تبليغاتX
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...چرا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوران کودکی

 

زمانی که ما کودک بودیم وپای فیلمهای می نشستیم در برنامه ها با برنامه های بهتر و زیباتر روبرو بودیم (پسرشجاع، حنا دختری درمزرعه، بچه های مدرسه آلپ ، بل وسه باستین، بی خانمان، باخانمان، بابالنگ دراز ، مدرسه موشهاو.....) اما زمان حال یا برنامه تکراری دیروزی است یا از ارائه بعضی برنامه ها واقعا تعجب انسان را برمی انگیزد برنامه هایی که در ساخت آن می بینیم اشکال عجیب وغریب است یکی شکل سرش مثلث ، یکی کج است یکی ناقص یکی...است، برنامه هایی با ر ویکرد خشک وماشینی!؟  نمی دانم چه برسر این برنامه ها آمد که اینقدرتغییر کرد، واقعا ما ازبرنامه های گذشته لذت می بردیم هم آموزه های اخلاقی داشت هم سرگرمی.اما امروز بیشتر به صورت سرگرمی درآمده ودیگر نمی توان همان رویکرد را ازآن انتظارداشت. هرچند که بعضی فیلمها با نگاه تخیلی سعی درخلاقیت دارد ومی توان مفید دانست اما ازآموزه های اخلاقی تهی است.انگار همه چیز ایام کودکی ما بهتر بود مثلا وقتی برایمان اسباب بازی می خریدند یا حتی شکلاتی به ما می دادند ازآن لذت می بردیم اما کودک امروز کمتر از اسباب بازیها لذت می برد وزود خسته می شود ، شکلاتها نمی خورد ودور می ریزد. البته بعضی مسائل در هر دوران یکی است مثل اینکه کودک دیروز اگر می خواست بازیگوشی کند و وقت خود را بیهوده مصرف کند درپای برنامه تلویزیونی می نشست امروز می خواهد پای کامپیوتر وبازی های رایانه ای تلف کند وسیرنمی شود به نوعی طبیعی است چون او کودک است وایامی با نگرش بازی ، اما به نوعی هم غیر طبیعی چون تربیت وپرورش درست وجود ندارد. اما مسائل حادی هم وجود دارد اگر زمانی ما نسبت به مسائل جنس مخالف بی تفاوت بودیم امروز ......... بهتر است نگویم واقعا جای افسوس دارد ومتاسفانه به خاطر جو بسته کشور ما نسبت به این مقوله بررسی درست صورت نمی گیرد.

 

درتمامی مدارس،  درسی با عنوان دینی وجود دارد. اول باید گفت که مطالعه درس دینی حتی یافتن بینش درست هیچگاه با عنوان دستیابی به نمره درست نیست ،حتی امکان دارد در فرد احساس ناراحتی وتنفر هم به وجود آیاد بلکه در تمامی مراحل زندگی فرد نسبت به اخلاق وبینش ونوع نگاه ،خود ،باید آزادانه ،باتوجه به نوع نگاه، علاقه مند، خود بدنبال آن،آنهم به حدی که بدون نیازمند به فردی ،خود احساس نیاز کند وبدنبال فهم ومطالعه ویافتن آن باشد . درحالیکه ما این مقوله را ازهمان کودکی تا دانشگاه حتی درامتحان کنکور برای نمره با دلخوری این مسیر را طی می کنیم. دوم اصل برنامه ها با بینش دینی یا مذهبی خاص با توجه به وجود طیف کودکان متفاوت نمی توان در مدارس بدان پرداخت چون ما قشرهای گوناگون کودک داریم وتنها باید موارد اخلاقی خاصی که درهمه ادیان وبینشها مثل راستگویی وجوددارد برای کودکان آنهم نه برای نمره باشد. این مورد درزمان کودکی ماهم با توجه به سنی بودن ما وجودداشت اما بدی این مسئله ازآنجا بیشتر می شد که درتمامی ایام تحصیل ما با بینش ونوع نگاه تشیع با مسائل برخورد داشتیم واگر هم چیزی بود تنها به عبادیات خلاصه میشد انگار تسنن تنها عبادیات دارد؟! سپس اینگونه فریبکارانه در پوچ کردن اهل سنت گام برمی داشتند. ازمسائل اساسی حرفی نبود وتنها ظواهری بدون پشتوانه درست فکری عنوان میشد. سوم باید دانست ذهن کودک بیشتر برای یادگیری مسائل اساسی است او به بازی نزدیک است تا ذهنش درک یادیگری مسائل را داشته باشد.برای همین سعی نشود به او فشار وارد آید وبه مراحل رشدی بعد موکول شود. چهارم به نظر من این مسائل دینی باید خود خانواده ها بدان بپردازند تا مدارس که یک مکان عمومی تمامی اقشارجامعه است.

می گویند درطرح آینده کشور ایران نسبت به مدارس ابتدایی دیگر نمره وجود نخواهد داشت وتنها به خوب، بد ومتوسط نظر دادن است اگر این طرح اجرا شود و واقعا خوب روی این مسئله تحقیق هم صورت گرفته باشد بااین وجود هرمسئله خوبی بدون نیازهای رشدی دیگر نمی توان همان هدف مورد نظر را دستیابی کند. باید گفت مسائل پیوسته وسیستمی به هم متصلند وبدون در نظر گرفتن پیش شرطها ما نمی توانیم همان انتظار رشدی را ببینیم یعنی یک مسئله خوب انگار در یک کشور با پایه های بد نمی تواند حرکتی درست از خود نشان دهد این مسئله منو به یاد همان نظام قدیم وجدید ونوین و..می اندازد دانش آموزان مثل موش آزمایشگاهی شدند وآخر هم هیچ دست آوردی وتفاوتی ایجاد نشد.

 

از کلاس چهارم ابتدایی هرسال روزه می گرفتم. اولین بار عجب شوقی نسبت به این مسئله پیداکردم از همان ابتدا تصمیمی به جزاینکه تمامی روزه ها را بگیرم نداشتم. اما کودکان امروز دیگر شوقی در او نمی بینی؟! این عامل شوق درونی بود نه خواست والدین ، وگرنه بعضی زمانها آنها به خاطر سن کم خواستار این موضوع نبودند.

 

کودکی من خیلی سخت وپردردسر وبا بیماری زیاد بوده این را مادرم می گوید ، البته امکانات پزشکی هم در شهر ما کم بود، اما سعی مادران در کنار فرزندان بودن با تمامی کمبودها ومشکلات زیاد بود. اما امروز دیگر کودک توجه همه اطرافیان را با خود ندارد وتنها والدین آنهم به زور درکنار او حضور دارند وشاید تنها درهنگام تحصیل ، بیماری باشد که حضور پر رنگ تر می شود. کودکان روحی لطیف،مهربان ومعصومی دارند که درک درستی از اطراف خود ندارند باید درمهر ورزی وپرورش وتهیه امکانات رشدی او با تمامی وجود کوشید ونباید او جوابگوی گناه والدین خود باشد، اگر والدین او را درمسیر رشدی درست قرار نداده اند، ما از محبت و نیک رفتاری به او خودداری نکنیم.

 

-------------------------------------------------------------

صحبتیی که دراینجا جا دارد بیان کنم:

 

دوستانی بعد از درج پستی باعنوان این بوی تعفن نشانه از چیست؟ با نگرشی دیگر به مصاف با من رفته اند؟ با وجود اینکه دراین مقاله می خواست با خلاصه گویی وبا زبانی دیگر از نگاه یک جوان امروزی مشکلات را بازگوید، و نگاه او را عنوان کند این فرد را با من یکی کرده اند؟؟؟؟!!!! درحالیکه من در هیچکدام از خاطراتم، خودم را اینگونه معرفی نکرده ام؟؟! در بعضی از خاطراتم حتی گفته ام به خاطر انسان خوب بودن ، عدم ارزش گذاری این مسائل از سوی دینداران موجب لطمات به من شده اند؟!

می گویند برای دیوانه ای با انگشتان دست به ماه اشاره کردند او به جای اینکه به مکان اشاره نگاه کند به دست او نگاه می کرد. حال صحبت از ماشده است من وقتی مقاله ای بلند می نویسم می گویند کوتاه بنویس،کسی وقت مطالعه ندارد ودنیای سرعت وکم گویی وحجم اطلاعات و...است وقتی به صورت اشاره وخلاصه می گویم ، به نوعی دیگر تفکر می شود. راستش دیگر من نمی دانم به چه ساز دوستان برقصم وبیشتر از این هم بلد نیستم واز توانایی من خارج است. حتی دوستان نگاه نکرده اند که من آن پست را در قسمت سیاسی- اجتماعی آورده ام.

این بینش وحرکت منو به یاد همان برادر سهامدار شرکت می اندازد که نمی توانست خود من وگذشته من را نگاه کند ودرست به قضاوت بنشیند؟

این مرا به انجمنی که داشتیم می اندازد که دوستان بعدی درک درستی ازفعالیت ما نداتشتند حتی زمانیکه در اواخر عمر شورای مرکزی که من جزآن بودم دست به ساخت دو کمیته دیگر با عنوان کمیته خبری وتبلیغی برای اطلاع رسانی وجمع آوری فعالیتهای انجمن وبازتاب آن درجامعه حتی از طریق رسانه یا جذب نیروی انسانی زدیم. شورای بعدی سمت وسوی حذف یکی یکی کمتیه ها درسر می پروراند برای همین این دوکمیته هیچ گاه رشدی نکرد؟

این مرا به یاد.....

 

اما درآن پست جوانی بود که زمانیکه می خواست از بی هدفی خود رانجات دهد نمی توانست و وقتی حتی می خواست خود را به بی خیالی بزند باز هم نمی توانست وبرگشت می زد او می خواست رفتار خود را به نوعی توجیه کند وبه علل آن بپردازد و واکنش اطرافیان وبعد انتظارات دیگران را نسبت به خود وخود نسبت به دیگران بیان کند. وقتی می گوید: صد آفرین به تو با نگاه غضب آلودت ؟ می خواهد تنفر خود را عنوان کند وپرسشی که چرا این نوع نگاه اعمال می شود، بعد می گوید :من از خود تهی ؟ این از وجود تو، از نگاه تو؟ چی شده؟ چرا ایراد می گیری؟ چه کار به موهام داری ؟ مگه خودت کاری نکردی که من خودمو این شکلی در بیارم حالا چرا؟ ولم کن ؟بروپی کارت؟! خودت بدترازمن؟! می خواهد بگوید که چرا من دراین مسیر هستم وچرا به مسائل حاشیه ای من گیر داده اید؟ این مسیری است که تو خواسته ای وحال رفتار خود تو بدتر بوده است چرا که این ثمره رفتار وبینش تو بوده است پس حال هم من برای خود، هم برای تو مضر شده ام پس خودت بدتر ازمن هستی؟! او اصلا اجازه نقد را می خواهد از تو بگیرد ومی خواهد بگوید تو حق نقادی را برمن نداری چرا که تو منو به این مسیر کشانده ای اصلا نمی توانی منو به چیزی مجبور کنی، چون تو خواسته ای من اینگونه باشم ، بعد می گوید اصلا تو کاری برای من کرده ای که توقع داری؟ برایش هم فرقی نمی کند این نگاه وانتظار از چه کسی باشد خانواده، جامعه، حکومت یا....

یا درجایی که زمانی که می گوید: احساس گرسنگی می کنم؟ ولش کن این برای من نان نمیشه؟ این دقیقا بینش بیشتر مردم وجوانان ماست که برو بیشتر پول دربیار این مسائل ونگرشها وتفکر ومطالعه ومبارزه و...برای آدم پول نمیاره جزاینکه عمررا نابود می کنه؟ یا زمانیکه می گه: گدایی انسان بودن می کنم ملتمسانه با این شکلکها ، آره دارم فریاد می زنم اما گوشی نیست؟ از ابتدا می گوید که اگر درجامعه اینگونه رفتار می کند جامعه اینگونه برای انسان ارزش قائل شده و این نگاه وتعریف از انسان می دهد وبرای او ارزش واحترام قائل می شود درنتیجه او هم می خواهد به این دلیل چنین مسیری را طی کند؟ یا زمانیکه می گه: دیروز به امید امروز نشسته بود؟ دیروز با نگاهی دیگر بود؟ انسانی به امید امروز بود؟ اما امروز دیگه خبری از انسان بودن نیست؟ امروز هوا بدجوری خرابه؟ می خوادبگه که وقتها گذشت اگر می توانستم دیروز امیدی به امروز داشته باشم دیگر امروز فرا رسیده است وفردا هم مرگ است دیگر چه امیدی باید داشته باشد اصلا کجا باید بدنبال امید باشد او یاس وناامیدی خود را می خواهد بیان کند. یا زمانیکه از رفتن ومرگ خود صحبت می کند به یکباره می گوید: دست تو توی دست منه ....سردی تن تو سردتر از تن من... می خواهدبگوید که قبل از مرگ من تو مرده ای ودیگربدنت سرد شده  وبا مرگ من، تو خودت را هم کشته ای؟ باز درنهایت زمانی که می خواهد یک لحظه آرامش داشته باشد،حتی خود را به بی خیالی بزند نمی تواند: حالا یه لحظه سکوت...... نمیشه..... یا زمانیکه بدبال آرامش می گردد وکارهای خود را حتی معتادی خود را می خواهد توجیه کند وپناهگاه خود را آنجا یافته وراه نجات خود را از جنگ اعصاب در درون خانواده ، دراجتماع، از خود ودیگران عنوان دارد، بااین وجود از بد به سوی بدتر افتاده وتنها نسبت به تو مرگ خود را سریعتر حرکت داده است وبس؟!

خوب همان طورکه می بینید اگه می خواستم در مورد هرکدام ازکلماتی که صحبت کردم ،توضیح بدهم به درازا می کشد یکبار دیگر آن را بخوانید وسپس به دور وبرخود واطرافیان وجوانان خود بهتر نگاه بیاندازید.

اما درمورد خودم1- تاحال از هیچ مواد مخدری استفاده نکردم وقصد استفاده هم ندارم با وجود اینکه دلم همیشه می خواسته آن را تجربه کنم به دلیل درک درست دوستان مبتلا به آن وحس کنجکاویم با این وجود چنین جراتی با توجه به دیدن تجربه دوستان به خودنمی دهم. هیچ تمایلی هم به استفاده از آن ندارم. 2- در هیچ لحظه ای ازعمرم از شراب ومواد الکلی و..استفاده نکردم وچنین قصدی هم ندارم 3- من اهل هیچ دود وسیگار وقلیان و... نیستم وخوشم هم نمی آید. 4- تا حال مرتکب زنا نشدم وبا آن تعریف نادرست دوست دختر و روابط نامشروع با دیگران نداشته ام واهل سوء استفاده نیستم وچنین قصدی هم ندارم . 5- تا حال مرتکب دزدی وکلاهبرداری نشدم وچنین قصدی هم ندارم وتا می دانم (البته من خدانیستم) حق کسی را هم نخورده ام 7- از لحاظ شکل ظاهری من از آن قیافه های عجیب وغریب خوشم نمی آید وخود را با آن شکل درنیاورده ونمیارم.8- به نظرم بیش از این نیازی به خود تعریفی نباشد واین تنها به خاطر تفکری بود که ایجاد شده بود. اما درتمامی این ایام شکستهای پی درپی ،اشتباهات زیاد ،نبود بینش ونگرش درست وپرورش درست واخلاص درکارها نتوانستم همان مسیر درست را بپیمایم وامیداورم در دستیابی حقیقت موفق شوم همان باشم که خدایم دوست دارد، درتمامی این ایام از خودم راضی نبوده و به آن با توجه به چیزی که باید باشد ننگریسته ام. اما دلیل براین هم نمی شود هر انگی برمن بچسبد.

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

در برخورد با اینترنت از خود مواظبت کنید؟!؟!

با وجود اینکه ماگفتیم خداوند برای پیام رسانی و زبان مورد استفاده خود، سعی می کند به گونه ای سخن گوید که قابل فهم ودرک ومورد پسند تمامی اقشار جامعه باشد، بیانها را به روشهای گوناگون می آورد وفرد را به دل موضوع میکشاند، ازبیانی خشک اجتناب می کند، او را به دل آفاق وانفس وطبیعت واطرافش میکشاند،مواردی که قابل لمس وتجربه اوست بیان دارد ،از وسایل ومواردی مثل قصه گویی استفاده می کند تا بهتر تاثیر خود ایجاد کند ، به زبان مردم سخن می گوید،دراین ارتباط هم من بسیاری از داستانهای خود را گفتم ( حتی در این ارتباط کوتاهی هم نکردم)، ازاین موضوع سخن رفت که با بیان داستانها از تجربه دوباره آن جلوگیری کنیم وبه نوعی نقدها ومسائلی که قابل درک برای من ودیگری است وبا آن سروکار داریم معرفی ومشخص شود اما به دوستان این توصیه را دارم سعی کنند بیشتر اگر هم بیانی دارند به گونه ای بگویند که بیشترکلی ودر ارتباط با دنیای اطرافشان است واز بیان مسائل شخصی یا به نوعی آنها رامعرفی می کند اجتناب کنند تا مورد سوء استفاده قرار نگیرند.به همین علت ما مقاله ای برای شما تهیه کرده ایم تا موضوع بیشتر برای شما قابل درک شود:

 

پنج اصل مهم در استفاده از اینترنت

 

 

اینترنت بی‌تردید فرصتهای فراوانی فراهم می‌کند،اما استفاده ازاین پدیده بی نظیرهمانند بسیاری از ابزارهای دیگر نیازمند در نظر گرفتن برخی اصول و در واقع فرهنگ استفاده است. اینترنت به همان نسبت که توان ایجاد فرصتهای جدید را دارد می‌تواند تهدیداتی را نیز به همراه خود داشته باشد که با در نظر گرفتن برخی قوائد ساده بخصوص در حوزه شخصی و خصوصی می‌توان با اطمینان بیشتری از آن استفاده کرد در ادامه به پنج اصل مهم در استفاده مطمئن تر از اینترنت(که با توجه به فرهنگ ایران و مشکلاتی که هر از گاهی استفاده از اینترنت در کشور برای شهروندان به همراه داشته است تهیه شده است) اشاره خواهد شد.

1. به هر اطلاعات یا متنی که در اینترنت می‌خوانید اعتماد نکنید.بخش بزرگی از محتوا و اطلاعات موجود دراینترنت از منابع علمی و درست است اما در برخی موارد اطلاعات موجود درسایتها یا وبلاگها تنها تجربه یا نظر شخصی یک فرد یا حتی متنی تبلیغاتی است. گاهی دیده می شود که فردی می گوید این مطلب را در اینترنت خوانده ام اما صرف وجود یک مطلب در اینترنت به معنای صحت آن نیست. بسیار مهم است که این متن توسط چه کسی و در کدام سایت یا رسانه اینترنتی منتشر شده است. بطور مثال بسیاری از مطالبی که این روزها چه از طریق پیام رسانهای فوری (ابزارهای چت) یا ایمیل برای افراد ارسال می شود مطالبی از وبلاگهای شخصی یا مطلبی است که کاربری براساس تجربه شخصی دریک تالار گفتگو نوشته است. اگر تخصص و تجربه کافی در زمینه اینترنت ندارید و اطلاعاتی که در اینترنت خوانده اید مبنای تصمیم گیری شماست (بخصوص در مواردی که میتواند عدم صحت مطالب به شما آسیب برساند مانند موارد بهداشتی یا پزشکی) حتما با فردی متخصص در این زمینه مشورت کنید.

2.در ارتباط خود با دیگران دقت کنید.اینترنت فضای بی‌نظیری برای آشنایی و ارتباط با دیگران است اما عدم ارتباط نزدیک و حضور در فضای مجازی باعث می‌شود که برخی افراد در مورد هویت و موقعیتشان اطلاعات نادرستی به طرف مقابل خود بدهند. بنابراین در ارتباط با دیگران در چت، شبکه های اجتماعی و دوستیابی و یا وبلاگها همیشه این اصل را به خاطر داشته باشید که ممکن است فرد مقابل دقیقا آنچه که ادعا می کند نباشد (برای مثال ممکن است جنسیت خود را اشتباه بگوید و جالب است بدانید که برای برخی از نرم افزارهای چت ابزارهایی وجود دارند که حتی صدا را تغییر داده و مثلاْ صدای مردی را به صدای زن یا بالعکس تغییر می‌دهد). همچنین از ارائه اطلاعات مهم که ممکن است مورد سوء استفاده قرار بگیرد یا انتشار عمومی آن باعث ایجاد مشکل برای شما شود در ارتباطهای اینترنتی حتی الامکان خودداری کنید. در اخبار حوادث به موارد متعددی اشاره شده است که ارسال تصاویر خصوصی یا قبول دعوت برای ملاقات حضوری براساس یک ارتباط اینترنتی باعث ایجاد مشکلاتی برای شهروندان شده است.

