول زدند و فریب خوردند حال تفکر و موضعگیری قبل از رویارویی به آنها می گفت که می خواهد از آنها دوری کند و در واقعیت می گفت که از خدا می ترسد یعنی خود خصوصیت "شطن" آنها، با آن همه وعده و وعید در زمان رویارویی برپاشنه های خود  میچرخد و نابود می شود و با دیدن آن صحنه ها از آنها دور می شود و  این خصوصیت تبدیل به ترس از خدا می شود. به هر حال اگر می خواستیم بگوییم اینجا صفت "شطن" را می خواهد به فرد خاصی نسبت بدهد فرقی نمی کند کسی در میان آنها بوده که چنین وعده و اعمالی رفتاری می کرده و سپس به عقب برگشته و گریخته و گفته من از خدا می ترسم. در این آیه از واژه "جار" استفاده شده است واژه "جار" به معنی همسایه است و این "شطن" می گوید که همسایه اوست و با آنهاست و سپس ترس خود را اعلام می کند و می گوید من چیزهایی می بینم که شما نمی بینید همان طور که می دانید اگر هم می خواستیم بگوییم نیروهای نفوذی و وسوسه گر شیطانی در انسان وجود دارد و اینِ آیه به این موضوع ربط دارد چگونه است که در درون انسان می گوید از خدا می ترسد یا همسایه آنهاست. در واقعیت این گفتگوی دو طرفه است که یا فردی در خارج وجود داشته یا فرد نجواهای درونی و فکریش بوده است. با شناختی که از ابلیس داریم او اینگونه نیست که به کسیکه می خواهد برای او توطئه چینی کند به او بگوید من چیزهایی می بینم که شما نمی بینید چرا که این به نفع دشمنش است به خصوص ترس خود را  از خدا اعلام کند او باید فریب بیشتر بدهد که آنها برای او حتی شده بمیرند یا ترسی از خدا برای آنها ایجاد نکند، نه اینکه به گونه ای صحبت کند تا آنها را به بینش درست برساند یا اینکه بگوید چیزهایی می بینم که شما نمی بینید تا آنها را تفکر و دقت وادارد. همین نوع بیان در سوره حشر آیه 16 دیده می شود بعد از ذکر سرگذشت منافقان و کافرین می گوید: مثل آنها مثل شیطان است که به انسان می گوید کافر شو بعد از کفرش به او می گوید من از تو بری و بیزارم چراکه من از رب العالمین می ترسم(16 حشر) اینجا می توان گفت چون گفته این مثل، مثال شیطان است احتمالا اشاره به سوره انفال دارد یا می گوید همانند این است که شیاطین صفتان بگویند کافر شو و بعد از کفر از افراد دوری بجویند و بگوید از خدا می ترسم، در واقعیت خدا می گوید یک دوگانگی در نوع بیان و موضعگیری این فرد دیده می شود چون قبل از آن هم سخن از رفتار منافقین است پس بی ربط به آیات قبل از خود نیست چون در دنباله آیه می گوید سرانجام هر دو با وجود اعلام اینکه این شیطان صفت می گوید از خدا می ترسد در جهنم است، دقت کنید اینجا گفته این یک مثال است نه اینکه واقعا حتما چنین چیزی وجود داشته باشد یک تشبیه و مثال ذکر می کند تا دوگانگی را مشخص سازد. به هر حال چیزی با نام وجود حضور نیروهای اهریمنی و شیطانی در بدن و فکر انسان نیست و اینکه برای هر انسانی یک موجود اهریمنی وجود داشته باشد در قرآن وجود ندارد این بینش مثل این است که می گویند ابلیس پدر همه شیاطین است در حالیکه هرچند خصوصیت "شطن" به ابلیس نسبت داده شده است اما سخنی از پدر همه "شطن" ها، او یا فرزندانش باشد وجود ندارد. حتی افرادی که می آیند با استناد به آیات 64 اسراء و 83 مریم برای ابلیس و نیروهای شیطانیش سپاهیان معرفی می کنند در قرآن وجود خارجی ندارد ایندو آیه سخنی در این ارتباط ندارد در یکی می گوید که خصوصیت "شطن" چیزی جز غرور ندارد و در دیگری هم می گوید خصوصیت "شطن" بر کافرین ارسال می شود تا آنها را به سختی برکفرشان بجنباند. برای پیشبرد این نگرش بعضی ها می آیند با استفاده به سوره اعراف آیه 27 می گویند که شیطان حضور دارد و او انسان را می بیند در حالیکه اسنان او را نمی بیند . این آیه را قبلا کامل مورد بررسی قرار دادیم در اینجا تنها می گوید که صفت "شطن" شما را، ای فرزندان آدم دچار فتنه نکند همانگونه که باعث خروج آنها از باغ شد .

 

29-  افعال دیگر که  نسبت به "شطن" مطرح است :زینت دادن اعمال ، وعده و وعید دادن، وعده دادن به زشتی ها و فحشاء و منکر و فقر، ضلالت و گمراهی، سمت و سوی طاغوت پیدا کردن، دوری از هدایت و بدنبال هواها افتادن، دچار غی شدن، عدم تبعیت از حق به دلیل تبعیت از افکار آبا و اجداد، عصیان ورزیدن،حشر با شیطان: به معنای حشر با آن خصوصیات و کسانی که چنین خصوصیاتی در خود ایجاد کرده اند، ترس از دوستان شیطان: یعنی ترسی غیرواقعی داشتن از مواردی که در اطراف انسان وجود دارد واقعی پنداشتن و همانند ترس خدایی تصور کردن. فراموش نکنید "شطن" یک صفت است که هر شی و موجودی می تواند چنین صفتی به خود بگیرد در بعضی از آیات باید دقت کرد چه جهتی و نسبت به چه کسی یا شیئی چنین شطنی سخن می گوید.

 

منافقین زمانیکه با مومنین هستند می گویند با آنها هستند اما هنگامی با شیاطینشان خلوت می کنند می گویند با آنها هستند(14 بقره)

شیطان به انسان وعده فقر می دهد و امر به فحشاء می کند و خدا وعده به مغفره و فضل می دهد...(268 بقره)

شیطان انسان را نسبت به دوستان و اولیائش می ترساند پس از آنها مترسید و از من بترسید اگر مومنید(175 آل عمران)

کسانی هستند که می گویند برآنچه برپیغمبر نازل شده ایمان دارند و برآنچه قبل از او نازل شده است  سپس برای داوری و حکم به سوی طاغوت می روند در حالیکه امر به آنها شده که به آن کفر بورزند  و شیطان می خواهد آنها را به ضلالت ببرد ضلالتی زیاد و دور(60 نساء)

کسانیکه ایمان دارند در راه خدا می جنگند و کسانیکه کفر می ورزند در راه طاغوت می جنگند پس دوستان شیطان را بکشید کید شیطان ضعیف است (76 نساء)

اگر رحمت خدا نمی رسید همه به غیر از اندکی از شیطان تبعیت می کردند(83 نساء) قبل از آن سخن از پراکنده کردن سخنان و شایعات در زمان جنگ است.

چرا نباید هنگامیکه باس و شدت و قدرت ما را می بینند تضرع کنند ولیکن دگرگونیشان قساوت پیدا کرده است و شطان آنچه را که عمل می کنند برای آنها زینت بخشیده است(43 انعام)

بگو آیا به غیر از خدا دعوت کنیم که نه نفعی برای ما دارند و نه ضرری به ما می رسانند آیا به عقب برگردیم بعد از اینکه خدا ما را هدایت کرد در زمین بدنبال هواهای شیاطین که به سوی حیران است بیافتیم و اصحابی که دعوت به سوی هدایت می کنند بگو هدایت خدا تنها هدایت است و امر می کند به سلم و سلامتی رب العالمین بیایید (71 انعام)

گروهی هدایت شده اند و گروهی را ضلالت و گمراهی در پیش گرفته اند چرا که ایشان شیطان را به عنوان اولیای خود اتخاذ کرده اند(30 اعراف)

تلاوت کن برای آنها از کسیکه آگاه بود و عطاکرده بودیم از آیاتمان، پس پوست انداخت و از شیطان پیروی کردو از غاوین(غی) شد(175 اعراف)

شیطان اعمالشان را برای آنها مزین کرد و گفت امروز هیچ کسی نمی تواند بر شما غلبه کند و من جار شما هستم اما هنگامیکه دو گروه همدیگر را دیدند به عقب برگشت و گفت من چیزهایی می بینم که شما نمی بینید و من از خدا می ترسم و خدا شدید العقاب است(48 انفال)

ما برای هر امتی قبل از تو، فرستاده ای فرستادیم پس شیطان اعمالشان را برای آنها زینت بخشید و امروز ولی آنهاست و برای ایشان عذابی الیم است(63 نحل)

ابراهیم به پدرش می گوید ای پدر تبعیت از شیطان نکن بدرستیکه شیطان عصیان می ورزد. من می ترسم عذابی سخت از سوی رحمن به تو برسد و شیطان ولی تو باشد(44 و 45مریم)

پس ربت، آنها را با شیاطین حشر می کند سپس آنها را حول جهنم حاضر می کنیم(68 مریم)

من او و قومش را دیدم که به جای خدا بر خورشید سجده می کنند و شیطان اعمالشان را زینت داده است و راهشان را صد کرده است و ایشان هدایت نیافته اند(24 نمل)

عادوثمود، و مساکن آنها برای شما آشکار است و شیطان اعمال آنها را برایشان زینت داد و اعمالشان راهشان را صد کرد در حالیکه بصیرت داشتند (38 عنکبوت)

وقتی به آنها گفته می شود تبعیت کنید از آنچه از سوی خدا نازل شده است می گویند ما به غیرازآنچه که از آبا و اجدادمان رسیده تبعیت نمی کنیم.آیا از شیطان که دعوت به عذاب سعیر می کند پیروی می کنید؟(21 لقمان)

بعد از ذکر سرگذشت منافقان و کافرین می گوید: مثل آنها مثل شیطان است که به انسان می گوید کافر شو بعد از کفرش به او می گوید من از تو بری و بیزارم چراکه من از رب العالمین می ترسم(16 حشر)

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 32

 

.....ادامه

 

9- رجم: 36 آل عمران، 91 هود، 17و34 حجر، 98 نحل، 20و22 کهف، 46 مریم، 116 شعراء، 18 یس، 77 ص، 20 دخان، 5 ملک، 25 تکویر.

اولین چیزی که افراد از واژه رجم در ذهن دارند به معنای سنگسار می گیرند در حالیکه این واژه به معنای طرد شدید که بازگشتی برای فرد نیست معنی پیدا می کند همانگونه که خدا در آیه 22 سوره کهف از نوع نگاهی از غیب نسبت به انسانها بیان دارد که آن را با نام رجم می خواند زیرا آن نگاهها را شدید مطرود و دور از نگاه غیب می داند. اینکه می بینید سنگسار هم با نام رجم معروف شده است به این دلیل است که یک نوع طرد شدید بوده است اما در کل این معنی واژه رجم نیست قبلا مفصل توضیح دادیم که در قرآن چیزی با نام رجم و سنگسار برای مجازات وجود ندارد. اما این واژه در آیات(36 آل عمران)(17 حجر)(98 نحل) در کنار واژه شیطان به چشم می خورد همان طور این واژه نسبت به ابلیس در آیات (34 حجر)(77 ص) هم دیده می شود اما نباید خلط موضوع صورت گیرد چون ابلیس رجم می شود پس هر رجمی در قرآن به معنی شیطان است گفتیم شیطان یک ویژگی و خصوصیت است که یک فرد را از مسیر درست طرد می کند در واقعیت آن چیزی که موجبات رجم را فراهم می کند صفت شطن است کسی یا چیزی که از مسیر خود دور می شود و سرکش می شود و مقدمه طرد و رجم را فراهم می کند. 

 

10- مرد: 117 نساء، 101 توبه، 3 حج،44 نمل، 7 صافات.

آنچه که به غیر از خدا دعوت می کنند تنها مادگانی هستند و دعوت نمی کنند مگر بر شیطانی که مرید است(117 نساء)

در آیه 118 نساء می گوید خدا او را لعنت کند که گفت اتخاذ می کنم از میان بندگانت بهره معین. حتما آنها را به ضلالت می کشانم و بدنبال آرزو و خیالات می برم و امر می کنم که گوشهای چهارپایان را ببرند و امر می کنم که تغییر در خلقت خدا دهند و هرکس شیطان را به جای خدا ولی خود کند پس دچار خسران شده است خسرانی مبین. شیطان وعده ها می دهد و انسان را بدنبال خیالات و امانی و آرزو ها می فرستد و آنچه که شیطان وعده می دهد تنها غرور است (119و120 نساء)

گروهی از مردم نسبت به خدا بدون علم ، جدال می کنند و آنها از شیطان مرید تبعیت می کنند(3حج)

 

واژه های "مارد"، "مرید" که مشتق از واژه "مرد" است به معنی چیزی است که یک موقیعت ثابت و دائم و پیوسته دارد و موقعیتی جز سرکش و تمرد ندارد چیزی که از موقعیت اصلی خود یک حالت انحرافی شدید پیدا کرده و برآن استمرار دارد براحتی این موضوع در آیه 44 نمل دیده می شود.

 

11- در چهار آیه فراموشی و نسیان را به شیطان منتسب کرده است:

اگر شیطان موجب فراموشیت شد در اینکه ننشینی با کسانیکه در آیات خدا یخوض می کنند بعد از اینکه این ذکر برایت حاصل شد با قوم ظالمین منشین(68 انعام)

یوسف به یکی از دو زندانی هم بندش که می داند آزاد می شود می گوید نزد ربش او را یادآوری کند تا موجبات آزادی او را تهیه کند اما شیطان باعث فراموشی آن فرد می شود و موجب می گردد که چندسالی دیگر یوسف در زندان بماند (42 یوسف)

در داستان موسی و یارش ، یارش به او می گوید که می گوید یادت است که به آن صخره رسیدیم من ماهی را فراموش کردم و کسی جز شیطان آن را از ذکر آن مرا دچار فراموشی نکرده است(63 کهف)

بعد از بیان قیامت در مورد جهنمیان می گوید: برایشان شیطان استحوذ و چیره گشت پس ذکر خدا را فراموش کردند آنها حزب شیطان بودند و حزب شیطان بر خسران است(19 مجادله)

 

واژه "استحواظ" که در دو آیه از قرآن یعنی 141 نساء و 19 مجادله قید شده است به معنی استیلا و چیرگی کامل یک خصوصیت برچیزی است. در سوره نساء سخن از چیرگی در معرکه جنگی است اما در سوره مجادله چیرگی ویژگی و خصوصیت "شطن" است.

 

باید پرسید چرا فراموشی به شیطان منتسب شده است؟ باید ببینیم چه ویژگی بین فراموشی و شیطان یکی است که به هم ربط پیدا می کنند. فراموشی در واقعیت در یک جهت نادرست که ذکر مقابل آن است قرار می گیرد یعنی از مسیر درست خود، یک حالت انحرافی پیدا می کند برای همین با واژه شیطان که به همین معناست پیوند می خورد. یعنی عواملی که موجب می شود انسان به سمت فراموشی سوق پیدا کرده و از ذکر دور بیافتد و از مدار اصلی خود خارج شده و یک انحراف و ضدیت ایجاد شود با واژه شیطان نامگذاری می شود. وگرنه این آیات به معنی این نیست که یک موجودی در درون انسان وجود داشته باشد تا او را وادار به فراموشی کند. بلکه عوامل درونی و بیرونی انسانی که موجبات این فعل را صورت می دهند منظور است.

 

12- مهمترین آیات سئوال برانگیز، آیاتی است که واژه شیطان را همگام با آسمان کرده است و در کنار واژه هایی مثل مصباح و کوکب آمده است که به نظر بعضی از افراد خرافاتی در قرآن است؟

 

برای آسمان بروجی قرار داده ایم و آن را برای ناظرین زینت بخشیده ایم و آن را از هر شیطان رجیمی محفوظ کرده ایم مگر از کسیکه استراق سمع کند پس تبعیت می کند برای او شهابی آشکار(16 تا 18 حجر)

ماآسمان دنیا(نزدیک به شما،این معنای واژه دنیاست) را با ستارگانی زینت داده ایم و آن را از هر شیطان مارد حفظ کرده ایم. آنها نمی توانند دست پیدا کنند(سمع) به سوی ملااعلی چراکه از هر جانب به سویشان قذف می شود ( دور انداختن و جدا کردن از خود) آنها دحورند(طرد و راندن)و عذابی واصب دارند(تام و خالص و همیشگی) شهابی ثاقب تبعیت می کند از کسیکه بخواهد باسرعت برگیرد (6تا10 صافات)

ما آسمان دنیا را با مصابیح و چراغهایی زینت داده ایم و قرار داده ایم برای شیاطین از رجوم ، برای آنها عذابی سعیر دارند(5 ملک)

 

واژه برج: 78 نساء ، 16 حجر ، 60 نور، 61 فرقان ، 33 احزاب ، 1 بروج، به معنی چیزی است که یک حالت برجستگی و نمایان تر نسبت به اطراف خود پیدا می کند. اینکه به ساختمانهای بلند برج گفته می شود به این دلیل است که نسبت به خانه های اطرافش بزرگ تر و یک حالت نمایشی بهتری به خود می گیرد. حال خدا می گوید برای آسمانی که به ما نزدیک تر است بروجی و یک حالت نمایان تری نسبت به بقیه قرار داده است .سماء در قرآن به معنای بالای یک چیز است و دنیا به معنی نزدیک تر، در نتیجه می گوید آن بالایی که به شما نزدیک تر است. سپس می گوید آن را برای ناظرین زینت داده ایم و آن را از هر شیطان رجیمی محفوظ کرده ایم. با معنیی که از دو واژه شیطان و رجیم بدست آوردیم معنایی ندارد جز اینکه هر چیزی که باعث می شود از مدار و مسیر درست خود فرار کند و صفت شیطان به خود بگیرد و طرد شدید در این مورد به خود گرفته است حفظ کند. مگر در این مورد استثناهایی وجود دارد که می خواهند دزدکی سمع کنند پس تبعیت می کند به سوی آنها شهابی آشکار. البته تا اینجا مسائل نجومی و آسمانی مطرح است و ربطی به خرافات ندارد حتی در این موارد من مسائل نجومی زیادی هم دیده ام که در این ارتباط ارائه شده است که فعلا چون اطلاعاتی در این مورد ندارم سخن نمی گویم و در صورت علاقه ،دوستان خود می توانند مراجعه کنند اما واژه سمع به معنی گوش دادن صرف نیست قبلا گفته ایم این واژه در قرآن به معنی دریافت اطلاعات از پیرامون است و چون گوش دادن هم یکی از این ابزار است به این نام معروف شده است. در واقعیت می گوید اگر چیزی که حالتی از شطن و رجم پیدا کند او را از آسمان دنیا محفوظ می داریم مگر استثناهایی از این گروه که می خواهند دزدکی چنین ارتباطی صورت دهند که برای آنها شهابی آشکار وجود دارد. واژه شهاب: 18 حجر، 7 نمل، 10 صافات، 8و9 جن. خوب دقت کنید شهاب به معنی ستاره یا شی فضایی آتش گرفته نیست همان طور که از آیات مشخص است و در آیه 7 سوره نمل برمی آید شهاب به معنی یک جسم آتشی و آتش گرفته است.  

دحر: 18 اعراف، 18و39 اسرا، 9 صافات.

ثاقب:10 صافات، 3 طارق.

قذف:39و87 طه، 18 انبیاء، 26 احزاب، 48و53 سبا، 8 صافات، 2 حشر.

مصابیح: 12 فصلت، 5 ملک.

کوکب: 76 انعام،4 یوسف، 35 نور، 6 صافات، 2 انفطار.

نجم: 97 انعام، 54 اعراف، 12و16 نحل، 18 حج، 88 صافات، 49 طور، 1 نجم، 6 رحمن، 75 واقعه، 8 مرسلات، 2 تکویر، 3 طارق.

 

معنی واژه "دحر" هم معنی واژه "رجم" است با این تفاوت که واژه "دحر" طرد و موضعگیری فاصله گرفتن از چیزی مشخص است و نسبت به مسئله ای مشخص کاربرد دارد اما واژه "رجم" طردی چندجانبه با حجم وسیعتری در بر دارد.وآژه "دحر" به چیزی گفته می شود که حالت طرد را به خود گرفته است همانگونه که در آیات 18و39 اسرا برای جهنم یا ابلیس بعد از رجم شدن در آیه 18 اعراف دیده می شود اما واژه "رجم" برای چیزی است که از قبل چنین ویژگیی نداشته و بعدا به خود می گیرد. واژه "ثاقب" به معنی سوراخ کننده است و این ویژگی در هر دو آیه نسبه به اجرام آسمانی سخن رفته است و در سوره طارق بعد از پرسش اینکه طارق چیست؟ می گوید طارق، نجم ثاقب است. واژه "قذف" به معنی دور کردن چیزی از چیز دیگر و انداختن است چیزی که شدید به یک چیز چسیبیده است. واژه "مصابیح" اشتباه گرفته نشود به معنی "چراغ" نیست، هرچند که ما در معنی چراغ گرفتیم در واقعیت این واژه به واژه "صبح" نزدیک است یعنی هرچیزی که ویژگی و حالت صبح به خود بگیرد و روشنی بیاورد. دقتی که باید صورت گیرد تفاوت در دو واژه "کوکب" و "نجم" است. وآژه "نجم" در قرآن به هر جسم آسمانی به غیر از ماه و خورشید گفته می شود اما واژه "کوکب" یک حالت محدودتری به خود می گیرد چرا که این واژه برای هرجسم درخشان اطلاق می شود و به ستارگان درخشان و نورانی تعلق می گیرد.

حال به سراغ دنباله آیات می رویم . چیزی که از بقیه آیات بدست می آید. هیچ مشکلی ایجاد نمی کند و معنی غیرعلمی یا غیرخدایی و خرافی نمی دهد. با فهم واژه ها آیات را مورد بررسی قرار دهید تا این موضوع بهتر برایتان مشخص شود. سعی نکنید از ترجمه ها و آنچه به ذهن شما فرو کرده اند آیات را بررسی کنید. در نتیجه در این آیات سخن از موجوداتی شبیه به ابلیس برای فهم غیب و رفتن به سمت بالا نیست بلکه سخن از اجرام آسمانی است و واژه عذاب هم به معنی دچار شدن به یک وضعیت عقبگرد نسبت به قبل یک شی است که به علت انحرافی که در مسیر خود دارد به آن دچار می شود.

 

13- ما در جهان دچار نگاهها و بینشهای شیطان پرستی هستیم و با این عنوان طرح می شود که موجودی به نام شیطان با قدرتی فوق العاده حضور دارد و افراد سعی می کنند با نزدیک تر کردن خود به سوی او، قدرت او را بدست آورند علاوه بر آن خود شیطان و عملکرد او ،جدا از خدا معرفی می شود. در حالیکه دیدیم که واژه شیطان به همان معنایی که این افراد می گویند در قرآن وجود خارجی ندارد اگر منظور این افراد ابلیس هم باشد چنین قدرتی نسبت به انسان ندارد کار صرف او اغوا و فریب است.(42 حجر) علاوه بر آن ما با چنین قدرتی در جهان از سوی شیطان پرستان روبرو  نیستیم و متاسفانه این هم یک نوع اغوایی است که از سوی این افراد ارائه می گردد. چیزی که مهم است در قرآن بارها ذکر خیر و شر، هر چیزی که در جهان وجود دارد خدا به خود منتسب می کند او در هر جای جهان برای هر فعل و انفعالی اذن خود را جاری و معرفی می کند تا کسی نیروهای منفی یا نیروهای دیگر جهان را مرتبط با چیزی دیگر نداند و جدا از خدا معرفی نشود اما با این وجود، هنوز این کوته فکری وجود دارد که نیروهای غیرخدایی در جهان وجود دارند. ما قبلا مفصل توضیح دادیم اینکه موضوعات از چه بعدی و از چه زاویه و دیدی به مسئله نگریسته شود فرق می کند متاسفانه ما سعی می کنیم مسائل را از زاویه انسانی مورد بررسی قرار دهیم سپس وجود ابلیس ، ویژگی شیطان با تعریف قرآنیش یا شر و... همه نشان از ظلم خدایی یا عدم وجود خدا معرفی می کنیم، اما ما دیدیم که دو نوع تعریف داریم در نتیجه از جانب خدایی چنین مسئله ای وجود ندارد(به مطالب قبل مراجعه شود) اما اگر در جهان تنها یک نیرو و خیر وجود داشت دیگر برای انسان بسیاری از مسائل مطرح نمیشد الف)آزمایش و امتحان انسان ب) صبر ج) وجود نیروی متضاد باعث رشد و جنگیدن و حرکت و تکامل  د) معنی خیر و خوبی زمانی درک می شود که متضاد آن هم وجود داشته باشد. ه) توبه و پشیمانی و دعا  و) ارزش محبت و نیکی  ی) اختیار و حق انتخاب انسان و هزاران مسائل شبیه به آن.

خدا در آیات 99و100 سوره نحل می گوید براستی کسانیکه از شیطان رجیم پناه به خدا می برند ، او هیچ تسلطی برکسی ندارد. تسلط شیطان با ویژگی و خصوصیت "شطن" است و کسانی است که او را ولی خود قرار می دهند. سپس کید شیطان را ضعیف معرفی می کند(76 نساء) آیه 175 و 176 اعراف تبعیت از شیطان و ویژگی "شطن" پیداکردن و تبعیت از آن را، کنار گذاشتن آیات خدایی می داند. حتی خود ابلیس هم قدرت خود را در همان حد می داند کسانیکه بدنبال "شطن" می افتند و از خدا دور می افتند و تنها می تواند وسوسه و اغوا کند و هیچ تسلطی به دیگران ندارد و تنها تسلط او پیروی دیگران از بینشش است(39تا42 حجر، 65 اسراء) خدا می گوید ویژگی "شطن" بر کفر ارسال می شود یعنی معادل "شطن" کفر است(83 مریم، 16 حشر)

خوب دقت کنید حتی زمانیکه به انسان و فرزندان آدم اخطار می دهد که دچار فتنه شیطان نشوند. از واژه ابلیس استفاده نمی کند که باعث خروج انسان از جنه و باغ می شود. سپس به انسان می گوید ای انسانها و فرزندان آدم، شیطان شما را دچار فتنه نکند و او را ولی خود قرار ندهید. همان طور که دیده می شود اینجا سخن از ویژگی "شطن" است که در یک موقعیت مساوی نسبت به تمامی انسانها و آدم مطرح است نه ابلیس که تنها نسبت به آدم مطرح بوده است. همان طور که گفتیم در هیچ آیه ای از قرآن، ابلیس را نسبت به دیگر انسانها در یک موقعیت بیان نمی کند حتی مواردی مثل آیه 62 سوره اسراء قبلا مفصل مورد بررسی قرار دادیم.

 

و هنگامی که امر خدا قضا می شود و صورت می گیرد شیطان می گوید که خدا به شما وعده حق داد و منم به شما وعده دادم و خلاف وعده کردم و من برشما هیچ تسلطی نداشتم جز اینکه شما را دعوت می کردم و شما هم استجابت می کردید و مرا ملامت نکنید بلکه خود را ملامت کنید. نه من می توانم به فریاد و داد شما برسم و نه شما می توانید و من نسبت به آنچه قبلا شریک می کردید کفر می ورزم  بدرستیکه ظالمین برایشان عذابی الیم است(22 ابراهیم)

 

14- قرآن از سوی شیطان نیست. خدا می گوید قرآن و ذکرش ویژگی و خصوصیات شطن را ندارند که چنین انزالی برای آن صورت گرفته باشد. خوب به قرآن نگاه کنید ببینید آیا چنین مسیری از انحراف در قولش است که یک حالت انحرافی از مسیر ودایره درستی و حق و طرد شدید به خود بگیرد یا نه؟ در واقعیت اینگونه نیست پس از سوی شیطان نیست.

این قرآن از سوی شیطان نازل نشده است. او چنین توانایی و سزاواری را ندارد(210 و211شعراء)

این قرآن قول شیطان رجیم نیست(25 تکویر)

 

15-  ارتباط سلیمان پیامبر با شیاطین در دو آیه از قرآن به آن اشاره رفته است:

غواصی شیاطین و تحت امر سلیمان بودن از سوی آنها(82 انبیاء)

به زیر فرمان رفتن سلیمان، از هر بنا و غواص شیطان (37 ص)

در آیه ص نگفته تمامی شیاطین زیر نظر سلیمان بوده اند بلکه گفته شیاطینی که توانایی غواصی و بنایی را داشته اند. در این آیات سخنی از موجودات غیربشری نیست بلکه گفته افرادی که خصوصیات "شطن" داشته اند زیرفرمان سلیمان و حکومت او بوده اند ،برای او غواصی و بنایی انجام می داده اند . چیزی که از آیات برمی آید با وجود داشتن چنین خصوصیتی در این افراد آنها را به کار می گمارده است و بس.

 

16-  بعضی ها با استناد به سوره صافات می گویند که شکل شیطان و ابلیس زشت است در حالیکه از لحاظ شکل ظاهری و توانایی خصوصیتی از ابلیس در قرآن نیست اما او خود را در حدی می دیده که بهتر از انسان تصور می کرده است پس این اشکال زشت که برای ابلیس قید می شود در قرآن وجود خارجی ندارد اما در مورد "شطن" هم یک خصوصیت و رفتار و واکنش است نه یک شکل و ظاهر .

 

درخت زقوم برای فتنه ظالمین قرار داده ایم. آن درختی است که در اصل و ته جهنم خارج می شود نخستین چیزی که برآن مطلع و باخبر می شوید رئوس شیاطین است پس دوزخیان از آن می خورند و درون خود را از آن دور می کنند(62تا66 صافات)

 

اینکه در قرآن از درخت زقوم سخن گفته ، سپس ویژگی آن را داشتن راس شیطاین می داند به این دلیل است که می گوید نخستین چیزی که نسبت به این درخت افراد از آن آگاه می شوند و طلوع آن را می بینند بالاترین قسمت آن است که ویژگی شطن و یک حالت انحرافی شدید به خود گرفته است در نتیجه این درخت از یک مسیر و دایره درست خارج شده است. واژه "راس" به معنی سر صرف انسانی نیست بالای و سر هر چیزی را با این واژه مورد خطاب قرار می دهند، در نتیجه باید دید آیه چه جهتی و چه نوع بالا ئو سری را مشخص می کند.(راس:196و279 بقره، 6 مائده،150 اعراف، 36و41 یوسف، 43 ابراهیم، 51 اسراء، 4 مریم، 94 طه، 65 انبیاء، 19 حج، 12 سجده، 65 صافات، 48 دخان، 27 فتح، 5 منافقون)

 

17- چرا ایوب پیامبر بیماریش را به شیطان ربط می دهد؟ بعضی ها با استناد به این آیه می گویند نیروهای غیربشری وجود دارد که می تواند به درون انسان نفوذ پیدا کند و او را تحت سلطه خود بگیرد؟ همان چیزی که با نام جنی شدن معروف است؟

به خدایش می گوید شیطان او را مس کرده و دچار نصب و عذاب کرده است(41 ص)

علاوه بر این آیه، در آیه 83 سوره انبیاء ایوب ربش را مورد ندا قرار می دهد و می گوید که ضرر و زیان او را مس کرده است.

واژه "مس" به معنی یک تماس و لمسی شدید و واقعی است. واژه "نصب" به معنی بیماری جسمی و یک حالت سختی و مشقت است. ایوب به خدایش می گوید که "شطن" آن مواردی که باعث می شود ،خصوصیت انحرافی از مسیر ودایره پیدا کند برای او به وجود آمده و او را دچار عذاب و نصب کرده است و رهایی خود را از این وضعیت می خواهد و اینجا اصلا اشاره و معنای وجود یک موجود به نام جن یا اهریمن و نفوذ به بدن انسان برای تسلط او ندارد؟ بلکه سخن از تماس شدید این حالت انحرافی و شطن دارد. خوب باید به معنی شطن دقت کرد. اگر این خصوصیت صرف جن یا ابلیس بود می توانست گفت منظور این موجودات هستند اما تنها صرف واژه شطن را دیدن نمی توان به هر چیزی ربط داد. این آیه به صورت کلی گفته که عواملی که حالت شطن دارد و موجبات نصب و عذاب برای انسان ایجاد می کند چنین خصوصیتی برای ایوب ایجاد شده است.

 

18- تنها آیه ای که سخن از برادران شیطان دارد مبذرین هستند قبلا در مقاله اقتصاد اسلامی در مورد واژه مبذرین به اندازه کافی سخن گفته ایم. قرآن تنها این افراد را برادر می داند چون آنها را در کفر برادر معرفی می کند.

بدرستی که مبذرین برادران شیطان هستند و شیطان نسبت به ربش بسیار کافر است(27 اسراء)

 

19- تنها وسیله ای که شیطان می خواهد انسانها را دچار حزن کند استفاده از نجواست. آیات در مورد نجوا از آیه 7 تا 14 مجادله است.

 

نجوا از شیطان است و می خواهد کسانیکه ایمان آورده اند را دچار حزن کند اما هیچ ضرری نمی تواند برساند مگر به اذن و اجازه خدا پس برخدا توکل کنید ای مومنان(10 مجادله)

 

نجوا به معنی سخن در گوشی گفتن و رازگویانه صحبت کردن و پچ پچ کردن است . نجواهایی از شیطان است که از نگاه صدق و راستی نباشد همانگونه که در آیه 12 می گوید قبل از اینکه با رسول نجوا کنید نجوایی بر صدق پیاپیش تقدیم کنید و در نظر گیرید اشتباه نگیرید اینجا به معنی دادن بخشش و پول و صدقه به کسی نیست بلکه به معنی نجوایی بر صدق و راستی و به نفع انسانیت سخن است. در دنباله می گوید اگر هم پیشاپیش این موارد را درست درنظر نگرفتید و ترسیدید که خوب در این ارتباط فعل درست نشان ندهید خدا توبه شما را می پذیرد. در نتیجه نجوای شیطانی ، نجوایی است که حالتی انحرافی به خود می گیرد و از مسیر درست و صدق به دور می افتد همانگونه که در آیه 9 آن را مشخص می کند نجوایی از اثم، عدوان، معصیت نباید باشد و نجوا باید بر بر و نیکی و تقوا باشد.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 31

 

.....ادامه

 

در مقاله قبل دیدیم که ابلیس می گوید به عزت خدا که آدم را اغوا می کند و در این راه موفق هم می شود. کاری که از ابلیس برمی آید هم معنی اسمش است و توانایی این دارد که چیزهایی غیرواقعی را واقعی و درست نشان دهد و نگاه و بینش نادرست ایجاد کند همانگونه که خود اینگونه عمل کرد . کسیکه نتواند عمیق نگاه کند و یک مسئله را درست نگاه کند مثل ابلیس رفتار کرده است. متاسفانه در ذکر داستان ابلیس بسیاری به این مورد دقت نمی کنند که چگونه مسئله "لبس" مهم می شود و در مورد بینش اغوا تفکر نمی کنند اغوایی که یا از اطراف فرد دریافت می شود یا خود سعی می کند در این مسیر رفتار از خود نشان دهد. زمانیکه آدم و همسرش با وجود گوشزدهای خدا در این مورد که او دشمن شماست توجه نمی کنند و ابلیس همانگونه که خود را برتر از آدم قلمداد می کند سعی می کند زندگی در آن باغ را برای آنها آنقدر زیبا کند که عملا عدم نزدیک شدن به آن درخت را ربط به جاودانگیشان در آن محیط یا فرشته شدن ربط دهند. پس همانند ابلیس رفتاری از سر اغوا نشان می دهند. در نتیجه "شطن" یک فعلی است که از خارج صورت می گیرد یک صفت و ویژگی است نه اینکه بگوییم شیطان نام یک گروه سرکش از موجودات ناپیدا به نام جن ،که قصد گمراهی انسان دارند، معرفی کنیم. یعنی هر شخصی ،هر موجودی بتواند صفتی از انحراف در پیش گیرد شطن می شود. بررسی آیات بهتر ما را راهنمایی می کند.

 

شطن : 14و36و102و168و208و268و275 بقره، 36و155و175 آل عمران، 38و60و76و83و117و119و120 نساء، 90و91 مائده، 43و68و71و112و121و142 انعام، 20و22و27و30و175و200و201 اعراف، 11و48 انفال، 5و42و100 یوسف، 22 ابراهیم، 17 حجر، 63و98 نحل، 27و53و64 اسراء، 63 کهف، 44و45و68و83 مریم، 120 طه، 82 انبیاء، 3و52و53 حج، 97 مومنون، 21 نور، 29 فرقان، 210و221 شعراء، 24 نمل، 15 قصص، 38 عنکبوت، 21 لقمان، 6 فاطر، 60 یس، 7و65 صافات، 37و41 ص، 36 فصلت، 36و62 زخرف، 25 محمد، 10و19 مجادله، 16 حشر، 5 ملک، 25 تکویر.

 

واژه شیطان از ریشه  "شطن" است. این واژه به معنی چیزی است که ضرر داشته باشد ولی یک حالت ناپیدا و پنهان به خود می گیرد. چیزی که از آن مسیر درست و حق خود خارج می شود. در نتیجه این واژه برای یک شخصیتی که حضور ناپیدا داشته باشد و قصد اغوا و فریب انسان را داشته باشد اطلاق نمی شود. یعنی در واقعیت این واژه وسیعتر از آن است که عده ای خیال می کنند شیطان و ابلیس یکی است. همان طور که بارها گفته ایم یک فرستنده پیام زمانی خوب عمل می کند که در رساندن پیامش درست از واژه ها استفاده کند و اگر خدا منظورش بین ابلیس و شیطان یکی بود باید در همه جا  نقش واحد برای آنها قائل میشد که اینگونه عمل نکرده است و در بعضی از آیات خود ابلیس را هم با نام شیطان خوانده است. در بعضی از آیات این واژه به صورت جمع آمده است و در بعضی از آیات هم به صورت مفرد.

 

1- شیطان باعث لغزش آدم و خروج آنها از باغ می شود (36 بقره) واژه "زلل" که از شیطان نسبت به آدم مطرح است در واقعیت خروج از یک مسیر درست به یک مسیرغیرواقعی نادرست رسیدن است (زلل: 36 و 209 بقره، 155 آل عمران، 94 نحل) در آیه 155 آل عمران باز سخن از این لغزش از سوی شیطان نسبت به فراریان از معرکه جنگی است. نسبت به هر دو لغزش خدا بخشیده، چه نسبت به اولی و آدم و همسرش و چه نسبت به دومی و فراریان از جنگ.

برای خروج آدم و همسرش، شیطان به وسوسه می پردازد تا از حالت پنهانی خارج کند  برای آنها گناهانشان(20 اعراف)

ای آدم شیطان شما را دچار فتنه نکند همانگونه که باعث اخراج والدین شما از باغ شد و پوششهایشان را بدر آورد تا گناهاشان را به آنها بنماید(27 اعراف)

شیطان آدم را وسوسه کرد و گفت ای آدم تو را به درختی که برایت خلد و یا فرشته شدن می آورد راهنمایی کنم(120 طه)

دو واژه در مورد داستان شیطان و آدم مطرح است یکی( واژه وسوس:20 اعراف، 120 طه، 16 ق، 4و5 ناس) و دیگری واژه(ووری:31مائده، 20و26 اعراف، 59 نحل، 32ص) است واژه وسوسه به معنای ایجاد یک بینش نادرست ایجاد کردن و آن را واقعی رساندن است همان طور که قبل دیدیم ابلیس کارش اغواگری است برای رسیدن به این اغوا و در واقعیت ایجاد فعل اغوا نیاز به وسوسه دارد یعنی با وعده و وعید و نوعی از نگاه نادرست،  فعل اغوا  را صورت میدهد. از واژه های وسوس در دو آیه نسبت به سرگذشت آدم و ابلیس و عمل اوست و شیطان که گفتیم صفت است، باید در آیه مشخص کرد به چه کسی برمی گردد به ابلیس برمی گردد. اما در دو سوره دیگر یکی به وسوسه های صدر و درونی مردم و شر و دیگری به وسوسه های نفس و شخص اشاره دارد. در نتیجه فعل وسوسه از سوی ابلیس صرف نیست بلکه انسان هم درونش از وسوسه وجود دارد و داستان آدم و ابلیس براحتی شیوه و راه وسوسه را مشخص می سازد. اما زمانیکه در سوره ناس از شر وسواس خناس سخن می گوید، واژه ای(خنس) که در دو سوره 15 تکویر و 4 ناس آمده است. به معنی کسی یا چیزی است که همانگونه که خود را نشان می دهد به سرعت هم ناپدید می شود و خود را پنهان می کند و واپس می رود از نظر دور می شود و وقتی سخن از شر وسوسه خناس است از وسوسه ای سخن می گوید که وعده و وعید می دهد اما وقت رسیدن و پاسخ وعده ، خود را به عقب می کشاند و گول می زند و خود را پنهان کرده و واپس می رود، انگار وجود ندارد.

بارها گفته ایم که آدم و همسرش از لحاظ بدنی لخت نشده اند بلکه بعد از ارتکاب گناه، گناهشان برای آنها مکشوف می شود. اصلا لخت شدن آنها بی معنی است و پیامی در بر ندارد و مشکلی ایجاد نمی کند. واژه ووری که در آیات مشاهده می شود در بسیاری از آیات خود را همگام با واژه "سواءة" کرده است.( واژه "سوأة" :31 مائده،20و22و26و27 اعراف،12121 اعراف). واژه "سوأة" به معنی عورت یا لخت شدن نیست چراکه همین واژه نسبت به دفن یکی از فرزندان آدم که بدست دیگری کشته شده است در آیه 31 مائده دیده می شود اینجا اینگونه نیست که بخواهد با دفن برادرش عورت او را بپوشاند چون به هرحال بعد از کشتن، او را لخت نکرده است و برای پوشاندن لختی هم نیازی به دفن نیست. به معنی جسد و شکل ظاهری انسان هم نیست چون این واژه در آیه 92 یونس با واژه "بدن" نسبت به فرعون در قرآن قید شده است. واژه "ووری" به معنی مخفی و پنهان کردن چیزی در درون چیز دیگر است.شاید ایگونه عنوان شود چون در آیات 22 اعراف، 121 طه، سخن از چسباندن ورقهای باغ بر روی خود ،از سوی آدم و همسرش صورت می گیرد پس حتما لخت شده اند در حالیکه این عملشان به خاطر وعده های ابلیس برای رسیدن به زندگی خلد یا فرشته شدن است تا از طریق برگهای درخت به این موقعیت دست پیدا کنند و انگار آخرین تلاشهای خود را در این ارتباط می کنند. حتی زمانیکه در آیه 26 اعراف می گوید نازل کردیم لباسی که می پوشاند "سوأة"  و "ریش" سپس می گوید لباس تقوا بهتر است به معنی این است که دو نوع پوشش نازل کرده است چون لباس به معنی پوشش و چیزی را پنهان کردن است؟ حال باید پرسید چرا پوشش تقوا بهتر از دیگری شده است. لباس از ریش جدا شده است چرا که لباس به معنی پوشش صرف است اما ریش یک پوشش کاملتر و پرتر حالت تزئینی پیدا می کند. در کل واژه "سوأة"  به معنی گناهانی است که یک حالت پنهان به خود می گیرد و زیاد مشخص نمی شود زمنیه می خواهد تا آن را به آشکاری برساند جسد برادر فرزند آدم به معنی گناهی که یک حالت پنهان از نظر دیگران داشت با این نام خوانده شده است و وقتی خدا گفته نازل کرده لباسی برای پوشش این نوع گناه و سپس لباس تقوی و پوشش تقوی را بهتر می داند برای همین است برای همین می گوید شیطان با وسوسه اش باعث می شود آنچه از گناه آنها که یک حالت پنهانی داشت و تمایل درونی آنها را داشت از حالت پنهان خارج کند و آشکار سازد.

 

2-  در آیات (168 بقره)(208 بقره)(142 انعام)(22 اعراف)(5 مائده)(53 اسراء) .(15 قصص)(6 فاطر)(60 یس)(62 زخرف) شیطان به عنوان دشمن و عدو مبین معرفی می شود. در هر کدام از آیات به ترتیب ذکر این موارد دیده می شود سپس او را به عنوان دشمن معرفی می کند:الف) خوردن و استفاده از امکانات زمین البته به صورت حلال و طیب، عدم پیروی از خطوات شیطان. ب) داخل شدن در سلم و سلامتی به صورت جملگی و عدم پیروی از خطوات شیطان به عنوان دشمن. ج)و از انعام(حیوانات)عده ای برای حمل و عده ای برای فرشند پس بخورید از آن چیزهایی که رزقتان کرده ایم و از خطوات شیطان تبعیت نکنید که او دشمنی مبین است. د) فریب آدم و همسرش ، شناخت دشمن بودن شیطان. ه)عدم بیان رویای یوسف برای برادرانش تا برای او کید و مکر نریزند. و)به بندگانم بگو بین همدیگر به احسن قول کنند بدرستیکه شیطان بینشان نزغ می کند. ی)موسی دو مرد در حال جنگ می بیند که یکی از گروه او و دیگری از دشمنانش است پس به کمک یاز خود می رود و دیگری را می کشد سپس می گوید این از عمل شیطان است. پ)شیطان شما را دشمن می داند پس شما هم او را دشمن بدانید. ت)ای فرزندان آدم مگر من عهد نکردم که شیطان را عبادت نکنید که او دشمن آشکاری است. ث)شیطان شما را صد نکند و باز ندارد.   براحتی آن مواردیکه باید مورد پذیرش و دقت قرار گیرد تا در مسیر شیطانی انسان نیافتد در آیات قید شده است.

 

3- در آیات 168و208بقره، 142 انعام، 21 نور از واژه "خطوات" استفاده شده است که در تمامی آیات این واژه خود را همگام با واژه شیطان کرده است و خطوات به شیطان چسبیده است چیزی که از آیات برمی آید الف) عدم خوردن و استفاده حلال طیب از زمین ب) عدم داخل شدن به سلم  ج) عدم خوردن و استفاده از رزقهای خدایی  د) اما مهترین آیه در این ارتباط:

ای کسانیکه ایمان آورده اید از خطوات شیطان پیروی نکنید و کسیکه از خطوات شیطان پیروی کند پس امر می کند به فحشاء و منکر(21 نور)

واژه "خطوات" جمع "خطوه" است به معنی گامهایی که یک حالت و مسیر نادرست در پیش دارد. گامهایی که برآن اعتمادی نیست.

 

4- شیطان و عملش همگام با واژه "نزغ" شده است. (نزغ: 200 اعراف، 100 یوسف، 53 اسراء، 36 فصلت)

اگر از شیطان نزغ رسید پس به سوی خدا پناه ببر(200 اعراف)

یوسف می گوید بعد از اینکه بین او و برادرش از سوی شیطان نزغ ایجاد شد و موجب دوری او از خانواده اش شد حالا دوباره به همیدگر رسیده اند(100 یوسف)

به بندگانم بگو بین همدیگر به احسن قول کنند بدرستیکه شیطان بینشان نزغ می کندو شیطان برای انسان دشمنی آشکار است (53 اسرا)

هر زمانی نزغی از شیطان متوجه تو گردید خود را به خدا بسپار(36 فصلت)

 

همان طور که دیده می شود یکی دیگر از صفات شیطانی که در تمامی آیات تنها نسبت به شیطان مطرح است "نزغ" است. این واژه به معنی صرف وسوسه نیست بلکه وسوسه ای از زشتی ها و پلشتی هاست که تحقق هم پیدا می کند و دوری و جدایی بین افراد ایجاد می کند. همان طور که در کلیه آیات دیده می شود یک نوع رفتاری است که باعث جدایی انسانها از یکدیگر می شود. همانگونه که در سوره اعراف بعد از آیه 200 می گوید:

کسانیکه متقی هستند وقتی تماسی با طائفه ای از شیطان پیدا می کنند ذکر می کنند و بصیرت پیدا می کنندو شیطان، برادرانش را در غی امداد می کند تا در این مورد قصور نکنند(201 و 202 اعراف)

 

5- زمانیکه سخن از پناه بردن به خدا از شیطان است در این آیات دیده می شود:

دعای همسرعمران برای تولد مریم برای اینکه خدا، او و فرزندانش را در پناه خود دارد از شر شیطان رجیم(36 آل عمران)

اگر از شیطان نزغ رسید پس به سوی خدا پناه ببر(200 اعراف)

پس هنگامی که قرآن قرائت می کنی، پس پناه ببر به خدا از شیطان رجیم(98 نحل)

هر زمانی نزغی از شیطان متوجه تو گردید خود را به خدا بسپار(36 فصلت)

بگو خود را از همازات شیطان در پناه تو می دارم (97 مومنون)

پناه بردن به خدا یعنی خود را متوجه خدا کردن تا درست تصمیم گرفتن و دچار نزغ نشدن و قرائت قرآنی را درست فهیمدن است و آن را جدا نکردن از اصل و اساس پیام رسانیش است همانگونه که می بینید اصل پناه بردن برای عدم دچار شدن به نزغ است چرا که نزغ جدایی انداختن بین دو چیز درست است.

 واژه همزات در آیه 97  سوره مومنون جمع واژه همزه با داشتن فتحه بر "ه" می باشد ، با توجه به آیات قبلش که سخن از دفع کردن بدی با خوبی می باشد این واژه به تحریکات و وسوسه هایی اطلاق می شود که چنین ویژگیی را از انسان می گیرد و به واژه نزغ خود را نزدیک می کند البته از نوعی دیگر. این واژه به واژه همزه البته با داشتن ضمه روی "ه" نزدیک است( 11 قلم، 1 همزه) به معنای کسی است که بسیار عیبجو و بدگو است و قصد بهم زنی روابط دیگران دارد و کاری می کند پیوندها و روابط انسانی از بین برود و دشمنی ایجاد شود.

 

6- واژه دیگر که منتسب به شیطان شده است واژه "رجز" است(رجز: 59 بقره، 134و135و162 اعراف، 11 انفال، 34 عنکبوت، 5 سبا، 11 جاثیه، 5 مدثر) این واژه به معنی ناپاکی است و به مواردی گفته می شود که انسان را دچار بیماری و کثیفی می کند و انسان را دچار ناراحتی و اذیت می کند همانگونه که در سوره اعراف بعد از ارسال طوفان و ملخ و شپش و خون به سوی قوم موسی ، سخن از رجز است.

 

بعد از اینکه مومنین خواب سبک نیمروزی داشتند پس برای آنها از آسمان آب برای پاکیشان نازل کرد تا از آنها رجز شیطان را ببرد و تثبیت کند قدمهایتان و ربط دهد بر دگرگونیتان (11 انفال)

در این آیه که رجز را با شیطان یکی کرده است سپس بعد از نعاس(نعاس: 154 آل عمران و 11 انفال) که به چرت و خواب نیمروزی می گویند خدا از آسمان آبی می فرستد تا موجب شود که رجز و ناپاکی هایی که دچار آن شده بودند به علت کمبود آب یا تشنگی، پاک کند. خوب دقت کنید رجز یک امر درونی نیست بلکه یک امر بیرونی و مربوط به جسم انسان است که باعث ناپاکی و کثیفی و بیماری برای انسان می شود.

 

7- ای کسانیکه ایمان آورده اید خمر، میسر، انصاب، ازلام رجسی است از عمل شیطان از آنها اجتناب کنید تا به فلاح برسید. شیطان می خواهد بین شما دشمنی و بغضاء بوسیله خمر و یسر ایجاد کند و در بین شما ذکر خدا و صلاه را صد کند پس از آن نهی می کنید(90و91 مائده)

واژه رجس: 90 مائده، 125و145 انعام، 71 اعراف، 95و125 توبه، 100 یونس، 30 حج، 33 احزاب.

واژه "رجس" برخلاف واژه "رجز" پلیدی و ناپاکی درونی و معنوی است، هرجا هم امر بیرونی اشاره دارد برای این است که اصل و اساس درون را نهایت تحت تاثیر قرار می دهد.چیزی که از آیات برمی آید: خمر و هرچیزی که باعث خماری شود و نهایت درون انسان را بوسیله امری بیرونی تحت تاثیر قرار دهد. یسر به معنای هرچیزی است که به آسانی بدست آید نصب و بتان سنگی و زلم روشهای بخت آزمایی و قمار و پیشگویی است. علاوه برآن رجس برای کسانیکه ایمان نمی آورند،خوردن مرده و خون روان و گوشت خوک، فراریان جنگ، منافقین و کسانیکه درونشان مریض است، کسانیکه تعقل نمی کنند(عقل قرآنی نه به معنای فارسی)، اوثان جمع وثن به معنای هر نوع بت، نسبت به زنان پیامبر و عدم نمایش دادن خود مثل برجهای نمایان و دادن زکات و برپایی و اقامه نماز برای زدودن رجس.

خدا در سوره مائده به مواردی اشاره دارد سپس آن را رجسی از عمل شیطان معرفی می کند و می گوید از آنها اجتناب کنید تا به فلاح برسد سپس می گوید شیطان می خواهد بوسیله آنها بین شما دشمنی و بغضاء ایجاد کند و ذکر خدا و صلات را صد کند. در نهایت می گوید پس حالا با توجه به این موارد از آن نهی می کنید یا نه؟! واژه بغضاء: 118 آل عمران، 14و64و91 مائده، 4 ممتحنه. این واژه به معنای کینه توزی است یکی از مواردیکه است که بعد از به وجود آمدن دشمنی بین افراد و مقدمه ای برای آن است.

 

 8-  قبلا گفتیم با آنچه که مردم از سحر در ذهنشان متصور هستند در قرآن وجود خارجی ندارد بلکه سحر همان شعبده بازی است. البته افرادی که معتقد به سحر هستند این مسئله را در نظر نمی گیرند که اعتقاد به سحر تنها یک مسئله بیرونی نیست که رخ می دهد اگر با آن تصوری که جامعه از سحر دارد و خرافاتی بیش نیست بدان معتقد شود وقتی مشکلاتی در اطرافش وجود داشته باشد و حل نمی شود بخواهد به سحر ربط دهد امکان دارد اولین چیزی که نبیند عدم تلاش و پشتکار درست خودش است یعنی می رود به جای اینکه عامل نادرست درونی خود را پیدا کند آن را به یک عامل خرافی و غیرواقعی بیرونی ربط می دهد البته شاید کسی این مسئله را عنوان کند که یک فرد تلاش و پشتکار درست دارد ،عیب و اشکالی در فرد دیده نمی شود باز مسئله فرقی نمی کند این فرد باز به جای اینکه مسائل بیرونی را درست بررسی کند و ببیند عدم فلاح و موفقیتش به خاطر انسانهای دیگر و نبود مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی درست است که در یک جهت درست قرار ندارند تا او را به مسیر درست سوق دهند و نیاز به تصحیح آن است به دوش یک مسئله غیرواقعیی مثل سحر می اندازد این موارد باعث واماندگی و توقف و عدم رشد درست انسان می شود. پس باید دقت کرد و بینش خرافی و غیرواقعیی مثل سحر تزریق به جامعه نشود.

 

تبعیت می کنند آنچه که شیاطین بر ملک سلیمان تلاوت می کنند و سلیمان کفرنمی ورزد ولیکن شیاطین کفرمی ورزند چرا که به مردم سحر یاد می دهند و آنچه بر دو فرشته بابل یعنی هاروت و ماروت نازل شده است...(102 بقره)

 

از آنجائیکه در ارتباط با سحر در یک مقاله مفصل سخن گفته ایم از بیان آن می گذریم و دوستان را به آن ارجاع می دهیم. اما در این آیه کفر را به شیطان نسبت داده است و قبلا گفتیم که خود ذات عمل شعبده بازی یا همان سحر کفر نیست اما زمانیکه در خدمت و جهت نابودی و کفر و دروغ به مردم به خدمت گرفته شود کفر می شود و سحر در واقعیت تفاوتش با شعبده بازی در همین است یعنی چیزغیرواقعی را به مردم با نام واقعی معرفی کردن و در خدمت فریب انسانیت به کار بردن است.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 30

 

.....ادامه

 

ابتدا بیایید در مورد سه واژه دیگر یعنی ابلیس، شیطان و جن در قرآن سخن بگوییم سپس برویم دنباله مطالب و پرسشهای مطرح نسبت به فرشتگان را به پایان برسانیم.

 

جن چه موجوداتی هستند آیا جن ها همان انسانهاهای ناشناخته هستند که با نام دیگر اسمگذاری شده اند؟ آیا جن ها موجوداتی ناپیدا هستند که برروی زمین زندگی می کنند یا نه موجوداتی دیگر در فضا هستند؟ آیا آنها موجوداتی از کرات دیگر هستند؟چرا انسان باید شناختی نسبت به جن پیدا کند؟ جن چه زندگیی دارد و چه نقشی در زندگی بشری دارد؟ آیا انسان می تواند با جن رابطه برقرار کند؟ اگر جواب منفی است چرا از موجودی سخن می رود که حقیقت آن هیچگاه برای بشر معلوم نخواهد شد؟ اصلا آیا جن وجود دارد یا خرافاتی بیش نیست؟ شیطان چیست؟ آیا ابلییس و شیطان یکی هستند و هر دو از جنس جن هستند؟ یا نه هر کدام مستقل از دیگری است؟ آیا فرشتگان موجوداتی مستقل هستند یا جن ، شیطن و ابلیس هم زیر مجموعه ای از آنها اما از نوع سرکش آن هستند؟ اما سئوالی که همیشه تکرار می شود چرا خدا شیطان را آفرید تا انسان مرتکب گناه شود؟ آیا نقش شیطان برای انجام گناه انسان مهم است یا خیر؟

 

بلس: 34 بقره، 44 انعام، 11 اعراف، 31و32 حجر، 61 اسراء، 50 کهف، 116 طه، 77 مومنون، 95 شعراء، 12و49 روم، 20 سبا، 74و75 ص، 75 زخرف.

 

واژه ابلیس که از ریشه "بلس" است به معنای به شبه انداختن و دچار اشتباه شدن است، یک حالتی که نهایت ناامیدی و حسرت در پایان آن است. این واژه به واژه لباس نزدیک است و در واقعیت چیزی که چیز دیگر را مورد پوشش قرار می دهد و انسان را از چیز واقعیش پنهان می دارد و بعد از اینکه یک تصوری نسبت به آن شی دارد بعد از اینکه آن پوشش و لباس برداشته می شود یک نگاه دیگر پیدا می کند و می بیند که اشتباه کرده و آن پوشش او را به شبه انداخته  و نگاه قبل او باعث پشیمانی و ناامیدیش می شود چرادرست نگاه نکرده است؟ برای فهم این واژه براحتی در آیاتی مثل 44 انعام، 77 مومنون، 12و49 روم، 75 زخرف دیده می شود.

برای ابلیس،عدم سجده بر آدم و صفت ابا ورزیدن، استکبار و کفر برای او در آیات 34 بقره و 11 اعراف دیده می شود که با الا از فرشتگان جدا شده است. از آیه 11 تا 18  اعراف، خدا از ابلیس دلیل تکبرش برای عدم سجده کردن می پرسد او جنس خود را از نار و آتش می داند اما جنس انسان را از طین و خاک عنوان می کند و این علت و دلیل بهتر بودن خود می داند . سپس خدا می گوید فرود آید و پایین آید از آنچه که کبر می ورزد و از صاغرین و کوچک شدگان شود. اما اینجا از خدا می خواهد یک مهلتی به او داده شود تا هنوز در موقعیت خود بماند پس می گوید نظر کن بر من تا روزی که روز بعثت  است . سپس خدا می گوید تو از ناظرین هستی؟ ابلیس می گوید به علت اغوایی که نسبت به من روا داشتی منم بر صراطهای مستقیم آنها می نشینم و از همه طرف به او حمله ور می شود و اکثر آنها را شاکر نخواهی یافت. سپس می گوید عاقبت ابلیس و همه کسانیکه که از او پیروی می کنند جهنم است. در این آیات سخنی از داشتن عمر جاوید نسبت به ابلیس نیست که تا روز قیامت زنده بماند و انسانها را گمراه کند او تنها می خواهد آدم و همسرش را گمراه کند و تا روزی که قیامت می آید به او مهلت داده شود تا نتیجه را ببیند . نهایت خدا به او مهلت می دهد و عاقبت او و کسانیکه مثل او بیاندیشند و عمل کنند را جهنم می داند. همین نوع بیانها در آیات28 تا 35حجر هم دیده می شود به ابلیس صفت رجیم داده شده و او مورد لعن خدایی قرار می گیرد اما مهم بودن در اینجاست که در آیه 35، لعن نسبت به او را تا یوم الدین محدود می کند سپس از خدا نظر می خواهد و خدا به او نظر می دهد تا روزی که وقت آن معلوم است و سخنی از زمان پایان و آن روز نیست  سپس می گوید همانگونه که نسبت به آنها منو اغوا کردی منم تمام آنها را اغوا می کنم مگر عباد مخلصت. در دنباله خدا می گوید تو هیچ تسلطی بر این بندگانم نداری مگر کسانیکه تبعیت از اغوای تو می کنند و جهنم میعادگاه همه شماهاست. در آیه 50 سوره کهف با الا، ابلیس را از فرشتگان جدا کرده است و می گوید او از جنس جن بوده که نسبت به امر پروردگارش فسق ورزیده است در دنباله سخن از ذریه او برای گرفتن ولی است. در آیات 116 تا 119 طه سخن از اقامت آدم و همسرش در جنه است و خدا از آنها می خواهد که ابلیس آنها را از آنجا بیرون نکند وگرنه دچار مشقت می شوند و بدانند که او دشمن آنهاست و به نفع آنها سخن نمی گوید. در آیه 95 شعراء سخن از جنود و لشکریان ابلیس است که جهنم برای آنها آمده شده است. در آیات 20 و21 سبا باز سخن از عدم داشتن تسلط ابلیس بر انسان است سپس می گوید که او نسبت به آنچه با ظن و شک می گفت یعنی می گوید قبلا اگر گفته بود که تمامی انسانها را گمراه می کند تنها حدس می زد و با ظن سخن می گفت و او چیزی از غیب نمی دانسته است اما در اینجا خدا می گوید نسبت به این مسئله صادق شد و سخن او راست شد پس همه از او پیروی کردند مگر فرقه ای از مومنین. سپس می گوید او تسلطی بر کسی نداشته است تنها برای علم و آگاهی برای کسانی است که آیا برآخرت ایمان می آورند یا نسبت بدان شک می ورزند. چیزی که از این آیات مشخص است واژه "صدق" نسبت به ابلیس و کار او مطرح می شود واژه ماضی است یعنی کار ابلیس نسبت به گذشتگان و آدم و همسرش و فرزندانش مطرح بوده است که انجام داده است نه اینکه او تا قیامت باشد. در سوره ص از آیات 73 تا 85 هم باز تکرار نوع نگرش ابلیس و سخنان بین او و خدا نسبت به عدم سجده کردن مطرح است.

چیزی که از آیات برمی آید

 1- ابلیس استکبار می ورزد و از کافرین می شود و فسق می ورزد. پس مورد لعن خدایی تا روز قیامت قرار می گیرد و مورد طرد و رجیم می شوداما او از خدا می خواهد به او نظری دیگر داشته باشد و به او مهلت دهد تا روزی که انسانها بعثت می شوند اما خدا تنها تا وقتی معلوم به او مهلت می دهد. نسبت به همان زمان گذشته، ابلیس کار خود را بر درستی انجام می دهد و بسیاری را به گمراهی می کشاند.

2- ابلیس از جنس جن است که بعدا بیشتر در مورد این واژه سخن می گوییم. او  برعکس انسان از آتش و نار به وجود آمده است. اینکه چگونه از آتش است قبلا در مورد آفرینش انسان و اینکه چگونه از خاک است و علم امروز انسان، این موضوع را نسبت به انسان کشف کرده است سخن گفتیم نسبت به ابلیس هم اینگونه است . اصل و اساس ابلیس از آتش است اما امکان دارد از لحاظ شکل ظاهری متفاوت باشد همانگونه که انسان متفاوت است امکان دارد از جنس نور است چون نور از آتش است و از فعل و انفعال سوختن به وجود می آید. ابلیس  دارای ذریه می باشد که متاسفانه انسان، ذریه او یا خود ابلیس را به عنوان ولی انتخاب می کند در حالیکه خدا از همان ابتدا به آدم و همسرش هشدار می دهد که ابلیس دشمن شماست و از جنس "لبس" است یعنی با گفتار و وعده هایش انسان را به شک و شبهه می اندازد سپس او را گمراه می کند همان چیزی که از این واژه بر می آید نسبت به ابلیس هم مطرح است اما با این وجود چیزی که واقعی نیست از سوی آدم و همسرش واقعی قلمداد شده و موجب پشیمانی آنها می شود. و وقتی لباسها و پوششها برداشته می شود پی به واقعیت می برند قبلا تا حدودی توضیح داده ایم که آدم و همسرش هیچگاه لخت نمی شوند بلکه واقعیات گناهشان برای آنها مشخص می شود.