3.در انتشار یا اطلاعات مرتبط با خودتان در اینترنت دقت کنید.این روزها بسیار رایج شده است که مردم اطلاعاتی همانند نام،تصویر یا حتی مشخصات تماسشان را در پروفایل خوددر سایتها و شبکه های اجتماعی یا دوست یابی وارد می‌کنند. البته اشکالی در اینکار نیست اما همواره دقت داشته باشید که آنچه که شما در پروفایل یا وبلاگ خود منتشر می‌کنید توسط افراد مختلفی قابل مشاهده خواهد بود و ممکن است توسط دیگران ذخیره و مجددا در سایت یا وبلاگ دیگری منتشر شود. یکی از اشتباهاتی که عموما در سایتهای دوستیابی و شبکه های اجتماعی اتفاق می افتد انتشار تصاویری از محافل خصوصی است با این فرض که این تصاویر صرفاً توسط دوستان مشاهده می شود اما همواره این احتمال وجود دارد که این تصاویر توسط افرادی که ممکن است دوست شما نباشند مشاهده شده ، مورد سوء استفاده قرار گرفته یا در سطح وسیعی منتشر شود بنابراین دقت کنید که تنها تصاویر و اطلاعاتی (مانند شماره تلفن) را در سایتهاقرار دهید که در صورت انتشار عمومی آنها مشکلی برای شما یا خانواده اتان ایجاد نشود.

4. هر تقاضا یا ادعایی را جدی نگیرید.هنوز هم برخی شهروندان کشورهای پیشرفته اروپایی و آمریکایی قربانی کلاه برداران اینترنتی می شوند که با ادعاهای متفاوت (مانند تقاضای انتقال وجه از کشوری آفریقایی و شراکت فرد در مبلغ انتقال داده شده ) و با دریافت اطلاعات حساب و کارت اعتباری کاربران از آن سوء استفاده می کنند. ممکن است شما نیز تاکنون چنین ایمیلهایی دریافت کرده باشید که به دلیلی مشابه بالا یا برنده شده درتالاری و... از شما بخواهند که اطلاعات کارت اعتباری خود را در صفحه یا سایتی وارد کنید البته شاید در ایران به دلیل نداشتن کارتهای اعتباری بین المللی این قضیه آنقدر جدی نباشد اما جالب است بدانید که برخی تجار ایرانی قربانی چنین ادعاهایی شده اند. در شکلی دیگر ممکن است با بیان خبر کذب یا ادعایی از شما خواسته شود که کلمه عبور ایمیل خود را در صفحه خاصی وارد کنید. (برای مثال ممکن است پیامی دریافت کنید که قرار است یاهو ایمیل برخی کاربران را مسدود کند و برای اینکه ایمیلتان مسدود نشود کلمه عبور خود در صفحه خاصی وارد کنید) . این شیوه به مهندسی اجتماعی معروف است و یکی از شیوه های رایج هک و سرقت اطلاعات است بنابراین همیشه در مورد ادعا یا تقاضایی که از طریق ایمیل یا چت دریافت می‌کنید با دقت رفتار کنید بخصوص در مواردی که اطلاعاتی درباره حساب بانکی یا کلمه عبور ایمیل یا حساب شما در سایتی خواسته شده باشد و یا زمانی که از شما خواسته می شود فایلی را دانلود یا در کامپیوتر خود اجرا کنید.

5.امنیت مهم است.امنیت لازمه حضور در اینترنت است. تصور نکنید که چون مقام مهمی نیستید یا اطلاعات خاصی ندارید مورد توجه هکرها قرار نگرفته یا اطلاعات شما سرقت نخواهد شد. گاهی اوقات سرقت کلمه عبور ایمیل شما و انتشار عمومی تصاویری که شما از دوست یا یکی از افراد خانواده از طریق ایمیل دریافت یا برای او ارسال کردید یا اطلاعاتی که با همکاران خود رد و بدل کردید ممکن است باعث دردسر و ایجاد ناراحتی برای شما شود. همچنین در بسیاری از کامپیوترهایی که در خانه ها مورد استفاده قرار می گیرد تصاویری خصوصی از افراد خانواده یا میهمانیها وجود دارد که ممکن است در صورت وجود نقص امنیتی در کامپیوتر شما و در هنگام اتصال به اینترنت، افراد دیگری به این تصاویر یا اطلاعات دسترسی پیدا کرده و احیاناً این اطلاعات مورد سوء استفاده قرار گیرد. بنابراین در هر سطحی که از اینترنت استفاده می‌کنید به امنیت کامپیوتر خود اهمیت دهید و در این زمینه از افراد فنی و متخصص کمک بگیرید، از آنتی ویروسهای به‌روز و فایروال استفاده کنید و در هنگام اتصال و کار با اینترنت نکات امنیتی را مورد توجه قرار دهید.

 

منبع: خبرگزاری بلوچ نیوز

 

پس همان طورکه مشخص شد،هرچند در فضای مجازی اینترنت اگربه افرادی برخوردید که با معیارهای ذهنی شما می خواند یا حتی همانند شما ارائه نگاه می دهد هیچگاه به او اطمینان نکنید مگر اینکه واقعا او خود را به شما معرفی و او را بشناسید یعنی حتی به نامی که امکان دارد جعلی باشد اکتفا نکنید. انسانها به راحتی می توانند درپشت کلمات خود را پنهان کنند ونام غیرواقعی برای خود ساخته، حتی اظهار دوستی کنند وبافریب به شما نزدیک شده وبه موقع خود چهره واقعی خود رانمایش دهند. پس سعی کنید دراین دنیا بیشتر به تبادل فکر بپردازدید تااینکه واقعا بتوانید دوستانی واقعی یا انسانهای قابل اعتماد پیداکنید. این را هم فراموش نکنید بیان از شخصیت یا داستانهای خود، مطالب دیگرشما را شدید تحت تاثیر قرار می دهد ودیگر مخاطب آزادانه مثل قبل از شناخت شما یا فضای زندگی شما به مطالب شما نگاه نمی کند، بیشتر ازاینکه به دلایل واستدلالهای شما نگاه کند به انگیزه های بیان شما نگاه کرده واز اصل مسئله دور می افتد. شما می توانید این نگاه را امتحان کنید، یعنی یک مطلب را خود به خوبی بررسی کنید، سپس این مطلب را مورد دسترسی یک فرد قرار دهید که از چهره نویسنده این مقاله خوشش نمی آید ،نظراو راخواهان شوید، سپس مطلبی دیگر از همان چهره دراختیاراین شخص قراردهید ببینید چگونه قضاوت ونظر خواهد داد. با این وجود اگر انسانی بتواند حق گرا شود هیچ چیز ومسئله ای باعث نمی شود حقایق را نبیند.

پس به گونه ای وبه مقداری سخن بگویید که ازنااهلان دور باشید.

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

درمسیرتشکیل تشکلهای غیردولتی4

انجمنی که حال نتوانسته بود به اهدافش برسد باید منحل می شد.این برای من مهم بودکه همان مواردی که خود زمانی نقد بردیگران می گرفتم به خصوص صرف هزینه های نادرست در انجام فعالیتها وحیف ومیل واسراف در این زمینه، حال خود باید تبدیل به آن میشدم وسکوت می کردم ،باید درنابودی آن چیزی بودم که خود تولید کننده آن بودم نمی توانستم با نام اینکه افراد نقد برمن خواهندگرفت که فلانی شکست خورد یا خود او هم نتوانست کاری انجام دهد یا بازاو هم ناامیدی ایجادکرد یا...یا ... یا به خاطرغرورم واز بین نرفتن افتخاراتی که در دور اول شورای مرکزی ایجاد کرده بودم تلاش کاذب برماندن این انجمن کنم، درواقع اگر می خواستم انجمن بماند یعنی می خواستم به نوعی بگویم انسان نقد پذیری نیستم ،باید سعی می کردم مسائل را بپوشانم وبا دیگران از در دروغ بیرون بیایم ومصلحت اندیشی کنم وراه فریب درپیش گیرم. اما من شفافانه باید کارم رااز پیش می بردم همانگونه که از ابتدای تشکیل انجمن سعیم براین بود. پس حال با نابودی آن ساختمانی که خود درست کرده بودم نقد بر خود را می خواستم بپذیرم. این وسیله که هدف نبود تنها وسیله ای برای رسیدن به اهدافی مهم بود که در راه رسیدن به هدف خود ناکام مانده بود، درنتیجه نباید هدف به پای آن قربانی میشد، اینجا قضاوت حقیقت و درستی مهم بود نه اینکه دیگران چگونه می اندیشند؟ این وسیله که تقدس نبود وحال خود را نشان داده بود که اشتباه است.

 انجمنی که بعد از پایان آن منتقد آن بودم که با وجود تجربه در گروههای دیگر ودر زیر نظر روزنامه فعالیت کردن وسپس انجمنی مستقل داشتن، هنوز بلد نبودند که به همدیگر نپرند وتوهین نکنند ومنطقی بیاندیشند وسخن بگویند، تحمل پذیری وروش بحث درست بلد نبودند ، اگر این موارد تا فراگیری وتجربه برای گروه قابل تحمل بود و می توانستی در اوایل بپذیری، دیگر، بعد ازگذشت این مدت دیگر نمی توانست پذیرفت.شاید یکی دیگر از شکستهای شورای مرکزی دور دوم عدم نظم در خود شورای مرکزی بودکه جلسات خود را درست هماهنگی نمی کرد درحالیکه ما در دوران خود بیش از60 جلسه شورای مرکزی برگزار کردیم. هرچند که در اوایل حتی به همدیگر می پریدیم اما سعی می کردیم این را مد نظر داشته باشیم که تا زمانیکه در جلسه هستیم اینگونه باشیم وفراموش نکنیم که بعد از جلسه باهم دوست هستیم وسعی داشتیم این امر در جلسه عمومی هم باشد، چیزی که درشورای مرکزی بعد دیده نشد ، دربعضی موارد کینه ها ودشمنی ها بین دوستان به وجود آمد، برای همین براحتی درک کرده بودم که نقش شورای مرکزی دراین مسئله خیلی مهم است. عدم اهمیت به فکر تک تک اعضا درهرموقعیت وشرایط فکری وروحی که باشند وعبوری ساده داشتن باعث عدم موفقیت میشد، نباید غرور کاذب در فرد از لحاظ علمی به وجود می آمد برای همین رشد شگرف دوران من همین بود که سعی من برایجاد این موارد بود.

زمانیکه هیئت موسس خواست نظر خود را از انحلال انجمن عنوان کند، همان جمع بندی خود واتفاق نظر که مبنی بر نرسیدن به اهدف وندیدن این مسئله درآینده ،بیان کرد. اما با واکنش شدید اعضا مواجه شد. این موضوع از آنجا شدیدتر شد زمانیکه من از واژه اینکه انجمن نه تنها نتوانسته به اهداف خود برسد بلکه تبدیل به معضلی گشته است موضوع حادتر شد ، نسبت به این واژه اینگونه اعضا نگاه کردند که منظور من ایجاد روابط بد دختر وپسر است درحالیکه درهمان لحظه اینگونه مد نظر نداشتم  ،بلکه کل انجمن درعدم دستیابی به اهداف وناکام مادندن مد نظرم بود. زمانیکه بعد از جلسه بعضی از دوستان گرد ما جمع شدند، نقد می گرفتند من مجبور بودم تنها همان نگاه هیئت موسس را ابلاغ کنم تا مکشلی ایجاد نشود اما به یکباره یکی از دوستان آمد وگفت شماها نام انجمن ازاین لحاظ درجامعه بد کرده اید اما من هرچه برای او می گفتم این نگاه بد از همان حرکت بد انجمنها وگروهها در شهر نشئت می گیرد ودرهمان زمان شورای مرکزی دور اول ماهم بوده ( البته این موارد حقیقتی بیش نبود) دراین دورهم ما حرفی نزده ایم واین حرفی است که جامعه می گویند او قبول نداشت ، حال خود رفتاری شایسته نشان نداده بودند می خواستند منو مقصر قلمداد کنند ، به هر حال اینکه مواردی در انجمن بود ، چیزی نبود که قابل دیدن نباشد اما در دور بعد دیگر واقعا توجیه پذیر نبود با وجود اینکه در دور اول چاره اندیشی می کردیم ، در دور بعد به سادگی عبور می کردند، این افراد فراموش کرده بودند که حساسیتها نباید ایجاد می کردند ، با وجود اینکه ما خیلی مسائل در این ارتباط می دانستیم آدمهایی نبودیم که بخواهیم در این ارتباط با آبروی دیگران بازی کنیم واین یک امر شخصی بود ، اما جامعه ما ،هدف وکار ما بعضی از موضوعات را نمی توانست بپذیرد.به هرحال کار به عصبانیت و استفاده از کلمات زشت شروع شد هرچند که شروع این موضوع همان دوستمان بود. نزدیک بود این دوستان به خاطر این موضوع کار منو به دادگاه هم بکشانند،پدر این دوستمان(خانم) محل کار منم آمدند وعصبانی بودند ومنم موضوع را توضیح دادم وجریان را شرح دادم ، اشتباه خود را هم پذیرفتم که با وجود عصبانیت وبد دهنی از سوی او ،من نباید اینگونه عمل می کردم .به هرحال در کل پیگیری این موضوع به ضرر دیگر دوستان هم تمام میشد ومن از این موضوع ترسی نداشتم درنتیجه موضوع فیصله پیدا کرد اما بدنامی برای ما درشهر وجود داشت. می شنیدم که بعضی دوستان درحال بدگویی از من هستند. در کل اقدام وحرکت از اول اشتباه بود. باید حرکت متفکرانه وبهتر صورت می گرفت با وجود اینکه در برگزاری مراسمها شاید بگویم از شهرهای بزرگ کمتر نبود وسعی می کردیم از حداکثر امکانات به روزجامعه استفاده کنیم وکل جامعه را با خودهمگام کنیم اما این رضایت خاطر منو به وجود نمی آورد. اشتباه از اینجا بیشتر میشد انجمنی در جامعه ای به وجود می آمد ،با داشتن اساسنامه ای که باید ملتزم به قانون اساسی ایران بودی ، چگونه می خواستی دراین نظام بین دیکتاتوری وآن اهداف جمع بزنی،غیرممکن وغیر دستیابی بود، چگونه دیکتاتوری وبت پرستی را می توانستی با آزادی ونقدوکار گروهی جمع ببندی، اگر هم در ابتدا مشکلی نداشتی درآینده با مشکل مواجه میشدی؟!

سازمان ملی جوانان با وجود قدرت هیئت موسس در انحلال انجمن نمی خواست قبول کند ومی گفت باید امضای دبیر انجمن باشد، از همان پس شورای مرکزی قصد حذف هیئت موسس وبه وجود آوردن هیئت موسس وانجمنی دیگر داشت که نتوانست. البته مشکل از سازمان ملی جوانان بود که نیرویی جوان بی تجربه وآگاه برای خود گمارده بود وچند ماهی این موضوع طول کشید تانهایت منحل شد ودیگر دوستان اول قصد داشتند که برای خود انجمنی دیگر تکشیل دهند نمی دانستم چی شد که این توانایی را پیدا نکردند ونهایت تمامی آنها جذب زیر نظر گروههای فعال در روزنامه شهر شدند؛ البته این گروهها ( گروههای زیر نظر روزنامه) تاحال کار مهم وشگرفی انجام ندادند وبهترین کار در طول دوران آنها را می توانم به داشتن صحفه ای طنزآمیز با رویکردی نقاد نام ببرم که نهایت با واکنشهای منفی جامعه بسته شد وخودم هم برای بسته شدن این صحفه شان مطلبی طنزآمیز ونقادی فرستادم که چاپ کردند، این موضوع به قبل از بستن انجمن ما برمیگشت.

شاید این انجمن به صورت کلی اگر بررسی گردد دست آوردی به غیر از تجربه نداشت یعنی نتوانست حتی به معنای کاملش برای اعضا کارهای گروهی ومدیریتی وفرهنگی را خوب نشان دهد وآشنایی لازم را ایجاد کند وآنها را آماده کند تا به عنوان نیروهای مفید آینده به حرکت درآیند. اما برای من اولین تجربه کاری به خصوص با جنس مخالف بود دردانشگاه بیشتر دوستان منو با عنوان سربه زیر می شناختند وهمان طورکه گفتم زمینه فعالیتی هم در دانشگاهمان به چشم نمی خورد. تربیت خانواده باعث شده بود که ارتباطی درست با جامعه برای من صورت نگیرد پس این بهترین مرحله بودکه بهتر بتوانم با جامعه تعامل برقرار کنم . یعنی تربیت خانواده از حضور من درجامعه وشناختن ولمس آن ممانعت به عمل آورده بود، هرچند ازاین لحاظ که از صدمات جامعه محفوظ بمانم مفید بود اما ازآنجاییکه باید درآینده با آنها زندگی می کردم ، دستیابی به اعتماد به نفس، ارتباطی درست با جامعه وشناخت آن وروش برخورد درست درجهت رشد، عدم فریب خوردن از جامعه و آگاهی از مضرات و.... دچار مشکل میشد یعنی بدون شناخت جامعه نمی توانستی خوب با آن برخورد کنی؟ اما بعد از دینداری با وجود نیرو وکششی که در من ایجاد شده بود این مسئله مشکلی برای من نبود یعنی با وجود اینکه ارتباطی تاحال به آن معنا با جامعه نداشتم از خیلی از دوستان بهتر عمل می کردم ،شاید هم به یک استعداد ذاتی برمی گشت .اما چیزی که مهمتر بود از همان زمان شناختی بهتر ازجامعه واشخاص برایم حاصل شد ،هرچند به علت دوری هنوز کمبودهایی در درون خود حس می کنم اما خوب همان طورکه گفتم وقتی مقایسه می کنم خود را بهتر از دیگر دوستان می بینم. اولین مسافرتی که انجام دادم برایم وحشتناک بود ، این مسافرت برای گزینش در تربیت معلم دردقیقه نود آنهم به تنهایی بود،برای کسی که باید درشهر بزرگ حضورپیدا می کرد وتاحال به آن معنایش درجامعه نبود. قبل ازآن تا یادمه فقط یکبار درکودکی درطول دبستان یک مسافرت به دبی برایم رخ داده بودواین اولین مسافرت بود. این مقدمه مسافرت به تنهایی برایم شد. ازآن به بعد مسافرتهایی به شهرهای دیگر برای موارد کاری یا تحصیلی داشته ام اما تاحال برای تفریح هیچگاه این مسئله رخ نداده، چون امکانات خانواده این اجازه را نمی داد. برای همین برای تکامل رشد اجتماعی خود نیاز به این حضور داشتم اما خود وقتی فکرش می کنم مضراتش بیشتر از این آثار مفید بود. چون دینداری برایم کافی بود وبه مرور زمان مرا به آن سمت می کشاند ،تنها زمان می خواست وشاید این زمان را سریعتر کرد. یادمه زمانیکه برای نمازهای صبح می رفتم مادرم چندان تمایل نداشت حتی ترسهایی از همان دوران کودکی در ماایجاد کرده بود اما با دیندار شدن ،حالا با سن 16 سالگی به تنهایی می رفتم مسجد ومشکلی نمی دیدم با وجود اینکه در مسیر راه امکان داشت بعضی زمانها به سگهایی برخورد می کردم که حالت حمله به خود می گرفتند .اما نیرویی در من ایجاد کرده بود که بتوانم با نقاط ضعف خود کنار بیایم اما زمان می خواست ، اما جامعه واطرافیان این اجازه زمان را نمی دهند. یا چیزی که همیشه برای من عجیب تر بوده با وجود اینکه پدر اصلا نگاهی منطقی نداشتند وبعضی زمانها با خشونت ومادر هم دربسیاری از موارد بدون داشتن این نگاه اما بدون خشونت عمل می کردند. خود داشتم تبدیل به انسان منطقی میشدم. این را نه از دینداران اطرافم می شناسم ،نه ازجامعه بلکه ریشه در ذهنی داشت که می خواست اقناع برایش رخ دهد. این بیشتر ریشه دراستعدادهایم داشت که نمی توانست بیکار بنشیند ونقش دوست عزیزم در بارور شدن آن نمی توانم نادیده بگیرم.

اولین مسافرتی که به تهران انجام دادم ،همچنین اولین جلسه ای که در سازمان ملی جوانان بین نمایندگان انجمنهای دیگر استان رخ داد. همیشه اینگونه نگاه می کردم که بعلت شهر کوچک بودن ونبود امکانات از لحاظ فرهنگی واطلاعاتی در فقر هستیم واین مناطق واشخاص بهتر هستند اما دیدم که اینگونه نیست درخیلی از موارد من یا جامعه ما بهتر است ورشدی از لحاظ فکری در شهرهای ایران دیده نمی شود وتفاوت شگرفی بین شهرهای آن از لحاظ رشد انسانی وفکری دیده نمی شود.

این موارد وبه وجود آمدن درحرکتی بحرانی ازلحاظ ذهن گرایی موجب شد که تغییراتی بیشتر بعد از انحلال انجمن برایم رخ دهد. یکی از مهمترنی مسائلی که امروزها دیده می شود تغییر ظاهرم بود. تغییر درمسائل ملی گرایی ومهم شدن انسان تا نگرشهای ملی وناسیونالیستی.