3- چرا واژه"الا" در کنار نام ابلیس و فرشتگان آمده است آیا او از جنس فرشتگان بوده است. همان طو که دیده شد در آیات فراوانی بعد از سجده کردن فرشتگان بر آدم، با یک الا کار ابلیس که عدم سجده کردن است از آنها جدا می کند و تنها در سوره کهف می گوید جنس آنها جداست. بعضی ها می گوینداينكه خداوند ابليس را از فرشتگان استثناء كرده است، دليل قانع كننده و مطمئني نمي باشد بر اينكه شيطان از جنس فرشتگان است، ممكن است، اين استثناء، استثناي منقطع باشد (استثناء منقطع آن است كه مستثني از جنس مستثني منه نباشد) چون ابلیس از نژاد جن است. قبلا در ارتباط با ویژگی ها و صفات فرشتگان گفتیم که کاملا تحت فرمان خدا هستند و جز حق نمی گویند و عمل نمی کنند و برخلاف دستورات خدا امری صورت نمی دهند و تمردی در کارشان دیده نمی شود. اما در قرآن با الایی اینچنینی روبرو نمی شویم بلکه نقش واژه ها را گفتیم یک حالت منحصربه فردی باید داشته باشد تا در فهم دچار مشکل و ناسازگاری نشود. الا در قرآن یک حالت تاکیدی و انحصاری دارد. ظاهرا ابلیس با وجود از نوع جن بودن از فرشتگان بوده است اما به علت کبرش از این مقام نزول پیدا می کند چون فرشته بودن با تمرد و عدم اطاعت نمی خواند. این نشان از این است که جنس فرشتگان از انواع گوناگونی دارد و در هیچ آیه ای سخن از محدودیت یا ساخت فرشتگان از چیزی ندارد. همانگونه که علت کبر ابلیس از سوی خدا مطرح می شود که آیا حالا کبر می ورزی یا قبلا هم از این گروه بوده ای؟ یعنی خدا او را متوجه گذشته اش می کند که چنین ویژگی و صفتی را نداشته است و چرا نمی خواهد به گذشته خود برگردد علت عدم سجده کردن و داشتن ویژگی و صفات گذشته اش چیست؟ خدا به او می گوید بداند که خدا او را با قدرتش خلق کرده است؟ خدا، خداست و همه چیز را بهتر از هرکسی خوب و بدش را می داند؟اما او به این مسائل گوش نمی دهد و می گوید که از جنس نار و آدم از جنس طین است پس بهتر از آدم است؟(75ص)

4- ابلیس ، حتی فرشتگان قبل از انسان وجود داشته اند. ابلیس تنها نسبت به یک موجود مطرح است و نه به موجوداتی خاص اطلاق شود. ابلیس باید تا روز قیامت صبر می کرد تا مجازات شود اما او از خدا یک چیز دیگر هم می خواهد مهلت دادن برای اغواگری آدم و همسرش است.

3- ابلیس تنها کارش اغواگری است و بیشتر از این قدرت و تسلطی ندارد. اگر بنده ای بخواهد راه مومن بودن و صالح بودن در پیش گیر هیچگاه دچار این اغوا نمی شود. واژه غی به معنای گمراه شدن و مخالف صراط مستقیم است و خارج شدن از مسیر درست و در یک جهت نادرست قرار گرفتن است و ابلیس همانگونه که خود اینگونه عمل می کند می گوید که نسبت به انسان کاری می کنم که اینچنین شود یعنی ابتدا نوع بینشی غلط پیدا کرده سپس واکنشی نادرست انجام دهد و تنها مخلصین و صالحین اغوا پیدا نمی کنند چون نوع بینش درست و نهایت عمل درست انجام می دهند(واژه غی: 256 بقره، 16و146و175و202 اعراف، 34 هود، 39و42 حجر، 59 مریم، 121 طه، 91و94و224 شعراء، 18و63 قصص، 32 صافات، 82 ص، 2 نجم) براحتی در آیه 146 اعراف سبیل غی را مشخص کرده است که کبر ورزی، دوری از حق، دوری از سبیل و راه رشد همه نشان از غی است. همانگونه که آدم و همسرش دچار اغوا می شوند(121 طه)

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 29

 

.....ادامه

 

در مقاله قبل دیدیم که معنی عرش به معنای نگه داری، به زیر نظر داشتن اصل و اساس یک چیز و جلوگیری از فرو ریختن آن و حفظ و نگهداری آن می باشد مثل حکومتداری. اما همان طور که دیده می شود در بعضی از آیات مثل 259 بقره، 42 کهف و 45 حج به صورت جمع آمده است چون مسئله ی اصلی در این آیات فرو تیپدن و از بین رفتن اصل و اساس،نسبت به موضعگیری کل افراد قریه سخن می رود و همان طور که گفتیم خود واژه عرش به معنی فرماندهی و حکومتداری نیست که بدین گونه نگرش شود که احساس شود تضادی رخ داده و چرا نسبت به این قریه از جمع عرش استفاده شده است.

اما موردی دیگر که مشاهده میشد ذکر نام بعضی از فرشتگان بود که چندان در مورد وظایف آنها سخن نرفته بود به این دلیل است که تنها خدا مشخص می کند که فرشتگان مختلفی وجود دارند که وظایف و جناحهای آنها و امور محوله آنها متفاوت است و ذکر نام آنها با وجود عدم جزئیات، تنها برای این است که مشخص کند فرشتگان گوناگون با وظایف گوناونی هستند،برای همین در کنار نام میکال ذکری از وظایف محوله به او نیست. همان طور که دیدیم جناح به معنی گسترش دادن ویژگی و خصوصیتی بود که در یک موجودی وجود داشت و می توانست آن را گسترش داده و چیزهایی را زیر پوشش خود قرار دهد.

دیدیم که فرشتگان در لحظه مرگ انسان حضور دارند اما آیا آنها در تمامی لحظات انسان با او هستند و روی دوشهای او، در حال ثبت نوشتن پرونده اعمال او هستند؟ در سوره انفطار آیات 10 تا 13 سخن از محافظینی بر انسان است آنها را با ویژگی کراما و کریم در ثبت و کتاب  معرفی می کند سپس می گوید آنها نسبت به کارهایی که انجام می دهید می دانند.در آیه 4 سوره طارق هم سخن از حافظینی بر هر نفس است. تا اینجا چیزی مشخص نیست چون ذکری از نام فرشتگان و حضور آنها نیست اما در آیه 80 و 81 زخرف این کاتبین را مشخص می سازد چون در این آیات می گوید که آیا افراد گمان کرده اند خدا از اسرار و نجواهای آنها بی خیر است بلکه آن را بوسیله رسولانی فرستاده ایم که آن را ثبت و کتابت می کنند می دانیم که اینجا رسولان همان فرشتگان هستند(قبلاکامل توضیح در مورد رسولان داده شده است) در سوره اسرا آیات 13 و 14 سخن از طائر فی عنفه است قلا گفتیم که طائر به معنای هر چیزی است که به پرواز در آید در اینجا خدا می گوید هر انسانی ملزم به پرواز در آمدن آنچیزی است که در عنق اوست واژه عنق به معنی گردن نیست بلکه آویخته شدن به چیزی است. همانگونه که گردن موجب آویخته شدن سر به دیگر اجزای بدن می شود در واقع این آیه می گوید انسان ملزم به پرواز در آمد و بالا رفتن از آن چیزی است که به خودش آویخته است. سپس در دنباله آیه می گوید در روز قیامت او با ثبتها و کتابهایش به صورت منتشر شده ملاقات می کند و به او می گوییم که آن ثبتها را با نفس خودش محاسبه می کند و بخواند و مورد بررسی قرار دهد. در آیات 18 تا 23 ق در ابتدا در آیه 18 سخن از این است که انسان هیچ چیزی را پرت نمی کند و بیرون نمی اندازد مگر اینکه در کنار او یک مراقب مامورت یافته است سپس در آیه 21 می گوید که در روز قیامت هر نفسی می آید همراه با سوق دهنده و شاهدش و درآیه 23 می گوید که قرین و نزدیک او می گوید این همان چیزهایی است که من مامور به آن بودم که نسبت به تو انجام دهم و مامویرت او در آیه 18 مشخص است. این آیات سخنی از وجود دوفرشته یا فرشتگانی روی دوش انسان نیست تنها سخن از ثبت و ضبط اعمال انسان از سوی آنها دارد. اما فرشتگان نسبت به انسان تنها وظیفه 1- ثبت اعمال او را ندارد بلکه 2- بعد از سجده بر انسان وظیفه در خدمت انسان داشتن را پیدا کرده اند و باید به عنوان ولی و دوستدار و کمک کننده انسان همراه او باشند. نزول فرشتگان بر کسانیکه ایمان می آورند سپس استقامت می کنند سپس حالت خوف و حزن را از آنها برمی دارند و بشارت به بهشت می دهند. فرشتگان خود را به عنوان ولی انسانها در زندگی دنیا و آخرت مشخص می سازند. (30 و 31فصلت) در آیات 4 تحریم و 22 مجادله باز حضور و لایت و دوستی و حمایت فرشتگان را نسبت به پیامبر و مونین می بینیم. 3- آنها به عنوان رسولان و پیام رسانهایی خدایی در بین انسانها حضور پیدا می کنند 3- آنها حتی در جنگهای پیامبر حضور دارند. زمانیکه خدا از یاری پیامبرش در جنگ بدر با سه هزار فرشته سخن می گوید بلافاصله در دنباله می گوید اگر صبر و تقوی پیشه کنند (یعنی بدون این دو ویژگی چنین حاصلی صورت نمی گیرد) با پنج هزار فرشته در صورت حمله دوباره دشمنان شما را یاری می کند(124و125 آل عمران)همین نوع کلام البته با حمایت هزار فرشته در آیات 9 و12 انفال، دیده می شود این حمایت که یک حالت آرامش از سوی آنها دارد در آیه 248 بقره برای حمل تابوت نسبت به طالوت مطرح است مسئله ای که باعث سکون و آرامش می شود. یاری فرشتگان با داشتن ویژگی های مومن، تقوی،صبر حاصل می شود که حتی در قلت و ذلیل بودن یاری صورت می گیرد. ذکر تعداد فرشتگان تنها نسبت به همان جنگها مطرح بوده است و چندان مهم نیست قبلا در این مورد توضحی داده ایم.

 

 نقش فرشتگان در زندگی انسانی کاملا معلوم و مشخص است به خصوص نقشی که به عنوان کانالهای ارتباطی بین انسان و خدا پیدا می کنند قبلا در مورد ضرورت ایمان به آنها را فهم کردیم چون بدون ایمان به این کانال ارتباطی برای انسان این موضوع گنگ خواهد بود که نحوه ارتباط انسان با خدا چگونه بوده است و پیام خدایی چگونه به انسان منتقل شده است. برای همین معمولا در تفکر مسلمانان نسبت به منتقدین خود برای ایمان به مواردی همچون و اثبات آن، زمانیکه آنها را به دلیل و استدلال فرا می خوانند آن را یک امر غیبی عنوان می کنند و تنها ایمان می خواهند اما ما نمی توانیم هر امر ناشناخته و عجیب و غریبی به نام غیب به خورد مردم بدهیم. یا هر مسئله ای را علم کنیم سپس به نام خدا تمام کنیم .هر ظن و نظریه، نمی توان ایجاد کرد سپس به خدا منتسب کرداصلا در تفکر رسیدن به حقیقت نمی گنجد و با ظن و گمان و شاید راهی به حقیقت نیست و اطمینانی بر آن نیست. الان در حال حاضر نسبت به قرآن نسبت به چهار چیز این شکل را به خود گرفته است 1- فرشتگان 2- جن 3- شیطان و ابلیس 4- قیامت .

 

اولین پاسخی که نسبت به این مسئله می توان ارائه داد این است که اگر قرآن می خواست به صرف موضوعات قابل لمسش سخن بگوید یا اکتفا به علم روز زمان مردمان سخن بگوید اولین ایراد و انتقادی که از سوی مخالفین ایراد می شد این موضوع بود که چرا اگر این پیام از سوی خداست فراتر از علم بشری سخن نگفته تا در آینده با پی بردن بدان بفهمد که واقعا این کتاب غیربشری است؟ خیلی از چیزها در جهان وجود دارد که انسان نسبت به آن ناشناخته ، اگر شناختی غیر از مسائل غیرقابل ملموس ارائه نشود گفته میشد چرا نسبت به کل جهان غیرازآن نگفته است، اگر واقعا این پیام خدایی است باید شناختی فراتر از این جهان و مسائل می داد نه محدود در مکان و زمان خود شده است. دومین مسئله ای که از قید این مسائل در قرآن، فهم می شود این موضوع است که انسان بداند نسبت به جهان پیرامونش بسیاری از مسائل است که علم و اطلاع بدان هنوز ندارد. اما این امر نمی شود که هر فردی از سر راه برسد و هر چیزی بگوید بعد نسبت به خدا و جهان ارائه دهد و هر امر ناشناخته ای ارائه دهد اصلا چگونه می توان بر آن اطمینان کرد. چیزی که تا امروز انسان بدان پی برده است دلیل نمی شود که اگر نسبت به مسئله ای نتواند با حواس پنجگانه خود آن را درک کند وجود خارجی ندارد یا اگر با چشم نبیند یعنی وجود خارجی ندارد. در نتیجه، اگر انسانی بخواهد چیزی را رد کند نمی تواند به صرف ندیدن بگوید وجود ندارد؟ تا اینجا مشخص است که شاید برای رد کردن موضوعات فوق نتوان ارائه دلیل کرد اما همان طور که بارها گفتیم عدم رد کردن، دلیل بر این نمی شود که بتوان بر آن اطمینان کرد و برآن آرامش پیدا کرد؟ یا آن را اثبات کرد؟! چگونه می توان به اطمنیان آن دست پیدا کرد؟!



ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 28

 

.....ادامه

 

همان طور که در مقاله قبل دیدیم ، پیامبران می گویند مثل فرشتگان نیستند که تمامی خصوصیات آنها را کامل داشته باشند و معصوم باشند یا قدرتی مثل آنها داشته باشند بلکه این کافرین هستند که چنین ویژگی ها و خصوصیاتی برای آنها خواستار هستند در واقعیت آنها هم بشری مثل دیگر انسانها با قدرت و خصوصیات آنها هستند.

اما چیزی که در کنار نام فرشتگان آمده است واژه "جناح" است. آیا فرشتگان دارای بال هستند؟

 

جناح: 38 انعام، 88 حجر، 24 اسرا، 22 طه، 215 شعراء، 32 قصص، 1 فاطر.

 

واژه جناح با داشتن فتحه به معنای بال نیست. برعکس این واژه در قرآن به معنی گستردن و پوشش دادن است یعنی فردی امکانات یا چیزی دارد با استفاده از آن، چیزی را مورد پوشش خود قرار می دهد اینکه می بینید بال پرندگان هم با نام جناح معروف شده است به این دلیل است که این پرندگان با گسترش دادن بالهای خود می توانند چیزی را مورد پوشش و تحت نظر خود قرار دهند برای همین به این نام معروف شده است در واقعیت در زبان عربی یک واژه اول برای ویژگی و خصوصیت خاصی ساخته شده است بعدها که دیده اند در اطراف و جهان بعضی از مسائل شبیه هم است آن مسائلی که شبیه هم است با یک اسم خوانده می شود برای همین باید ببینیم جهت آیه قرآنی چگونه است و چه نوع پوشش و گسترشی از این واژه منظور دارد. مثلا قبلا گفتیم واژه "طائر" تنها برای پرندگان کاربرد ندارد هر وسیله ای که ویژگی و خصوصیت پرواز را دارد با اسم "طائر" فراخوانده می شود. در سوره انعام واژه جناح همراه با واژه طائر منظوری جز بال همین طائر که در واقعیت وسیله ای که با گستراندن آن می تواند خود را به پرواز در آورد نیست اما در بقیه سوره ها واژه جناح نسبت به انسان مطرح شده است که به معنای بال نمی باشد بلکه همان مسائل پیرامون انسانی است که می تواند بوسیله آنها گسترش دادن و پوشش دادن از آن استفاده کند. حال زمانیکه در سوره فاطر این واژه نسبت به فرشتگان مطرح می شود اگر به معنی بال بود وقتی بال برای پرواز کردن است دیگر فرقی نمی کرد فرشته ای که با دو بال می تواند پرواز کند باید این امکان پرواز برای دیگر فرشتگان هم باشد اما در این آیه گفته که فرشتگان را با جناحهای دوتایی و سه تایی و چهارتایی برای امر رسالت هستند، اگر هم فرشتگان بال داشتند ذکر آگاهی از این تعداد چه نفعی برای بشر داشت؟ قبل از این سخن سخن از ستایش خدایی است که فاطر سماوات و ارض است و این چیزی را نمی رساند جز اینکه قبل هم گفتیم فرشتگان یکی از موجودات تحت امر خدا هستند که به آنها اوامری محول می شود که باید از آن اطاعت کنند و اینجا سخن از پوشش داشتن به صورت دوتایی و سه تایی و چهارتایی این امورات است. خدا در آیه 5 سوره نازعات قسم به چیزهایی می خورد که به ادراه امورش می پردازندو این نشان از وجود مسبباتی هستند که به فرمان خدا هستند.

 

در قرآن سخن از عروج فرشتگان به سوی خداست آیا این قائل شدن مکان برای خداست؟ سخن از عرش در قرآن است و حامل آنها هم همین فرشتگان هستند آیا این موارد همه نشان از این است که قرآن غیرخدایی است چون برای آنها جایگاه و مکان در نظر گرفته است؟

 

عروج: 14 حجر، 61 نور، 5 سجده، 2 سبا، 33 زخرف، 17 فتح، 4 حدید، 3و4 معارج.

 

واژه عروج به معنی به صورت انحرافی به سمت مکانی حرکت کردن است. واژه عروج به معنای حرکت در یک جهت مستقیم نیست علاوه بر آن در عروج حتما نیاز به یک وسیله است.برای همین در سوره های نور و فتح زمانیکه می گوید "لاعلی الاعرج" به معنای کسی است که نمی تواند درست حرکت کند و از وسایلی برای حرکت خود استفاده می کند می توان افراد بیمار و لنگ را از جمله این افراد دانست. در سوره حجر و سبا و حدید نسبت به سماء فعل عروج استفاده شده است که به معنی حرکت کردن به صورت انحرافی به سمت بالاست، اشتباه نگیرید این فعل به معنی صعود کردن در جهت بالا نیست همان طور که در سوره نور دیدیم. اینکه دیده می شود که پله، نردبان یا حتی آسانسور با نام "معرج" معروف شده اند به این دلیل است که باعث حرکت ، بوسیله همان وسیله ای که مثلا با نام پله است به صورت انحرافی صورت می گیرد برای همین در سوره زخرف از وآژه معارج استفاده می شود. خدا در سوره سجده می گوید که تدبیر امور آسمان تا زمین، زیر نظر خودش است سپس این تدبیر در یومی که مقدارش از لحاظ تعداد نزد انسانها هزار سال می باشد صورت می گیرد. در سوره معارج خود را صاحب معارجها می داند سپس می گوید که ملائکه و روح به سوی او که در یومی که مقدارش پنجاه هزار سال طول می کشد صورت می گیرد. به نظر می آید که سوره سجده و معارج برای خدا زمان و مکان تعیین کرده است اما در واقعیت اینگونه نیست همان طور که می دانید انسان امروز، مدت زیادی نیست که متوجه شده در واقعیت چیزی به نام زمان نسبی است و زمان نسبت به مکانها و افراد و حضور انسان فرق می کند و قبلا در این مورد توضیحاتی دادیم اما خدا در پیامش قبل از پی بردن این موضوع، از سوی انسان ار آن سخن می گوید برای همین می گوید که تدبیر امور برابر با هزارسالی است که انسانها میشمارند البته سال در قرآن همان سالی است که براساس ماه قمری مصاحبه می شود این تنها سرعت فعل و انفالات جهان است که تحت امر خدا صورت می گیرد شاید روزی این مسئله برای انسان بیشتر و بهتر مشخص شود و اینجا سخنی از مکان برای خدا نیست. البته مساحباتی براساس مقدار هزار سال و حرکت ماه شده است که برابر با سرعت نور تشخیص داده اند اما چون من این مقدار را هنوز اطلاع دقیق ندارم دوستان خود می توانند تحقیق کنند. اما نسبت به سوره معارج که خدا خود را صاحب عروجها می داند واضح و مشخص است که بدنبال آن سخن از عروج ملائکه و روح به سوی او در مدت پنجاه هزار سال است. با توجه به آیات قبلش که درخواست کافرین برای رسیدن عذاب است و بعد از آن که به پیامبر می گوید صبری جمیل داشته باشد سپس در سوره سجده هم دیدیم که سخن از تدبیر امورش است و گفتیم که این فرشتگانش هستند بخشی از امور بوسیله آنها صورت می گیرد و خدا به آنها محول کرده است نشان از این است که حرکت فرشتگان برای صورت دادن عذاب خدایی ، پنجاه هزار سال طول می کشد تا به این امر بپردازندو عروج فرشتگان به سوی خدا به معنی این نیست که خدا در مکانی است و فرشتگان به سوی او حرکت می کنند به خصوص خیال کنیم خدا در یک موقعیت مکانی بالا، مثلا در آسمانهاست چرا که گفتیم اصلا معنی واژه عروج اینگونه نیست. در واقعیت خدا می گوید فرشتگان به سوی خدا برای صورت دادن اوامرش این مدت زمان قمری طی می کنند، عروج برای این است که اوامرش بوسیله فرشتگان (گفتیم عروج نیاز به وسیله دارد) در این مدت زمانی صورت خواهد گرفت برای واقع شدن عذاب. من دقیق نمی دانم ولی شاید بعد از زمان پیامبر بعد از پنجاه هزار سال قمری عذاب خدایی بیاید.

 

عرش: 259 بقره، 141 انعام، 54و137 اعراف، 129 توبه، 3 یونس، 100 یوسف، 2 رعد، 68 نحل، 42 اسراء، 42 کهف، 5 طه، 22 انبیاء، 45 حج، 86و116 مومنون، 59 فرقان، 23و26و38و41و42 نمل، 4 سجده، 75 زمر، 7و15 غافر، 82 زخرف، 4 حدید، 17 حاقه، 20 تکویر، 15 بروج.

 

واژه عرش برخلاف تصور رایج به معنی تخت پادشاهی نیست. واژه "عرش" به زیر نظر داشتن پایداری و اصل و اساس یک چیز است . زمانیکه خدا خود را صاحب عرش می داند(15 غافر ، 20 تکویر، 15 بروج) یا سخن از چیره شدن برعرشش دارد(42 اسرا) و سپس خود را با نام رب العرش معرفی می کند(22 انبیا ،86 و116 مومنون ، 26 نمل ،82 زخرف) به معنای داشتن تخت پاداشاهی و فرمان راندن از آنجا تا برای خدا مکانی مشخص شود یا خدا را هم مثل سلاطین گذشته تصور کردن نیست بعد بگوییم ببینید که چگونه قرآن خدایی نیست و تفکر و بنیش سلطنت گذشته در تفکر خود راه داده است! همانگونه که در آیات 54 اعراف ، 3 یونس، 2 رعد،5 طه ، 59 فرقان ، 4 سجده ، 4 حدید، دیده می شود خدا بعد از خلق سماوات و زمین ، سخن از  "استوی بر عرش" دارد، سپس نسبت به این عرش می گوید که بوسیله فرشتگان حمل می شود و سبوح هستند(75 زمر، 17 حاقه،7 غافر)و اینجا به معنای این نیست که تختی را حمل می کنند. اول ببینیم عرش به چه معنایی گرفتیم که این فرشتگان حامل آن هستند. در واقعیت تنها خلقت شیئی، از آن استواری و ماندن نمی سازد خدا می گوید پایداری و عدم فروریختن و از بین رفتن خلقتش زیر نظرش است و نسبت به آنها استوا و استیلا و تسلط کامل دارد و برای این کار از مسبباتی که حامل این وظیفه هستند یعنی فرشتگان که شناور و تحت فرمان خدا هستند صورت می گیرد همانگونه که قبلا گفته بود بعضی از امور خود را بوسیله آنها انجام می دهد. حال باید پرسیده شود که چرا در قرآن نسبت به تخت پادشاهی ملکه سبا از واژه "عرش" استفاده شده است(38و41و42 نمل ) البته یک بار از زبان هدهد در گفتگو با سلیمان می گوید که من ملکی دیدم صاحب عرشی عظیم(23 نمل) که در دنباله خدا تنها این ویژگی را مختص خود می کند(26 نمل) همانگونه که در آیه 129 توبه تنها خود را صاحب چنین ویژگیی می داند. تخت پادشاهان و سلاطین با نام "عرش" نامگذاری میشده است چون وقتی حکومتی را بدست می گرفتند از آن مکان حکومت کرده و پایه و اساس حکومت خود را صورت داده و باعث پایداری و قوام کشور خود میشده اند وگرنه حکومت آنها از هم پاشیده میشده است. یعنی تغییری در اصل و اساس معنای این واژه پیدا نکرد چون این واژه به معنای تخت نیست بلکه به موقعیت و چیزی که باعث پایداری و اسقامت و ماندن اصل و اساس چیزی می شود اطلاق می شود برای همین تنها تخت پاداشاهان به این نام معروف شده اند وگرنه با وجود شبیه بودن شکل ظاهری تختهای گوناگون با تخت سلطتنتی هیچکدام با این نام خوانده نمی شود. شما می توانید زمانیکه خدا نابودی قریه ها و آبادی ها و از بین رفتن اصل و اساس چیزی که باعث پایداریش میشده، و به یکباره فرومی تپد و از بین می رود در آیات 259 بقره،42 کهف، 45 حج ببینید همین نوع بیان البته به شیوه ای دیگر در آیه137 اعراف دیده می شود اینکه می بینید بعضی زمانها سقف یا داربستها در زبان عربی از عرش استفاده می کند به این دلیل است که داربستها برای نگه داری و پایداری چیزی استفاده می شود همانونه که سقف چنین ویژگیی دارد علاوه بر این سقف ،یک استیلای کامل بر پدیده ساختاری خود دارد. در سوره یوسف آیه 100 به معنای بالابردن والدین یوسف بر تخت پادشاهی نیست چون پادشاه مصر کسی دیگر بوده است بلکه اینجا سخن از بالا بردن آنها برای پایداری و نگه داری و زیر نظر داشتن اموری بوسیله والدینش است. فراموش نکنید انسان گذشته برای پایداری حکومتش نیاز به این تخت فرمانی داشته، همانگونه که امروز نسبت به حکومتها باز این تخت فرماندهی وجود دارد اما نسبت به هر کشوری فرق می کند اگر نسبت به انسان مسائل فیزیکی و مادی مطرح است نسبت به خدا مطرح نیست. همگامی واژه عرش با واژه "استوی" همه نشان از سیطره کامل برفرماندهی و پایداریش برجهان دارد واژه استوی به معنای تسلط کامل برچیزی است.(واژه "استوی": 29 بقره،54 اعراف، 3 یونس، 44 هود، 2 رعد،5طه،28مومنون، 59 فرقان ،14قصص، 4 سجده،29 فتح، 6 نجم، 4 حدید) اامیدوارم متوجه شده باشیید که عرش به معنای مکان و موقیت نبود بلکه به معنای شیوه کاربردی برای حفظ و نگه داری و زیر نظر داشتن برای پایداری و حکومت بر چیزهای تعیین شده بود که نسبت به خدا ، با استفاده از قدرت خود و مسبابتی که خود تعیین کرده و به عنوان سنن و قوانین جهان در نظر گرفته با استفاده از وجود فرشتگان صورت می دهد و انسانها برای نگهداری حکومت و فرمانروایی خود نیاز به تخت فرماندهی دارند از هر نوعش که باشد.

 

فرشتگان کامل تحت فرمان خدا هستند و بدون اذن او هیچ کاری انجام نمی دهند و خواستی به غیر از خواست خدا انجام نمی دهند. آنها چیزی جز سبوح و ساجد بودن در مسیر خدایی را ندارند و بینشان حق مطلق است(206 اعراف،28 انبیاء،49و50 نحل، 75 زمر) این نوع ویژگی نه تنها برای فرشتگان است بلکه برای هر جنبنده ای که در آسمان و زمین است، این ویژگی را در آیات 49و50 نحل مشخص می کند. برای همین اگر خدا می خواست می توانست انسان را هم همانند این فرشتگان با ویژگی و خصوصیات مثل آن بیافریند همانگونه که در آیه 60 زخرف این موضوع را بیان می کند اما می خواهد موجودی به نام انسان خلق کند که ویژگی و خصوصیات دیگری دارد تا بتواند برای او قدرت انتخاب و امتحان به وجود بیاید و برعکس تصور افرادی که می گویند چرا خدا ظلم آفریده است؟ یا چرا موجودی خلق کرده است که ظلم کند؟ چون شر و ظلم در جهان وجود دارد یعنی خدایی وجود ندارد؟ در حالیکه خدا هم خود گفته ، قبل از اینکه انسان معترض شود، اگر می خواست می توانست موجودی مثل فرشته بیافریند اما موجودی دیگر با توانایی و خصوصیاتی دیگر آفریده است. قبلا در مورد ظلم و شر، کامل سخن گفتیم و نسبی بودن آن را مشخص کردیم . به هر حال رشد انسانی و وجود این موجود با این خصوصیات نیاز به پیش زمینه ها و امکاناتی دارد که باید در اختیار او باشد.

 

نامهای فرشتگانی که در قرآن آمده است:

1- هاروت و ماروت:102 بقره.

2- میکال:98 بقره.

3- جبریل:97و98بقره، 4 تحریم.

4- ملک الموت(فرشته مرگ): 11 سجده.(البته آیات فراوانی دیدیم که فرشتگان، زمان مرگ حضور دارند. خدا سخن از حضور این فرستادگانش، زمان وفات انسان دارد. در آیات 61 انعام- 37 اعراف یکی دیگر از وظایف فرشتگان را مشخص می سازد در یکی از آیات از واژه موت و در دیگری از واژه وفات استفاده می کند)

 

ما در مکانهایی از قرآن با خطابهای روح(2نحل، 17 مریم15 غافر، 52 شوری، 22 مجادله، 4 معارج، 38 نبا، 4 قدر.) روح القدس(87و253 بقره، 110 مائده، 102 نحل) و روح امین(193 شعراء) روبرو هستیم آیا این خطابها اشاره به فرشتگان دارد.

 

روح: 87و253 بقره ، 171 نساء، 110 مائده،29 حجر، 2و102 نحل، 69و85 اسراء، 17 مریم،91 انبیاء، 193 شعراء،9 سجده،  72 ص، 15 غافر،52 شوری، 22 مجادله، 12 تحریم، 4 معارج، 38 نبا، 4 قدر.

 

اینکه واقعا روح چیست؟ برای ما مشخص نیست. چیزی که از آن درک می شود مسائلی نسبت به انسان مطرح می شود که برای خودش از درکش و منبع آن اطلاع چندانی ندارد. اما زمانیکه از روح می پرسند که چیست و ماهیت و ذاتش چیست و توضیحاتی نسبت به آن ارائه شود؟ خدا در پاسخ می گوید که روح از امر رب است جزئی از فرمانها و تحت امر اوست و نسبت به آن علم و آگاهی برای انسان جز اندکی نیست. شاید انسانی بگوید که روح چگونه اثبات می شود؟ چیزی که خدا بیان می کند با توجه به وسایلی که انسان در اختیار دارد نخواهد توانست که نسبت به روح درکی درست حاصل کند و تنها به اینجا موضوع ختم نمی شود در واقعیت درسی هم می دهد که نسبت به جهان اطلاعات و علم و آگاهی های فراوانی وجود دارد که انسان نسبت به آن آگاهی کمی دارد و تنها آگاهی کمی پیدا می کند. همان طور که قبلا در ارتباط با مراحل به وجود آمدن انسان گفتیم خدا در آیات 29 حجر، 9 سجده ، 72 ص دمیدن روح خود سخن می گوید. در نتیجه دمیده شدن روح در انسان نشان از این است که روح قسمتی از وجود انسانی است که غیر از قسمتهای بدنی و بشری است به آن قسمت که انسان را از دیگر حیوانات و جانداران متفاوت می سازد و به او، خصوصیات و ویژگی های مخصوص می دهد، در نتیجه نیازی چندان به اثبات آن نیست و انسان به این موضوع تا حدودی پی برده است.البته باید متوجه بود که در هیچ جای قرآن توضیحاتی به خصوصی در ارتباط با روح نداده است که بگوییم مثلا فلان شکل مختص روح است برای همین در بعضی موارد دیده می شود که بعضی خصوصیات به روح منتسب می شود قرآنی نیست؟ ما تنها چیزی که می توانیم بگوییم، هرچیزی که نتوان به بدن فیزیکی انسان ربط داد می توان از آن به نام روح سخن گفت. اما همه چیز به اینجا ختم نمی شود خدا کلامهای دیگر و نزول روح سخن می گوید روح القدس و امین و ذکر نام آنها در کنار نام فرشتگان است.

قبلا گفتیم خدا دونوع رسول دارد یکی پیامبران و دیگری فرشتگان . این رسولان در کنار دو پیامبر دیده می شود البته ذکری از نام فرشتگان نیست بلکه تنها ذکر از رسولان است و چون این افراد پیامبر نیستند و خصوصیتی دارند که موجب دلنگرانی هایی از سوی این پیامبران می شود نشان از فرشته بودن آنها دارد. این دو پیامبر ابراهیم و لوط هستند(79تا83 هود) در این آیات مشخص است که شکل و شمایل این فرشتگان به شکل یک انسان بوده است که انسانهای به غیر از آن دو پیامبر هم با آنها ارتباط برقرار کرده ، اما حضور درست آنها را درک نکرده اند. این نشان از این است که فرشتگان برای اوامر و دستورات خدا تحت فرمان او عمل می کنند البته قبلا در قسمت وحی و ارتباط پیامبران با خدا گفتیم که یکی از کانالهای وحی و ارتباط آنها فرشتگان است اما اینجا حضوری دیگر دارد که دیگر انسانها هم حضور آنها را می بینند اما متوجه فرشته بودن آنها نیستند به غیر از همسر ابراهیم. این نشان از این داردکه فرشتگان امکا دارد در بین انسانها به شکل و شمایل انسانی حضور پیدا کنند همانگونه که نسبت به مریم صورت می گیرد. هرچند هر زمان نسبت به انسانی پیامی داشته اند خود را معرفی کرده اند. البته حضور فرشتگان یکبار برای مژده دادن عیسی به مریم صورت می گیرد(42 آل عمران) اما زمانیکه از مردم جدا می شود خدا سخن از روحی دارد که به سوی او می رود. این روح چیست؟ آیا واقعا او فرشته است اگر فرشته است چرا از واژه روح سخن می گوید روحی که در شکل و شمایل بشری بر او وارد می شود ، او در ابتدا می ترسد؟!(17 مریم، 91 انبیاء، 12 تحریم) در سوره انبیاء و تحریم سخن از دمیده شدن روح در مریم است که باعث متولد شدن عیسی می شود در سوره 171 نساء هم مشخص می سازد که عیسی دارای روح است و این خصوصیت انسانی را دارد. این بارداری در سوره مریم مشخص است، می دانیم که هر انسانی وجودش از روح است. اما در سوره مریم سخن از وجود ارسال و رسولی به شکل بشر دارد او را با واژه روح معرفی می کند که در آیه 19 خود را به عنوان رسول معرفی می کند و ما می دانیم تنها کسیکه به غیر از انسان در قرآن به عنوان رسول شناخته می شود فرشتگان هستند، فرشته ای که مامور به اجرای یکی از دستورات خدایی است. در نتیجه اینجا منظورش از روح همان فرشتگانش است اما چرا فرشتگان را هم با این نام مورد خطاب قرار می دهد واضح نکرده و از علم آن سخن نگفته است اما چیزی که مشخص است: یا جنس فرشتگان هم اگر نگوییم همه ، بعضی از آنها از روح است یا چون بعضی از آنها به عنوان حامل و پیامهای خدا هستند با این نام مورد خطاب قرار می گیرند. اما آیا این روح نسبت به مریم، جبریل است.

 

ما در آیات 87 و 253 بقره ، 110 مائده تقویت عیسی به وسیله روح القدس هستیم اما این آیات دقیق مشخص نکرده که منظورش از این روح قدس چیست؟ تا اینکه در آیه 102 نحل می گوید قرآن بوسیله روح القدس از سوی پروردگار به حق نازل شده است و تنها کسیکه چنین وظیفه ای دارد و از جنس روح است همچنین وظیفه رسول بودن بین خدا و انسان و حامل بودن دستورات و اوامر خدایی را دارد فرشتگان هستند اما تا اینجا هنوز مشخص نیست که منظور از روح القدس آیا جبریل است؟ همین خطاب از روح، البته با روح امین در سوره شعراء هم دیده می شود که وظیفه انزال قرآن را دارد تا اینجا دو ویژگی برای این موجود قائل است اول قدوس بودن و پاک بودن از اون صفاتی که شایسته او نیست و دوم امین بودن و عدم دخل و تصرف بر آن وظایفی که به او محول است. اما آیه 97و 98 بقره دقیقا مشخص می سازدکه جبریل همان روح القدس امین است و در این آیات می گوید که این شخص به اذن و فرمان خدا، بر قلب و دگرگونی پیامبر به صدق، قرآن را نازل می کند برای همین در دنباله می گوید کسیکه دشمن این واسطه خدایی بین خدا و پیامبرش به عنوان کانال ارتباطی باشد، دشمن خود میداند چون کسیکه اعتقاد و ایمان به این کانال ارتباطی نداشته باشد چگونه می خواهد ایمان به خدا و قیامت و پیامهایش بیاورد و کسیکه این حامل را دشمن بدارد باید روبروی خدا هم بایستد اما در آیه 98 بقره نام فرشتکان را از نام جبریل و میکال جدا کرده است آیا می خواهد آنها را از فرشته بودن جدا کند در واقعیت اینگونه نیست اینجا برای تاکید زیاد و مشخص کردن و جداکردن بعضی از وظایف از بقیه است زیرا ما فهمدیم خود فرشتگان هم می توانند رسول باشند اما در این آیه نام رسول را هم آورده است اما به معنای این نیست که فرشتگان رسول نیستند بلکه می خواهد بعضی از وظایف که بقیه ندارند را از هم متمایز و جدا کرده و مشخص سازد برای همین می گوید کسیکه دشمن خدا و فرشتگانش و رسلش و جبریل و میکال باشد دشمن خدا و کافر است. همین نوع نزول و جدا کردنها در آیات دیگر دیده می شود: 4 معارج(عروج ملائکه و روح به سوی خدا) 38 نبا (روزیکه ملائکه و روح به صف هستند) 4قدر(نزول فرشتگان و روح به صورت مرتب و به اذن خدا برا انجام هر امر و دستور او نازل می شوند )شخصیت جبریل به عنوان یکی از فرشتگان مقرب خداست که وظیفه و مامور تقویت و ماندن در کنار پیامبران را دارد نام او در سوره نجم نیامده است اما با توجه به آیاتی که گذشت از او به کسیکه در دانایی شدید و قوی است و پیامبر دوبار او را دیده است مورد شناخت قرار می دهد (5تا18 نجم)  اما علاوه برآن، یکی دیگر از وظایف و ماموریتهای  فرشتگان، موظف و مامور به انجام، ولی و دوستی در کنار مومنین و توبه کنندگان را دارند باید آنها را تقویت کنند(4تحریم،22 مجادله) اما فرشته بعدی که نامش در قرآن آمده است یعنی میکال چه وظیفه ای دارد مشخص نیست. دو فرشته هاروت و ماروت در بابل در بین مردم بوده اند مواردی بر آنها نازل میشده است و چیزهایی به مردم یاد می داده اند که قبل از آن به آنها می گفتند وجودشان برای فتنه است و کفر نورزند مواردیکه یاد می گرفتند جدایی بین زوجین، و از آنها چیزهایی یاد می گرفتند به ضررشان بود و نفعی نداشت. این تنها شناختی است که از این دو فرشته می دهد و دیگر چیزی از آنها وجود ندارد. این دو فرشته هم مامور به آموزش سحر نبوده اند قبلا در این مورد مقاله ای با عنوان سحر در قرآن داشتیم، در این آیه سحر و آنچه بر این دو فرشته نازل می شده از هم جدا شده و تنها چیزی که به آنها منتسب است روشهایی که بین زوجین اختلاف و جدایی می انداختند و اینجا هم چیزی با قدرت سحر نیست، البته قدرت سحر، به معنای یک قدرت فوق العاده نیست بلکه جدایی نیاز به قدرت زیادی ندارد همانگونه که یک فرد با دانستن روشها و کاربردهای سخن چینی براحتی با سوء استفاده از احساسات انسانها می تواند جدایی را ایجاد کند.

2 نحل : نزول ملائکه باروحی ازامرش، 15 غافر : روحی ازامرش القا می کند برهرکسیکه بخواهد، 52 شوری : وحی، روحی از امرش به سوی پیغمبر ، چیزی که از این آیات مشخص است روحی از امر خود را با القا و نزول برپیامبران یا از سوی فرشتگان مشخص می کند که ظاهرا همان پیامهایش منظورش است برای همین روح هنوز کامل برای ما مشخص و کامل نیست.

 

ذکر اعداد در کنار نام فرشتگان برای امتحان و فتنه انسانهاست. نوزده فرشتگان درسی که می دهد ندانستن و نپرداختن به اصلیات و خود را مشغول کردن به فرعیات است مثلا کسی با یک انگشت خود به سمت ماه برای دیدن اشاره کند سپس شما بگویید چرا او با یک انگشت اشاره می کند و چرا با دو انگشت اشاره نمی کند اگر همین نوع اشاره را برای چند انسانی که در جایی ایستاده اند باشد باز همین سخن را می گویید و بعد می گویید در اولی یک ماه داشتیم و اشاره یک انگشتی را می توان یکی دانست اما چرا در چندتایی چند انگشت خود را به کار نبرد در حالی که اصل و اساس و منظور و هدف آن فرد در هر دو اشاره به یک سمت و طرف برای مشاهده شما بوده است و شما به جای دیدن این مسئله خود را به مسائلی که هدف و منظور نیست می پردازید این مثل داستان گاو بنی اسرائیل برای کشتن است همین فرد برای امتحان کردن هوش شما امکان دارد هربار با چند نوع انگشت خود اشاره کند تا ببیند آیا شما منظور اصلی را می گیرید یا کودنی بیش نیستید که تنها اشاره انگشتان را می بیند. پس تعداد فرشتگان چندان مهم نیست همانگونه که در سوره مدثر آیات 30و31، این موضوع را مشخص می سازد.

 

 

اما چگونه می توان وجود موجوداتی مثل فرشتگان را ثابت کرد؟ چگونه می توان گفت که واقعا وظایفی که به آنها نسبت به جهان، محول شده است از آنها صورت می گیرد؟ چگونه پی ببریم که این هم نوعی دیگر از خرافات نیست که به خورد ما می دهند؟ چگونه می توان ارتباطاتی که در قرآن نسبت با ملائکه  صورت پذیرفته، اثبات کرد؟ نقشهایی از آنها در قرآن است اما چگونه می توان ثابت کرد که واقعا آنها نسبت به این جهان و انسان چنین نقشی را ایفا می کنند؟

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه یکم آبان 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 27

 

.....ادامه

 

 

ملائکه: 30و31و34و98و102و161و177و210و248و285 بقره، 18و39و42و45و80و87و124و125 آل عمران، 97و136و166و172 نساء، 8و9و50و93و111و158 انعام، 11و20 اعراف، 9و12و50 انفال، 12و31هود، 31 یوسف، 13و23 رعد، 7و8و28و30 حجر، 2و28و32و33و49 نحل، 40و61و92و95 اسراء، 50 کهف، 116 طه، 103 انبیاء، 75 حج، 24 مومنون، 7و21و22و25 فرقان، 11 سجده، 43و56 احزاب، 40 سبا، 1 فاطر، 150 صافات، 71و73 ص، 75 زمر، 14و30 فصلت، 5 شوری، 19و53و60 زخرف، 27 محمد، 26و27 نجم، 4و6 تحریم، 17 حاقه، 4 معارج،31 مدثر، 38 نبا، 22 فجر، 4 قدر.

 

مهمترین سئوالاتی که نسبت به فرشتگان مطرح است: چرا نام موجوداتی در قرآن ذکر شده که انسان نمی تواند آنها را لمس کند؟ فرشتگان چه نقشی در زندگی بشری دارند؟ آیا نمی شد با توجه به اینکه فرشتگان قابلیت لمس و درک از سوی بشر را ندارد در قرآن نامی از سوی آنها نبود تا بهتر قرآن مورد پذیرش قرار می گرفت؟ اصلا چیزی که نقشی قابل لمس و درک از سوی آن نیست شناخت نسبت بدان چه تاثیری در رشد انسان دارد؟ فرشتگان می خواهند به چه سئوالاتی پاسخ دهند؟ آیا فرشتگان موجوداتی فارق العاده نیستند و تنها خدا به گونه ای سخن گفته تا بهتر بتواند با بشر گذشته، پیام رسانی خود را نسبت به گذشتگان انجام دهد؟ اگر فرشتگان تنها در زندگی پیامبران تاثیر و قابل لمس بوده است، چرا نام آنها برای دیگران هم آورده می شود در حالیکه میشد براحتی خدا مثل بسیاری از مسائل از قید جزئیات خودداری کند؟ چرا خدا از جنس دیگر، از جنس فرشتگان پیامبران نمی فرستد؟

 

داستان آدم و فرشتگان : 30و31و34 بقره، 11و20 اعراف، 28و30 حجر، 61 اسراء، 50 کهف، 116 طه، 71و73 ص.

کسیکه دشمن خداو ملائکه و رسلش و جبریل و میکال باشد، بدرستکی خدا دشمن کافرین است: 98 بقره.

دو فرشته به نام هاروت و ماروت در بابل: 102 بقره.

لعن خدا و فرشتگان برای کافرین است: 161 بقره، 87 آل عمران.

ایمان به خدا، روز آخر، ملائکه، کتب، و نبیین است: 177بقره، 285 بقره(روز آخر ندارد و به جای نبیین از رسل استفاده کرده است)  136 نساءکفر به خدا و ملائکه و کتبش و رسلش و روز آخر ظلالت و گمراهی است.

آیا انتظار دارند که خدا و فرشتگان در زیر سایه بانهایی از ابر به سوی ایشان بیاید: 210 بقره. در آیه قبل از آن می گوید اگر بعد از آمدن دلایل آشکار، بلغزید و به بیراهه بروید بدانید خدا عزیز حکیم است.

حمل تابوت از سوی فرشتگان برای سکینه و آرامش بنی اسرائیل در زمان انتخاب طالوت به عنوان پادشاهی آنها و نشان صدق او در پادشاهیش: 248 بقره.

شهادت ملائکه بر لااله الا الله: 18 آل عمران.

مژده رسانی ملائکه و ارتباط آنها با پیامبران زکریا، مریم: 39و42و45 آل عمران

هیچ کس فرمان نمی دهد که ملائکه و نبیین را به عنوان ارباب قرار دهید مگر اینکه، کفر ،چنین فرمانی به شما بدهد: 80 آل عمران.

یاری خدا در جنگ بدر با وجود قلت تعداد، با سه هزار فرشته و پیروزی آنها و در صورت حمله دوباره آنها اگر  صبر و تقوا پیشه کنند با پنج هزار فرشته از سوی خدا یاری می شوند: 124و125 آل عمران.

پرسش فرشتگان هنگام وفات کردن نسبت به کسانی که ظلم کرده اند: 97 نساء.

شهادت ملائکه براینکه، انزال کتاب از سوی خداست:166 نساء.

فرشتگان مقرب، خود را عبد خدا می دانند: 172 نساء.

درخواست کافرین برای اینکه به پیش پیامبر فرشته بیاید و برای تایید حرفش فرشته ای همراه خود داشته باشد سپس خدا می گوید اگر اینگونه شود کار از کار می گذرد و دیگر مهلتی به آنها داده نمی شود و آنقدر همه چیز واضح و آشکار می شود که امتحان و تلاش انسان معنی پیدا نمی کند. در دنباله می گوید اگر می خواستیم فرشته ای به سوی آنها بفرستیم بازهم به شکل یک رجل و مرد انسان نما می فرستادیم و با پوشاندن این لباس آنها را دچار اشتباه می کردیم. در آیه قبل، سخن از این داردکه اگر کتابی در قرطاس نازل کنیم که آنها با دستان خود آن را لمس کنند باز هم کفر می ورزند و می گویند این سحری مبین است. سپس در دنباله ، زمانیکه درخواست ناروای کافرین برای همراهی فرشته با پیامبر یا شکل و شمایل پیامبر به صورت فرشته بودن عنوان می کند همه نشان از این دارد که این افراد باز هم ایمان نمی آورند چون طرح این موضوعات اصل و اساس برای ایمان نیست چون اگر او می خواست که همه چیز با آن واضحیت باشد که همه افراد ایمان بیاورند دیگر این جهان، ایمان و خطا وانتخاب معنی پیدا نمی کرد علاوه براین ، این افراد اصلا اهل ایمان نیستند برایشان فرقی نمی کند چگونه برای آنها موضوع طرح شود اگر اهل ایمان باشند وقتی می فهمیدند حقیقتی به سوی آنها آمده قبول می کردند و دیگر ایرادی بر کانال ارتباطی نمی گرفتند 8و9 انعام.

پیامبر می گوید از جنس فرشته نیست و ویژگی ها و خصوصیات فرشته را ندارد. 50 انعام، 31 هود.

حضور فرشتگان زمان موت  و وفات انسان. 97 نساء، 93 انعام، 50 انفال، 28 و 32و 33نحل، 11 سجده، 27 محمد.

اگر به پیش کافرین ملائکه بیاید و مردگان با آنها ارتباط برقرار بکنند آنان ایمان نمی آورند مگر اینکه خدا بخواهد و قدرت انتخاب آنها را بگیرد. 111 انعام.

آیا انتظار دارید که فرشتگان به پیش شما بیاید یا از سوی خدا نشانه هایی بیاید و روزی این نشانه ها می آید اما در آن زمان ایمان نفعی به آنها نمی رساند یا اگر عملی کسب نکرده اند نفعی برای آنها ندارد که موضعگیری درست از خود نشان دهند چون طبیعی است که همه اینگونه از خود نشان می دهند شما منتظر باشید ماهم منتظر هستیم. در آیه قبل می گوید چرا با توجه به اینکه آیاتش رحمت و هدایت است ظالمانه مورد تکذیب قرار می گیرد ،برای این افراد عذاب است و به زودی صدق این موضوع برایشان مشخص می شود. 158 انعام.

زمانیکه از خدای خود یاری بخواهید خدا با هزار فرشته امداد خود را می رساند در آیات قبل سخن از مسائل جنگی است. سپس در آیات بعدی می گوید این کمک رسانی از سوی فرشتگان برای بشر تنها به عنوان اطمینان دگرگونیشان قرا داده ایم وگرنه نصرت تنها از سوی خداست. 9 و12 انفال.

پیامبر بخواهد به خاطر حرف کفار وحی خدا را ترک کند به این علت که می گویند چرا کنز جهان زیر نظر او نیست یا فرشته ای نزد او نیست 12 انفال.

تشبیه یوسف از لحاظ زیبایی به فرشتگان از سوی زنان مصر. 31 یوسف.

فرشتگان سبوح خدا هستند و مرتب به حمد خدا مشغولند، در اینجا کار و مسیر فرشتگان را در کنار رعد آورده است که مثل هم هستند. 13 رعد.

حضور فرشتگان در بهشت. 23 رعد.

کافرین می گویند چرا اگر پیامبر صادق است فرشتگان را نزد آنها نمی آورد. فرشتگان جز به حق نازل نمی شوند و اگر درخواست آنها اجابت شود دیگر به آنها مهلت و انتظاری داده نمی شود. 7و8 حجر.

نزول فرشتگان باوحی به امر و دستور خدا بر هر بنده ای از بنگانش که بخواهد. 2 نحل.

فرشتگان ساجد خدا هستند و اهل تکبر نیستند. 49 نحل.

ارائه تفکر از سوی کافرین بر این مبنا که فرشتگان دختران خدا هستند. 40 اسراء.

درخواست کافرین برای آوردن خدا یا فرشتگان نزدشان از سوی پیامبر برای ایمان آوردن. 92 اسراء.

کافرین می گویند اگر واقعا پیامبر، از سوی خداست چرا همراه خود فرشته ای ندارد. 7 فرقان

در صورتی فرشته ای به عنوان رسول و پیامبر نزد کافرین می آمد که برروی زمین فرشتگان زندگی می کردند. 95 اسراء.

حضور فرشتگان زمان قیامت. 103 انبیاء، 25 فرقان، 38 نبا، 22 فجر

خدا از بین فرشتگان رسولانی برمی گزیند و از بین مردم و ناس. 75 حج.

ارائه این تفکر از سوی کافرین که اگر خدا می خواست فرشتگان را به عنوان پیامبران خود می فرستاد. 24 مومنون، 14 فصلت.

کافرین می گویند که چرا فرشتگان به پیش ما نمی آیند یا خدا را نمی بینیم آنها خود را کبیر می دارند و استکبار می ورزند اما روزی می رسد که فرشتگان را خواهند دید.21 فرقان

توجه و حمایت ویژه از سوی فرشتگان(صلو) برای خروج اینکه مومنان را از ظلمات به سوی نور خارج کنند. 43 احزاب.

توجه ویژه(صلو) خدا و فرشتگانش نسبت به نبیش. 56 احزاب.

زمانیکه روز قیامت به فرشتگان می گویند آیا این افراد شما را پرستش می کردند در دنباله آیه فرشتگان پاسخ می دهند سبحانک بلکه این افراد عبد جنیان بوده اند. 40 سبا.

ستایش خدایی است که فرشتگان را به عنوان رسولانی با داشتن ویژگی جناح دوتایی، سه تایی و چهارتایی قرار داده است. 1 فاطر.

به زیر سئوال رفتن تفکر کافرین در این ارتباط که جنسیت فرشتگان را ماده عنوان می کنند. 150 صافات، 19 زخرف، 27 نجم.

حضور فرشتگان حول عرش خدا و سبوح  بودن و بینشان به حق قضا شده است. 75 زمر

نزول فرشتگان بر کسانیکه ایمان می آورند سپس استقامت می کنند سپس حالت خوف و حزن را از آنها برمی دارند و بشارت به بهشت می دهند. در دنباله آیه فرشتگان خود را به عنوان ولی انسانها در زندگی دنیا و آخرت مشخص می سازند. 30 فصلت.

فرشتگان سبوح خدا هستند و برای زمینیان استغفار می کنند. 5شوری

چرا اگر پیامبر از سوی خداست به او دستبندهای زرین داده نشده یا همراه خدا فرشتگان ندارند. 53 زخرف.

اگر ما بخواهیم از شما به صورت فرشتگان در زمین قرار می دادیم. 60 زخرف.

شفاعت فرشتگان برای چیزی غنایی به وجود نمی آورد. 26 نجم

حمایت ولایت خدا و فرشتگان و مومنین نسبت به پیامبر. 4 تحریم

حضور فرشتگان در جهنم. 6 تحریم، 31 مدثر.

در روز قیامت بر کناره ها هستند و هشت فرشته عرش خدا را حمل می کنند. 17 حاقه.

فرشتگان و روح به سوی خدا، پنجاه هزار یوم عروج می کنند. 4 معارج.

ذکر تعداد فرشتگان تنها به عنوان یک فتنه برای انسانهاست. 31 مدثر.

روزیکه فرشتگان و روح به صف ایستاده اند و جز به صواب و اجازه خدا سخن نمی گویند. 38 نبا، 22 فجر.

نزول فرشتگان و روح در شب قدر. 4 قدر.

 

 

همان طور که گفتیم تنها پیامبران نیستند که می توانند ویژگی رسول بودن را پیدا کنند بلکه این فرشتگان هم هستند که می توانند ویژگی رسول بودن را پیدا کنند و همان طور که قبلا گفتیم معنی واژه "رسول" به معنی این نیست که فردی بیاید بتواند از خودش چیزی بگوید یا اینکه اعمال و گفتارش خدایی شود بلکه رسول یعنی فردی که همراهش چیزی فرستاده شده است و همان طور که این فرشتگان با این نوع ویژگی باید پیامهای خدا را بدون کم و زیاد و تصرف و بدون اینکه بخواهند در این ارتباط توضیحی بدهند برسانند این نوع ویژگی برای پیامبران هم بوده است یعنی معنی رسول همین است. برای همین در قرآن بارها اطاعت خدا در کنار واژه رسول آمده است و این خیال کج اندیشان است که خیال کرده اند اطاعت از رسول یعنی اطاعت از گفتاری که به پیامبران منسوب می شود در حالیکه این وآژه و این آیات معنیی جز این ندارد که اطاعت از رسول تنها به این دلیل است که کانالهای پیامهای خدایی هستند و بس! همانگونه که دومین رسول و کانال ارتباطی فرشتگان هستند.(75 حج و 1 فاطر) این پیامبران بعد از دریافت وحی و پیامهای خدایی چیزی نزد خود نگه نمی داشتند که نسبت به دیگران اعلم باشند و عملا بعد از بالغیت در رساندن، نسبت به دیگران اصلا اعلم نمی شده اند و در حال حاضر با وجود قرآن که به بالغیت خود حضور دارد هیچ فردی نمی تواند مدعی باشد که اعلم تر نسبت به دیگران نسبت به پیامهای خدایی است و در هیچ آیه ای هم نگفته پیامهای دیگر خود را نزد فردی دیگر قرار داده یا برای فهم پیامهایش باید به افرادی دیگر مراجعه کرد . زمان پیامبر هم بعد از رساندن این پیامها به مردم ، خود پیامبر و دیگر انسانها در یک سطح دانایی نسبت به پیامهای خدایی می شده اند. پیام خدا نسبت به یک قشر و گروه خاصی نیست و نسبت به تمامی انسانها پیام خود را متوجه می کند نه اینکه بخواهد خود را محدود به قشری کند تا انسان برای درک این پیام به آنها بخواهد مراجعه کند.

 اما فرشتگان چگونه موجوداتی هستند؟! خدا همان طور که بیان می کند فرشتگان موجوداتی هستند که کامل تحت فرمانش هستند و بدون خواست و اذن خدا هیچ کاری انجام نمی دهند. همان طور که خدا بارها در کنار نام آنها ویژگی هایی که برای آنها قائل شده است 1- اهل فساد نیستند 2- اهل خونریزی نیستند 3- سبوح هستند 4- اهل استکبار و کبر نیستند 5- مرتب در حال حمد خدا هستند 6- مامور به انجام کارهایی به امر خدا- نسبت به این دنیا، زمان قیامت، بهشت و جهنم هستند. همانگونه که خدا بسیاری از کارهایش بوسیله مسببات و موجوداتی دیگر صورت می گیرد و خود مستقیم دخالت نمی کند فرشتگان هم یکی دیگر از این موجودات هستند. همانگونه که خود می تواند مستقیما وارد شود و یک بیمار را درمان کند اما برای این دنیا یک قوانین و سننی تعیین کرده است که براساس آن فعل و انفعالات صورت می گیرد نسبت به وجود فرشتگان هم ایگونه است. فرشتگان کامل تحت فرمان و امر و سبوح خدا هستند: 13 رعد، 49 نحل، 75 زمر، 5 شوری، این امر حتی نسبت به سجده بر آدم هم دیده می شود 30و31و34 بقره، 11و20 اعراف، 28و30 حجر، 61 اسراء، 50 کهف، 116 طه، 71و73 ص. چیزی که خدا مشخص می کند جنسیت این نوع فرشتگان از مونث نیست و اصلا جنسیتی برای آنها تعیین نمی کند و تنها این کوته فکری انسانهاست که سعی می کنند برای آنها جنسیت مشخص کنند(. 150 صافات، 19 زخرف، 27 نجم.) این کافران هستند که بدون هیچ دلیلی هر چیزی که دوست دارند به خدا منتسب می کنند در حالیکه برای اینکه فردی چیزی را به خدا منتسب کند باید دلیل داشته باشد و واقعا خدا در پیام خود چنین امری را گنجانده باشد.

همان طور که بارها گفتیم چیزی در قرآن با نام اصول و فروع دین نداریم و این کج اندیشی انسانهاست که چنین فکری برقرآن تحمیل کرده اند. در قرآن تنها چیزی که وجود دارد ایمان به پنج چیز است 1- خدا 2- روز آخرت 3- فرشتگانش 4- پیامبرانش 5- کتابش است. حتی چیزی با نام ایمان به قضا و قدر نداریم. در واقعیت ایمان به کتاب خدا یعنی ایمان به کلیه آیاتش و کسی حق ندارد جزئی و قسمتی از آن را جدا کند و مهم و بقیه را غیر ضروری تشخیص دهد. در حالیکه خدا چنین نوع بینش و فکری را مردود می شمارد همانگونه که نسبت به اهل کتاب زمانیکه قسمتی از حق را بیان کرده و قسمتی را نادیده می گیرند و ظاهرا کم اهمیت می شمارند مردود می شمارد(42و85 بقره) وقتی فردی گفت ایمان به پیامهای خدایی دارد یعنی نسبت به کیله پیامها و مطالبی است که از سوی خدا نازل شده است. اما چرا تنها ایمان به این پنج جز شده است. در واقعیت دلیل ایمان به این پنج تا، لازم و ملزوم به هم و بدون هم بی معنی هستند. ایمان به خدا به عنوان فرستنده ، کتابهایش به عنوان پیامهایش، نبیین و فرشتگان به عنوان کانالهای ارتباطی و آخرت ، نهایت و سرانجام انسانی و هدف از ارتباط با انسان و پیامهایش است با وجود اینکه بیشتر آیات نسبت به خدا و روز آخرت، بحث از ایمان است نسبت به بقیه موارد آیات کمتری در بر دارد علت اصلی این است که خدا به عنوان خالق و مدبر جهان و تعیین مبدا و مقصد انسان و سپس تعیین مقصدش و آخرت انسان، با وجود اهمیت بیشترش ، نمی تواند بدون بقیه موارد خود را اثبات کند یعنی خدا برای این جهان چنین سنت و قانونی مشخص کرده است. هر فردی برای شناخت آخرت و خدا، نیاز به ایمان بقیه موارد دارد. ایمان به خدا، فرشتگان، نبیینش، کتابهایش و روز آخرت در کنار هم در آیات: 177و 285 بقره، 136 نساء. بیشتر از این نمی خواهیم در ارتباط با مسئله ایمان سخن بگوییم چون فعلا ربطی به این سری مقالات ندارد اما همان طور که می بینیم چیزی با نام فروع و اصول در قرآن دیده نمی شود و ایمان هم تنها نسبت به 5 چیز مطرح است.

 

اما خدا پیامبران را از جنس فرشتگان نمی فرستد حتی می گوید در صورتیکه فرشتگان بر روی زمین زندگی می کردند از جنس آنها فرشته می فرستاد(95 اسراء) عملا خدا می گوید برای هر موجودی از جنس خودش رسول برایش می فرستاد. خود پیامبران اعلام می کردند که از جنس فرشته نیستند (50 انعام، 31 هود.) اما کافرین می خواستند که پیامبران، یا از جنس فرشته باشند یا حداقل به همراه خود فرشته ای داشته باشند یا به همراه خود کنز و جواهرات جهان یا داشتن قدرتی فراانسانی داشته باشند. یعنی اصولا طرح این دیدگاه که فردی از جانب خدا به عنوان پیامبر در بین آنها ، داشتن قدرتی فرابشری یا توانایی دخل و تصرف در طبیعت فرابشری داشته باشد از سوی کافرین عنوان می شده است چیزی که در حال حاضر قدرتی به ناحق از سوی بعضی از افرادی که خود را منتسب به اسلام می کنند ارائه می شود یعنی آنها عملا می خواهند پیامبران را با ویژگی فرشته یا داشتن قدرتی فوق العاده معرفی کنند که می توانسته در قدرتهای تکوینی و تشریعی عرصه حضور داشته باشد در حالیکه خدا چنین قدرتی برای پیامبارن خود قائل نیست و از سوی کافرین چنین درخواستهایی مطرح می شده است.( 12 انفال،7و8 حجر، 92 اسراء،24 مومنون، 14 فصلت، 53 زخرف) البته آنها اکتفا به قید اینکه پیامبران باید فرشته باشند یا همراه خود فرشته ای داشته باشند نمی کنند بلکه حتی حضور خدا را هم خواهان هستند در حالیکه خدا آنها را افرادی گستاخ و مستکبر معرفی می کند که خیلی خود را بزرگ می پندارند که چنین درخواستی می کنند و به آنها می گوید اگر می خواست چنین کاری انجام دهد دیگر کار از کار می گذشت و به آنها مهلت و انتظاری داده نمی شد و همه را مجازات می کرد و در واقعیت این جهان، آخرت، امتحان و.... معنی پیدا نمی کرد. اصلا چرا چیزی به عنوان کانال ارتباطی برای آنها اینقدر اهمیت پیدا کرده است؟ در حالیکه آیات و پیامهای او واضح و بر حقیقت هستند و وقتی این حقیقت برآنها مشخص شد این چنین ظالمانه تکذیب میکنند و درخواستهای ناروا داشته باشند . این موارد نشانه چیست؟ جز اینکه آنها طالب حق نیستند و اگر این مسائل برای آنها طرح شود چون اهل حقیقت نیستند باز تفاوتی برایشان نمی کنند و ایمان نمی آورند(111 انعام، 8و9 انعام، 158 انعام) آنها تنها با طرح این مسائل می خواهند فرار کنند در حالیکه باید می دانستند نوع کانال ارتباطی باید براساس ویژگی و خصوصیات خودشان باشد تا بهتر ارتباط صورت گیرد نه اینکه خواستار نوعی دیگر دارند.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 26

 

.....ادامه

 

وقتی پیامبری که نتوانسته با نقش های اجتماعی و سیاسی امروز خود را نشان دهد نمی توان او را به عنوان الگو معرفی کرد. به هر حال پیامبران جدا از مردم نیستند که ویژگی و خصوصیتی فرابشری داشته باشند.

 

حال باید ببینیم چه چیزی در واژه "اسوه" وجود دارد که نسبت به ابراهیم و محمد در یک موقعیت مساوی قرار دارد که در قرآن از آن سخن می گوید. در واقعیت اسوه بودن ابراهیم و محمد در آیات به خوبی مشخص کرده است در آیه 4 ممتحنه بعد از اینکه نه تنها خود ابراهیم بلکه کسانیکه به او گرویده اند به عنوان اسوه معرفی می کند می گوید آنها از عبادت غیر خدا بیزاری می کنند و از کفر بیزاری می جویند و راه یگانگی و ایمان در پیش می گیرند. این نوع خطاب نسبت به محمد هم صدق می کند. اسوه به معنای کمک کردن و دادن شناخت برای عبور افراد از زشتی ها و رسیدن به کمال و خوبی هاست یعنی همان چیزی که قبل گفتیم وجودی از سرمشق. اما سرمشق بودن ، تاسی و اقتدا به این افراد از لحاظ شخصیتی نیست که قابل لمس باشد یا به خاطر جزئیات و نوع زندگیشان باشد یا بتوان مشاهده کرد. بلکه از لحاظ پذیرش نگرش درست، سپس شخصیت سازی براساس آن است. این نوع نگرش درست در قرآن کامل بیان شده است علاوه برآن بعضی خطابها در قرآن دستور به خود پیامبر است برای اینکه فردی گمان نکند شخصیت پیامبر یک شخصیت جدا از دیگر انسانهاست و در آیندگان این مورد به وجود نیاید که بخشی از قرآن نسبت به خود محمد است پیامبر را به عنوان اسوه معرفی می کند همان اسوه ای که در ابراهیم و یارانش هم باید دید همان نوع شخصیتی که از ابراهیم در قرآن وجود دارد. در واقعیت در قرآن چیزی با نام الگوهای شخصی قابل لمس معرفی نمی شود بلکه الگوهای رفتاری براساس شخصیتهای قرآنی خود معرفی می کند که هر انسانی می تواند بدان دست یابی پیدا کند یعنی شخصیتهایی که پیرو و مطیع خدا هستند و از کفر و فساد دوری می کنند. برای این با نام اسوه معرفی می شوند؟ تا فردا کسی نیاید بگوید آنها پیامبران معصوم بودند و کسی توانایی رسیدن به جایگاه آنها وجود ندارد؟کسی نیاید بگوید نمی توان به اندازه پیامبران برای انسانها رشد وجود ندارد؟ کسی نیاید بگوید خطابها و شناخت شخصیتهایی که از پیامبران در قرآن است تنها برای پیامبران است؟ تاسی و اقتدا براساس شخصیتی است که قرآن از آنها معرفی می کند و مورد قبولش است که در تمامی اعصار و زمانها و مکانها نسبت به تمامی افراد صدق می کند نه شخصیتی که در همان جامعه مکانی و زمانی زندگی می کردند و نسبت به آن زمان مطرح بوده و ربطی به دیگران ندارد و نه اینکه حضور الگویی فیزیکی را مطرح کند بلکه تنها تاسی به نوع شخصیت قرآنی خود را عنوان دارد. تاسی و اقتدا در یکتاپرستی آنها و پیرو حق بودن است. یعنی این مسئله سرمشق شما باشد نه اینکه خود شخص سرمشق شماباشد. البته چیزی که می ماند چگونه است از یک سو در قرآن به این مسئله اشاره رفته که انسان کاری به امتها و شخصیتهای قبل از خودش نداشته باشد و در زندگی او تاثیری ندارد و از سوی دیگر به ذکر قصه های آنها می پردازد در بعضی از موارد حتی خواستار سیر و سفر و دیدن عاقبت آنهاست. به این مسئله در آینده می پردازیم. در کل امروز اگر هم بخواهد از سوی اسلام الگوهای کامل انسانی معرفی شود نمی تواند الگوهای مرده معرفی کند بلکه باید الگوهای زنده را نشان دهد که با توجه به زمان و مکان خود زندگی انسانی را نشان دهند و انسانها بتوانند آن را لمس کنند و با او زندگی کنند. الگوها باید واقعی باشند الگوهایی که نشان می دهند مهم بودن، خوب بودن براساس استفاده درست از امکانات اطراف، مومن بودن، دوری از فساد و انسان بودن است همانگونه که خود خدا می خواهد، الگوهایی که صرف یک توانایی انسانی معرفی می شود یا اینکه صرف در یک توانایی انسانی معرفی شود نه تنها نمی تواند الگو باشد همانگونه که قبل مورد بررسی قرار گرفت باعث کینه ها، حسادتها، دشمنی ها، عقده ها خواهد شد که جامعه را بیمار می کند در یک جهت ناسالم قرار می دهد در حالیکه هر فردی باید براساس توانایی و استعداد خود در حداکثر و کمال آن عمل کند و احساس کند در همان چیزی که هست ارزشمند است و جامعه برای او ارزش قائل می شود و به او امکانات لازم می دهد. بد بودن زمانی معنی می دهدکه او از توانایی های خود درست و در حداکثر توانایی خود استفاده نکند. قرآن گرامی ترین را در تقوا می داند چون شناخت کافی بر انسان و تقسیم رزق انسانی دارد پس می گوید اگر توانایی شمع را به تو داده ام همانند شمعی بدرخش و اگر توانایی خورشید داری همانند خورشید بدرخش و هر دو درخشیدن عالی هستید.

 

می خواهیم به چند پرسش آخر نسبت به پیامبران پاسخ دهیم سپس از قسمت اولین رسولان و کانالهای ارتباطی خارج شویم و دومین رسولان و کانالهای ارتباطی را به شما معرفی کنیم. در بیشتر موارد تا نام رسولان می آید افراد خیال می کنند که تنها صرف پیامبران رسول هستند؟!:

 

1-  آیا پیامبران شاه بوده اند و دیکتاتورانه بر مردم حکومت می کرده اند؟ چند چیز باید در زندگی پیامبران مورد دقت قرار گیرد اولین چیزی که باید مورد بررسی قرار گیرد هر پیامبر به علت ارتباط با خدا، در صورت خطا و اشتباه خدا به او گوشزد می داده است یعنی در صورتیکه پیامبری، فردی بر مردم حکومت می کرده، به دلیل ارتباط با خدا می توانسته به تصحیح اشتباهات و گناهان خود بپردازد یا خود خدا وارد معرکه می شده و جلوگیرهای لازم را انجام می داده است در حالیکه این مسئله نسبت به حکومتهای فردی انسانی صرف امکان پذیر نیست در نتیجه این نوع حکومتها معمولا دیکتاتورانه و با تحکم و براساس منافع فردی و پایمالی حقوق است. ذکر نقدپیامبران در پیامهای خدایی که دیدیم در قرآن هم مشاهده میشد، آنها را از داشتن حکومت دیکتاتورانه باز می داشته است، ذکر مسائلی که به نفع آنها نبوده است و این یکی از دلایل مهمی است که نشان می دهد قرآن ، پیام خدایی است مثلا وقتی بعضی ها می گویند محمدپیامبر هوس ران بوده است و بدنبال بهترین زنان بوده است ، او واقعا فردی نیست که از جانب خدا باشد به این موضوع نمی اندیشند وقتی فردی فریبکار باشد و هوس ران باشد دیگر نباید زنان زیبا را نسبت به خود ممنوع کند. پیامبر، بشری بوده مثل بشرهای دیگر، با خواستها و تمایلات انسانی ، اما خدا در نهایت ازدواج او، یا حتی تغییر همسرانش را بر او ممنوع می کند در حالیکه یک فرد هوس ران هیچ گاه چنین عملکردی نسبت به خود انجام نمی دهد.(52 احزاب) نقد پیامبران خدا در کتابش همه نشان از این است که باید مسئولین مورد نقد قرار گیرند و مورد بازخواست شوند همانگونه که خدا نسبت به وظایف پیامبرانش اینگونه عمل می کند.  دومین مسئله ای که در زندگی پیامبران مشاهده می شود اصل و اساس حکومت، هدف پیامبران نبوده است بلکه اصل و اساس انسان و رشد او بوده است که حکومت یکی از وسایل و نیازهای انسانی است نه هدف. برای همین حضور آنها در بین مردم ، سپس ساخت انسانیت ، خود به خود بعد از فرهنگ سازی، این مردم بوده اند که به آنها، قدرت می داده اند یعنی از پایین به سمت بالا حرکت می کرده است. اما سومین مسئله ای که وجود دارد امکان داشته زندگی ساده گذشتگان نیازی به حکومت نداشته و پیامبران حکومتی بر مردم نمی کرده اند همانگونه که در آیه 46 بقره، سخن از زندگی عده ای است که از پیامبر خود می خواهند ملکی برای آنها انتخاب کند. چهارمین علت، نوع نیازها و مسائل جهان دیروز با امروز متفاوت بوده است و باید براساس دیروز مورد بررسی قرار گیرد. البته در قرآن به غیر از نوع حکومت سلیمان و داوود نسبت به پیامبران دیگر سخنی از حکومتداری آنها نیست(20و35 ص) نسبت به دین اسلام هم در آینده بیشتر و بهتر مورد بررسی قرار می دهیم. حتی می بینیم بعضی از پیامبران مثل یوسف، در حالی حضور دارند که حکومت در دستان دیگران است و پدرش یعقوب اصلا حضوری در حکومت ندارد.(سوره یوسف) در نتیجه حضور چندانی از سوی پیامبران در امر حکومتداری دیده نمی شود که بخواهیم بحثی در مورد دیکتاتوری آنها داشته باشیم.

 

2-  ما قبلا گفتیم همراه رسولان کتاب و پیامهای خدایی انزال شده است برای همین نسبت به آنها از واژه رسل استفاده شده است بعد گفتیم شاهد حضور شخصیتهای دیگری هستیم که همراه خود کتابی نداشته اند بلکه از همان آگاهی ها و کتابها و پیامهای رسولان استفاده می کردند و آگاهانی در بین مردم بوده اند برای همین به نام نبی معروف شده اند هرچند هر رسولی خودبه خود نبی هم می شده است چون وظایف نبی را برعهده داشته است اما هر نبیی ، رسول نمی شده است. این موارد در حالی عنوان شد که در آیه 213 بقره خدا بعد از معرفی نبیینش به عنوان بشیر و نذیر می گوید همراه آنها نازل شده است کتابی که حق است. این آیه تفاوتی در اصل مطلب ندارد چون هر نبیی برای بشیر و نذیر و حکم کردن در بین مردم نسبت به آنچه که اختلاف داشته اند نیاز به پیامها و کتاب خدا داشته اند در نتیجه به همراه خود باید این انزال را داشته باشند. انزالی که توسط رسولان به آنها هم رسیده و باآنها هم بوده است.

 

3- در حالی نسبت به نوح پیامبر،سخن از آوردن هر جفتی از جاندارن به کشتیش است که از لحاظ حجم و تعداد ، چگونه چنین چیزی ممکن است که نوح بتواند تمامی این جانداران را جمع آوری کند و در کشتی خود جای دهد؟ در داستان نوح سخنی از زوجیت کل جانداران نیست. بلکه گفته"من کل زوجین اثنین" (40 هود، 27 مومنون)، واژه "اثنین" به معنای دوتایی ها است، واژه"زوج" هم گفتیم که نسبت به مذکر و مونث به یک شیوه کاربرد دارد بعد می گوید"زوجین" یعنی زوجها. این نوع کاربرد واژه"زوجین اثنین" در آیه 3 رعد هم دیده می شود. در نتیجه در داستان نوح گفته از هر دو زوجی که در نظر گرفته می شود به صورت دوتایی در نظر گرفته شده و سوار کشتی شوند یعنی کل زوجها به صورت دوتایی باشند اینجا سخنی از زوج بودن کل جانداران برای حمل،نیست در حالیکه نیاز بود که می گفت کل شی ، از هر شی یا از هر جاندار یا از هر نوع گیاه دو جفت سوار شوند. در حالیکه اینگونه بیان نداشته بلکه گفته از هر دو جفتی به صورت دوتایی سوار شوند.(خوب به آیه 3 رعد و 49 ذاریات نگاه کنید)

 

4- آیا در دعای نوح تمامی کفار مردند؟ در آیه 26 نوح ، نوح از خدا می خواهد که برروی زمین کافری نماند. گفتیم واژه "ارض" در قرآن همیشه به کل زمین گفته نمی شود چیزی که مشخص است کافرینی منظور نوح است که با آنها برخورد داشته و اتمام حجت برآنها شده است. حال آیا تمامی انسانها در همان منطقه نوح بوده اند یا خیر که بگوییم منظور نوح می تواند کل زمین یا همان منطقه ای که زندگی می کرده است مشخص نیست.

 

5- نسبت به یوسف، در آیه 12 یوسف توهین شده و از واژه چریدن استفاده شده است؟ واژه "رتع" که تنها در این آیه از قرآن دیده می شود به معنای خوردن، آشامیدن، استفاده و بهره مندی از نعمات خدا در یک فضای باز با راحتی خیال و آسودگی و داشتن نعمت به اندازه کافی است. این معنی اصلی این واژه است که زمانیکه حیوانات به سمت چراگاهها می روند و چنین مسئله ای برایشان مطرح می شود از این واژه استفاده می شود. در واقعیت این واژه مشکلی ندارد هرچند متاسفانه در زبان فارسی به واژه صرف فارسی با عنوان چریدن که تنها برای حیوانات کاربرد دارد استفاده می شود اما درکل این واژه در معنا مکشلی ندارد و توهینی نیست اما این نوع ادبیات از سوی برداران یوسف است که عنوان می شود و می دانیم که خدا هیچگاه برعکس انسانها با عنوان اینکه جمله ای از زبان مخالفین خودش، یا پیامبران بر زبان می رانده اند هرچند که توهین یا فحش باشد در قرآنش سانسور یا حذف نمی کند با عنوان اینکه چون این ادبیات از ساختار درستی ساخته نشده است آن را سانسورکند. بلکه علاوه بر آوردن نوع ادبیات و سخنان آنها، واکنش منطقی خود و پاسخ خود را هم می آورد و دیدگاه آنها را به زیر سئوال می برد.

 

6-  در داستان لوط دو نوع سخن متضاد دیده می شود در آیات 81و82 اعراف، 56 نمل یک هماهنگی از لحاظ بیان دیده می شود به جای آن در آیات 28و29 عنکبوت بیانی دیگر و پاسخی دیگر از سوی قوم او مطرح می شود؟! لوط مدت زیادی در قوم خود بوده و مرتب قوم خود را از عمل زشت باز می داشته است و این چیز طبیعی است که واکنشات و بیانهای متفاوتی از آنها دیده شود علاوه برآن در هر کدام از آیات نگفته که صرف بیان قوم لوط در همان کلمات بوده است بلکه امکان داشته در همان لحظه دو نوع بیان داشته اند که در یکی قسمتی از بیان و در دیگری بیان دیگر را آورده است و این مشکلی در آیات قرآنی ایجاد نمی کند . قرآن پیامهای خود را به اندازه نیاز انسانی از قصه های پیامبران می آورد نه اینکه بخواهد تمامی جزئیات و سخنان را در قرآن ذکر کند.

 

7- چرا در آیه 15 سوره شعراء در برخورد با موسی و برادرش که دو نفر هستند ضمیر کم استفاده می شود در حالیکه آنها دو نفر بودند باید از ضمیر کما استفاده می شد؟ زمانیکه خدا می گوید بدرستیکه ما با شما (معکم) هستیم و می شنویم. در این آیه تنها صرف هارون و موسی نیست بلکه می گوید در جمعی که بین شما و دیگران در دربار فرعون به وجود می آید ما با همه شماها هستیم و می شنویم. اینجا نمی خواهد صرف حمایت خود را از آندو بیان کند که بخواهد از معکما استفاده کند بلکه تنها می خواهد بگوید خود در همه جا حضور دارد با همه است پس نترسد. یعنی نوع حمایت خود را با همه بودن نشان می دهد تسلط و قدرت خود را بیان می کند.

 

8- خدا در آیه 69 انبیاء نسبت به ابراهیم زمانیکه می گوید نار(آتش) بر ابراهیم سرد شود سخن گفتن از سلامتی بر ابراهیم در دنباله آن بی خود و اضافی است؟! صرف سرد شدن نار بر ابراهیم امکان داشته سلامتی برای ابراهیم نیاورد بلکه گفته اگر در بین آن آتش عاملی دیگر وجود داشته باشد که باعث فروریختن بر روی او یا باعث به خطر انداختن او شود از او باز داشته شود.

 

9- چرا پیامبر نوح و لوط با همسران خائن و اهل زنا هستند؟ همسران نوح و لوط خائن بوده اند اما مسئله در نوع بینش آنهاست نه زنا و انحراف جنسی آنها. همانگونه که در آیه 10 سوره تحریم مشاهده می شود سخن از کفر این دو زن است که خائن به بینش همسران خود شده اند و خائن به آن بوده اند.

 

10- با توجه به معجزه، آیا کرامت در اسلام وجود دارد؟ هیچ سخنی در هیچ آیه ای بحثی از کرامات نیست. نسبت به مریم هم سخنی که در ارتباط با تولد عیسی است در واقعیت جزئی از معجزات عیسی بوده است نه کرامات مریم. بیان از وجود رزق بعد از ورود زکریا بر مریم در حالیکه مریم در محراب هستند، قبلا توضیح دادیم و دیدیم که نمی توان از این آیه چنین برداشتی کرد. نسبت به یاران غار و کهف هم کراماتی برای آنها نیست چون موضوع اصلی آوردن آیات برای مردم برای اعتقاد به آخرت است نه اینکه فرد کرامات داشته باشد. اولین موضوعی که مطرح است کرامات وجود خارجی در قرآن ندارد دومین مسئله ای که مطرح است کرامات چه نیازی از انسانها را می خواهد پاسخ دهد؟ معجزه در واقعیت ، نشانه ای از سوی خدا برای صدق گفتار پیامبرانش است تا از پیامبرانش اطاعت کنند این آیات یا به درخواست خود مردم یا خود خدا بوده است و چیزی نبوده که پیامبران از ذات خود داشته باشند و همیشه و در هر زمانی بتوانند از خود بروز دهند (براحتی در زندگی پیامبران این امر دیده می شود) نسبت به پیامبران چیزی به نام کرامات هم مطرح نیست. چیزی با نام طی مراحلی به نام عرفان یا رسیدن به مرحله ای که برای انسان چیزی با نام کرامات معنی پیدا کند در قرآن وجود خارجی ندارد. مومن بودن یا برتری فردی از لحاظ ایمان و ... نزد خدا ،با چیزی با نام کرامات معین نشده است، مواردی که تعیین کننده گرامی بودن نزد خداست تقواست که برانسانها پوشیده و تنها خدا می داند. حال سئوال اساسی اینجاست در واقعیت کرامات چیست و می خواهد به چه پاسخ دهد؟ به وجود آمدن حالاتی که مرتاض ها انجام می دهند و در بعضی از مسلمانان به علت هم شکلی از لحاظ نوع زندگی و رسیدن به مراحلی که توانسته اند بر طبیعت مسخر شوند و فعالیتهایی انجام دهند که به نظر می آید عجیب است در واقعیت ربطی به اسلام ندارد انجام این نوع فعالیتها اکتسابی و با تمرین است حتی این نوع مسائل از سوی بسیاری مشاهده می شود که از لحاظ انسانی هیچ چیزی ندارند یعنی حتی بعضی ها با وجود اینکه فاسد هستند بویی از انسانیت هم نبرده اند توانایی چنین اعمالی پیدا کرده اند. باید دید این نوع فعالیتها چقدر به نفع  انسانیت است یا چه نیازهایی از انسان را برآورده می کند یا توانایی پاسخ به تمامی نیازها را دارد یانه. علم انسان نسبت به این واکنشات و رسیدن به این مراحل کم است هرچند تاحدودی نسبت به بعضی از مسائل علل را پی برده اند. در کل چیزی با نام کرامت در قرآن وجود ندارد .

 

فراموش نشود اگر، این موضوع، برای شما ثابت شدکه قرآن پیام خدایی است .دلیل اینکه نبوت ختم شده است، نیازی به عصمت وجود ندارد، امامت با دیدگاه قرآنی ،نه انسانی درست است براحتی مورد پذیرش و قابل هضم است. اما تعداد پیامبران را تنها خدا می داند و قید صرف بعضی از زندگی پیامبران در قرآن به معنی اینکه تنها آنها پیامبر بوده اند نیست این نه تنها در نام و تعداد پیامبران، بلکه در نوع زندگی آنها هم باید در نظر گرفت آن مقدار از زندگی هر پیامبر سخن رفته، که انسان بدان نیاز داشته تا از طریق این قصه ها پیام خود را برساند و تسلط کامل از زندگی آنها را تنها خدا می داند پس به گونه ای برخورد نشود که انگار همه چیز در ارتباط با پیامبران به ما رسیده است.(9 ابراهیم، 78 غافر)

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 25

 

.....ادامه

 

ما باید نسبت به اطراف خود بهتر نگاه کنیم نمی توانیم با به وجود آمدن هر اتفاقی به چیزی ربط دهیم که اصلا به هم مربوط نیستند. چرا که امکان دارد مثلا اتفاقی می خواهد بیافتد اما هم زمان بودن و مطرحیت دو موضوع در یک زمان، با وجود دور بودن و بدون هیچ ارتباطی به هم، ما آنها را به هم ربط دهیم و این شرایط یکسان بارها اتفاق بیافتد با این وجود علت اصلی ایندو نسبت به هم نباشند . در نتیجه با دقت بیشتری به اطرف خود بنگریم.

 

یکی از موضوعات اساسی در زندگی انسانی الگوست. ببینیم آیا پیامبران می توانند الگویی برای تمامی اعصار باشند یا خیر؟ در ابتدا یک شناخت نسبت به الگو می دهیم.

 

الگو به چیزی یا کسی گفته می شود که مورد دسترس و تماس فرد باشد و در صورت ارتباط فرد با آن موجود یا شی می تواند از روی آن عینا و شبیه آن ، چیزی را به وجود بیاورد. اگر نسبت به اشیا باشد شبیه آن بسازد و اگر نسبت به انسان باشد هماند آن، شخصیت سازی صورت دهد. وقتی می گویند والدین، الگوی فرزندان است به دلیل این است که والدین اولین اشخاصی هستند که فرزندان با آنها در ارتباط هستند و از لحاظ شخصیت سازی و نوع نگرش خود از والدین تقلید کرده و پرورش پیدا می کنند و آموزش می بینند و یاد می گیرند و سعی می کنند خود را شبیه به والدین خود از لحاظ نوع انسانی کنند. اما هیچ گاه برای فرزندان یک والدین مشخص، والدین فردی که در یک مکان و زمان دیگر زندگی می کنند به عنوان الگو شناخته نمی شوند چرا که اصلا این فرزند با آنها ارتباطی ندارد که بخواهیم به عنوان الگو معرفی کنیم.

متاسفانه چیزی که در جهان اسلام مشاهده می شود اسطوره سازی، بت سازی و تقدس زیاد به انسانها و الگوسازی فرازمانی و مکانی است که اصلا یا در معرض دید نیست که انسان بخواهد با آنها در تماس باشد و با آنها زندگی کند که الگویی رخ دهد یا نهایتی از شخصیتی معرفی می شود که دستیابی به آن نوع از شخصیت خیالی و رویایی است و هیچ گاه قابل رسیدن نیست . به این نمی اندیشند کسی را به عنوان الگو معرفی می کنند که دستیابی به آن نوع شخصیت غیرممکن است؟! چگونگی الگو بودن او  برای امروز مشخص نمیسازند؟ الگو در واقعیت باید حقیقی ، قابلیت تبدیل شدن برای هر انسانی وجود داشته باشد.

چگونه شخصیتی که حضور اجتماعی، سیاسی، خانوادگی و .... در زمان حاضر برای انسانی دیده نمی شود می توان به عنوان الگو قبول کرد. خوب بودن و رفتاری درست در هر مرحله انسانی باید در معرض دید دیگران باشد با توجه به نوع شرایط مکانی و زمانی تا بتوان الگو را قبول کرد. وقتی در یک شرایط زمانی و مکانی دیگر سخن از وجود یک فرد می گوییم ، حتی شرایط آن زمان و مکان برای ما قابل لمس نیست سخن گفتن از چنین افرادی با عدم در معرض دید بودن و لمس کردن آنها، حتی عدم یقین پیدا کردن و لمس آن نوع شخصیتها ، الگو بودن آنها غیر ممکن و غیرقابول است.

متاسفانه نادان اندیشی در اینجا خلاصه نمی شود در حال حاضر الگوها به سه صورت با تفکر ناآگاهانه عرضه می شود که غلط و غیرقابل دستیابی و نادرست می باشد:

1 – همان طور که گفتیم خاج از دسترس و معرض دیدبودن . در نتیجه این افراد را نمی توان به عنوان الگو معرفی کرد حتی در بعضی موارد آنها به حالت اسطوره و بت شده اند. به خصوص که شرایط یکسانی برای من و این الگوها معرفی نمی شود که بتوان به عنوان الگو معرفی کرد.

2- برای معرفی یک الگو، باید هر دو در یک شرایط یکسانی باشند تا بتوان به عنوان الگو معرفی کرد. یعنی وقتی من می خواهم خود را تبدیل به یک شخص کنم باید هردوی ما در یک شرایط یکسانی باشیم و این قابلیت برای تبدیل من به آن حالت وجود داشته باشد. در حال حاضر در این قسمت دو نوع الگو غیرواقعی معرفی می شود : الف) حتما دیده اید افرادی با استعداد و توانایی خاص که در یکی از مراحل زندگیش موفق شده است به شما معرفی می کنند و از شما می خواهند این فرد را به عنوان الگوی خود بشناسید سپس به شما این فکر القا می کنند که رسیدن به این توانایی برای هر فردی ممکن است. در صورتیکه هر انسان با توانایی و استعداد گوناگون آفریده شده است که بالفعل رسیدن استعدادی که در او وجود ندارد غیرممکن و غیر قابل دستیابی است دیدن نبوغ و استعداد و شکوفایی فردی که آن استعداد را داشته است دلیل نمی شود فرد دیگر به آن برسد. اما موضوع مهم دیگری که در اینجا وجود دارد و مورد بررسی قرار نمی گیرد اگر هر دو فرد از یک استعداد و توانایی یکسان هم برخودار بودند امکان دارد هر دو شرایط یکسانی برای شکوفایی نداشته باشند یعنی اگر جای ایندو عوض می شد امکان داشت فرد مقابل ناموفق و فرد دیگر موفق میشد یعنی زمانی شرایط یکسان استعداد می تواند برای فرد مقابل الگو شود که شرایط یکسان رشد برای هر دو وجود داشته باشدو نگرش آنها درست تصحیح شده باشد. ب) الگوهایی معرفی می شود که معصوم و فاقد ویژگی انسانی است. کسی که به عنوان معصوم و فاقد ویژگی انسانی معرفی می شود چگونه می تواند برای فردی که فاقد آن ویژگی است الگو شود. الگو بودن یکی از قسمتهای آن برخورد درست با اشتباهات و گناهان است و سپری کردن و پشت سر گذاشتن این موارد است. انسانی که دچار این موارد نمی شود چگونه خواهد توانست الگو شود؟ البته ما گفتیم که پیامبران در زندگی خود معصوم نبوده اند و همانند دیگر بشر دچار گناه و اشتباه شده اند. حتی با وجود دچار شدن به اشتباه و گناه ، به آن اعتراف کرده و طلب بخشش کرده اند حتی خدا گناهان آنها را معرفی کرده ،در نتیجه یکی از دلایل وحی بودن پیامهای آنها همین است که اگر این پیامها خدایی نبود هیچگاه این افراد گناهان خود را به جامعه معرفی نمی کردند.

3- الگوهایی که در ارزش گذاری غلط و رسیدن حتمی بدانها عنوان می شود. در جامعه ما افرادی به عنوان الگو و موفقیت انتخاب می شوند که در رشته خاص یا بخشی از نیازهای انسانی دستیابی به آن موفق بوده اند. بعد تنها ارزش گذاری، موفقیت، خوب بودن و.... در این مسائل خاص متمرکز می شود در نتیجه ایجاد رشد ، داشتن زندگی بهتر در آنها معرفی شده ، حتی در واقعیت هم،  شرایط زندگی بهتر برای آنها به وجود می آید و معرفی می شود. در حالیکه وقتی فرد با توانایی و استعداد دیگر باشد که در همان استعداد می تواند بهترین فرد باشد دیگر نمی تواند شرایط موفقیت را در آن ببیند یا موفق شود چون جامعه این موفقیت و زندگی عالی را از او می گیرد و او باید به سمت غیرواقعی خود حرکت کند. در سمت غیرواقعی هم معمولا دستیابیی برای او نیست و معمولا به او می گویند حتما خواهد رسید . عدم رسیدن را فردی و شخصی می کنند نه اجتماعی، سیاسی.، اقتصادی.

 

الان اشتباهی که صورت می دهد و متوجه نیستیم باید این موضوع را متوجه باشیم که هر فردی براساس امکاناتش از او توقع داشت و خودش با خودش و توانایی هایش مقایسه شود در واقعیت مقایسه خودش با دیگران اشتباه است. به این دلیل که در صورتیکه دو چیز برای او وجود نداشته باشد اول داشتن استعداد و توانایی کامل برای رسیدن به آن رشد، دوم نبود شرایط لازم و کافی برای شکوفاییش . موجب به وجود آمدن عقده ها، کینه ها، حسادتها، جامعه بیمار و ناسالم می شود که ارزش گذاریی درست روی مقولات انجام نگرفته است. در صورتیکه ارزش گذاری و الگو باید اینگونه معرفی شود که فردی بهتر، شخصیتی خوب و موفق است که براساس توانایی و امکانات خود به بهترین نحوه و شیوه، رفتار کرده است. قبلا مثال شمع و چراغ را زدیم به یاد خود بیاورید. اینجا آنهایی که از شرایط و امکانات و استعداد بیشتری برخودار هستند باید یاد بگیرند که این استعداد و توانایی خود را با دیگران شریک باشند نه انیکه خود را به عنوان بهتر قلمداد کنند چون در واقیت آن نوع استعداد و شرایط اماناتی از جانب خداست که در اختیار او قرار گرفته است و چیزی از ذات خود ندارد در حالیکه خدا می توانست همان امکانات را به دیگری بدهد و جایگاه دو فرد را جابه جا می کرد در این صورت او از طرف خود چه واکنشی انتظار داشت جز اینکه فرد مقابلش در آن امکانات او را شریک کند. در واقعیت انسانها به همدیگر نیاز دارند. اما متاسفانه چون در جهان امروز همه چیز براساس مادیات و پول ارزش گذاری می شود و نیاز انسان بیشتر از اینکه به دیگران سنجیده شود نسبت به پول سنجیده می شود در نتیجه ارزش گذاری و انتخاب شغل ، حتی احترام اجتماعی و.... براساس پول است نه نیاز به افراد. در گذشته دور چون پول وجود خارجی نداشته و انسانها به همدیگر نیاز بیشتری داشته اند ملاک ارزشی همین تامین و رفع نیازهای یکدیگر بوده است اما بعد از اینکه انسان نیاز به ساخت و نقش پول در زندگیش می بیند و به پول اعتبار می دهد وابستگی انسان به پول می شود و ظالمانه به علتهای ناروا به بعضی از استعدادها ارزش بیشتر می دهد تا انسانهای دیگر را استثمار کند و به استضعاف بکشاند. در حالیکه به این موضوع پی نمی برد هر استعدادی اگر نباشد هر استعدادی هرچند از نگاه او ضعیف ترین استعداد در جامعه باشد او توان رشد را در موقعیتی که دارد بدون استعداد و حضور دیگران، برایش حاصل نمی شد چون جای خالیی وجود داشت که کسی پر نمی کرد. قبلا مفصلا در ارتباط با اقتصاد اسلامی در این ارتباط سخن گفتیم. اما در حال حاضر بشریت باید پاسخ دهد که چگونه و با چه معیاری برای او ارزش بعضی از شغلها و استعدادها بیشتر شده و براساس آن احترام اجتماعی، درآمدبیشتر و... را تعیین می کند؟ به نحوی که آنها را بهترین الگوهای انسانی و موفقیت معرفی می کند سپس جامعه را بیمار کرده ، وارد بحران ، دشمنی، کینه، عقده، حسادت، کمبود و ... می شود. خوب به زندگی قارون توجه کنید (76 تا 82 قصص) زمانیکه به اموال خود شادمان است و مردم به او می گویند اینقدر به اموال خود شادی نکند و همانگونه که خدا به او نیکی کرده، او هم به مردم نیکی کند و از این مال استفاده درست کند و فساد نکند و سرای آخرت بجوید و نصیب خودش هم از دنیا فراموش نکند. او متکبرانه و از روی بغی می گوید: این مال در سایه علم و آگاهی که در نزدم بوده به من داده شده است؟ سپس خدا می گوید مگر نمی داند که نسلهای زیادی که شاید بیشتر از او به آنها داده شده است زندگی می کردند و به این نوع جمع آوری پرداخته اند زندگی آنها آیا دائمی و همیشگی شده است ؟! خیر همه نابود شده اند و مال برای آنها همیشه نمانده و برای آنها زندگی جاوید نساخته است. و خیال می کنند که به این علت که علم آنها موجب چنین رشدی برای آنها شده است نسبت به گناهانشان مورد سئوال قرار نمی گیرند؟ سپس عده زیادی این نوع نگرش و طرز زندگی قارون مورد حسرت برایشان می شوند و آرزوی رسیدن بدان دارند اما بزودی او هم هلاک می شود. سپس یاد می دهد که کفر ،رستگاری نمی آورد و غرور و کبر و از ذات خود دانستن استعداد و علوم و آگاهی،  دیگران را به استثمار و استضعاف کشاندن، آن را به رخ دیگران کشاندن و گفتن اینکه خدا اگر می خواست خود به آنها روزی می داد و خود را بهتر دیدن و فخر فروشی کردن و عدم شریک کردن دیگران در توانایی و استعداد خود، به زودی او را نابود می کند و دائمی نیست.

 

در نتیجه تمامی انسانها به هم نیازمند و فردی بهتر عمل می کند در صورتیکه یک شمع بیشتر از شمعی نور ندارد و نیاز دارد برای طی کردن مسیر خود نوری بیشتر می خواهد دیگران که از نور بیشتری دارند و نیازی به آن ندارند او را شریک کرده و در اختیار او قرار دهند. فردی که می تواند شادتر زندگی کند باید از غم و آه دیگران بکاهد. هرکس براسا هر نوع توانایی و استعداد و امکاناتی که دارد.

 

البته مشکلات به همین جا ختم نمی شود. مسلمانان یا حتی جهان سومی ها یاد گرفته اند که یکی را از دل تاریخ به صورت اسطوره ای در بیاورند و بعد دست زیر چانه هایشان بزنند و به یاد آن روزها بگویند ما فلان چیز داشتیم و اینگونه بودیم و..... در حالیکه از امروز خود غفلت می کنند. دوست دارند از آن اسطوره ها سخن بگویند و به یاد آن روزها زندگی کنند و خیال کنند در آن روزها زندگی می کنند و شراب غفلت آن روزها سربکشند تا بی خبر از حال خود شوند. در صورتیکه نمی دانند وقتی فردی مرد دیگر مرده و در زندگی امرزو ما تاثیری ندارد. او چه خوب یا چه بد رفته و کار خود را انجام داده است و راه بازگشتی برای عقبگرد وجود ندارد. اما با این وجود دوست دارند آه بکشند حتی بعضی ها نادان تر از آن هستند می خواهند نقش هایی که دیگر نمی توان امروز مثل آنها دید در واقعیت براساس شرایطی که تغییر کرده، نوعی دیگر از زندگی می خواهد همان نوع بینش و شخصیت را امروز پیاده کنند.

 

اسوه: 21 احزاب، 4و6 ممتحنه.

 

واژه اسوه از ریشه "ءسو" است به معنای سرمشق بودن است این واژه به واژه "سوی" به معنای مساوی بودن نزدیک است یعنی فردی بخواهد با چیزی یا کسی خود را مساوی قرار دهد. البته سرمشق در قرآن به معنی قرار گرفتن شخصیت در زندگی انسانی و لمس کردن آن نیست یعنی با آن معنا که از الگو انتظار داریم نیست برای همین بعضی ها خیال کرده اند که کل زندگی پیامبر و تک تک آن برای آنها الگوست برای همین باید از احادیث و روایات و تاریخ استفاده کنند تا به شخصیت و نوع نگرشهای او دسترسی پیدا کرده و خود را مطابق آن کنند غلط و اشتباه است چون گفتیم الگو چنین معنایی ندارد بلکه الگو باید در زندگی فرد حضور داشته باشد این روش و نوع برخورد با یک شخصیت تاریخی برای او الگو نمی سازد. دومین مسئله ای که این نوع نگرش از واژه "اسوه" را به بن بست می کشاند در سوره ممتحنه ابراهیم به عنوان الگو معرفی می شود در حالیکه از ابراهیم نه احادیثی وجود خارجی دارد نه سخنان و پیامهایی که به او منتسب شود و نه زندگینامه او مورد دسترسی است. اما چیزی که در کنار واژه اسوه دیده می شود واژه "حسنه" است یعنی اگر هم می خواستیم با آن تعریف که افراد از الگو دارند و خیال می کنند فردی که در زمان گذشته زندگی می کند می توان به عنوان الگو استفاده کرد برخلاف آیات دیگر، زمانیکه خدا می خواهد نسبت به چیزی در حد عالی آن سخن بگوید بر وزن مبالغه و از واژه احسن استفاده می کند در این آیات تنها از واژه حسنه استفاده می کند و این اسوه ها را به عنوان نیکوترین مشخص نمی سازد، در نتیجه این به معنی این است که الگو صرف و استثنا در آنها نیست و امکان دارد چون آنها در ظرف زمانی و مکانی حرکت نکنند نتوان به عنوان الگو برای همه مشخص و معرفی کرد.

آنهایی که خیال می کنند پیامبران برای اینکه به عنوان الگو شناخته شوند باید معصوم باشند هیچ دلیل قرآنی ندارند حتی آیات قرآنی خلاف آن نوع نگاه می دهد به صورت مفصل مورد بررسی قرار گرفت.این افراد سعی می کنندبگویند دلایل عقلی دارند سپس می گویند :چگونه انسانی که عصمت ندارد می تواند دیگر انسانها را به کمال رسانده و الگو شود چگونه مردم اطمینان کرده و به صداقت آنها شک نکنند وقتی انسانی قاصر و گناهکار در بین مردم حضور دارد او چگونه الگو شد؟ این نوع تفکر قبلا بدان پرداختیم که این افراد دو چیز را از هم نتوانسته اند جدا کنند پیامهای خدایی و شخصیت انسانهایی که ویژگی بشری دارد ویژگی بشری تو چه بخواهی و چه نخواهی نمی تواند خصوصیات و ویژگی های بشری از خود نشان ندهد و تو در قالب یک چیزی، رفتاری می خواهی از خود نشان دهد که در واقعیت بشر نیست و باید نامی دیگر مثل فرشته روی آن گذاشت که در واقعیت این یکی از دلایل عدم ایمان کفار بود و انتظار داشتند که وجود شخصیتی غیر از پیامبر در میان آنها باشد با ویژیگی های دیگری.(24 و 47مومنون) البته ما مشخص کردیم که چگونه می توان بر پیامهای خدایی می توان اعتماد کرد و پیام خدا با رفتار آنها از هم جدا می شوند و از هم بازشناخته می شوند. اما در ارتباط با الگو بودنشان گفتیم الگو باید دچار گناه و اشتباه شود تا نوع برخورد و روش گذر از این مراحل نشان دهد اصلا یک الگو نیاز دارد که از صفر شروع کند و خود را به کمال برساند و این مراحل را نشان دهد تا الگو شود و مطمئنن در این مراحل امکان دارد دچار اشتباهاتی شود. کسیکه کامل معرفی می شود و مراحل خود را در واقعیت و عمل نشان نمی دهد الگو نیست .شخصیتی کامل به جامعه ارائه دادن بدون طی مراحل ، انگار می خواهیم یک انسان مکانیکی و کامل رامعرفی کنیم که تنها همه چیز را کامل از حفظ است ؟ انسان ذاتا نمی تواند عصمت داشته باشد چون ذات بشر از خطا و اشتباه مصون نیست. بعضی ها می گویند پیامبران گناه عمدی انجام نداده اند بلکه اگر گناهی هم صورت گرفته است سهوی بوده است. در واقعیت این افراد تعریفی درست ارائه نمی دهند چرا که چیزی که به صورت سهوی، در صورت ناآگاهی یا فراموشی صورت می گیرد نام گناه به آن تعلق نمی گیرد علاوه برآن طلب بخشش از خدا یا استغفار معنی پیدا نمی کند در حالیکه می بینیم پیامبران استغفار می کنند. یعنی در واقعیت اشتباه برای فرد گناه نمی شود. اما زمانی اشتباه تبدیل به گناه می شود که بعد از یادآوری سهل و سهوی بودن اشتباهش یا از روی ناآگاهی و فراموشی مرتکب آن شدن، آن را جبران نکند و اعتراف به اشتباه خود نکند. فرد به عمد خود را به فراموشی نزد و برای مراتب بعدی سعی کند تا می تواند کار خود را از روی فراموشی و سهوی و کوتاهکاری صورت ندهد سعی کند قبل از انجام هر فعلی آن را کامل مورد دقت و بررسی صورت دهد که فعل او از سرناآگاهی، سهوی یا فراموشی و ... صورت نگیرد عدم ملاحظه این موارد سپس مرتکب خظا شدن و ربط دادن به فراموشی ، گناهی است که می خواهد خود را رها کند. یعنی اشتباه در سهو  وفراموشی زمانی گناه می شود که بعد از پی بردن در جبران آن،اعتراف و اصلاح نکوشیده باشیم و قبل از بالفعل رسیدن، جلوگیری ها و پیشگیری ها را برای افتادن در این سهویات صورت نداده باشیم. اما پیامبران عملا کارهای خود را به عنوان گناه معرفی کرده اند که از خدا طلب بخشش و استغفار صورت داده اند.

اما آنهایی که می گویند برای عرضه فکر و اندیشه و الگو و.... نیاز به حضور معصومین و الگوهای همیشگی در بین انسانهاهستند به اولین موردی که پاسخ نمی دهند با وجود اینکه هیچکدام از این افراد در حال حاضر در بین انسانها وجود ندارند که ارائه آن نوع نگاه دهند در واقعیت با یک انسان معصوم و قابل لمس ارتباط برقرار کنند که صدق گفته ها و رفتارها را پی ببرند. چگونه با یک اصل کلی که تمامی افکار و بینش هایی که زیر لوای تفکر مذهبگرایان با عنوان عصمت عنوان می شود برای داشتن الگو، برای داشتن سخنان و پیامهایی که بتوان برآن اعتماد کرد ، با وجود اینکه امروز از سوی نمانیدگان آنها، نه خود آنها صورت می گیرد می توان اعتماد کرد و قبول داشت یعنی عملا چون این سخنان و پیامها از نمایندگان آنها که ویژگی عصمت ندارند صادر می شود و چون عصمت ندارند نمی توان به حرفهای آنها اعتماد کرد و این موضوع را عنوان داشت که دلایل عصمتی که آنها برای دیگران قائل می شوند اعتماد کرد؟ دیدگاه عصمت تفاوتی نمی کند فردی بگوید یا از کتابها برداشت شود محتوا یکی است هرچند از لحاظ شکل ظاهری متفاوت است یعنی در واقعیت نگرش عصمت و پیامها از غیرمعصومین به دیگران القا می شود که ما نیاز به عصمت داریم این پیام خدایی است و... در نتیجه چون این افرادغیرمعصوم هستند عملا بر سخنان آنها، براین کتابها که منتسب به آنها شده است نمی توان اعتماد کرد؟ این افراد در واقعیت خود را در یک دور باطل می اندازند و به خود نمی اندیشند که تفکر عصمت چگونه از غیرمعصوم مثل خودش صادر میشود؟ چگونه می توان برآنهایی که معصوم نیست اعتماد کرد که با معصومین در ارتباط هستند؟ این همه دروغی بیش برای فریب انسانیت نیست؟ در حالیکه هم از لحاظ عقلی زیر سئوال هستند هم از لحاظ قرآنی مورد پذیرش نیست؟! این افراد می گویند اگر عصمتی در کار نباشد فردی دیندار نمی شود و بر دین اعتماد نمی کند در حالیکه قرآن پیام خدا، برای من ، که هیچ اعتقادی به عصمت ندارم اگر این دلیل درستی بود چگونه صورت پذیرفته است در حالیکه برای من پیام خدایی، خدایی است در صورتی که خدایی بگوید نه اینکه از کسی که اصلا هیچگاه امکان عصمتش برای من ثابت نمی شود صادر شود. عصمت در حالی به افرادی منتسب می شود که ما در کل زندگی این شخصیتها نه در توان ماست که احاطه داشته باشیم تا بدانیم واقعا از خطا مصون هستند(مثلا در نهانهای و زندگی خانوادگی شخص) نه اینکه علم و احاطه کامل نسبت به مسائل داریم که واقعا او درست و کامل انجام می دهد چون وقتی یکی به من بگوید من در نگرش معصوم نیستم و در خطا هستم چگونه می توانم به این برسم که واقعا یک فردی واقعا معصوم است. در نتیجه برای دینداری افراد، ضرورتی به وجود عصمت نیست. اگر عصمت به این دلیل در زندگی انسانی باید حضور داشته باشد تا افراد و جامعه را از گناه باز دارد. باید در هر زمان و مکانی نسبت به تمامی پستها، سازمانها و فعالیتهای انسانی یک ناظر وجود داشته باشد تا خطایی پیش نیاید در نتیجه اصلا باید در هر بخشی از وجود انسانی انسانهای معصوم بودند تا همه تابع خدا بودند. در حالیکه می بینیم نه در زمان آن افرادی که به نام معصوم شناخته می شود چنین حضوری وجود داشته است و نه در حال حاضر وجود دارد؟

 

فرض می گیریم عصمت وجود دارد. تنها معصومین از خطا و اشتباه گفتن مصون هستند و تماما حق می گویند.در نتیجه اگر غیرمعصومی سخنی و پیامی برای ما بیاورد نمی توان به آن اعتماد کرد و گفت صد در صد حق است. تنها معصومین صد در صد درست و حق هستند.

 

حال خود نگرش عصمت، اعتقاد به امامت و ارتباط با معصومین، وجود معصومین، یا پیامهای دیگر منتسب به خدا از سوی غیر معصومین به گوش ما می رسد در نتیجه با فرض بالا نمی توان ، این نوع نگرشها را اثبات کرد  و قبول کرد .در نتیجه چون فرض از سوی افرادی غیرمعصوم ارائه می شود نادرست است و نمی توان پذیرفت و قبول کرد. در نتیجه فرض بالا غلط است. چون در یک دور باطل می افتد و غیرمعصوم چنین بینشی به ما ارائه می دهد.

 

پیامبران در زندگی خودشان غیرمعصوم بودند اما در پیام رسانیشان چنین قدرتی نداشته اند و خدا آنها را از چنین عملی باز می داشته است(44 تا 50 حاقه) بعضی ها استناد به این می کنند که خدا گفته کار خود را به ظالمین نمی رساند (124 بقره) در ارتباط با این آیه سخن به اندازه کافی گفتیم اما همان طور که قبل هم گفتیم باید ببینیم چه کسی صفت ظلم دارد چه خصوصیات و ویژگی هایی باعث می شود که یک فرد ظالم معرفی شود گفتیم فردی که این ظلم جزئی از رویه از زندگی و شخصیتش است و از آن توبه نمی کند نه اینکه بخواهیم برای هر فردی استعمال کنیم. آیا به نظر شما اگر فردی در گذشته فعلی نادرست انجام دهد همیشه باید منتسب به آن صفت شود تا آخر عمر خود، آن صفت را به یدک بکشد و از آن راه نجاتی برایش نیست. آیا کسی که در گذشته کافر بوده و ایمان بیاورد دیگر توانایی مومن شدن را ندارد و برای همیشه کافر است همین طور که چنین دیدگاهی نسبت به این موضوع قابل قبول نیست و مطرح نیست، نسبت به مسئله عصمت و ظلم و آن آیه هم اینگونه است. در نتیجه هر صفتی تا زمانیکه جزئی از یک فرد است با آن نام مورد خطاب قرار می گیرد و بعد از توبه شامل حالش نمی شود. به هر حال همان طور که دیدیم ویژگی های معصوم نمی تواند الگو برای معصوم شود چون فرد براحتی می تواند بگوید این فرد چون ویژگی عصمت دارد گناه نمی کند و من با ویژگی و خصوصیات دیگری هستم و توانایی رسیدن به کمال را مثل معصومین ندارم. در حالیکه عملا پیامبران،حتی پیامبر محمد مرتکب گناه شده اند و خدا از او می خواهد که برای گناهش استغفار کند و طلب آمرزش بخواهد (55 غافر) انسانی می تواند برای انسان دیگر الگو شود که تماما ویژگی ها و خصوصیات دیگر انسانها را داشته باشد علاوه بر آن دستیابی و مساوی شدن به آن شخصیت باشد در حالیکه تمامی مذهبگریان که در بین آنها هیچ استثانیی ندارد با تفاوتهای اندکی، زمانی که سخن از گذشتگان می گویند به خصوص نقش پیامبران، آنها را بهترین و بزرگترین انسانها معرفی می کنند شخصیتهای اسطوره ای و غیر قابل دستیابی و رویایی، که توانایی رسیدن هیچ انسانی بدان نیست؟ از سوی دیگر شعار الگو بودن آنها سر می دهند؟ چگونه پیامبران در مسائل عملی و اجرایی می توانند الگو شوند در حالیکه از شخصیت دیگر انسانها بالاتر می روند و قابلیت رسیدن بدانها نیست؟ عملا برنامه های خدایی را باید تعطیل کرد چون تنها این پیامبران هستند که به بالغیت و کامل انجام می دهند و دیگر در توانایی دیگر انسانها نیست؟ در حالیکه ما با آیات قرآن ثابت کردیم چنین شخصیتی در قرآن برای پیامبران درقرآن وجود خارجی ندارد و تنها تفاوت آنها با دیگران در ارتباط با وحی شان با خداست و هرکسی می تواند به آن شخصیتها دست پیدا کند و هیچ برتریی بر دیگران نداشته اند.

 

علم و آگاهی پیامبر نسبت به دیگر انسانها بیشتر نبوده است بلکه علم و آگاهی پیامبر به همان اندازه ای بوده که از وحی دریافت می کرده است و این وحی را هم بدون هیچ دخل و تصرف و کم و زیادی در اختیار دیگران قرار می داده است یعنی عملا علم و آگاهی پیامبر با دیگر انسانها به یک اندازه بعد از اینکه وحی را در اختیار دیگران قرار می داده است بوده و هیچ علم و آگاهیی بیشتر نداشته اند در نتیجه از لحاظ آگاهی و علم بین من که امروز قرآن را می خوانم با پیامبر هیچ تفاوتی وجود ندارد و پیامبر از لحاظ آگاهی نسبت به من بیشتر نمی دانسته اند. خدا در هیچ آیه ای علم آنها را نسبت به دیگران بیشتر ندانسته و شنات نمی دهد. آنها به همان اندازه که وحی دریافت می کرده اند به بالغیت و کامل می رسانده اند قبلا در این مورد آیات را آوردیم در نتیجه علمی بیشتر نزدشان نمانده که بگوییم بیشتر از دیگران می دانند البته این علم و آگاهی هم قبل از دیگران به صورت وحی از خدا دریافت می کردند نه اینکه چیزی از ذات خود داشته باشند.

 

اما ما در آیاتی داریم که نسبت به گذشتگان به اینگونه صحبت می کند که آنها امتهایی بوده اند که پی کار خود رفته اند پس چگونه می توانند الگو شوند با توجه به اینکه خدا گفته کاری به آنها نداشته باشند و از رفتار آنها نسبت به شما پرسیده نمی شود(134و141 بقره)عملا این آیات اسطوره سازی و پرداختن به گذشتگان را مردود اعلام می کند. شخصیتی که مرده، مرده و نمی توان به عنوان الگو پذیرفت. هنوز معنی اسوه سرجایش باقی است یعنی منظور از این واژه در قرآن چیست؟

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 24

 

.....ادامه

 

دیدیم در روابط انسانی دخالت شفاعت به علت ناآگاهی و نادانی افراد درگیر با موضوع است، یا می خواهند با استفاده از هوی و خودخواهی خود، دچار ظلم و ستم شوند و حق دیگران را ضایع کنند. در بعضی موارد این شفیع حالتی از وکیل مدافع شدن و پارتی پیدا می کرد که این تنها در روابط انسانی می توان متصور بود نه رابطه انسان با خدا. خدایی که ظلم نمی کند و آگاه به تمامی جهان است.

 

اما آیا می توان  شفاعتی در روز آخرت به معنای میانجی بودن ،برای نادیده گرفتن گناهان در نظر گرفت یا حتی این اشخاص می توانند در این جهان برای خود طلب بخشش گناهان خود، از میانجی استفاده کنند. قبلا آیات فراوانی دیده شد که در روز قیامت هیچ عدل و جایگزینی و پارتیی وجود ندارد پس نمی توان متصور بود که در آن جهان شفیعی و میانجی برای پذیرش گناهان وجود داشته باشد؟ اما در آیاتی ما داریم که می گوید: آیه 159 آل عمران و 62 نور طلب استغفار پیامبر برای یارانش است، 64 نساء ابتدا افراد طلب استغفار کنند سپس نزد پیامبر می آمدند تا ایشان برای او طلب استغفار کند، 97و98 یوسف فرزندان یعقوب از پدر خود می خواهند برای آنها طلب استغفار کند چون آنها خطا کرده اند، 10 حشر غفران برای خود و کسانی که از لحاظ ایمان بر فرد سبقت دارند، 12 ممتحنه طلب استغفار از سوی پیامبر برای زنان مومنی که  عهد می بندند مرتکب گناهان نشوند و شرک نورزند،  19 محمد به پیامبر دستور می دهد برای گناهان خود و زنان مردان مومن طلب استغفار کند، 41 ابراهیم و 28 نوح دعای مومنان برای خود و دیگر مومنان و والدینش تا مورد غفران قرار بگیرند، 7 غافر و 5 شوری حاملین عرش برای مومنین طلب استغار می کنند استغفار برای افرادی که ایمان می آورند و راه توبه را در پیش می گیرند.چیزی که از تمامی آیات می رسد نسبت به قیامت سخنی نیست بلکه نسبت به همان زمان و زنده بودن افراد موضوع مطرح است دومین چیزی که دیده می شود طلب استغفار برای به افرادی مطرح است که دارای ایمان و مومن بودن هستند و از صفات کفر و شرک و ظلم بدور هستند. باید متوجه بود که اگر فردی اهل توبه نباشد و نخواهد دست از ظلم و ستم وفساد خود بکشد استغفار هیچ فردی سودی به حال او ندارد همانگونه که در آیه 5  منافقون از کافرین خواسته می شوند که بیایند تا رسول خدا برای آنها استغفار طلب کند اما آنها استکبار می ورزند بلافاصله در آیه بعدیش می گوید فرقی نمی کند چه برای آنها طلب استغفار کنی یا نکنی، سودی به حال آنها ندارد، در آیه 80  توبه به پیامبر می گوید اگر بارها طلب استغفار برای کفار کند مورد قبول واقع نمی شود حتی در آیه 84 توبه عدم حضور در مراسم دفن آنها دارد، در آیه 113 توبه به پیامبر و مومنین می گوید که نباید برای مشرکین طلب استغفار کنند، 48 و 116نساء خدا می گوید شرک را مورد غفران قرار نمی دهد اما کمتر آن را مورد غفران قرار می دهد، خدا در آیه137و 168 نساء و 34 محمد می گوید اگر کسی کفر بورزد و ظلم کند خدا او را مورد غفران خود قرار نمی دهد، 47 مریم و 86 شعراء و 4 ممتحنه و 114 توبه ابراهیم در ابتدا برای پدرش  طلب استغفار می کند اما بعد از اینکه می بیند او دشمن خداست از او دوری می کند، همان طور که دیده می شود با وجود زنده بودن افراد و طلب استغفار برای هم، مورد پذیرش قرار می گیرد مگر اینکه افراد شرایط آن را فراهم کرده باشند در آیات 39 و 74 مائده و 54 انعام و 119 نحل و 5 نور و 70 فرقان و 71 احزاب  مشخص می کند برای مورد غفران خدایی ابتدا توبه سپس اصلاح است، البته نیازی نیست حتما انسان بخواهد به پیش افرادی برای طلب استغفار برود همانگونه که در آیات 110 نساء و 90 هود و 6 رعد و 16 قصص خدا می گوید اگر انسانی مرتکب گناه شود و استغفار کند خدا را غفور می یابد، و نیازی نیست که حتما به پیش فردی رفت و طلب استغفار  کرد، اگر این کار را انجام ندهد استغفار او مورد قبول واقع نمی شود یا اگر پیش این افراد برود سریعتر قبول می شود هیچ آیه ای چنین موضوعی را بیان نکرده است.  نزد دیگران رفتن برای طلب استغفار، یا خود برای دیگران طلب استغفار کردن نشان از دو چیز است اول به فکر همدیگر بودن و عدم بی توجهی نسبت به اطراف و دیگران و ایجاد جامعه ای و چنین رشدی در دیگران تا به چنین مرحله ای رسیدن است، ایجاد یک رابطه عاطفی و دوستی بین افراد. دومین مسئله اعتراف و اعلام استغفار خود به دیگران و اعتراف به گناهان و طلب بخشش از جامعه و قصد اصلاح داشتن است، همانگونه که مشاهده می شود تمامی افراد زمانی نزد دیگران می روند که به گناهان خود پی برده اند و خطای خود را نیز اعلام می کنند، باید متوجه بود این قصد استغفار برای خود یا نزد دیگران استثنایی وجود ندارد و به معنای این نیست که افرادی بهتر وجود دارند که می توانند به عنوان میانجی برای ما نقش بازی کنند. باید دانست یکی از مراحل استغفار ، اعتراف به گناه و در صورت ربط پیدا کردن به جامعه طلب بخشش از آنها و گامهای اصلاحی برداشتن است. آیات را خوب نگاه کنید هیچ گاه نگفته برای غفران حتما باید به پیش فردی رفت و در صورت رفتن نزد او بخشش سریعتر انجام می گیرد و می توان او را به عنوان وسیله نزد خدا معرفی کرد یا چون فردی مقرب تر نزد خداست خدا زودتر می بخشد همان طور که دیدیم اگر فردی در خود شرایط مورد غفران را ایجاد نکرده بود و راه توبه و اصلاح را برنداشته بود طلب غفران از سوی مقربین خدا تاثیری در غفران آنها ندارد. در نتیجه هیچ میانجیی نه در این دنیا و نه در آن دنیا برای استغفار انسانی و بخشش گناهان فرد وجود ندارد و خدا آموزش می دهد برای مورد بخشش قرار گرفتن، نیاز به توبه و اصلاح و ایمان است ،خود فرد بدون نیاز به هیچ فردی می تواند به درگاه خدای رحمانش بیاید او را غفور خواهد یافت.

 

اما هنوز نسبت به بعضی از آیات که کلمه شفیع با الا بود سر جایش مطرح است.( 87 مریم، 109 طه، 28 انبیاء،، 86 زخرف، 26 نجم)

 

بعد از اینکه در آیه 86 مریم می گوید گناهکاران به سوی جهنم برده می شوند بدنبال آن در آیه 87 می گوید آنان تملکی از شفاعت برایشان نیست مگر (الا) آن کسیکه اتخاذ کرده باشد نزد رحمانش عهدی.

 

این آیه مشخص است خدا می گوید زمان قیامت هیچ شفاعتی نیست مگر اینکه خدا نسبت به انسان چنین عهد و پیمانی تعیین کرده باشد و ما می دانیم در آیات زیادی بیان می کرد که چنین عهدی بین انسان و خدا برای داشتن میانجی وجود ندارد. وجود الا به همراه عهد نزد رحمانش، چیزی نمی رساند تنها می گوید در صورتی شفاعت وجود خواهد داشت که چنین عهدی خدا با انسان داشته باشد حال باید به آیات دیگر مراجعه کنیم ببینیم که آیا خدا چنین عهدی را قرار داده است و دیدیم که چنین عهدی وجود ندارد همان طور که می دانیم خدا در آیه 80 سوره بقره در خطابش به اهل کتاب زمانی که می گویند که نار تماسی با آنها نخواهد داشت مگر ایام معدودی، بدنبال آن خدا می گوید آیا عهدی از جانب خدا اتخاذ شده و خدا خلاف آن عهد عمل نمی کند. بلافاصله در آیه بعدی مشخص می کند که چنین عهدی را نبسته و می گوید اگر کسی سیئه و گناه کسب کند او صاحب نار خواهد بود. در نتیجه خدا در سوره مریم می گوید در صورتی شفاعتی وجود خواهد داشت که عهدی از جانب رحمان وجود داشته، درنتیجه چون وجود ندارد شفیعی هم وجود خارجی ندارد، این اذن و خواست خدا باید باشد تا چنین مسئله ای رخ دهد نه اینکه خواست شما در این مورد باشد وگرنه هر فردی می تواند هر چیزی منتسب به خدا کند همان طور که اهل کتاب اینگونه عمل می کنند.

 

ما می دانیم که تمامی امور جهان به فرمان خداست . خدا می تواند خود مستقیما بعضی از امور را انجام دهد اما نسبت به بعضی از امور بوسیله واسطه ها صورت می گیرد که البته بازگشت آن فعل باز به خداست و به صورت نسبی به آن موجود برمی گردد. حال خدا در آیات زیادی اینگونه بیانها دارد مثلا زمانیکه دعوت نبی با اذن خودش است (45و46 احزاب) سپس آنها به اذن و فرمان خدا آنها را از ظلمات به سوی نور می کشانند (15و16 مائده)

 

به آن چیزهایی که دعوت می کنند تملکی بر شفاعت ندارند مگر (الا) کسی شهادت به حق بدهد و ایشان می دانند(86 زخرف)

 

چه بسیار فرشتگانی که در آسمان هستند و شفاعت آنها سود و غنایی نمی بخشد مگر(الا) بعد از اذن خدا به چیزی که راضی است (26 نجم)

 

خدا خلف و گذشته و پیش روی آنها را می داند در نتیجه آنها شفاعتی نمی کنند مگر(الا) از کسی خدا راضی باشد ( در اینجا با توجه به ویژگیی که از آنها در آیات قبل بیان می شود که به عنوان فرزندان خدا از سوی کفار معرفی می گردند و اینکه آنان را تحت فرمان خودش کامل می داند اشاره به فرشتگان است)(28 انبیاء)

 

این دو آیه در سوره زخرف و نجم سخنی از روز قیامت نیست بلکه سوره مائده سخن از دعوت کافرین به سوی مواردی است که به عنوان میانجیان خدایی در روی زمین معرفی می کنند که می توانند بوسیله آنها طلب حاجت کنند در حالیکه خدا می گوید هیچ شفیع و میانجیی وجود ندارد. مگر کسی که در روی کره زمین از سوی خدا شهادت به حق می دهد و ایشان با آگاهی حرف می زند او ما بین خدا و انسان چون پل ارتباطی است یعنی سخنان آنها حالتی از دروغ، ظلم، پارتی بازی ندارد مگر اینکه حق بگویند این کافرین افرادی را به عنوان شفیع خدایی معرفی می کنند در حالیکه مالکیت برچیزی ندارند. چیزی که از دو آیه دیگر نجم و انبیاء فهمیده می شود تنها سخن صرف از فرشتگان است که در ابتدا می گوید شفاعت آنها نسبت به هیچ فردی سودی ندارد البته نمی گوید که آنها حتما شفاعت کافرین می کنند بلکه می گوید در صورتیکه چنین عملی انجام دهند شفاعت آنها با توجه به اینکه خدا نسبت به انسانها از تمامی احوال آنها آگاه است تاثیری ندارد مگر اینکه خدا خود در ابتدا به چیزی راضی باشد و اذن آن را بدهد. خوب توجه کنید: در روابط انسانی شفاعت قبل از اذن وارد معرکه می شود اما در رابطه با خدا می گوید اگر کسی بخواهد نسبت به فردی یا چیزی حالتی از شفاعت پیدا کند قبل از آن باید خدا از قول و گفتارش راضی باشد و آن را عین حق می داند.

 

در روز قیامت شفاعت نفعی نمی رساند مگر(الا) کسی که خدا اذن دهد و به قول و گفتارش راضی باشد(109 طه)

 

برای همین می گوید در روز قیامت شفاعت و میانجیگری نفعی ندارد تا افرادی خیال نکنند که می توانند بین خدا و خودش از این واسطه ها استفاده کنند و تنها میانجیانی بین انسان و خدا در روز قیامت وجود دارد که قول و گفتار آنها از حق است البته این آیه مشخص نیست منظور از میانجیان چیست؟ کسی است یا چیزی است؟ پرونده اعمال انسان است ؟ خوبی ها و اعمال فرد است که از فرد دفاع می کند یا چیز دیگر؟ هر چیزی که هست باید از گفتار و قولی برخوردار باشد که خدا بدان راضی و حق باشد. البته آیات دیگر ما را بهتر راهنمایی می کند که فعلا ربطی به این مقالات ندارد. در نتیجه روز قیامت یا حتی در دنیا میانجیانی بین انسان و خدا وجود خارجی ندارد. مگر اینکه خدا نسبت به این جهان اذن به موجوداتی داده که بعضی از امور دنیا بواسطه آنها صورت گیرد که نیازی به توضیح نیست و می بینیم که رسل یکی از این میانجیان و پیام رسانهای خدایی بوده اند. خارج از آن قدرتی نداشته اند و نمی توانستند حاجات انسانها را پاسخ دهند و برای استجابت دعاها و بخشش گناهان آنها هیچ قدرتی نداشته و هیچ آیه ای چنین قدرتی به آنها نمی دهد مگر خدا خود ناتوان است که چنین قدرتی به موجودات بدهد با توجه به اینکه ما می بینیم که هیچکدام از این موجودات و اشیا با توجه به شناختی که ما از آنها داریم چنین ویژگی و خصوصیتی ندارند و خدا هم در آیه ای چنین خصوصیتی به آنها نداده است، در نتیجه نمی توان به آنها چنین قدرتی منتسب کرد. نکته ای مهم که در آیات دیده می شود وجود واژه "اذن" در بعضی از آیات بود که این واژه به صورت ماضی و گذشته در سوره طه مطرح بود در حالیکه واژه "نفع" به صورت مضارع آمده است و این نشان از این است که فعل اذن قبل از نفع قرار می گیرد از حالت تقدم ابتدا اذن مطرح می شود سپس نفع، یعنی می گوید در روز قیامت شفاعت هیچ نفعی ندارد مگر این میانجیگری قبل از آن خدا از آن راضی باشد و گفتاری حق قرار است صورت بگیرد.این نوع سیاق و ترکیب بندی در دیگر آیات هم دیده می شود. یعنی عملا اینجا نقش خدا مهم است نه انسان یا فردی دیگر. همانگونه که در آیه 94 سوره انعام می گوید که هر فردی تک و تنها در محضر خدا حاضر خواهد شد و با او هیچ شفیعی که روزی گمان می برد به کارش می آید دیده نمی شود و خیال می شد که با شما شریک می شوند و به کمک شما می آیند. اما آیات بیشتر روی این موضوع تاکید دارد که شفیعی وجود ندارد مگر قبلا خدا از آن راضی باشد و اذن آن را در جایی داده باشد و این آیات بیشتر همانند همان چیزی است که قبل گفتیم یعنی بین خدا و انسان اگر عهدی باشد حال اینجا هم می گوید بین خودش و انسان هیچ گاه شفیعی وجود نخواهد داشت و اگر هم وجود داشته باشد باید اذن آن را بدهد اذنی می دهد که از قبل راضی است و آن فرد اصلا اختیاری از خود ندارد و کامل تحت فرمان خداست و قولی حق دارد.