یکی از دوستان که زیر نظر گروه روزنامه کار می کرد علت شکست انجمن ما را راهیابی هرکس وناکسی عنوان می کرد، ایشان می گفت هرکس که نمی خواستند عضو آنها باشد واحساس نکند که به او توهین شده  ،محترمانه او را از حالت عضویت خارج کنند، با بی اهمیت کردن ونادیده گرفتن او درانجمن ،عدم اطلاع رسانی درست برای او، عدم به فعالیت گیری او و... به مرور فضایی ایجاد می کرده اند تااینگونه افراد خود بروند، این نگرش از سه جهت برایم اشتباه بود اول اینکه راه فریب با این شخص باید درپیش می گرفتم، این با شفاف بودن وراستگویی من در تضاد بود، دوم قرار نبود که از ابتدا هرفردی از لحاظ شخصی به تکامل خود رسیده باشد تا عضو ما شود قرار براین بود که ما انسانهایی با آن اهداف بسازیم سوم انگار او فراموش کرده بود که این نیرو ،همان نیروهای فعال در خود روزنامه واز گروه خودش بود ،شاید همان طورکه گفتم مشکل سازترین آنها همان گروه دانش آموزان زیرفعال زیر نظر روزنامه بودند.  عده ای هم علت شکست را طیف سنین کوچک در انجمن بیان می کردند ، قبلا گفتم این انجمنها تنها حق دارند سنین 14تا 29 سال رابپذیرند، البته این از ابتدای کار مورد نظر ما بود که زمانی بی تجربگی افراد کار دست آنها ندهد، ازآنطرف استقلال وفکر آنها به خاطر این موضوع نادیده گرفته نشود، به هرحال طبیعی بود که امکان داشت به خاطر سن ،نیرویی در افراد برای مطرحیت و نشان دادن از بزرگ شدن وجود داشت. برای همین ما سعی کردیم درهمان ابتدا در سنین بالاتر عضوهای افتخاری بپذیریم که هیچکس عضو نشد یا سعی کنیم این مورد را به دوستان گوشزد کنیم طیف سنین را مد نظر داشته باشند، ( واقعا تعامل داشتن با این طیف سنین وآگاهی یکی از مشکلات اصلی از ابتدای کار انجمن بود)اما مهمترین موضوع که این مسئله را رد می کرد آن را به عنوان علت بشناسیم فعالیت رشدی در دور شورای مرکزی دور اول بود.امروز هم اگر به موضوعات بخواهم نگاه کنم می دانم نباید فراموش کرد که این فرزندان باید برای مسئولیت پذیری ،برای یادگیری، برای داشتن کارهای فرهنگی و مدیریتی،برای دخیل کردن وپرورش و... ازهمان ابتدا باید با وجود دیدن اشتباهات باز برای آنها ارزش قائل شد وباز برای آنها فضا ایجاد کرد،اما نیرویی به عنوان ناظر، نه دخالت کردن می خواهد.اما درانجمن ما بسیاری دوستان دانشجو قرار داشتند، ما آمده بودیم که به نوعی برای جامعه مان به خصوص قشر پیرسالار که جامعه را بدست خود گرفته بود برای جوانان ارزش قائل شوند، نگاههای آنها تنها به خاطر بی تجربگی وناآگاهی نادیده گرفته نشود،با وجود اینکه در دوراول نشان دادیم در دور بعد عقب نشینی صورت گرفت.

خاطرات من دراینجا به پایان خود می رسد واین آخرین فعالیت من بود که شکست خورد. دیگر مسئله ای در زندگی من رخ نداده که مهم باشد تا در این وبلاگ طرح گردد،از این به بعد مگر اینکه بخواهم خاطرات به روز خود را بیان کنم ،دیگرهیچ مسئله ای پنهانی ندارم که بیان کنم مگر اینکه چیزی فراموش کرده باشم. فقط اگردوستان می خواهند بهتر این خاطرات را جمع بندی کنند می توانند زمانی که مسجدی شدم را همان تابستان بعد از سال سوم راهنمایی بدانند.

1- سعی من براین بود،درخاطراتم با وجود اینکه خود یک ور قضیه بودم در نقد وبررسی آن بی طرفانه بیان کنم اما ازآنجاییکه خدانیستم واز اشتباه هم مصون نیستم نمی توان این امر را نادیده گرفت ،چون یک طرف آن هم خودهستم.درنتیجه اگر جایی بررسی صورت گرفت از دیدخودم بود ،چون تمامی مسائل در دسترس من نیست تنها از زاویه دید خود بیان کردم براساس آن مسائلی بودکه پیش روی خود داشتم بااین وجود در انتقال آن دروغی یا کاستیی انجام ندادم. 2- بعد ازنوشتن این داستان وپرداختن آن موجب میشد که هم خود،هم جامعه را بهتر بشناسم، درنتیجه این توصیه به دوستان هم دارم .3- سعی کنید با بررسی زندگی خود ، در اختیار نهادن دیگران ، از تجربه دوباره آن وتکرارتاریخ جلوگیری کنید هرچند بعضی از انسانها هستند که تجربه دیگران را نمی پذیرند وخود باید تجربه کنند اما بااین وجود انسانهایی هستند که نیاز به آن دارند تاباشناخت وآگاهی درست در آینده قدم بردارند پس از تجربه های خود وانتقال وفهم درست آن کوتاهی نکنید. هرچند که شاید این نتیجه گیری شود من همان انسان سالم ونرمال قرآنی نبوده ونباشم اما این تجربه ها وخاطرات مسلما حرفهایی برای گفتن از حقیقت خواهد داشت وهمه به همان روان ناسالم من برنخواهد گشت .4- یک مسئله ای که فراموش نکنید ،به هیچ عنوان خاطرات زندگی خود را اگر احتمال سوء استفاده وجود دارد درپخش آن برنیایید. به هرحال خود من خاطراتی در زندگی خود ندارم که ترسی ازآن داشته باشم یا مسئله ای باشد که بخواهم از دیگران بپوشانم .علاوه برآن کسی نمی تواند سوء استفاده کند بااین وجود اگر هم کسی بیاید وبگوید منوشناخته، این تنها ادعایی بیش نیست ،چون من همیشه از لحاظ اخلاقی وفکری جهش های بزرگی داشته ام که قابل مقایسه با روزهای قبل نبوده که کسی بتواند از این خاطرات امروز منو بشناسد، تنها می تواند درمورد دیروز من صحبت کند واگر دیروز شما نقشی زیاد درامروز دارد درنتیجه سعی کنید دیگر بیانی نداشته باشید.5- امیدوارم در انتقال پیامها ونقدها وایجاد چرایی ،این مسیر وراهی دیگرباشد،ازدریچه ای دیگر بیان ایجاد کرده باشم.همان طورکه قرآن اینگونه عمل می کند،قرآن هم سعی می کند درقالب داستانها نگاههای اجتماعی،روانشناسی ، نقد وبررسی و.....خود راارائه بدهد.

به حقیقت در سرگذشت آنان،عبرت برای همه اندیشمندان است،یک افسانه ساختگی نبوده ....(سوره یوسف آیه 111)

6- به هرحال شاید یکی دوسال اخیر از آن لحاظ انسانی وتحمل پذیر دور افتادم اما در گذشته انسانی بااستقامت تر بودم، شاید حجیم شدن مشکلات، نامهربانی از دوستان ، بحران فکری همه دست در دست هم می دادند تاواکنشات احساساتی از خود نشان دهم، باوجود اینکه همیشه خود را بسیار انسان احساساتی تصور می کردم که درد دیگران را هم خود احساس می کردم ونمی توانستم نسبت به مشکلات دیگران بی تفاوت وبی توجه باشم همانند شخص در گیر موضوع در خود احساس رنج می کردم، اما به مرور این موضوع فهمیده ام اینگونه نیست که من زیاد احساساتی باشم بلکه من انسانی بی تفاوت نیستم ودوستان روبریم با احساسات بیشتربوده اند.برای همین نمی توانستند از خود واکنشات منطقی انجام دهند.برای همین به مرور شایدهمان تحمل پذیری وگذشت در گذشته بی اهمیت میشد. به هرحال درمواجه با دیگران هیچگاه خود را حق نمی دانستم اما همیشه وقتی اقناعی انجام نمی دادند وآنها خود را کامل حق می پنداشتند مشکل ایجاد میشد. یعنی بااین وجود من می توانستم این حق را به آنها بدهم که چرایی یا حرفهای منو نپذیرند اما تکلیف خود را مشخص نمی کردند. یعنی در دو طرف دعوا زمانی حاد می شود که یکی از طرفهای دعوا حق را نمی پذیردیا بلد نیست اقناعی انجام دهد. اینجاست که باید حق مشخص شود واگر فرد نمی خواهد بگوید با وجود فهم حق از تو من نمی خواهم بپذیرم اما در دو طرف دعوا ما همیشه این مشکل داشتیم مگر اینکه بخواهیم بگوییم یکی از طرفهای دعوا می خواست عناد ولجبازی بورزد. زندگی من همان مسیرحق ودرست نبود ، پراز شکست وناموفقیت ودچار اشتباه شدن، امیداورام این افقی باشد برای به وجود آوردن نگاه ومسیری درست برای خود.

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

درمسیرتشکیل تشکلهای غیردولتی3

 

برای داشتن یک جامعه سالم، نیاز به جامعه ای منطقی ونقد پذیر است . جامعه ای که هم درنگرش منطقی وخواهان استدلال برتر باشد هم درعمل وحرکت خود واین امر بدون اینکه بتواند به نقد خود ونگرشهای خود بپردازد وازنقادی فراری نباشد وتحمل پذیری دراین راه داشته باشد امکان پذیر نیست. جامعه ای که برای رشد به نقد دیگران نیاز داشته باشد تا نقاط ضعف خود را بشناسد،  مسلما بدون اینکه تفکری درست در زندگی خوددداشته باشد ومتفکرانه زندگی کند واز کنار مسائل عبوری به سادگی نداشته وبا تعمق بیشتر به خود وجهان اطرافش(آفاق وانفس) ننگرد نمی تواند مسیری حق گرا داشته باشد ومطمئنن این نیاز به این دارد که پرسشگری ومطالعه وتحقیق به معنی خود در افراد ایجاد شود. ( این همان مقدمه چینیی های قرآنی برای رسیدن نگاه برتراست ، اما مسلمانان فاقد نهادینه بودن این نگرشها درخود) شاید مهمترین موردی که در طول دوران انجمن ما مطرح بود همان نقادی بود، تادوستان بااین نگرش به پیش نروند که هرکس نقد کرد حتما دشمن وبدخواه وکینه توز است وهرکس نقد کرد هرچند که بلد نبود، هرچند که دشمن بود، هرچندکه....اگر او حق وراست می گوید باید بپذیریم، هرچند روش او منطقی نبوده وامکان دارد نقدی براو باشد اما این توجیهی برنقص ما ونادیدن آن نمی شد، اگر نخواهیم حق و درستی را قبول کنیم ودر مقابل آن بایستیم به خاطر اینکه این حرف بابیان وشیوه ای درست نبوده، چون از دشمن ما بیان شده، چون .... درواقع ماهم کفر ورزیده ایم.  مهم بودن ومطرحیت این مسائل بیشتر برای دوتا از هیئت موسس یعنی خودم ودوستم مطرح بود وتاحدودی یکی دیگر از دوستان هیئت موسس ودیگر دوستان نمی توانستی درآن حد رشدی این مسائل ببینی؟!

در اولین جلسه شورای مرکزی دبیر را انتخاب کردیم که دونفرکاندید شدیم من ویکی دیگر از دوستان که این دوستمان با سه رای انتخاب شدند. در این جلسه اولین مشکلاتی که با آن در گیر بودیم نبود مکانی برای مرکزیت ودفتری برای فعالیتها بود. دومین مسئله با دست خالی شروع به کار کرده بودیم واز لحاظ مادی در ابتدای کار هیچ نداشتیم حتی یک قران پول. پس اولین کار این بود که مکانی اجاره کنیم ، سپس سعی کردیم یک آیین نامه داخلی برای شورای مرکزی تهیه کنیم وپنج پست با عناوین دبیر، دبیر دوم، مسئول امورمالی، روابط عمومی، منشی در نظر گرفتیم، بعد از دیدن اینکه با وجود اینکه خود را بهتر از دوستان می دیدم ، پست منشی را برای خودم انتخاب کردم. ازهمان ابتدا به خاطر وضع ظاهری، دیدن نگاهی متفاوت از جامعه( در واقع هرکس بخواهد برخلاف جریان موجود جامعه نگاهی متفاوت نگاه دهد مورد پذیرش جامعه قرار نمی گیرد ،این همان نیرویی است که غرب بدنبال آن است وجامعه ما فراری از آن، نیرویی که باعث رشد وخلاقیت می شود نیرویی که می تواند نقاط ضعف را بفهمد) همچنین نقادی شدید که در من وجود داشت دیگر برای دوستان قابل تحمل و پذیرش چندان وجود نداشت، برای همین انتخاب یکی از دوستان که به رای او بستگی داشت که بین من ویکی از دوستان برای دبیری انتخاب کند بعلت همان مقبولیت وپذیرش از سوی جامعه عنوان شد.( البته این دوسمان بعدها علت رای خود درآن زمان گفت به این علت بوده که می دانسته اگر آن دوستمان دبیر نشود، دیگر به خوبی با شورا همکاری نمی کند وعضو بیهوده ای می شود دست به انتخاب زده است) جلسات مجمع عمومی را دریکی از سالنهای شهر برگزار می کردیم واز همان ابتدا همان برخورد با جلسه عمومی داشتیم که در روزنامه انجام داده بودیم یعنی برگزاری جلسه عمومی با محوریت موضوعی انتخابی از سوی مجمع عمومی وبحث وبررسی روی موضوع ،البته در مورد چندتا از موضوعات از صاحبنظران ومتخصصین شهر دعوت عمل کردیم. اولین موضوع برای بررسی که از سوی خودمن مطرح شد بررسی علل ناکامی وشکست گروهها وفعالیتهای دیگر در سطح شهر بود. من می دانستم که از این به بعد همه چشمها به ماست وپایه واساس ما بر اساس حرکتی درست باید بنا شود تااینکه منجر به شکست نشویم و نقاط ضعف وقوت دیگر گروهها را مورد بررسی قرار دهیم. .مافهمیده بودیم یکی از علل شکست وناامیدی باند بازی وحزب گرایی بوده که در حرکت دیگر گروهها دیده میشد پس برخود ملزم می دانستیم، حرکت باید از تمامی گروهها وقشرها باشد وبه تمامی نظرات احترام وارزش گذاری قرار گیرد، می دانستم که برای یک حرکت موفق علاوه بر داشتن اهدف وبرنامه ریزی درست نیازمند عضوی قوی است، می دانستم که یک عضو قوی علاوه بر نهادینه بودن وشناخت درست نسبت به اهداف وکاری که در نظر گرفته بود( شناخت نسبت به تک تک کلمات وواژه ها واصطلاحاتی که باآن کار داشت) نیازمند به استقامت وصبر وپشتکار داشت که نباید ناامید میشد. بااین وجود که این مسائل مطرح گردید،آینده نشان داد با طرح مسئله بدون داشتن هسته درست نمی توان انتظار به وجود آمدن همان مسئله داشت باوجود اینکه دوستان اینگونه بیان داشتند که انتظار نرود دوستان تمامی مواردی که در ذهنشان می گذرد فردا آن راببینند وبه آن زمان دهند اما دوراندیشی بدون پایه واساس درست نمی تواند به حقیقت بپیوندد.

بعد ازدیدن اینکه جلسات عمومی نمی توانست نیازها را برآورده کند، رای گیری وانتخاب موضوعات براساس نگاه وانتخاب درست به پیش نمی رفت، فهمیدیم این موضوع از دومسئله رنج می برد یا افراد از لحاظ شناخت مشکل داشتند یا رای گیری به خاطر عواطف واحساسات دوستانه وبه خاطر رای دوستان دیگرشان بود.با پیشنهاد دوست هیئت موسسمان کمیته هایی برای فعالیت تشکیل دادیم، تابهتر روی موضوعات وفعالیتها کار شود ، موضوعات با پختگی در جامعه مطرح گردد. این پیشنهاد به همراه بحث وبررسی در جلسه مجمع عمومی باعث به وجود آمدن چهار کمیته 1- کمیته ای که درارتباط با مسائل علمی وفکری ومطالعاتی باید کار می کرد 2- کمیته ای که باید روی مسائل خانواده وجامعه کار می کرد 3- کمیته ورزشی 4- کمیته ای برای دانش آموزان که بیشتر سنین 14 تا 17 سال در برمی گرفت. ازهمان ابتدا فهمیده بودم که درجوامع سوم به دلیل نگاه منفعت گرایی شخصی ونداشتن نگاهی فراتر از خود ودوراندیشی ، فدا کردن منافع جمع به خاطر خود، همه دست به هم می دادند تا همان نگاههای دیکتاتوری که سالیان سال در تار وپود این جامعه نقش بسته است ، نتوانند حتی در انتخابات خود انتخابی درست داشته باشند چه برسد به اینکه مسائلی مثل نقادی بخواهد درآنها نهادینه شود، این جوامع غرب بود که سعی می کنند انتخاب خود را براساس اصلح انتخاب ودوراندیشی کنند وبه خاطر منافع مقطعی وزود گذر خود، دیگران را قربانی نکنند ومی دانند باید منافع بهتر وبزرگتر خود را در دور دستها ببینند. هرچند به نظر من این انسان به آن معنای کامل دینیش است اگر درست شود وتنها خدا را خالصانه ببیند، به خاطر خدا کار می کند سعی می کند خالصانه ودرست انتخاب کند.

بعد از مدتی به علت مشکلات برای دوستان درپستهای مدیریتی شورای مرکزی بهم خورد ومن دبیر دوم شدم. هرچند فرقی نمی کرد از همان ابتدا من بیشتر کارهای دبیر با وجود اینکه منشی بودم انجام می دادم از جمله تهیه صورتجلسه ، ازهمان ابتدا من سعی می کردم که نسبت به نگاه وتفکر هیچکدام از دوستان عبوری به سادگی انجام نگیرد واز اهمیت نیافتد وارزش گذاری شود، این همان نیاز یک گروه خوب بود ودر عرض یکسال ما آنقدر رشد به انجمن دادیم که در نوع خود وکار گروهی در شهر ما اولین بودن خود را هنوز دارد وکسی نتوانسته به آن سطح خود را برساند.با وجود اینکه شورای مرکزی در گیری مادی داشت درابتدا واقعا شورای مرکزی نسبت به این موضوع خوب از خود مایه گذاشت واز جیب خود می پرداخت وبعد هم با درخواست ازدیگر اعضای انجمن، به مرور کار آنقدر پیش رفت که خیرین وارد گود شدند البته بعد از اولین کارهای اجرایی در شهر وخواستن اسپانسر به این مرحله رسید.

از همان ابتدا طرح کارهای اجرایی بیشتر از خود من بود واولین کار رسمی واجرایی انجمن به پیشنهاد خودم بود که از لحاظ اولین بودن وبهترین کار اجرایی هنوز که هنوزه کسی درشهرما به آن حد نرسیده ودیگر هیچگاه حتی انجمن نتوانست درآن حد کار کند وبعدها به سمت افول حرکت کرد با وجود اینکه ماانتظار داشتیم ، حرکتی دیگر درجهت مثبت وهرروزبهتر از دیروزباشد اما برعکس شد. ازهمان ابتدا به دلیل عدم وجود نتایج درست در رسیدن به حرکت درست من به دوستم در هیئت موسس می گفتم اما دوستم هربار اول بودن ودرابتدای کار انجمن بودن بیان می کرد واینکه هرکاری درابتدای خود مشکلات ونقاط ضعف خود را دارد،باید به او فرصت داد، اما چون معمار خشت از اول کج نهد تا ثریا رود، موردی فراموش شده بود.