 

نذر:270 بقره،35 آل عمران، 26 مریم، 29 حج، 7 انسان

 

 واژه "نذر" به معنای تقبل فعلی در گذشته نسبت به آینده که فرد می خواهد در راه خدا انجام دهد، یعنی وعده ای است بین او خدایش برای انجام فعل نیکی. در واقعیت تعهداتی است که فرد بین خود و خدایش می بندد. تعهداتی است که فرد در صورت ایجاد و به وجود آمدن شرایط تقبل می کند که آن را انجام دهد البته اینجا یک فهم نادرست ایجاد شده است نذر به معنای این نیست که فرد بگوید خدایا فلان حاجت من را برآورده کن و اگر برآورده کردی مثلا منم فلان کار را انجام می دهم. این نوع دعا کردن نه تنها توهین به خداست بلکه معنای نذر را نمی دهد نذر به این معناست که فرد یک شرایطی فعلا ندارد و در آینده برای او به وجود می آید و در صورت به وجود آمدن آن شرایط در قالب آن شرایط می تواند آن فعل را انجام دهد مثلا می گوید خدایا روزهای دوشنبه روزه می روم حال اگر دوشنبه آینده بیاید روزه می رود یا اگر این مقدار پول کسب کند در راه خدا مصرف کند.(75 توبه) اما اگر فردی پولدار باشد و بگوید اگر خدا به او فرزند بدهد سپس این مقدار پول خرج می کند در واقعیت نذری صورت نپذیرفته است چون  پول شرایط یکسانی است که در هر دو حالت برای او وجود داشته است. براحتی در سخنان مریم برای نذر و همسر عمران این نوع بیان دیده می شود. نذر هم تنها برای خدا معنی پیدا می کند و نسبت به موارد نیک و پسندیده که در جهت رشد و نفع انسانی است موضوعیت دارد نه مواردی که برای انسان سختی بیاورد و در توانایی او نیست یا شر است،همان طور که آیات چنین موضوعی را مشخص می کنند. در نتیجه نذر برای انسان یا با نوع دیدگاهی که گفته شد معنی ندارد انسان مومنی که زندگیش باید در راه خدا باشد معنی ندارد با داشتن شرایط و امکانات برای مصرف های خدایی بگوید اگر خدا فلان حاجتش را برآورده کرد کار نیک انجام می دهد در غیر این صورت انجام ندهد با وجود اینکه امکانات آن کار را هم دارد، در حالیکه هر چیزی در این دنیا برای او صورت گیرد چون از سوی خداست همه آن خیر و خوب است هرچند که در ظاهر بد به نظر بیاید، انگار فرد با چنین نوع نگاهی به نذر و عدم اجابت تعهد خود می خواهد ناراضایتی خود را با خدا عنوان کند. البته نذری که با نام طلب حاجات از بتها (حال می خواهد یک انسان یا موجودی دیگر باشد) مورد قبول خدا نیست همانگونه که در آیه 56 نحل دیده می شود کافران در حالی نصیبی از رزق خدا برای بتهای شان در نظر می گیرند در حالیکه آنها چیزی نمی دانند. در نتیجه با توجه به ناتوانی انسانها در رفع حاجات، به خصوص دیدن نقش رسل، نذر کردن برای آنها اصلا بی معنی است و رفتاری غلط است. حال بعضی ها می آیند می گویند با وجود اینکه ما طلب حاجات می کنیم برآورده می شود من خود به شخصه چنین چیزی ندیده ام . اما بیاییم یک اصل کلی را مورد بررسی قرار دهیم. در هر رویداد یا اتفاقی که در جهان می افتد امکان دارد عوامل بسیاری موثر باشند که تعدادی را ما بدانیم و مقداری هم نسبت به آن ناآگاه باشیم . اگر افرادی بیاند و بگویند رفتیم پیش فلان بت و نذر کردیم و بعد حاجات ما هم برآورده شد آیا به یقین می توان گفت که با رفتن به پیش آن بت علت رفع حاجات می باشد در حالیکه امکان دارد ما از هزاران علت جهان ناآشنا هستیم امکان دارد این رویداد به کرات هم تکرار شده باشد اما باز دلیل نمی شود مثلا ما بارها دیده ایم وقتی انسان نسبت به یک مسئله احاطه علمی کاملی نداشته ، براساس احتمالات حدسیاتی زده است اما با شناخت قسمتی به یکباره آن حدسیات به زیر سئوال رفته و دلیل دیگری عنوان شده است هر چند برای اینکه این احتمال به یقین تبدیل شود باید این تکرار همیشگی باشد در حالیکه نذر و طلب حاجت هیچ گاه برای همه صورت نپذیرفته است یکی از مسائل در زندگی انسانی امید و داشتن روحیه خوب و اعتماد به نفس است حال فردی با رفتن و ایمان داشتن به این مسائل زمانی که در برابر مشکلات می ایستد امکان دارد پیروز شود اما متاسفانه پیروزی خود را به خودش و این عوامل ربط نمی دهد حتی نمی بیند؟! بلکه با آن عامل ربط می دهد فردی هم امکان دارد چون ایمان ضعیفتری دارد چندان این مسائل برای خود مطرح نکند و پیروز نشود در نتیجه عامل اصلی در اینجا خود آن بت یا نذر نیست بلکه عامل اصلی نوع نگرش و روحیه فرد است. در نتیجه ما باید خوب فکر کنیم که آیا آن بت می تواند چنین خصوصیت و ویژگیی داشته باشد این غیرممکن است و انجام چنین اتفاقی برای عده ای دلیل محکمی نیست هرچند که مخالف با قرآن است و قرآن این موضوع را تایید نمی کند. در نتیجه انسان چگونه می تواند زمانی که نسبت به یک اتفاق از احاطه علمی کامل برخودار نیست به یقین سخن بگوید و آن را به موضوعی خاص ربط دهد؟

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 23

 

.....ادامه

 

شفع: 48و123و254و255 بقره، 85 نساء، 51و70و94 انعام، 53 اعراف، 3و18 یونس، 87 مریم، 109 طه، 28 انبیاء، 100 شعراء، 13 روم، 4 سجده، 23 سبا، 23 یس، 43و44 زمر، 18 غافر، 86 زخرف، 26 نجم، 48 مدثر.

 

عدم مجازات و توانایی نفسی جای نفسی دیگر، عدم قبول شفاعت ، عدم وجود عدل و جایگزین و برابری جای چیز دیگر در روز قیامت (48 بقره) این آیه واژه شفاعت با واژه قبول و عدم قبولی آن ذکر آن رفته است.

آیه 123 بقره مثل آیه 48 بقره است با این تفاوت که واژه شفاعت در کنار واژه نفع آمده است و به معنای این است که اصلا شفاعت نفعی ندارد.

در آیه 254 بقره تمامی ویژگی های این دنیا را در زمان قیامت می گوید و می گوید که آن زمان نه بیع و داد و ستد است و نه خله و خلیل و نه هم شفاعتی وجود خارجی دارد.

آیه 255 بقره با الا انحصاری و تاکیدی می گوید کیست که نزد او شفاعت کند مگر با اجازه او.

کسیکه شفاعت کند و شفاعت او حسنه و نیک باشد نصیبی از آن خواهد داشت و اگر شفاعت کند و شفاعت او سیئه و بد باشد کفالتی از آن خواهد داشت (85 نساء)

در آیه 51 انعام از واژه "من دون" استفاده می کند و انحصار شفیع در خدا عنوان دارد که به غیر از خدا شفیعی وجود ندارد. قبل از آن سخن از حشر شدن در روز قیامت است.

کسانیکه دنیا را به لعب و لهو می پردازند و زندگی دنیا آنها را مغرور کرده است باید بدانند که نفس آنها در گرو چیزی است که کسب کرده اند و به غیر از خدا برای آنها نه شفیع و نه ولی است و برای آنها عدلی و برابری و جایگزینی نیست (70 انعام)

شما به صورت فردا و تک و تنها به سوی ما ارجاع و برگشت داده می شوید مثل بار اول که شما را خلق کردیم ....شفیعانی برای شما نمی بینیم که گمان می برید آنها در شما شریک هستند. دیگر پیوند شما با دیگران قطع شده است(94 انعام)

در آیه 53 اعراف بعد از آمدن قیامت و دیدن راستگویی پیامبران، کفار می گویند آیا شفیعانی هستند که شفاعت کنند یا برگردانده شویم تا عملی انجام دهیم (53 اعراف)

در آیه 3 سوره یونس بعد از ذکر خلقت سماوات و زمین، سخن از تدبیر امور است و سپس می گوید هیچ شفیعی نیست مگر کسی به او اذن دهد.

عبادت غیر خدا ، در حالیکه آنها نه توانایی دفع ضرری را دارند و نه توانایی رساندن نفعی و سپس می گویند که آنها شفیعان ما نزد خدا هستند (18 یونس)

بعد از اینکه در آیه 86 مریم می گوید گناهکاران به سوی جهنم برده می شوند بدنبال آن در آیه 87 می گوید آنان تملکی از شفاعت برایشان نیست مگر (الا) آن کسیکه اتخاذ کرده باشد نزد رحمانش عهدی.

در روز قیامت شفاعت نفعی نمی رساند مگر(الا) کسی که خدا اذن دهد و به قول و گفتارش راضی باشد(109 طه)

خدا خلف و گذشته و پیش روی آنها را می داند در نتیجه آنها شفاعتی نمی کنند مگر(الا) از کسی خدا راضی باشد ( در اینجا با توجه به ویژگیی که از آنها در آیات قبل بیان می شود که به عنوان فرزندان خدا از سوی کفار معرفی می گردند و اینکه آنان را تحت فرمان خودش کامل می داند اشاره به فرشتگان است)(28 انبیاء)

بعد از انداختن کفار در جهنم می گویند ما اصلا شفاعت کنندگانی نداریم(100 شعراء)

در روز قیامت مجرمین می فهمند که از آن چیزهایی که نسبت به خدا شریک قرار می دادند شفاعتی نخواهند داشت ، شریکانی به خاطر آن کفر می روزیدند (13 روم)

بعد از ذکر خلق سماوات و زمین می گوید هیچ شفیعی به غیر از خودش وجود ندارد "من دون".(4 سجده) در دنباله آیات سخن از تدبیر امور آسمان و زمین است.

هیچ شفاعتی نزد خدا نفعی ندارد مگر اینکه به آن اذن و اجازه دهد. تا اینکه هراس در دگرگونیشان برطرف شد گفتند چه چیزی ربتان فرمود؟ گفتند حق و....(23 سبا) در آیات قبل سخن از عدم تملک در آسمان و زمین نسبت به آن مواردی است که نسبت به خدا شریک قائل می شوند.

الهی به غیر از خدا نیست و اگر خدا بخواهد زیانی به من برساند شفاعت آنها مرا غنی و بی نیاز نمی کند و سودی ندارد(23 یس)

آنها به غیر از "من دون" خدا شفیعانی اتخاذ کرده اند که برچیزی تملک ندارد و تعقل نمی کنند. بگو هر شفاعتی از خداست برای اوست ملک سماوات و زمین سپس ارجاع به سوی اوست(43و 44 زمر)

برای ظالمین نه حمیمی است و نه شفیعی (18 غافر)

به آن چیزهایی که دعوت می کنند تملکی بر شفاعت ندارند مگر (الا) کسی شهادت به حق بدهد و ایشان می دانند(86 زخرف)

چه بسیار فرشتگانی که در آسمان هستند و شفاعت آنها سود و غنایی نمی بخشد مگر(الا) بعد از اذن خدا به چیزی که راضی است (26 نجم)

در روز قیامت برای بزهکاران شفاعت ، شفاعت کنندگان به آنها سودی نمی رساند(48 مدثر)

 

واژه "شفاعت" در قرآن به معنای میانجی و واسطه بین دو جیز است او از قدرتی برخودار می شود که در واقعیت با توجه به ویژگی و خصوصیت او چنین توانایی نمی خواند بلکه قدرت واقعی را کسی دیگر دارد اما چنین قدرتی برای او به وجود آمده است.

1- در آیه 85 نساء با توجه به آیات قبل که نشان از جنگ است و آیات بعدش که تنظیم رفتار در برخورد انسانهاست. شفاعت و میانجیگری نسبت به مسائل دنیوی و انسانی بین خودشان مطرح است و اینجا با توجه به آیاتی که بعد می آوریم اصلا بحث ارتباطات بین خدا و گناهان نیست. این آیه قرآنی جهتی از رفتار بین خدا و انسان را مطرح نکرده است و ربطی به آخرت ندارد  وبخشش گناهی منظور نداشته است.

2- شفیعانی در جهان در کارهایی که منتسب به خداست ، مورد شریک خدایی قرار می گیرند. آنها میانجیان خدایی و شفیعان نیستند و هیچ قدرتی ندارند و در واقعیت کفری است که نسبت به خدا مطرح می شود یعنی هیچ فردی در تدبیر امور جهان ، در بخشش انسانها، حالت میانجی و واسطه وپارتی بازی را نمی تواند داشته باشد، در حالی قدرتهایی برای این شریکان در قدرت خدا قائل می شوند که توانایی رساندن هیچ نفع و سودی یا دفع ضرری را ندارند. این موارد تنها در قدرت خداست و از ویژگی دیگر مخلوقاتش نیست. براحتی این نوع شفاعت در آیات  18 یونس، 13 روم، 4 سجده، 23 یس، 43و44 زمر، مردود شناخته می شود.

3- همان طور که از آیات برمی آید با توجه به آیات 48و 123و254بقره، 51و70و94 انعام، 18 غافر،48 مدثر،هیچ نوع شفاعتی نسبت به قیامت مورد قبولش نیست و هیچ استثنایی هم برای آن قائل نیست و خیال باطل افرادی با استناد به آیات 53 اعراف، 100 شعراء، که می گویند چون کافرین درخواست شفیع می کنند به معنای این است که حتما شفیعانی وجود خارجی دارد که آنها چنین خواستی دارند و اگر روزی به آن شفیعان متمسک شده بودند حال مشکلی نداشتند؟! آیات فراوانی داریم از جمله در خود همین سوره اعراف ، از سوی کفار درخواستها و صحبتهایی مطرح می شود در حالیکه غیرممکن و غیر دستیابی است آنها بازگشت و ارجاع خود، به دنیا هم بیان می کنند اما آیا تمنای آنها به معنای وجود خارجی تقاضای آنهاست؟ آنها تنها آرزو دارند کاش در این موقعیتی که قرار گرفته اند میانجی و واسطه و شفاعتی وجود داشت تا آنها را از آن وضعیت نجات دهد . آن را در حالتی عنوان می کنند مثل بازگشتشان به دنیاست که می دانند چنین درخواستی امکان پذیر نیست. حتی در آیه 94 انعام سخن از فرادا و تک و تنها در محضر خدا حاضر شدن است و پاسخگویی که صرف خودش، باید بدهد نه اینکه بخواهد همراه خود شفیع و میناجیی هم بیاورد و معرفی کند. البته این افراد به این دو آیه اکتفا نمی کنند آنها از آیه 18 سوره غافر هم استفاده می کنند می گویند چون خدا گفته برای ظالمین شفیع مطرح نیست پس حتما شفیعی وجود دارد اما نسبت به این افراد، تنها مطرح نیست؟ یا می گویند چون در آیه 48 سوره مدثر سخن از وجود شفاعت است اما نسبت به بعضی ها برخورد نمی کند یعنی شفیعان وجود خارجی دارد؟ باید گفت انسانی که ظالم نیست و وارد بهشت می شود دیگر شفیع معنی ندارد که بگوییم برایش وجود داشته باشد آنفردی که نیاز شفیع دارد همین ظالمین هستند که از جهنم نجات پیدا کنند آیه سوره غافر تاکید بر این است که اصلا هیچ نوع شفیع و میانجی در آن جهان وجود ندارد و چنین فکری اصلا در ذهن خود راه ندهند؟ اما در ارتباط با سوره مدثر می گوید اگر فردی در روز قیامت شفاعت کند مورد قبولش قرار نمی گیرد این هم مثل آیه سوره غافر است، در ضمن این آیه مشخص نکرده که این شافعین در آن زمان مطرح هستند یا افرادی هستند که فرد در زمان دنیا به آنها متمسک می شده و از آنها شفاعت می خواسته و آنها را به عنوان شافعین خود معرفی می کرده است با توجه به آیات دیگر این نشان از این است که او قبلا شافعینی برای خود تعیین کرده و در حال حاضر بدرد او نمی خورد. همان طور که درآیه 23 یس دیده می شود. باید بدانید در روز قیامت سخنان و تمناهای زیادی امکان مطرح شدن است اما به معنای تایید از سوی خدا نیست همان طور که نسبت به صحبتهای کفار برای داشتن شفیع سخن گفتیم . همان طور که آنها در آیات 99و100 مومنون، 102 شعراء، این موضوع و درخواست را مطرح می کنند. درنتیجه نمی توان گفت شفاعت برای مومنین در قیامت هست اما نسبت به کفار وجود ندارد چرا که هم مومنین به خاطر مومن بودنشان نیازی به شفاعت ندارند؟ هم این آیات به معنای وجود شفاعت نیست مثلا خدا در آیه 88 سوره شعراء می گوید آن روز مال و فرزندان سودی نمی رساند؟ آیا این به معنای این است که آن انسان، آن زمان مالی در اختیار دارد. اصلا انسانی که مرده و اموال او از بین رفته، دیگر مالی برای او مطرح نیست بلکه می خواهد به انسان این موضوع گوشزد کند که در این دنیا اینقدر در جمع آوری صرف مالی تلاش نکند بداند که در آنجا مالی وجود خارجی ندارد و سودی به حال آنها ندارد؟ این نوع گفتار نسبت به موضوع شفاعت هم مطرح است.

4- در بعضی از آیات سخن از اذن خدایی است واژه صرف "اذن" به معنای این نیست که خدا حتما اذنی هم در این مورد داده است مگر اینکه در آیه ای این اذن را مشخص کرده باشد یعنی اینکه خدا در آیات می خواهد بگوید اگر شفیعی بخواهد وجود داشته باشد به اذن خودش است و قدرت خود را مشخص می کند و سخن از توانایی خود، یا اینکه اگر بخواهد شفیعی وجود خارجی داشته باشد محدود کردن به اذن خودش، به معنای این نیست که حتما اذنی هم صورت گرفته است مگر اینکه در آیات دیگر این اذن را در جایی مشخص کرده باشد در نتیجه از آیات 255 بقره، 3 یونس، 23 سبا، چیزی مشخص نمی شود اگر هم اذنی باشد چیزی معلوم نیست و مشخص نیست که این اذن نسبت به چه چیزی و کجاست؟!  شما همین نحوه بیان در آیه 59 سوره  یونس مشاهده می کنید خدا می گوید" بگو آیا چیزهایی که خدا رزق شما کرده است به من بگویید که بخشی از آن را حرام و بخشی از آن را حلال قرار می دهید بگو آیا خدا به شما اذن داده است؟

5- حال می پردازیم به آیاتی که اذن در کنار واژه الا انحصاری و تاکیدی آمده است که یک انحصار را واضح کرده است و ببینیم این الا نسبت به چه چیزی، چه کسی ، در چه موقعیت زمانی و چگونه مطرح است؟

قبل از اینکه این آیات را باز کنیم می خواهیم مقدماتی برایتان بازگو کنیم؟

در مقالات قبل برای شما این موضوع را مشخص کردیم چیزی در اسلام با نام تفکر و بینش ملی گرایی و ساختن مرزها و محدود کردن انسانها دور حصاری، سپس بر اساس این نوع بینش، دیگران را استعمار، استثمار، استضعاف بکشانیم و تمامی امتیازات را برای خود بخواهیم و براساس این نوع بینش خود را بهتر بدانیم وجود خارجی ندارد. مرزها بوسیله انسانها براساس خودخواهی و ظلم و ستم ساخته شده و هر روز دلخوشند به اینکه تفکر ملی گرایی و مرزها را بیشتر، و روی آن مانور دهند تا منافع خودخواهانه خود را حفظ کنند و زیر لوای این نوع بینش، بین انسانها نزاع ایجاد کنند. این نوع تفکر نه تنها در بینش ملی گرایی حتی در بینش قوم گرایی هم نباید وجود داشته باشد مثلا افرادی بیایند بگویند ما می خواهیم تاکید کنیم اقوام و بینش قوم گرایی البته به شرط عدم بینش ایجاد ظلم وجود داشته باشد.  قبلا در توضیح واژه "قوم" و علت ایجادش بیان شد که به علت وابستگی ها و تقویت انسانی با در کنار هم بودن چنین نامی برای آنها ایجاد شد اما نسبت به جهان امروز که انسانها به همدیگر نزدیک تر شده اند و جهان کوچک تر شده است معنی ندارد به خصوص که انسانها در حال مخلوط شدن و نزدیک شدن با هم هستند. اولین مشکلی که بعد از تایید و پذیرش تفکرات قوم گرایی ( به عنوان مثال تاکید و پذیرش عرب گرایی) ایجاد می شود، عدم حفظ یا از بین رفتن آن چه مشکلی برای انسانیت ایجاد می شود؟! یا چه ضرری برای بشریت ایجاد می کند؟! اگر آداب و رسوم آنها براساس نیازها و خواستهای انسانی مطرح شده است که امکان دارد برای انسان امروز، اصلا مطرح نباشد یا نیازی بدان نداشته باشد، تاکید روی آن برای چیست؟! در حالیکه تمرکز روی این موارد، مطرح کردن زیاد روی این موارد تنها افراد و قومیت ها را از هم دور کرده و نسبت به همدیگر وارد نزاع و ستمگری می کند چیزی که در حال حاضر مشاهده می شود و نیازی به توضیح نیست. و این خیال باطلی است که تصور شود این افراد کارشان به مسائل باریک کشیده نخواهد شد. اما متاسفانه ما فریب می خوریم و به این تفکر نمی کنیم ، تاکید و دفاع بعضی از انسانها برای چیست؟ و چرا بدنبال این مسائل می افتند؟! حتی در ابتدا از خود نمی پرسیم این نوع بینش ها برای چیست؟وقتی فرهنگها و آداب و رسوم حالت قدسی و خدایی به خود می گیرد که جزئی از ضرورتهای اجتناب ناپذیر زندگی انسانی می شود اولین مشکل و سئوالی که مطرح می شود چگونه می خواهد بین دو نسل جدا از فرهنگها پیوند و روابط ها ایجاد کند به عنوان مثال: اگر بین دو قومیت ، بین دو فرهنگ جدا از هم بخواهد پیوند ازدواج صورت گیرد؟! اولین مشکل در این دست از ازدواجها، نوع تربیت و پرورش فرزندانشان است؟! دومین مشکل، این رابطه و پیوند براساس کدام نوع زبان و لباس و آداب و رسوم باید باشد؟!در نتیجه نباید منطقه ای فکر کرد و اندیشید و عمل کرد بلکه باید جهانی بود تا رشد آورد گفتیم که این فرهنگها یک دست آورد بشری برای نیازهایش بوده است و اگر هر زمان دید مانع و سدی در راه رشد اوست بهتر است از آن جدا شود نه اینکه عدم رعایت آن یعنی گناهی اجتناب ناپذیر ؟! و انگار هیچ حقوقی برای بشر مهمتر از دست یابی آن نیست؟! باید پرسید فرهنگها و آداب و رسوم برای چیست؟ جز برای نیازهای و روابط انسانی ؟ اگر اینگونه است چه لزومی دارد زمانی که مانع وسدی در این مسیر است بماند؟ یعنی زمانیکه باعث عقده ها، کینه ها ، ظلمها و ستمها ، دور شدن روابط انسانی است؟! حفظ آن برای چیست؟ باید متوجه بود جهان امروز با جهان دیروز متفاوت است؟ توضیح کامل آن را قبلا دادیم و نیازی بیشتر نبود اما انگار باز می خواست آن مطالب کمی بازتر شود، البته این به معنای این است که من مسلمان اینگونه می اندیشم. نه اینکه اگر فردی قومی یا ملی می اندیشد اندیشه خود را بر او تحمیل کنم یا او را وادار به پذیرش بینش خود کنم با او مبارزه کنم یا آزادی عمل او را بگیرم یا .... این موارد نه تنها از دیدگاه دنیایی مطرح نیست ، خدا آن را نسبت به جهان دیگر هم می کوبد و مردود می شمارد.

 

نسب: 101 مومنون، 54 فرقان، 158 صافات.

صهر: 54 فرقان.

 

واژه "نسب" به معنی منتسب کردن خود به چیزی یا کسی و گروهی است که بین آندو پیوند و نزدیکی ایجاد می شود به معنای خویشاوند و قوم صرف نیست. بلکه قوم وخویشاوند زیر مجموعه ای از این واژه است و این واژه وسیع تر است که در این موارد خلاصه شود. واژه "صهر" که نسبت به جنس مونث مطرح است هم معنی واژه نسب است البته هرجا از واژه نسبت استفاده کرده و سیاق جمله برای صرف مردان نبوده ، می خواسته زنان را هم شامل شود از همان واژه نسب استفاده کرده است.در سوره مومنون می گوید که بعد از دمیده شدن در صور تمامی نسبها بینشان از بین می رود و از همدیگر نسبت به این موضوع از همدیگر سئوال نمی کنند. کسی نمی آید بگوید تو قوم و خویش یا دوست یا جز فلان گروه یا... هستی؟! اصلا چنین چیزی نه امتیازی می آورد و نه اینکه فردی بتواند زیر لوای آن برای خود راه نجاتی ایجاد کند.

اما آیات فراوانی خدا انسان را در گرو اعمال خود معرفی می کند که نمی تواند از پارتی یا میانجی یا عدل یا جایگزینی استفاده کند همان طور که در آیات 48و 123و254بقره، 51و70و94 انعام، 18 غافر،48 مدثر، دیده می شد و این تناقض و تضاد است که در یکجا چنین بینشی ارائه دهد و در جای دیگر بخواهد برخلاف آن، نوع پارتیی تعیین کند و شفاعت و میانجی مشخص کند و اگر اینگونه است دیگر امتحان و عملکرد انسان چه می شود؟! چرا خود خدا اگر کسی لیاقت بخشش دارد خود نمی بخشد و می خواهد چند انسان وارد معرکه شوند؟! آیا این چند انسان می خواهند میانجی افرادی شوند چون برای آنها اشک ریخته اند و چاپلوسی آنها را کرده اند بعد هر ظلم و ستمی که کرده اند هیچ می شود و به خاطر این چاپلوسی در درگاه شفیعانشان، خدا نادیده می گیرد ؟! آیا این نوع بینش خود نوعی تفکر ظالمانه نیست؟ در حالیکه در آیات دیگر باز انسان را مرتبط با کسی معرفی نکرده که با مراجعه با شخصی گناه او نادیده گرفته شود خدا انسان را در گرو عمل و تلاشش معرفی می کند؟ همان طور که در آیات 214 بقره، 142 آل عمران،70و 132 انعام، 8و9و40 اعراف،80و 102و 111و113 توبه، 19تا 21 اسراء، 103 و 104 کهف، 75 طه، 54 یس، 46 فصلت، 15 جاثیه، 19 احقاف، 21 طور، 38 تا 41 نجم، 11 مجادله دیده می شود همه در گرو آنچه هستند که کسب می کنند نه اینکه بتوانند فردی را در از بین بردن گناه خود یا سود رسانی خود به کمک گیرند.

همان طور که دیده می شود خدا در آیه 132 سوره انعام  می گوید درجات انسان نسبت به عملی است که انجام می دهند و خدا نسبت بدان غافل نیست و نسبت بدان آگاهی کامل دارد. غافل نیست که کسی بیاید او را آگاه کند و شفیع شود و میانجی شود گفتیم در روابط انسانی معمولا نقش میانجی به این دلیل مطرح می شود که بعضی از افراد درگیر موضوع، ناآگاه هستند. خدا دانایی و آگاهی کامل دارد نیازی نیست برای درجات عملکرد فردی کسی میانجی شود تا به کسی کمتر یا بیشتر داده شود مگر خدا احاطه آگاهی ندارد که نداند که چه کسی لیاقتش چگونه است؟ خدا در آیه 40 سوره اعراف این موضوع را مشخص می سازد که بهشت چیزی نیست با استکبار و بدون عملکرد به وجود بیاید؟! در آیات 80 و 113 سوره توبه خدا استغفار از سوی مومنین نسبت به مشرکین نمی پذیرد سپس به پیامبر می گوید اگر برای آنها چه طلب بخشش کنی و چه نکنی ، حتی بارها این کار را انجام دهی ، خدا کافرین را نمی بخشد؟ شخصیت و شفاعت پیامبر تاثیری در طلب بخشش ندارد اصلا اهمیتی ندارد انجام یا ندادن این فعل بی خود است همان طور که دیدیم خود نوح هم نمی تواند شفیع فرزندش شود چون هرکس در گرو عملکرد خود است نه تمسک به درجات دیگران؟ وگرنه خدا باید به خاطر درجه و مقام پیامبر محمد یا حتی نوح پیامبر هم که شده نسبت به این افراد شفاعتی را بپذیرد؟

همان طور که در آیات 46 فصلت، 15 جاثیه،دیده می شود هرکس کار نیک و بد بکند تنها سود و زیانش متوجه خودش است نه اینکه این ضرر را متوجه کسی کند یا بتواند از آن سود به نفع دیگری به خدمت گیرد.

در آیه 41 سوره دخان می گوید ولی و دوستی با کسی در روز قیامت، برای فردی غنا و سودی ندارد و نصرت و پیروزی داده نمی شوند. همین نوع بیان در آیه 10 سوره معارج دیده می شود روزی که کسی از دیگری از صمیمی ترین و بهترین دوست خود سراغ نمی گیرد و نمی پرسد؟ اینجا صرف بیان نسبت به انسانهای خاصی نیست و شامل همه انسانها حتی برخورد و رفتار پیامبران با دیگر انسانها هم می شود.خدا سخنان خود را به صرف این موارد بیان نمی کند می گوید اگر انسان تمامی جهان هم به او داده شود باز کاری نمی تواند برای او انجام دهد و او را نجات دهد در آن جهان مال و اموال و فرزندان و دوستان و  ... به او سودی نمی رسانند و او نمی تواند بوسیله هیچ چیزی جلوی آن را بگیرد و آن را از خود باز دارد(36 مائده، 54 یونس، 18 رعد، 88 شعراء، 47 زمر) در روز قیامت هر کسی از دیگری فرار می کند و تنها به فکر خود است (33 تا 37 عبس) این آیاتت نسبت به تمامی انسانها حتی پیامبران هم مطرح است و استثنایی ذکر نکرده است.

اصلا هرچیزی که خدا تعیین کرده است در دستان هیچ کسی نیست که بخواهد باز دارد حتی این پیامبران ناتوان تر از آن هستند که بدانند خدا چه چیزی تعیین کرده است و قدرتی در این مورد داشته باشند (67 و 68یوسف) نهایت خدا ناتوانی دو پیامبر خود لوط و نوح را معرفی می کند که پیوند همسرانشان با آنها، آنها را غنی و بی نیاز نکرد و سودی به حال آنها نداشت(10 تحریم)

تمامی این آیات وجود شفیع در روز قیامت به بن بست می کشاندو تمامی انسانها در گرو عملکرد خود هستند حتی افرادی گمان می برند بعد از مردگانشان می توانند کارهای نیک به جای آنها بکنند تفکری باطل و غیرقرآنی است (البته به شرطی که خواست و درخواست خودشان در زمان حیاتشان نبوده)در حالیکه قرآن هر انسانی را در گرو و عملکرد صرف خود می داند. خدا به تمامی علوم و آگاهی ها احاطه دارد مثل روابط انسانی نیست که شفیع به وجود می آید تا افراد را آگاه تر کند یا موجب شود که فرد مورد نظر قضاوت درست کند یا موجبات پارتی را فراهم کند یا .... یعنی هر نوع شفیع که در روابط انسانی مطرح است نمی توان نسبت به خدا مطرح کرد.آیا محبت و علاقه و بخشش خدا کمتر از انسانها نسبت به هم است که نیاز به شفیعان داشته باشد.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 22

 

.....ادامه

 

در مقاله قبل دیدیم بسیاری از قدرتهایی که برای پیامبران قائل می شوند وجود خارجی در قرآن ندارد. حتی این قدرتها هم از آنها سلب می شود از جمله:خدا پیروزی در جنگ را به خود منتسب کرده است نه وجود اشخاصی مثل پیامبر، اصلا وجود یک انسان چیزی به همراه ندارد هرچند بهترین انسان هم باشد نمی توان گفت پیروزی حتمی است، پیامبر که آینده و امکانات دشمن را نمی داند چون او ویژگی انسانی صرف دارد. 123 آل عمران. این پیامبر مالکیت و اختیار هیچ سود و زیانی را ندارد(49 یونس) پیامبری که باید در مقابل کارهای خود استغفار کند(106 نساء) هدایت انسانها بدست پیامبر نیست . او توانایی هدایت کردن انسانها را ندارد زمانیکه خود در گمراهی بوده و خدا او را هدایت کرده است، چگونه توانایی هدایت انسانی را دارد (56 قصص) پیامبر وظیفه ای جز تذکر دادن انسانها را ندارد و حق سیطره بر انسانیت را ندارد(22 غاشیه) پیامبر نه از غیب و پوششها می دانسته، نه قدرتی فراانسانی داشته، نه ویژگی های فرشته بودن و معصوم بودن داشته، نه خزائن و ملک خدا در دستانش بوده که در آن دخل و تصرف کند و بخواهد آن را به خواست خود در اختیار دیگران قرار دهد و ببخشد یا به یاری دیگران بیاید ونه صفت و ویژگیی خارج از بشر داشته باشد، قرب الهی برای انسان ویژگیی خارج از بشر برای او نمی سازد(50 و59 انعام، 12 هود)

 

شاید این موضوع عنوان شود که چرا ما در هر مقاله تاکید زیاد و متکی برآیات فراوانی بر عدم داشتن قدرت فراانسانی پیامبران تاکید می کنیم. برای اینکه شاهد تقدس زیاد، غلو و افراط در نگرش آنها و متعاقبا ارائه اباطیل، خرافات از ناحیه آنها ، حتی پرستش آنها هستیم این نه تنها نسبت به آنها بلکه نسبت به اشخاص بعد از آنها هم مطرح می گردد. البته این نوع نگرش تنها به صورت افراطی و غلو آمیز نیست که ارائه می گردد یک نگرش تفریطی هم وجود دارد. نگرشی که پیامبران را انسانها شارلاتان، فریبکار، یا حتی چیزی که از ناحیه خود آورده اند یا نبوغ فراوانی داشته اند یا بوسیله تجربه و عرفان بدان دست یافته اند، عنوان می شود. اینکه این قرآن نمی تواند انسانی باشد که خود پیامبر بخواهد ارائه دهد یا کسی به او یاد داده باشد یا در طول زمان به تکامل رسیده باشد به بعد موکول می کنیم. اما برای اینکه دست این افرادی که این تفکر تفریطی ارائه می دهند خلاف آن را ارائه دهیم به ذکر چند آیه می پردازیم. بعضی توضیحات بیشتر را به بعد موکول می کنیم.

هر چیزی که انسان بتواند بوسیله تجربه یا تفکری که از ناحیه افرادی با نام عرفان ارائه می گردد که انسان می تواند نهایت به حدی برسد که بعضی از مسائل برایش مکشوف بشود؟ نفکری باطل و خرافیی بیش نیست که هیچکس نه آن را ثابت کرده است و نه اینکه از سوی خود چیزی ارائه داده که واقعا نگرش خود را ثابت کند. اما هرچیزی که بوسیله تجربه عنوان شود در نتیجه قابل تجربه و ارائه از سوی هر انسانی است و چیزی شاق نیست. اما افرادی با وجود اینکه خود را منتسب به اسلام می دانند چنین نگرشهایی ارائه می دهند که برخلاف بسیاری از آیات است، مایه تعجب است؟! در آیات فراوانی از واژه "قل" استفاده شده که همه نشان از ارتباط با خدا و و حی دارد و گفتیم وحی چیزی نیست که قابل تجربه یا از طریق عرفان فردی بدان دست پیدا کند بلکه وحی ارتباطی از سوی خدا، به تشخیص خداست . وحی موضوعی نیست که به خواست انسان یا از طریق عرفان یا تنها برای انسانهای عرفانی مطرح گردد. اما ذکر قصه گذشتگان را چگونه باید توجیه کرد فهم غیبب و نهانها را چگونه توجیه کرد؟! در حالیکه همه موارد خدا از ناحیه خود می داند و پیامبر را شخصیتی ناتوان، یعنی یک انسان را ناتوان از ارائه آن می داند، اما چیزی که از طریق عرفان یا تجربه بدست آید دیگر ناتوانی انسان برای ارائه آن معنی ندارد چون هرکسی توان ارائه آن را دارد. اما کسانیکه حتی ادعا می کنند قرآنی که ارائه شده، در واقعیت وحیی بوده که از فهم پیامبر عبور کرده تا به اندازه فهم مردم خود بیان صورت دهد اولین انتقادی که وارد است خدا را فردی نادان و ناتوان معرفی می کند که خود نمی تواند ارائه پیامی دهد که در حد فهم انسانیت باشد دومین مشکلی که برآن وارد است قرآن چگونه می خواهد فهم انسانهای دیگر زمانها و مکانها را پاسخ دهد؟ اما سومین مسئله ای که مطرح است عدم پاسخ به بسیاری از آیاتی که خلاف آن ارائه می دهند: خدا در آیه 166 نساء قرآن را به علم خود و چیزی نازل شده معرفی می کند بحثی از تجربه یا فهم پیامبر نیست و این آیه برخلاف آن ارائه نگاه می دهد. نقش پیامبران را در آیات دیدیم که چگونه بود تنها بلاغ، نذیر و بشیر و حکم کردن براساس این قرآن، براساس چیزی که برآنها نازل می شود(105 نساء) پیامبران نه تنها توانایی ساخت آیه ای یا تغییر و تبدیل آن را نداشته اند حتی خود ملزم به پیروی آن بوده اند(203 اعراف،15 یونس، 101 نحل) حتی خود پیامبران باید به عنوان اولین افرادی باشند که به آنچه از سوی خدا نازل می شود ایمان بیاورند یعنی رسل بودن آنها از آنها ایمان به انزال خدایی نمی ساخته بلکه باید بدان ایمان داشته باشند اگر مرحله رسیدن انسان به یک درجه بالا، سپس انزال یا وحی یا تجربه یا... مطرح می شود دیگر چرا تاکید برا ایمان آنها مطرح است؟(285 بقره) پیامبری که حق ندارد قبل از اینکه وحی خدایی کامل برای او ارائه نگشته در ارائه آن به مردم عجله کند و سپس می گوید تنها این آگاهی و علم را از خدا بخواهد (114طه) او از پیامبر می خواهد زبانش برای ارائه پیامهای خدایی نگه دارد و عجله نکند و چیزی از خود ارائه ندهد سپس جمع آوری و ارائه قرآن را به خود منتسب می کند و کار او را تنها تبعیت از آن می داند(16 تا 19 قیامه) سپس خدا قرائت قرآن را به خود منتسب می کند و تنها پیامبری ارائه می دهد که در ارائه آن دچار فراموشی نمی شود و بدون و کم و زیاد ارائه می دهد مگر اینکه چیزی که خود بخواهد البته خواست او به معنی این نیست که چیزی از پیامهایش ارائه نشده است (6و7 اعلی) وقتی چیزی به شکل عرفان یا تجربه عنوان می شود باید قابل تکرار و تجربه باشد در حالیکه نه عرفا توانسته اند چیزی مثل پیامبران ارائه دهند و نه هم کسی خارج از پیامبران توانسته اند ارائه ای مثل آنها دهند و پیامبرانی هم که می شناسیم هیچ کدام پیام خود را قابل تجربه یا از سوی خود ندانسته اند. حتی عرفا یا انسانهایی که مدعی اند از طریق الهام یا روشهای دیگر ممکن است انسان پی به پیامهای خدایی یا خارج از توانایی انسان پی ببرد بینشی غیرممکن ارائه می دهند در حالیکه انسانها با توجه به استعداد و تجربه و تفکر،زمان و.... پی به مواردی می برند و خارج از آن چنین توانایی ندارند و همان طور که گفتیم تا حال برای انسانی چنین حالتی رخ نداده است و پیامبران هم آن موارد را به خود منتسب نکرده اند بلکه از جانب خدا دانسته اند. در آیه 49 هود خدا می گوید قصه ها و داستانها و مسائل غیبی که از طریق وحی برای پیامبرش نازل می شود نه خودش و نه هم قومش نمی دانسته اند. البته این آیه به معنای این نیست که برای مردم مکه ، قبل از محمد پیامبر، پیامبری مطرح نبوده است برای اینکه می دانیم کعبه در مکه است و حضور شخصیتهای پیامبری مثل ابراهیم و اسماعیل در مکه و ساخت کعبه است . اما تنها نسبت به قوم او که در عصر پیامبر مطرح می گردد و به آن شکل در آمده مطرح می باشد وگرنه هنوز باید پیامهای خدایی از پیامبران قبل در میان آنها وجود داشته است اما قصه پیامبران در میان مردم مکه مطرح نبوده است. سپس خدا در آیه 3 سوره یوسف مشخص می کند که پیامبر از بی خبران بوده است. پس چیزی نبوده که از طریق تدریس(غیر خدا) و مطالعه یا حتی نبوغ بخواهد بدان دست پیدا کند. حتی خدا در آیات 101 تا 107 نحل قدرت نبوغ، تدریس یا دروغگویی یا آموزش قرآن از سوی افرادی از پیامبر می گیرد و می گوید که این افراد کافر هستند که خیال می کنند که تو بر خدا دروغ بستی ؟! سپس می گویند که بشری اعجمی به او می آموزد ، خیال باطلی که امروزها هم دیده می شود که پیامبر آموزش دیده و این قرآن از سوی خودش نیست اما خدا می گوید آن اعجمی که زبانی قابل فهم ندارد همانند عربی قابلیت روشن بودن ندارد چگونه می تواند به پیامبر آموزش داده باشد . قرآنی که مبین و آشکار است از لحاظ پیام رسانی و حق بودن خود بالغ است. زمانیکه از پیامبر تغییر و تبدیل از قرآن می خواهند، پیامبر می گوید که سالیان سال در میان آنها بوده اما چنین پیامی(قرآن) ارائه نمی داده و آنها آشنا به او هستند و او تنها پیام را از جانب خدا می داند نه اینکه درغگویانه منتسب به خدا کند یا آن را از کسی فرا گرفته باشد.( واژه درس: 79 آل عمران،105 و 156 انعام، 169 اعراف، 44 سبا، 37 قلم) واژه درس در قرآن به معنای کسب آگاهی از کسی یا چیزی است یعنی علمی و آگاهیی را برای فردی تدریس کردن و آگاه کردن است، خدا در آیه 105 انعام می گوید پیامهای خود را طوری بیان می کند و به شکلهای گوناگون ارائه می دهد تا بگویند این از جانب خودش نیست و کسی به او درس می دهد. سپس خدا در آیه 44 سبا می گویدقبل از پیامبر برای مردم زمانش هیچ رسلی برای نذیر نبوده است و کتابی تدریس نمی شده است. همان طور که گذشتگانشان تکذیب کردند آنها هم تکذیب می کنند(45 سبا) چگونه است که افرادی خیال می کنند از طریق رهبانیت و سختی و عرفان می توان به غیبیات دسترسی پیدا کرد در حالیکه مورد قبول خدا نیست و این روشی برای فهم وحی و تحربه نیست. (27 حدید، 77 قصص)

 

اما تفکری انحرافی دیگری که نسبت به پیامبران ارائه می گردد آیا آنها به غیر از پیامهای خدایی پیامی دیگر به مردم ارائه داده اند، آیا پیامهای خدایی آنقدر گنگ و نامفهوم بوده که نیازی به توضیح آن باشد؟ ما قبلا آنقدر آیات آوردیم و قید واژه هایی مثل "عربی"،"مبین"،"یسر" که در واقعیت این قدرت را از قرآن می گرفت و نسبت به هیچ پیامبری هم چنین قدرتی ارائه نشده است. اما تفکری که از سوی بعضی ها ارائه شده که شاید پیامبر نیاز بوده چیزی به غیر قرآن ارائه دهد براساس دیدن آیاتی است که اطاعت از رسول بود و توضیح کامل دادیم که این واژه "رسول" به چه معناست و برخلاف آن نوع نگاهی است که افراد از این واژه، خواهان آن هستند و هیچ گاه از این آیه معنایی صادر نمی شود که افراد ملزم به پیروی تفکراتی هستند که پیامبر بخواهد به خود منتسب کرده و ارائه دهد. اما دومین واژه دیدن واژه بیان است گفتیم این واژه به معنای آشکار کردن و واضح کردن است البته واضحیتی که کامل مورد بحث و گفتگو قرار گرفته و در معرض دسترس قرار گرفته است.آیا دیدن این واژه در کنار نام پیامبر به معنای قبول و پذیرش چیزی با نام سخنانی از سوی پیامبر است که نیاز بوده قرآن را واضح کند و از گنگی در آورد؟! اولین نقدی که براین تفکر وارد است چرا براساس نیازی که به این مورد دیده می شود خدا پیامی ارائه نمی دهد که خود واضح و آشکار باشد و نیاز به توضیح کس دیگری نداشته باشد؟! دومین نقدی که وارد است پس واژه های دیگر که خلاف آن ارائه می دهد چه می شود؟ سومین نقدی که وارد است چرا خدا در آیه 19 قیامه قدرت بیان را از پیامبر می گیرد و به خود منتسب می کند. بهتر است برای فهم هر واژه ای واژه متضاد آن که معولا در قرآن در کنار واژه های مخالف خود می آید پیدا کنید تا بهتر معنی واژه ها را درک کنید. واژه بیان مخالف و متضاد واژه کتمان است واژه کتمان به معنای پنهان کردن و مخفی کردن است و عدم مورد دسترس قرار دادن و آشکار کردن است، حال باید دید که آیه چه جهتی از این کتمان را می خواهد بیان کند. برای همین در آیه 187 آل عمران اتخاذ میثاق با اهل کتاب است که پیامهای خدا را  برای مردم بیان کنند و آن را کتمان نکنند بلکه تمام پیام خود را آشکار کرده و در معرض دید قرار دهند و مخفی نکنند. یا در مورد توضیحی که خدا نسبت به فردی که بعد از صد سال زنده می شود واژه بیان و آشکار شدن آن موضوع را برای او می گوید.(259 بقره) در آیات 109 بقره ، 115 نساء، 6 انفال، 32 محمد، آشکار شدن حق ، واژه بیان در کنار واژه حق آمده است. برای همین زمانیکه خدا واژه بیان در آیه 15 مائده به پیامبرش منتسب می کند، منظورش همان پیامهای خودش که نسبت به اهل کتاب هم مطرح بوده و آنها آن را مخفی می کرده اند می باشد (خوب آیات 13 تا 19مائده را بررسی کنید) سپس در همین آیه، کتاب خود را مبین و آشکار معرفی می کند که نیازی به هیچ توضیح و تفسیر و پیامی خارج از خود ندارد. در آیه 19 سخن از بیان پیامبر نسبت به پیامهایی بوده که پیامبران گذشته مطرح کرده اند و از مسائل مهم و اصلی بوده که در هر کدام از ادیان مطرح بوده تا کسی نگوید از سوی خدا بشیر و نذیری نبوده است. مهمترین آیه ای، که واژه بیان را به بن بست می کشاند آیه 67 سوره مائده است که خدا انزال و پیام خود را به بالغیت و رسیدگی کامل بیان می کند که نیازی به توضیح کسی ندارد و اینجا نقش پیامبر را بیش از آن نمی داند. همان طور که دیده می شود آشکار کردن، مخالف پنهان کردن است و به معنای توضیح دادن نیست که کسی بخواهد آیات قرآنی که خود مبین است بخواهد آشکار کند. امکان دارد فردی پیدا شود بعضی از آیات بر مردم بخواند و نسبت به بقیه آیات کوتاهی کند و آشکار نکند و من به او می گویم آیات خدا را آشکار کن و اینجا به معنای توضیح دادن نیست بلکه عدم مخفی کردن است و هرجا این انتساب نسبت به پیامبر شده است دقیقا معنای آشکار کردن آیات خدا برای انسانها داشته و نه به معنای توضیح دادن آن. دو تفاوت را از هم باز شناسید یک متنی را شما می خوانید و نمی فهمید و کسی باید بیاید برای شما توضیح دهد و آن متن را از گنگ بودن خارج کرده و آشکار کند. دوم متنی است که مشکلی از لحاظ فهم ندارد آشکار است اما عده ای آن را آشکار نمی کنند و مخفی می کنند با توجه به کتاب مبین بودن خدا، یسر و عربی و .... همه نشان از این است که این کتاب نیازی به هیچ نگرشی خارج از خود برای آشکار شدنش ندارد. همان طور که در آیه 59 و 61 نور خدا آشکار کردن آیاتش از سوی پیامبر با توجه به نگرش دوم دارد که حق برای انسانها آشکار شود(187 و 219 و 242 و 266 بقره، 103 آل عمران، 176 نساء، 89 مائده، 115 توبه) امیدوارم کامل متوجه باشیم که یکی دیگر از وظایف پیامبران که آشکار کردن و بیان پیامهای خدایی بوده ، به چه معناست. برای همین در آیات 64 نحل زمانیکه به پیامبرش می گوید نازل کردیم به سوی تو کتابی که الا ،مگر انحصاری و تاکیدی که آشکار کند آنچه در موردش اختلاف صورت گرفته است، تا موجبات رحمت و هدایت قرار گیرد. برای همین خدا می گوید(44 نحل): نازل کردیم به سوی تو ذکری، تا آشکار کنی چیزی که برآنها نازل شده است. خدا همراه تمامی پیامرانش ارسالهای آشکار و مبین داشته ، رسالتهای کامل و بالغ که نیازی به دخالت پیامبرانش نداشته ( 101 اعراف، 25 حدید) قرآن کتابی است که انسان را از ظلمت به سوی نور هدایت می کند و برای این هدایت و نور نیازی به هیچ پیامی دیگر ندارد(1 ابراهیم)

 

خوب توجه کنید یک متن زمانیکه در اختیار شما قرار می گیرد زمانی نیاز به توضیح دارد که گنگ و نامفهوم باشد نه پیامی که صفت مبین و آشکار بودن دارد . اما وقتی متنی که چنین صفتی دارد تو نمی توانی بگویی از نگاه من این متن چنین معنایی دارد تو اگر چنین عملی صورت دهی در واقعیت بینش خود را بر متن تحمیل کرده ای؟! اما قرآن اگر پیام خدایی برای بشر می باشد باید به حالتی بیان شود که بشر بتواند کامل و بالغ آن را دریافت کند، اگر هر فردی براساس نگرش خود پیامی از آن دریافت کرده، سپس بگوید این متن چنین معنایی دارد دیگر آن متن کامل نیست و نمی تواند مفید واقع شود. مثلا من می گویم " من می خواهم به مدرسه بروم". فردی نمی تواند بگوید اینجا از واژه "من" اشاره به فلانی دارد یا نمی دانم منظور از مدرسه یعنی جایگاهی دیگر و....، اصلا چگونه ما توانستیم از این متن پیامی غیر از چیزی که خود در پیام رسانی می خواهد برساند بر آن تحمیل کنیم، اگر هم کسی می گفت کامل نیست اول باید دلایل خود را بیاورد، اگر دلایل او قانع کننده بود دومین مشکلی که ایجاد می کند ناتوانی فرستنده پیام را نشان می دهد که نمی تواند به بالغیت و آسانی و آشکاری پیام خود را برساند. در حالیکه گفتیم خدا چند صفت را برای قرآن بر می شمارد 1- عربی و آشکار بودن از لحاظ درک و گرفتن پیام 2- مبین و واضح و آشکار بودن از لحاظ در معرض دسترس بودن 3- یسر و آسان بودن از لحاظ دریافت 4- بالغیت رسالت که پیامر باید در این انزال کامل و بالغ رسانده است. اما قرآن اگر در دریافت پیامش نسبت به هر کدام نیاز به توضیح یا تفسیر یا ترجمه ای غیرواقع خود بود نیاز بود که در کنار هر واژه یا نوع متنی که انزال می کرد چنین دریافتی هم بیان می کرد تا در فهم و دریافت انسانی مشکلی پیش نیاید. اگر منظور من از متن "من می خواهم به مدرسه بروم" مثلا تنها صرف مدرسه ابتدایی بود باید کامل در متن خود می گنجاندم وقتی نگفتم یعنی اصل مدرسه رفتن برایم مهم بوده که شنونده دریافت کند نه چه مدرسه ای می رود حال اگر شنونده بیاید و گیر بدهد که شما کدام مدرسه می خواهید بروید در واقعیت اصل پیام منو دریافت نکرده و مسائلی برای او مطرح می گردد که منظور من نیست. یا مثلا در ذهن من این است که می خواهم به خانه بروم، نمی توانستم از متن"من می خواهم به مدرسه بروم" استفاده کنم چون در پیام خود و استفاده از واژه ها درست استفاده نکردم، حال اگر فردی، به من فرستنده دسترسی داشته باشد می تواندبپرسد که آیا منظورتان از واژه "مدرسه"، "خانه" است و اگر من بگویم "بله"؟! اولین انتقادی که گیرنده پیام برمن وارد می کند ناقص بودن متن من و عدم درست استفاده از واژه ها و پیام رسانی من است؟! حال فرض می گیریم که پیام من "من می خواهم به مدرسه بروم"، می باشد همان هم در ذهن دارم ؟! فردی بیاید بگوید این فرد از واژه "مدرسه" ، منظورش "خانه" است. اگر دسترسی به فرستنده برای درستی متن نباشد چند انتقاد ایراد می شود نفر سومی که وارد معرکه می شود می گوید: 1- تو چگونه توانستی بفهمی که منظور فرستنده از "مدرسه"، "خانه" است؟ 2- اگر ذهن تو از این متن اینگونه انحرافی می فهمد منم می توانم بگویم به جای "مدرسه" منظور "مسجد" است 3- این متن واضح و آشکار است ودرست از واژه ها استفاده کرده است و فرستنده اگر منظور شما در ذهن داشت از همان واژه ها و نوع بیان استفاده می کرد. ما می دانیم که هر نوع متنی و استفاده از واژه ها در پیام رسانی افراد همان چیزی که در ذهن دارند می رسانند و سعی می کنند کامل و بالغ و قابل فهم برای دیگران برسانند سعی می کنند در یک قالب آسان و کوتاه برسانند. حال که چنین رفتاری در بین انسانها مطرح است مگر ممکن است انسانی که خالقش خدایی است که او را آفریده و کامل براوسیطره و احاطه دارد در پیام رسانیش چنین حالتی از پیام خود منظور ندارد. اگر پیامی چنین ویژگیی نداشته باشد در واقعیت خدایی نیست. پیامی ناقص، انسانی و بدردنخور می شود. اما قرآن برخلاف آن است و می گوییم چه شده است که با تحمیل پارازیت های انسانی بر پیام خدایی تاثیر منفی گذاشته است و عملا اینجا انسان در پیام تاثیر منفی می گذارد نه خدا به عنوان فرستنده پیام؟! این مقاله جداست که در دنباله مقالات می آید.

 

دوباره به سراغ واژه شفاعت در قرآن می رویم. با توجه به مواردی که بیان شد قدرتی مثل توانایی پیامبران در تغییر و تبدیل در سنن و قوانین خدایی غیرممکن است آنها توانایی دخل و تصرف خارج از توانایی انسانی و بشر را ندارند و هیچ قدرتی فرا بشری ندارند آنها نمی توانند چیزی جز پیامهای خدایی برای بشر ارائه دهند پیامهایی که خود ملزم به تبعیت از آن هستند و توانایی کم وزیاد کردن آن را ندارند و نمی توانند پیامی از جانب خود برای انسانها داشته باشند. آنها توانایی تغییر وحی خدایی را ندارند. آنها حق قانونگذاری و حاکمیت و داوری ندارند. حال تنها موردی که نسبت به آنها می ماند آیا آنها توانایی شفاعت و میانجی برای بخشش گناهان چه در این دنیا یا در آخرت را دارند. البته دیدیم که این افراد توانایی میانجی برای رفع حاجات انسانی ندارند به خصوص افرادی که مرده اند و توانایی ارتباط با آنها وجود ندارد این موارد در مقالات قبلی ارجاع آنها به مقالات دیگر معرفی شد. سعی خواهیم کرد در مقالات مستقل در مورد دعا کردن و آموزشی که قرآن می دهد مقالات جداگانه داشته باشیم که خدا چگونه آموزش می دهد که انسان چگونه و چه چیزی باید مطرح کند. اما واژه شفاعت در قرآن به چه معناست؟ قبل از شروع تنها نکته ای مهم است که یادآوری شود. دوست داشتن کسی یا چیزی مهم است اما همیشه به معنی درست و حق بودن آن نمی شود مثلا شاید پسری بیاید و بگوید دختری را دوست دارد؟! سپس با زور و تحکم از او بخواهد که به همسری او در آید و در نهایت اگر ناکام ماند و دختر می خواهد با کسی دیگر ازدواج کند روی او اسید بپاشد؟! اولین نکته ای که در اینجا مهم می شود در تعریف دوستی است که او به اشتباه رفته است و دوستی را کامل و درست نشناخته وگرنه کسی اگر فردی را دوست داشته باشد چنین رفتاری از خود نشان نمی دهد دومین مسئله ای که وارد است رفتار دوستانه از خود نشان نداده است. اینکه افرادی می آیند زیر پوشش دوست داشتن پیامبران یا دیگر انسانها برای آنها جایگاه فوق العاده یا موارد دیگر در نظر می گیرند در واقعیت هنوز معنی و تعریف دوست داشتن یا رفتار دوستانه را نشناخته اند مثل همین پسری که ادعای دوستی دختر را دارد؟! نهایت دختر می گوید تو منو دوست نداری؟! ما باید تعریفی درست و به حق از دوست داشتن، سپس رفتاری درست از آن داشته باشیم. رفتارهای غلو و ظالمانه نمی توان به عنوان رفتاری حق عنوان کرد و از آن شناخت ارائه داد.شناسایی این موارد را به بعد موکول می کنیم.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 21

 

.....ادامه

 

پیامبران هیچ ویژگی منحصر به فردی نسبت به دیگر انسانها جز ارتباط با خدا از طریق وحی ندارند. این افراد حتی توانایی دخل و تصرف فراانسانی و تغییر و تبدیل آن را ندارند آنها توانایی تغییر یا تبدیل سنن و قوانین خدایی را ندارند و نمی توانند فراتر از ویژگی های انسانی حرکت کنند هر فردی به خود نگاه کند هر توانایی برای خود و دیگر بشر می بیند نسبت به آنها مطرح بوده است و آنها فراتر از آن نداشته اند. خدا در هیچ آیه ای برای آنها ویژگی فراتر در نظر نگرفته است حتی آنها را فاقد آن دانسته است. خدا در آیه 188 سوره اعراف به پیامبرش می گوید که بگو من مالک نفع و ضرری برای نفسم نیستم مگر آن مقدار که خدا قدرت به من داده و خواسته است و من آگاه به غیب نیستم وگرنه می توانستم خیر زیادی برای خود کسب کنم و از بدی ها خود را دور کنم من تنها نذیر و بشیر هستم. پیامبر و قومش آگاه به قصه های قرآنی و داستانهای پیامبران نبوده اند(هود49) عدم حضور پیامبر نسبت به گذشتگان و داشتن چنین قدرتی و فهم این موضوع که پیامبر نمی توانسته با ویژگی انسانی جزئیات گذشتگان را بیان کند(آل عمران79، یوسف 3) پیامبران نسبت به غیب ناآگاه بوده اند تنها مقداری که خدا می خواسته آنها را آگاه می کرده است و آنهم اندک مقداری بوده که بعد از آگاهی در اختیار دیگر انسانها قرار می داده اند در نتیجه تفاوتی مابین دیگران برایشان نسبت به غیب ایجاد نمی شده است. براحتی در سوره آل عمران آیه 79، آگاه کردن رسل به غیب سپس اجابت رسالت است.(جن 26) پیامبر هم مثل دیگر انسانها امکان داشته پیرو درونیات خود قرار گیرد و سمت و سوی گمراهی پیدا کند(نساء 113) پیامبر قدرتی خدایی نداشته و نمی توانسته در طبیعت فعلی خدایی انجام دهد. تمامی قدرتها به اذن و فرمان خدا بوده است و عملا پیامبر ناتوانی خود را اعلام می کند که از مسائلی که در قدرت او نیست و تنها از خدا چنین توانایی برمی آید از او نخواهند او خود را بشری مثل دیگران می داند اما کافرین می خواهند او فراتر از یک انسان عمل کند(57و58 انعام) خدا تمامی قدرتها و سنن جهان را از خود می داند و آنها را به اذن خود می داند و هیچگاه این اذن را برای انسانی قائل نشده است (58 اعراف) پیامبران اشخاصی بوده اند که حتی معجزه را نمی توانسته اند انجام دهند نوع معجزات، زمان، مکان، و..... هرچه وابسته به معجزه بوده را نمی دانسته اند و تنها خدا بوده که آگاه به آن بوده است چون این فعل از سوی خدا صورت می گرفته است و پیامبران توانایی چنین فعلی را نداشته اند و اگر چنین توانایی در یک بشر بود دیگر چه حسنی داشت و چگونه افراد می توانستند نام معجزه برای آن بیان کنند(یونس 20، رعد 38، غافر 78، یونس 15، سبا 12، ابراهیم 11، آل عمران 49، مائده 110، اسراء 102 ) انسانی که آمادگی و پتانسل و پیرو هوی و نفس در او وجود دارد و امکان گمراهی حتی گناه برای او وجود دارد چگونه امکانش برای اوست که جهان در دستان او قرار گیرد در حالیکه دیدیم پیامبران معصوم نیستند و بری از گناه و اشتباه نیستند پس این جهان پیرو خواستهای انسانی نیست (71 مومنون) پیامبران تنها بشری مثل دیگران بودند و تنها ویژگی آنها، ارتباط با خدا بود که از دیگر انسانها، آنها را متمایز می کرد (11 ابراهیم). این پیامبران علم غیب و کلید گنیجنه هارا نداشته اند و آگاهیی نست به دریاها و خشکی ها نداشته و تسلطی برایشان نبوده است و خدا آگاهی صرف خود را در جز،جز جهان بیان می کند و این قدرت را از آنها می گیرد و ناتوانی آنها را روشن می کند(59 انعام)پیامبران هیچ علمی بیشتر از دیگر انسانها نداشته ، حتی زمانیکه نوح می گوید من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید (62 اعراف) آگاهی او نسبت به غیب و اموری است که خدا در اختیار او قرار داده است و او باید بدون کم و کاستی در اختیار انسانها قرار دهد و خطاب او نسبت به کفار است. در نتیجه زمانیکه پیامبر، آگاه از پیامهای خدایی در مقابل این قوم قرار می گیرد می گوید من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید در اینجا آگاهی و علم نسبت به پیامهای خدایی است نه علم و آگاهی نسبت به کل علوم. اگر خوب به آیه دقت شود می گوید من علمی دارم که شما نمی دانید یک انحصاری از آگاهی خود بیان می کند که مورد دسترس آنها نیست وگرنه اگر او آگاه به تمامی علوم بود یا آگاهی بیشتر از انسانها داشت باید یک کل به آن می داد در حالیکه این پیامبر اطلاعات تجربی خود را بیان نکرده است چون می دانسته که به بعضی از علوم، قومش آگاه بوده اند و امکان داشته در آینده به آن دست پیدا کنند. پیامبران اینقدر انسانهای ضعیف هستند حتی تفاوتی بین آنها با دیگران دیده نمی شود ، زمان قیامت مثل دیگران مورد پرسش و سئوال قرار می گیرند(6 اعراف) از آنجائیکه نسبت به عدم آگاهی غیب از سوی پیامبران جز به مقدار اندک و آنهم چیزی بوده که آنها در اختیار دیگران قرار می داده اند و تفاوتی دیگر از لحاظ آگاهی به غیب نداشته اند در مقالات1- درود بر پیامبر فرستادن روشی غیرقرآنی – مردگان نمی شنوند(توسل) 2- یعقوب در اواخر عمر خود بینا نگشته؟- متبرک دانستن اشیاء 3- تنها من آگاه به غیب هستم ، کامل نگاشتیم(می توانید به این مقالات مراجعه کنید) حتی به این موضوع هم پرداختیم که شفاعتی در اشیا وجود ندارد و چیزی اگر از سوی این اشخاص لمس گردد موجب شفا و بهبودی و خیری در آن نیست حتی به این مورد پرداختیم که صلوات به شیوه ای که در بین مسلمانان وجود دارد در قرآن وجود خارجی ندارد و غیرقرآنی است و مردگان نمی شنوند از ذکر این موارد در اینجا که یکی از ویژگی های انسانی و پیامبری می شناسند خودداری می کنیم . تنها ذکری که انجام می دهیم به این مورد است از آنجائیکه قبلا هم اشاره کردیم از مراسم مرده ، مسئله ای جز دفن او وجود خارجی در قرآن ندارد توجهی بیشتر که از سوی انسانها نسبت به این قبور صورت می گیرد غیرقرآنی است؟ البته اینکه موردی در این ارتباط در قرآن وجود خارجی ندارد دستاویزی برای عده ای شده که این موضوع را مطرح کنند چون خدا مستقیما در این ارتباط سخن نگفته ، در نتیجه این فعل ما مشکلی ندارد حتی مای گویند با علاقه این کار را انجام می دهند؟! در حالیکه این افراد متوجه نیستند انسانی اگر به فعلی راضی باشد یا علاقه مند بدان باشد به معنی حق و درست بودن آن نیست اما برای اثبات اینکه بگوییم این فعل غلط است اول باید پرسید وقتی ثابت کردیم مرده، مرده و جسم او نابود می شود و او صدای ما را نمی شنود و دیگر بین او و زندگان ارتباطی وجود خارجی ندارد دیگر این توجه چه معنیی دارد یعنی یک مسلمان به کارهای بیهوده خود را مشغول می کند. دومین مسئله ای که مطرح است آیا ندیدن فقرا و کمک کردن به آنها و پرداختن و مصرف در جایی که ظالمانه است کار درستی است. حال اگر فردی بگوید آن فردی که از مال خود می دهد راضی است و خوشحال حتی در عین فقرش هم می دهد همان طور که گفیتم عمل و فعل او ظلم است هرچند که به آن راضی و خوشحال باشد و این رضایت برای او حق نمی سازد. علاوه براین، مگر تنها خودش فقیر است ما هزاران فقیر داریم که درجهان وجود دارد کمک به فقیر در قرآن انحصاری در مسلمان بودن آن فرد ندارد و متاسفانه این تفکر غیرقرآنی موجب شده است که بعضی ها خیال کنند تنها نسبت به فقرای مسلمان مسئولند و بقیه مشکلی نیست که نسبت به آنها اقدامی صورت دهند؟! اما سومین مسئله عدم اسراف در اسلام است که انسان نباید در کاری اسراف انجام دهد. اگر فرض می گرفتیم تمامی انسانها بی نیاز بودند باز چنین عملی عین اسراف و عدم استفاده درست از امکانات پیرامون انسانی است. این دلایل به اندازه کافی ما را مورد توجه قرار می دهد که نباید بیشتر از همان اندازه که خدا گفته به مردگان پرداخته شود وگرنه خدا نسبت به گذشتگان توجهی ویژه برای مردگان بیان می کرد (نسبت به داستان کهف و ساختن بارگاه برای آن، چون قبلا پرداخته ایم از توضیح آن خودداری می کنیم)

اما دو موضوعی که نسبت به پیامبران مطرح است یکی شفاعت و دیگری نذر است :

تعریفی که از شفاعت در ذهن بعضی از افراد جای گرفته به این معنی است که انسانهایی به علت مرتبه عالی، رتبه نزد خدا می توانند بین خدا و انسان یک میانجیگری صورت دهند این افراد با کم و زیاد این تعاریف و فعلها را بیان می کنند: 1- تغییر و تبدل در سنن خدایی و دخالت در مسائل تکوینی خدایی که در این جهان تعیین کرده است. 2- تغییر و تبدیل در وحی خدایی ، یعنی داشتن این اجازه که به نام خدا فرمان دهند. چیزی که این افراد با نام سنن تشریعی می گویند. 3- رفع حاجات در امور دنیوی 4-  میانجیگری در روز قیامت برای بخشش گناهان فرد.

اولین موضوعی که نسبت به این نگاهها در قرآن مطرح است در بعضی از آیات قرآنی شفاعت را منحصر به خود کرده است و برای کسی قائل نمی شود اما بعضی از آیات اذن می دهد اما هیچ گاه در هیچ آیه ای اذن خود را به نام و قشر خاصی هم بیان نکرده است. اما مسئله ای مهم تر که وجود دارد ما می دانیم که شفاعت و میانجیگری در زندگی انسانی و روابط انسانی بیشتر مطرح می شود تا رابطه بین انسان و خدا. چون زمانی میانجیگری صورت می گیرد که یا آن فردی که ما می خواهیم با او ارتباط برقرار کنیم ناآگاه به موضوعات است و ما نمی توانیم درست برای او توضیح دهیم یا اصلا رابطه به حالتی رفته که ارتباطی نمی توانیم با او برقرار کنیم پس از میانجیگر استفاده می کنیم که این ناآگاهی نسبت به خدا مطرح نیست و خدا مثل انسان ناقص نیست که نتوان با او ارتباط برقرار کرد.در حالتی دیگر، ما از میانیجگر استفاده می کنیم تا بین ما و آن فرد ریش  گرو  بزارد یا پارتی شود تا گناه ما را نادیده بگیرد و براساس اعتماد ما از ما ببخشد باز این موردی نیست که در روابط با خدا مطرح باشد چون اگر فردی لیاقت انجام گناهی در آینده دارد خدا نسبت به انسان در این دنیا گفته او را خواهد بخشید(تعریف توبه در دنیا) نسبت به آخرت هم گفته اصلا چیزی به نام توبه مطرح نیست که بخواهد فردی بیاید میانجیگر شود اصلا فضایی برای آینده و عملکرد او نمانده است که موضوع ریش گذاری باشد اصلا مگر خدا ناآگاه به آینده است که فردی بخواهد اعتماد خدا را جلب کند. مورد دیگری که وجود دارد می خواهیم از طریق میانجیگر حقوقی به ما متعلق شود ، با عدم وجود لیاقت، به ما داده شود این شاید در روابط انسانی به وجود آید اما نزد خدا، پارتی بازی وجود ندارد که خدا بخواهد ظلم کند و حقوق دیگران را نادیده بگیرد. در کل باید گفت اگر نقش میانجیگر اینقدر بزرگ است که با اشک ریختن برای آنها و درخواست آنها و مراجعه به آنها تمامی گناهان انسان نادیده گرفته می شود و براحتی بهشت شامل انسان می شود دیگر چه نیازی به این است که قرآن برای انسان نازل میشد چند ورق در مورد این شفاعتها و نام آنها ذکر می شد انسانها هم دنیا را داشتند هم آخرت ؟! اصلا اگ شفاعت است دیگر گناه و مجازات و بهشت و جهنم چه معنی می دهد؟ چرا ظالمانه افرادی با پارتی مورد بخشش و بهشتی می شوند؟! با توجه به آیاتی که درابتدای این مقاله مطرح شد قدرتی برای پیامبران برای تغییر و تبدیل سنن خدایی و دخالت در کون و آسمانها و زمین، داشتن قدرتی فراانسانی وجود خارجی ندارد آنها ناآگاه از علوم جز به جز این جهان هستند و آگاهیی نسبت به غیب نداشته و قدرتی بیشتر از بشر ندارند چون تنها ویژگی انسانی برای آنها تعیین شده است. آنها قدرتی در تغییر آیات خدایی و وحی و آوردن چیزی از وجود خود نداشته اند و قبل از ارتباط با وحی ، انسانهایی گمراه، نادان بوده اند.(شوری 52) در نتیجه این که آنها توانایی و ماینجیی بین خدا و انسان برای دخالت در امور دنیایی باشند وجود خارجی ندارد. اما ببینیم که آیا آنها توانایی میانجی در آخرت برای بخشش گناه یا حتی در این دنیا برای آنها وجود خارجی دارد یا نه؟!

اولین انتقادی که به این موضوع مطرح است پیامبری که آگاه به غیب نیست در قیامت چگونه می خواهد شفاعت و میانجی باشد(109 مائده) پیامبری که حتی دچار اشتباه می شود نسبت به فرزند خود، می خواهد میانجیگری کند البته خدا این میانجی را نمی پذیرد و این قدرت را از او می گیرد(داستان حضرت نوح) چگونه می توان اعتقادی به میانجی داشت. پیامبری که اعترف می کرده خزائن خدا نزد او نیست و از غیب نمی داند و تنها خود را پیرو وحی خدایی می دانسته و چیزی از ذات خود نمی داند که توانایی به آن بدهد چگونه می تواند منجی شود(50 انعام) پیامبری که باید به فرمان پروردگارش بوده و توانیی فراتر از آن نداشته است(15 انعام،13زمر)

 

اعتقاد به میانجی و شفاع این نوع نگرش را ایجاد می کند که چگونه بهشت و جهنم از دست خدا خارج شده و بدست چند انسان ناقص که از احاطه کامل علمی و جهانی خارج هستند افتاده است؟! چگونه فردی با ویژگی های انسانی می تواند خدایی کند؟! مثل خدا باشد؟! اصلا نقش خدا در این بین کجاست؟ آیا ظلم نیست کسی مورد لطف قرار گیرد به خاطر پارتی بازی و دیگری هرچند... اینگونه نگردد؟ اگر با یک شفاعت و دست به دامان فردی به آن همه نعمت انسان می رسد دیگر این همه تحمل و زحمت برای چیست؟ اصلا این قرآن به این حجمش به چه دردی می خورد چند صحفه در مورد این شفاعت نازل می شد کار تمام میشد و به نیاز اساسی انسان پاسخ داده می شد؟

 

زیرپوشش شفیع هرکس هر فساد و ظلمی می کند بعد او پارتی بازی می کند وگناه او بخشیده می شود باید پرسید امتحان و خدا اینجا چه کاره هستند اصلا مگر خدا مستقیما نمی تواند ببخشد که نیازی به این افراد باشد؟!

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 20

 

.....ادامه

 

در مقاله قبل دیدیم که در سوره های قرآنی سخن از تلک آیات بعد از بعضی از حروف مقطعه است (واژه آیه مورد توجه قرار گیرد برای همین در اینجا از حروف مقطعه سخن گفتیم) این حروف را از نشانه ها و آیات خود می داند که در قالب آن با انسان ارتباط برقرار کرده و ساختار اصلی و ابتدایی واژه ها و قرآن را تشکیل می دهد. (استفاده از ضمیرهای ذلک و تلک برای برگشت به حروف مقطعه قبلش است یعنی آن کتاب یا آیه مبین به خاطر حروف قبلش است)سپس گفتیم که انسان در راه دین در هیچ قسمتی نباید طلب مزد مادی و معنوی کنددر دنباله، آیات بیشتری در این مورد و اینکه وظیفه پیامبران هم در راه دین به همان اندازه سنگین بوده با همان مسائل روبرو بوده اند اما طلبی صورت نمی داده اند، می پردازیم. خدا درسی که می دهد اگر کسی می خواهد به خاطر خدا، دعوت و تعلیم دینی دهد(و هر نوع خدمتی که نام خدا مقابل آن است البته مهمترین آنها همین دعوت و تعلیم که یکی از وظایف اصلی پیامبران بوده باید مورد توجه قرار گیرد) باید طلب مزدی مادی و معنوی نکند، نباید آنها را به عنوان یک شغل بنگرد. خدا در آیه 21 سوره یس می گوید پیروی کنید از کسانی که از شما اجر و مزدی نمی خواهند و آنان هدایت یافته هستند. چرا که هم به مردم این موضوع را می فهماند که به خاطر خدا در حال حرکت است و واقعا به خدایی معتقد است و مزد خود را از او می خواهد، هم نمی خواهد از مردم سوء استفاده کند، می خواهد بگوید اینگونه نیست که در حال پیام آوریی است که خدایی نیست و تنها از نام خدا سوء استفاده می کند، او با عدم طلب مزد این موارد را ثابت می کند. علاوه برآن از وابستگی مادی به جایی یا کسی یا حتی درونیات و خواستهای خود جلوگیری می کند تا زمانی در این مسیر خدشه ای بر خدایی بودن آن نخورد و از آن خالص بودن خارج نشود که سمت و سوی مسائل غیرخدایی پیدا کند. تنها استثنایی که بیان می شود مودت بین شخص خود پیامبر و افرادی است که با آنها نسبت به پیامبر قرابت و نزدیکی صورت می گیرد، خوب دقت کنید سخن از مودت بین خود پیامبر و این قرباست نه اینکه کسی برود و مودت بین خودش و قربای پیامبر ایجاد کند(به مقالات قبل مراجعه شود)

آن چیزی که قرآن در مورد وظایف اصلی پیامبران سخن می گوید: 1- تلاوت آیات 2- تزکیه و پرورش انسانی 3- تعلیم کتاب 4- تعلیم حکمیت و داوری و جدا اندازی بین موضوعات 5- هدایت و راهنمایی کردن انسانها و خروج آنها از ظلمت و گمراهی و یافتن حقیقت و نور 6- نذیر 7- بشیر 8- یاددان چیزهایی که از توانایی یادگیری و علم انسانی خارج است و یاددان چیزهایی که نمی دانند، 9- برپایی قسط و عدالت، این دو واژه را در مقاله اقتصاد اسلامی به اندازه کافی سخن گفته ایم، 10- بلاغ 11- بیان و آشکار کردن.

 

چیزی که از آیات  129 و 151 بقره، 164 آل عمران، 59 قصص، 2 جمعه، 11 طلاق، 2 بینه، برداشت می شود اولین چیزی که پیامبران به جامعه خود ارائه می دادند تلاوت آیات و نشانه های خدایی برای صدق شان بوده است .تلاوت آیات موجب تزکیه و آگاهی به کتاب و حکمت می شده است. همان طور که دیده می شود آیات، تزکیه، حکمت، کتاب در کنار هم و تکمیل کننده هم هستند یادگیری خود کتاب بلافاصله نیروی داوری و جدااندازی بین مسائل انسانی برای فرد به وجود می آورده است استفاده از آیات خدایی برای او تزکیه به وجود می آورده است (تزکیه یعنی پاک شدن از چیز زایدی که برای انسان مفیدنیست و به ضرر انسانی است اینکه چیزی در اسلام به نام زکات برای دادن پول داریم برای همین است یعنی اینکه انسان باید خود را از اموالی که برای او ضرر دارد و ربطی به او پیدا نمی کند وحق دیگران است بپردازد و خود را از آن پاک کند)

 

بشارت: 25و97و119و155و187و213و223 بقره، 21و39و45و126 آل عمران، 138و165 نساء، 19 مائده، 48 انعام، 57و188 اعراف، 10 انفال، 3 و21و34و111و112و124توبه، 2و64و87 یونس، 2 و69 و71و74 هود، 19و96 یوسف، 53و54و55و67 حجر، 58 و59 و89و102نحل،9و 105 اسراء، 2و56 کهف، 7و97 مریم، 34و37 حج،22و 48 و54و 56 فرقان، 2 و63 نمل، 31 عنکبوت، 46 روم، 7 لقمان، 45و47 احزاب، 28 سبا، 24 فاطر، 11 یس، 101و112 صافات،17و45 زمر، 4 و30 فصلت، 23 شوری، 17 زخرف، 8 جاثیه، 12 احقاف، 8 فتح، 28 ذاریات، 12 حدید، 6 و13 صف، 39 عبس، 24 انشقاق.

 

واژه بشارت به معنی مژده دادن و پیام رسانی نیکی برای انسان است. مژده ای که پیامبران برای انسان داشته اند به وجود آمدن یک جامعه ایده آلی، در حال رشد در دنیا که هر فردی حقوق دیگری را رعایت می کند و وجود زندگی بعد از این جهان می باشد. خدا می گوید پیامبران به حق ارسال کرده است برای بشارت دادن (119 بقره، 24 فاطر)

 

انذار:6و119و213 بقره، 165 نساء، 19 مائده، 19و48 و51و92و130 انعام، 2و63و69و184و188 اعراف، 122 توبه، 2 و 73 و 101یونس، 2 و12و25هود، 7 رعد، 44و52 ابراهیم، 89 حجر، 2 نحل، 105 اسراء، 2 و4 و 56 کهف، 39 و97مریم، 45 انبیاء، 49 حج، 1و7و51 و56 فرقان، 115و173و194و208و214 شعراء، 58 و92 نمل، 46 قصص، 50 عنکبوت، 3 سجده، 45 احزاب، 28 و34و44و46 سبا، 18و23و24و37و42 فاطر، 6و10و11و70 یس، 72 و73و177 صافات، 4 و65و70 ص، 71 زمر، 15و18غافر، 4 و13فصلت، 7 شوری، 23 زخرف، 3 دخان، 3 و9و12و21و29 احقاف، 8 فتح، 2 ق، 50و51 ذاریات، 56 نجم، 5و16و18و21و23و30و33و36و37و39و41 قمر، 8 و9و17و26ملک، 1 و2نوح، 2و36 مدثر،6 مرسلات، 40 نبا، 45 نازعات، 14 لیل.

 

واژه "انذار" معنایی ضد بشارت می دهد زمانیکه مژده به یک رخدادی که برای امروز یا فردای انسان برای او خیر و نیک است رخ می دهد، نذیر خلاف آن است بیم دادن، هشدار دادن به رخدادی است که برای امروز یا فردای انسان به بدی ، برخلاف رشد انسانی ، پایمالی حقوق می دهد. نذیر سرانجام بدی است که روبروی انسانی قرار دارد. در بیشتر آیات قرآنی دو واژه بشیر و نذیر همگام و کنار هم آمده است (119 و213 بقره، 165 نساء، 19 مائده، 48 انعام،188 اعراف،2 یونس، 2 هود، 105 اسراء، 2 و56کهف، 97 مریم،56 فرقان، 45 احزاب، 28 سبا، 24 فاطر، 4 فصلت، 8 فتح ) این پیامبران نذیری مبین بوده اند(184 اعراف، 25 هود، 89 حجر، 49 حج، 115 شعراء، 50 عنکبوت، 70 ص، 9 احقاف، 50و51 ذاریات، 26 ملک، 2 نوح) سپس خدا می گوید چرا برای مردم تعجب آور است که بر مردی از خودشان وحی شود تا مردم را انذار دهد و بشارت دهد کسانی را که ایمان آورده اند نزد ربشان جایگاه صدقی دارند، کافران (در حین ناتوانی در مقابل پیامبر)می گویند این شخص تنها ساحری آشکار است (2یونس) این نوع تعجب در آیات 63و69 اعراف،4 ص،2ق دیده می شود. خدا در آیه 51 فرقان می گوید: اگر می خواستیم در هر قریه ای نذیری می فرستادیم. سپس در آیه 208 شعراء می گوید: ما اهل هیچ قریه ای را هلاک نکردیم مگر اینکه منذرین و بیم دهندگانی داشته باشند که چه عاقبتی پیش رو دارند. در آیات 34 سبا و 23 زخرف،مشخص می کند که واکنش مترفین در هر قریه ای در مقابل پیامبران کفر و پیروی از گذشتگانشان بوده است.در آیه 24 سوره فاطر سخن از وجود نذیر و بشیر در هر امتی است(قبلا در مورد واژه امت سخن گفتیم با واژه قوم یکی نشود.) در آیه 44 سبا می گوید که قبل از پیامبر برای مردمش کتابی عطا نکرده که مورد تدریس قرار گیرد و هیچ نذیری فرستاده نشده است. در آیات 45 احزاب و 8 فتح،خدا علاوه بر دو صفت نذیر و بشیر برای پیامبرصفت شاهد بودن هم مشخص می کند، البته شاهد بودن پیامبر تنها بر همان افراد زمانش است. در آیه 6 سوره بقره سخن از این است که در هر جامعه ای افرادی پیدا می شوند که انذار یا عدم آن برا ی آنها یکسان است و واکنش رفتاری یکسای از خود نشان می دهند. سئوالی که موجود است آیا پیامبر محمد و قرآن برای تمامی مکانها و زمانهاست یا تنها برای قوم و گروه خاصی آمده است اصلا این دین می تواند فرامنطقه ای و زمانی حرکت کند یانه؟ ویژگی ها و خصوصیات آن که چنین توانایی را دارد بعدا توضیح می دهیم به خصوص مواردی که بعضی از افراد خیال می کنند چنین توانایی را ندارد در اینجا می خواهیم تنها آیاتی مورد بررسی قرار دهیم که به ذهن بعضی ها خطور کرده است که قرآن تنها برای مکه واهالی آن بوده و مخاطبین اصلی آنها هستند؟ این تفکر از اینجا شروع می شود که خدا در آیه 7 شوری می گوید قرآنی عربی به سوی تو وحی می کنیم که انذاری برای ام قرا و حول آن باشد و انذار دهی برای روزی که شکی در آن نیست که جمع می شوند. همین نوع بیان در آیه 92 سوره انعام دیده می شود علاوه برآن دیدیم که در آیه 44 سبا نسبت به مردم مکه نذیری قبل از پیامبر نبوده است و نسبت به پیامبران قبل از محمد، همه نسبت به قوم خود مطرح بوده اند نه اینکه بخواهند جهانی عمل کنند حتی بسیاری از پیامبرانی دیده می شود که هم عصر هم و در کنار هم زندگی می کردند(59و65 اعراف، 70 توبه، 5 ابراهیم،10و70و105و160شعراء، 16 عنکبوت) سپس سخن از لسان هر قومی برای پیام رسانی خدا وجود دارد. در ارتباط با زبان هر قوم قبلا سخن گفتیم اما سئوال اساسی اینجاست آیا با توجه به اینکه پیامبران گذشته منطقه ای و قومی عمل کرده اند این موضوع نسبت به محمد هم صدق می کند یا بعد از مشاهده خاتمیت رسل دیگر نمی توان شخصیت رسل او را منطقه ای و زمانی و مکانی نامید؟ در این مورد در اوایل این سری از مقالات به خصوص زمانیکه در ارتباط با واژه عالمین سخن می گفتیم اشاره شد که قرآن برای تمامی عالمین و انسانهاست.(1 فرقان) 1- البته در این آیه(7 شوری و 92 انعام) انحصاری از مکانی را مشخص نکرده است. 2- ام قرا به معنای مادر شهرها که منظور شهر مکه است و حول آن که مشخص نکرده است این حول تا کجا امتداد پیدا می کند اما از آنجائیکه این شهر را به عنوان مادر معرفی می کند یعنی تمامی شهرهایی است که در اطرافش از هر جهتی قرار می گیرند و انحصاری از چند شهر در اطراف آن نیست با توجه به مادر هم نمی خواند که تنها چند شهر استثنایی قلمداد شود3- خدا در آیه 28 سبا با الا تاکید و انحصاری و استفاده از واژه کافه در کنار خود به معنای جملگی و کف و کل یک چیز، سپس واژه ناس این موضوع را مشخص می کند پیامبر به عنوان بشیر و نذیر تمامی انسانها آمده است. 4- خدا در آیه 19 انعام بعد از اینکه خدا را به عنوان اکبر شاهدین معرفی می کند می گوید این قرآن وحیی است که بوسیله آن شما را انذار دهم  و کسانیکه به بالغیت و کامل، این قرآن به آنها می رسد. در نتیجه این قرآن انذاری است برای هر فردی البته به شرطیکه کامل و درست و بالغ برای او فرستاده شود. 5- اما مهمترین آیه، آیه 158 اعراف است  که خدا به پیامبرش می گوید به مردم بگوید ای ناس، من رسول خدا به سوی شما برای جمیع (ناسها) هستم.

 

بلغ: 196 و 231 و 232 و 234 و 235 بقره ، 20 و 40 عمران ، 6 و 63 نساء ، 67 و 92 و 95 و 99 مائده ، 19 و 128 و 142 و 152 انعام ، 62 و 68 79 و 93 و 135 اعراف ، 6 توبه، 57 هود، 22 یوسف، 14 و 40 رعد، 52 ابراهیم، 7 و 35 و 82 نحل ، 23 و 34 و 37 اسراء ، 60 و 61 و 76 و 82 و 86 و 90 و 93 کهف، 8 مریم، 106 انبیاء ، 5 حج، 54 و 58 و 59 نور، 14 قصص ، 18 عنکبوت، 10 و 39 احزاب، 45 سبا، 17 یس ، 102 صافات، 36 و 56 و 67 و 80 غافر، 48 شوری، 15 و 23 و 35 احقاف، 25 فتح، 30 نجم، 5 قمر، 83 واقعه، 12 تغابن، 2 و 3 طلاق ، 39 قلم، 23 و 28 جن، 26 قیامه.

 

قبلا در مورد این واژه سخن گفتیم به معنی بالغیت و کامل و رسیدگی چیزی است مثل میوه ای که کاملا رسیده و قابل برداشت است. خدا در آیات 20 آل عمران، 67و92و99 مائده، 62و68و79و93 اعراف، 57 هود، 40 رعد،35و 82 نحل، 54 نور،18 عنکبوت، 39 احزاب،17 یس، 48 شوری، 23 و 35 احقاف، 12 تغابن، 23و28 جن، سخن از این بالغیت رسالت و پیامهای خدایی است. سپس در آیات 92 مائده، 35و 82 نحل، 54 نور، 18 عنکبوت، 17 یس، 12 تغابن سخن از بلاغ مبین است. خدا در آیه 40 سوره رعد وظیفه پیامبر تنها بلاغ است و این وظیفه خداست که انسانها را به حساب می کشاند نه پیامبر. تنها خداست که حسابگر اعمال و کردار افراد است (26 غاشیه) نه انسانها. خدا در آیه 67 سوره مائده از پیامبرش می خواهد که رسالتش را با تمامی ویژگی هایش که برای آن آمده است ابلاغ کند و اگر چنین نکند در امر رسالت (معنی واژه رسل گفتیم به معنی فرستادگی و پیام رسانی است) به بالغیت نرسانده است و خدا او را از انسانها مصون میدارد. خدا در این آیه یک اطمینان درونی به پیامبرش می دهد که در امر رسالت نباید بترسد و به بالغیت برساند وگرنه اگر چنین نکند رسالتی بالغ نخواهد داشت. اینجا انحصاری در امر رسالت نیست بلکه کل مجموعه رسالت را در برمی گیرد. این آیه هیچ گاه به معنی این نیست که پیامبر رسالتش به بالغیت نرسانده، بلکه تنها چیزی که آیه می رساند خواست خدا برای بالغیت رسیدن پیامش است و مصون داشتن پیامبرش از مردم تا به او اطمینان بدهد سپس رساندن این پیام به انسانها، که پیامهای خدایی در عین بالغیت رسیده و خدا پیامهایش در عین بالغیت می رساند.

چیزی که تا حالا در آیات دیده می شد زمانیکه سخن از بلاغ یا نذیر یا بشیر بود با یک الا انحصاری و تاکیدی و مبین و آشکار و واضحیت کامل است.این واژه ها همه نشان از این است که وظایفی دیگر مثل حفیظ و سیطره و وکیل مردم نیستند که بر مردم زور و فشار آورند و نماینده مردم در انجام افعال و پذیرشان باشند در حالیکه خدا اگر خود می خواست تمامی انسانها را به زور و فشار به اطاعت خود وامی داشت، صفت جباریت و تکلف نباید از سوی انسانی صورت گیرد. نباید انسانی مواظب کسی باشد و از او محافظت کند که حتما سمت و سوی خدایی داشته باشد.(99 یونس، 28 هود، 86و87 ص، 45 ق، 104و107 انعام، 43 فرقان) در ارتباط با آزادی انسانی بعدا بیشتر توضیح می دهیم و اعمال زشت بعضی غیر قرآنی ها که تنها از نام خدا سوء استفاده می کنند برملا می کنیم که چگونه با نام خدا بر مردم ظلم و ستم می کنند و عملا قدرت خدایی برای خود قائل می شوند و مردم را با هر نوع زور و فشاری که فراچنگ آورند قصد تابع انسانها دارند.

پیامبران نه تنها وظایفی به غیر از رسالت و کانال ارتباطیی برای این پیامها نبوده اند بلکه به علت انسان بودنشان از ویژگی ها و خصوصیات فراانسانی بدور بوده اند آنها توانایی حتی ایجاد معجزات نداشته و نسبت بدان متعجب بوده اند، این معجزات یک تازگی برای خود آنها هم داشته است. پیامبران توانایی دخل و تصرف در طبیعت فراانسانی را نداشته اند ارتباط با خدا از کانال وحی یک ارتباطی یک جانبه و از سوی خدا نسبت به انسان مطرح بوده است که هر زمان خود تشخیص می داده ، این ارتباط صورت می گرفته است و به درخواست و خواست انسانی صورت نمی پذیرفته است.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه دهم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 19

 

.....ادامه

 

گفتیم که زبان فارسی ضعیف عمل می کند مثلا در زبان عربی با داشتن حروف "س" متفاوت که هرکدام از قسمت به خصوصی از دهان خارج می شود روبرو هستیم اما حروف "س" مختلف(منظور:س،ث،ص) در زبان فارسی بی معنی است و وجود این سه نوع حرف در این زبان به خاطر این است که تحت تاثیر کامل زبان عربی قرار گرفته است. نوع ارتباط های انسانی قبل از نوشتار تکلم بوده است و حرف زدن بین انسانها براساس نوع صوتی بوده که خارج میشده و براساس اسامیی بوده که برای اشیا استعمال می شده است بعدها سعی کرده اند براساس نوع صوتی که ایجاد می شود حروف و نوشتار به وجود بیاید که در زبان عربی مشاهده می شود برای همین در زبان عربی چندین "س"یا"ز"(ز،ض،ظ) دیده می شود اما در زبان فارسی با توجه به عدم تفاوت، استفاده از چند نوع از این حروف بی معنی است. تحقیقاتی که روی زبان عربی صورت گرفته است حتی استفاده از این نوع ایجاد صداها یک همگامی با طبیعت ایجاد کرده است که بعضی ها به عنوان اعجاز قرآنی و موسیقی در قرآن می شناسند البته به نظر من این به خاطر کامل بودن این زبان است که خدا در این نوع زبان پیام های خود را می فرستد. نوع بالا بردن صداها، نوع تلفظ برای ادای کلمات با توجه به نوع کلمه، اگر کلمه در ارتباط با موضوع مهمی است یا موضوع سختی نوع تلفظ به همان صورت مشکل می شود یا زمانیکه برای بدست آوردن یک بی نهایت با عدم قطعی صدا یا ... روبر هستیم.(برای شروع به آیاتی توجه کنید همگام باهم یک نوع آهنگ به خصوصی ایجاد می کنند و همگام با هم هستند)

 

تا اینجا رسیدیم که مسئله مبهمی به نام حروف مقطعه در قرآن وجود دارد؟!

الان اگر منم بخواهم  می توام چیزهایی بسازم که به نام اعجاز عددی قرآن عنوان شود: مثلا ما حروف مقطعه یک حرفی، دو حرفی، سه حرفی، چهار حرفی و پنج حرفی داشتیم که اگر با هم جمع بزنیم 1+2+3+4+5 برابر با 15 می شود این عدد را با 14 تا از حروف که در آنها وجود دارد یعنی چهارده حرف کاربردی دراین آیات می شود 29 تا که همان تعداد سوره هایی است که این حروف مقطعه در آن قرار دارد. یا همان تعداد آیات براساس 6600 اگر بر 15 (براساس فهمی که از 15  بدست آوردیم) تقسیم کنیم مضربی از 15 می شود. حتما از امروز باید منم بدنبال مضرب 15 باشم و چیز نویی از این مسائل در قرآن پیدا کنم. کل آیاتیکه حروف مقطعه دارد 30 تاست که در سوره شوری دو آیه است باز 2*15 می شود 30 علاوه بر عدد 15 عدد 2 هم دیده  می شود. حال عدد 6600 بر 30 تقسیم می کنیم یکی از مضربهایش بدست می آید یعنی 30*220، در قرآن سی جز هم برای آن در نظر گرفته اند.تعداد حروف قرآن البته بدون علامات برابر با 323671 و تعداد کلمات و واژه های قرآنی برابر با 77701 و تعداد وقفهای قرآنی برابر با 5098 تا است که اگر اعداد آنها را با هم جمع کنیم می شود 22و برابر با هم است. با وجود اینکه این مواردی که برای شما گفتم من از جایی نگرفتم و سعی کردم چنین چیزی برای شما بسازم اما باز دلیلی بر اعجاز قرآن نمی بینم. شما برای هر واژه در هر زبانی چنین کاری می توانید انجام دهید. امکان دارد چند تا به صورت شانسی بخورد اما اصل و اساس کل آیات براساس آن نیست این اعجازها که برای واژه ها می سازند براحتی برای هر واژه ای در زبانهای گوناگون امکان ساختش وجود دارد سپس ربط دادن به موضوعات. به نظرمن یکی از اساسی ترین ساختارهای جهان همان علم ریاضی است که در تمامی جهان وجود دارد ، یک نظمی به جهان بخشیده است و این را نمی توان در قرآن خلاصه کرد پس اعجازی برای آن نیست. نمی توان حروف مقطعه را از نوع متشابهات قرآنی دانست. قبلا در مورد متشابهات گفتیم از لحاظ فهم ما مشکلی نداریم یعنی جمله را فرد درک می کند اما تاویل آن را نمی داند مثلا مراحل جنین در قرآن را فهم می کرده است اما تاویل آن را، و چرا خدا اینچنین مراحلی را قید کرده است نمی دانسته که به مرور با توجه به وسایل شناختی فهمیده که چرا در قرآن اینچنین بیان شده است. اما وقتی صحبت از چند حرف می کنیم که به ظاهر بی معنی در کنار هم آمده است اصلا چیزی از آن فهم نمی شود که این متناقض و متضاد با عربی و مبین و آسان بودن آن است. علاوه برآن خدا گفته که آیاتش مبین و آشکار است(برای ارجاع آیات به مقاله قبلی مراجعه شود) در نتیجه با این آیات هم برای آشکار بودن آن در تضاد و تناقض است؟

 از اعدادی که نامشان در قرآن قید شده شامل :اثناعشر(دوازده)احد(یکی)اربع(چهار)الف(هزار) اثنان(دو) احدعشر(یازده) اربعین(چهل) الف سنه الا خمسین(950) الفین(دو هزار) الوف (هزارها) تسعه عشر(نوزده) تسع(نه) تسع و تسعون( نودونه) ثانی (دومی) ثلاثه الاف (سه هزار) ثلاثون (سی) ثالث(سه) ثلاث(سه)ثلاث مائه(سیصد) الثلث (یک سوم) بضع(ازسه تا ده) الثلثان (دو سوم) ثمانی (هشت) الثمن(هشت یک) حقب(هفتاد) خامسه (پنجمین) خمس(پنج یک) خمسه(پنج) خمسه آلاف (پنج هزار) خمسین (پنجاه) خمسین الف(پنجاه هزار) رابع(چهارمی) رباع (چهارتاچهارتا) الربع (چهاریک) سبع (هفت) سبعون(هفتاد) سته(شش) ستین(شصت) عشر(ده) عشرون(20) عصبه(از ده تا چهل) مائه الف(صدهزار) مآتین (دویست) مثنی(دوتا دوتا)می باشد. حتما فردا که بیاید این اعداد، اعداد مقدس می شوند چون عددی مثل 19 دیده می شود. اما شاید مهمترین عددی که دیده شود عدد هفت است که از هفت سماء و هفت ارض، هفت آیه و.... سخن می رود(29 و 196 و 261بقره، 43 و46 و 47 و 48 یوسف، 44 و 87 حجر، 44 اسراء، 22 کهف، 17 و 86 مومنون، 27 لقمان، 12 فصلت، 12 طلاق، 3 ملک، 7 حاقه، 15 نوح، 12نبا) علاوه برآن از هفت طواف در ایام حج مشاهده می شود از مورادی دیگر که در طبیعت مشاهده شده  هفت روز هفته، هفت رنگ رنگین کمان،گرگ ها در دسته های هفت تایی به شکار می روند، عجایب هفتگانه و... اما زمانیکه خدا از ارقام و اعداد صحبت می کند آن را تنها آزمایشی می داند زمانیکه در سوره مدثر(آیات 30و31) سخن از تعداد فرشتگان در جهنم است و از تعداد آنها به عدد نوزده سخن می گوید در دنباله آیه می گوید تعداد این فرشتگان تنها فتنه ای برای کافران است سپس می گوید کافران به جای اینکه به اصل و اساس مسائل بپردازند خود را مشغول فرعیات و جزئیات می کنند و می گویند خدا از این مثل و تعداد چه منظوری داشته است؟ اینچنین افراد گمراه می شوند و از هدایت باز می مانند، در نتیجه انگار خدا انسان را به بن بست می برد که ذکر اعداد تنها برای آزمایش است و بس. در آیات دقت کنید ذکر تعداد از سوی کافرین است سپس موجب گماهی و کفرشان می شود. اعدادی مقدس یا نحس نداریم ، عدد چیزی جز شمردن نیست. باید بدانید ریاضی چیزی است که نظم آن باید در همه جا صدق کند نه خودمان یک چیزی بسازیم و آن را هربار برای تایید فکر خود تغییر حالت و شکل دهیم همانگونه که این روش از معتقدین به این آمار دیده شود. ریاضی و اعداد هرکدام ویژگی خاصی دارند که بخشی از این جهان است و خود یکی از شگفتی ها و آیات آفاق و انفس است. آیاتیکه این حروف مقطعه در آن قرار دارد بهتر مورد توجه و دقت قرار می دهیم:

در سوره بقره بعد از الم ، با ذلک الکتاب لاریب

در سوره آل عمران بعد از الم ، با الله لااله الا هوالحی القیوم نزل علیک الکتب بالحق

در سوره اعراف بعد از المص ، با کتب انزل الیک

در سوره یونس بعد از الر ، با تلک ءایت الکتب الحکیم

در سوره هود بعد از الر ، با کتب احکمت

در سوره یوسف بعد از الر ، با تلک ءایت الکتب المبین

در سوره رعد بعد از المر ، با تلک ءایت الکتب

در سوره ابراهیم بعد از الر ، با کتب انزلنه الیک

در سوره حجر بعد از الر ، با تلک ءایت الکتب

در سوره مریم بعد از کهیعص با ذکر رحمت ربک عبده زکریا

در سوره طه بعد از طه ، با ماانزلنا علیک القرآن لتشقی

در سوره شعراء بعد از طسم ، با تلک ءایت الکتب المبین

در سوره نمل بعد از طس ، با تلک ءایت القرآن و کتاب مبین

در سوره قصص بعد از طسم ، با تلک ءایت الکتب المبین

در سوره عنکوبت بعد از الم ، با آحسب الناس الناس ان یترکوا ان یقولو ءامنا و هم لا یفتنون

در سوره روم بعد از الم ، غلبت الروم

در سوره لقمان بعد از الم ، با تلک ءایت الکتب الحکیم

در سوره سجده بعد از الم ، تنزیل الکتب لاریب فیه رب العالمین

در سوه یس بعد از یس ، با والقرءان الحکیم

در سوره ص بعد از ص ، با و القرءان ذی اذکر

در سوره غافر بعد از حم ، با تنزیل الکتب من الله العزیز العلیم

در سوره فصلت بعد از حم ، با تنزیل من الرحمن الرحیم

در سوره شوری بعد از حم عسق با ، کذلک یوحی الیک و الی الذین من قبل الله العزیزالحکیم

در سوره زخرف بعد از حم ، با والکتب المبین انا جعلناه قرءانا عربیا لعلکم تعقلون

در سوره دخان بعد از حم ، با والکتب المبین انا انزلنه

در سوره جاثیه بعد از حم ، با تنزیل الکتب من الله العزیز الحکیم

در سوره احقاف بعد از حم ، با تنزیل الکتب من الله العزیز الحکیم

در سوره ق بعد از ق ، با والقرءان المجید بل عجبوا

در سوره قلم بعد از ن ، با والقلم و ما یسطرون ما انت بنعمه ربک بمجنون

 

ما قبلا دو موضع را فهمیدیم اول اینکه دیدیم برای تکمیل آیات ما بعضی زمانها نیاز داریم کلیه آیات قرآنی را مورد بررسی قرار دهیم و در تکمیل همدیگر به هم کمک می کردند و به صورت سیستمی به هم متصلند دوم دیدیم که زبان عربی چقدر روشن و واضح است. چیزی که در آیات بسیاری دیده می شود بلافاصله بعد از ذکر حروف مقطعه سخن از ماانزل و کتاب از سوی خدا یا استفاده از "و" و چسباندن به بعد از خود یا استفاده از تلک در آیات است. در نتیجه آیات می خواهد بگوید که این کتاب یا این انزال از همین حروف که برای ادای سخنها استفاده می شود تشکیل شده که هیچ عدم فهمی برای شما نیست در واقعیت خدا می خواهد بگوید پیام ارتباطی من با شما از همان مسائل مورد دسترس شما و قابل فهم شماست خدا در سوره بقره بعد از اینکه می گوید الم بلافاصله می گوید آن (معنی واژه ذلک)کتابی است که شکی در آن نیست یعنی عدم شک بودن این کتاب و هدایت برای متقین به خاطر استفاده از این حروف در پیام رسانی است. در سوره های یونس، یوسف، رعد، حجر، شعراء، نمل و قصص بلافاصله بعد از حروف مقطعه از واژه تلک استفاده می کند سپس از واژه آیات یا کتاب استفاده می کند یعنی می خواهد بگوید که این حروف مقطعه است که آن (معنی واژه تلک) کتاب یا آیات را به صورت مبین در آورده است یا حکیم شده است و می توان به عنوان داور و حکم انتخاب کرد و مشکلی در آن نیست. در سوره یس و ص و زخرف و دخان و ق تماما با یک واو حروف مقطعه به آیه بعدی چسبیده است و زمانیکه می گوید قرآنی حکیم یا مجید یا کتابی مبین به خاطر این حروفی است که وجود دارد چنین ویژگی و خصوصیتی به آن داده است. در نتیجه در تمامی آیات سخن از این است که خدا در پیام رسانیش از حروفی استفاده کرده است برای انزال کتابش و ساختار پیام رسانی خود و ساختن واژه ها از این حروف که انسان با آن در ارتباط است برای همین برای او حکیم یا مبین است و ذکری برای او می باشد اما در چند آیه این سیاق دیده نمی شود 1- سوره مریم 2- سوره عنکبوت 3- روم 4- سوره قلم. البته در سوره شوری سخن از وحی خدایی است که تفاوتی نمی کند در سوره قلم هم باز در دنباله زمانیکه خطاب با مجنون بودن اوست و سپس قبلش سخن از ن و قلم که برای نوشتن و سطری که نوعی از نوشتن است همه نشان از تکمیل آیات قبلی است چه چیزی موجب شد تا تهمت مجنون بودن به پیامبر زده شود به خاطر ما انزال و کتاب قرآن است برای همین بعد از قید "ن" که یکی از حروف برای نوشتن است و سخن از قلم برای نوشتن و سطری نوشتن می گوید که پیامبر مجنون و دیوانه نیست چون او برای نوع ارتباطی خدایی با شما از همان پیامهای قابل فهم شما استفاده می کند که هیچکدام نشانه ای از دیوانگی نیست به خاطر نعمتی که از سوی ربش آمده است. در سوره عنکبوت سخن از این است که آیا مردم خیال می کنند که همینکه بگویند ایمان آودریم کافی است و مورد فتنه قرار نمی گیرند سخن از حروف مقطعه در اول آن نشان از این است که یکی از مواردی که مورد فتنه اوست با شناختی که از حروف مقطعه در آیات دیگر داده است همین نوع پیام رسانی خدایی و انسانی است که برای ارتباطات از حروف استفاده می کنند. سپس در سوره روم بعد از حروف مقطعه سخن از پیش بینی آینده است و در سوره مریم سخن از قصه زکریاست و گوشزد می کند که آن چیزی که آیات قرآنی را به وجود آورده و ساختار قصص و ارتباطی و پیام از آینده می گوید همین حروفی است که واژه ها را تشکیل داده و خدا برای پیام رسانی خود استفاده می کند. در سوره مریم و روم هر دو سخن از رحمت و پیروزی از سوی خداست ، می خواهد بگوید ذکر این رحمتها و آینده، همه با استفاده از این حروف و تشکیل وآژه ها که در واقعیت کوچکترین بخش استفاده از ارتباطات است پیام رسانی برای شما صورت می گیرد تا رحمتهای خدا و مبین بودن کتاب و... فهم شود.توجه کنید بقیه سوره ها با توجه به سوره های قبلی درک شد. در کل قرآن می خواهد توجه انسان را به وجود حروف که بخش کوچکی برای زبان و راتباط است متوجه کند که قرآن از آن تشکیل شده است و هیچ مشکلی انسان از لحاظ ارتباطی ندارد.

 

واژه اجر: 62 و 112 و 262 و 274 و 277 بقره ، 57 و 136 و 171 و 172 و 179 185 و 199 آل عمران ، 24 و 25 و 40 و 67 و 74 و 95 و 100 و 114 و 146 و 152 و 162 و 173 نساء ، 5 و 9 مائده ، 90 انعام ، 113 و 170 اعراف ، 28 انفال ، 22 و 120 توبه ، 72 یونس ، 11 و 29 و 51 و 115 هود ، 56 و 57 و 90 و 104 یوسف ، 41 و 96 و 97 نحل ، 9 اسراء، 2 و 30 و 77 کهف ، 57 فرقان، 41 و 109 و 127 و 145 و 164 و 180 شعراء، 25 و 26 و 27 و 54 قصص ، 27 و 58 عنکبوت ، 29 و 31 و 35 و 44 و 50 احزاب ، 47 سبا، 7 و 30 فاطر، 11 و 21 یس ، 86 ص ، 10 و 35 و 74 زمر، 8 فصلت ، 33 و 40 شوری ، 36 محمد، 10 و 16 و 29 فتح ، 3 حجرات ، 40طور، 7 و 11 و 18و 19 و 27 حدید ، 10 ممتحنه ، 15 تغابن ، 5 و 6 طلاق ، 12 ملک ، 3 و 46 قلم ، 20 مزمل ، 25 انشقاق ، 6 تین.

 

واژه اجر به معنی پاداش در مقابل رعایت حقوقی است که از فرد صورت پذیرفته است. این وآژه به معنای صرف دادن مزد و یک چیز مادی نیست بلکه وسیع تر از آن و شامل مادیات و معنویات می شود، باید دید آیه چه جهتی از آن را مشخص می کند.اما چیزی که در زندگی تمامی پیامبران دیده می شود آنها در هیچ زمان از زندگیشان اجر و مزدی به خاطر دعوت دینی و رسالت خود نمی خواسته اند. برای همین یکی از نکات مهم این است که اگر می خواهید پی ببرید که آیا فردی به خاطر خدا کار می کند و آیا واقعا در جهت خداست باید در این راه به هیچ عنوان مزدی مادی و معنوی دریافت نکند وقتی می گوییم مزدی مادی یعنی دکانی از دین برای خود نسازد تا جیب های خود را پر از پول کند یا با استفاده از دین برای خود شهرت و وجه اجتماعی و اعتبار بسازد و خود را بهتر و برتر از دیگران قلمداد کند و ارزش معنوی زیادی برای خود قائل شود. زمانیکه چنین روشی در مسیر انسانی به وجود آید به مرور ، او از سمت و سوی خدایی دور می افتد و به سمت منافع مادی و معنوی شخصی می رود که به ضرر انسانی است. در حال حاضر وجود مدارس و حوزه های دینی، عالمان و متخصصین دینی که از دین نان می خورند برخلاف قرآن است که بعدا بیشتر توضیح می دهیم. اما اگر هر فردی امروز بگوید به خاطر وقتی که برای دین می گذارد نیازهای اقتصادیی می طلبد که باید جوابگوی زندگیش باشد نه تنها از لحاظ قرآنی مورد پذیرش نیست و هر فردی باید با توجه به تواناییش بکوشد متوجه این نیست که وابستگی اقتصادی ظالمانه می آفریند و وابستگی از خود به دیگران به وجود می آورد تا به قرآن، استقلال خود را از دست می دهد. اما مورد قبول من هم نیست چون خود از لحاظ اقتصادی با وجود اینکه تحت فشار فراوان هستم (می خواهم بگویم خود در این وضعیت هستم و مسئله را درک می کنم برای همین کسی نمی تواند بگوید من درک نمی کنم و مشکلات اقتصادی افراد باید تعمین شود) اما می دانم هر فردی که می خواهد در راه دین تعلیم دهد دعوت دهد دست به قلم ببرد و.... اگر بخواهد از آن نان بخورد یا وابستگی مادییی برای خود با جایی ایجاد کند مقدمه ظلم و ستم است. در جایی از قرآن نیامده که فردی می تواند نان از دین بخورد به خاطر اینکه زحمتی که متحمل شده است برعکس حتی در زندگی پیامبران مشاهده می شود با وجود اینکه بخشی از زندگی خود را برای این کار می گذاشتند دعوت دینی می داده اند تعلم دینی می داده اند وقت خود را به نوشتار و.... سپری می کرده اند اما هیچگاه از این راه نان نخورده اند و تمنای نان نکرده اند . چیزی که باید متوجه بود و در حال حاضر در بین مسلمانان دیده نمی شود نمی توان به خاطر معنویات کسی را پشتیبانی مادی کرد یعنی فردی اگر به خاطر خدا کاری می کند ما مادیات بدهیم این فرد اگر به خاطر خدا اقدامی صورت می دهد باید خدا پاداش او را بدهد ما نباید چنین انتظاری در او ایجاد کنیم و او هم نباید چنین انتظاری داشته باشد (البته این به معنای کمک به دیگران نیست منظور کارهایی است که در جوامع اسلامی صورت می گیرد و از نام خدا سوء استفاده می شود و هر فردی به خیال خودش کارهایی به خاطر خدا انجام می دهد اما در واقعیت در حال جمع آوری امتیازهای مادی و معنوی است هر زمان چنین انسانهایی دیدید بفهمید که این انسان، انسان دینی نیست بلکه انسانی ظالم و ستمگر است برای اینکه بحث پراکنده نشود از ذکر مثال خودداری می کنیم اما در جامعه خودمان سراسر از این نوع مسائل وجود دارد که می توانید پیدا کنید و برای فهم دوستان آن را ذکر کنید) خوب به آیاتی که اجر در آن وجود دارد دقت کنید که افرادی که برای خدا کار می کنند دیگر نباید انتظاری از جامعه و انسان های دیگر داشته باشند معامله این افراد با خداست نه انسانها (277 بقره، 57 و172و179 آل عمران، 146 نساء) حال نوع خطاب پیامبران را مطالعه کنید که نسبت به جوامع خود می گفته اند هیچ نوع مزد و اجری از مردم خود نمی خواهند و آنها تنها مزد و اجر خود را از خدا می خواستند(29 و 51 هود، 109و 127 و 145 و164 و 180 شعراء)  و این تنها خداست که اجر انسان را ضایع نمی کند و به تمام و کمال می دهد اجری که از هر اجر دیگر بزرگتر و نیکوتر است.قید واژه های "اکبر"،"احسن"،"عظیم"،"کریم"،"ضایع" در کنار اجرهای خدا و تکرار آن بی جهت نیست تا انسان دینی درست پرورش پیدا کند و چنین جامعه ای ایجاد کند نه جامعه ای فاسدی که در حال حاضر در جوامع اسلامی و دربین آنها دیده می شود. اما نسبت به آیه 23 شوری قبلا مفصل توضیح داده ایم که در این آیه قربی به معنای خویشان نیست در نتیجه این آیه می گوید: من هیچ اجر و مزدی از شما نمی خواهم تنها یک چیز از شما می خواهم به خاطر نزدیکیی که بین من پیامبر، با شماها که در اطراف من قرار گرفته اید ایجاد شده است حال این نزدیکی به خاطر دوستی، به خاطر پیوند خویشی، به خاطر پیامبر شما بودن به خاطر هر عاملی دیگر که باشد پیوند مودت بین من و شما ، در این قرابت باشد. تنها تمنایی که دارد مودت در این قرابت است  و بس. ملاک و ارزیابی خوب یا بد بودن یا حتی آیا واقعا افراد به معنای کامل آن دینی هستند ،ما بخواهیم به آنها اجر معنوی بدهیم هم از دیدگاه انسانی ما غلط است و تنها خدا می داند پس امری که خدایی است به خود نسپاریم در نزد ما انسانها تمام انسانها باید به یک مقدار ارزش گذاری شود و مورد احترام قرار گیرد و از لحاظ دادن معنویات باید به صورت مساوی صورت پذیرد نباید امری خدایی و درونی را، خود به عهده بگیریم . چا فرادی که نزد انسانها عزیز و نزد خدا غریب، و چه انسانها که نزد خدا عزیز و نزد انسانها غریبند.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 18

 

.....ادامه

 

در مقاله قبل گفتیم فردی که احاطه علمی کاملی نسبت به مسئله ای ندارد نمی تواند آن را را رد کند و مردود بشمارد. خدا در آیات 120 آل عمران، 39 یونس، 110 طه، 84 نمل، 28 نجم، 12 طلاق، این موضوع را مشخص کرده است، علاوه برآن احاطه علمی خود را نسبت به تمامی موضوعات نشان می دهد.در سوره یونس می گوید در حالی به تکذیب می پرداختند که احاطه علمی کاملی نداشتند و تاویل آیات را نمی دانستند. در سوره طه احاطه علمی خود را نسبت به انسان بیان می کند و عدم توانایی احاطه علمی انسان نسبت به خدا، چون انسان مخلوق خداست اما خدا موجودی نیست که انسان بتواند احاطه به او پیدا کند او تنها می تواند نشانه های او را ببیند. سپس خدا در آیات 35و56 غافر می گوید در حالی در ارتباط با آیات خدا مجادله صورت می گیرد که بدون داشتن سلطه کامل نسبت به آنهاست.

از یک طرف گفتیم زندگی جاوید نیست و عیسی فوت کرده است و از طرفی دیگر زندگی سیصد ساله کهف و صد ساله  فردی در سوره بقره گفتیم از یک طرف هم گفتیم شاید انسان روزی بتواند مردگانی را زنده کند . ما در واقعیت با دو نوع مرده روبرو هستیم  یکی مورد دسترس و در معرض دید، همان طور که در سوره کهف و سوره بقره دیده می شود و دیگری هم فردی که وجود خارجی ندارد مثل عیسی و...  در نتیجه تفاوت در این است که برای بازگشت حداقل باید آن فرد مورد دسترس باشد همان طور که در داستانها دیده می شود تمامی مرده ها با وجود اینکه اطرافیانشان از بین می رفتند جسم آنها از بین نمی رفته است پس باقی ماندن جسم از ضروریات است . اما از یک طرف هم گفتیم زندگی خلد که یک مدت زیادی است برای انسان مطرح نیست.، ما در واقعیت گفتیم زندگی خلد امکان پذیر نیست نه اینکه یک امکان کمتر از آن هم وجود نداشته باشد امکان دارد حتی فردی را دوباره زنده کنند اما امکان دارد او زندگیی طولانی نکند. این افراد هم زندگی طولانی نداشته اند بلکه زندگیی دارند در حالیکه مرده اند، جسدی بی جان و بدون تحرک به معنای زندگی کردن نیست. اما سومین تفاوتی که در وجود این افراد دیده می شود بعد از زنده شدنشان به این امر اذعان داشته اند که ارتباطی با دنیا نداشته و خبری از دنیا نداشته و خیال می کردند که در خواب هستند.

چیزی که در داستانها مشخص است برای اینکه بگوید تمامی رخدادهای معجزه از خود پیامبران نیست به خود منسوب می کند مثلا زمانیکه خدا به موسی می گوید در دستت چیست؟ آیا نمی دانسته که موسی عصا دارد؟! آیا متوجه کردن موسی به عصایش است؟ در حالیکه موسی در پاسخ خدا به صرف  اینکه آن عصایش است اکتفا نمی کند و ویژگی های آن را هم بیان می کند به این دلیل که در واقعیت خدا می خواهد او را  متوجه خصوصیات آن چوب کند، آگاه کردن او به این موضوعکه آن چوبدستی برای چیست؟ سپس تبدیل به مار می کند که بداند چنین چوبدستی چنین توانایی را ندارد؟ در واقعیت خدا چنین ویژگیی برای او ایجاد می کند.(17تا20 طه) در آیات زیادی خدا، معجزات را از سوی خود می داند در واقعیت هیچ پیامبری چنین قدرتی در ذات خود نداشته و آشنا به آن نبوده است و خود هم از آن تعجب می کرده و برایش شگفتی داشته است. خدا در آیات 38 رعد، 49و50 عنکبوت،78 غافر براحتی این موضوع را مشخص کرده است. این توانایی ها از خصوصیات بشری خارج است و او چنین توانایی ندارد.

دیدیم که در زندگی پیامبران خبر از آینده و غیب هاست و گفتیم خدا یک نو بودن به قرآنش می دهد تا برای پذیرش این خبرها به او کمک کند این موضوع براحتی در آیه 5 حج مشخص می کند بعد از اینکه سخن از شک انسان نسبت به روز قیامت است مراحل ساخت جنین را بیان می کند. مراحل ساخت جنینی که به اذعان دانشمندان،  امروز برای آنها روشن شده است و از وسایل دیروزی انسان برای شناخت غیرممکن بوده است.

 

آیه:39و41و61و73و99و106و118و129و145و151و164و187و211و219و221و231و242و248و252و259و266 بقره، 4و7و11و13و19و21و41و49و50و58و70و97و98و101و103و108و112و113و118و164و190و199 آل عمران، 56و140و155 نساء، 10و44و75و86و89و114 مائده، 4و21و25و27و33و35و37و39و46و49و54و55و65و68و93و97و98و99و105و109و118و124و126و130و150و157و158 انعام، 9و26و32و35و36و37و40و51و58و64و72و73و103و106و126و132و133و136و146و147و156و174و175و176و177و182و203 اعراف، 2و31و52و54 انفال، 9و11و65 توبه، 1و5و6و7و15و17و20و21و24و67و71و73و75و92و95و97و101 یونس، 1و59و64و96و103 هود، 1و7و35و105 یوسف، 1و2و3و4و7و27و38 رعد، 5 ابراهیم، 1و75و77و81 حجر، 11و12و13و65و57و69و79و101و104و105 نحل، 1و12و59و98و101 اسراء، 9و17و56و57و105و106 کهف،10و21و58و73و77 مریم، 22و23و42و47و54و56و126و127و128و133و134 طه، 5و32و37و77و91 انبیاء، 16و51و52و57و72 حج، 30و45و50و58و66و105 مومنون، 1و18و34و46و58و59و61 نور، 36و37و73 فرقان، 2و4و8و15و67و103و121و128و139و154و158و174و190و197 شعراء، 1و12و13و52و81و82و83و84و86و93 نمل، 2و35و36و45و47و59و87 قصص، 15و23و24و35و44و47و49و50 عنکبوت، 10و16و20و21و22و23و24و25و28و37و46و53و58 روم، 2و7و31و32 لقمان، 15و22و24و26 سجده، 34 احزاب، 5و9و15و19و38و43 سبا، 33و37و41و46 یس، 14 صافات، 29 ص، 42و52و59و63و71وزمر، 4و13و23و35و56و63و69و78و81 غافر، 3و15و28و37و39و40و44و53 فصلت، 29و32و33و35 شوری، 46و47و48و69 زخرف، 33 دخان، 3و4و5و6و8و9و11و13و25و31و35 جاثیه، 7و26و27 احقاف، 20 فتح، 20و37 ذاریات، 18 نجم، 2و15و42 قمر، 9و17و19 حدید، 5 مجادله، 2و5 جمعه، 10 تغابن، 11 طلاق، 15 قلم، 16 مدثر، 28 نبا، 20 نازعات، 13 مطففین، 19 بلد.

 

کذب آیات خدا عذاب شدید برای او:  39 بقره، 4و19و21 آل عمران، 56 و140 نساء، 10و86 مائده، 21 و 27و33و39و49و157 انعام، 9 و 36 و37 و40 و64و 177و182 اعراف، 52و54 انفال، 95و97 یونس، 104 و105نحل، 98 اسرا، 134 طه، 51 و57و72 حج، 66 و105 مومنون، 73 فرقان، 83 و84نمل، 23 و24عنکبوت، 10و16 روم، 7 لقمان، 22 سجده، 5 و38سبا، 59 و63 زمر، 8 و9و11و31و35جاثیه، 42 قمر، 19 حدید، 5 مجادله، 5 جمعه، 10 تغابن، 28 نبا، 19 بلد.

انزال آیات روشن : 99 بقره، 46 نور، 49 عنکبوت، 25 جاثیه، 7 احقاف، 9 حدید، 5 مجادله،11 طلاق.

فرستادن رسولان با آیات خدایی: 129و151 بقره، 164 آل عمران، 35 اعراف، 5 ابراهیم، 47 و59 قصص، 71 زمر، 2 جمعه،11 طلاق.

آیات خدا در آفاق و انفس، اطراف انسان:  164و219و221و242 بقره، 118و190 آل عمران، 89 مائده، 97و98و99 انعام، 26 و32 و58 اعراف، 5 و6 و24و67 و101و103 یونس، 105 یوسف، 2 و3و4و7 رعد، 11و12و13و65و67و69و79 نحل، 12 اسرا، 54 طه، 32 انبیاء، 58 و59 و61 نور، 8 شعراء، 52 و86 و93 نمل، 35و44و47 عنکبوت، 20 و21و22و23و24و25و28و37و46و53و58 روم، 31 و 32 لقمان، 26 سجده، 9 سبا، 33 و37 و41 یس، 42و52 زمر، 37 و39و53 فصلت، 29 و 32 و33 شوری، 3 و4و5 و13جاثیه، 20 و 37 ذاریات، 17 حدید.

 

واژه "ء یی" به معنای اشاره کردن، نشان دادن چیزی یا موضوعی است. چیزی که در آیات مشخص است خدا علاوه بر معرفی قرآن به عنوان آیات خود، نشانه های دیگر خود را در آفاق و انفس معرفی می کند تا در تکمیل دیگر آیات خود باشد او دیگر مثل گذشته نشانه ها به شیوه و از طریق رسل معرفی نمی کند یک حالت جستجو و مسیر به انسان نشان می دهد که خود بدنبال آنها بیافتد. اما اینکه فردی امروز بگوید: من آیات و نشانه ها و معجزاتی شبیه به گذشتگان می خواهم؟ یا من معجزاتی می خواهم فراخور زمان و مکان خود؟ معجزاتی دیگر می خواهم و این معجزات مرا اقناع نمی کند؟ خدا برا حتی در آیات:55و 118 و 145و211 بقره،153و 155 نساء، 115 مائده، 4تا8و35و 37و109و124 انعام، 146 اعراف،94تا103 یونس،7و8 حجر، 90 تا 95 اسراء، 5و6 انبیاء، 71 مومنون، 21 فرقان، 4و5و153تا155و 187و188 شعراء، 48 تا 51 قصص،14و15 صافات،53 زخرف، 20 ذاریات. پاسخ می دهد.

خدا در آیات 55 و 118بقره، 153 نساء در خواستهای بی جای قوم موسی را بیان می کند. آنها هم معجزات فوق العاده ای از خدا می خواستند.همین نوع درخواستها در آیات 90 تا 95 اسراء،21 فرقان، 187 شعراء، 53 زخرف، دیده می شود آنها متکبر هستند و خود را بزرگ می پندارند.

خدا در آیات 145 و 211بقره،153 و 155 نساء ، 4تا7 و 35 انعام، 146 اعراف، 94 تا 103 یونس، 14و15 صافات، مشخص می کند که کسانی که نمی خواهند ایمان بیاورند هرچه می خواهی آیات بیاور برای آنها فرقی نمی کند.

هر زمان خدا نشان محکم تری آورده ،موجبات سختی بیشتر و عذاب شدیدتر نازل کرده است 115 مائده حتی امکان دارد دیگر مهلتی به انسان داده نشود 8 انعام،7و8 حجر، چون دیگر آنقدر همه چیز واضح و آشکار است که ایمان و امتحان و.... معنی پیدا نمی کند.

تمامی معجزات همان طور که گفتیم به اذن خدا و تشخیص خدایی است که براساس نیازهای انسانی و رشد او صورت می پذیرد نه اینکه انسان چنین درخواستی کند37 و 109 انعام و خدا می گوید شما نمی دانید اگر چنین معجزاتی که آنها درخواست می کنند باز ایمان نمی آورند چون فردی که اهل حق باشد همینکه نشانه هایی ببیند خود دنباله آن را می گیرد. خدا در آیه 124 انعام دقیقا درخواست بعضی ها که می گویند ما همان چیزهایی که بر پیامبران دیگر عطا شده است خواستار هستیم عنوان دارد سپس خدا می گوید خود می داند رسالتش را در کجا و چگونه قرار دهد. این افراد قرآن را قبول ندارند و عین معجزات گذشتگان را خواهان هستند 5و6 انبیاء.

چیزی که بدیهی است خدا می گوید زمانیکه درخواستهای شبیه به گذشتگان دارید دقت نمی کنید گذشتگان شما نسبت به آن آیات کفر ورزیدند و ایمان نیاوردند شما اگر اهل حق و ایمان باشید اندکی هم به شما برسد می گیرید . سپس نسبت به قرآن می گوید اگر راستگو هستید کتابی هدایت تر از قرآن بیاورید تا از آن پیروی کنیم 48 تا 51 قصص.

درنهایت خدا می گوید که اگر حق و حقیقت از هواهای آنها پیروی می کرد زمین و آسمان به فسادکشیده می شد71 مومنون. اگر بخواهد می تواند آیاتی نازل کند که همه خاضع باشند 4 شعراء او می خواهد که حق انتخاب و امتحان انسان معنی پیدا کند نه اینکه آنها را اجبارا به یک سمت بکشاند. انسان اگر بخواهد در زمین نشانه های فراوانی برای اقناعش پیدا خواهد کرد 20 ذاریات.