نهایت بعد از مدتی که مشکلاتی برای دبیر انجمن پیش آمد ، من دبیر شدم. البته اینکه دبیر باشم یانه برایم فرقی نمی کرد، چون از همان ابتدا سعی من براین بودکه همان وظایف دیگر دوستان راهم انجام دهم، هرچند که یکی از همان مشکلات ابتدای کار نبود انضباط کاری در انجمن بود وبا وجود اینکه فردی تعهد انجام کاری می کرد، درست وبه موقع انجام نمی داد، کار مضاعفی روی دوش دیگر دوستان می افتاد، باوجود اینکه ما ازهمان ابتدا از سوی هیئت موسس جلسه ای برای اعضا برای شناخت درست مسائلی که در اساسنامه قید شده بود وشناخت درست وظایف واهداف در دستور کار خود قرار دادیم ، اما دوستان رعایت نمی کردند یا سعی نمی کردند به شناخت درست برسند،چون ما بااهداف دیگر انجمن را ساخته بودیم وآنها بااهداف دیگری در انجمن قرار گرفته بودند. هرچه سعی می کردیم شناحت درست باکارهای NGO برای آنها به وجود بیاید برای آنها مورد بحث قرار می دادیم انگار آنها این مسائل برایشان مهم نبود، بلکه نگاه خودشان برایشان مهم بود.فهماندن شناخت خود برای آنها واصل واساس کار انجمن واهداف گروه برای آنها کار مشکلی بود. بااین وجود ماتوانستیم در دوران خود بیش از 35جلسه عمومی حول موضوعات ومحورهای گوناگون که از نیازها وکمبودهای جامعه بود برگزار کنیم، از لحاظ مادی خود را خود کفا کنیم ومشکلی برای اعضا نباشد، انجمن را به شهر شناساندیم وبیش از100 نفر عضو گرفیتم، فعالیتهایی اجرایی که حول موضوعات فعالیت بود 1- جلسات بحث وبررسی وگفتگوبین جوانان 2- برگزاری مراسم، سخنرانی ، همایش،سمینارتحقیق وپژوهش،مسابقه،نقدوبررسی کتاب، تولید وتکثیر محصولات سمعی وبصری، انتشارگاهنامه 3- برگزاری اردو 4- انتقال افکار به مسئولین وجامعه وپاسخ ازآنان. به خوبی توانسته بودیم ارتباطی بین جامعه ومسئولین باشیم .فعالیتهای اجرایی که منجر به یک همایش ،دونمایشگاه که یک از آنها واقعا درکار خود بی نظیر بود،برگزاری دو مسابقه،یک سمینار، دوتحقیق و دو سه بار پیادروی وکوهنوردی برای روزهای خاص وحضور شش جلسه مجمع با حضور مسئولین ومتخصصین شهر شد. این حجم کاری واقعا فوق االعاده بود، هرچند که نتوانسته بود به اهداف خود نزدیک شود اما شاید برای ابتدا بودن کار خود با توجه به اینکه تشکلی غیردولتی،غیرسیاسی، غیرتجاری بود، خوب عمل کرده بود، آنهم نسل جوانی که چندان تجربه ای نداشتند. همیشه بررسی این مدت این نتیجه برای من حاصل می شود که این موفقیت مدیون دوعامل بود اول مدیریت قوی شورای مرکزی درآن زمان به خصوص حضور دوتا از اعضای هیئت موسس یعنی خودم ودیگری که دوستم به عنوان ناظر هیئت موسس درجلسات حضور پیدا می کرد، چون بقیه دوستان درگروههای زیر نظر روزنامه فعالیت می کردند وتاحال موفقیت چندانی بدست نیاورده بودند باوجود عدم مشکلات مالی یا داشتن مرکزیت، عدم مشکل بودن معرفی به جامعه وسن فعالیت وشروع کار خود وحمایت نقش قشر پیر سالار، چون همان ابتدای کار، ما با همین قشر پیر سالار مشکل داشتیم ومخالفتهایی بود. دومین عامل، قشری برای اولین بار مستقلانه با افکار خود به پیش می رفت وآن جنب وجوشش را می خواست معرفی کند ودرتخلیه بار جوانی بودمی خواست بزرگی ومطرحیت خود را نمایش دهد.

یکی از همان مهمترین مسائلی که مورد نظرمن بود ومورد تصویب قرار گرفت برای نهادینه کردن نقد ابتدا ماباید از خود شروع کنیم برای همین جلسات بعد ار هر مدتی حول نقد وبررسی درون گروهی انجام می گرفت که واقعا مفید در رسیدن به از بین بردن نقاط ضعف بود. کار ما شاید به جایی رسید که حتی بچه های کمیته دانش آموزی نمایشنامه ای طنز آمیز با محوریت نقد انجمن برای اعضای انجمن وخانواده های آنها اجرا کردند که دقیقا اعضای شورای مرکزی،هیئت موسس وبعضی از اعضای فعال انجمن را مورد نقد قرارمی داد.آنهم بانام افراد حضور داشتند وبا وجود اینکه نمایشنامه آنها آماده نبود من خود آنقدر باآنها همکاری کردم واین مورد را تاکید داشتم با این نوع نمایشنامه با این حرکت انتقادی شدید که حتی شخصیت افراد زیر سئوال می رفت آنهم با نام، امکان داشت شورای مرکزی دور بعد تصویب نکند. برای همین سرموقع آماده شد شاید بدتر ازنقش من آنجا حضور نداشت که یکی از دوستان می گفت چرا شکل تو به عنوان یک فردی که تنها به عنوان خرابکار آنجا حضور دارد دارد معرفی می گردد. گفتم مهم نیست این دید و نگاه خودشان بود. اصلا این مسئله برایم مهم نبود، چون می دانستم اگر می خواستیم نقادی نهادینه کنیم خود باید از لحاظ این موضوع تا سر حد نهایت خودش انجام می دادیم تا بتوانیم الگویی برای دیگران باشیم یا این توقع را از دیگران داشته باشیم یا بخواهیم به نقد دیگران برویم. شاید این حرکت با این دید نقادی طنزآمیز درون گروهی برای اولین بار در ایران برای خودش بی نظیر هم بود.

شاید بدترین مورد انتقادی به پیشنهادمن بود که یکی از کمیته ها مسئول اجرای آن شد آنهم نقد شدید درون شهری بود. نهایت همین قشر پیرسالار برای ما دردسر ایجاد کردند ویکی از مهمترین گردهمایی هایی بود که برای اولین بار بیشتر مسئولین را سرموقع می دیدیم با وجود اینکه در کارها وفعالیتهای دیگرهم  آنها را دعوت می کردیم اما ،یا همه حضور پیدانمی کردند یا به موقع حضور نداشتند. با وجود اینکه ما مستقل بودیم وزیرنظر سازمان ملی جوانان فعالیت داشتیم. برای فعالیتهای اجرایی برای اینکه بهانه ها را از دست دیگر مسئولین بگیریم سعی می کردیم بازهم مجوز فعالیت را در هر موضوعی از مسئولین شهر دریافت کنیم که نسبت به این امر این اقدام هم انجام داده بودیم اما همان قشر پیرسالار بعد از دیدن نام این گردهمایی برای نقد وبررسی سر ناسازگاری گذاشتند ومسئولین نزدیک بود با ما در بیافتند بااین وجود گردهمایی تشکیل شد، تنها نام آن را عوض کردیم.

حالا دوربعد رای گیری برای شورای مرکزی رسیده بود، بعلت مشکلاتی که برای هرکدام ازاعضای شورای مرکزی بود نمی توانستند خود را برای کاندیداتوری اعلام کنند .یکی از بدترین مشکلات انجمن همین بود بیشتر از مدت کوتاهی امکان داشت اعضا با انجمن نباشند وبعلت تحصیل ودانشگاه از انجمن دور می افتادند. اما خودم با نیرویی که باید درآینده به عنوان شورای مرکزی با آنها کار می کردم ،عدم دستیابی درست در رسیدن انجمن به اهدافش ومشغولیتها نمی گذاشت که خود را برای دور بعد نامزد شورای مرکزی کنم. آنهم انجمنی که با وجود حجم زیاد فعالیت منو اقناع نمی کرد، ترجیح می دادم در این دور نباشم. البته شاید این حجم زیاد فعالیت در تابستان توانسته بود اوقات فراغت بچه ها را پرکند اما نباید فراموش می کردم هزینه زمان بچه ها وهدر رفتن مادیات مهم بود به خصوص زمانیکه با درسها برخورد داشت ونباید این امر موجب میشد که لطمه به درس آنها یا حتی بیهودگی در اوقات فراغت بدون دستیابی به اهداف حاصل میشد وتنها افتخار به این می کردیم که فعالیتی داریم.

دور شورای مرکزی بعد شروع شد اما من خود را تقریبا کنار کشیدم وبیشتر به عنوان ناظری حضور داشتم. از این به بعد افت شدیدی در انجمن به وجود آمد وانجمن وارد بحران شد. دیگر در شورای مرکزی حرکتی منطقی وجود نداشت وبیشتر دیکتاتوری عمل می کرد. اولین اقدام او می خواست از قدرت کمیته ها کم کند با عنوان مدیریت ونظم بیشتر کارها که با مخالفت وسرسختی زیاد انجمن روبروشد . کم کم از تعداد اعضا کم میشد، دیگر جلسات مجمع عمومی کمرنگ تر شد وچندان به آن اهمیت داده نمیشد واز تعداد آن کمتر می شد. البته چیزی که ازهمان ابتدا برای ما مهم بود تعداد نبود وروی این موضوع تمرکز داشتیم که اگر نیرویی احساساتی حضور پیدا کرده ومتفکرانه نبوده این تفکر را ایجاد کنیم . اما چیزی که امروز مطرح میشد آیا چون ما ابتدای کار بودیم ومثل کارهای بسیاری درابتدا شاهد رشد شگرفی وحضور زیادی ازانسانهاست اما بعد از مدتی که عادی شد وفرد اگر استقامتی نداشت یا متفکرانه نبود می رفت یا موضوع سر مسئله ای دیگر بود.چرا هر روز از تعداد اعضای انجمن در دور بعد شورای مرکزی کم میشد، این بیشتر سر نبود مدیریت درست ودیکتاتور منشی ونبود اهمیت به افکار ونگرشهای دوستان وعدم نقد پذیری شورای مرکزی دور بعد ودیکتاتوری عمل کردن داشت ، حتی رضایت خاطر درچهره های مهم ومطرح اعضای انجمن دیگر دیده نمیشد. برعکس شورای قبل دیگر اعضای شورای جدید همان مسائل مثل نقد برایشان مهم نبود ودر دنیای دیگر سیر می کردند ونسبت به اساسنامه کمتر اهمیت می دادند.

اولین کار اجرایی آنهم با حجم مالی زیاد بدون دستیابی به اهداف وشاهد موارد منفی زیاد بود که متاسفانه برعکس دور شورای مرکزی ما که بعد از هر فعالیت آن را مورد نقد وبررسی قرار می دادیم تا در فعالیتهای دیگر مد نظر قرار دهیم ونقاط ضعف ومفید بودن وموثر بودن مسائل را بازشناسیم. دراین دور دیگر این نقادی کمرنگ شد برای همین ما آن نقادی ها را نمی دیدیم.

اولین مسائل منفی به وسیله یک از دوستان مطلع شدم وبه بازرس هیئت موسس خبر دادم . بعد از شروع فعالیتها شورای مرکزی دور بعد چندان نمی توانست با هیئت موسس خوب تا کند . مسائل مالی را روشن وشفاف ارائه نمی داد ومن تاکید زیادی در این مورد داشتم ، چون دیده بودم که شورای مرکزی دور قبل چه فداکاریی هایی از خود نشان داده بودند واین دلیل برحیف ومیل اموال امروز نمی شد، پولهایی که مشخص نبود در کجا مصرف می شود. روابط غلطی که بین بعضی از دختر وپسرها ایجاد شده بود مسئله انجمن را به سمت حاد می برد. این مسئله جز اولین مسائل مورد بررسی شورای قبل بودکه انجمن به این سمت کشیده نشود حتی ما برای آشنایی خانواده ها آنها را دربین خود دعوت کرده بودیم تا با اطمینان خاطری از حضور فرزندان خود راضی باشند حتی در مورد درسشان هم مشکلی به وجود نیاید با این وجود که استقبال چندانی از سوی خانواده ها نشد. درآن زمان هم بعضی دوستان خود سرانه فعالیتهایی انجام می دادند اما در دور بعد شورای مرکزی بدتر شده بود ووقتی ما می گفتیم که اهداف انجمن مواردی دیگر است حتی اگر از دیدونظر شما درست شدن روابط درست دوجنس مخالف است اماهدف اولیه انجمن اینگونه نیست، حتی کاری به تعریف درست وغلط آنها نداشتم اما ازآنها می خواستم که دوراندیشی داشته باشند. اما رعایت نمیشد. زمانیکه نقش هیئت موسس کمرنگ می شد ودیگر انجمن می رفت که قدرت خود را تنها منحصر به افرادی کند که از نگاه درست به اهداف مانده بودند و داشت وارد باند بازی وحزب گرایی گردد.اهداف چیزی جز سمبلها وشعارهایی بی ارزش نمیشد وخود انجمن به جای حل معضلات جامعه تبدیل به معضلی دیگر می شد من نمی توانستم دیگر این انجمن را تحمل کنم. اگر این انجمن درابتدای کار با تمامی نقاط ضعفش قابل تحمل بود اما دراین برهه که دیگر سمتی عقبگرد در پیش روی خود داشت دیگر نمی توانستم آن را تحمل کنم. قدرت من در انجمن کاهش پیدا کرده بود ونمیشد به دوربعدی شورای مرکزی هم امیدی داشت چون اصلا آن نیروی لازم وجود نداشت . این مسئله بیشتر برایم درک میشد که برای کارهای فرهنگی نیاز به این است تا یک انسان از لحاظ رشدی ابتدا آن موارد درخود ایجاد کند ،سپس قبل از به وجود آوردن گروهی، این نگاه را درافرادی درست کند وواقعا مثل او بیاندیشند وگرنه اینکه بخواهیم بدون طی این مرحله گروهی موفق داشته باشیم غیرقابل دستیابی بود. برای همین من خود پیشنهادی به هیئت موسس برای بررسی موضوعات پیش آمده دادم من دوپیشنهاد به هیئت موسس دادم 1- بااین وضع من استعفای خود رااعلام می کنم وشما خود می دانید که با این انجمن چه کار کنید 2- این انجمن منحل شود. بقیه دوستان هم انگار دیگر چندان این انجمن را روبه رشد نمی دانستند برای همین پیشنهادی دیگر که از سوی دوستان مطرح شد براین عنوان بودکه هیئت موسس خود را کنار بکشد واین انجمن را به افراد دیگر بسپارد. من این نظر راقبول نکردم ، گفتم فردا هر اتفاقی که برای این انجمن بیافتد مردم وجامعه باز از چشم ما خواهد دید ، چون خود ما موسس این کار بوده ایم وروزی که می توانستیم در حذف آن بکوشیم دراین مسیراقدامی انجام نداده ایم، اگر آنها می خواهند اینگونه فعالیت خود راانجام دهند براحتی می توانند یک انجمن دیگر برای خودتشکیل دهند یا بروند زیر نظر انجمن روزنامه فعالیت کنند. نهایت تصویب به حذف انجمن گرفته شداما قرار براین شد تا اتمام شورای مرکزی دوم حرفی از سوی هیئت موسس بیان نشود تااینکه هم طرحهایی اگر برای انجام داشته اند به اتمام برسانند هم نقدی برهیئت موسس وارد نشود که فرصتها به آنها داده نشده است وهم به یکباره در حذف هیئت موسس برنیایند تا قدرت را خود بدست آورند. این کار را دقیقا دراواخر شورای مرکزی قصد انجام را داشتند که نتوانستند. برای همین ما در آخرین جلسه شورای مرکزی انحلال انجمن را اعلام کردیم ، باواکنش تند اعضای انجمن روبرو شدیم......

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

درمسیرتشکیل تشکلهای غیردولتی2

 

بله ورود ما به دانشگاهی صورت گرفت، که اصلا نمی توانستی نام دانشگاه روی آن بگذاری واین نظام وسیستم دانشگاهی ایران است که کاری در ارتباط با ساختن دانشجو ندارد( با توجه به همان بار معنایی که ازاین واژه انتظار می رود)،یعنی کیفیت مهم نیست وتنها مشغول کردن مردم به تحصیلی فاقد بار علمی ومفید بودن ونقش آن در زندگی است که نمی دانند با از بین بردن سرمایه های ملی دارند کشور را وارد بحران می کنند، مردم درحاله ای از توقعات می روند که نمی توانند انتظارات را تعمین کنند مسلما فردی که تحصیل کند دیگر نخواهد توانست مثل قبل از آن به خود وجامعه بنگرد وانتظار دارد طبق تحصیلش با او برخورد وجامعه برای او تولید کار کند که امکان دارد این انتظار برآورده نشود، اگر اینگونه انجام نگیرد او تبدیل به نیروی کاری نامفید می گردد، چون او امروز اگر می خواست مثل دیروزباشد که این همه عمر خود را نباید بیهوده به تدریس می گذراند ومی توانست بهتر رشد کند برای همین بعضی ها این انتظار از افراد دارند که او بتواند امروز از صفر بعد از سپری شدن عمری طولانی صورت دهد واین امر متوجه نیستند که این توقع چگونه حاصل می شود یعنی او چگونه با فردی که در زمان جلوتر از صفر شروع کرده بااوکه امروز می خواهد شروع را انجام دهد،قابل مقایسه خواهد بود عمری که قابل بازگشت برای اونیست ورشد سنی او را به حدی کشانده وبعد از صفر به نهایتی خواهد کشاند که از رشد درست باز می دارد،پس این عمر تحصیلی او چه می شود وچه کسی پاسخگوست،اگر بخواهیم در این ارتباط صحبت کنم سر دراز دارد.اما باید متوجه بود که دانشگاه یعنی آماده کردن افراد برای تخصص وگرفتن مشاغل نه داشتن سواد جامعه ، چون حداقل سوادها بعد از دیپلم باید برای او کسب شده باشد. اگر فردی بگوید او حداقل از لحاظ بارعلمی مواردی کسب می کند،هرچند گفتیم دانشگاه فاقد آن بارعلمی درست است، اصلا در نظامهای دیکتاتور نمی توانیم شاهد رشد درست علمی وخلاقیت وتحقیقات باشیم وبیشتر ثمره استفاده ومصرف گرایی علمی دارد، او خود می تواند به صورت علاقه مند ودر موارد فراغت مطالعه وتحقیق صورت دهد وگرنه دانشگاه نیرویی می خواهد که دررشد جامعه وخود بکوشد، نه نیرویی برای چشم به هم چشمی ومدرک گرایی.

قبلا گفتم در گزینش تربیت معلم قبول نشدم. روزی که نتایج کنکور آمد را نمی توانم فراموش کنم که همه رویاهایم برسرم خراب شد وآن همه زحمت بر باد رفت، البته ما بلد هم نبودیم با کنکور چگونه برخورد کنیم، اما آن همه زحمت وخواندن ،صرف وقت ونیروی خودم را نمی توانستم نادیده بگیرم ، واین کنکوری بود که دیگر نمی توانست معیار درست علمی افراد را مشخص کند همانگونه که این برخورد را نسبت به دیگران می دیدم، آن دوران پر از اظطراب واسترس، البته برعکس خانواده های دیگر ایرانی که امکان دارد کل خانواده را در این راه بسیج کند من تنها خود درگیر این موضوع بودم ، به هرحال بعد از ورود به راهنمایی برای تحصیل ،خانواده ام دیگر چندان نقشی در تحصیل من نداشتند یعنی راهنمایی کمرنگ شد بعد از دبیرستان اصلا دیگر هیچ نقشی وجود نداشت،(درگذشته  نسبت به مسئله کنکوربه چالش کشانده ایم واز لحاظ علمی این امر به اثبات رسیده وبا وجود اینکه هر دفعه حکومت ایران این قول را می دهد که به زودی درحذف آن برآید نمی تواند چون به نظرمنم نمی تواند با جو پارتی ها وفریبهایی که وجود دارد این امرامکان پذیر برایش گردد اگر این امر وجود نداشت ازآنها ملاک علمی دوران وآشنایی دوران تحصیلی واستعداد افراد می خواستم، اگر نهایت تعداد افراد زیاد بود نسبت به گزینه های انتخابی سعی بر گرفتن امتحان می گرفتم.آنهم همان معیارهای انتخابی خود دانشگاه باشد) بعد از دیدن نتیجه رتبه ای که کسب کردم باورم نمیشد وبیش از این انتظار داشتم . باتوجه به زرنگ بودن دلم نمی خواست در سطح ضعیف یا رشته هایی که آینده چندانی نداشت انتخاب کنم اما بااین وجود انتخاب کردم وگفتم قبول نشدم، اما یکی از مواردی که انتخاب نکردم همین تربیت معلم بود ، چون من با آن زرنگی توقعی بیشتر از من می رفت ودر خودم نمی دیدم که این رشته را بگذرانم یعنی ارزش گزاری کمتر برای این رشته از نظر جامعه می دیدم بعداز اینکه برگه انتخابی را دیدم پشیمان شدم ،شب تا صبح خوابم نبرد، برگشتم واز مسئول مربوطه خواستم تا برگه انتخابی را به من پس دهد تا تربیت معلم راهم انتخاب کنم، هیچی نگفت وبه من داد با وجود اینکه حق این را نداشت که برگه را به من پس دهد ،منم رشته های تربیت معلم راانتخاب کردم. اما خوب قبول نشدم با وجود اینکه اطمینان داشتم قبول می شوم برای همین انتخاب نکردم تا اگر نشد باز برای دوران بعدی خودم را برای کنکور آماده کنم واگر در رشته ای روزانه قبول می شدم می دانستم که دیگر فرصتی برای عقبگرد وجود ندارد بعد که زیاد فکر کردم واز لحاظ عدم وجود کار و....چرا باید براساس ارزش گزاری جامعه به پیش میرفت( به هرحال این چیز طبیعی است که درجامعه ایران این حس ایجاد می شود به خصوص افرادی که درسن پایین هستند وهنوز با مسائل جامعه وشغلی آینده ناآشنا هستند ارزش های جامعه برای آنها اصل واول می شود تا درآینده بتوانند احترام وارزش گذاری جامعه را کسب کنند) مشکلات سربازی، انتخابهای دیگر که باز انتخابهای سالمی به نظر نمی آمد و.... باعث میشد دست به انتخاب بزنم. اما درکمال ناباوری در گزینش منو رد کردند ودر خاطرات قبلی مفصل در این ارتباط گفته ام.