آیا پیامبر محمد معجزه ای غیر قرآن داشته است؟ آن چیزی که از آیات برمی آید چنین موضوعی را مشخص نکرده است. قرآن تنها سه معجزه برای پیامبر عنوان دارد 1- خود قرآن 2- اخبار غیب و آینده که رخ می دهد قبلا تا حدودی به آن اشاره رفت. 3- خوابهای پیامبر که برصدق بوده است. به غیر از این سه گزینه ما معجزه ای دیگر برای پیامبر در قرآن نمی بینیم بعضی ها حتی می گویند با وجود اینکه کفار می گویند اگر خدا معجزه ای بیاورد ایمان می آوریم اما خدا برای آنها معجزه ای نمی آورد؟ (اشاره به آیات 37 انعام، 20 یونس،7و27 رعد، 133 طه، 50 عنکبوت) در حالیکه خدا نگفته معجزه و نشانه ای نمی آورم بلکه بیان از این است که هر زمان خدا اذن کند آیات می آید این آیات پیرو هوا و درخواستهای نابه جای آنها نیست. در این مورد هم توضیح دادیم آنها اگر پیرو حق باشند همینکه یک معجزه را دیدند پیرو آن می شوند اما آنها تمامی نشانه ها را نادیده می گیرند تنها آن چیزی را معجزه و نشانه می دانند که هوای آنها باشد در حالیکه خدا در سوره انعام آیه 37 می گوید کافرین می گویند چرا از سوی خدا آیه ای نازل نمی شود و خدا می گوید خدا قادر به فرستادن هر آیه و نشانی است ولی اکثر شما نمی دانید؟ سپس در دنباله می گوید شما کسانی هستید که نشانه های ما را تکذیب می کنید(39 انعام) این اشخاص نمی دانند که چرا خدا هر نشانه و آیه ای را نمی آرود و نمی دانند که کار آنها چیزی جز تکذیب نیست.این افراد کران و کورانی در ظلمت هستند که به آن دلخوشند. در تمامی این آیات نقل قول از کافرین است و به معنای تایید حرفهای آنها نیست همانگونه که کذب آنها را بیان می کند و آیات خود را نشان می دهد سپس می گوید پیامبر تنها نذیر مبین است و این نشانه ها از سوی خودش نیست که بتواند در آن دخل و تصرفی داشته باشد بلکه همه از سوی خداست و خود تشخیص می دهد که چه زمان و چگونه آیات خود را نشان دهد. این افراد حتی از پیامبر می خواهند که آیات خدا را تغییر دهد و قرآنی به غیر از این قرآن بیاورد(اشاره به آیات 15 یونس و 101 نحل) اما خدا می گوید به آنها بگوید این تنها وحی خداست و او نمی تواند هیچ تغییری در آنها دهد و این برخلاف بسیاری است که خیال می کنند وحی به گونه ای است که زمانیکه به تکلم پیامبر می آمده از فهم انسانی او عبور می کرده است و براسا فرهنگ زمانش سخن می گفته است چرا که انسانی که بخواهد در قالب انسانی خود سخن بگوید براساس فهم توانایی دیگر انسانها سخن بگوید دیگر نباید عدم توانایی خود را خارج از قالبی که قبلا برای آن تعریف کرده و سخن گفته، بیان کند. انسان عجول است به زودی تمامی آیات خدا را می بیند 37 انبیاء. اما کسانی که اعتقادی به لقا ، و ارجائی به سوی خدا ندارند و به زندگی در این دنیا راضی هستند از آیات و نشانه های خدا غفلت می کنند و چیزی جز تکذیب آیات بلد نیستند(7و17 یونس) خدا برای هر فردی و هرکسی به فراخور نیازش آیات و نشانه های می آورد و او اگر اهل حق باشد حقیقتی را از هر گوشه ای می گیرد.

 

در آیات متعددی از قرآن، حروفی در کنار هم قرار گرفتنه اند که به حروق مقطعه و قطعه شده معروف هستند. 29 سوره از آیات قرآنی این آیات را در برگرفته است :

این حروف شامل: 1- الف، 2- ح، 3- ر، 4- س، 5- ص، 6- ط، 7- ع، 8- ق، 9- ک، 10- ل، 11- م، 12- ن، 13- ه، 14- ی.

یک حرفی: ص (سوره ص) ، ق (سوره ق) ، ن (سوره قلم ).

دو حرفی: طه ( سوره طه)، طس(سوره نمل) ، یس (سوره یس) ، حم (سوره غافر، فصلت، شوری، زخرف، دخان، جاثیه، احقاف).

سه حرفی: الم ( سوره بقره، آل عمران، عنکبوت، روم، لقمان، سجده ) ، الر (سوره یونس، هود، یوسف، ابراهیم، حجر ) ، طسم (سوره شعراء، قصص ) عسق( سوره شوری).

چهارحرفی: المص (سوره اعراف) ، المر (سوره رعد).

پنج حرفی: کهیعص( سوره مریم) ، حم عسق (سوره شوری ).

سوره ها شامل: 1- بقره، 2- آل عمران، 3- اعراف، 4- یونس، 5- هود، 6- یوسف، 7- رعد، 8- ابراهیم، 9- حجر، 10- مریم، 11- طه، 12- شعراء، 13- نمل، 14- قصص، 15- عنکبوت، 16- روم، 17- لقمان، 18- سجده، 19- یس، 20- ص، 21- غافر، 22- فصلت، 23-شوری، 24- زخرف، 25- دخان، 26- جاثیه، 27- احقاف، 28- ق، 29- قلم.

 

نسبت به این آیات دیدگاههای متفاوتی دیده می شود از جمله 1- این اسراری بین خدا و پیامبرش بوده است 2- پیامبر برای ساکت کردن کفار از این واژه ها استفاده می کرده است 3- آیاتیکه با حروف مقطعه خاصی است در یک جهت قرار دارند 4- آیاتیکه با حروف مقطعه خاصی است آن حرف از لحاظ تعداد نسبت به حروف دیگر در همان سوره بیشتر است 5- آیاتیکه با حروف مقطعه خاصی است آن حرف نسبت به سوره های دیگر از تعداد بیشتری برخوردار است. 6- جمع حروف مقطعه خاصی که در سوره هاست و سنجیدن همین تعداد در سوره های دیگر. 7- این حروف مقطعه برای جلب مشرکین است 8- این حروف اختصار واژه ها و کلامتی است. و..... تمامی این نوع دیدگاهها تماما بر ظن و شک است و هیچکدام به حق نمی خورد. با توجه به اینکه خدا آیات خود را مبین عنوان دارد. همچنین قبلا گفتیم زبان عربی مبین انتخاب می کند پس نمی تواند از جنس صحبتهایی که این افراد ذکر می کنند باشد یعنی قرآن صرف پیامبر نیست که رمزی بین پیامبر و خدا باشد و هیچگاه در قرآن چنین جهتی مشخص نمی کند اگر حرفهای خصوصی بین پیامبر و خدا بود دیگر چرا در قرآن است؟ خدا اگر می خوسات حرف خصوصی داشته باشد به خود پیامبر می گفت و نیازی به زحمت انداختن دیگران نبود؟ برای ساکت کردن و جلب مشرکین و کفار هم نمی تواند باشد چون در بسیاری از موارد پیامبر با آنها برخورد داشته در حالیکه این حروف در تعدادی آیات خاص ، آنهم اوایل سوره ها آمده است. اما در مورد تعداد حروف مقطعه که سرآغاز اعجاز دروغی و سوء استفاده از ارقام و ریاضی است من نمی توانم بگویم که معجزه ریاضی در قرآن امکان دارد وجود نداشته باشد اما نمی توانم این ارقام را اعجازی برای قرآن بدانم با توجه به اینکه تا حدودی تخصص و اطلاعات در مورد ریاضی هم دارم اگر هم چنین مسائلی در قرآن درست بود مورد تایید من نبود. چون هر فردی می تواند کلامهایی بیاورد و کتابهایی درست کندو  چنین مواردی به آن بچسباند. در حالیکه براساس حسابهایی که شده است.

1- هنوز مشخص نیست زمانیکه صحبت از حروف عربی می کنیم آیا علامتها هم جزئی از حروف هستند یانه؟ در حالیکه به نظر می آید با توجه به اینکه بدون این علامات قرآن را نمی توان خواند در بعضی موارد از معنی اصلیش خارج می شود نیاز به آن دارد.

2- با وجود اینکه ثابت شده سوره های ص یا ق از لحاظ تعداد حرف ق و ص در رتبه اول نسبت به آیات دیگر است اما این نسبت به سوره قلم دیده نشده و تعداد حرف ن در سوره حجر بیشتر است.

3- مشاهده شباهتها در تمامی سوره ها دیده می شود و صرف سوره های خاصی نیست. این افراد به گونه ای سخن می گویند که انگار بقیه سوره ها و آیات بی ربط هستند در حالیکه قرآن به صورت سیستمی به هم متصلند و در بعضی موارد نمی توان آنها را از هم جدا کرد.

این نوع نگاهها باعث شده که این معجزه دروغی هر روز بزرگتر شود به نحوی که برای ذکر واژه هایی در قرآن هم بگویند معجزه است مثلا ذکر یوم در قرآن به اندازه 365 تا و به اندازه روزهای سال است یا تعداد صوم به معنای نماز پنج بار است و به تعداد نمازهایی که انسان می خواند یا تعداد واژه های نساء و رجل، به یک اندازه در قرآن است.

درحالیکه ما قبلا گفتیم واژه "یوم" در قرآن به معنای روز نیست بلکه یک مرحله و گام است اینکه می بینیم روز هم به این نام معروف شده است به این دلیل است که یک شبانه روز طی کردن یک مرحله است برای همین با این نام در قرآن حضور دارد، یعنی روز زیر مجموعه واژه "یوم" است و واژه یوم وسیع تر از روز است، در نتیجه با توجه به جمله باید جهت آن را مشخص کرد. یکی از نقدهای اصلی که به این اعجاز وارد است آیا در تعداد این مواردی که این افراد ذکر می کنند آیا مشتقات آن واژه را هم منظور دارند یانه؟ هرجا که می بینند جور در نمی آید در نظر می گیرند هرجا که جور در می آید می گویند نمی خواهد و باید بدون مشتقاتش باشد.واژه "یوم" با متشقاتش 405 تاست اگر بخواهیم تنها واژه به صورت کلمه "یوم" هم باشد تعداد آن 217تاست. در مورد واژه "صلاه" با تمامی مشتقاتش بیش از پنج تاست(99 بار) استفاده از واژه "صلوات" هم برای پیشبرد تفکرشان اقناعی به وجود نمی آید چون: دوباردرسوره بقره آیه 157و238 –دوباردرسوره توبه99و103- یکباردرسوره هودآیه87 –یکباردرسوره حج آیه 40 – یکباردرسوره مومنون آیه 9 وجودداردکه جمعا می شودهفت بارکه دوتابیشترازآن چیزی است که ذکر می شود. واژه "صلی" هم 25 بار در قرآن است. اما واژه های نساء و رجل در قرآن در مقالات قبلی آوردیم به هیچ عنوان این دو واژه به یک اندازه نیست.واژه نساء با مشتقاتش 59 و بدون مشتقاتش 6 بار می باشد در حالیکه رجل 55 تا، بدون مشتقاتش 13 تاست.

نهایت کار به جایی کشیده شده که چیزی به نام اعجاز عدد 19 بیان می شود به اذعان معتقدین اعجاز عددی عدد 19، واژه "الله" 2698 تاست که برابر با 19*142 می باشد در حالیکه به شمارشی که خودم انجام دادم تعداد آن 2690 تاست که مضربی از عدد 19 نیست. بعد باید پرسید که این بسم الله الرحمن الرحیم هر سوره را باید شمرد که  اول سوره هاست یا نه؟من تنها به سوره فاتحه اکتفا کردم. اگر می خواستم111یا 112 یا 113 به آن اضافه کنم (به تعداد کل سوره ها به غیر فاتحه، با یا بدون سوره توبه، بدون فاتحه)می شد2701و 2702 و 2703 بازهیچکدام مضربی از عدد 19 نیست.  اگر می خواستم تنها واژه الله درون قرآنی اکتفا کنم و در مورد سوره فاتحه در نظر نگیرم می شد 2689 که باز مضربی از عدد 19 نیست. البته این افراد به همین جا اکتفا نکردند مثلا می گویند که تعداد کل آیات قرآنی برابر با 6346 که یکی از مضربهای 19 است 19*334 در حالیکه تعداد آیات از دیدگاه بسیاری متفاوت است هرچند که این آیات تنها برای جدا کردن گفتار قرآنی است تا فهم و درک درستی از قرآن شود و ارزشی دیگر ندارد اما بعضی از افراد تعداد آن را 6600 تا ذکر کرده اند که به هیچ عنوان مضربی از عدد 19 نیست و مشخص نیست این افراد چگونه تعداد آیاتی کمتر پیدا کردند یعنی اختلاف به 254 تا می رسد که یک مقدار زیادی است و کمتر از آن چیزی واقعی است بعضی ها هم 6236 بدون بسم الله اول سوره ها با آن 6348 ذکر می کنند(112تا جمع زدیم بدون توبه و فاتحه هم در اولی است)  که باز هیچکدام مضربی از عدد 19 نیست. آنها به اینجا می رسند که می گویند در سوره هایی که با حروف مقطعه است تعداد حروف آن سوره مضربی از عدد 19 است مثلا تعداد حروف "ن" در سوره قلم برابر با 133 و برابر با 19*7 می باشد من شمردم تعداد این حروف در این سوره برابر با 131 با بسم الرحمن و بدون "ن" الرحمن هم 130 تا است که مضربی از عدد 19 نیست، (من دو روش جستجو انجام دادم یکی باز کردن قرآن و شمردن دقیق حرف "ن" در این سوره، یکی هم این سوره را در نرم افزار ورد آوردم با جستجو زدن حرف "ن" یکی یکی آن را شمردم شما هم می توانید امتحان کنید) حال باید پرسید در شمردنها باید علامات در نظر گرفته شود که تنوینها و تشدید را هم حساب کرد یا نه؟! البته عجیب است که چرا بسیاری دنباله روی از این اعجاز دروغیند و از آن خوششان می آید شاید یکی از علل اصلی این باشد که خیلی از این افراد چون برای شمردن این رقمها توانایی ندارند و دوست دارند یک اعجاز قویی پیدا کنند خود را بدون مطالعه، به آن می سپارند در حالیکه قرآن نیازی به این دروغها ندارد. این دروغهای 19 به این اکتفا نکرده اند و در جاهای فراوانی آن را پراکنده کرده اند و هر بار از یک الگوی خاصی استفاده شده،  به نظرم در این حد که عنوان شد دروغگویی آن کافی باشد.

اما چیزی که عجیب است چرا هیچ کدام از یاران پیامبر در مورد این حروف از پیامبر پرسش نمی کنند؟ ما قبلا گفتیم که قرآن عربی مبین است یکبار دیگر در مورد این دو واژه توضیح کوتاهی بدهیم. متاسفانه زبان فارسی بعضی زمانها ضعیف کار می کند و معادل بعضی از واژه ها را در زبان خود ندارد مثلا قبلا گفتیم که هر دو واژه معنای واضح و روشن می دهد آیا این دو نوع واژه هم معنی است اصلا چگونه واضح واضح معنی می دهد. در واقعیت این دو واژه دو معنای واصحیت و آشکاری جدا از هم دارند قبلا در موردش توضیح دادیم واژه "عربی" به معنای واضح و آشکار بودن از لحاظ فهم خود زبان و درک آن است یعنی پیام مخاطب را کامل دریافت کردن است اما واژه "مبین" به معنای آشکاری از لحاظ به گفتگو در آمدن و مورد بحث قرار گرفتن است یعنی یک موضوع آنقدر در موردش صحبت شده یا در زندگی انسانی حضور دارد که آشکار بودن آن نمایان است. بعضی از افراد این نقد را وارد می کنند چگونه است که از یک طرف خدا گفته که قرآن به زبان عربی است و از طرفی دیگر ما با واژه ها ی غیر عربی در قرآن روبرو هستیم آیا این تضاد و تناقض نیست؟ باید گفت هر زبانی که امروز در جهان وجود دارد آیا به یکباره به وجود آمده است یا در طول زمان تغییر و تحول روی آن صورت گرفته است تا به شکل و حالت آن در آمده است آیا این زبانها همه متفاوتند یا در بسیاری از زبانها وجه اشتراکات فراوانی می بینیم. آیا هیچ زبانی از زبان دیگری تاثیر نپذیرفته است و از واژه های دیگر زبانها استفاده نکرده است؟ در واقعیت اینگونه نیست هر زبانی زمان، یا زبانهای دیگر در تکمیل آن موثر بوده اند پس زبان عربی هم اینگونه است؟ بلکه وقتی ما می گوییم این زبان عربی و واضح است در قرآن همان فهم و آشکاری از لحاظ درک آن است اما هر جا که از واژه "لسان" استفاده کرده به معنای همان ادبیات و کاربرد آن دارد و آنهم باز مشکلی ایجاد نمی کند هر نوع قواعدی و واژه هایی که به عنوان زبان خود استفاده می کردند به آن زبان عربی می گویند ؟ خوب دقت کنید چهار تا واژه از زبان دیگر وارد زبان دیگری شود آن زبان را تغییر نمی دهد آیا زبان فارسی اگر برود چهار کلمه انگلیسی وارد زبان خود کند این زبان ، تغییر شکل می دهد و انگلیسی می شود در حالیکه زبان انگلیسی با مجموع کلش انگلیسی است و از چهار واژه تشکیل نشده است؟ مقابل واژه " لسان عربی" ، آعجمی" است که در آیه 103 سوره نحل دیده می شود(195 شعراء)(یا در سوره های 2 یوسف و 28 زمر) بعد از اینکه می گوید قرآن اعجمی نیست که حالتی از عدم واضحیت و آشکاری داشته باشد می گوید این به "لسان عربی مبین" است.

البته این ضعف زبان فارسی تنها به اینجا ختم نمی شود. مثلا قبلا گفتیم که به نظر من واژه عطا کردن در زبان فارسی از واژه "ءتی" قرآنی گرفته شده است و در تایپ آن می نوشتم اتا. اما دقتی که باید صورت گیرد واژه ای به شکل "عطا" در خود زبان قرآن وجود دارد می توانید این واژه را در آیات 29و58 توبه، 108 هود، 20 اسراء، 50 طه، 39 ص، 34 نجم، 29 قمر، 36 نبا، 5 لیل، 5 ضحی، 1 کوثر، پیدا کنید. هر چند هر دو واژه "ءتی" و آعطا" به معنای عطا کردن است اما هر کدام عطا کردن نسبت به قسمت و موضوعی خاص در نظر دارند. واژه عطا در قرآن از یک موضعگیری ضعیف تری نسبت به واژه ایتاء قرار دارد در واقعیت هر جا از واژه ایتا استفاده شده حتمی در عطاکردن اما "اعطا" یک عطای ضعیفی و مابینی قرار دارد که امکان دارد صورت نپذیرد. براحتی در واژه هایی که "عطا" دارد زمانیکه از جزیه دادن و لغو پیمان در سوره توبه، عطای خدایی در کنار ماشاء در سوره هود این نگاه دیده می شود در نتیجه ثبات و قوت و پایداری واژه "ءتی"  محکم تر از واژه "عطا" قرآنی است اما واژه عطای فارسی تقریبا هم معنای واژه اتا قرآنی است.

این تفاوت واژه ها و نزدیک آنها در دو واژه "شبه" و "مثل" هم دیده می شود که در حین مقالات قبلی بدان پرداختیم. واژه "مثل" یک مقایسه بین دو چیز متفاوت است برای درک موضوعی، اما شبیه بودن از لحاظ شبیه بودنی که بین دو چیز وجود دارد مورد مقایسه قرار می گیرد. واژه هایی بسیاری در قرآن به این شیوه دیده می شود که باید دقت کرد و هم معنی هم نگرفت و متاسفانه به علت عدم ظرفیت یک زبان امکان دارد هر واژه هم معنی به کار رود.

بعد از اینکه واضخ شد زبان عربی واضح و آشکار است نمی توان آیه ای در آن مشاهده کرد که واضح نباشد و این برخلاف دیدگاه افرادی است که خیال می کنند حروف مقطعه یک اختصار نویسی است یعنی مثل خیلی از گروهها، موسسات و نهادها و... یک اسم اختصاری برای خود انتخاب می کنند در حالیکه این آیه چنین جهتی مشخص نمی کند و در زبان قرآنی چنین چیزی دیده نمی شود و این برخلاف آن عربی و مبین بودنش است بعد باید پرسید چرا خدایی که می توانست آیاتی قید کند واضح و آشکار باشد انسانها را دچار دردسر کند و اختصار نویسی در قرآن بیاورد، اختصار نویسیی که هرکس می تواند براساس نگاه خود کلمه ای برای آن به وجود آورد؟ با توجه به اینکه در قرآن سخنی از پرسش یاران پیامبر نیست چیزی که مسلم است آنها از لحاظ درک حروف مقطعه مشکلی نداشته اند؟ اما سئوال هنوز سرجایش مطرح است؟ حروف مقطعه چیست؟

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 17

 

.....ادامه

 

مبنای فکری ما آنقدر علم گرایی و اعتماد بدان است که می خواهیم همه چیز را براساس آن بسنجیم و مورد ملاک قرار دهیم در حالیکه بعد از اینکه علم پرستی قد علم کرد و هرچه قبل از خود بود را خرافات می دید از این موضوع سالیان سال ، گذشته است بعد از جنگی که بین علم گرایان و مخالفین خود رخ داد و بت بزرگ علم را علم کردند به یکباره این بت بزرگ فرو ریخت و بعد از دست یابی مرتب و خلاف علمی، به این نتیجه گیری رسیدند که نمی توانیم علم را مبنایی برای درستی و حق بپنداریم برای همین به یکباره دیدیم که دوباره دین و....به میدان آمدند. برعکس تصور رایج خیلی از افراد، روشنفکران و.... در حال حاضر در کل جهان چیزی که به عنوان مبنای فکری مورد پذیرش قرار گرفته است بینش نسبی گرایی است نه علم گرایی؟! در این تفکر بدین گونه می گوید که هر نوع بینشی نسبی است و چیزی مطلق نداریم در واقعیت با وجود اینکه تو خیال می کنی؟ بینش انتخابی خودت حق است باز باید حداقل یک درصد فضا به طرف مقابلت بدهی و این حق برای او قائل شوی که امکان دارد او حق باشد چون علم این را نشان داده است که در طول زمان این تغییر و تحول فکری و بینشی رخ داده است آنها می گویند شما تنها به صورت نسبی، یک تفکر را با علم و تعقل می توانید انتخاب کنید و تنها فعلا می توانید بگویید احساس می کنید برتر از دیگران هستید اما باید یک فضا و جا برای دیگر بینشها بگذارید. برای همین بعد از فرو ریختن بت علم، در حال حاضر معجزات و تمامی رخدادهایی که در ادیان وجود دارد آن را غیرممکن و محال نمی دانند. این برخلاف نوع بینش بسیاری از افراد است که هنوز بدنبال علم گرایی هستند و برای توجیه کردن ، یا رد دین بدنبال علوم هستند در حالیکه خود علم نشان داده که چیز پایداری نیست. در مورد نسبی گرایی و علم گرایی بعدا بیشتر توضیح داده و مورد نقد قرار میدهیم اما تا اینجا فهمیدیم که علم ، دانش انسان، معجزات و اتفاقات قرآنی را حداقل غیرممکن نمی داند. اگر از همین علم گرایان بخواهید که این اتفاقات و جریانات را رد کنند دلیل محکم و اثباتی در این مورد ندارند چرا که هیچکدام از این رویدادها امری انسانی بیان نشده است که گفته شود از انسان صادر شده است در نتیجه با توجه به شناخت انسانی از انسان چنین اعمالی نمی تواند رخ دهد چون ابزار و امکانات آن را ندارد بلکه سخن از انتساب این امر به خداست. در تمامی آیات معجزات به خدا برمی گردد در واقعیت معجزات قدرتی نبوده که پیامبران داشته باشند حتی به نوع معجزه، زمان آن، مدت زمانیکه طول می کشد و... اطلاعی نداشته اند معجزه به صورت ناگهانی رخ می داده است بعدا آیات آن را می آوریم. به هر حال ما گفتیم چرا این داستانها در قرآن است و چه نقشی در زندگی بشری دارند؟ اگر خوب نگاه شود وجود سحر در زندگی موسی، خواب در زندگی یوسف، نقش فرعون به عنوان استضعاف و متکبر، شخصیتهای ظالم و حق - پیکار آنها با هم ، مبارزه لوط با همجنسگرایی و نوع برخوردش، داستان ابولهب و قارون به عنوان کسانیکه خیال می کردند مال زیاد آنها را نجات می دهد، نقش تهمت و دروغپردازی در داستان تهمت زنا، ساخت کشت نوح به خاطر وعده خدایی و مورد تمسخر قرار گرفتن و پایداری در این مسیر، استقامت اصحاب اخدود و پایداری آنها در راه درست و نفرین خدا برای کسانیکه انسانها را تنها به صرف اعتقادتشان نابود می کنند، نابودی ابرقدرتهایی که به قدرت می نازند در داستان یاران فیل و فرعون و قارون و... همه نشان از درس ها و عبرت هایی است که می توان از آن یاد کرد. چیزی که ما متوجه آن نیستیم انسان امروز، همان انسان دیروز است تنها چیزی که تفاوت کرده است انسان امروز تسلط بیشتری به علم پیدا کرده است و بیشتر آن را به خدمت گرفته است ، زندگی رفاهی خود را بهتر کرده است اما آیا تفاوتی دیگر بین انسان امروز با دیروز وجود دارد؟ آیا دروغ گفتن، آیا کشتن، آیا فساد، آیا ظلم و دیکتاتوری و... دیروز و امروز متفاوت است؟ اگر دیروز کشتن با نیزه و سنگ بود امروز با وسایل پیشرفته و نوین جنگی رخ می دهد. اگر دیروز نشان قدرت، فیل بوده است امروز سلاح های جنگی سنگین است. تفاوت دیروز با امروز در این است که شکلها تغییر کرده است وگرنه محتواها یکی است. شاید یکی بپرسد چرا نسبت به رخدادهای قیامت و جهان دیگر کمتر نسبت به داستانهای قرآنی مورد پرسش قرار می گیرد برای اینکه جهان دیگر، قیامت، اساسا متفاوت با چیزهایی است که فعلا در این دنیا و علم امروزی مطرح است اما قصص نسبت به دنیا مطرح است برای همین هضم قیامت و آخرت راحت تر است حتی برای پذیرفتن می گوید قوانین آن متفاوت با امروز است، علم امروز انسانی هم تا حدودی به این سمت رفته که روزی جهان نابود می شود. در کل در جهان امروز این ظن و شک است که حکم می راند ، به اذعان آنها حقیقت و یقینی وجود خارجی ندارد عقل و علم عملا در طول دوران نشان داده اند به علت ناقص و نسبی بودنشان شکست خورده اند. برای همین خدا چند سال قبل در قرآنش آورده است که ای انسان نسبت به چیزی که علم و تسلط کافی بدان نداری ، چرا تکذیب می کنی؟ بله بسیاری از این افراد مواردی را تکذیب می کنند که احاطه علمی نسبت به آن ندارند و در حالی سوره ها و آیات قرآنی را کذب می دانند که از تاویل آن با خبر نیستند؟ این روش ظالمین بوده، کسانیکه نمی دانند هرچیزی را باید در سرجای خود قرار دهند و تعرفی درست ارائه دهند. اما برای درک بیشتر آیاتیکه در قرآن است و به نظر می آید با عقل و علم انسانی در تضاد است مورد بررسی قرار می دهیم:

1- وجود سحر در زندگی موسی. قبلا در این مورد مقاله ای جداگانه نگاشتیم  ، سحر همان تردستی هایی است که در واقعیت در پوشش اینکه اعتماد عقل بدانچه که با چشم می بیند و گوش می شنود و..... در حالیکه حقیقی و واقعی نیست. این حالت در کل جهان وجود دارد و نیازی به توضیح نیست . امری خرافی نیست. اما داستان برخورد خود موسی، تبدیل شدن عصای او به مار، برای نابودی آن سحر و عدم توانایی و مقابله با آن، امری خدایی بوده که از عهده یک انسان آنروزی و امکانات او خارج بوده است. در پایان نسبت به این موضوع بیشتر توضیح می دهیم.

2- سفید شدن ناگهانی دست موسی.

3- شکافته شدن دریا. جوشیدن دوازده چشمه. دو معجزه دیگر که از سوی موسی صورت می گیرد استفاده از عصای خود برای شکافتن دریا و جوشیدن دوازده چشمه است.

4- تعبیر خواب از سوی یوسف.در این ارتباط قبلا مقاله ای جداگانه نگاشتیم. نقش خواب در زندگی انسانی، هنوز از لحاظ علمی کاملا شناخته شده نیست. اتفاقاتی در زندگی انسان رخ داده ، که از طریق خواب برای او حاصل شده است پس نمی توان آن را رد کرد اما چگونگی تعبیری که از سوی یوسف صورت می گیرد مورد سئوال است که او چگونه می توانسته خوابها را تعبیر کند.

5- اسرای پیامبر. در مقاله خواب گفتیم که اسرای پیامبر ، خواب ایشان بوده است. واژه اسرا به معنای به صورت سری و مخفی کوچ کردن است.

6- زنده شدن بعد از مردن. سه داستان به این مسئله می پردازد یکی داستان اصحاب کهف، یکی آیه 259 بقره که مردن فردی به مدت صد سال و زنده شدن اوست و دیگری در داستان گاو بین اسرائیل است. در داستان کهف از واژه مردن استفاده نکرده است بلکه از واژه "راقد" که به معنای خفته است استفاده شده است همین واژه برای خفتگان و مردگان که زمان قیامت برانگیخته می شوند در آیه 52 یس هم دیده می شود اما استعمال واژه کاربردی در سوره بقره موت است. در سوره کهف مدت زمان ماندن آنها در غار سیصد و نه سال است. در داستان موسی و کشتن گاو که در آیات 67 تا 73 بقره دیده می شود سخن از زنده کردن یک انسانی است که به قتل رسیده، با مالیدن گوشت حیوانی به بدن او و زنده شدنش، تا قاتل خود را مشخص کند، هرچند که هدف این داستان ایراد گیری و به سختی انداختن این قوم است.

7- ماندن انسانهایی پشت سد. در سوره کهف در حالی در مورد دو قوم یاجوج و ماجوج صحبت می کند و آنها را قومی پشت سد بیان دارد که معلوم نیست این قوم در حال حاضر در کجای جهان زندگی می کنند که بخواهد در روز قیامت از پشت سد بیرون بیایند، در حالیکه با توجه به دانشی که امروز برای انسان حاصل شده است وجود سد موردی نیست که جلوی او را بگیرد. این داستان که نسبت به ذی القرنین مطرح است هیچ اشاره ای نیست که این شخص که بوده و در چه زمانی زندگی می کرده است. در واقعیت مسائلی ، به رخدادهای قبل از وقوع قیامت نسبت داده می شود که غیرواقعی است مثل حضور عیسی، در حالیکه ایشان فوت کرده است و دیدیم که در قرآن نسبت به انسان عدم دستیابی با  واژه خلت که یک زمان کمتر از ابد است به کار برده ، که عیسی توانایی چنین زندگیی ندارد. اما نسبت به یاجوج و ماجوج هم اینگونه است این رخدادی نیست که بخواهد در قیامت رخ بدهد در واقعیت داستان آنها گذشته است. قرآن از زبان ذی القرنین ، بعد از اتمام ساخت سد و یک مانع بین دو قوم (واژه سد به معنای مانع است و نه معنایی که از واژه سد در ذهن ما می گنجد) می گوید: این رحمتی از جانب خداست و هرگاه وعده خدا فرا رسد آن را نابود می کند و وعده خدا حق است. سپس خدا می گوید روزی فرا می رسد که آنها را رها می کنیم تا ترک کنند و بعضی در بعضی موج بزنند. داستان تا اینجا تمام است و نگفته که این اتفاق در روز قیامت رخ می دهد. اما در دنباله آیه می گوید زمانیکه در صور دمیده می شود و قیامت رخ می دهد آنها را جمع می کنیم. دیدن رخدادهای قیامت در کنار داستان آنها، این تفکر ایجاد شده که داستان آنها تا قیامت ادامه دارد در حالیکه این دو داستان از همه جدا هستند و ربطی به هم ندارند تنها خدا گفته در روز قیمات که در صور دمیده شد آنها را جمع می کند و جهنم به کافرین عرضه می شود. خدا در آیه 99 سوره کهف تنها وعده خود را نسبت به سخن ذی القرنین که گفته هر زمان وعده خدا برسد آن سد را از بین می برد گفته وعده اش صورت می گیرد و آنها رها شده ودر همدیگر موج می زنند. در نتیجه فعل کاربردی از لحاظ تقدمی در این آیات به خاطر سخن ذی القرنین در آیه قبل و تحقق وعده خدایی است.

8- زندگی یونس در شکم ماهی. مشخص نیست چه نوع ماهیی ، یونس را بلعیده است حتی چگونگی زندگی او هم مشخص نیست اما رنجوری و بیماری و ناتوانی او نشان از این است که نتوانسته در شکم ماهی براحتی زندگی کند . به هر حال هنوز در دریاها و اقیانوسها ،جانواران ناشناخته ای زندگی می کنند که بعد از هر مدتی برای ما شناخته می شوند و امکان دارد در زمانهای گذشته ماهیی هایی زندگی می کردند که از لحاظ حجم و بزرگی و نوع ساخت بدنی به گونه ای بوده اند که چنین امکانی داشته و امکان دارد روزی این نوع حیوان شناخته شود و فسیلهای او یافته شود. چگونگی رهایی او هم در قرآن ذکری از آن نیست.

9- سن نوح. در آیه 14 عنکبوت، ماندن نوح در کنار قومش قبل از نابودیش 950 سال ذکر می کند این تنها ماندن او در کنار قومش است اما ذکری از سن واقعی او در قرآن نیست. این سن طولانی نوح در حالی در قرآن وجود دارد که تا چیزی که ما از انسان می دانیم عمر او به دو قرن هم طول تکشیده است.البته اینجا گفته هزار سنه مگر پنجاه عام. واژه عام به یک سال تمام و کامل می گویند اما "سنه" به مدت زمان و طول سالها که می گذرد یعنی همان سن یک چیز .

10- بارداری مریم. مریم در حالی باردار می گردد که برخلاف قوانین طبیعی دنیا ،بدون داشتن جنس مذکری برای او چنین اتفاقی صورت می گیرد.

11- وجود رزق بدون حساب. قرآن به قید این مسئله می پردازد زمانیکه زکریا بر مریم وارد می شود تعجب خود را از یافتن رزق نزد او عنوان دارد و مریم می گوید خدا بدون حساب به بندگانش رزق می رساند. همان طور که از آیه 37 آل عمران فهم می شود هیچگاه نگفته نزد مریم خوراکی های خوشمزه و نایاب بوده است بلکه ذکر رزق است اما قبلا در مورد این واژه سخن گفته ایم این واژه در قرآن به معنای یک چیز مادی نیست بلکه رزق یک نعمتی مادی و معنوی است که از جانب خدا صورت می گیرد. با توجه به آیه ، زمانی صحبت از رزق است که زکریا هنگام محراب بر او وارد می شود و می گفته این رزق که نزد توست از کجاست؟ منظورش امور معنوی و احتمالا عبادتهای اوست. سپس می گفته از نزد خداست و خدا بدون حساب و محاسبه به افرادی چنین توانایی می دهد. در کل، قرآن سخنی از نوع رزقش ندارد. تنها اصل مسئله ای که در این آیه مهم است دادن رزق بدون محاسبه به افرادی از سوی خداست و این پیام اصلی این آیه است و نباید خود را از اصل دور کرد و حاشیه هایی برای آن ایجاد کرد اگر خدا نیازی بدان می دید در کنار آیاتش به ذکر آن می پرداخت و آشکارا در مورد آن سخن می گفت. سپس درسی که زکریا از این موضوع می گیرد و از سوی خدا در سن کهولت خواستار فرزندی است.

12- داشتن نوزاد در زمان پیری زکریا و ابراهیم. با وجود پیر بودن و عدم توانایی از سوی زوجهای ابراهیم و زکریا خدا به هر دو، فرزندانی در این سن عطا می کند.

13- سخن گفتن در کودکی. عیسی در طفولیت سخن می گوید در حالیکه این توانایی از انسان در این سن غیرممکن است.

14- زنده کردن مجسمه . عیسی این توانایی را پیدا می کند که با ساختن مجسمه ای به شکل پرنده و دمیدن در آن (49 آل عمران، 110 مائده) به پرواز در آید. باید توجه داشت که واژه "طیر" تنها اطلاق به پرنده نمی شود این واژه برای هرچیزی که توانایی پرواز داشته باشد با این واژه مورد خطاب قرار می گیرد. پس تبدیل به حالتی مثل پرندگان برای او به وجود می آمده است.

15- شفای بیماران و زنده کردن مردگان. از دیگر توانایی های عیسی ، کورمادرزاد و مبتلای به پیسی را شفا می داده و مردگان را زنده می کرده. فعلا تحقیقی کامل نکردم اما واژه موت در قرآن، مردن کامل نیست. وفات هر زمانی که در کنار آن بیاید یک حالت کامل دریافت کردن است که موت هم اینگونه است که امکان دارد کامل دریافت نشود.نسبت به عیسی تنها از واژه موت استفاده کرده است. (49 آل عمران، 110 مائده)

16- خبر از آنچه می خورند و آنچه در خانه های خود ذخیره می کنند نسبت به عیسی. (49 آل عمران، 110 مائده)

17- پدیداری شتر از دل کوه. صالح برای قوم خود، شتری می آورد.( 73 اعراف،64 هود،27و28 قمر) در هیچکدام ذکری از آمدن شتر از دل کوه نیست اصلا بیان اینکه این چه نوع شتری بوده و از کجا آمده نیست. اینکه چه ویژگی هایی در این شتر بوده که برای آنها نشانه ای از خدا برای آنها بوده باز هم ذکری نیست تنها چیزی که مشخص است مبارزه آنها با این شتر، نشانه خدایی بوده که آن را می کشند در حالیکه باید خوردن را بین خود و این شتر تقسیم می کرده اند و او را آزاد گذاشته و صدمه ای به آن نمی زدند.

18- کشته شدن بوسیله پرندگان در داستان اصحاب فیل. در آیات 3 و 4 فیل گفته که ما ارسال کردیم طیری به صورت دسته جمعی و گروه وگروه بر علیه ایشان ، سنگهایی که سخت و سفت بودند. گفتیم واژه "طیر" برای هر چیزی است که به پرواز می آید و این جمله است که باید جهت جمله را مشخص کند در نتیجه می تواند اینجا به معنای پرنده یا هرچیزی باشد که به پرواز در آمده است.

19- بالا نگه داشتن کوه طور بالای سر قوم موسی. (63 و 93 بقره، 154 نساء، 171 اعراف، 52 مریم، 80 طه، 20 مومنون، 29 و46 قصص، 1 طور، 14 نوح، 2 تین ) با کنار هم قرار دادن واژه هایی که طور در خود گنجانده با آیه 171 اعراف که سخن از سایه بانی از کوه بالای سرآنهاست معنایی در اینکه کوه از جایش کنده شده و بالای سر آنها سایه بانی درست شده است نیست. امکان دارد مکان زندگی آنها در بین کوهها به نوعی بوده که کوه چنین حالتی داشته که سایه بانی برای آنها بوده است. یا تنها چون در کنار کوه بوده اند و محافظی برای آنها بوده چنین واژه ای به کار رفته است در کل معنای کندن وجود ندارد.

20- درخواست زنده کردن پرندگان. ابراهیم از خدای خود می خواهد که زنده شدن مردگان را به او نشان دهد . ابراهیم چهار نوع پرنده، را می کشد سپس هر قسمتی را بر رو ی کوهی قرار داده آنها را صدا می زند به طرف او می آیند(260 بقره)

21- سرد شدن آتش بر ابراهیم. (69 انبیاء،97 صافات)

22- سخن گفتن با حیوانات.(مورچه، هدهد، پرندگان) (16 تا 20 نمل) نسبته به صحبت کردن با مورچه که ایراد فراوانی دیده می شود باید گفت در آیه 18 از واژه "قول" استفاده کرده است ما قبلا در مورد این واژه سخن گفتیم که این واژه تنها صرف گفتار با زبان نیست که کسی بگوید مورچه زبان دارد یا نه. تنها یک نوع ارتباطی بوده که صورت گرفته است. آنهایی که در این مورد ایراد می گیرند متاسفانه به علومی تکیه می کنند بدون اینکه مورد در نظر داشته باشند که هنوز علوم در مورد مورچگان شناخت کافی ندارد و حتی ابهامات زیادی در مورد ارتباط مورچگان با هم وجود دارد که هر کسی اهل تحقیق باشد خود می تواند در این مورد تحقیق کاملی صورت دهد.این موارد در زندگی سلیمان دیده می شود اما نسبت به داوود هم آواز شدن کوه و پرندگان با او  مطرح است(10 سبا، 19ص)

23- ارتباط با موجوداتی ناشناخته.( 17و39 نمل، 12 سبا) چیزی که از آیات برمی آید ارتباط با موجودی ناشناخته که قدرت عظیم دارد با نام جن ، از سوی سلیمان است.

24- قدرت و تسلط بر نیروهای طبیعت(81 و 82 انبیاء، 12 سبا، 37 و 38ص) قدرتی  و تسلطی که سلیمان بر بادها داشته است. غواصیی که  از سوی شیاطین، برا ی او صورت می گرفته است. در مورد جن و شیطان در یک مقاله دیگر توضیح می دهیم و در اینجا از توضیح آنها می گذریم.

25- عذاب خدایی و مسائل طبیعی. چیزی که در زندگی همه پیامبران به صورت یکسان دیده می شود عذابهای خدایی و جایگاه رخدادهای طبیعی است یعنی عدم درک درست نسبت به مسائل طبیعی، سپس آن را وقوعی از یک امری ناشناخته دانستن، سپس ربط دادن آن به خدا. پاسخ این ساده است الف) هنوز انسان علم کامل به علوم پیدا نکرده است که بگوید رخدادهای طبیعی چگونه و به چه صورتی رخ می دهد ب) بعضی از عوامل طبیعی که خود انسان به ضرر خود عمل کرده و عامل آن بوده است ، همانند عذابی برای او رخ داده است در جهان مشاهده می شود و نیازی به توضیح ندارد ج) هر عاملی که در جهان رخ می دهد اگر اعتقاد به خدا داشته باشیم باید پرسید چه کسی در آن عامل تاثیر می گذارد؟ کسی نیست جز خدا. اما باید دو مسئله از هم جدا شود نسبی بودن موضوعات یعنی هر اتفاق و رخداد در جهان به معنای عذاب خدایی نیست بلکه امکان دارد چیز دیگری مثل امتحان بشر یا عاملی دیگر باشد. برای درک این موضوع ما قبلا گفتیم که با توجه به این همه ظلم در جهان چگونه خدا راضی به ظلم است؟ اول باید بگوییم ظلم چه تعریفی دارد: ظلم یعنی گذاشتن یک چیزی در غیرجایی که باید گذاشته شود. حال امکان دارد یک اتفاق در زندگی ما بیافتد هرچند که نسبت به ما شر بوده، حتی آن را ظلم بنامیم اما امکان دارد فردی از راه برسد چون به نفع او بوده است آن را خیر و کاملا حق بپندارد. برای همین اتفاقات جهان باید ما ببینیم نسبت به چه کسی و چگونه می خواهیم بسنیجیم امکان دارد اتفاقی که در این جهان رخ می دهد نسبت به خود ما ظلم و شر باشد اما نسبت به خدا چنین چیزی مطرح است. انسانها به یک چیزی که توجه نمی کنند مرگ عزیزانشان را می بینند از دست دادن عزیزان خود را در اتفاقات طبیعی می بینند آن را نسبت به خدا ظلم نمی دانند اما کشته شدن خود را به وسیله فردی در موقعیت خدا ظلم می دانند چرا که انسان به این درک نرسیده و تفاوتها را نمی فهمد در واقعیت هر نوع شر یا بدیی که به او می رسد اگر از سوی طبیعت باشد یک امری بدیهی می پندارد اما زمانیکه خودش وارد معرکه می شود و امری زاید می آفریند و شری به وجود می آورد نسبت به خدا ظلم و شر بیان می کند پس شر نسبی است. تنها نسبت به انسان مطرح است نه خدا. اما خدا اگر می خواهد ظالم نباشد نمی تواند از یک طرف به انسان حق انتخاب بدهد از سوی دیگر امکانات آن را از او بگیرد. نمی دانم توانستم آن چه در ذهن داشتم کامل برسانم یانه؟! این موضوع را می توانید نسبت به اتفاقات و رویدادهای طبیعی هم تعمین دهید.

26- خبر از آینده و غیبها. علاوه بر شماره قبلی، چیزی که به صورت مشترک در تمامی نوع زندگی پیامبران دیده می شود ذکر آینده و مسائل غیب و پوشیده است.  در دنباله به این مورد می پردازیم.

 

یکی از موضوعاتی که سر آن جنجال فراوانی صورت گرفته است معجزه ابراهیم است و این موضوع بیان می شود با توجه به اینکه خاصیت آتش سوزندگی است و از آن جدا شدنی نیست چگونه می تواند باعث سوختن شود. اصلا با توجه به قوانینی که روی کره زمین حاکم است چگونه می توان متصور اموری بود که از وسایل و امکانات آن خارج است؟

هرچند که بعضی از آیات را بررسی کردیم و آن را از شکل غیرواقعی که برای آن ساخته بودند خارج کردیم اما هنوز سئوالات فراوانی نسبت به آنها باقی است، بگذارید به صورت کلی که در همه آنها مشترکاتی وجود دارد به ذکر آن بپردازیم:

1- همان طور که قبلا بیان شد معجزات یک امر خدایی است و در هیچ کدام از آیات سر زدن این نشانه ها به پیامبران یا فرد دیگری ربط نداده است بلکه دخالت مستقیم خدایی دارد در حالی این معجزات روی می داده است که عصای موسی زمانیکه مار می شود می ترسد و می گریزد. در معجزات عیسی در همه لحاظات واژه  اذن خدا به چشم می خورد.

2- با توجه به اینکه گفتیم علم انسان محدود است و هنوز احاطه کامل به علوم پیدا نکرده است حداقل موضعگیریی که می تواند انجام دهد سکوت نسبت به این موضوعات است و توانایی رد کردن را ندارد. زمانی می تواند عدم رخدادن چنین اتفاقاتی در گذشته بدهد که بگوید بر تمامی علوم جهان تسلط کامل پیدا کرده است یا با علومی که قطعیتش برایش روشن شده است آن را رد کند.

3- با وجود قید شماره 2 گفتیم به هرحال هر فردی نباید بیاید خرافات به ما عرضه کند هرچند که نمی توان آن را رد کرد اما نمی توان به آن اطمینان هم کرد. برای همین قرآن آیات خود را به دو قسمت ارائه داده، متشابهات و محکمات و می گوید برای تقویت و پذیرش مشتابهات، محکمات را مورد بررسی قرار دهید اگر آیاتی از غیرخداست حتما در آن غیرخدایی خواهید یافت و اگر نیافتید ممطمئن باشید می توانید نسبت به بقیه قسمتهای قرآنی آن را گسترش دهید.

4- با وجود اینکه شاید بعضی از مسائل قرآن زمانی غیرواقعی به نظر می رسیده اما علم بشر نشان داده که انسان می تواند در سن پیری دارای فرزند شود(همانند ابراهیم و زکریا) انسان می تواند بدون داشتن همسر باردار شود(مریم) انسان می تواند بین دریاها شکاف بیاندازد(موسی) انسان می تواند به حقه ها و ترفندهای سحر پی ببرد(موسی) بسیاری از بیماری ها را شفا دهد (عیسی) توانایی پرواز به مادیات بدهد(عیسی)توانایی غواصی را یپدا کرده است (سلیمان) توانایی جابه جایی اشیا از یک مکان به مکان دیگر در یک چشم برهم زدن یپدا کرده و هر روز این توانییش رو به گسترش است ( آوردن تخت بلقیس در داستان سلیمان) توانایی این را پیدا کرده که آتش به او صدمه ای نزد و در بین آن قرار گیرد و هر روز این نیروی خود را در حال افزایش است (ابراهیم) امکان دارد روزی توانایی این را پیدا کند که مردگانی را زنده کند یا طوری او بمیرد که مرگ کاملی نباشد و بعدا او را زنده کنند (کهف، بقره) همان طور که در حال حاضر جسد بعضی از مردگان را سرد نگه می دارند ، شاید بتوانند در آینده او را زنده کنند. امکان دارد روزی انسان بتواند با پرندگان و حیوانات ارتباط برقرار کند و با زبان آنها سخن گوید(سلیمان). در کل این موضوعات همه نشان از این است که حتی معجزات قرآنی، برخلاف قوانین طبیعی و متضاد با آن نبوده است هرچند که از دسترس وسایل و علم آن روز بشری خارج بوده است. موردی که جالب است زمانیکه خداوند در آیه 40 سوره نمل برای آوردن تخت بلقیس در یک چشم برهم زدن نزد سلیمان سخن می گوید از واژه علم و دانایی صحبت می کند یعنی این توانایی آنها را با توجه به دانش و آگاهیی که داشتند چنین قدرتی به آنها داده است.

5- قرآن کتابی است که باید برای هر زمان و مکان انسانی نوعی تازگی داشته باشد و پیامهایی داشته باشد که آیندگان هم از آن بهره ببرند و معجزه بودن این پیام خدایی برای آنها روشن شود. پس نمی شود تمامی مسائلی که ذکر آن در خود گنجانده را نسبت به علم امروز بشر واضح کند بلکه به آینده موکول می کند. همان طور که قبلا در مورد واژه "تاویل" و متشابهات از آن سخن گفتیم. براحتی این موضوع در آیه 53 اعراف مشخص کرده است که می گوید بزودی تاویل آیاتش فرامی رسد و می گویند این کتاب حق بوده است. در نتیجه بعضی از تاویلات باید برای آینده بماند. باید آیات از تشابه در آینده خارج شوند. ذکر از آینده به این صورت باعث می شود که براحتی به خبرهایی از آینده که در قرآن ذکر آن رفته، اطمینان پیدا کرد و بقیه متشابهات و آیاتی که اینچنین اند باور کرد علاوه برآن راهی ایجاد شود تا غیبیات قرآنی را هم پذیرف.شاید یک زمانی انسانی با خود می اندیشیده که  چگونه است که خدا در قرآنش از سر انگشتان انسان صحبت کرده است و اینقدر برای او مهم گشته است در حالیکه مغز یا قلب که یکی از مهمترین اعضای بشری است مطرح نمی گردد در حالیکه علم امروز می گوید سر انگشتان یکی از مهمترین عضو انسانی و تفاوت انسانی است.(اشاره به آیه 4 قیامه) شاید زمانی انسان با خود می گفته چگونه مراحل جنین به این صورت در قرآن ، ذکر آن رفته، در حالیکه علم امروز بدان پی برده است با وجود اینکه دیروز نه توانایی اطمینان بدان را داشته و نه هم می توانسته آن را رد کند.

6- قید بعضی از قصه های پیامبران برای ارتباط بهتر با اهل کتاب است تا آنها را متوجه کتاب بعدی خود کند. علاوه برآن نشانه های فراوانی از زندگی این افراد در زمین پراکنده است که صدقی بر سخنانش است. قسمتهایی از زندگی آنها که امروز با توانایی امروزی مکان آنها را مورد شناسایی قرار می دهد. ماندن جسد فرعون نشانی از صدق و درستی قرآن است.

6- البته در کنار هر معجزه، درسها و پندهایی هم وجود دارد. باید دانست درس دیگری هم در آن موجود است. درسی که شاید انسان امروزی بگوید:

ما هم از همان نوع معجزاتی می خواهیم که برای گذشتگان رخ داده است؟! چرا خدا بین ما و آنها تفاوت قائل شده است؟! انسان امروز بگوید: منم درخواستهایی مثل گذشتگان یا درخواستهای دیگر با توجه به عصر خود می خواهم که در تقویت ایمان خود بکوشم یا معتقد به قرآن باشم؟

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 16

 

.....ادامه

 

ببینیم آیاتیکه به نظر می آید نمی تواند در طول تاریخ رخ داده باشد و غیر ممکن به نظر می رسد یا در نقل قول آنها سئوالات ایجاد شده است کدامها هستند سعی می کنیم علاوه برآن تمامی مواردیکه برمی گردد به قصه های قرآنی در اینجا ذکر کنیم. چیزی که باید در نظر داشت خداوند از آنها با صیغه مبالغه احسن بر وزن افعل آورده است و از این قصه ها به نیکوترین یاد کرده است یعنی از بین تمامی رخدادهای واقعی که می خواسته پیام خود را برساند بهترین و نیکوترین آنها را انتخاب کرده است تا بتواند در قالب آن ، پیامهای خود را برساند وگرنه این به معنای این نیست که قصص ها در آنها خلاصه شوند یا ذکر این قصه ها به معنای ذکر تمامی قصص پیامبران یا تمامی رخداد زندگی آنها پنداشته شود. تنها بخشی از قصص است که برای نیکوترین پیام رسانی می باشد:

 

1- در قرآن مریم خواهر هارون قید شده است. این مورد قبلا در حین مطالب توضیح داده شد.

2- در سوره شعراء با وجود اینکه در خطاب نوح (106)یا هود(124)یا صالح(142)یا لوط(161) از واژه اخ و برادر آنها استفاده می کند اما زمانیکه به شعیب می رسد به یکباره نوع بیان جمله تغییر می کند دیگر واژه "اخ" را نمی بینیم . شاید یکی بگوید شعیب شاید از اخ آنها نبوده است؟ سئوالی که اینجا ایجاد می شود اگر اینگونه است چرا در آیه 85 اعراف از واژه "اخ" استفاده می کند. دقتی که صورت نمی گیرد موقعیت زمانی شعیب در دو زمان متفاوت است در آیه 85 در مقابل مدین است که از قوم او بوده است اما در سوره شعراء(176) در مقابل اصحاب ایکه است که از قوم او نیستند.

3- در آیه 149 اعراف دیده می شود که بنی اسرائیل قبل از برگشت موسی به اشتباه خود در گوساله پرستی پی می برند و پشیمان می شوند و توبه می کنند. اما در آیه 91 طه بنی اسرائیل می گویند دست از اعمال خود برنمی داریم تا زمانیکه موسی برگردد. چیزی که از کنار هم قرار دادن این داستان برمی آید با وجود ذکر پشیمانی در سوره اعراف ، قبل از آمدن موسی است اما این نشان از این است که داستان تنها بخشی از قصه را جلو انداخته است و در آیه 149 نگفته که این پشیمانی چه زمانی رخ داده است قبل یا بعد از آمدن او، تنها گفته که زمانیکه فهمیدند اشتباه کردند طلب بخشش کردند. اگر هم بدین گونه نباشد با این وجود قوم بنی اسرائیل با وجود خواستهای ناروایشان در قید زمان موسی، پی بردن مرتب حقیقت، باز تمایل به بت پرستی از خود نشان داده اند و امکان دارد با وجود پی بردن به خطای خود باز می خواستند در همان راه بمانند تا زمانیکه موسی برگردد. اما همان طور که گفتم ابتدا ذکر پشیمانی آنها، سپس در دنباله روند طی شدن و پی بردن به پشیمانی بعد از موسی در سوره اعراف دیده می شود. پشیمانی از گناهی و طلب بخشش کردن به معنای این نیست که فرد باز به سوی آن گناه نرود. بعضی زمانها باید دقت کرد مثلا به نظر می آید که در 150 اعراف جملات موسی متفاوت با آیات 92و93 طه است در حالیکه تفاوت این جملات در این است که حرفهای رد و بدل شده بین ایندو در صحبتهای خاص و انحصاری نبوده است بخشی از آن در سوره اعراف و بخشی دیگر در سوره طه آمده است همانگونه که صحبتهای هارون با بنی اسرائیل در طه دیده می شود اما در اعراف نیست.

4- از آیات 92 تا 95 طه ، 150و151 اعراف به نظر می آید که هارون در گناه بنی اسرائیل شریک بوده است و اقدامی صورت نداده است به خصوص در آیه 151 اعراف موسی برای خودش و برادرش طلب بخشش می کند. اما در آیه 90 طه نشان از بی گناهی هارون است . مشکل اینجاست که این دو آیه در کنار هم قید نمی شود درهر دو آیه نشان از این است که موسی بعد از دیدن اعمال قومش خشمگین می شود و زود قضاوت می کند و بدون اینکه اصل ماجرا را از برادرش بپرسد ریش و موی او را می گیرد  و او را توبیخ می کند(92و93طه و 150 اعراف) اما هارون در پاسخ برادرش می گوید که مو و ریش او را نکشد او می گوید که ترسیدم بگویی که بین قوم بنی اسرائیل تفرقه انداختی و به قول من عمل نکردی؟!(94 طه) ای پسر مادرم بدرستی که این قوم مرا به استضعاف کشاندند و نزدیک بود مرا بکشند پش دشمنان را شاد مکن و مرا از جمله این قوم ظالمین ندان(150 اعراف) . برای اینکه او را از آنها نداند، او هشدارهای خود را به بنی اسرائیل داده است(90 طه) اما طلب بخشش موسی از خدا برای خود و برادرش از آنجاست که موسی و برادرش دچار گناه شدند؟ موسی به خاطر قضاوت عجولانه خود ، برادرش ندانستن و پی نبردن به اهمیت اصل و اساس پایه فکریی که موسی برای آن بود با تفرق و عدم به کار بردن رهبری و مدیریت درست جامعه است، او حتی جان خود را مهم تر می داند. در حالیکه خدا قبلا خود را با آنها دانسته است.

5- در آیه 157 اعراف در مقابل پاسخهای خدا نسبت به موسی سخن از انجیل است در حالیکه نسبت به موسی اصلا انجیل مطرح نبوده است. همان طور که از آیه برمی آید خدا می گوید کسانیکه از نبی امیی پیروی کنند که آن را در تورات و انجیل مکتوب بیابند پس همان طور که ذکر نبی امی در تورات بوده است حتما سخن از انجیل و آمدن عیسی هم بوده است. یعنی ذکر آینده در کتابهای پیشین بوده و اینجا به معنای اینکه انجیل نسبت به موسی مطرح باشد نیست. زمانیکه موسی از خدا هدایت در دنیا و آخرت خواهان است خدا در دنباله شرط رسیدن بدان را تبعیت از پیامبران و کتبهای بعدی عنوان می کند. او نبی امی را با این صفات مشخص می کند امر می کند به معروف، نهی می کند از منکر، حلال می کند طیبات، حرام می کند خبائث، غلها و زنجیرها را باز می کند. اینجاست که یکی از مهمترین علل استفاده از قصص قرآنی از ذکر گذشتگان ارتباط با اهل کتاب است. علاوه برآن در این داستان قید نوع شخصیت و زندگی پیامبران را مشخص می سازد که پی برده شود آن شخصیتها به مسائلی انسان  دعوت می کرده اند که نه تنها برای انسان غل و زنجیر نبوده، بلکه باز کردن آن و به سوی خیر و کمال بوده است.

6- داستان ورود ساحران به دربار فرعون به سه شیوه متفاوت در آیات 112 تا 126 اعراف، 79 تا 82 یونس، 60 تا 76 طه، دیده می شود سخنانی که بین موسی، ساحرین، فرعون می باشد با شیوه های گوناگونی است. نقدی که در اینجا گرفته می شود مثل قبلی هاست. برای اینکه در آیات هیچگاه دچار چنین مشکلی نشویم قبلا گفتیم اگر فردی در یک جا بگوید عدد 7 بعد از عدد 3 است و در جایی بگوید عدد 4 بعد از عدد 2 است اشکالی در بیانش نیست علاوه برآن اگر در یک جا بگوید فلانی در مورد محمد صحبت کرده است و در جایی دیگر بگوید فلانی در مورد احمد صحبت کرده است باز مشکلی نیست چون در یکجا یک بخش و در جای دیگر بخشی دیگر از مکالمه آندو را بیان کرده است این آیات را هم اگر در کنار هم آورده شود براحتی چنین شیوه ای در آن دیده می شود و هیچ مشکلی در آن نیست. یعنی در آیات، بعضی از اتفاقات را کم کرده و زودتر بیان کرده است یا بعضی از آیات پشت سرهم آورده است در بعضی از آیات به بخشی از سخنان پرداخته که در آیه بعدی سخنان دیگری آورده است.

7- بشارت نام پیامبر از سوی عیسی به نام احمد است (6 صف) در حالیکه نام پیامبر محمد است(144 آل عمران، 40 احزاب، 2 محمد، 29 فتح) هیچ تفاوتی در این دو نامگذاری نیست در واقعیت هر دو نام از ریشه "حمد" است و هیچ تفاوت در آن نیست و هم ریشه و هم معنی است.

8-  چگونه است که در بعضی از آیات به نظر می آید همه پیامبران از نسل ابراهیم هستند در حالیکه ما گفتیم همه پیامبران از این نسل نیستند علاوه برآن به نظر می آید در بعضی از آیات اشاره به این رفته که پیامبران از نسل بشر بوده است. اگر خوب به آیه 27 سوره عنکوب نگاهی انداخته شود خدا گفته در نسل ابراهیم نبوت قرار داده است اما به هیچ عنوان نگفته انحصار نبوت در آنهاست یا همه پیامبران از نسل آنها بوده است.

9- چگونه است که خدا گفته در هر امتی پیامبری مبعوث کرده است در حالیکه ما در حال حاضر این بعثت در امتهای امروزی نمی بینیم علاوه برآن سخن از ختم رسل است. خدا در آیات 47 یونس، 63 نحل، 7 رعد،18عنکبوت، 24 فاطر، سخن از داشتن رسل در هر امتی دارد در نتیجه اینجا سخن از داشتن نبی در هر امتی نیست بلکه داشتن رسل ، با ویژگی ها و خصوصیات آن است. دوم از همه گفته در هر امتی با داشتن ویژگی ها و خصوصیات امت، رسلی بوده است یعنی زمانیکه مجموعه ای از انسانها صفت امت پیدا کرده اند به خاطر بعثت رسولان در بین آنها بوده است که چنین خصوصیتی در آنها ایجاد کرده اند و آنها را ار لحاظ نگاه و بینشی یکدست کرده اند این به معنای این نیست که حتما در بین هر مجموعه  انسانی یک رسول باشد بلکه به معنای این است که هر امتی ،در بین آنها رسولی بوده تا به این سمت کشیده شده اند. در سوره رعد سخن از هاد در بین امت و در سوره فاطر وجود نذیر نه رسل است. سوره عنکبون سخن از تکذیب رسل از سوی امتهای قبل است یعنی افرادی با بینشهای یکدست بوده اند که در مقابل بینش رسل ایستاده اند و آن یکدستی بینشی رسل را قبول نکرده اند.

10- آیاتی متناقض در کنار هم هستند که آیا عیسی در حال حاضر زنده است یا فوت کرده است؟ ( 55و144 آل عمران، 157و158 نساء،57تا61 زخرف، 34 و 35انبیاء)

خدا در آیه 55 آل عمران می گوید که عیسی وفات پیدا می کند و به سوی خودش بالا برده می شود و طهارت به او می دهد از کسانیکه کفر می روزند و قرار می دهم بالاتر از کفار، کسانیکه از تو تبیعت می کنند. سپس در آیه 144 آل عمران می گوید: محمد تنها رسولی نیست  مگر مثل رسولانی که قبل بوده اند اگر بمیرد یا به قتل برسد به عقب برمی گردید هرکس به عقب برگردد هیچ ضرری به خدا نمی رسد. اما 157 نساء: می گویند عیسی پسر مریم رسول خدا را به قتل نرسانده اند یا به صلیب نکشانده اند ولیکن این شبهه بر آنها شد بدرستی که کسانی که در مورد این مسئله شک می کنند علمی در مورد آن ندارند و تنها از ظن پیروی می کنند به یقین او را نکشتند. 158 نساء: بلکه خدا او را به سوی خود بالا برد. اما در آیات زخرف می گوید: عیسی تنها بنده و عبدی بیشتری نبود مثالی از بنی اسرائیل است بدرستی که او علمی برای ساعه است و هرگز در مورد ساعه شک نکنید و مراء نکنید و از من پیروی کنید. چیزی که از آیات برمی آید در سوره آل عمران از واژه وفات استفاده کرده است که نسبت به مردگان این واژه در قرآن استفاده شده است. مرگ و وفات او هم مثل دیگران بوده است و هیچ تفاوتی با دیگران در قرآن برای او وجود خارجی ندارد تنها چیزی که مشخص است در سوره نساء از واژه قتل  و صلب استفاده می کند یعنی مرگ عیسی با قتل و دار و صلیب نبوده است بلکه به مرگ طبیعی مرده است، این نوع بیانها قتل و صلیب بلکه شبیه و شبهه برای آنها شده است و امری واقعی نبوده است. واژه رفع بالابردن او به سوی خودش است ما می دانیم خدا بارها می گوید برگشت انسان بعد از مرگ به سوی خودش است. بالا بردن عیسی معنایی جز قرب او ندارد. زیاد در این مورد نمی خواهیم توضیح دهیم تنها می خواهیم ثابت کنیم عیسی به مرگ طبیعی مرده است. البته در سوره آل عمران از واژه خلت استفاده کرده است که به معنای مردن نیست بلکه به معنای یک زمان طولانی است که از زمان آن گذشته است. مهم بودن این مسائل از آنجا به چشم می خورد که خدا در آیه 34و35 انبیاء در خطاب پیامبرش می گوید قبل از تو برای هیچ بشری خلد قرار ندادیم، آیا اگر تو بمیری ایشان خلد می مانند. هر نفسی مزه مرگ را می چشد. این آیه براحتی دو موضوع و نگاه را مشخص می کند الف) به پیامبر می گوید قبل از پیامبر هیچ فردی به زندگی خلد نرسیده و دائمی نداشته است و همه مزه مرگ را چشیده اند. صحبتهایی از این قرار که خضر، یا زکریا، یا الیاس یا عیسی زندگی خلد دارند و روزی به کره زمین برمی گردند با این آیه تناقض و متضاد است. ب) در درنباله می گوید که هیچ فردی خیال نکند برای افراد زندگی خلد تعیین می کنیم. یعنی بعد از پیامبر برای هیچ فردی خلد به وجود نمی آید. واژه خلد به معنای ابد و دائمی و هیشگی نیست بلکه یک زمان طولانی و زیاد است. مثل زمانهای مدتی که برای فاصله پیامبران مطرح بوده است. اما در مورد اینکه عیسی را به عنوان علم ساعه معرفی کرده است به معنای این نیست که یکی از نشانه های قیامت است تنها گفته که دانایی از ساعه است. یعنی دانایی از ساعه است و نسبت به این مسئله آگاهی داشته و این آگاهی ها را می داده است. در سوره آل عمران سخن از بالاتر قرار دادن کسانی است که از عیسی تبعیت کنند باید متوجه بود که در حال حاضر ما هم از عیسی پیروی می کنند و اینجا منظور از مسیحیان امروزی نیست چون در واقعیت مسیحیان از او تبیعت نمی کنند این پیروان قرآن هستند که کامل از دستورات او تبعیت می کنند یکی از دستوراتی که در کتاب انجیل مکتوب بوده، پیروی از رسلات محمد است.

11- آیه 10 مریم از عدم تکلم زکریاست اما در 49 آل عمران استفاده از رمزگونه صحبت کردن زکریاست. قبلا در این مورد سخن گفتیم در هر دو آیه ارتباط پیامی را ممنوع می کند تنها در آل عمران یک استثنا و استفاده از رمزها و اشاراتی در پیامهای خود عنوان دارد و نقصی نیست بلکه آیه دیگر جمله قبلی را کاملتر بیان کرده است.

12- در آیه 26 سوره مریم، خدا به مریم می گوید که به مردم بگوید از واژه "قول" استفاده می کند که او روزه است و با کسی تکلم نمی کند و پیامهای خود نمی رساند و ارتباطی برقرار نمی کند. سپس اشاره به سوی عیسی می کند. در این آیه ظاهرا دوگانگیی وجود دارد. با وجود اینکه آیه می گوید روزه ای مریم نذر کرده است که نباید با کسی پیام داشته باشد اما او اشاره به سوی عیسی می کند علاوه برآن از واژه "قول" استفاده می کند یعنی اینکه باید با مردم صحبت کند و بگوید که او روزه است اما تنها به اشاره اکتفا می کند و حرفی نمی زند. این آیه قبلا در موردش در حین مطالب قبل توضیح داده شد. تنها برای تکمیل باید بگوییم واژه قول به معنای استفاده ز زبان برای گفتگو نیست همان طور که این واژه برای خدا هم استفاده می شود بلکه رساندن پیام است و بس، حال به هر شیوه و روشی که شده است همانگونه که دیده اید انسانهای بسیاری از بدن و چشمها و دستهای خود برای پیام رسانی و گفتار و قول خود استفاده می کنند.

13- امهات المومنین خواندن همسران پیامبر قبلا در حین مطالب توضیح داده شد.

14- براساس آیه 76 سوره انبیاء وعده خدا مبنی بر نجات اهل نوح است در آیه 77 سوره صافات بیان از ماندن ذریه نوح است در حالیکه آیات 42و43 سوره هود بیان از غرق و نابودی فرزند نوح است.اشتباهی که صورت می گیرد واژه اهل به معنای اعضای خانواده می گیرند در حالیکه قبلا ثابت کردیم این واژه به این معنا نیست و معنای فراتری دارند و جمله باید مشخص کند که چه منظوری دارد. زمانیکه می گوید اهل نوح بودن، مشخص است که منظورش کسانی است که همراه و همگام او هستند. نوح البته اشتباهی که می کند پسرش را از اهل خود می داند و در آیه 45 هود تقاضای نجات او را دارد اما خدا او را متوجه می کند که او از اهل تو نیست(46 هود) سپس به گناه خود پی می برد و طلب بخشش می کند. قبلا خدا به او گفته (36و37 هود) که دیگر از قومش کسی ایمان نمی آورد و فرزندش هم فاسد است با وجود اینکه خودش از خدا طلب نابودی فاسدین کرده است امروز می خواهد پارتی بازی کند. مهر پدری مانع می شود که فساد او را ببیند و اینجاست که خدا به انسان درس می دهد از دل همین داستانها که کفر ، فساد بدتر از مهر و محبتهایی است که امکان دارد با عث نابودی و خونریزی و فساد انسانها شود روابط خویشاوندی مانعی برای دیدن این حقایق نشود. اما در مورد نوح در هیچ آیه ای نگفته خدا تنها این تک فرزند پسر داشته است یا اینکه نوه های این پسر ایمان نیاورده اند. پس تناقض یا تضادی با ماندن ذریه او نیست.

15- با وجود اینکه قرآن سخن از غرق شدن فرعون در آیات فراوانی دارد(91 یونس، 55 زخرف) چگونه است که در آیه 92 سوره یونس بیان از نجات اوست. اینجا سخن از نجات فرعون نیست بلکه گفته امروز بدن تو را نجات می دهیم از واژه "بدن" استفاده کرده است و بدن به معنای نجات او از مرگ نبوده است بلکه بدن او همان جسد او بوده است که مرده است همانگونه که در دنباله آیات می گوید تا آن نشانه ای برای خلفک یعنی کسانی که از تو به جا مانده اند و آیندگان باشد. در حال حاضر هم بدنهای فرعونها به جا مانده است و به معنای زنده ماندن او نیست. اگر می خواست نجات دادن فرعون منظورش باشد می گفت فرعون را نجات داد در حالیکه استعمال این واژه در این آیه که تنها آیه ای است که از این واژه استفاده کرده است منظور جسم مرده انسان است. توبه فرعون در آیه 90 یونس مورد پذیرش نمی توانست قرار بگیرد که او نجات یپدا کند همانگونه که در آیه 91 یونس و 18 نساء به خوبی این موضوع را مشخص کرده است که حین مرگ پذیرش توبه نیست.

16- فرعون دستور به کشتن کودکان و زنان، در چه زمانی داده است قبل از تولد موسی یا بعد از او،تناقض در آیات؟ در آیه 25 غافر بیان از دستور قتل و کشتار فرزندان کسانی است که همراه موسی هستند و زنده نگه داشتن زنانشان. آیه 39 طه مادر موسی فرزندش را از چنگال فرعون به دریا می اندازد. این موضوع و کشتار در زمان تولد موسی در آیات 4 تا 7 قصص هم دیده می شود. روش کشتار و به استضعاف کشاندن قوم بنی اسرائیل یکی از شیوه های رفتاری استکبار و استضعاف فرعون بوده است که هر هزمان قدرت خود را در معرض خطر می دیده است از این حربه استفاده می کرده است تا آن را آنقدر ضعیف کند که از آنها سوء استفاده کند همان طور که در آیه 49 بقره هم دیده می شود. این نوع شیوه رفتاری حتی با شیوه های نوین تر البته با همان هدف در عصر حاضر و در عصرهای گوناگون از سوی فرعونیان زمان دیده شده و دیده می شود.

17- در آیه 17 مریم  سخن از صحبت روح خدا با مریم است اما در آیه 45سوره آل عمران  سخن از فرشتگان(با صیغه جمع) است این آیات متناقض و متضاد با هم هستند. در سوره آل عمران آیه 42 گفتار ملائکه به مریم مبنی بر برگزیده شدن مریم برای امری مهم است که نسبت به زنان عالم برای این امر برگزیده شده است. سپس به مریم بشارت به اسمی به نام مسیح می دهند سپس در آیه 47 بیان از این است که مریم می گوید چگونه مرا فرزندی خواهد بود در حالیکه بشری مرا لمس نکرده است. اما در سوره 17 مریم ارسال روحی خدا به سوی مریم است که به شکل بشر است. سپس در آیه 18 و19 خطابهایی که بین مریم و فرستاده خدا صورت می گیرد همه نشان از یک نفر است. چیزی که از آیات مشخص است اولین بار همان طور که از سوره آل عمران مژده عیسی به مریم صورت می گیرد از سوی ملائکه داده می شود حتی برگزیده شدن او برای انجام ماموریتی بزرگ است. گفتیم برگزیده شدن به معنای برتر بودن فردی نیست برای همین در این سوره در دنباله آیات برای اینکه مریم بتواند این ماموریت را انجام دهد می گوید سجده کند و با راکعین رکوع کند. اما یک قسمت از آیه در سوره آل عمران قیچی شده است که در سوره مریم آمده است و آن هم زمانی است که از مردم شهر خود کناره گیری می کند و فردی به شکل بشری به پیش او می آید مریم در ابتدا متوجه او نیست و از او می ترسد بعد از اینکه مشخص می شود او فرستاده ای از جانب خداست می گوید چگونه مرا فرزندی خواهد بود در حالیکه با بشری تماس نداشته ام و اهل بغی هم نبوده ام. این قسمت از داستان در سوره آل عمران آیه 47 دوباره شروع می شود. پس در کل تناقض و تضادی دیده نمی شود. قبلا دیدیم این نوع جمله بندی چیزی است که براحتی در آیات گوناگون دیده می شود.

18- در آیه 126 بقره با 35 ابراهیم دو نوع دعای متفاوت از ابراهیم دیده می شود. تفاوت از آنجاست که در سوره بقره قبل از ساخت کعبه است همان طور که در آیه 127 بقره هم دیده می شود. اما سوره ابراهیم مقطعی برای آن بیان نکرده است اینکه دو تقاضا تقریبا به دو شکل البته با یک نوع محتوی در دو مقطع زمانی از سوی ابراهیم رخ داده باشد مشکلی در آن نیست. ما عملا این دعای او را نسبت به کعبه می بینیم.

19- با وجود اینکه در قرآن سخن از دادن انجیل به عیسی است(3 بقره، 48 آل عمران، 65 آل عمران، 46 و 66 و 68 و 110 مائده، 157 اعراف، 111 توبه، 29 فتح، 6 صف، ) اما عملا در تاریخ این موضوع عنوان می شود که انجیل از سوی حواریون بعد از او به نوشتار در آورده اند از لحاظ تعداد هم برخلاف آیات در حال حاضر4 عدد است البته قبلا تعداد آن بیشتر از این بوده است. مبنای فکری ما تاریخ یا اعتقادات مسیحیان نیست. همان طور که می دانیم چه تاریخ که در دل خود خیانت و دروغ دارد چه مسیحیانی که نسبت به دین خود اینگونه عمل کردند. بعضی از خیانتها و دروغهای آنها نسبت به عیسی در قرآن هم قید شده است. مسیحیان و یهودیان امروزی تنها قسمتی از کتاب اصلی به آنها رسیده است(51 نساء) یعنی کتابها و افکاری که در بین آنها مطرح است تنها قسمتهایی از حقیقت را با خود دارد نه به تمام و کامل. همانگونه که در آیه 65 آل عمران جدال بعضی از اهل کتاب در مورد زمان نزول انجیل و تورات است که می گوید این کتابها بعد از ابراهیم بوده است نه قبل از او، پس درج یک رویداد تاریخی مثل این نوع نگاه به معنای درست بودن آن نیست. چندتایی شدن انجیلها ، همه نشان از تحریف آن است.

20- لوط عملا در آیات قرآنی زنا با دخترانش خواستار است آنهم دخترانی که شوهر دارند. در حالیکه اگر قرآن منظور ازدواج با دخترانش هم دارد چگونه جواب قوم او را تعداد دخترانش می دهد؟! چیزی که از آیات فهمیده می شود در جایی نگفته که دختران لوط همسر داشته اند. تعداد دختران لوط هم در قرآن ذکر آن نرفته است که چه تعداد بوده است. تعداد افرادیکه از قومش به پیش او آمده اند هم در قرآن ذکری از آن نیست. آیا همه آمدند؟ ده نفر آمد، نمایندگان آنها آمدند؟ کسانیکه متوجه موضوع شده بودند آمدند یا .... در کل تعداد این افراد مشخص نیست همه می توانند قوم او باشند؟! اما لوط نگفته زنا کنید بلکه زیبایی کار لوط از آنجاست که نمی آید مجرمین را زود محکوم کند بلکه می آید آنها را راهنمایی می کند و مشکل اجتماعی را ریشه یابی می کند؟ در واقعیت با مطرح کردن نام دخترانش می گوید که مشکل شما برای این عمل چیست آیا نبود دختران است؟ در واقعیت روابط با دختران برای شما پاکیزه تر و از لحاظ بهداشتی و سلامتی جامعه بهتر است. اما آنها قبول نمی کنند؟ در واقعیت لوط در ابتدا توبیخ نمی کند یا تنها نصیحت صرف نمی کند بلکه برای حل مشکل قومش راه حل هم می دهد؟ زمانیکه،  برای آن تعداد افرادیکه به نزد او آمده اند ،دخترانش را پیشنهاد می کند نگفته بیایید همه با آنها زنا کنید بلکه آیات نشان از این است که می خواهد بگوید چرا شما بدنبال لواط هستید در حالیکه اگر مشکل دختر است من دختر دارم مشکل شما از کجاست؟ در حالیکه رابطه با آنها پاک تر است.(78و79 هود) اما فراموش نشود که لوط در مقابل قومش برادر آنها بوده است پس ذکر دختران به معنای تعداد زیاد آنها هم می باشد.

21- آیات 145 صافات و 49 قلم به نظر می آید با هم متضاد هستند از آنجاییکه در یکی می گوید اگر لطف پروردگارش نبود با مذمت از شکم ماهی بیرون افکنده می شد اما در دیگری می گوید در حالیکه بیمار بود بیرون افکنده شد. در سوره صافات می گوید که ماهی او را بلعیده در حالیکه مستحق ملامت بود اگر از زمره مسبحین نبود در شکم ماهی تا روز رستاخیز می ماند سپس می گوید او را در سرزمین برهوت  انداختیم در حالیکه سقیم و بیمار و رنجور بودما کدویی را بالای سر او رویانیدیم. اما در سوره قلم می گوید: اگر نعمت پروردگارش نمی رسید به سرزمین برهوت افکنده می شد و مورد مذمت قرار می گرفت. هیچ تناقضی بین این دو آیه دیده نمی شود در واقعیت سخن دومی در مورد این است که از سوی مردم مورد مذمت قرار می گرفت.

22- در مورد حضرت نوح گفته شده که کل زمین را آب گرفته است، این موضوع چگونه ممکن است؟ در قرآن نیامده که کل زمین را آب گرفته است. بلکه از واژه ارض استفاده کرده است قبلا گفتیم این واژه هم به معنای بخشی خاص، هم کل کره زمین را شامل می شود باید به جمله نگاه کرد که چه جهتی را مشخص می کند. برای درک بهتر موضوع ما در فارسی به کل کره زمین می گوییم: زمین. همین نوع بیان برای یک قطعه زمینی کوچک هم به کار می بریم و می گوییم: زمین.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 14

 

.....ادامه

 

در مقاله قبل دیدیم که نباید نسبت به داستانهای قرآنی تنها به شکل ظاهری آن توجه کرد بلکه امکان دارد با همان شکل ظاهری ، امروز در زندگی ما حضور نداشته باشد اما با یک قالب و محتوای مشترکی دیگر در زندگی ما به وجود بیاید علاوه برآن در پشت هر داستانی مفاهیمی بسیاری برای عبرت آموزی و یادگیری وجود دارد. ذکر بیان مسائل انحصاری پیامبر به معنای حرکت قرآن به سوی مسائل شخصی نبود ، رعایت حقوقها را نسبت به او ببینی که امکان داشت در دیگر شخصیتها دیده نمی شد. دفاع از شخصیتهای نیک در طول تاریخ و اهمیت آنها ، توجه به شناسایی حقوقها و تفاوت اعمالی که بین خودشان مطرح است تا چیزی که نزد رسولان مورد اهمیت بود و انتظار رعایت داشتند در کنار هر کدام از داستانها دیده می شود. خداوند در سوره یوسف آیه 111 هدف از قصص در قرآن 1- عبرت برای اولو الباب 2- عدم ذکر حوادثی دروغ بلکه صدق مواردی که پیش روی افراد است 3- تفصیل هر شی و هر چیزی- شی در قرآن به معنای هرچیزی که قابلیت وجود یا تصور آن وجود دارد هر چیزی که انسان می توانسته با آن ارتباط برقرار کند نام آن شی گذاشته می شود.و وقتی می گوید تفصیل هرچیزی منظور بیان کلیات و زیزبنای تمامی مسائل است. 4- هدایت 5- رحمت.

 

اما پاسخ دیگر سئوالاتی که در ابتدا مطرح کردیم: چرا بعد از محمد دیگر شاهد پیامبری نیستیم؟ تفاوت پیامبران در چیست؟ اصلا آیا تفاوتی وجود دارد؟ تکرار پیامبران برای چه بوده است؟ صدق پیامبران به عنوان پیام آوران خدا چگونه مشخص می شود؟

 

نقش و حضور پیامبران در زمان های گذشته نیاز به ایجاد یک کانال ارتباطی بین خدا و بشر بوده است که این نیاز و تعداد به فراخور مردم هر زمان بوده است اما چیزی که از آیات برمی آید این پیامهای خدایی به مرور تخریب می شده و انحراف پیدا می کرده است همانگونه که بیان از تخریب کتابهایی اهل کتاب در قرآن است و بارها در قرآن ذکر شده است و انحرافات آنها از جمله امر تثلیث در قرآن قید شده است پس نیاز پیدا می شده ، هر بار با رسولان جدیدی روبرو باشیم تا این انحرافات را مشخص سازد برای همین چیزی که از آیات فهمیده می شود تمامی ادیان در یک مسیر با نام دین اسلام بیان می کند یعنی از لحاظ نوع بینشی که ارائه می داده اند و راه و روشی که برای رسیدن به سلم(سلامتی رسیدن معنی واژه اسلام)  یکسان بوده است سلامتی که در امر تسلیم کردن آزادانه آنها نسبت به دستورات خدایی ایجاد می شده است این به معنای این نیست که تماما از لحاظ شکل ظاهری یکسان بوده اند بلکه تنها هدف یکسانی که برای رسیدن به دین اسلام و سلامتی جامعه یکسان بوده اند و از لحاظ نوع بینشی که نسبت به خدا، انسان و جهان ارائه می داده اند یکسانی داشته است اما امکان داشته همین ارائه نوع بینش یا نوع ارتباطی و پیام رسانی به فراخور نوع انسانیت و امکانات و لوازم زندگی و رشد بینشی او کم و زیاد بوده است علاوه برآن نوع روابط و واکنشات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی هر زمان با زمانی دیگر با هم تفاوت داشته است همان طور که می بینیم بارها در قرآن مواردی ذکر می کند که نسبت به گذشتگان مطرح بوده است و امروز دیگر مطرح نیست.(براحتی در نوع زندگی و قوانین و مسائلی که نسبت به بنی اسرائیل مطرح می کند این امر مشخص است) قبلا گفته ایم مواردی از مسائل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی - قرار دادی و توافقی بین انسانهاست که برای رسیدن به رشد بیشتر انسانی و رعایت حقوقها ایجاد می شود برای همین این قراردادها هرچه بیشتر براساس سلامتی و رشد انسانی موضعگیری داشته باشد و بهتر انسان را شناخته باشد و ارائه گردد، از موضعگیری بهتری برخوردار است برای همین ما نمی توانیم برای نقد و بررسی این موارد ، جدای از این مسائل آن را مورد بررسی قرار دهیم. شاید سئوالی که اینجا ایجاد شود آیا رشد بینشی بیشتر امروز بشر یا مشاهده این نسبت اطلاعاتی و فکری بشر بهتر بودن بعضی از بشر  بر بعضی دیگر بیان می کند آیا گذشتگان اگر رشدی کمتر داشته اند از درجه کمتری برخوردار بودند در واقعیت اینگونه نیست انسان به فراخور رشد انسانی و لوازم زندگی و پیرامون خود نیاز دارد که به یک تفکر و رشد بینشی درست برسد سپس براساس آن، شخصیت سازی کند گذشته انسانی نیازی به رشد فکری زیادی نداشته چون نیازهای انسانی، آن را نمی طلبیده است ، رشد فکری زیاد چندان کمکی به آنها نمی  کرده و بدان نیازی نداشته اند. اما نسبت به انسانهای امروزی هم اینگونه است هر انسانی به فراخور استعدادی، امکانات، باید برای او  رشد فکری وجود داشته باشد. یک مثال می زنیم شاید بهتر بتوانیم پیام خود را برسانیم شما سه وسیله شامل یک شمع، یک لامپ معمولی و یک نورافکن قوی می خرید چیزی که مسلم است از هرکدام به اندازه ظرفیتی آن و شناختی که از آن انتظار دارید می خواهید از آن ببینید مثلا اگر یک لامپ به اندازه یک شمع نور بدهد دیگر بدرد نمی خورد برای همین ما به این مورد توجه نمی کنیم که اگر در یک جامعه فردی مشهور می شود یا از استعداد و رشد فکری بیشتری برخودار است به همان فراخور هم باید از او پتانسیل رشدی دیده شود هر فردی باید با خودش با امکانات و استعدادی که دارد مقایسه گردد نه با دیگران. متاسفانه چون تفکر ارزش گذاری درست تعریف نشده، نگاههایی در جامعه مطرح است که یکی را بهتر و یکی را بدتر معرفی کنند چون او را نسبت به رشد فکریش و استعدادی و امکاناتی می سنجد نه تطبیق او با چیزهایی که دارد؟! در حالیکه همان شمع امکان دارد چون در حد شمع نور داده است بهتر از یک نورافکنی باشد که در حد یک لامپ نور داده است(چیزی که طبیعی است اگر یک شمع به اندازه یک شمع نور بدهد نمره او 20 است اما وقتی یک نورافکن به اندازه یک لامپ معمولی نور بدهد هرچند نسبت به شمع بهتر بوده است اما براساس ظرفیتهایش خوب عمل نکرده است و نمی توان نمره عالی داد ) البته بررسی این موارد ، بیشتر در شناخت توانایی خدایی است تا ما بتوانیم نسبت به دیگران قضاوت درست داشته باشیم و ارزش گذاری انجام دهیم.برای همین باید ما خودمان را با توانایی و استعدادهای خود مقایسه کنیم و رشد دهیم و ارزشهای جامعه باید اینگونه معرفی شود تا اگر براساس آن خوب رشدی نکردیم بدانیم نتوانسته ایم در خدمت رشد خود و دیگران باشیم. برای همین در طی رشد انسانی و ارائه پیام خدایی امکان داشته کم و زیادی رخ دهد و به فراخور نیازهای رشدیش پیامهایش کمتر و بیشتر یا شناخت بیشتر و بهتری برخودار بوده است. مثلا وقتی نسبت به داستان طالوت و جالوت مطالعه کنید زمانیکه بنی اسرائیل بعد از موسی نزد پیامبرشان می آیند می گویند یک ملک و پادشاهی برای ما انتخاب کن تا برای خدا بجنگیم نشان از این دارد در یک مقطع زمانی، پیچیدگیی از لحاظ زندگی امروزی در آن زمان وجود نداشته و مردم به فراخور نیاز خود بدون داشتن یک تمرکز نیروی سیاسی در کنار هم زندگی می کرده اند. در نتیجه شاید خیلی از زمانها به فکرتان خطور کرده باشد که ای کاش جای فلانی بودید یا از امکانات و استعداد فلان شخص برخودار بودید یا از لحاظ بعد زمانی و مکانی در یک زمان و مکان دیگر زندگی می کردید در حالیکه هیچ کدام مهم نیست در هر مرحله ای که باشید باز مراحل دیگری وجود دارد که آرزوی آن دارید در حالیکه امکانات کم و زیاد مطرح نیست بلکه تطبیق رشد انسانی با توجه به امکانات مهم است یادتان نرود اگر شمع بودید اندازه یک شمع نور دادید یعنی خوب عمل کردید و عالی بودید نه یک نورافکنی که اندازه چراغی نور بدهد ، این موارد هم خدا تشخیص بهتر می دهد برای همین توجه و نیروی خود را روی بهتر بودن بدهیم و بدانیم این مورد نسبت به رشد فکری و بینشی هم مطرح است یعنی رشد فکری و بینشی صرف بدون تطبیق و شخصیت سازی مفید نیست بلکه حتی بدتر هم است چون وقتی رشد شخصیتی با فکری یکی نباشد و در عین آگاهی بدون آن چهره انسانی باشد بدتر از آن فردی عمل کرده که چنین امکانی نداشته ، البته این به معنای این نیست که در رشد فکری خود نکوشیم چون اگر امکانات این رشد فراهم باشد و قصور شود به خصوص به این دلیل که من نمی توانم شخصیت سازی کنم این کوتاهکاری مانع و سدی در برابر رشد خود ایجاد می کند که چیزی جز توقف ندارد تنها باید بداند که درست است که بدون نبود تفکر و بینش درست نمی توان شاهد رشد انسانی درست بود اما بعد از هر مرحله رشدی و فکری، تطبیق آن با شخصیت سازی خود مهم می شود و رشد صرف فکری کمکی نمی کند برای همین در چه زمانی و مکانی زندگی می کردید کمکی به شما نمی کند و تفاوتی در صورت مسئله ندارد؟! (سوره حجر آیه 88)دنیا فضای رسیدن به تمامی آرزوها و داشتن تمامی پتانسیل ها را ندارد که یک فرد تمامی پتانسیلها را با خود داشته باشد. دنیا ، نوع ساخت انسانی به حالتی است که هرکسی را ایتعدادی و توانایی داده است ، متاسفانه با وجود نیاز به تمامی این استعدادها ، ارزش گذاری نادرست جامعه را یکی بهتر و بدتر کرده است.

 اما توقف رسول در چه بود که دیگر نیازی نبود خدا پیامهایش را به انسان برساند؟! در واقعیت رشد انسانی و فکری انسان نیاز به دو شاخه و شعبه دارد یکی به فراخور نیاز خود با استفاده از آیات و نشانه های خدایی و سیر و مطالعه در جهان براساس رشد نیازی خود بدان پی می برد و نیازی نیست خدا برای او بگوید. یکی با توجه به استعداد و امکاناتش توانایی شناخت و پی بردن بدان ندارد مثل غیبها و قیامت ، شناخت خدا ،شناخت جهان حتی خودش، چون هر کدام از آنها نیاز به علم زیاد، سیطره کامل برآنها است که انسان به عنوان جزئی کوچک از این جهان فاقد این وسایل و شناختهاست پس خدا در این قسمت، نیازهای او را برآورده می کند، اما معمولا خدا اکتفا به این نوع بیان نمی کند مواردی از جهان هستی که انسان می تواند با مطالعه و تحقیق جهان به آن پی ببرد هم با خود می آورد تا بهتر در تقویت صدق رسولش بکوشد و کتاب خود را خدایی کند. بسیاری از مواردی که نسبت به مسائل اجتماعی، اقتصادی و... بیان می کند امروز بعد از تجربیات مرتب و پی در پی انسان به آن سمت می رود در حالیکه خدا از قبل، آن موارد برای بشر معین کرده است، البته این تنها به شناختی از انسان و نوع تعاملات و ارتباطات و حقوقهانیست بلکه مسائل علمی دیگر جهان را هم شامل می شود علاوه برآن به گونه ای سخن می گوید تا با دیگر موارد جهان و علمی (موارد علم قطعی ، علم دو شاخه دارد یکی براساس نظریات یا ناقص است ،دیگری اثبات کامل) تناقض و تضادی نداشته باشد وقتی می گوییم تضاد یعنی کاملا برضد و مخالف جهت آن باشد و وقتی می گوییم متناقض یعنی نقص هایی نسبت به هم داشته باشند. اما از آنجائیکه رشد انسانی بعد از پیامبر اسلام به سه حالت در آمده، دیگر شاهد پیامبری نخواهیم بود 1- شکل رشدی ، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی انسان به حالتی سوق پیدا کرده که می تواند مسائل کلی برای او بیان کند و دیگر نیازی به ارتباط با خدا ندارد و از لحاظ شناخت انسانی، جهان و خدا می تواند به اندازه کافی در اختیار او قرار دهد و پیام خود را به تمام و کمال برساند و جهت حرکت جامعه را به سمت و سوی اسلام و سلامتی بکشاند و مقدمات فکری را طوری ایجاد کند که انسان، بقیه نیازهای خود را با تحقیق و مطالعه و سیر در آیات آفاق و انفس جستجو کند نیازی به تغییر در پیام براساس شکل شخصی و رشدی انسان نیست. 2- دیگر مثل گذشته نیست که بعد از هر چند مدتی انحراف در پیام خدایی به وجود بیاید و از حالت و شکل اولیه آن خارج شود 3- انسانها در آینده خود، آیات و نشانه های خدایی را در آفاق و انفس می بینند تا حق برایشان روشن شود. انسان ببه فراخور نیازش از حقایق دسترسی پیدا می کند و حق بودن قرآن بایش ثابت می گردد (قصص آیه 53) 4- افراد می توانند وظایف نبی را انجام دهند حتی با توجه به اینکه چیزی که باید پیام باشد در بین آنها حضور دارد نیازی به رسول نباشد ،نیاز رسول با توجه به نیاز شماره های 1 و 2 است. حال برویم به سراغ آیات : خدا در آیه 115 انعام می گوید : و تمام کردم پیامهای ربت با داشتن دو صفت و ویژگی و خصوصیت یکی بر عدل و دیگری بر صدق و راستی و درستی ، هیچ تبدیلی و جایگزینی در این پیامها وجود ندارد. آیه 3 مائده می گوید در این هنگام دین شما و نوع روش زندگیتان برای شما کامل کرده ام و به کمال رسانده ام و نعمت خود را از این طریق به تمام، به شما رسانده ام و آنچه برای نوع زندگیتان به آن نیاز داشته اید در اختیارتان قرار داده ام و راضی شدم برای شما دین اسلام، چرا که این تنها دینی است از بین تمامی ادیان که موجب به سلامتی رسیدن شما خواهد شد. هر فردی امروز می تواند رسولی در عصر خود باشد؟ خوب این چگونه امکان پذیر است؟ رسولان به خاطر این رسول شدند که حامل پیامهای خدایی بودند اما امروز اگر هر فردی این پیام خدایی، پیامی که از سوی او نازل شده را با خود همراه داشته و به انسانها برساند همانند رسولان می شود تنها با یک تفاوت که به صورت مستقیم با خدا در ارتباط نیست. این دقیقا در آیه  65 قصص دیده می شود زمانیکه پرسیده می شود رسولان را چگونه اجابت کردید این اجابت حضور و نقش رسولی است که بعد از آخرین رسول در بعد زمانی و مکانی حرکت می کند و هر فردی با حامل بودن آن رسالت ، رسول می شود. سئوالی که شاید در اینجا مطرح شود آیا خدا نمی توانست به تمامی سئوالات پاسخ دهد؟ چرا بعضی از سئوالات در ذهن انسانی مطرح می شود که انسان را گیج، ناراحت می کند؟! آن دست سئوالاتی که در ظرفیت ذهنی انسان نیست چرا برای او ایجاد می شود؟! چرا باید برای انسان آن دست سئوالات مطرح بشود که از توانایی درکش خارج است؟ سئوالاتی که در درک ما، و با نوع ساخت ما هماهنگ نیست؟

1- اگر به تمامی سئوالات بشر پاسخ داده می شد یک حالت از رکود ، سکون ، بی معنایی در زندگی او به وجود می آمد او تبدیل به ماشینی مکانیکی می شد تا بتوان نام او را انسان گذاشت بلکه انسان باید همیشه در زندگیش چراها و سئوالات بی پاسخ وجود داشته باشد تا حرکت و پویندگی در او ایجاد گردد 2- سئوالات با توجه به امکانات و توانایی ها صورت می گیرد در نتیجه پاسخها باید به فراخور نیازش باشد 3- تفکر در مواردی که در واقعیت پاسخی برای آن نیست یا با عث بیماری ذهن و روان انسان می شود به این دلیل است که همانگونه که جسم انسان زمانیکه درست تغذیه نشود و به او آموزش درست از امکانات اطرافش داده نشود بیمار و مریض می شود ذهن انسان هم اینگونه است. ذهن و عقل انسان باید بتواند درست فکر کند، سئوالاتی برایش مطرح شود تا بیمار و مریض نشود. خدا برای اینکه انسانها را امتحان کند، حق اختیار و انتخاب به آنها داده تا درست از امکانات پیرامون خود استفاده کنند آنفردی که ذهن او بیمار می شود در واقعیت نتوانسته ذهن خود را درست رشد دهد و پرورش کند از این امکانات درست استفاده نکرده است. عقل نسبت به این نوع سئوالات دو واکنش عقلگرایی درست از خود باید نشان دهد: الف) خود عقل به این پی می برد که ظرفیت ذهنی ، رشد عقلی، حتی این وسیله ای که در اختیار اوست توانایی تفکر و تعقل در بعضی از موارد را ندارد در نتیجه نباید در مورد آنها تفکر کند. مثل ذات خدا.مثل خود را بخواهد خدا کند تا از آن دید به مسائل بنگرد. وسایل و امکات انسان به حالتی است که برای شناخت یک شی باید در اختیارش باشد و مسلط برآن، تا بتواند در مورد آن شناخت پیدا کند در نتیجه معمولا ذهن خودش به او می گوید که مثلا ظرفیت آبی بیشتر از یک لیوان را ندارد پر شدن آن باعث سرریزی می شود. برای همین خدا می گوید نشانه هایی از وجودش را افراد ببینند بعد می گوید او مثل هیچ شیئی نیست مثل آن مسائلی که انسان می تواند تصور کند نیست؟! اصلا قدرت عقلی او بیشتر از دیدن این نشانه ها نیست. ب) بعضی از مسائل اطراف او به عنوان واقعیتی هستند که وجود دارند او چه بخواهد یا نخواهد؟! او مجبور است تنها بپذیرد. امکان دارد هیچگاه به علت آن پی نبرد. برای همین قرآن آن دست سئوالات و پاسخها با توجه به نوع نیاز انسانی سخن می گوید . نوع تفکر و بینش درست را مشخص می سازد به سئوالاتی پاسخ می دهد که در حد ظرفیت ذهنی اوست و بقیه را ارجاع به نشانه ها می دهد. بعضی از مسائل را به عنوان واقعیاتی بیان می کند که باید بپذیرد. بعضی از مسائل در حد ذهنی، رشد فکری و وسایل و امکاناتی او نیست که علتها را درک کند و به پاسخهایش برسد. او تنها به مواردی نیاز دارد که به بهترین نحو رشد کند.

 

 در اینکه تمامی پیامبران در رسالتشان از سوی خدا بوده اند و پیام رسان هایی از جانب خدا تفاوتی نداشته اند ، از اینکه در یک سمت و سو قرار داشته اند باز تفاوتی دیده نمی شود دادن شناخت یکسانی نسبت به انسان و خدا و جهان باز هم تفاوتی دیده نمی شود اما امکان داشته نوع بیانها و تفصیل و توضیحاتی کم و زیاد داشته و به فراخور انسانی قوانینی از زندگی با خود داشته اند که با توجه به نیاز انسانی بوده است البته قبلا گفتیم عدم تفاوت در رسول بودنشان بوده است نه دقیقا اینکه کل پیامهایشان مثل هم باشد. اما از لحاظ تقرب و درجه وفضل خدایی آیا بین آنها تفاوت است؟ آیا قید واژه هایی مثل فضل در کنار نام پیامبران به معنای درجه و تقرب بیشتر است؟!

 

درجه: 228و253 بقره، 163 آل عمران، 95 و 96 نساء، 83 و 132و165 انعام، 182 اعراف، 4 انفال، 20 توبه، 76 یوسف، 21 اسراء، 75 طه، 15 غافر ، 32 زخرف، 19 احقاف، 10 حدید، 11 مجادله، 44 قلم.

 

ذکر درجه مردان بر زنان در برگرداندن زنان و ارجاع فرزندانشان به آنها 228 بقره.

بعضی از رسل بر بعضی دیگر فضیلت دارند و بالا برده است درجه بعضی از آنها، عطا کرده به عیسی پسر مریم بینات و ..... 253 بقره.

آن هست درجات نزد خدا 163 آل عمران. در آیه 162 آل عمران مقایسه دو نوع انسان متفاوت یکی در رضوان و دیگری جهنم خدایی است. سپس می گوید آنها ضمیر هم، یعنی این دو قید مسئله درجات نزد خدا هستند.

درجه مجاهدین نسبت به کسانیکه در این راه اقدامی صورت نمی دهند. 95 و96 نساء. 20 توبه.

خدا درجات هرکس را بخواهد بالا می برد. 83 انعام. 76 یوسف.

هرکس براساس اعمالش درجاتی دارد. 132 انعام. 19 احقاف.

خدا کسی است که جانشینانی در زمین قرار داد و بالا برد بعضی را بر بعضی. درجاتی داد در آن چیزی که به آنها داده شد. 165 انعام.

و کسانیکه آیات خدا را تکذیب می کنند هرروز آنها را درجه ای بیشتر می دهیم از راهی که نمی دانند 182 اعراف.44 قلم.

آنها درجات نزد خداست 4 انفال. در آیات قبل ذکر صفات مومنین است تا به این آیه می رسد.

اکبر درجات در آخرت است 21 اسراء.

هرکس عمل صالح انجام دهد درجه اعلی دارد.75 طه.

خدا دارای رفیع درجات است 15 غافر.

خداست که معیشت دنیا را تقسیم کرده است و بعضی بر بعضی درجه داده است. 32 زخرف.

درجه افرادی که زمان قبل از پیروزی و فتح ،انفاق می کنند و می جنگند بیشتر است از کسانی است که بعد از آن چنین عمل می کنند. 10 حدید.

به کسانی از شما که این رفتار را از خود نشان دهد یا علم بدان داشته باشد درجه رفیعی می دهد .11 مجادله.

 

همان طور که در آیات دیده می شود واژه درجه "درج" هم برای مسائل مثبت و هم منفی آمده است. معنی این واژه به معنای تفاوت گذاری بین دوشی است .درج کردن چیزی برای شیئی .برای همین برای اینکه در بعضی از آیات بهتر منظور خود را برساند آن را با واژه های دیگر مثل "اعظم"، "اکبر"، "رفیع" قرار می دهد تا بهتر منظور خود را برساند. در واقعیت در ذات خود این واژه معنی برتری وجود ندارد بلکه یک نوع تفاوت گذاری مشخص می کند ،این نوع جمله است که مشخص می سازد تفاوتها در چه نوع مسئله ای است. تنها آیه ای که نسبت به پیامبران البته تنها رسل این واژه آمده ، آیه 253 سوره بقره است. ببینیم این درجه در این آیه نسبت به رسل در چه چیزی مشخص کرده است. در این آیه گفته که بعضی از رسل را در درجات بالا برده است . بعد مشخص نکرده این تفاوت در چه چیزی بوده است یعنی یک مسئله کلی بیان کرده است که مشخص نیست آیا منظور درجات معنوی، مادی، امکانات، استعداد، معجزات، اخروی، دنیوی .... است. اما چیزی که از دنباله آیه نسبت به عیسی مطرح است بینات و روح القدس می باشد . هرچند که اگر این درجه به معنای اخروی یا قرب نزد خدا هم بود مشخص نکرده که چه رسلی بهتر از رسل دیگر بوده یا اینکه این رسل نسبت به دیگر انسانها بهتر و از درجه والاتری برخوردار هستند. تنها قید این مسئله است که این درجات در بین آنها وجود داشته است.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 13

 

.....ادامه

 

خدا می گوید قبل از پیامبر، پیامبران زیادی بوده اند که سرگذشت بعضی را بازگو کرده و سرگذشت بعضی را بازگو نکرده است و این برخلاف تصور عده ای است که خیال می کنند تمرکز پیامبران در یک مکان خاصی بوده است (78 غافر)

معرفی شخصیت های پیامبری که در قرآن است ذکر داستانهای آنها تماما درس مبارزه باشرک، راه آزادی و ساخت انسانهایی صالح و صدیق است. هر شخصیتی به نوعی خود را معرفی می کند ابراهیم شخصیتی بسیار عقلگرا است که سئوالات زیادی در ذهن دارد و بدنبال پاسخهای آن می باشد او در مقابل مخالفین خود از دلیل و برهان و به چالش کشیدن تفکرات مخالفین خود سود می برد. موسی شخصیتی است که تاب و تحمل کمی دارد در مقابل مسائل صبوری نمی تواند از خود نشان دهد و زود به خشم می آید. داوود شخصیتی است که در امر قضاوت خوب عمل نمی کند. یوسف شخصیتی است نرم ، محبوب و زیبا او باید با مسائل جنسی دست و پنجه نرم کند و آینده نگری نسبت به جامعه خود انجام دهد.

برای همین برای تحقیق و مطالعه بیشتر زندگی بقیه پیامبران را در اینجا ذکر می کنیم البته بعضی از پیامبران تنها ذکر نامی از آنهاست.

 

آیات 65 تا 72 اعراف، 50 تا 60 هود، 123 تا 140 شعراء داستان هود پیامبر--- آیات 73 تا 79 اعراف، 61تا68 هود، 141 تا 159 شعراء، 45 تا 53 نمل، 23 تا 31 قمر، 11 تا 15 شمس داستان صالح پیامبر---  آیات 125 تا 129 بقره، 96 آل عمران،37 تا 39 ابراهیم، 26حج، 100 تا 112 صافات داستان اسماعیل پیامبر---86 انعام، 80 تا 84 اعراف،77 تا 83 هود،57 تا 77 حجر، 71و74و75 انبیاء،43 تا 48 حج، 160 تا 175 شعراء، 54 تا 58 نمل، 26 تا 35 عنکبوت،133 صافات،13ص، 13 ق، 33تا 39 قمر، 10 تحریم داستان لوط پیامبر--- آیات 85 تا 93 اعراف، 84 تا 95 هود، 176 تا 191 شعراء،36 و 37  عنکبوت، داستان شعیب پیامبر آیات 37 تا 41 آل عمران، 85 انعام، 2 تا 15مریم، 89 تا 92 انبیاء، داستان زکریا پیامبر --- آیات 87 و 253 بقره، و 42 تا 60 آل عمران، 156 تا 160 و 163و171و172نساء، 17و46و47و72 تا 75 و78و 109 تا 120 مائده، 85 انعام، 30و31 توبه،  16 تا 40 مریم، 50 مومنون، 7 احزاب، 13 شوری،  57 تا 63 زخرف، 26 و 27 حدید، 6و14 صف، داستان عیسی پیامبر---

 

علاوه بر قصه ها و داستاهای پیامبران شاهد داستانهای دیگری از جمله:

آیات 27 تا 32 مائده داستان دو پسر آدم --- آیات 246 تا 251 بقره داستان طالوت ، جالوت و داوود پیامبر --- آیات 11 تا 19 لقمان داستان لقمان--- آیات 65و66 بقره، 47 و 154نساء، 163 تا 171 اعراف، 124 نحل، داستان اصحاب سبت --- آیات 259 بقره ، 30 توبه داستان عزیز چیزی که مشخص است در این آیات ذکری از این نیست که عزیز چه کسی است اما اینکه واقعا آیه بقره ربطی به عزیز پیدا کند باز هم مشخص نیست پس بهتر است این دو آیه از هم جدا ذکر گردد--- آیات 17 تا  33 قلم، داستان باغداران---  آیات 32 تا 46 داستان دو مرد که باغ انگور با نخلهایی دور آن داشتند یکی فقیر و دیگری ثروتمند، البته این داستان واقعی نیست بلکه یک مثل است نه قصه قرآنی ---  آیات 35 تا 37و 42 تا 47 آل عمران، 156 نساء، 16 تا 40 مریم، 91 انبیاء، 12 تحریم ،داستان مریم ---- آیات 83 تا 100 کهف داستان ذی القرنین--- آیات 9 تا 27 داستان اصحاب کهف ---- آیات 4 تا 20 داستان اصحاب اخدود ---- آیات 15 تا 21 سوره سبا داستان سبا و سیل عرم --- آیات سوره فیل داستان فیل سواران ---- آیات 76 تا 82 قصص، 39 عنکبوت، 24 غافر، داستان قارون یکی از افراد قوم موسی---

 

در مورد زمان پیامبر محمد هم داستانهایی در قرآن وجود دارد:

1و 60 اسراء داستان اسراء پیامبر این داستان به غلط با نام معراج که به معنی عروج است معروف شده ات بلکه اسرا به معنی کوچ شبانه مخفی است این واژه به همان معنای سری بودن است  --- 11 تا 21 نور داستان دروغ پردازان ----   107 تا 111 توبه، مسجد ضرار  ----- 1 تا 5 تحریم، تحریم زنان از سوی پیامبر  --- آیات سوره مسد داستان ابولهب و همسرش--- 1 تا 5 مجادله ، داستان مجادله --- 36 تا 39 احزاب، داستان زید و همسرش، این تنها شخصیتی است که از یاران پیامبر بوده و نام او در قرآن است---- 25 تا 29 توبه داستان یوم حنین ---- 41 به بعد و 118 توبه داستان فراریان از جنگ ---- 30 انفال، 40 توبه، داستان بیرون کردن پیامبر و همراه غارش(هجرت) ---- سوره انفال و بدر و احزاب و حشر، بیشتر داستانهای جنگ در این چهار سوره است ----

 

در قرآن داستاهایی فراوان نسبت به زمان پیامبر وجود دارد اما نبود ذکر شخصیتهای داستان یا نامشخص بودن زمانها و چگونگی آنها همه نشان از این دارد که نمی خواهد آیندگان آن را به زمانش بچسبانند بلکه می خواهد در آن قالب، هم با اولین افراد مخاطب خود ارتباط کامل برقرار کند هم در یک پیام داستانی، پیام خود را به دیگران برساند بلکه از آوردن واژه های ثقیل، قالبهای تخصصی خشک امروزی اجتناب می کند تا بتواند با تمامی انواع مخاطبین خود ارتباط کامل را برقرار کند.

 

ذکر تمامی این داستانها تماما نشان از اهمیت آن و نحوه ارتباط خدا با بشر است وگرنه می توانست همان سخنها را در قالب دیگر هم بیان کند. این برعکس تصور بعضی از انسانهاست که خیال می کنند قرآن موثر از زمان خود و اتفاقات اطرافش بوده است با وجود اینکه این مسئله مورد بررسی قرار نمی گیرد اگر موثر از زمان و مکان خود است چرا قید بسیاری از مسائل نیست و این موضوع مورد نگرش قرار نمی گیرد که چگونه قرآن توانست زندگی چند ساله پیامبر را در یک کتاب خلاصه کند این یعنی موثر از زمان نبوده، بلکه چون زندگی انسانی در بسیاری از مسائل مشترک است سعی کرده در قالب داستانها و واقعیات زندگی انسانی پیام خود را برساند.

سئوالی که شاید در اینجا مطرح شود آیا با توجه به اینکه شخصیت پیامبران ظرفیت گناه را داشت آیا این نشان از این نخواهد بود که انسان در مسیر کمال هیچ گاه چنین توانایی را نخواهد داشت؟ آیا با توجه به اینکه خصوصیت و ویژگی انسانی نشان از دچار شدن به گناه و اشتباه می باشد او خواهد توانست به سمت کمال رشد کند این رشد را چگونه برای خود و دیگران ایجاد می کند؟ این نقص انسانی چگونه می خواهد با آن مسیر کمال پیوند بخورد؟

چیزی که طبیعی است انسان ناقص خواهد بود و هیچگاه مطلق نیست حتی نسبت به توانایی هایی که دارد محدود است چون تنها خالق و آفریده او مطلق است اما در مسیر رشد هیچگاه او متوقف نمی شود خدا برای انسان در مقابل این توقف چند لحظه ای موردی دیگر به نام توبه قرار داده است. البته توبه با آن چیزی که در تفکر عادی جامعه نهفته نمی باشد. توبه قرآن باید چهار مرحله را طی کند 1- اعتراف و پذیرفتن گناه از سوی گناهکار، تا زمانیکه خود فرد، اشتباه و گناهش را نپذیرفته و خود را درست می پندارد طی کردن مراحل بعدی بی خود است 2- طلب بخشش کردن چه نسبت به خود یا جامعه، 3- مسیری از اصلاح گام برداشتن یعنی خرابکاری های خود را، براساس توانییش به سمت اصلاح کشاندن 4- این مورد که دنباله قبلی است سعی در عدم تکرار و تصمیم راسخ در همان جهت اصلاح ماندن. زمانی شخصیت سازی انسان براساس این نگرش صورت گیرد گناه و اشتباه به حداقل خود می رسد . پیامبران شخصیتهایی نبوده اند که در گناه خود بمانند و حالتی از سکون و راکد بودن برای آنها به ارمغان بیاورد بلکه با توبه و اصلاح، در جهت رشد حرکت می کردند. برای اینکه از اصل مطلب دور نمانیم باز به دنباله مقاله خود برمی گردیم چون برای عدم گناه و مسیر کمال در زندگی شخصی در نگرش توبه می گنجد یک مقاله جداگانه می طلبد در مورد عدم گناه و مسیر کمال در زندگی اجتماعی و سیاسی هم در بینش سیاسی می گنجد به بعد موکول می کنیم. نکته ای مهم دیگر که در ذکر گناهان و اشتباهات پیامبران در پیامهای خدایی وجود دارد هیچگاه گناهان افرادیکه به جامعه برمی گشته و به عنوان رهبران زمان خود حضور دارند نمی پوشاند تا درسی بدهد که گناهان هر انسانی که به جامعه برمیگردد باید نسبت به جامعه خود پاسخگو بوده و طلب بخشش کرده و در جهت اصلاح بکوشد و استثنایی وجود ندارد او هم باید توبیخ و تنبیه شود. البته ما در این مقالات با ذکر گناهان و اشتباهات پیامبران به خاطر زیاده روی در نگاهی که به این شخصیتها ایجاد شده بود ، همچنین این مقدمه را برای شخصیتهایی که بعد از آنها هستند به وجود می آورند بود تا جلوی اینگونه تفکرات گرفته شود به خصوص دیده شدن مقام خدایی به این شخصیتها و بت شدن آنها، علاوه برآن داشتن زندگیی خرافی و افسانه ای ایجاد کردن برای آنها بود وگرنه در قرآن بارها از خوبی و مسیر خدایی و نشان دادن شخصیتهای زیبا و نحوه عملکردهایی که مورد تایید خدایی بوده و معرفی آن به جامعه سخن می گوید و فراموش نباید کرد برای رسیدن به نعمات پیامبران باید چنین شخصیتی در خود ایجاد کرد و نام این تعداد خاص و ذکر آن شخصیتها برای معرفی به ما و ایجاد آن در خود است.

 

سئوال بعدی که مطرح می گردد درست است که خدا در قالب این داستانها سخن می گوید اما آیا قرآنی که می خواهد برای تمامی انسانها و زمانها و مکانها باشد می تواند مسائل شخصی فردی را بیان کند که ربطی به دیگر انسانها ندارد؟! آیا قید اینگونه مسائل نشان از نادیده گرفتن بخشی از قرآن و ول معطلی انسانیت نیست؟ آیا اینگونه داستانها نقشی در زندگی دیگر انسانها وجود دارد؟! زمانیکه قرآن مورد بررسی قرار می گیرد در هیچ داستانی مسائل صرف شخصی فردی دیده نمی شود بلکه آن داستانها به شکلی است که امکان رخداد آن برای بسیاری وجود دارد یا در پشت خود درس ها و عبرتهایی از انسان بودن، رعایت حقوقها، آزادی ، مبارزه با شرک ، شناخت حقایق و جهان و .... است. اما سئوال اساسی تنها نسبت به آیاتی مطرح می گردد که در مورد پیامبر محمد است؟! این نوع بیان که انگار قرآن را محدود به زمان خود می کند در سه سوره نور، احزاب و حجرات مطرح است.

در آیات 62 و 63 نور بیان از اجازه گرفتن برای رفتن به جایی است و می گوید مومنین کسانی هستند که در هر امر جامعی با رسول هستند و کسانی که اجازه می گیرند آنها مومن به خدا و رسولش هستند. پس اجازه بده به هر کس از آنها خواستی و طلب استغفار برای آنها کن، سپس می گوید دعوت رسول همانند دعوت خود قرار مدهید خداوند آگاه از کسانی است که خود را می دزدند و در پشت دیگران قائم می شوند.آنهاییکه برحذر می دارند خود را برای مخالفت از امر رسول . بدرستیکه فتنه ای برآنها اصابت می کند یا عذابی الیم.

در این آیات اطاعت و اذن از واژه رسول استفاده شده است نه خود شخصیت محمد یا خود نبی یا...... در نتیجه این اذنها شامل همان قسمت رسول بودن اوست که از طریق پیام خدایی و انزال خدایی که همان قرآن باشد می گنجد نه خواست درونی و شخصی پیامبر. برای همین دعوت رسول همانند دعوت دیگر انسانها نیست، نباید رفتار بگونه ای صورت گیرد که اگر زمانی با قائم کردن پشت دیگران از فرمان حذر صورت می گرفته است امروز با قائم شدن های نوین. این در واقع مسئله فردی ، اجتماعی صرف در یک زمان و مکان نیست بلکه امروز همان انزال و نقش رسول در بین ما حضور دارد اگر هر فردی به پیش ما بیاید با حکم همان انزال قرآن در واقعیت همان رسول می شود. بعدا بیشتر توضیح می دهیم که چگونه بعد از ختم نبوت دیگر نیازی بدان نبود ، به نوعی رسولی به وجود آمد که رسالت خود را در فضای زمانی و مکانی تولید کرد. البته باید گفت داستانهایی شبیه به این در قرآن است که تفاوت در اصل مطلب ندارد یعنی هر زمانی امکان دارد هر فردی چنین موضعگیری در مقابل آنچه رسول فرستاده شده صورت دهد.

در آیه 6 احزاب بیان از اولی بودن نبی بر مومنین نسبت به نفسهایشان است و ازواج پیامبر، امهات مومنین هستند و صاحب ویژگی رحم ،بعضی بر بعضی دیگر اولی است ، آن ثبتی در کتاب خداست از مومنین و مهاجرین مگر اینکه بخواهید به سوی اولیاء معروف باشید.

اولی بودن پیامبر نسبت به نفسهایشان در چه چیزی در درنباله می گوید در رحم و خطاب ازواجش در امهات بودن و این امهات مومنین و مهاجرین از لحاظ ویژگی مورد رحمت قرار گرفتن در الویت هستند. این آیه خطاب امهات مومنین تنها صرف زمانی نیست برای این به وجود می آید که مادر مومنین مورد شناسایی قرار گیرد همان طور که قبلا گفتیم قرآن مونین را اخوه بیان می کند در چه چیزی اخوه هستند. در ایمانشان یعنی،  زمانیکه با هم از در نزاع بیرون می آیند خدا می گوید شماها اخوه هم هستید به اصل و اساس خود که همان ایمان است و متولد از آن مادر مجازی که شما را برادر و خواهر کرده، مراجعه کنید. ایمانی که خواهان صلح است نه نزاع امروز شما (سوره حجرات) قبلا گفتیم در بسیاری از آیات قرآن فعل مذکر قید شده است که اشاره به هر دو جنسیت دارد مثل قید اخوه در این آیه. چگونه چنین چیزی ممکن است به این دلیل است که در خطابهای فعل و ضمیر برای مفرد، مثنی و جمع هر دو جنسیت از یک نوع فعل و ضمیر متفاوت برای هر گروه استفاده می شود اما زمانیکه جمعی از دونفر بیشتر می شود و این دو نفر شامل هر دو جنسیت می شود مثلا دو نفر مرد و سه زن داریم در این خطاب از فعل و ضمیر جمع مذکر استفاده می شود. برای عدم خلط این دو فعل و ضمیر از هم باید به قبل ، بعد آیات و سیاق آیات توجه کرد که اشاره به چه دارد. در نتیجه امهات در ایمان مادر می شوند تا علاوه برآن در هر عصر زمانی و مکانی علاوه بر نشان یک قرب الهی، نشان از نقش مهم جنس مونث و احترام آنها ، تصویری که متاسفانه از آن زنان پاک امروزشاهد آن هستیم نسبت به آنها صورت نگیرد تا مورد لعن و فحاشی قرار گیرند یعنی عملا خدا دفاع از بندگان مومنش در بعد زمان و مکان می کند اهمیت آنها و شخصیت آنها را نشان می دهد.قید این مسئله است که چیزی به نام پیامبر برای سروری عده ای به وجود نیاید که خود را از فرزندان او بدانند بلکه امهات را مادر همه بازگو می کند. البته شاید کسی بگوید چگونه است که خدا می گوید پیامبر پدر هیچ مردی از شما نیست اما اینجااز مادر مومنان سخن می گوید آیا این تناقض نیست در مقالات قبلی به این پرسش پاسخ گفتیم.

آیات 29 تا 34 احزاب در ارتباط با زنان پیامبر است. در ابتدا سخن از این است :اگر حیات صرف دنیایی و زینتهای آن را می خواهید بیایید تا شما را از آن بهره مند سازم سپس به طرز نیکویی رها سازم اما اگر الله و رسول و دار آخرت می خواهید بدانید که برای محصنات اجری عظیم است . ای همسران پیامبر اگر کسی فاحشه مبینی انجام دهد عذابی مضاعف برای او در نظر گرفته می شود و این کار برای خدا آسان است اما اگر در مقابل الله و رسولش قانع و عمل صالح انجام دهد اجر او دوبرابر می گردد و برای او رزقی کریم عطا می شود. ای همسران نبی شما مثل هیچکدام از زنان نیستید اگر می خواهید متقی باشید پس در قول خود طوری سخن نگویید که به حالت بازیچه و سخره باشد و در دگرگونی کسانی که در قلبشان مریضی است طمع بیافتد بلکه قولی به معروف و شناخت حقوق افراد به همراه نیکی باشد(واژه " تخضعن") نماز را اقامه کنید و زکات عطا کنید و از خدا و رسولش اطاعت کنید تا از این طریق رجس اهل خانه پیامبر ببرد و آنها را تطهیر کند، در خانه خود قرار بگیرید و تبرج نکنید همچون برج های جاهلیت اولی، خود را همانند برج ها بزرگ، نمایان نسازید.

چیزی که مشخص است در این آیات مسائل صرف پیامبر با همسرانش است. اگر در آیات قبل  زنان پیامبر را به عنوان امهات المومنین مشخص می سازد در این آیات مشخص می کند چرا چنین ویژگیی به آنها می دهد آنها مختار می شوند تا بین زندگی با پیامبر که امکان داشته با سختی ها و مشکلات فراوانی به عنوان پیامبر باشد و زندگی صرف دنیوی یکی را انتخاب کنند و اگر زندگی دنیا را می خواهند پیامبر آنها را به طرز نیکویی آزاد کند و حقوق آنها را بدهد اما اگر با پیامبر می خواهند بمانند باید بدانند که خود را به فحشای آشکار آلوده نکنند (واژه فحشا به انحرافات جنسی می گویند این واژه ها را ما در مقالات جنسی توضیح داده ایم) اگر آنها در این مسیر اقدامی صورت دهند عذاب آنها دو برابر می گردد اما اگر عمل صالح انجام دهند متقابلا دو برابر پاداش می گیرند چون صبر و تحمل بیشتری قبول کرده اند و رنج بیشتری متحمل شده اند سپس می گوید که قولها و نحوه بیانشان به گونه ای نباشد که در دگرگونی دیگران تاثیر منفی بگذارد بلکه به نیکی و معروف باشد سپس می گوید روشی همانند نمایان سازی برجهایی که نسبت به خانه های اطراف خود به شکل نمایان تری قرار دارند قرار ندهند. این آیات براحتی مشخص می سازد که این زنان چه مسیری را طی کرده اند تا چنین ویژگی و صفتی به آنها داده شود. این یکی از مسائل عجیبی است که هم این آیه که در ارتباط زنان پیامبر است بسیاری از کج اندیشان نسبت به خیالات ذهنی خود نسبت می دهند یا نسبت به شخصیتهای ساختگی خود که در این آیه دیده نمی شود. این روند شخصیت سازی و طی مراحل انسانی و تحمل سختی ها مثل داستانهایی شبیه ابراهیم و اسماعیل است . آنهایی که ظرفیت رهبری جامعه را پیدا می کنند باید خود را آماده ظرفیتی بیشتر از صبر و تحمل کنند در نتیجه خطای آنها مظاعف می گردد همانگونه که کار نیک آنها هم  دوبرابر می شود.

آیات 50 تا 56 احزاب می گوید:در آیه 50  آن افرادی که پیامبر می تواند همسرگزینی کند معرفی می کند البته صرف معرفی پیامبر نیست بلکه این معرفی همسر گزینی برای هر فردی است تنها یک صرف شخصی برای پیامبر است آن هم زن مومنی است که خود را وهب می کند واژه وهب در قرآن به معنی بخشیدن چیزی به فردی بدون داشتن توقع می شود ( واژه وهب= 8و38 آل عمران، 84 انعام، 39 ابراهیم، 5و19و49و50و53 مریم، 72و90 انبیاء، 74 فرقان، 21و83 شعراء، 27 عنکبوت، 50 احزاب، 100 صافات، 9و30و35و43 ص، 49 شوری--- در بسیاری از این آیات خدا رحمتش از نوع وهب بیان می کند و خدا وهاب می شود یعنی بسیار رحمت می بخشد بدون اینکه انتظاری داشته باشد بدون هیچ منتی می بخشد) یعنی زن مومنی پیش پیامبر بیاید برای ازدواج خود را به پیامبر ببخشد بدون اینکه توقعی داشته باشد تنها مخصوص پیامبر است. حال این صرف انتخابی برای پیامبر چیست؟ دنباله آیه بهتر به ما کمک می کند البته متاسفانه آیه بعدی خیلی از افراد به معنی حق اختیار پیامبر برای جلو و عقب انداختن برای همخوابگی بیان کرده اند در حالیکه در این آیه چنین چیزی دیده نمی شود از واژه هایی استفاده کرده که درک درستی نمی شود مگر اینکه به آیه قبلش بچسبد در این آیه می گوید:پیامبر می تواند ترجیه بدهد و به تاخیر بیاندازد آنچه می خواهد از این زنان، یا اینکه هر کدام را بخواهی در کنار خود قرار دهی، و هرکسی که عزلت و دوری از او گذاشتی بخواهی، آن نزدیک تر است به اینکه موجب می شود چشمهایشان به آن استقرار پیدا کند و چشم روشن شوند و حزن و اندوهگین نمی شوند و کل آنها به آن راضی خواهند شد. در نتیجه وقتی به آیه قبلی بچسبد بحث نوع انتخاب پیامبر در همسرگزینی است تا آن افرادی که شوق این داشتند در کنار پیامبر باشند ناراحت نشوند آن افرادی که بدون توقعی خود را به او می بخشیدند تا تنها در کنار او باشند برای همین نوع تاخیر در انتخاب و جا دادن آنها در کنار خود، به عهده خود پیامبر می گذارد سپس می گوید این نوع انتخاب باعث خوشحالی و عدم اندوه آنها خواهد شد و از آن راضی هستند. در نتیجه این آیه یک مسئله صرف زمانی بیان می کند و چنین نوع انتخابی را برای انسانهای دیگر ممنوع اعلام می کند یعنی هر زوجی نسبت به همدیگر حقوقی دارند که باید رعایت شود و نمی توانند چنین رویه ای در پیش گیرند. سپس در آیه بعدی که ظاهرا انزال آن بعدتر از این آیات است ممنوعیت ازدواج پیامبر از هر نوعش اعلام می کند مگر ملکت ایمان(این واژه قرآنی قبلا معنی شد به معنای کنیز نیست) در نتیجه این آیات از نوع ازدواجی سخن می گوید که به یک زمان خاص ، نسبت به شخصیت خاص می باشد سپس اعلام ممنوعیت آن برای دیگران و اگر هم بیانی از آن در جایی مانده باشد که چنین رفتاری پیامبر داشته با بیان این آیه قرآنی ممنوعیت آن را اعلام کرده است در نتیجه یک حرکت ظرف زمانی و مکانی صورت می دهد. اما اینکه چرا این نوع ازدواج برای پیامبر حلال شده است. چیزی که از آیات مشخص است توقع زنانی از جامعه بوده که چنین نیازی در آنها وجود داشته و خدا می خواسته موجبات خوشحالی آنها را فراهم کند تا اندوهگین نشوند. و می دانسته با وجود اینکه افرادی با چنین دیدگاهی پیش پیامبر می آمده اند پیامبر نسبت به آنها حقوق آنها را رعایت می کرده و ظرف زمانی آن زمان چنین چیزی می طلبد و این نسبت به دیگر انسانها صدق نمی کند. اما در آیه 53 احزاب بیان از اجازه برای داخل شدن خانه پیامبر و مزاحم نشدن برای او در وقتی که او راضی نیست و نحوه برخورد با ظرف زمانی افراد است که نه تنها نسبت به پیامبر بلکه نسبت به هر عضوی از جامعه مطرح است که نباید موجبات ناراحتی او را فراهم کرد و حقوق او رعایت شود. حضور بی موقع در صحن خانه پیامبر حتی طلب کردن نیازهای خود از زنان پیامبر ، موجبات ناراحتی آنها را  فراهم می کرد ،پیامبر شرم داشت چنین مطلبی را بگوید اما خدا آن را باز می گوید که رعایت حقوق دیگران چیزی نیست که شرم و حیا بطلبد. سپس می گوید این نوع قلوب  و روش دگرگونی برای شما و آنها بهتر است. سپس ازدواج با آنها را برای همیشه ممنوع اعلام می کند. البته انتخاب این نوع زندگی به انتخاب و اختیار خودشان بوده است همان طور که در آیات 28و29 احزاب دیده می شود. برای عدم مشکلات بعد از پیامبر عدم به وجود آمدن نسلی که خود را نسبت به پیامبر بدهد در صورت امکان ازدواج برای بعضی از زنان، ممنوعیت ازدواج آنها برای همیشه اعلام می شود به هر حال آنها امهات المومنین شده اند و مادر ایمانی می شوند. سپس در آیه 55 می گوید بر زنان پیامبر گناهی نیست اگر رفتاری که در آیه 53 رعایت آن خواسته شده است نسبت به خویشاوندان نزدیکشان آن را رعایت نکنند یعنی حضور بی موقع خویشان نزدیک زنان پیامبر را مشکلی نمی بیند. نهایت در آیه 56 صلو بر نبیش می فرستد در مورد این واژه قبلا سخن گفتیم حمایت و توجه ویژه خدا نسبت به پیامبرش است با توجه به آیات قبل این امر براحتی مشخص است(نیازی به توضیح واژه صلو در اینجا نمی بینم ) این نشان از این است که در هر جامعه ای اگر بندگان صالح خدا شکل گیرد شامل این صلو و توجه ویژه خدا خواهند شد، حمایت خدایی می آید . در این آیات اعمال صرف زمانی را بیان می کند که امکان داشته در یک ظرف زمانی انجام گرفته و آن را نسبت به دیگر انسانها ممنوع می کند یا به نوعی دیگر مثل رعایت حقوق دیگران در حال جریان است. جریان ازدواجهای پیامبر و چگونگی شکل گیری آنها در قرآن وجود قرآنی ندارد ، متاسفانه آنها وابسته به یک جریان تاریخی هستند که برای ما بازگو می شوند در حالیکه یک جریان تاریخی نمی تواند با خود حقیقت مطلق داشته باشد ، پر از دروغ و خرافات و غلو است در نتیجه نمی تواند مبنای فکری قرار گیرد. بگذارید در این مورد بعدا بیشتر توضیح دهیم اما در این حد می گوییم اگر هم جریانات ازدواج پیامبر واقعا درست باشد باید ما ظرف زمانی آن زمان را به زمان خود منتقل کنیم آن مسئله را نسبت به زمان خودش مورد نقد و بررسی قرار دهیم اما آیا ما چنین قدرتی داریم در واقعیت ما چنین قدرتی نداریم بلکه می خواهیم از دریچه و ظرف زمانی خود مسئله را بررسی کنیم این نوع برخورد و روش انتخابی نمی تواند نسبت به یک مسئله تاریخی حق مسئله خوب بیان شود در نتیجه من ترجیح می دهم در ظرف تاریخی دنبال حقیقت نباشم، چون مشکل و عملا غیرممکن است.