این دانشگاه در آن حدی نبود که انجمن وفعالیتهای فرهنگی وفکری وعلمی داشته باشد. استادهای ما هم گفتم که همه سطح لیسانس سواد داشتند ،به غیر یکی دونفرکه کارشناسی ارشد داشتند اما خوب آنها هم وضعیت بد آب وهوایی منطقه ومنطقه محروم بودن و...باعث نمی شد که بمانند و می رفتند. برای همین نمی توانستی در جو دانشگاه فعالیتی داشته باشی واگر هم ایجاد میشد همان انتظار مطلوب را با جو دیکتاتوری وعدم شهر مورد تحصیل من در لیست شهرهای بزرگ ومطرح کشور نمی توانستی انتظار به وجود آمدن آن را داشته باشی؟!

بعد از اینکه دیدم این گروه فعال زیر نظر روزنامه فعالیت مثمر ثمری ندارد ورشدی حاصل نمی شود از آنها جدا شدم البته یکی دونفر بودند که از لحاظ فکری خوب بودند اما وابستگی به خود مسئولین روزنامه نیاز را برطرف نمی کرد.موضوعاتیکه مورد بحث قرار می دادنداز لحاظ پختگی به تکامل خود نمی رسید واز لحاظ جمع بندی ونتیجه گیری خوب هدایت نمیشد.

بعد از گذشت مدتی یکی از دوستان نزدم آمد وپیشنهاد تشکیل NGO داد. دوستان اگر با این نوع گروهها خوب آشنا باشند، حرکتی معروف در کل جهان است که در ایران بعد از خاتمی مطرح شد وبعد از احمدی نژاد هم نامش تغییر کرد وبه سمن (سازمان مردم نهاد)تغییر نام داد. این گروهها برای دخیل کردن کارهای جامعه وکشور از طریق مردم و وسعت دادن نهاد سیاسی کشور، دولت را بزرگ کردن وهمگام کردن وهمکاری دادن کل مردم در سرنوشت خود ونهادن فعالیتهایی به دوش مردم به وجود آمده است درکل کارهایی که دولت از انجام آن ناتوان است بر عهده می گیرد ازکارهای دیگر او می تواند بر کارهای دولت نظارت هم داشته باشد و او را به موقع خودش به چالش بکشاند، چون معمولا افراد از درون خود نقص های خود رانمی بینند نیاز به نیرویی دیگر دارد تا نیروی نقادی جامعه رابرعهده بگیرد. ازنتایج مهم دیگر این حرکت1- ایجاد فضایی برای افرادی که می خواهند حول یک موضوع مشترک فعالیت کنند وتمرکزی دراین ارتباط ایجاد می شود 2- ازبین بردن نگرش فردگرایی وازبین بردن نگاههای دیکتاتوری، آماده کردن فرد برای انجام کارهای جمعی 3- این نهادها برای دولت نه تنها هزینه ندارند در پیشبرد کارها به او کمک هم می کنند 4- شاید فرد به تنهایی نتواند به خوبی از مشکلاتش برآیداماهمراه گروه وبانگرش تعاونی براحتی می تواند از پس کارها برآید 5- نظارت برکارهای دولت از پایین به بالا صورت گیرد. این نهادها بعد از احمدی نژاد شایعه بود که می خواهد کلا تبدیل به بسیج شود البته رخ نداد اما تقریبا نهادهایی بی مصرف شده اند.

بعد از پیشنهاد دوستم ازهمان ابتدا چیزی که مد نظر من بود این مسئله بود که این مسیر حرکتی آیا می تواند برای دستیابی اهداف مفید گردد؟ آیا می تواند برای نخبگان جامعه باعث سرخوردگی نشود یانه؟ چون دیده بودم که کلیه فعالیتها وگروههای قبلی در شهر بعد از مدت کوتاهی متلاشی شده بودند وجوی از ناامیدی وسرخوردگی در افراد جامعه به خصوص قشر جوان جامعه ایجاد کرده بود. حتی دوستانی که زیر نظر روزنامه هم کار می کردند با وجود اینکه علاوه بر اهداف اطلاع رسانی درست ، اهدافی همچون امیدآفرینی و خود باوری ووحدت آفرینی درپیش روی خود داشتند نتوانسته بودند نسبت به هیچکدام از این مقولات موفقیتهایی ایجاد کنند، همانگونه که هنوز ناکام هستند، البته افرادی در کنار آنها رشد پیدا می کردند که بیشتر همفکر مسئولین روزنامه بودند یعنی انسانهایی محافظه کار به همراه نگرشی پیر سالار یعنی اینجا خلاقیت وتفکری دیگر برخلاف جو رایج جامعه ارائه دادن وبرخلاف آن شنا کردن معنی پیدا نمی کرد، باوجود اینکه در عرصه روزنامه نگاری باید وزین تر وبهتر در جهت خلاقیت می کوشید، اصلا قبل از نقد خود ودیگران چگونه می توان امیدها را به وجود آورد، با وجود نقاط ضعف ونپذیرفتن آن ما هیچگاه نمی توانیم امیدی ایجادکنیم وهرچه هم باشد تنها امیدی کاذب وخودباوری کاذب به وجود می آید درمورد وحدت آفرینی بازهم اینگونه است اصلا اینگونه نگرش در منطقه که بیشتر نگاه وحدت آفرینی بین تشیع وتسنن دارد چگونه می خواهد بدست آید ما دراین ارتباط در این وبلاگ سخن به اندازه کافی در مورد وحدت گفته ایم؟ اصلا این دوستان درمورد امید ،خودباوری ووحدت تفکر وتعریف ونگاهی درست نداشتند؟ پس باید این فعالیت متفاوت از نهادها وگرههای دیگر بود. این حرکت شاید موردی متفاوت از دیگران که داشت برای اولین بار مستقلانه بانیروی جوان می خواست فعالیت خود را شروع کند و وابستگی به هیچکدام از نسل پیرسالار شهر نداشت. یه پنج نفری جمع شدیم هیات موسس را تشکیل دادیم وتاکید من این بودکه یک خانم هم حضور داشته باشد. نام انجمن با همفکری من ویکی از دوستان تعیین شد وبقیه دوستان هم تایید کردند. اساسنامه انجمن با ارائه پیش نویس از سوی سازمان ملی جوانان تکمیل کردیم. چون این نهادها در ایران زیر نظر سازمان ملی جوانان زیر نظر ریاست جمهوری فعالیت می کند، یعنی آن اسقلال وآزادی کامل دراین نهادها وجود ندارد، البته اینجا دولت به عنوان ناظر وجود دارد وبه ظاهر باید این تشکل غیردولتی باشد ومستقلانه فعالیت انجام دهد وخود باید مستقلانه عمل کرده ودر فکر تعمین بودجه خود باشد واعضای او عضو سازمان ملی جوانان یانهادهای دولتی نباشند. اهداف ،بیشتر به پیشنهاد یکی از دوستان تعیین شد وفهمیده بودیم که چه شهر ما وچه کل جامعه ایران از چه مشکلاتی رنج می برد یعنی از اولین ومهمترین مشکلات فرد به فرد جامعه ما ،نداشتن نگرش وحرکتی منطقی در زندگی خود، سپس نداشتن کارهای جمعی بود وتمامی این موضوعات ریشه در نبود نگرش تفکر ومطالعه ونقادی درست داشت، این موضوع براحتی با مطالعه تاریخ وجامعه ایران بدست می آید .برای همین با وجود اینکه اعضای هیات موسس با نگرشهای مذهبی ، دینی حضور داشتیم می دانستیم قبل از رسیدن به نگاه درست دینی شهریا ایجاد پذیرش ونهادینه کردن مسائل درافراد ورسیدن به نگاه وحرکتی حق گرا، باید این مسائل در افراد جامعه درست شود، سپس دین مطرح گردد. یعنی تا در انسانی آزادی به وجود نیاید اینکه بخواهیم به آن معنا انسان دینی شود نمی توان دسترسی پیدا کرد، تا زمانیکه نگرشهای تعصب وتبدیل شدن به انسان منطقی دیده نشود،فرد نتواند خود ودیگران را نقدکند انسان نمی تواند نگرشهای حق گرا را قبول کند. به همین دلیل اهداف ما از این قرار شد اول نهادینه کردن کارهای گروهی وجمعی، دوم ایجادنقادی درخود وجامعه وایجاد جامعه ای پرسشگر واهل تحقیق سوم ایجادفرهنگ تفکر ومطالعه. بعد از گرفتن مجوز ماباید درزمانی کم نیروی لازم را کسب می کردیم و بعد از تشکیل اولین جلسه مجمع عمومی وتعیین شورای مرکزی مسائل مشخص میشد. ما درنوشتن اساسنامه سعی براین داشتیم که قدرت زیادی به مجمع عمومی بدهیم وتنها شاید قدرت زیادی که به ما به عنوان هیات موسس داده شد همان حذف انجمن بود، هرچند این قدرت خود مجمع عمومی هم داشتند، یعنی سعی ما براین بود که افراد بهتر بدانند خود بیشتر مطرح هستند تا اینکه یکی از بالای سر به آنها فرمان بدهد، یعنی حرکت خود به نتایج ونگاه درست برسد نه اینکه افراد مجبور به پذیرش وبه آنهاقالب شود، آنها خود همه کاره هستند تا کارها به آنها دیکته شود. برای ایجادانجمن ،سازمان تعدادی مشخص در دستور کار خود قرارداده بود که حداقل ما نمی توانستیم در همان زمان کم با همان نگرشها پیدا می کردیم ، تلاش دوستان باعث شد که همان تعداد به وجود آید اما از طرف خودمن کسی جذب نشد، چون می دانستم که نمی توان وجود هرکسی درآنجا پذیرفت ، سراغ تعدادی از دوستان دینی شهر که رفتم یاانسانهای ترسویی تشریف داشتند یا اینکه اصلا این آمادگی با انجمن بودن را نداشتند تعدادی از دوستان هم ناامیدی درآنها وجود داشت. درواقع هر فعالیت برای شروع کار خود نیاز دارد هسته اولیه خود را از نیروهایی داشته باشد که اهداف درآنها نهادینه شده باشد وبا نوع فعالیت وکار خوب آگاهی داشته باشند، این مورد بیشتر در سه نفر از اعضای هیات موسس بیشتردیده میشد ودیگر دوستان که جذب شدند اصلا به آن معنا تعریف ونگاهی درست از اهداف انجمن نداشتند ونسبت به آن بیگانه بودند ، برای همین دوستان بیشتر بااین نگاه که با انجمن باشند تا به مرور جذب این موارد گردند انتخاب صورت گرفت، البته نمی توانستند هم در جامعه بدنبال چنین نیرویی باشند،چون اصلا وجود نداشت. نیروهایی که جذب شدند بیشتر ازهمان دوستانی بودند که زیر نظر روزنامه کار می کردند، البته زمانی که من با دوستان در روزنامه بودم طرح این تفکر ایجاد شد که آیا باید دانش آموزان هم بیایند با ما کار کنند یانه؟ بعد درهمان زمان پیشنهادی که داده شد قراربراین گشت تا آنها خود گروهی مستقل داشته باشند، برای همین بعد از ترک من از این دوستان،گروهی مستقلانه برای آنها ایجاد شده بود،این گروه تاحدودی غرور زیادی داشت ،بعدها مشکلات زیادی برای ما ایجاد کرد. ما با نیرویی مواجه بودیم که بیشتر قصدش معرفی کردن خود داشت ،عده ای برای پر کردن وقت خود آمده بودند، عده ای برای برطرف کردن عقده های درونی خود و عده ای هم بهتر است بگوییم با نگاهی منفی(همان برخوردپسرودخترمنظورم است) و.....تعداد افراد حاظر در انجمن بیشتر دختر تا پسر بودند، این همان ناشی از اوقات فراغت وناامیدی درجامعه داشت وقشر پسر که زمان زیادتر وبهتری درگذشته در جامعه داشت ، بهتر می دانست چندان این حرکتها فایده ای ندارد وناامیدتر از دختران به جامعه وآینده نگاه می کرد ، زمان می خواست تااینکه دختران هم جا پای پسران بگذارند.با وجود دیدن این مسائل ما به سادگی عبور می کردیم تا بعد از ایجاد آن مواردی که برای ما مهم بود جزئی از اهدافمان قرار داشت، بعد ازجذب ونهادینه کردن موارد دیگر هم ایجادکنیم. گروه سنی سمنها باید از14تا 29 سال بود، ازهمان ابتدای کارش مشخص بود که نمی تواند خوب فعالیت کند، چون به هر حال بعد از آن آیا مکانی بود که دراین مسیر خوب عمل کند یا نه؟

جلسه اول 7نفربرای شورای مرکزی کاندید شدند که خودم هم یکی از آنها بودم .ما برای شورای مرکزی پنج نفرانتخاب کرده بودیم. اما نتیجه انتخاب درست وهمان چیزی که باید به وجود بیاید نبود. دوستان به زور منو انتخاب کردند، جو انتخاب براساس دوستی ها تا انتخاب درست بود یعنی اینکه چه کسی لیاقت دارد، برایم عجیب بود از هیئت موسس دونفر کاندید شورای مرکزی بودیم که یکی بایدسوم ودیگری که خودم بودم باید پنجم میشدم. برای انتخاب خودم چندان برایم مسئله نبود، اما زمانیکه می دیدم این تفکرایجاد انجمن از ما بوده وواقعا آن دوست دیگرمان هم همراه دیگر دوستان در روزنامه بود ،مورد آشنا دیگر دوستان بود وخود را خوب نشان داده بود برعکس دودوست دیگر که اول ودوم شده بودند.پس از همان ابتدا باید می دانستم که دیگر رای گیری نمی توانست براساس درستی باشد و این آمادگی در افراد وجود ندارد رای گیری براساس خواستها وتوقعات دیگران ومنافع شخصی نه گروهی وجمعی حرکت می کرد ودیگر آینده را دچار مشکل می کرد. آنها ازهمان ابتدا نگاه می کردند که دوستانشان چگونه رای می دهند وبه خاطر دوستان ،همانند او رای می دادند؟ این درآینده قبل از اینکه بتواند گروه را به سمت درست بکشاند ازهمان ابتدا می گفت قبل ازاینکه بتواند گروه را به سمت سلامتی بکشاند با بدست آوردن قدرت در مسیر انحراف خود را خواهد کشاند.

حالا کار انجمن شروع شده بود.اولین مسئله ومشکلات .......

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

درمسیرتشکیل تشکلهای غیردولتی1

 

حالامن دانشجو شده بودم،آنهم نه در رشته ای که دوست داشته باشم درواقع بعدها فهمیدم که این رشته نه همان رشته ای است که من باید انتخاب می کردم، قبلا گفتم که این مسیرحرکتی درانتخاب رشته درایران نمی تواند براساس شناخت واستعداد درست باشد، افراد دربعضی موارد بالاجبار رشته ای انتخاب می کنندکه حتی تاحالا اسمش هم به گوششان نخورده است اما رشته ی من تاحدودی دوست داشتم انتخاب کنم اما نه براساس شناخت، بلکه براساس خواست وارزش اجتماعی جامعه بود، استعداد زیادی درریاضی یا فیزیک از خود نشان داده ام که هنوزهستند دوستانی می گویند که استعداد زیادی در این مورد دارم اما.....به هرحال بدترین مورد آن دانشگاهی بود که درس می خواندم ، قبل از دانشگاه همیشه تصوری فوق العاده از دانشگاه داشتم وآن را محیطی متفاوت از دوران تحصیلیم تصور می کردم اما زمانیکه حضور پیداکردم وضعیت را بدتر وشبیه به آن یافتم ،بدترین مورد در دانشگاه من این بود که چون تازه ساخته شده بود حتی سرباز معلمها می آمدند به ما درس می دادند یعنی افرادی که مدرک تحصیلی آنها لیسانس بود، خواندن درس، آنهم تنها طوطی وار وبدون علاقه شروع شد. بچه های همدوره من در مورد رتبه من با انتخاب دانشگاهیم در تعجب بودند،آنها خیال می کردند که من سطح بالا انتخاب کرده ام که نهایت هم تنها اینجا افتاده ام اما وقتی می گفتم که انتخابهای من رشته های دیگر یا در سطوح دیگر هم بوده است تعجب آنها دوچندان میشد بااین وجود مثل گذشته به خاطراستعدادی که داشتم، بااین وجود نسبت به هم دوره هایم بهتر واز شاگردان اول بودم، اما تنها حفظ وگذشتن بود ومسیری که باید بگذرد وبه ناچار درآن افتاده ای،نه راه پس ونه راه پیش ونه آینده ای ونه .....البته تلاشهای من درخود رشته ام کم نبود وبعضی از دوستان می گویند تو واقعا دراین دانشگاه درحال تحصیل بوده ای؟! یعنی همیشه استعداد داشتم اما نمی دانم چی شد که انگار دیگر اگر چیزی با نام استعداد داشته باشم از آن گریز می زنم وانگار دیگر ندارم ،اصلا برایم بی معنی شده است، اصلا استعداد درمکانی که در الویت نیست ومسائلی دیگر مهمتر است چه ارزشی می تواند برای انسان داشته باشد، مهمتر ازآن مشکلی که بیشتر دانشجوها یا فارغ التحصیلها با آن روبروهستند هرچند استعداد داشته باشند مهارت استفاده از آن را فرا نمی گیرند یا نمی دانند چگونه ازآن استفاده کنند یا علم بدون تجربه لازم دارند. یعنی استعداد به تنهایی برای موفقیت کافی نیست ،لازم هست اما تضمینی ایجاد نمی کند ونیاز دارد یا زمینه های ظهور این استعداد در محیطی کاملا عادلانه ودرست ایجاد شود یا اینکه یاد بگیرد چگونه از استعدادش می تواند استفاده کند وبا توجه به زمینه ها به کار گیرد ، در کل هیچکدام برای من حاصل نشد وناآگاهی خودم درطول زندگیم وبعد از بدست آوردن تجربه سنگین بدون داشتن برای جبران برای عقبگرد تفکراتی حاصل شد، اما دیگر دیر بود.

اولین نماز جماعت دانشگاه را من در دانشگاه برگزار کردم، باوجود طیف زیادی از طلبه های مدارس دینی اهل سنت وحضور آنها در دانشگاه اما جرات برگزاری آن را نداشتند وترسی کاذب وجود آنها را فراگرفته بود به جای اینکه آنها درس شجاعت بدهند حال باید من می دادم ، این همان چیزهایی است که برای آنها مهم است نه برای امروز من ، این موضوع امروزها بیشتر برای من عجیب است، این افراد همانهایی هستند که در اهل سنت جنوب با آن رهبران دینیشان شعار دفاع از مردم فلسطین ومقاومت می دهند نسبت به این گونه مسائل کوچکی شجاعت ندارند ، مقاومتی در زندگیشان نیست ، ظلمهای اطرافشان را می بینند به سادگی از آن عبور می کنند می خواهند داعیه دفاع ظلم جهانی را داشته باشند این تنها خود فریبی است، اینجا یعنی خدا بی معنی است ، تنها بازیچه ای در دستان هوی، هوس ومصلحت اندیشی ما شده است این داستان به مانند این است که فردی همسایه اش از گرسنگی در حال مرگ است آن را نمی بیند واقدامی صورت نمی دهد آنوقت گرسنگی مردم کشور افریقا را ببیند بعد فریاد بزند چرا مردم کاری نمی کنند؟ من می خواهم برای آنها کاری کنم و.... شعارهای قلمبه وسلمبه ای سر بدهد ، یادش بیافتد خدایی وقرآنی هست ، بگوید مگر شما خدا وقرآن ندارید، آنوقت همان همسایه جلوی او درحال مردن ودست وپا زدن است واو قبل از اینکه به آن مردمها برسد ، آنها را مرده می یابد بر می گردد ویادش می افتد که همسایه ای هم داشته است باز او را مرده می یابد ودر این مشغولگی تنها خود را فریب می دهد وبس؟!

این مرا به یاد ایام گذشته می اندازد ایامی که بدون استثناء بعد از تعطیلی مدرسه هر زمان برخورد با نماز داشت درمساجد بعد از مدرسه به صورت جماعتی نماز برگزار می کردیم، ایامی که مرا بهترین می دانستند، نمازهای صبح در مسجد من برگزار می کردم وصدای من بود که باید از مسجد شنیده میشد ، سعی می کردم در تمامی اوقات اذان بگویم،مسجدی که به امامت من وتنها دوسه تا حضورپیرمردی بیش نبود، (در نماز صبح) چقدر تلاش می کردم تا دیگران را همراه خود مسجدی کنم وبدنبال آنها می رفتم،امروزها دیگر من به مسجد کمتر می روم ، حتی در بیشتر نمازها حضور نمی یابم ، این افراد دیروز خود رافراموش کردند، آنروزها من آنها را انسانهای گمراه نمی دانستم وآنها را طرد نمی کردم اما این افراد امروز غرور آنها رافراگرفته وخود را بهتر از من می دانند وآنوقت انگار گمراه تر وبدتر از من نمی توانند پیدا کنند، به خود افتخار می کنند که امروز دارند بهتر از من عمل می کنند، این افرادنمی دانم واقعا پیرو احادیث پیامبرانند یا تنها شعار می دهند ،  می خواهم بگویم اگر شماها اداعای این امر دارید که باید احادیث باشد مگر پیامبر نگفته حق ندارید بیشتر از سه روز با برادرتان قهر باشید، پس چرا با من قهر کردید البته قهر منظورم مثل بچه های کوچیک نیست بلکه قهر شما همان بود نادیده گرفتن وگمراه خواندن وروانی صدا زدن و....و.... یعنی می خواستید فریاد بزنید این همان معنی ولایت ودوستی وبرادری در قرآن است. تا در زندگیم سراغ دارم سه بار بیشتر به افراد دینی عاجزانه وملتمسانه رجوع نکردم وبعد همان رفتار خشونت آمیز را بیشتر ندیدم . یکی از آنها همان دیدگاهها وافکارم بوده که یا بی تفاوت (اگر هم کسی مدعی باشد که حرفهای من مد نظرش بوده باید مورد لمس وپاسخ بوده باشد که من نمی دیدم یعنی سکوت او برایم تفاوتی نداشت وبرایم مرگبار بود ،من درهمان سرگردانی خود بودم واو تنها نظاره گر وتماشاچیی بیش نبوده است، این همانند تئاتری با موضوعی دیوانگی است که بعضی ها نگاه برآن نمی اندازند بعضی ها تنها تماشاچی بیش نیستند بعضی ها برعلیه آن می کوشندو.... این در مورد زندگی انسانها هم بدین گونه است انگار در جلسه ای کشتار تو حضور بیابی وتنها تماشاچیی برای این موضوع باشی؟!) یاهم با خشونت بوده است( این برعکس سوره ضحی است درواقع آموزش این سوره وقتی می گوید با خشونت مران یعنی طوری که این احساس در او ایجاد نشود همانگونه که خداوند نسبت به بندگانش بدین گونه عمل کرده است) درمورد مسائل شخصیم ، در بار دوم برایم آنقدر برایم گران بود که نمی دنستم چرا نمی توانستم با آن کنار بیایم ، به هر حال شاید خیال می کنند بدلیل مصلحت اندیشی هایی باید این عمل را انجام می دادند تا من می دانم نباید رها کردن برادرت به وجود بیاید چون او امکان دارد بیشتر دچار گمراهی وسرگردانی شود، برای همین بعد ها خودم باید آنها را رها می کردم ودر حذف آنها بودم ، برای همین دیگر سعی کردم خودم بدنبال جوابها وپاسخهای ذهنیم باشد، برای همین دیگر امروز به آنها این اجازه را نمی دهم بحث از تخصص بکنند، چون این تخصصی که به کار نیاید وقاب گرفته اند وبالای سرشان می زنند بخورد توی سرشان!؟ این همان مدرک گرایی در جهان سوم نیست ،یعنی اگر هم تخصص گرایی در جهان غرب بیشتر موضوعیت پیدا کرده است واقعا خوب روی این موضوع کار کرده اند اما درجهان سوم همان علم پویا را نمی بینیم ،بیشتر علمی توخالی وطوطی وار است، بااین وجود من در مورد تخصص ومشکلات آن هم توضیحاتی داده ام، ونگاه اسلام نسبت به این موضوع! خوب اگر این رها کردن با نام اصلاحی هم بوده، درواقع این هدف برای من ایجاد نکرد، درنتیجه سرگردانی ذهنی من بیشتر وواکنشات منم تندتر شد. البته نگاشتن این موضوع دیگر بدین معنا نیست که دلم بخواهد از این افراد برای من کاری صورت پذیرد ،اصلا دیگر اگر هم اقدامی صورت گیرد اول اینکه به آن خوشبینانه و دوستانه نگاه نمی کنم (بیشتر با دید آرام کردن من تا آسودگی خود را ایجادکنند ) دوم اینکه از کمک آنها خوشم نمی آید کمکی که حق توست با زور و منت می دهند وتوقع درآنها ایجاد می شود، این برخلاف آیات قرآن است، برای همین آنها را دوست خود نمی دانم وترجیح می دهم از خدای خود بخواهم تا این افراد تا حالاهم از لحاظ ذهنی اینقدر خدا کمک کرده که بتوانم در بسیاری از موارد درخودم آرامش تعریف کنم هرچند که این افراد این نوع نگاههای انتخابی مرا دوست نداشته باشند، دیگر رفتار اینها برایم مهم نیست اما می ترسم برای افراد دیگر.

چند روز قبل بود، دوستم  جلسه ای با یکی از علما به صورت عمومی ترتیب داده بود در مورد انسان مدرن واسلام صحبت کنند، بعد از صحبتشان که به نظرمن ضعیف بود وپاسخها درست بیان نمی شد در نهایت جلسه پاسخ وپرسش بود، یکی از مسائلی که او عنوان کرد این بود که از قرآن استفاده کنیم وبخوانیم و.... در نهایت در این زمینه علما ومدارس دینی و اجتماع را مقصر قلمدادمی کرد ،من به او گفتم جامعه مقصر نیست، چون این نبض حرکتی ودیدگاهی جامعه در دستان همین رهبران است که بانام تخصص ومصلحت مردم را از قرآن دور کرده اند ومثل سران حکومتی ایران وکلیسا نسبت به دین رفتار می کنند که تنها باید خود قرآن بخوانند وتدبر کنند ودیگر انسانها تنها حق سئوال دارند وبس؟ او خود هم این معضل راقبول داشت ومی گفت این مسئله چندان مهم نیست، مهمتر این موضوع است که افراد بیایند وسئوالات خود را از مدارس وعلما دریافت نکنند ، گوشه گیر شوند وخود را دور کنندو جدا شوند.می خواستم پیرامون صحبتهایش وموضوعات دیگر صحبتی داشته باشم ، دیگر به من اجازه صحبت ندادند . با این وجود من که خودم را از آنها جدا کردم، اینگونه اندیشیده شود که من خود مقصر بودم، من اینگونه به خود نگاه نمی کنم ، چون اگر واقعا آنها می خواهند بین حوزه ودانشگاه اتحاد برقرار کنند، دیگر دانشگاه نمی تواند تنها این اجازه ی بیان را به حوزه بدهد، آنها دچار انحصارگرایی شوند،درواقع ما نیاز به گفتمان برای رسیدن به حقیقت داریم وهرکدام اگر خود را حق مطلق ودیگری را با دید نگاهی پیروی طوطوی وار ومقلد وار بخواهد او را نخواهد پذیرفت، اما من نمی خواستم این موضوع را بگویم می خواستم بگویم اگر تحمل پذیریی وجود داشت من از اینکه در کنار علما یا مدارس باشم مشکلی نمی دیدم، مشکل سر اینکه اندیشه وفکر من با او متفاوت است نیست؟یعنی مسئله این نیست که من حق می گویم یا او؟! او نمی پذیرد یا من ،یا حق را قبول نمی کنیم؟ چون هرکس مختار است وحق اوست که حق را انتخاب نکند؟! اما این رفتارهای تند وخشن وقهر وکافروفاسق قلمداد کردن وتفاوت در رفتار وارزش گذاری ودیگر مسائل موجب جدایی بیشتر می شود،یعنی حداقل این نسبت به خودم که بدین گونه بوده است، درنتیجه به نظرمن این حوزه وعلماست که باید از خود صبوری وواکنش بهتر نشان دهند تااینکه از دیگران توقع حاصل شود، هرچه نباشد حوزه مدعی تعریف انسان برتر وقرآن است که امروز باید درعمل خود را نشان دهد، نه اینکه این توقع برعکس شود.با این وجود اینکه در اسلام خواستن هدایت ورسیدن حق برای خود وطرف مقابلت وجود دارد که نباید فراموش گردد.

در مورد دانشگاه خیلی سعی کردم از طریق یکی از اقوام به خارج برا ی تحصیلات بروم اما او همکاری لازم نکرد یا اینکه به مناطق دیگر که حتی او حضور ندارد یااینکه در دانشگاههای دیگر ایران درس بخوانم نشد، سرنوشت ما اینگونه نوشته شده بود، البته من امروز چندان ناراحت نیستم که در این مسیر قرار گرفته ام، چون زمانی هم خیلی دوست داشتم درس دینی بخوانم که نشد، به هرحال همیشه می گویم اگر می خواستم درس دینی بخوانم وآن تربیتی که برای آنها حاصل می شود در من ایجاد می شد همان که در این محیط قرار نگرفته ام ، برای همین مسیرحرکتی که امروز هستم می دانم که خداوند صلاح مرا دانسته وبسیاری از موارد رشدی دارم ، البته این موجب نگردد که افراد ظلمهای دیگران به خود نادیده بگیرند واز چیزی که هستند راضی باشند، درواقع به نوعی سکوت بروند، رضایت از وضع حاضر ومرداب گونه قدم بردارند، آنها باید بدنبال چیزی که باید باشند بروند وخواهان ایجاد آن برای خودشان باشند واین مسیری که بالاجبار زورگویان برای او رقم میزنند مخالفت کنند، یعنی ظلمهای دیگران را نادیده نگیرد اما بدین معنی هم نشود که او دچار ناراحتی ویا افسردگی شود باز عاملی برای عدم حرکت کردن، درواقع این همان چیزی بوده که خدا خواسته ودیگر نتیجه برایش مهم نباشد تنها تلاش وحرکت درست برایش معنی داشته باشد. این تنها وسیله است، بین وسیله وهدف تفاوت قائل شود وهدف را خوب بشناسد.

سال اول دانشگاه یک یکسالی میشد که در شهر روزنامه محلی زده بودند، البته این روزنامه خیلی زیاد نگاه ملی گرایی در آن حضور داشت ومنم اینگونه نگاهی به شهر ومردمم داشتم وآن زمان برایم مهم بود، با این نوع نگاه، خوب توانسته بود در دل مردم جا باز کند وتمامی اقشار جامعه را با خود همگام کند. اینکه ملی گراها برای اتحاد کشور ایران موضوع ملی گرایی را به میان می کشند،حتی در کشورهای غربی هم از این نام استفاده می کنند تا کشور را همگام ومتحدانه به پیش برند کاملا برایم قابل لمس شد، البته نگرش ناسیونالیستی شاید تنها بتواند برای کشوری دست آورد هایی ورشدهایی داشته باشد اما نژادگرایی وتوجه به یک ملیت رشد لازم جهانی وانسانی را نخواهد داشت ودیگر همه چیز پای امیال یک ملت تمام می شود.اولین نقد جدی، من برای آنها نوشتم با عنوان نبود مدیریت ، هدر رفتن سرمایه ،که مسائل مادی وخیرین را به زیر سئوال می برد.برایم تعجب برانگیز بود که نقد من در روزنامه چاپ شد ،این مقدمه ای برای چاپ نقدهای بعدی در این روزنامه شد، شنیدم یکی از خیرین دبی از چاپ این نقد من در روزنامه خیلی ناراحت شده بودند. قبلا درنقد اهل سنت جنوب درمورد پولهای خیرین و هدر رفتن آن توضیح کامل داده ام.

یکی از روزها که یکی از مسئولین روزنامه آمده بود تا دخترش که همدوره ای من بود به خانه ببرد، موجب شد تا باهم ملاقاتی داشته باشیم واو از مقاله من تعریف کرد وگفت که شماها باید گروهی از دانشجویان تشکیل داده وزیر نظر روزنامه کار کنید وصحفه ای متعلق به خود داشته باشید. من همیشه چیزی که در وجودم قرار داشت تا حرف خوبی می شنیدم سعی می کردم با تمام وجود روی مسئله کار کنم ومورد پیگیری قرار دهم برعکس امروز باتوجه به تجربه ها سعی می کنم که با رویکردی درست تر وباتعمق کار کنم . زود دست به کار نشوم البته در زندگی من نسبت به فعالیتها وانتخابهای زندگیم کسی حضور نداشته که از تجربه یا آگاهی لازم برخوردار باشد تاانتخابها بهتر صورت گیرد برای هیمن خودم سعی می کنم دوستان را همیشه در مسیر درست قرار دهم واز تجربه هایم آنها را آشنا کنم هرچند آنها این درخواست نکنند چون آنها نمی دانند که چه بخواهند وچه بگویند وزمانی درک می کنند که زمان را از دست داده اند وآگاهی لازم پیدا کرده وبا موضوعات آشنایی کامل پیداکرده اند آنوقت می دانستند که آن روز چه سئوالاتی باید مطرح می کردند که در ذهنشان نبوده، یا حتی نمی دانند نسبت به مسائل چگونه رفتار کنند؟ این ازهمان عدم آموزش مهارتهای درست زندگی و ناآگاهی نسبت به مسائل پیرامون است که در تک تک افراد جامعه ما دیده می شود؟! بعد از طرح این موضع من زود دست به کار شدم ودانشجویان دانشگاه را جمع کردم تااقدامی در این ارتباط صورت دهیم. بعد از گرفتن قول همکاری از دوستان، من از یکی از مسئولین روزنامه قرارملاقات گرفتم تا اقدامات لازم صورت گیرد، یک روزقبل از قرار ملاقات یکی از مسئولین روزنامه آمد وگفت که متاسفانه بعلت مشکلاتی، روز ملاقات برای روز دیگری تعیین گردد، بعضی از بچه های دانشگاه دیگر که علاقه مند به این کار هم هستند هم تقاضای همکاری داده اند آیا می خواهید همراه آنها باشید یا شماها دیداری جداگانه می خواهید، من به او گفتم فرقی نمی کند ما که می خواهیم همکاری باشد بگو باهم باشد. البته من آن زمان نمی دانستم بعدها فهمیدم که یکی دوتا ازبچه ها که از دانشگاههای دیگر بودند و درجریان انجمنها،خواسته بودند که انجمنی هم در شهر تشکیل دهند وخیلی تلاش کرده بودند ، اما نتوانسته بودند مجوز کسب کنند وچند باری هم تقاضا از روزنامه کرده بودند که زیر نظر آنها کار کنند اما هر روز امروز وفردا می کردند وتاحالا نشده بود، به نظرم سمجی من کار دست آنها داد ومجبور شدند که اولین ملاقات را با آنها ایجاد کنند وچون نمی خواستند دیگران ناراحت شودند نمی خواستند که اولین ملاقات با ما باشد یا به نام ما تمام شود.متاسفانه روز اول از دانشگاه ما تنها من آمده بودم وبقیه از دوستان دیگر بودند به نظرم یه 15 نفری می شدیم. یکی از مسئولین توضیحاتی داد و روند کاری چگونه باید باشد. در رای گیریی که انجام دادیم شورای مرکزی ایجادکردیم که وظیفه آماده کردن مطالب وبررسی مطالب دوستان را داشت که منم خودم را کاندید کردم ،صفر رای آوردم، البته هنوز دوستان منو نمی شناختند وتنها می خواستم ببینم با یکی دوجلسه منو چه طوری می بینند. قبل از اینکه شورای مرکزی ایجاد کنیم بین خودمان چند جلسه ای پیرامون اینکه چگونه عمل کنیم وچه موضوعاتی مورد توجه قرار دهیم آرم ونام گروه چه باشد مورد بحث بود. درهمان جلسه باز از سوی دیگر دوستان، همان گرفتن مجوز برای ایجاد انجمن ونتوانستن برای گرفتن آن بیان شد که انگار دیگر دوستان به همین روزنامه اکتفا و راضی شدند ودنبال کار را نگرفتند، هرچند با جو موجود درایران ودیکتاتوری و سنی بودن مشکلات آنقدر بود که فضایی که ایجاد شده بود برای خود کافی می دانستند ودیگر نخواستند پیگیری بیهوده ای داشته باشند بااین وجود این فضا همان فضایی آزاد ومستقلانه نبود وباید از فیلترهای مسئولین روزنامه می گذشت. خوبی این گروه در ابتدا این بود که آزادی برای ما ایجاد شد که بقیه مسئولین دخالت نکردند وتنها همان اکتفا به راهنمایی های اولیه بود بااین وجود اعضای نفوذی خود را داشتند که آنها حتی رهبری گروه را داشتند وحرف شنوی ، مورد قبولیت دوستان هم از آنها بیشتر بود. قبل از تشکیل گروه ودیدن چاپ مطلب نقادی من مطلب نقدی دیگر برآموزش وپرورش نوشتم که با وجود اینکه هر روز می گفتم پس چی شد؟ می گفتند درحال ویرایش آن هستند و چاپ می کنند؟ که نهایت هم چاپ نکردند ومطلبی بود از یکی از همین مسئولین که بیشتر مسائل مورد نقادی مرا بیان کرده بود که به نام خود چاپ کرد. بعد از تکشیل گروه ،من چند مطلب دیگر فرستادم که چاپ نشد تنها یک خبر بود که در مورد گردهمایی در یکی از مساجد شهر حول موضوع مواد مخدر ومشکلات شهر بیان داشت، بیشتر مطالب من از همان نگرشهای ملی ویا مشکلات شهرومعرفی گذشته ودست آوردهای گذشته بود. ( انگار باغم خوردن و یاد ایام گذشته کردن واز فرهنگ ملی گرایی می توانست رشد درست ایجاد کند که من مدافع آن بودم بعدها فهمیدم که دردها مشکل تر وفراتر از آن است که با یاد گذشته وزانو غم بغل کردن واز آن فرهنگها بیان کردن بتوانم رشد لازم ایجاد کنم به خصوص برای مردم شهر خودم) بعد از دیدن این جریان واینکه می دیدم هر روز از دوستان گروه کم می شود وآنها منطقی عمل نمی کنند ومن متفاوت نگاه می کنم وآنها متفاوت عمل می کنند وپینشهادی متفاوت وعدم تحمل پذیری وجود دارد،بعضی زمانها بچه ها خیلی بهم می پریدند وسروصدا می کردند، البته خودم هم خوب رفتار نمی کردم اما می دیدم نسبت به نگاهها خوب پیگری نمی شود یعنی من اولویت را مشکلات شهر وحل آن می دانستم که حتی می خواستم که از مسئولین شهر دعوت کنیم وآنها را به چالش بکشانیم اما آنها بیشتر حول موضوعات علمی می خواستند ودلیل من این بود که به هر حال آنچه که نیاز است باید پرداخته شود ومسائل علمی افراد می روند از منابع اصلی می خوانند. این نگاه من مورد قبول واقع نشد وتنها اکتفا به این بود که هر هفته جلسه ای عمومی برگزار گردد ویک موضوع انتخاب شود تا هر هفته مورد بحث قرار گیرد (تمامی موضوعات با رای گیری دوستان بود )ودوستان اگر مطلبی دارند به شورای مرکزی برای چاپ وتایید ارجاع دهند، اگر دوستان مطلبی ندارند وظیفه شورای مرکزی است که مطالب را برای یک صحفه ما تهیه کند،. البته آنها بعدها بعد از بیرون رفتن من این روند را انجام دادند وهمان نگرش منو به پیش بردند اما چرا آن روز این کار رانکردند نمی دانم. بعد از اینکه دیدم این گروه نمی توانست مرا ارضا کند وجوی محافظه کارانه هم در بین مسئولین روزنامه وجود داشت ترجیح دادم که ترک این گروه انجام دهم ...........

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

مسجد خانه خدا یا خانه شیاطین

 

اولین مکان برای عبادت وسجده ،خانه خدا در مکه است اما مکانی که باید به نوعی روش دینداری وپاکی وساده زیستی باشد به غیر این می باشد مکانی که باید خود را ازتجملات وزرق وبرقها خود را دورکند واز اسراف وتبذیرواتراف وشبیه کردن خود به کاخ سلاطین دور کند به غیر این است باید پرسید چرا درخانه خدا از ابریشم وطلا استفاده می شود وچرا ...چرا.....منکر آسایش عبادت گذاران نیستیم اما نه درحدی که نمی تواند، محلی که باید آموزش درک وحس کردن نیازها وکمبودها باشد به غیر این حرکت کند.