اما نسبت به سوره حجرات(آیات 1 تا 5) در آیه 1 عدم پیشی و تقدم نسبت به خدا و رسولش است، اینجا واژه رسول استفاده شده ، در نتیجه عدم پیشی و تقدم از دستورات خدایی است و ربطی به این ندارد که بگوییم نسبت به یک زمان خاصی است. در آیه 2 به بعد می گوید صوت و صدای خود را نسبت به صوت وصدای نبی بالا و مرتفع نکنید و قولهای خود را با جهر و سر و صدا کردن عنوان نکنید همانند آن روش جهری که در بین بعضی از خودتان صورت می دهید این موجب نابودی اعمالتان می شود. کسانیکه صدایشان نزد رسول خدا پایین می آورند کسانیند که قلوب و دگرگونی آنها برای تقوی مورد امتحان خدایی قرار گرفته است. کسانیکه از ورای حجرات و اطاقها مورد ندا قرارت می دهند اکثر آنها جلوی خود را نمی گیرند اما اگر صبر می کردند تا خارج شوی این برایشان خیر بود.

این سوره بیشتر به سوره ای اخلاقی معروف است مربوط به یک روند شخصیت سازی است آیات بعدی به خوبی این امر را مشخص می سازد در نتیجه آیات 1 تا 5 هم نگفته که این نوع شخصیت سازی صرف پیامبر است بلکه گفته چنین روند حقوقی نسبت به دیگران باید رعایت شود و هنگام صحبت کردن نباید نحوه و صدای ما بالاتر از مخاطبمان باشد بالاتر رفتن صدا معمولا نشان از عصبانیت یا یک حالت تحکم بیان و قول است که اجتناب این نوع رفتار را خواهان است. این نه تنها صرف بالا بردن صدا نسبت به مخاطب است بلکه در حین صدا کردن فردی از خانه او و ارتباط با او خواستار این موضوع است. تا موجبات ناراحتی فرد یا خانواده او و اطرافیان به وجود نیاورد. زمانیکه او نسبت به خانه خود کاری ندارد و فراغت حاصل کرده ما نیازهای خود را از او بخواهیم نه با فشار بخواهیم با مرتب مورد ندا قرار دادن او را تابع خواستهای خود کنیم بلکه بگذاریم خود او تشخیص می دهد چه زمانی باید نسبت به مسئله دیگران خارج شود و در این ارتباط صوبری کنیم. در مورد بالا نبردن صدا و یک حالت تحکم پیدا کردن چون در آیه 3 از واژه رسول استفاده کرده و آیه 1 بیان از عدم پیشی گرفتن بود می توان گفت در ظرف زمانی به معنای این است که نسبت به آنچه این رسول همراه آن فرستاده شده پیشی گرفته نشود. یعنی در آیه 2 اگر در یک بعد زمانی کوچک می گنجد که حضور نبی در جمع عده ای است به یکباره با آرودن واژه رسول در آیه بعدی گسترش زمانی می دهد.

 

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 12

 

.....ادامه

 

پیامبران نمی توانستند وحی خدایی را تغییر دهند چون صدق خود را برای اینکه رسول و فرستاده هستند ثابت کرده اند. این برگزیدگی و عدم تغییر به عهده خود خداست و از توانایی او خارج نیست. او رسولان را به عنوان امین خود معرفی می کند کسانیکه در این بار امانت خیانتی نکرده اند و به کمال رسانده اند هرچند در خود این پیام، توبیخ، بیانهایی به ضرر خود آنها بوده و گناه و اشتباه آنها برای دیگران بازگو می شده است. حق مهم بوده است، هرچند در نسخه برداری و رو کردن و مشخص سازی اشتباهات و گناهان آنها بوده است.خدا در سوره جن آیات 26 تا 28 می گوید: داننده غیب تنها خداست و آن را برای هیچ کسی ظاهر نمی کند مگر رسولی که از او راضی باشد پس همراه آن از روبرو و پشت سرش نگهبانان و مراقبانی روان می سازد تا خدا بداند که رسالات و فرستادگیش به بالغیت و کمال خود رسیده است و احاطه کامل به آنها دارد. اینجاست که خدا می خواهد بگوید پیامبران هیچ راه خیانتی در پیش نمی گرفتند و در رسیدن پیام همان بوده که خود خدا می خواسته تا به انسانها برسد. به پیامها نگاه کنید که از یک بالغیت و کمال برخوردار است و این نشان از صدق و امین بودن آنها و عدم تغییر در پیام دارد. خوب به پیامها نگاه کنید و مورد بررسی قرار دهید ببینید آیا می تواند چنین ویژگیی برای خود به وجود آورد. و این برعکس تصور بسیاری از نادانان است که خیال می کنند قرآن انحراف پیدا کرده یا چون از ذهن پیامبر گذشته یعنی اینکه در پیام رسانی از فهم پیامبر گذشته، پس پیام برای درک مردم از آن حالت خداییش خارج و امکان کم وزیاد و تحت تاثیر فرهنگ زمانش قرار گرفته است در حالیکه خدا می گوید به کمال و بالغیت رسیده و اجازه چنین چیزی نمی دهد. اینجاست که این افراد خدا را نادان تصور کرده و او را موجودی ناتوان معرفی می کنند؟! ناتوان، که نمی تواند به کمال با مخاطبین خود ارتباط برقرار کند و کاری کند که پیام خود از دستبرد دزدان حفظ کند و آنوقت به خود نمی گویند که پیامی که از سوی خدا می خواهد مسیر انحراف، کم و زیاد، یا از فهمی بگذرد که امکان دارد مشکلات فراوانی به بار آورد به چه دردی می خورد و چگونه می خواهد برای انسان رشد و کمال به بار آورد؟! این افراد یک ذره قرآن را خوب ورق نزده اند که بدانند این قرآن خود صدق و راستگویی و کمال خود را نشان می دهد.آنها در این حد اکتفا نمی کنند می گویند خیلی از افراد می توانند پیامبر شوند و پیامبر نبوده مگر انسانی مثل بقیه که هرفردی می تواند چنین پیامی با خود بیاورد.(از طریق عرفان یا نبوغ یا...) حال باید پرسید وقتی خدا از غیب می گوید چگونه در قالب انسانی می گنجد وقتی از وحی سخن می گوید چگونه در قالب انسانی می گنجد؟! آنوقت زمانیکه پیامبر امکان کوتاهی در پیام رسانیش به وجود می آید می گوید: چه بسا اینکه این کار را انجام دهی که شاید ترک کنی بعضی از آنچه وحی که به سوی تو آمده است یا درونت از آن به تنگی و ضیق در آید چون شاید بگویند که چرا گنجی یا فرشته و ملکی همراه او نیست (12 هود) ذکر فعل لعلک در اینجا به معنای این نیست که او توانایی عدم رساندن پیام و وحی خدایی را دارد چون در آیاتی که قبل آوردیم خدا چنینی توانایی را از او می گیرد .به آیات قبل آن توجه کنید بعد از ذکر صبر و عمل به صالحات در برابر مشکلات گوشزد می کند در صورت نبود چنین رویه ای در زندگیت امکان دارد ترک کنی وحی خدایی به خاطر طعنه ها و خواستهای نابه جای کفار، سپس در آیه بعدی می گوید می گویند به خدا افترا زده و دروغ گفته ، سپس می گوید اگر واقعا اینگونه است پس چنین توانایی را شما هم دارید چون دیگر این کلام خدایی نیست حال که اینگونه است و اگر راست می گویید ده سوره مثل آن با توانایی آن بیاورید؟! در آیه قبل به پیامبر گوشزد می کند که توجهی به سخنان اطرافیانش نداشته باشد و بداند که تنها نذیری بیش نیست پس امکان داشته بعضی زمانها پیامبر به ترک وحی می پرداخته اما خدا دست او را رو می کند و نسخه برداری می کند و ترک او به خاطر این نبوده که این پیام رسانی را نمی کرده بلکه به خاطر این بوده که در زندگی شخصی،اجتماعی خود پیاده نمی کرده و اینجاست که با آوردن فعل "شاید" یک حالت نهی برای او می آورد یعنی نکنه چنین توانایی برای خود ایجاد کنی؟!

قبلا آیاتی که پیامبران از جنس بشر و با خصوصیات این بشر می آمده اند و یکی از دلایل انکار کفار و مشرکین نسبت به آنها به دلیل بشر بودن این رسولان، از نگاهتان گذشت ( 91 انعام، 10و11 ابراهیم، 110 کهف، 24 و34مومنون، 154و186 شعراء، 15 یس، 6 فصلت،27 هود ) شاید اینجا پرسیده شود مگر نمی شد که رسول از جنس دیگری بود؟! چرا این پیام رسان باید از جنس بشر باشد؟ بعدا به این موضوع خواهیم پرداخت که اصلا کانال ارتباطی چندان مهم نیست انسانی که بدنبال حقیقت باشد این موضوع که کانال ارتباطی کدام باشد برایش مهم نیست و اگر کانال ارتباطی برایش مهم گردد دیگر از اصل پیام می ماند و خطی بر حقیقت خود می کشد؟! اما خود خدا بهتر می داند که کانال ارتباطی خود را در کجا قرار دهد چون علم و آگاهی و تسلط کامل به جهان ومخلوقات خود دارد و بعد از اینکه که پیام رسولان ثابت شد از سوی خداست دیگر چندان برای فرد اهمیت پیدا نمی کند که کانال ارتباطی چرا از جنس بشر است اما باید دانست که همان کانال ارتباطی بر اساس نیاز انسان بوده است.

شروع گناه از سوی آدم و حواست . آنها نزدیک درخت ممنوعه شده و از دستور خدا سرپیچی می کنند پس از بهشت زمینی هبوط کرده ، سپس به گناه خود پی برده و توبه می کنند برای مطالعه کامل داستان آدم و حوا می توانید به آیات 28 تا 39 بقره، 10 تا 25 اعراف، 114 تا 125 طه، 61 تا 64 اسراء، 27 تا 43 حجر، 71 تا 85 ص، مراجعه کنید.

دومین پیامبری که دچار گناه می شود پیامبر نوح است. او با وجود اینکه پسرش از کفار است اما نجات او را از خدا تقاضا می کند سپس خدا می گوید که من به تو نصیحت می کنم همانند جاهلین نباشی که در عین آگاهی برخلاف آن عمل می کرده و تقاضا داشته اند؟! نوح به گناه خود پی می برد و می گوید خدایا برمن ببخشای؟! رحم کن برمن ، اگر برمن رحم نکنی از خاسران خواهم بود؟ بخشش و ترحم ، دانستن در خسران بودن، همه نشان از این است که نوح مرتکب گناه شده است وگرنه طلب بخشش یا خود را خاسر دیدن نسبت به چیزی که انسان از سرناآگاهی انجام می دهد معنی پیدا نمی کند؟! نوح یاد گرفته که همانند ملائکه نسبت به چیزهایی که علم ندارد نپرسد و تقاضا نکند اما باز برخلاف درس های خدایی عمل می کند پس خدا می گوید نپرس نسبت به چیزی که علم بدان نداری؟! درخواست نوح برخلاف تقاضای نابودی کافرین بر روی زمین است و او می داند که همین کافرین و ستمگران باعث نابودی زمین می شوند و انگار می خواهد که خدا چون قبلا گفته که اهلت را نجات می دهد پس استثنا در این کافرین قائل شود، او یاد گرفته که بعد از آدم سنت خداوندی بر جانشینی صالحین است و دیگر جایی برای مفسدین نیست اما باز تقاضای خود را مطرح می کند و داستان جانشینی آدم را نادیده می گیرد. برای مطالعه کامل داستان نوح می توانید به آیات 33 آل عمران، 163 نساء، 84 انعام، 59تا64 اعراف، 71 تا 74 یونس، 25 تا 49 هود، 76و77 انبیاء، 23تا31 مومنون، 37 فرقان، 105تا122 شعراء، 14و15 عنکبوت، 75تا82 صافات، 9تا16 قمر، 1تا28 نوح ،مراجعه کنید.

سومین پیامبری که مرتکب گناه می شود ابراهیم ،کسیکه خلیل خداست. زمانیکه مژده فرزند دار شدن او در سن پیری به او و همسرش داده می شود می گوید که چگونه مرا در سن پیری فرزندی خواهد بود. آنوقت فرستادگان می گویند هیچ شخصی از رحمت خدا ناامید نمی شود مگر کسانی که صفت ضالین بودن را دارند. سئوال و پرسش ابراهیم با توجه به اینکه شخصیتی در مسیر خدایی تربیت شده منافات دارد با وجود اینکه آگاهی نسبت به رسولان برای او پیدا شده و خدا را می شناسد چنین سئوالی در عین ناآگاهی است. سپس همین ابراهیم در آیه 82 شعراء می خواهد که خدا خطاهایش را ببخشد. برای مطالعه کامل داستان ابراهیم می توانید به آیات 124تا 132 و 258 بقره، 96و97 آل عمران،74 تا 84 انعام،114 توبه،35تا41 ابراهیم،41 تا 49 مریم، 51 تا73 انبیاء، 26حج،69 تا 90 شعراء، 16و17 و 24 تا 27و31تا 35 عنکبوت، 83 تا113 صافات،  26 تا 29 زخرف،مراجعه کنید.

چهارمین پیامبری که مرتکب گناه می شود یعقوب پیامبر است. گناه او زمانی صورت می گیرد که در مواجهه با فرزندانش، زمانیکه از نزد یوسف باز می گردند و فرزند دیگر یوسف به خاطر تهمت دزدی نزد یوسف مانده است به یکباره یعقوب با وجود بری بودن فرزندانش از عدم کوتاهکاری نسبت به فرزند دوم یعقوب، تنها به خاطر سوء سابقه دار بودن، فریاد تهمت به آنها می زند و می گوید که این کار برای آنها آراسته شده است همین نوع خطاب او زمانیکه فرزندان یعقوب بعد از انداختن یوسف و آوردن پیراهن خونی یوسف نزد پدر، از سوی او رانده می شود. با وجود اینکه فرزندان یوسف در آیه قبل از پدر می خواهند با توجه به مدارک موجود به صدق آنها پی ببرد. اما یعقوب بدون توجه به آن، یکباره مثل گذشته قضاوت خود را صورت می دهد. داستانی از یعقوب در قرآن وجود خارجی ندارد مگر مقداری که در سوره یوسف در کنار داستان یوسف قید شده است.

پنجمین پیامبر که مرتکب گناه می شود یوسف پیامبر است. آن افرادی که می خواهند راه نجاتی برای یوسف پیدا کنند در آن هنگام که زن عزیز مصر قصد یوسف می کند یوسف تنها قصد دفاع خود و راه فرار را داشته است این تنها ذهن این افراد است که می خواهند برای اینکه پیامبران را اشخاصی فراانسانی نشان دهند و بگویند اصلا این شخصیتها توانایی گناه را ندارند به این گونه معانی بکشانند در حالیکه در این آیه(24 یوسف) از واژه ای برابر نسبت به یوسف و زن عزیز مصر به کار برده است. واژه کاربردی "همم" است که به معنی همت کردن و قصد کردن بر انجام فعلی است در نتیجه تا اینجا آن فعلی که هنوز به فعلیت نرسیده و تنها آهنگ آن صورت گرفته است برای ما مشخص نیست باید دنبال آیات را بخوانیم خدا نسبت به یوسف می گوید در این همت کردن به یکباره یوسف متوجه برهانهایی خدایی می شود این دلایل خدایی معلوم نیست که چیست؟ به احتمال زیاد به یکباره یوسف دلایل خدایی را به یاد آورده است. سپس می گوید ما اینچنین کردیم تا فحشا و سوء رااز او منصرف کنیم. پس در یک لحظه او قصد چنین فعلی را داشته است هرچند با یادآوری دستورات و دلایل خدایی آن فعل را از خود دور کرده است و سپس به سو ی در می دود. اگر منظور دفاع یوسف از خود بود اصلا با معنای فرار نمی خواند این حق طبیعی یوسف بوده که اگر زن عزیز مصر قصد حمله به او را داشته، او از خود دفاع کند و چه ربطی به منصرف شدن او از فحشا دارد. اگر هم بخواهیم بگوییم که یوسف قصد حمله داشته باز انگار مورد تایید خدایی نبوده و آن را عمل سوئی معرفی کرده و او را نسبت بدان گناهکار نشان داده تا او را منصرف از آن کار کند. اما اینکه یوسف دچار فحشا نشده ، در دنباله آیات بعدها خود زن عزیز مصر بر عدم گناهاکار بودن یوسف اذعان می کند.دومین مورد که شخصیت کاملا انسانی و حتی عدم فرا انسانی او مشخص می شود زمانی است که یوسف در آیه( 33 یوسف) با الا تاکید می گوید اگر مرا از کید زنان مصری نجات ندهی از زمره جاهلین می گردم یعنی عملا به خدا می گوید امکان دارد در این کید بیافتد. اما ارتکاب گناه بعدی یوسف طرح ریزی تهمت دزدی به برادرش است تا او را نزد خود نگه دارد هرچند که او از این تهمت سوء استفاده نمی کند اما این نوع نگاه و حرکت مقدمه ای برای دست یابی ، هدف وسیله را توجیه می کند می باشد. یعنی فرد بگوید برای رسیدن به هدفم با توجه به اینکه ذات هدف من درست است از هر نوع وسیله  و روشی هرچند که آن وسیله و راه در ذاتش اشتباه و غلط باشد اما هدف من که از ذات پاکی برخودار است آن وسیله را توجیه کرده و درست نشان می دهد در حالیکه هیچ گاه، زمانیکه هدف درست و پاک باشد از وسیله غلط و اشتباه استفاده نمی کند و به مرور زمان وسیله های اشتباه انسان را از هدف درست دور می کند و خود این وسیله مقدمه ای برای رسیدن به اهداف غلط و اشتباه می گردد بدون اینکه انسان آن را حس کند وقتی هدف انسان رسیدن به جامعه ای صدق و راستی است استفاده از دروغ و نهادینه کردن آن در خود، چگونه خواهد توانست به آن هدف دست پیدا کرد. در حالیکه بارها خداوند دفاع سخت از صدق و راستی کرده و از حیله گری و دروغ نهی فرموده است پس کار یوسف مورد تایید خدایی نبوده است. متاسفانه یوسف، دست به دروغ و حیله گری می زند تا برادرش را نزد دیگران دزد معرفی کند، در حالی فریاد دزد سر می دهد که خود، آن جام را در وسایل و بار برادرش قرار داده است. برای مطالعه کامل داستان یوسف می توانید به آیات 1 تا 102 یوسف ، مراجعه کنید.

ششمین پیامبر گناهکار موسی پیامبر است. موسی نمی تواند خشم خود را درست کنترل کند و بدون اینکه بخواهد انسانی را بکشد اما با استفاده از خشمش مرتکب قتل می شود پس از خدا طلب بخشش می کند سپس این قتل برای او درس عبرتی نمی شود حتی برای دومین بار هم می خواهد دست به خشونت بزند در حالیکه زمانیکه می خواهد به نفر دوم حمله کند در خطاب نفر دوم می شنود که آیا تو می خواهی فردی جبار باشی و نمی خواهی از صالحین باشی و هرروز می خواهی فردی را بکشی؟! دومین گناه موسی زمانی صورت می گیرد که در سوره کهف در همراهی با آن شخص دانا می گوید که در همگامی با او صبور خواهد بود و نسبت بدان عصیان نخواهد کرد اما در مسیر همگامی ، با وجود بارها قول از سوی او، اما او به آنچه که خود را پایبند بدان می کند متعهد نیست و برخلاف آن عمل می کند. او نمی تواند انسان صبوری باشد. برای مطالعه داستان کامل موسی می توانید به آیات 60 و61، 65 تا 74 و 92 و 93بقره، 20 تا 26مائده،100 تا 156 و 160 تا 171 اعراف، 75 تا 94 یونس،  96 تا 101 هود،5 تا 8 ابراهیم،101 تا 104 اسراء،60 تا 82 کهف، 9 تا 101 طه،45 تا 49 مومنون،10 تا 68 شعراء، 7 تا 14 نمل، 3 تا 43 قصص،  15 تا 26 نازعات،مراجعه کنید.

هفتمین پیامبر گناهکار داوود است. داوود نسبت به امر قضاوت مرتکب گناه می شود. در سوره ص زمانیکه دو نفر برای حکمیت نزد او می آیند با شنیدن نظر یکی از شاکیان، بدون شنیدن شکایات نفر دوم حکم قضایی خود را می کند و نسبت به این مسئله ظلم می کند سپس نسبت بدان پی می برد و طلب بخشش می کند و خدا او را می بخشد. البته این تنها قضاوت اشتباه داوود در امر قضاوت نیست او یکبار دیگر در سوره انبیاء هم نسبت به کشتزاری ،در کشمکش با سلیمان در امر قضاوت اشتباه می کند. برای مطالعه کامل داستان داوود می توانید به آیات 246 تا 251 بقره، 163 نساء، 55 اسراء، 78 تا 80 انبیاء،10و11 سبا، 17 تا 26 ص، مراجعه کنید.

هشتمین پیامبر گناهکار سلیمان است. گناه سلیمان مشخص نیست اما در سوره ص از خدا طلب بخشش می کند و نسبت به گناهی که انجام داده توبه می کند.(34و35 ص) خدا پیامبرش سلیمان را به عنوان توبه کار معرفی می کند توبه کاری که به گناه خود پی برده و طلب بخشش می کند و خدا از او خشنود است(30ص). برای مطالعه کامل داستان سلیمان می توانید به آیات 102 بقره،  84 انعام، 78 تا 82 انبیاء،15 تا 44 نمل، 12 تا 14 سبا، 30 تا 40 ص، مراجعه کنید.

نهمین پیامبر ایوب است خداوند او را به عنوان بنده ای که زیاد توبه می کند معرفی می کند. توبه بعد از گناه معنی پیدا می کند و خدا این عمل او که بعد از پی بردن اشتباهش در جهت اصلاح و اعتراف بدان می کوشیده می ستاید(44 ص) . برای مطالعه داستان ایوب می توانید به آیات 84 انعام، 83 و 84 انبیاء، 41 تا 44 ص،مراجعه کنید قابل ذکر است داستان زندگی ایوب با آن شاخ و برگی که عنوان می شود پایه و اساس قرآنی ندارد و تنها اشاراتی کوتاه است.

دهمین پیامبری که مرتکب گناه می شود یونس است. او از قومش فرار می کند در حالیکه قوم او ایمان می آورند او باید ملامت شود اما خدا او را می بخشد. یونس خود را از ظالمین می داند. برای مطالعه کامل داستان یونس می توانید به آیات 86و87 انعام،98 یونس، 87 و 88 انبیاء،   139 تا 148صافات،مراجعه کنید.

اما آخرین پیامبری که مرتکب گناه می شود محمد است. تبری و دوری گزیدن پیامبر از آن اعمایی(نابینایی) که پیش او می آید ، او ترشرو می شود. گناه پیامبر در اینجا تنها به یک عبوس شدن صرف نسبت به کوری که چیزی نمی بیند است اما خدا تزکیه شدن انسان برایش مهم تراست برای همین از سوی خدا مورد توبیخ قرار می گیرد. (سوره عبس) با وجود اینکه این تنها خداست که حق مشخص کردن حلال و حرام دارد او برخلاف قوانین خدایی عمل می کند همسران خود را برخودش تحریم می کند (1 تحریم) سپس نسبت به قضاوت اشتباهی که نسبت به دیگران دارد و بدون اینکه راستگویی یا دروغ فردی برای او مشخص شود حکم خود را صادر می کند خدا او را مورد توبیخ قرار می دهد که این برخلاف آن چیزی است که خدا برای او مشخص کرده است (43 توبه) سپس روش نادرست پیامبر در گرفتن اسیران جنگی بدون اینکه تسلط کامل بر دشمن پیدا کنند سخن می گوید و مورد توبیخ خدایی قرار می گیرند که شماها خواهان دنیا هستید اما خدا سرای آخرت را برای شما می خواهد اگر در کتاب خدا ثبتی نبود بر شما عذابی عظیم بود. این افراد آنقدر به ایمان و پیروزی خود مغرور شده اند که خیال می کنند بر دشمن پیروز شده اند (67و68 انفال) خدا، کار اشتباه پیامبر را به او گوشزد می کند که خیال نکند هر کاری را حتما خواهد توانست در هر لحظه زندگیش انجام دهد بلکه بگوید قصد من به همراه این است اگر خدا هم بخواهد (23و24کهف) سپس نقش شیطان و امکان موثر افتادن بر پیامبر و دچار فراموشی شدن سخن می گوید (68 انعام) سپس پیامبر نزدیک است سمت و سوی کفار پیدا کند در وحی خدایی کوتاهی کند(74و75 اسراء) خدا سخن از بخشش گناهان و ذنب پیامبر دارد (1تا 3 فتح) سپس از او می خواهد به خاطر گذشته خود استغفار کند(3 نصر)(19 محمد) نهایت این پیامبر گناهاکار توبه می کند و مورد بخشش خدایی قرار می گیرد(117 توبه)

 

همان طور که از نگاهتان گذشت خدا تنها بخشی از زندگی پیامبرانش رابازگو می کند نه تک تک و تمامی جزئیات زندگی آنها و نه اینکه اشراف کاملی از زندگی آنها ارائه دهد یا اینکه بگوید زندگی آنها در همین موارد خلاصه می شود یا به ذکر تمامی اشتباهات و گناهان آن پرداخته است او تنها به آن مقداری از زندگی آنها می پردازد که برای پیام رسانی خود می خواهد در قالب این قصص، ارتباط کامل و درست با بشر برقرار کند. در مورد اهمیت قصه در قرآن قبلا سخن گفتیم. پس مواردی که زندگی افسانه ای و خرافی آنها چه در هنگام پیامبری و چه در حین کودکی می سازند پایه و اساس قرآنی ندارد و اصلا با نوع ساخت بشر و صفات و خصوصیاتی که دارد در تناقض است و همان طور که مشاهده شد خداوند آنها را همچون دیگر بشر می داند که مرتکب گناه و اشتباه می شده اند و توبه می کرده اند این ناقص بودن انسان را می رساند. اما چرا تنها به ذکر نام بعضی از پیامبرانش می پردازد ؟ آیا انحصار پیامبران در همین تعداد است؟ نسبت به دیگر نقاط جهان آیا پیامبری نبوده است؟ نام پیامبرانی که در قرآن ذکر آن رفته به 25 پیامبر می رسد که از این تعداد نام 18 نفر آنها در آیات 83 تا 86 انعام ذکر گردیده برای پیدا کردن نام بقیه پیامبران می توانید به آیات 33 آل عمران، 65 اعراف، 61 و 84 هود، 85 انبیاء، 40 احزاب،163 نساء، مراجعه کنید.

اسامی پیامبران شامل : آدم،نوح،هود،صالح،ابراهیم،اسماعیل، الیاس، الیسع،ادریس، ذالکفل، لوط، اسحاق،یعقوب،یوسف،شعیب،موسی،هارون،داوود، سلیمان،ایوب، یونس(ذالنون)،زکریا،یحیی، عیسی، محمد می باشد.

اما خدا هیچ گاه نگفته انحصار پیامبرانش در این تعداد است و ذکری در تعداد آنها در قرآن وجود خارجی ندارد. خدا تنها می گوید : ذکر قصه های بعضی از پیامبران در قرآن بازگو کرده و از ذکر بعضی هم خودداری کرده است (164 نساء) اما اینکه چرا تنها انحصار در تعدادی عنوان دارد به هر حال ذکر قصه اگر نام پیامبری دیگر بود بعد همان سئوال مطرح بود در واقعیت ما به اصل پیام رسانی توجه نمی کنیم بلکه می خواهیم بگوییم چرا نام بقیه نیست؟ باز اگر نام تعدادی دیگر بود باز هم همان سئوال مطرح می شد در واقعیت نام پیامبران در اینجا مهم نیست بلکه اصل پیام رسانی مهم است. نام پیامبران تنها برای ارتباط برقرار کردن تعدادی از ادیان آسمانی که هنوز مقداری از آنها باقی مانده مهم می شود و همانگونه که مشاهده می شود تنها دو دین یهود و مسیح هستند که اندکی از همان دین اسلام را با خود دارند پس در نتیجه بهترین راه برای برقراری با اهل کتاب ذکر نام پیامبران آنها در قرآن است. اما دلیل سومی هم دارد آن هم زمانی است که بعضی از منتقدین می گویند ذکر نامها و اسامی بسیاری در قرآن مثل غذا، پوشاک، پیامبران و..... نشان از تاثیر قرآن از فرهنگ زمانش است به این مورد بعدا بیشتر می پردازیم که برخلاف تصور رایج این تاثیر نیست بلکه برای ارتباط اولین افرادی که مهم می شوند همان افراد اولیه هستند که با قرآن روبرو هستند تا بتواند ارتباط کامل برقرار شود.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 11

 

.....ادامه

 

واژه وحی به معنای یک ارتباط و اشاره سریع و مخفی بود. وحی یک امر اکتسابی نیست که فرد بتواند با انجام روشها و ریاضت کشیدن به آن دست پیدا کند بلکه این خود خداست هر زمان خود تشخیص دهد وحی صورت می دهد. وحی در واقع کانال ارتباطی خدا با بشر است هر زمان خود بخواهد این ارتباط صورت میدهد نه نحوه ارتباطی بشر با خدا.

 

الهام: 8 شمس.

 

اما واژه الهام که تنها در یک آیه دیده می شود. این واژه با همان تصور رایج که در ذهن می گنجد و معنیی که در زبان فارسی است نیست . الهام در زبان فارسی به معنای این است که از یک منبع ناشناخته به یکباره و ناگهانی چیزی به فرد القا شود که ما می گوییم به ما الهام شده است. اصل این واژه"لهم" زمانی ما را به معنای اصلی آن نزدیک می کند که این واژه به واژه "همم" نزدیک است این واژه به معنای خواست و قصد و اراده کردن برای انجام فعلی است.(122و154 آل عمران، 113 نساء، 11 مائده، 13و74 توبه، 24 یوسف، 5 غافر)  این واژه همان واژه همت در زبان فارسی ماست. در نتیجه واژه الهام در قرآن به معنای داشتن توانایی و اراده کردن است در این آیه هم می گوید زمانیکه نفس انسان و آنچه که نیاز بوده مساوی و برابر آن ساخته است سپس بدو توانایی و انتخاب و اراده کردن در هر دو مسیر فجور و تقوی آماده ساخته و در اختیار او قرار داده است.

 

نبی: 61و91و136و177و213و246و247و248 بقره، 21و39و68و79و80و81و84و112و146و161و181آل عمران، 69و155و163 نساء، 20و44و81 مائده، 89و112انعام، 94و157و158 اعراف، 64و65و67و70 انفال، 61و73و113و117 توبه، 55 اسراء، 30و41و49و51و53و54و56و58 مریم، 52 حج، 31 فرقان، 27 عنکبوت، 1و6و7و13و28و30و32و38و40و45و50و53و56و59 احزاب، 112 صافات، 69 زمر، 6و7 زخرف، 16 جاثیه، 2 حجرات، 26 حدید، 12 ممتحنه، 1 طلاق، 1و3و8و9 تحریم.

 

واژه نبی از مصدر نبوه به معنای کسی است که آگاهی زیادی دارد و خبردهنده است. این واژه مشتق شده از واژه "نبا" است. فردیکه از سوی کسی فرستاده شده و حاوی خبر است. تفاوت این واژه با واژه "رسول" در این است که رسول همراه خود چیزی دارد که فرستنده با او فرستاده است اما نبی اینگونه نیست. در واقع رسولان پیامبرانی بوده اند که همراه خود پیامهایی می فرستاده اند اما نبی آگاهی کامل به همان پیامها داشته و به عنوان آگاهی دادن و خبردادن در بین مردم حضور پیدا می کردند برای همین هر رسولی نبیی بوده است همان گونه که آیات بسیاری از رسولان را با نام نبی مورد خطاب قرار می دهد اما هر نبیی رسول نبوده است. چیزی که مشخص است بر نبی هم وحی صورت می گرفته است . ویژگی ها و خصوصیات متشابه با دیگر بشر داشته و مثل رسول بوده، تنها از سوی خدا ماموریت به بازگشت بشر به همان آگاهی ها داشته و به عنوان نذیر و بشیر حضور داشته تا آگاهی ها و اخبار خدایی را دوباره احیا کند. اما یک سنت بعد از فرستاده شدن هر نبی وجود داشته است(هر قریه ای نبیی ارسال نشده مگر اینکه اهل را با باساء و ضراء گرفتار کرده تا به تضرع برسند. 94 اعراف.) سپس از مومنین می خواهد که بگویند :ایمان می آوریم به آنچه بر تمامی نبیین نازل شده و فرقی بین یکی از آنها نمی گذاریم( 136 بقره) (84 آل عمران)(آیه 285 بقره فرقی در رسل، اما آیات قبل در نبی ذکر رفته است) چیزی که مشخص است فرق نگذاشتن در بین آنها از لحاظ چیزهایی است که برآنها نازل شده و اینکه نبیی از جانب خدا بوده اند. ایمان به اینکه همیشه پیام آورانی از جانب خدا در بین انسانها حضور داشته اند. از لحاظ کانال ارتباطی هیچ تفاوتی بین آنها نیست. اما در مورد اینکه آیا پیامبرانی از لحاظ قرب الهی بهتر بوده اند یا خود پیامبران نسبت به دیگر ابنای بشری بهتر هستند برای ما مشخص نیست و هیچ آیه ای چنین جهتی را مشخص نکرده است در این مورد بعدا بیشتر توضیح می دهیم حتی افرادی که می گویند پیامبر اسلام(محمد) اشرف مخلوقات یا اشرف بشر است نگاهی غیرقرآنی و دروغی محض است که خدا در این مورد سخنی نرانده است. اما آیه ای که اینگونه می گوید:کسانیکه اطاعت خدا و رسول کنند پس ایشان با کسانیند که خدا به آنها نعمت داده از انبیاء، صدیقین، شهداء، صالحین. 69 نساء. سه چیز را برای ما مشخص می کند اول اینکه دو واژه رسول و نبی را از هم جدا می کند این تفاوت دو واژه در آیه 52 حج هم دیده می شود. دومین موردی که دیده می شود اطاعت از نبی را خواستار نشده است ، ملازم اطاعت خود را در کنار واژه اطاعت رسول آورده است و در هیچ جایی از قرآن اطاعت از نبی دیده نمی شود چون نبی همراه خود چیزی نداشته که به اطاعت آن فرا خواند مگر اینکه فرستادگان و رسولانی از قبل بوده اند که از طرف خدا پیامی داشته اند برای همین اطاعت از رسول ، اطاعت از همان کتاب و پیامهای خدایی همراه اوست نه اطاعت از رسول به معنای اطاعت از نبی معنا شود و اطاعت از حرفها و گفتار و اعمال و رفتار او باشد. سومین موردی که دیده می شود در این آیه نگفته نبیین از لحاظ درجه بهتر از بقیه هستند بلکه از لحاظ نعمت دادن سخن گفته است و اگر هم قید این نعمت به معنای درجه باشد نه اینکه از لحاظ نعمت، ابتدا نبیین در یک جامعه مطرح می شده اند بعد بدنبال آن بقیه افراد جامعه شکل می گرفته اند. باز هم می گوید هر فردی که اطاعت از خدا و رسول کند می تواند به نعمت نبیین برسد و نعمتهایی که خدا بدانها داده شامل آنها شود. اما در آیه 40 احزاب خاتمیت انبیا به چشم می خورد و این معنایی جز این ندارد که خاتمیت رسول هم صورت گرفته است همان طور که گفتیم چون رسول می تواند نبی هم باشد در نتیجه فردی نمی تواند با خصوصیات و ویژگی های نبی خود را به جامعه معرفی کند. برای همین عده ای خیال می کنند که بعد از پیامبر انسانهایی با چنین ویژگیی توانای حضور دارند اشتباه محضی بیش نیست. برای کذب هر پیامبر دروغی باید برای صدق گفتارش آیات خدایی ارائه دهد.

چیزی که از آیات مشخص است با توجه به آیات 7 انبیاء، 109 یوسف، 43 نحل، حتی تاکید بر اینکه پیامبر پدر هیچ مردی از شما نیست در آیه 40 احزاب، همه نشان از مرد بودن نبیین بوده است و به هیچ عنوان نبیی از جنس زن نبوده است اما چرا پیامبری از جنس زن نیست؟ آیا باز ما با نگاه مردسالاری روبرو هستیم؟ در واقعیت اینگونه نیست؟ اگر خوب آیات مورد بررسی قرار گیرد هر پیامبری بعد از مبعوث شدنش با مشکلات فراوانی روبرو بوده است . یکی از مشکلات هم نگاه مردسالاری در جامعه بوده است حال پیامبری به خاطر پیامبر بودنش مورد پذیرش قرار نمی گیرد اگر زن بود یک علت مزید بر علت می شد و مشکلات بیشتر می شد که حتی او را نتوانند بپذیرند پس اینجا زن و مرد بودن مهم نیست چیزی که مهم است ابتدا پذیرش پیامبر درجامعه، به حداقل رساندن مشکلات و رسیدن به هدف است که جوامع آن روزی مشکلات خاص خودش را داشته است. بعضی از نگاههایی که نسبت به جنس مونث از نگاه جامعه آن روز و مشرکین ارائه می شده است قبلا آیاتش ذکر گردید حتی زمانیکه مادر مریم نذر می کند تا فرزندی داشته باشد می گوید پسر و دختر مثل هم نیستند با وجود اینکه خدا می خواهد به گونه ای دیگر معرفی کند سپس چهره ای زیبا از این زن قهرمان در قرآنش ارائه می دهد. در نتیجه ما باید ظرفیتهای جامعه آن روز را بررسی کنیم که در توانایی ما نیست به خصوص برای درست کردن نگاه جامعه و ارائه بینش، نیاز به برنامه ریزی و مراحل گام به گام است نه اینکه به یکباره بخواهیم ایده آلها در همان ظرف زمانی و مکانی پیاده می شد و خواستار آن باشیم.

ما قبلا گفتیم که پیامبران از جنس بشر با خصوصیات و ویژگی های بشری بوده اند و تفاوتی نداشته اند. این بحث آنقدر مهم است که باید بیشتر بدان پرداخته شود متاسفانه بعد از پیامبران دو مشکل رخ می داده 1- یا آنها به درجه خدایی می رسیدند و مورد پرستش قرار می گرفتند حتی حرفها و اعمال آنها خدایی متصور می شده است. 2- یا طوری برخورد می شده است برای اینکه از حضور انسانیت در جامعه جلوگیری به عمل آید نقش آنها را به گونه ای معرفی می کردند که انگار هیچ شخصی توانایی رسیدن به اینگونه انسانها وجود خارجی ندارد تا با این نوع بینش، مانعی ایجاد شود تا راه انسان بودن در جامعه برای همیشه سد کنند. این نوع بینشها در حال حاضر هم در جوامع اسلامی وجود دارد. همان طور که گفتیم خدا می گوید در صورتیکه انسانها اطاعت از خدا و رسول کنند می توانند به نعماتی که به نبیین داده شده است دست پیدا کنند. تنها تفاوت آنها نبی بودن شان است  نه دست یابی به دیگر نعمات خدایی. هیچ آیه ای نگفته از لحاظ انسان بودن توانایی در دیگر بشر برای رسیدن بدان نیست یا هیچگاه به چنین جایگاهی نخواهند رسید یا پیامبران بهترین بشر هستند. اما مهمتر از آن بعد از ذکر آیاتی فراوانی که ذکر اشتباهات و گناهان پیامبران است در هیچ آیه ای سخن از این نرفته که در قرآنش کل زندگی پیامبران را ذکر کرده است و انحصار اشتباهات و گناهان آنها در آن موارد بوده است . قرآن نسبت به رخدادها و حوادث گذشته در قالب قصص هر مقداری که برای بشر نیاز بوده به سخن پرداخته تا بینش خود را ارائه دهد. وقتی ما فردی را با نام بشر مورد خطاب قرار دادیم به او توانایی هر نوع گناهی و اشتباهی را به او داده ایم باید توجه شود که خوب بودن انسانی یا حتی به درجه فرشته رساندن او، پیام او را خدایی نخواهد کرد و فرستندگی پیام او را اثبات نمی کند ، حتی دلیل نمی شود که تمامی حرفهای او بر صدق و حقیقت است. هیچ گاه خدا نگفته دلیل صدق فرستندگی یک پیامبر به دلیل عدم اشتباه یا گناه او است یا صحبتهایی او به این دلیل خدایی خواهد شد و می توان بر او اطمینان کرد. حتی مردم هر زمان برای صدق گفتار هر پیامبری از او نشانه ها را خواستار بودند نه شخصیت خودشان! پس دلیل صدق فرستندگی آنها کجاست؟بله در آیات خداست؟ برای همین تمامی افراد دور و بر پیامبران آیات را درخواست می کردند یعنی شخصیت آنها برای آنها مطرح نبوده و نمی توانسته هم مطرح باشد؟ اگر شخصیت پیامبران کافی بود دیگر چه نیازی به ارائه آیات از سوی خداست؟ البته بدی موضوع از آنجا بیشتر می شود که این نگاه ارائه می گردد که پیامبران حتی قبل از پیامبریشان در هدایت کامل بوده و هیچگاه گناه و اشتباهی نکرده اند در حالیکه خدا آنها را قبل از ارتباط با خدایشان ، چهره هایی گمراه، غافل معرفی می کند که از ایمان و کتاب و هدایت چیزی نمی دانسته اند و برخلاف آن در جامعه حضور داشته اند.(سوره ضحی، 52 شوری،3 یوسف) عجیب است که چگونه بعضی زمانها چهره ای از پیامبران ارائه می گردد که انگار این افراد تسلط کامل بر زندگی و گناهان و اشتباهات آنها دارند.

 

عصم: 101و103 آل عمران، 146و175 نساء، 67 مائده، 27 یونس، 43 هود، 32 یوسف، 78 حج، 17 احزاب،33 غافر، 10 ممتحنه.

 

واژه "عصم" به معنای چنگ زدن و یک چیزی را در چنگال خود گرفتن و مورد نگهداری قرار دادن است. یک حالت بازدارندگی برای خود یا دیگران با چنگ بدان ایجاد کردن و مصون داشتن است. اما هر جا از این واژه در قرآن استفاده شده، قید اینکه پیامبران یا دیگر انسانها بتوانند چیزی با نام عصمت با همان تعریفی که در ذهن جامعه از آن دارد به بشری تعلق گیرد نیست و برای هیچ بشری چنین توانایی قائل نشده است.

 

ما اگر اینگونه به پیامبران نگاه کنیم پس تکلیف تفاوت بین گناهان و اشتباهات آنها با پیام های خدایی چه می شود؟ آیا چنین انسانی قابلیت اطمینان را دارد که آنچه حامل آن است همان می گوید که خدا خواسته است؟ چگونه بین اشتباهات و گناهان آنها و پیام خدایی جدایی بیاندازیم؟! وقتی ما با دیدن نشانه ها و آیات خدایی که از سوی پیامبران ارائه می گردد بر صدق آنها پی بردیم باید متوجه باشیم خود خدا هم می تواند آن جدایی ها را برای ما مشخص کند و نگذارد چنین بشری برخلاف او پیام رسانی کند. در واقعیت هر پیامبری در زندگی شخصی، اجتماعی خود دچار گناه و اشتباه می شده است اما در پیام رسانی خود دچار کوتاهیی نمی شده است و هرجا هم دچار اشتباهی می شده یا نزدیک بوده که در پیام رسانی کوتاهی کند خدا او را متوجه می کرده است اما نسبت به نوع حضور شخصیتش مثل بقیه بشر بوده است. در آیه 52 سوره حج خدا می گوید: وما قبل از تو هیچ رسول یا نبیی نفرستادیم مگر اینکه هنگامیکه تمنایی کرده است القا کرده است شیطان در آن تمنا، پس خدا آن را مورد نسخه برداری کرده و مشخص کرده آنچه که تلقی های شیطان است سپس آیات خود را محکم کرده است. براحتی در این آیه مشخص است که بعضی زمانها آنها تمناهایی می کرده اند که مخالف آیات خدا بوده است حتی شیطانی ذکر می کند اما خود خدا وارد معرکه می شده است و با ذکر اشتباهات و گناهان آنها ، محکم بودن آیات خود را مشخص می کرده است. برای اینکه عدم دروغگویی آنها در پیام رسانی آنها مشخص سازد در آیات آنها را با نام رسول امین یا نبیی که صدیق بوده، معرفی می کند. سپس در آیات 42 تا 47 الحاقه می گوید که پیامبر چنین توانایی بر کم و زیاد کردن و دروغ بستن بر خدا نداشته است و خدا چنین اجازه ای به او نمی دهد. با وجود درخواست کافرین و مشرکین از پیامبر می گفتند که قرآنی به غیر این بیاور یا با تغییراتی دیگر ارائه بده، اما او می گفته که من به نفس خود چنین توانایی ندارم بلکه من تابع وحی خدایی هستم.(15 یونس) حتی این سیاق البته به نوعی دیگر در آیه 79 آل عمران هم برای عدم اجازه به خود از سوی نبیین برای به بندگی کشیدن انسانها به جای خداست. خدا در آیات 73 تا 75 اسراء سخن از این دارد که نزدیک بوده پیامبر، با فتنه و باز داشتن و منحرف کردن از سوی کافرین، به غیر از آنچه که به او وحی می شده از سوی خدا معرفی کند تو او را به عنوان خلیل خود بشناسند اما خدا او را ثابت می گرداند و چنین اجازه ای به او نمی دهد.   در نتیجه پیامبران چنین توانایی نداشتند و کوتاهیی در پیام رسانی خود نمی کردند وگرنه آیات و نشانه های خدا از حالت محکم بودن خارج می شده و صدق گفتار آنها به زیر سئوال می رفته است. اما برای فهم بیشتر که آنها هم دچار گناهان و اشتباهات شده اند آیات را مورد بررسی قرار می دهیم.

 

ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت موضوع نگاهی نو به قرآن2 | لینک ثابت

قرآن ، بینش جهانی 10

 

.....ادامه

 

در مقاله قبل گفتیم . بشر به سمت جانشینی می رود ، برای این جانشینی باید صفاتی در خود ایجاد کند تا چنین شایستگی و ویژگیی داشته باشد همان طور که از سوره نور آیه 55 با آوردن فعل مضارع و با تاکید موکد نشان می دهد که در هر عصر زمانی و مکانی اگر انسانهایی صالح به وجود بیاید زمین را به ارث خواهند برد و جانشین می شوند. اما انسانها به مرور زمان بعد از جانشینی در گذشته و پیامبران، راه خلافی در پیش گرفتند و شایستگی جانشینی را برای خود از بین بردند. آنها بعد از جانشینی و به ارث بردن کتاب، تنها دنیا را می گرفتند و می گفتند حتما بخشیده خواهیم شد؟ در حالیکه خدا صفت جانشینان را گفتن حق، برتر دانستن آخرت می داند؟ تمسک به کتاب و اقامه نماز(سوره اعراف آیه 169) بله این ناخلافان راه ضایع کردن نماز، بدنبال شهوات راه افتادن را در پیش گرفتند اما هنوز راهی برای آنهاست اگر صالح شوند و توبه کنند تا باز صفت جانشینی را داشته باشند(سوره مریم آیات 59و60)

بعد دیدیم که رسولان تنها فرستاده هایی از سوی خدا هستند که همراه خود حاوی پیامی هستند. این رسولان نسبت به دیگر انسانها هیچ ویژگی و خصوصیت فراتری ندارند بلکه از جنس بشر هستند. اطاعت از آنها تنها نسبت به فرستندگی آنهاست. اطاعت تنها از واژه رسول شده است یعنی در قسمت فرستندگی آنها ، نه تمامی قسمتها و ویژگی های دیگر آنها، چون آنها هیچ صفت برتری نسبت به دیگران ندارند . باید دید آنها چه چیزی را باید بفرستند و حاوی چه هستند تا از آن اطاعت شود، یعنی اطاعت از همان چیزی که همراه او در حال فرستاده شدن است و اطاعت از همان پیامها که او تنها کانالی برای فرستادن آن شده است. اما رسولان تنها خصوصیت متفاوت آنها  با دیگر بشر،ارتباط با خدا از طریق کانال ارتباطی وحی است:

 

وحی: 44 آل عمران، 163 نساء، 111 مائده، 19و50و93و106و112و121و145 انعام، 117و160و203 اعراف، 12 انفال، 2و15و87و109 یونس، 12و36و37و49هود، 3و15و102و109 یوسف، 30 رعد، 13 ابراهیم، 43و68و123 نحل، 39و73و86 اسراء، 27و110 کهف، 11 مریم، 13و38و48و77و114 طه، 7و25و45و73و108 انبیاء، 27 مومنون، 52و63 شعراء، 7 قصص، 45 عنکبوت، 2 احزاب، 50 سبا، 31 فاطر، 70 ص، 65 زمر، 6و12 فصلت، 3و7و13و51و52 شوری، 43 زخرف، 9 احقاف، 4و10 نجم، 1 جن، 5 زلزله.

 

وحی از سوی خدا، به سوی مریم برای آگاهی از غیبهایی که او مطلع بدان نبوده است 44 آ ل عمران.

وحی خدا، به سوی تمامی پیامبران فرستاده شده است .163 نساء.

وحی به سوی حواریون برای ایمان به خدا و رسولش 11 مائده.

قرآن به عنوان وحی از سوی خدا معرفی می شود 19 انعام، 7 شوری.

تبیعت پیامبر، از آنچه که به او وحی می شود 50 و106انعام، 203 اعراف، 15و109 یونس، 2 احزاب، 9 احقاف.

وحیی که از سوی شیاطین انس و جن بر بعضی دیگر می شود، 112 انعام.

وحیی که از سوی شیطان به سوی اولیائش صورت می گیرد ، 121 انعام.

وحی به سوی ملائکه از سوی خدا ، 12 انفال.

وحی به سوی پیامبر برای اینکه مردم را انذار و بشارت دهد 2 یونس،70ص.

قصه پیامبران جز غیب  بوده است پیامبر بدان مطلع نبوده ، نه تنها او بلکه قومش هم بدان اطلاعی نداشته، بلکه از طریق وحی مطلع شده است 49 هود، 3 و102یوسف.

وحی به سوی یوسف در ژرفای چاه 15 یوسف .

تلاوت کردن برمردم(از سوی پیامبر) آنچه بر او وحی می شده است 30 رعد.

وحی به سوی زنبور عسل برای ساختن خانه و ساختن عسل، 68 نحل.

موارد حکمتی و داوری کردن و انتخاب درست از سوی خدا بوده که به سوی پیامبر وحی شده است و او از خود چیزی نمی دانسته است 39 اسراء.

اگر خدا وحی را از پیامبر بگیرد در مقابل این عمل خدا،کسی نیست که بر علیه خدا به مجادله بپردازد و این وحی تنها رحمتی از سوی خداست، 86و87 اسراء.

تلاوت کردن آنچه از کتاب به سوی پیامبر وحی می شود و در پیامش(کلمات) تبدیلی نیست 27 کهف، 45 عنکبوت.

تنها تفاوتی که بین پیامبر و دیگر انسانها وجود دارد در این است که به او وحی می شود و او بشری بیش نیست 110 کهف، 6 فصلت.

بعد از بشارت یحیی به زکریا، زکریا از محراب بیرون می آید و به سمت قومش می آید و سپس به سوی قومش وحی می کند که سبوح باشید. (11 مریم)

خدا در خطاب خود به موسی می گوید که به آنچه بر او وحی می شود استماع کند سپس خود را الله معرفی می کند و عبادت و اقامه نماز می خواهد 13و14 طه.

وحی به سوی مادر موسی 38 طه، 7قصص.

هدایت پیامبر در پرتو وحی است 50 سبا.

آنچه از کتاب وحی شده ،حق است و تصدیق کننده آن چیزهایی است که در دسترس شماست، 31 فاطر.

وحی به سوی تو وقبل از تو صورت گرفته است در صورت شرک ورزیدن اعمالت نابود گشته و از خاسرین خواهی بود، 65 زمر.

هیچ رسولی فرستاده نشده مگر بر او وحی شده که الهی به غیر از الله نیست پس او را عبادت کنید 25 و108انبیاء، 6 فصلت.

وحی در سماء برای امرشان، 12 فصلت.

تشریع دین و وحی آن از سوی خدا بر پیامبران 13 شوری.

خدا برای پیام رسانی(کلام) تنها از طریق وحی، یا ورای حجاب، یا فرستادن رسولی که بر او وحی شده باذن خدا صورت می گیرد و به غیر این راهها برای بشر راهی دیگر نیست 51 شوری.

نطق های پیامبر رابه وحی ربط می دهد 4 نجم.

وحی خدا برای صورت گرفتن اتفاقات قیامت و زلزله زمین، 5 زلزله.

 

واژه "وحی" به یک ارتباط مخفی برای پیام رسانی بین دو شی کاربرد دارد. همان طور که دیده می شود حتی شیاطین انس و جن هم از وحی و یک ارتباطی که از دید دیگران مخفی است برای پیام رسانی خود استفاده می کنند. حال این ارتباط و روش آن به چه صورت باشد یا حتی خود گیرنده هم برایش قابل درک ، یا احساس باشد مهم نیست چیزی که در این نوع ارتباط است ارتباط به صورت مخفی برای انتقال پیام به گیرنده است حال این گیرنده خود متوجه آن فرستنده شود یا نشود، مهم نیست، این واژه تنها فرستادن پیام در یک حالت مخفی و پنهان بیان دارد. وحی نه تنها به سوی پیامبران است بلکه به سوی موجوداتی مثل سما، زنبور عسل ، زلزله قیامت و خبر دادن حوادثش هم صورت می گیرد. این وحی ربطی به این ندارد که فرد دریافت کننده زن یا مرد باشد یا حتی از لحاظ ویژگی های انسانی در رده بالایی باشد تا وحی صورت گیرد. وحی چیزی نیست که فردی خیال کند با اعمالی که با نام عرفان معروف است فرد می تواند بدان دست پیدا کند بلکه وحی ارتباطی است زمانی که خود خدا خودش تشخیص داد برای پیام رسانی خود با گیرنده مربوطه برقرار می کند. همان طور که دیده می شود وحی بر مریم، مادر موسی، حواریون هم صورت می گیرد ، همان طور که گفتیم طریقه وحی مهم نیست تنها نوع ارتباط مخفی برای پیام رسانی مهم است. خدا برای پیام رسانیش از سه روش استفاده می کند و با بشر ارتباط برقرار کرده و به عنوان کانال ارتباطی بین خود و بشر معرفی می کند 1- وحی، 2- ورای حجاب، 3- رسولی که بر او وحی صورت گرفته است. ماهیت وحی دقیق مشخص نیست که چگونه است این تنها برای افرادی که بر آنها وحی می شود قابل درک است و امکان دارد همان طور که گفتیم خود فرد هم متوجه نشود اما همان طور که دیده می شود خدا هچیگاه نگفته بر بشری به غیر از رسول و پیامبرانش وحی نخواهد فرستاد یا وحی بعد از آنها متوقف شده است اما یک دقتی لازم است و آن هم این است که امکان دارد بر فردی وحی در زمان حال هم صورت گیرد مثل مریم یا مادر موسی اما تمامی این افراد وحی نسبت به شخص خودشان مطرح بوده و واکنشات و مسائل فردی نسبت به خودشان بوده است نه نسبت به جامعه و نه اینکه به عنوان رسولی باشند برای پیام رسانی خدایی ، چون پیام رسانی خدایی برای دیگر بشر از طریق رسول صورت می گیرد. گفتیم رسول هم ویژگی ها و خصوصیاتی برای صدق گفتار خود برای رسول بودنش دارد. البته در مورد این واژه یک توضیح کوچک نیاز است و آن هم تفاوت با نبی. در مورد نحوه وحی به پیامبران توضیح کوچکی از آن و یکی از روشهای آن در اوایل سوره نجم دیده می شود و نگفته این انحصار در نوع وحی است. البته اینکه افرادی پیدا شوند و به دروغ بگویند خدا با آنها ارتباط برقرار کرده و چیزی برآنها وحی کرده است از نگاه قرآن غیرممکن نیست(93 انعام) همان طور که گفتیم اگر فردی ادعای ارتباط با خدا و رسیدن برای ارتباط از طریق عرفان یا هر روشی دیگر داشته باشد دروغی محض می گوید که از نگاه خدا قابل پذیرش نیست. در مورد وحی بر یوسف نکته ای که لازم است با توجه به آیه 19 سوره یوسف که خطاب به یوسف با غلام است و همانگونه که گفتیم غلام به فرزند انسان که رده سنی از کودکی تا جوانی او را شامل می شود تعلق می گیرد. در مورد واژه "غلام" قبلا توضیح داده ایم. اما در مورد واژه وحی که به یک نوع ارتباط برای پیام رسانی به صورت مخفی است. بعد از بشارت یحیی به زکریا، زکریا از محراب بیرون می آید و به سمت قومش می آید و سپس به سوی قومش وحی می کند که سبوح باشید. (11 مریم)  در آیات قبل که بیان از بشارت یحیی است زکریا نشانه ای از سوی خدا می خواهد و خدا می گوید که تا سه روز نمی تواند با مردم پیام رسانی کند(کلام) در مورد واژه کلام قبلا توضیح داده ایم . همان طور که دیده می شود در آیه39 آل عمران خدا نحوه کلام و پیام رسانی او را تنها به رمز محدود می کند و سپس در سوره مریم آن را با عنوان وحی معرفی می کند یعنی یک اشاره و رمزگونه ای و مخفی که تنها برای آنهایی که با او ارتباط داشته قابل فهم بوده و درک می کرده اند و ارتباط را صورت می داده است. ارتباطی رمزگونه برای پیام رسانی شاخه ای از وحی است.

اما برای ارتباط با بشر خدا تنها از طریق وحی پیام رسانی نمی کند بلکه از طریق حجاب هم این عمل صورت می گیرد. واژه حجاب به معنی یک ستر و مانعی بزرگ است که بین دو چیز ایجاد می شود(آیات حجاب: 46 اعراف ، 45 اسراء ، 17 مریم، 53 احزاب، 32 ص ، 5 فصلت ، 51 شوری ، 15 مطففین) در مورد اینکه ارتباط موسی از چه نوعی بوده ، آیا از نوح وحی یا حجاب، چیزی که مشخص است. آن مواردی که در اوایل سوره طه دیده می شود برای اینکه موسی آتشی دیده است دور بودن از لحاظ مسافتی او احساس کرده که در دوردستش آتش و نوری است اما زمانیکه به آن می رسد  وحی از سوی خدا به سوی موسی می آید اما در سوره قصص آیه 30 از میان درختی ندایی صورت می گیرد. اما خدا در این آیه با نام بقعه ای مبارک عنوان دارد که در سوره نمل آیه 8 همین مبارک بودن را برای آنچه که در آن نار و آتش و حولش است بیان دارد. چیزی که مشخص است بر رسولها وحی فرستاده می شده است و موسی از جنس رسول است. اگر وحی را یک ارتباط مخفی مستقیم بیان می کند، حجاب و رسل یک مانعی غیرمستقیم که از پس آن وحی صورت می گرفته عنوان دارد. تا پیامهای خود را به بشر برساند. علاوه بر واژه وحی واژه ای دیگر هم به چشم می خورد . واژه "لقی" این واژه به معنای ملاقات کردن، برخورد و روبرو شدن دو چیزی است که چنین قابلیتی را دارند اما آیاتیکه برای ما این واژه را پوشش داده است 37 بقره، 171 نساء، 115 و 150 اعراف،  81 یونس،  10 یوسف،  19 حجر،  15و 28 و86 و 87نحل، 13 اسرا ، 52 و53حج، 8 فرقان، 6 نمل،  15 غافر. در سوره بقره بیان از دریافت کلامها و پیامهایی از سوی خدا به سوی آدم است(القی) و نهایت توبه کردن از سوی آدم به خاطر گناهی که انجام داده است. در سوره نساء خدا مسیح را به عنوان رسولش معرفی می کندکه به عنوان کلامش(پیامش) به سوی مریم رساند(القی). در سوره نمل هم قرآن را به عنوان لقا شدن بیان می کند(القی) سوره غافر القای روح به امرش برهرکس بخواهد.

 

شاید سئوالی که در اینجا مطرح شود چرا خدا با تک تک انسانها مستقیم ارتباطی صورت نمی دهد؟ خدا در آیه 124 سوره انعام می گوید رسالت خود را در هر جایی بخواهد قرار می دهد، نسبت به این مسئله آگاهی و علم کامل دارد. در اینجا می گوید که از علم و آگاهی این کار را انجام می دهد . آیا بشر می خواهد خود را عالم تر از خدایش خود را معرفی کند. وقتی تو به عنوان بشر به این پی بردی که پیامهایی از جانب خداست و از طریق رسلی فرستاده شده ، تو شناور وسبوح در جهت خداباش! باید دانست که متاسفانه انسان از جنسی است که علم و آگاهی او محدود است و تعیین رسل از نوع غیب است و او هم دسترسی به غیب ندارد و تنها باید به عنوان واقعیتی بعد از اینکه این واقعیت را با دلیل و برهان برایش مشخص شد بپذیرد یعنی خود رسل را با دلیل می پذیرد اما تعیین رسل دست خداست؟ در همین آیه خدا می گوید رسل با آیات و نشانه هایی که کاملا مشخص می کند آنها پیام آوران خدایی هستند به سوی مردم می روند اما عده ای می گویند ما ایمان نمی آوریم مگر اینکه همانند آن چه که به رسولان خدا عطا شده به ما هم عطا شود و بعد خدا می گوید که من نشانه هایی برای اینکه آنها واقعا رسولان من هستند مشخص کرده ام اما اینکه رسالتش را در کجا قرار دهد خود بهتر می داند آیا شما می خواهید ادعا کنید بهتر از خدا دانایی دارید(انگار داستان فرشتگان و اداعای آگاهی و درخواستشان از سوی بشر به نوعی دیگر در حال تکرار است)  در سوره ابراهیم آیه 11، رسولان می گویند ما تنها بشری مثل خودتان با ویژگی ها و خصوصیات خودتان هستیم و این وحی هم تنها منتی است که از سوی خدا بر هرکس که خود بخواهد می دهد. و ما هیچ چیزی نداریم مگر اینکه باذن خدا صورت می گیرد. واژه "من" به معنای این است که فردی لیاقت آن چه که دریافت می کند از ذات خود ندارد بلکه مورد لطف دیگری قرار می گیرد یعنی فرد گیرنده طلبکار نیست بلکه لطفی است که از جانب فرستنده صورت می پذیرد، او می تواند چنین کاری را هم انجام ندهد. در نتیجه فرستنده با ذکر این لطف ،گیرنده  را بدانچه که از سویش صورت پذیرفته، جلب می کند. برای همین در هرچا از این واژه استفاده کرده است خدا خود می گوید بر بندگانش منت گذاشته ، اما زمانیکه بین دو انسان مطرح می شود منت گذاشتن نسبت به همدیگر را ممنوع اعلام می کند چون انسان ذاتا چیزی ندارد بلکه اماناتی از سوی خدا به سوی اوست که خدا می توانست به او ندهد.

 

ادامه دارد......