گذری از این می کنیم ومی گوییم چندان درخانه خدا تجملات نیست یا می گوییم هوای بد سرزمین حجاز ویا روبرو شدن آن جمعیت عظیم انسانی از مناطق گوناگون که امکان دارد طبیعتشان با این مناطق به مزاج خوش نیاید سهل تر می گیریم.اما می رویم برمزار انسانها ،کاخهای عظیمی می بینیم که آن طرف تر انسانی از بی چیزی وبی نیازی دست به گدایی به سوی انسانها دراز کرده است اما این انسانها مشتی سنگ وچوب وآهن که بدرد هیچ چیز نمی خورند ونمادی از جلوه های پادشاهی وسلطنتی دارد ایجادمی کنند وعجیب برای من از آن بیش می شود که همان گدا برای برطرف کردن نیازش در حجیم شدن این کاخ واین تجملات وزرق وبرقها می افزاید وبه خیال باطل که با بیشتر شدن این حجم تفکر اسرافی می تواند نیازهای خود را برطرف کند.

آن طرف تر می رویم مساجدی در بین مسلمانان می بینیم که نمادی از تفکر اسراف وزیاده روی وتبذیر است .همسایه او نان شب ندارد، دختر برادرش جهزیه عروسی ندارد ،دوستش از قرض در زندان است وآبرویش در خطر است، پسرش توان ازدواج ندارد آنوقت او پولهای خود را صرف ساخت مسجدی که نمادی از بی خدایی است می کند. خوب به مساجدتان نگاه کنید آنقدر عریض که می توانست خانه ای برای بی خانمانها باشد آنقدر چلچراغ ومصرف برق زیادی که می توانست نیازهای ازدواج جوانان را برطرف کند و آنقدر...... آیا آموزش مسجد بدین گونه است یا او باید فرهنگ قناعت وعدم اسراف وتبذیر را آموزش دهد. این همان مسجدی است که نشان از صبروتحمل بود. مسجدی که نماز گذار ندارد اما دروسعت وتجملات آن می کوشند؟! الویتها را ازهم بازشناسید؟! مسجدی که دارای نمازگذارانی شیطان صفت است آنوقت همین افراد نقد بر دیگران می گیرند. وقتی مسجد اینگونه باشد تکلیف همه مشخص است وراهی برای اوجز هم چشم به هم چشمی و زندگیی مادی گرا ومصرف زده وبا اسراف واتراف وخوشگذرانی نمی توان متصور بود ونمی توان درس صبروپایداری وگذشت را آموخت.

وجود اینگونه نمازگزاران منومنصرف می کند که دراینگونه مساجد قرار بگیرم برای همین چندان علاقه ای به حضور به مسجد ندارم. خطبه هایی در مساجد بلند می شود که تفکر بت پرستی ونمادی از خیانت به دین است وگوشهای من تاب تحمل شنیدن ندارد. نماز جمعه نمی روم اما همین عالمان می گویند که در حدیث پیامبر است که اگر تا سه بارپشت سرهم به نماز جمعه نیایی برقلبت مهرنفاق می خورد اما من می گویم نزدیک به دو سال است که به نماز جمعه نمی آیم اما خدایم را دوست دارم. همین عالمان دیگران را منع از حضور در منکرات می کنند اما نگاه اشتباه به دین دارند چون همین مساجد را آلوده بدان کرده اند. چرا تفاوت در منکرات می گذارید؟ از کی یک شرابخوار بدتر از خائن دروغگو شده است ؟ از کی عمل زنا بدتر از نا مهربانی ودشمنی بوده است؟ مگر اینان همان افرادی نیستند که می گویند پیامبر گفته یک مسلمان هرگناهی می کند (حتی زنا) اما دروغ نمی گوید؟ آنوقت اینان جوانان زناکار را بدتر از خائنین دروغوگیی مثل خودشان می دانند؟ آیا این همان مسجد زمان پیامبر بود که درس مهربانی ودوست داشتن وبرادری ها وصداقت می داد. نمازگذارانی که تنها به خود می اندیشند واز دین هیچ نمی دانند ؟ درنمازند ودر تفکر فریب ودزدی وآن امام جماعت که هیچ از دین نمی داند وخیال می کند تنها چون ریشش بزرگتر ونمازش طولانی تر ، بهشتی، وبهتر از او وجود ندارد وآنوقت چیزی از صداقت وراستی وپاکی نمی داند.

اما این صحبت من متوجه تمامی مسلمانان است وهیچ گروهی از آنان را برنمی تابد واین را به خوبی دربین اهل سنت جنوب درک کرده ام ،آنها تنها می توانند مساجدی بسازند که به نمازگذاران آن توجه ندارند وآنوقت همین عالمان وامامان جماعت به پا بوس این نوع نگاه واینگونه انسانها می روند.این افرادی که باید مبارزه با این تفکرات ودر فکر پیاده سازی حق باشند خود را در تفکرات مصلحت اندیشی پنهان کرده ومسائل را توجیه کرده وسپس در پستویی می خزند تا خود را از صدمات دور نگه دارند ،باسکوت وتایید خود برعمر نگاهها می افزایند وبرانسانها ظلم می کنند وخود را به بی خیالی می زنند ،نه تنها شجاعت ندارند،شجاعتها را هم از بین می برند.

 

اما این نوشته را بیشتر برای دوستی نوشته ام که در این فضای اینترنت فریادش گوش دوستان را کر کرده است. دوست عزیز آرام تر باش؟! اگر تو واقعا همان چیزی هستی که می گویی؟! باز هم نباید دراین دنیای پرفریب وبه خصوص پرحیله این انتظار راداشته باشی که کسی اعتماد کامل برتوکند؟! اینجا ایران است؟! اینجا مقابل ما همان انسانهای مسلمان بی دین است،باهمان واکنشان نادرستشان؟! اینجا فضای باز وجود ندارد؟ توان سخن گفتن وجود ندارد؟! چگونه من می توانم بگویم درحالی که برادرم را می بینم که شمشیر تیز وبرنده آماده کرده تا سر مرا ببرد واز بی مهری نسبت به من کوتاهی نکند؟ اما مگر من در خاطراتم ونگارشهای این وبلاگ این حقایق را بیان نکردم؟! مگر من کم از اهل سنت جنوب صدمه خورده ام؟!گناه من چه بود؟شاید خامی!شاید کم تجربگی!شاید کم آگاهی؟شاید هم بی صبری؟ اما آنها که روبروی من بودند چه؟ چرا آنها هم کم تحمل بودند؟ چراآنها حق طلب نبودند؟ چرا دگم بودند؟ وچرا...؟چه کسی می خواهد پاسخ دهد؟ چرا اهل سنت جنوب از من عذرخواهی نکرد؟ چرا این عالمان به سادگی عبور کردند؟ چرا حتی یک معذرت خواهی هم از من نکردند؟ هرچند که معذرت خواهی کاری را درست نمی کرد؟چون هرکس توبه می کند تنها به عذرخواهی نیست باید لطمات وصدمات را هم جبران کند؟اما من همان حرکت خشک وخالی راهم ندیدم ؟با وجوداینکه بارها درزندگیم هربار که اشتباه کردم عذرخواهی واعتراف به گناهم هم داشته ام واین همیشه برایم درد آور ورنج آور بوده است؟ مگر من همان فردی نبودم که در خاطرات دوران شغلی پرتلاطم از آنهایی که ادعای دینی داشتند وراه خیانت ودروغ وفریب را با من درپیش گرفتند به بیان آن پرداختم. زمانیکه من از دوستم خیانت دیدم به خودم جرات ندادم با وجود اینکه از خصوصی ترین مسائل زندگیش با خبر بودم که کل زندگی وآبرویش را بر باد میداد ،من تنها سکوت کردم ؟ چگونه او ضربات ولطمات خود را تنها بر بدن من که تحمل این جفا را بعد از این همه خوبی به او رانداشتم وارد می کرد، مگر در این داستان از همان سهامدار شرکت که ادعای دین داشت نگفتم او کسی بود که هر بار با دروغی وحرفی با من صحبت می کرد وحرفهای خود را تغییر می داد ،مگر از همان برادر سهامدار شرکت نگفتم او کسی بود که بعد از این همه نشان از صداقت وپاکی، درآخرین بیانش به من گفت تو ودوستت را مثل هم می دانم ومن تنها می توانستم فریاد بزنم وبگویم دیگر در این دنیا پیش اینان چیزی به نام صداقت معنی ندارد وبااین رفتار نا به جایشان تنها در ایجاد عقده ها ودر بی معنی کردن ونابودی صداقت می کوشندواین افراد پیشگامان افراد دینی شهر ما هم هستند. اما من نه در دوستی ونه در مشاوره ونه در برادری ونه در دینداری و نه هم از این حکومت و...خیری وخوبی ندیدم ودرد های خودم را نوشتم، اینکه درهیچ زمینه رشدی آن رشد لازم را بدست نیاوردم، پس نیازی به بیانی بیش نیست ما همه درد مشترکی داریم ،می خواهم بگویم در این دنیا خیلی از افراد مثل هم هستند تو تنها نیستی وخیال نکن اگر فردی درمقابل تو به دردی دیگر دچار است واز نگاه تو کم اهمیت است از نگاه وموقعیت او هم اینگونه است که اگر توهم درجایگاه او بودی اینگونه بودی؟هرچند که بماند افرادی که یا از دردها ،خود را به بی خیالی زده اند یا حسی ندارند؟ یا هم واقعا در زندگی مشکلی ندارند؟ اما من حداقل می توانم بگویم تو را درک می کنم؟ در مورد ازدواجت خیال نکن تو تنها مشکل داری؟ تو تنها با فشارهای روحی وروانی آن مواجه هستی؟  تو می گویی به تو زن نمی دهند؟اما من می گویم نگاهی به اطرافت بیانداز آنها که به آنها زن می دهند باید چه کنند؟آنها توان مالی زندگی مشترک ندارند؟ پس تو تنها نیستی واین درد کل جامعه ایران است؟  اما تو اگر همان سن را از خودت می گویی! سن کم داری! درحالی که بسیاری از افراد با سن بیش از تو نتوانستند ؟ بازهم نگاهی بیانداز؟ هنوز وقت وفرصتی بیش برای تو هست؟ قدری تحمل کن؟ (راستی منم ازدواج نکردم، وگرنه این همه وبگردی نمی کردم- این را گفتم که خیال نکنی صدایم از جای گرم بلند می شود) اما در مورد فشار اقوام یا دیگران؟ این تجربه خیلی از دینداران است؟ به تجربه صحابه نگاهی بیانداز؟ خودم را فراموش نمی کنم که همیشه به خاطر رفتار وظاهرم آماج تمسخر دوستان واقوام بودم ؟ ( البته بماند که ظاهر درابتدا مهم نیست اما من به خاطر نگاهم به دین آن برایم مهم شده بود)حتی در مدرسه هم ؟ چندان جایی در دل دوستان نداشتم ؟باز درد من وتو کمتر از آن افرادی است که زیر شلاقهای دیگران بودند وراهی به جایی نداشتند؟ در مورد رفتار دوستان اینترنتی نسبت به تو می توانم بگویم انتظار اعتماد رانداشته باش؟ اما این را هم بگویم ومهمتر از آن انتظار از این مسلمانان بی دین نداشته باش؟ اما همان دوستانی که بارها در پای سخنان تو نشسته اند وهنوز تو را رها نکردند همین را بگویم تو را خیلی دوست دارند وبه تو اهمیت می دهند وگرنه خیلی وقت پیش تو را رها می کردند همانگونه که این افراد دور وبرمن اینگونه رفتار نسبت به من داشتند،پس قدر آنان را بدان واینقدر باکفروفحاشی آنها را از خود نران؟(ببین چقدر تحمل می کنند وباز بااین وجود تو را رها نمی کنند) اما یک تفاوت بین من وتو وجود دارد. من از زمانیکه دراین وبلاگ نگاشته ام حتی در برخورد با اطرفیانم هیچگاه نخواسته ام خود را دانای کل ویه پاعالم بدانم تنها بدنبال حقیقت بوده ام (هرچند بعد از بی توجهی ما هم شدیم تا حدودی ...) اما شما خود را مسلط وبهتر از خود در دین وفهم دینی نمی دانید؟ آنگاه نقدهای تند بردیگران هم می گیرید؟ پس افراد باید توقع بیشتر از تو داشته باشند؟ اما شما همیشه حرکت ونگاهی برعکس دارید؟ به نظرم تحمل مشکلات برشما طاق شده وتحمل خود را از دست داده اید؟من می بینم که مشکلات در ریشه های دیگر دارد شاید همان عدم ازدواجتان وشاید هم ....آنگاه بر دوستان ناراحتی های خود راخالی می کنید، هرچند که ای کاش در دور و بر ماهم چنین دوستانی پیدا می شدند که من وهرکس دیگر می توانست عقده های خود راخالی کند(وواقعا به این انسانها بااین عظمت وبزرگیشان باید آفرین گفت) این را جدی می گویم واین را هم بگویم دوستی از شما با عنوان روانی صدامی کرد. اما من می گویم ما همه به نوعی روانی هستیم واز آن روان سالم قرآنی برخوردار نیستیم وخطابهای قرآن با مریض بودن همراه است ومن اعتراف می کنم که اینگونه ام؟ برای همین این افراد درواقع تضادهای رفتاری وبیانی هم به همراه خود دارند؟ چند تا از ماها در برخوردهای خود از روان وبرخورد سالم برخوردار هستیم؟ هرکس مقداری کم وزیاد با خود دارد؟ ببنید خودرا و واکنشات اطرافتان وبعد از لحاظ سطح سلامتی خود را بسنجید؟ اما خیال نکنید بعضی از شماها واقعا خوب بوده اید وصبر یا واکنش خوبی نشان داده اید ومثلا اگر عصبانی شده اید درخود ریخته وواکنش تندی نشان نداده اید؟ شما اگر درآن لحظه هم تحمل کرده اید با ریختن آن در درون خود برای خود عقده ها روانی ناسالم ساخته که بعدها درقسمتهای دیگر زندگی شما نمود پیدا کرده است؟  اما شما دوست عزیز بعضی رفتارها از خود به نمایش داده اید که دوستان نسبت به شما شک می کنند؟ ودیگر نمی توان گفت شما تنها......(یکی از رفتارهای عجیب شما،شما اگرواقعا مذهبی دیگر داشته وترک آن کرده اید نشان از این دارد که می توانید از تعصب ودگم گریزی داشته باشید اما وقتی با چهره غیرمنطقی وخشک ومتعصب از خود نشان می دهید یعنی اینکه چنین روانی ندارید درواقع اگر اینگونه باشد اینگونه انسانها زمانیکه با تفکرات وبینش های نو برخورد کنند با پروسه مطالعاتی ورفتار منطقی تر روبرو هستیم نه همانند شما که به جای اینکه در بحثی منطقی بدور از توهین وفحاشی شرکت کنید ، البته نمی گویم نقد نکنید ،اما شما تنها بلدید بدون هیچ ارائه دلیل، یادلایل ضعیف که ذهن رااقناع نمی کند افراد را با نام کفر وگمراه صدا بزنید، این شک را نسبت به شما دو چندان می کند،هر فردی که بتواند از افکار گذشته خود گریز داشته باشد باز به دام تعصب بیافتد عجیب است،این را بگویم در مورد مذهب تشیع بیشتر افراد را بعد از تغییر مذهب افرادی با نگرشهای آرام تر وقرآنی تر دیدم) اما درمورد اینکه گفته ام همه روانی هستیم نگاهی به این کشور ایران بیاندازید چند انسان سالم به معنای خودش پیدا می کنید واین محصول حکومت ایران است. آن افرادی که به نام دین وعالم ،افراد را به سمت روانی ناسالم هدایت می کنند کم روانی نیستند(این دقیقا از نگاه قرآنی است ) آنهایی که بر دردها وناآرامی ها وناآگاهی ها می افزایند وبی تفاوت وبی توجه عبورمی کنند ،کم انسانهای روانی نیستند، آنهایی که ظلم وستم می کنند هم اینگونه هستند اما ما این طرف مسئله را نمی بینیم وآن طرف برایمان بزرگ می شود. نا آرامی های درون شما وفریاد شما تنها بر این مسئله بیان دارد که نتوانسته اید با مشکلات کنار بیایید واگر شما را میشناختم حتما گامی برای شما برمی داشتم واین پست به معنای اعتماد به شما نبود. تنها خواستم اگر واقعا آنگونه که می گویید هستید ظلمی برشما نرود ونگاهها را بهتر بفهمید برای حل مشکلتان باید دردنیای واقعی بدنبال آن باشید. دراین دنیای مجازی غیرممکن است واین دوستان اینترنتی شما را نمی شناسند ونمی توانند هم اعتماد کنند واین توقعی نابجاست.( خود من با وجود اینکه اهل سنت جنوب منو و وبلاگم را می شناختند چه کردند که برای شما چه گامی برداشته شود؟ برای اثبات این موضوع می توانید به چهره هایی معروف وبا نام(نام خود نه مجازی) که در این فضای مجازی می نویسند مراجعه کنید ،هرچند که با بیشتر آنها از جمله آقای دکتر احمد هاشمی ملاقات نداشته ام اما می دانم حداقل اینکه من اطلاعاتی یا شیعه یا انسان خود فروخته یا غیر دینی نیستم تایید خواهند کرد) ازشما می خواهم به سخنان خود پایان دهید ، درمورد مسائل بهتر نگاه داشته ودگم نیاندیشید وخود را از جمود فکری رها کنید اگر روزی برسد که آنچه اشتباه می گویید با خود چه می کنید؟

خیلی دلم می خواست در حل دردهایتان به شما کمک کنم اما دست های خودم بسته است ، یکی می خواهم به خودم کمک کند(من کم آدم روانی نیستم) ومی دانم ما به همدیگر نیاز داریم (یکبار برای تکمیل این یاری سوره عصر را بخوانیم که بعد از همکاری به هم در احیای حق ، توصیه به حق از همدیگر در صبر توصیه می کند تا لطمات به افراد نخورد وبتوانند این مسیر را بهتر طی کنند، هرچند او خود درمقام بالاتری حضورداشته باشد) فراموش نکنیم روزی نرسد که ما می توانستیم برای دیگری کاری کنیم وفریاد درد او به گوش مارسید وگامی برنداشتیم. من می ترسم برای شما همانگونه که بیش تر برای خودم می ترسم. تنهایی بد است وبدتر از آن سرگردانی فکری و روحی ، من این را دو بار به بدترین نوعش تجربه کرده ام(قبلا با خفیف ترآن روبرو بودم) واز بدترین ایام زندگیم می دانم . یکی اوایل سال 8۶ یعنی هنگام تاسیس این وبلاگ ویکی هم در اوایل سال 8۷. هرچند شاید دوستان خیال می کنند من تنهایم اما اینگونه هم به طورکامل نیست دوستی داشته ام که در تمامی ایام زندگی از بدو ورود دینداری تا حال با خود داشته ام وتاحال از هم جدا نشده ایم واو به بیشتر دردهای من آشناست وشاید مشکل او این است که نتوانسته یا در بعضی موارد توان حل آن را نداشته وگرنه در حل آن کوشا بوده است با تشکر از او. بدانید که پیامبران هم با آن وسعتشان در بعضی موارد با وجود ارتباط با وحی کم می آورده اند یاران پیامبر هم اینگونه بوده اند(آیات قرآن) اما پیامبران خود خدا وارد می شده است یاران پیامبر هم یا وحی یا ووجود خود پیامبر بوده است پس زیاد توقع از دیگران نداشته وباهم باشید تا مشکلات حاد نشود . در مورد مسائل اقتصادی و اجتماعی برای عدم فشار برای جامعه از جمله همیاری ودرکنار هم بودن بارها گفته ام ،جلوگیری از ریخت وپاش و...تا مشکلات از جامعه زدوده شود اما این،حرکتی انقلابی وانسانهای توانمند ،نه این بی دینان می خواهد.

خلاصه کلام مسجد از درون وبرون با آن انسانهایش خراب  و رو به ویرانی است ومن وتو هم جزئی از این بدنه پوسیده هستیم وچه بخواهیم وچه نخواهیم در زیر آوارهای آن هستیم مگر اینکه یا کسی به کمک ما بیاید ( که ظاهرا وجود ندارد) یا با تقلا وسعی خود ، خود را نجات داده وحتی به کمک دیگران هم برویم (البته اگر توانستیم ودر قدرت ما بود) اما پیام دوستانه به شما:

 

برگ وقتی می ریزدکه فکرمی کندطلاشده است انسان هم هنگامی سقوط می کندکه مغرورشود

 

باید ای دل اندکی بهتر شویم، یاکه اصلا آدمی دیگر شویم، ازهمین امروزدراین روز خدا قدری صمیمی تر شویم

 

مهربانی را اگر قسمت کنیم ،من یقین دارم به ما هم می رسد، آدمی گر ایستد بربام عشق ،دستهایش تا خدا هم می رسد

 

دل مومن به ذلت آشنا نیست، به داغ ناامیدی مبتلا نیست، نمی ترسد زتوفان حوادث، چو داند ناخدایش جز خدا نیست.

 

یادت نرود این دنیا مقدمه وپل آزمایشی برای من وتوست ، نیامده ایم که همیشه بمانیم،امتحان خداوندی رافراموش نکن، زودگذری همه چیز وماندگاری اعمالت،فانی بودن همه چیز جز خدا را از یاد نبر.

 

همیشه اعمال ما توجیهی برعملکرد بد دیگران نمی شود بهتر بیاندیشیم وخدارا فرموش نکرده وعقل وتفکر ونگرش خود را نادیده نگیریم

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

دوران پرتلاطم شغلی3

 

این برادر سهامدار شرکت دوتا پیشنهاد به من داد1- اینکه به شورای حل اختلاف شهر مراجعه کنم – من این پیشنهادش را قبول نکردم وگفتم که من مدرکی ندارم درواقع تمامی مسائل به صورت شفاهی تا حالا انجام گرفته بود وتمامی مدارک شرکت دست خودشان بود ونام من پشت همه جا بود وامکان داشت برای خودم هم دردسرهایی به وجود بیاید. پس او پیشنهاد دوم داد که 2- اینکه یک جلسه  رو در رو با تمامی افراد در گیر صورت گیرد با داشتن شاهدینی . به او گفتم من دیگر به این دوستم اعتماد ندارم حتی اگر راست بگوید وبه او گفتم که شخصیتی که از او سراغ  دارم طوری دروغ می گوید ودست به کلاهبرداری با دیگران درمعامله می زند که اگر من به تو بگویم ،فردا سر توهم کلاه می گذارد حتی امکان دارد خود منو هم باز فریب دهد (اینگونه افراد درایران کم افرادی هم نیستند وچه مهارتی دارند واقعا انسان را متعجب می کنند) او گفت که آنها در صورت انکار قسم به قرآن برای راستی صحبتهای خود باید بخورند. ومن راه دوم را قبول کردم چون دو پیشنهاد کاری جدید هم برایم شده بود که می خواستم هرچه زودتر حل شود یکی پیشنهاد کاری برای دوبی بود ودیگری دریکی از شهرهای دیگر بود آنهم یکی از افراد دینی شهر آمده بود وپیشنهاد این کار را داده بود ومن زمانیکه آمد تعجب کردم وبعد گفت برو آنجا کار کن اگر از آنجا خوشت نیامد بیا من اینجا بهت برای کارهای دیگر کمک می کنم . به خودم می گفتم چه حرف مسخره ای،تا حالا کجا بوده ای با وجوداینکه تو به مشکلات من آگاه هستی؟ حال به فکر نشسته ای؟ نمی توانستم مسئله ای جز انتقادات شدیدی که در گذشته داشتم نتیجه ای جز این عمل را ببینم ، به هر حال در اخلاص او شک داشتم ، چون دیگر او به سراغ من نیامد، به خاطر مشکلاتیکه برای من از سوی دوستم وسهامدار شرکت ایجاد کردند من مجبور شدم دست نگه کنم وبه همان شهر برای کار نروم چون برایم سفته بالا آورده بودند ومی ترسیدم با رفتنم زمانی حکم جلب من یا قرضهای بیشتر ایجاد کنند. یکی از دوستان درحین این موضوعات که در جریان این مسائل بود او را دیدم به من گفت که چرا برای کار به همین شهر با این پیشنهاد نمی روی  ومی گفت همه دنبال آدمی به صداقت وخوبی وبا اطمینانی مثل تو هستند؟ به او گفتم حرف مسخره ای می زنی ؟ این افرادی که دور و برم را گرفته اند وادعای دین را دارند چه گلی به سر ما زده اند که حال انتظار از دیگران داشته باشم ؟ کاری که به من پیشنهاد شده ، کار کردن برای  فردی است که ادعای دینی ندارد؟ دراین مدتی که بی کار شده ام نگاه کن همین فردی که ادعای دینی دارد وسهامدار شرکت است چه بلایی سر من آورده وپشت سر خود وبی کار بودن من ولطف هایی که به شرکت آنها کرده ام را نمی بیند ودروغگویی با من درپیش می گیرد چه انتظاری از دیگران باید داشته باشم؟ بماند آن فردی که می خواستند بروم وبرایش کار کنم شخصیتی بود که چندان چهره خوبی درجامعه نداشت وحرف وحدیثهای فراوانی پشت سر او بود ، حتی همین دوست پیشنهاد دهنده کار که ادعای دینی هم داشت این فرد برادر او بود وبعدا حتی دریک ملاقات کامل خود را کنار کشید وفراموش کرد که به من چه گفته است؟ بااین وجود به خاطر وقفه ای که انجام گرفت این کار راازدست دادم وظاهرا می گفتند که به جای من فردی دیگر به استخدام این فرد درآمده است. کار دوبی هم ندانستم چرا جور نشد، انگار نطفه من با شکستهای پی درپی بسته اند؟ دست به هر کاری می زدم باید خراب میشد؟ از هیچ کدام از کارها واتفاقاتی که در زندگیم رخ داده راضی نبودم وتماما رو به شکست بوده است این به خوبی در خاطرات دیگرم هم که عنوان کردم مشخص است.حکمت خداچیست ، منم نمی دانم؟

آن برادر سهامدار شرکت اشتباهات من را به من گفت که من قبول داشتم واینکه ما نمی توانیم مسائل آسمانی را دنیوی کنیم ومعاملات آسمانی نباید انجام گیرد واین دنیا قواعد خاص خود را می خواهد وهمان طور که درقرآن ذکر آن گشته، باید درمعاملات نویسندگی ونوشتار وشاهد باشد وتو دراین ارتبطا دچار اشتباه شده ای؟! بگو در همان ابتدا بدین گونه انجام گیرد تا بعد ها دوستی ها  از بین نرود وتبدیل به دشمنی نشود واگر می خواهد قرار دادی نباشد بگو همان ابتدا معامله ای هم رخ ندهد . بعد داستان خودش که دوبی بود برایم تعریف کرد(قبلا گفتم او از شهرمان دور بود) که چگونه از خوب بودن او سوء استفاده شده و اطمینان به او ازدست رفته است وبر چسب وتهمتی خورده است ونهایت کارش به دکتر کشیده شده و مجبور شده که محیط دوبی را ترک کند وبعدها همه چیز مشخص شده است. وشاید بتوان گفت یکی از مشکلات مادیی گرایی که دراهل سنت جنوب دارد وبارها من اخطارها را داده ام واین سوء استفاده ها می شود  به خاطر جو ونزدیکی وارتباط با دوبی است که تا زمانیکه به یک فرد احتیاج ونیاز داری از او سوء استفاده می کنی ونهایت که از رشدهای اواستفاده کردی؟ همانند دستمال استفاده شده اورا دور می ریزی وبه روی خودت هم نمی آوری که آنفرد یک زمانی صاداقانه برایت کار می کرده است و از زحمات اوست که امروز رشدهای فراوانی برای تو حاصل شده است وتو می روی که این بلا را برسر فرد بعدی هم بیاوری؟(البته نمی توان تمامی مسائل را به دبی ربط داد چون این طیف نگاه وحرکتی دربیشتر مناطق ایران ،حالا کمتر یا زیادتر وجوددارد وبیشتر ازنقش مادی گرایی دارد) اهل سنت جنوب همیشه یاد ایام گذشته می کند ومی گوید که درگذشته با وجود نداری ها ومشکلات مادی ،اما افراد زندگی خوب وخوش وخرم و با صمیمیت درکنار هم داشته اند وبه کمک همدیگر می شتافته اند و حداقل مقداری که نسبت به هم انجام می داده اند از یکدیگر سوء استفاده نمی کردند نه تنها اینگونه بوده اند  بلکه به همدیگر کمک وهمکاری هم می کرده اند؟ وآن را با نام ایام خوب گذشته یاد می کنند وآه از نهادشان بلند می شوند؟ اما آنها خوب فکر نکرده اند که درآن ایام چند چیز اصل بوده است که امروز وجود ندارد 1- درآن ایام اخلاص وصمیمت بین افراد اصل بوده است نه مادی گرایی ،پیوندها وخدا مهم بوده است نه زندگی مرفه داشتن، آنها می دانستند که این فقرا هستند که بدرد هم می خورند وهمدیگر راباید داشته باشند وبه همدیگر نیاز دارند تا دردها کمتر احساس شود 2- همیشه این را بیان می کنند که با وجوداینکه موارد غیر اخلاقی وجودداشته است در زمان گذشته مردم اهل سنت جنوب اینقدر همانند زمان حال آلوده فساد نبوده اند. باید بگویم ما یک مسئله را فراموش کرده ایم در آن زمان موارد اخلاقی اصل بوده است اما امروز ظاهر مهم است ظاهری که ادعای دینی دارد واز درون توخالی است، درآنزمان حفظ پیوندها واخلاص وحلال خوردن اصل بوده است اما امروز چهارتا نماز وروزه وحجاب داشتن اصل است حجابی که شاید دیروز حتی به آن معنا حضور نداشته است اما مردم آلوده به فساد نبودند اما تا حالا از خودپرسیده اند که چرا امروز به گونه ای دیگر هستیم؟ پیامبر زمانیکه آمد اول درون واعتقادات واخلاقیات برای او اصل بود بعدها درمدینه به ظاهر که تنها برا ی زیبا سازی است پرداخت؟ اما امروز در بین دینداران ابتدا ظواهر عنوان واصل می شود بعد درون. برای همین، افرادی مثل من با وجود صداقت وپاکی چندان مهم نمی شویم ،حتی امکان طرد وجوددارد؟ اما اگر فردی ریشش بزرگتر، حجابش مخفی تر، نمازش بیشتر مسلمان تر می شود؟دراین ارتباط مقاله ای جداگانه می طلبد! اما این افراد متوجه نیستند که در منطقه جنوب به خاطر عدم اصل شدن اصلیات درحال به وجود آمدن تنفرشدن درمنطقه جنوب واز بین رفتن پیوندها(همان پیوندهایی که دستور خداوندی است) وایجاد هرچه بیشتر شدن مادیات واصل شدن ظواهراست. یاد ایام گذشته بخیر؟!

بعد این برادر سهامدار شرکت گفت که می خواهی من با برادرم صحبت کنم؟ گفتم نمی خواهم بین شما یک وقت به خاطر من مشکلی به وجود بیاید؟ گفت مشکلی از این لحاظ ندارد؟ بعد از تماس با سهامدار شرکت وظاهرا صحبتی که برادرش بااوکرده بود گفت که از نظر من مشکلی نیست اما من تلاش خودم برای حقوق تو کرده ام واین جلسه به ضرر توهست وواقعا هم اینگونه شد؟ ظاهرا دوست ما هم بعد از این موضوع رفته بود پیش برادرسهامدار شرکت وجریاناتی از خودش گفته بود که من ندانستم چه بوده اما همین برادر سهامدار شرکت می گفت که او بیاید به عنوان شاهد باشد اما می ترسد که من ذهن او را خراب کرده باشم واین برادرسهامدار به من می گفت که من به او گفته ام با ذهن پاک وتنها به عنوان شاهد می آیم ومن گفتم که برادرت گفته تو به عنوان تصمیم گیرنده نهایی آنجا خواهی بود وقضاوت می کنی؟ او گفت نه تنها برای شاهد بودن؟ من درآنزمان به او گفتم از این آخوند بازی ها و استفاده از احادیثی با عنوان دروغگویی برای ایجاد صلح دربین افراد خوشم نمی آید وروح من با دروغگویی میانه خوشی ندارد؟ این افراد این همه طرفداری از صداقت وراستی درقرآن را فراموش می کنند ومی چسبند به اینگونه احادیث؟ به هرحال کاری که نباید می کرد وبعدا انجام داد؟ این را فراموش کرده که من هرکسی نیستم وباهوش هم هستم هرچند که امکان دارد ابتدا فریب بخورم اما بعدا متوجه موضوعات می شوم؟ او البته به من گفت امیدوارم این همه از اشخاص دیندار ناامید شده ای از من ناامید نشوی وبتوانم برایت کاری انجام بدهم؟

در برگزاری جلسه قرار براین شده بود که فرد دومی هم به عنوان شاهد حضور بیابد که حضور نیافت اوهم ادعای دینی داشت. درجلسه اول به علت غیبت همین سهامدار که ادعای دینی داشت برگزار نشد (این هم ادعای دینی داشتن است) درجلسه دوم بعد ازطرح موارد اختلافی ومسائل از سوی من ودوستم درنهایت پایان جلسه همین برادر سهامدار شرکت که گفته بود تنها به عنوان شاهد حضور پیدامی کند وحرفی نخواهد زد وقضاوتی نخواهد کرد در پایان قضاوتهای خود راانجام داد وگفت از دیدگاه من این اشتباهات از من واین اشتباهات از دوستم بوده است و کارها از ابتدا روشن وشفاف نبوده است ودوست من توی رو دربایستی افتاده برای همین نتوانسته شفاف صحبت کند وبعد آن سهامدار شرکت هم هیچ به نفع ما سخن نگفت ومن بودم وخودم . پس گفتم مهم نیست بگویند چک مغازه را پاس کنند از لحاظ شرکت هم هر چه احساس می کنند به من تعلق دارد بپردازند واز طرف دیگر اگر احساس می کنند که من به آنها درجایی ظلم کرده ام مرا ببخشند اما من آنها را نخواهم بخشید ومنتظر حکم خدا برای آنها خواهم بود. حالا یاد گرفته بودم که دیگران را نبخشم چون در عمرم با ایجادکوچکترین اشتباه، به اشتباهم اعتراف می کردم واظهار پشیمانی می کردم اما این طلب بخشش باعث میشد که افراد اشتباه خود رانبینند وحتی توجیه هم بکنند ودر عوض آنها نسبت به من به گونه ای دیگر رفتار می کردند همان طور که درمطالب گذشته عنوان کرده ام در هیچ مرحله ای از زندگیم با وجود برخوردها از سوی علما هیچ عذرخواهی از سوی آنها ندیدم ،چون آنها خود را خدا کرده اند. آن دو نفرقبول کردند، درعوض منم تمامی مسائل را امضا کنم تا سهام به فردی که فروخته اند واگذار شود. با وجود اینکه چکی که باید پاس می شد تنها مربوط به مغازه بود اما به عنوان اهرم فشاری دراینجا استفاده کردند با وجوداینکه ربطی به شرکت نداشت(این همان افرادی هستند که خیلی دلم می خواست نام آنها برده شود، تا اهل سنت جنوب بدانند به چه کسانی از خود افتخارمی کنند) قرارشد من چک را نزد همین برادر سهامدار شرکت بگذارم واوپول را واریز به حسابم کند. منم همان فردایش چک را به نزد برادر سهامدار شرکت بردم. وقتی روز اتمام زمان بود به بانک رفتم دیدم هنوز پولی به حسابم واریز نشده ،این حسابم مربوط به شرکت بود نمی دانم چی شد انگار یکدفعه بدلم افتاد که امکان حیله گری دیگری ازسوی آنها وجوددارد. گفتم می توانم حسابم را ببندم گفتندبسته نمی شود وبه خاطر سفته های شرکت گرو است ودرصورت عدم پرداخت امکان حکم جلب تو هم وجود دارد. ماهم سریع رفتیم وپیش برادر سهامدار وماجرا راگفتیم وقرار شد مبلغ چک را نزد او بگذارد وگفت یک مراحلی باید طی کنم تا حسابم بازشده وسفته ها هم آزاد شود.تقریبا ده روز نمی دانم یا یک هفته بعد پول را نزد همان برادرسهامدار آورد وما برداشتیم. برای سفته ها هرروز یکی یک چیز می گفت وما بازی بودیم واین وقفه ها باعث از دست دادن کارم درهمان شهر دیگر شد. البته از من خواسته بودند که برای عقد قرارداد شرکت با سهامدار جدید در صورت موافقت او وارد شوم ومنم به خاطر گیر بودن حسابم وارد شدم او از مشکلاتش بیان داشت ومنم قبول کردم تقریبا یک یکسالی من از او پولی طلب نکنم وبعد ازآن با اوشریک شوم. هرروز من بازی بودم واین سهامدار جدید هم قول داده بود که سفته های مرا آزاد کند ومنم گفته بودم بعد از بستن قراردادبامن ،حتی قبول کرده بودم که بعضی از مشکلاتش را چند ماهی قبول کنم .این مسائل یک دو،سه ماهی طول کشید.وآنها سفته ها راآزادنمی کردند ودست منم جایی گیر نبود ونمی توانستم کاری انجام بدهم ودوست منم به ظاهر خود راکامل کنار کشیده بود ومن بودم با مشکلاتم که حالا خودم باید تلاشی برای آزاد سازی سفته ها وحسابم می کردم. تااینکه این دوستم یکدفعه از سر راه رسید وبه من زنگ زد که تمامی مدارکی که نزد من است را می خواهد منم گفتم نمی توانم به دست تو بدهم چون تو درشرکت کاره ای نیستی وهمه چیز به نام من است وسهامدار جدیدی برای شرکت آمده، دیگه زنگ می زد ومن پاسخ نمی دادم. او رفت پیش برادر سهامدار واو به من زنگ زد به او گفتم من نمی توانم به او اعتماد کنم . او گفت که من باید به قول خودم وفا کنم گفتم تو خود واقفی که او به قرار خود عمل نکرده است . اوخیال می کرد من دارم لجبازی می کنم ومی خواهم آنها را همان طور که منو اذیت کرده اند اذیت کنم.گفت به هرحال چک تو پاس شده، باید می گفتم بدبخت بیچاره به خاطر قضاوت نهایت تو من چیزی بدست نیاوردم واین چک هم مال مغازه ونه شرکت بود .اما به اوگفتم که مگر فراموش کرده ای سفته وپای من گیر است. او گفت که توی جلسه صحبت آن شده است. تااین صحبت را کرد دیگر داشتم از عصبانیت منفجر می شدم ،گذشتی که درگذشته کرده بودم ، پولی که به من تعلق نگرفته بود، عمرم که هدررفته بود واین یکسال ونیمی که معطل آنها بودم، (به نوعی دوسال ونیم)موقعیتهایی که از دست داده بودم، چه قول وقرارهایی که درابتدا به من ندادند وبه هیچکدام از تعهدات خود عمل نکردند حتی پشت سرخود راهم نگاه نکردند وبرایشان مهم هم نبود، حالا برای من گرو وسفته هم بالا آورده بودند ودستم هم گیر داده بودند یکی از راه رسیده بود و بهم اتهام هم می زند ومی گوید که درجلسه صحبت شده ومن دارم دروغ می گویم. گفتم آیا به زندان بیافتم تو پاسخ می دهی ؟ صورتجلسه را بیاور گفت نزد من نیست نزد تونیست؟ گفتم آخرین بارنزد خودت بوده وبیار همه چیز رامتوجه می شوی که صحبتی نشده؟ گفت آن را پیدانمی کند؟ وقتی پیشش رفتم گفتم که تو اشتباه می کنی وحرفی ازسفته نشده ،در همان لحظه پیش خودش به برادرش زنگ زدم گفت به برادرم زنگ نزن وبیشتر ازاین موضوع را بازنکن ومهم نیست .گفتم اگر برای تو مهم نیست برای من مهم است حالا کارتان به جایی کشیده شده که تهمت هم بخورم ،درهمان لحظه  زنگ زدم برادرش گفت که صحبتی نشده. بعد با عصبانیت بهش گفتم که آیا دراین مدت بعد ازقضیه جلسه با وجود این همه مشکلات من به تو مراجعه کرده ام؟ به ملاقات تو می آمده ام وپوزخندی می زدم وبه شوخی حرفی را می زدم ومی رفتم؟ به چه حقی او نزد تو آمده است؟ چرا به او نگفته ای که او از حق خودش گذشته وحالا پای او گیر است وبااین وجود پیش تو بیایند؟ به او گفتم من اگر حیله وفریب ودزدی واذیت بودم! قبلا به خودت گفته ام که کلید مغازه اش هنوز دست من است می توانستم بدون هیچ رد پایی ومشکلی از مغازه اش دزدی کنم ،حتی چکهایی که از مردم نزدش است بردارم وبا چک خودم معاوضه کنم؟بدون هیچ مشکلی برایم پیش بیاید یا از دخل او بردارم ،حتی کلید شرکت را هم دارم وهمه چیز آنجا به نام است ومی توانم با دزدی به عنوان اهرم فشاری استفاده کنم،یا از شرکتی که به نام من است استفاده کنم،اما این کارراانجام نداده ام،این چه رفتاری است با من دارید؟ بهش گفتم بروید به فقه آسان (فقه امام شافعی ) نگاهی بیاندازید دربخشی گفته اگر به فردی حقوقش نمی دهند ومدرکی هم برای اثبات واقامه دلیل ندارد می تواند ازخانه آن فرد را دزدی کند،حتی اگر مجبوراست دیوار خانه او را سوراخ کند، اندازه حق خود را بردارد وضامن خسارتی که زده هم نیست. اما بااین وجود این کارراانجام نداده ام؟! بهم گفت : سعی می کند صورتجلسه را پیدا کند اما باز روی حرف خودش تاکید داشت ومی گفت با برادرش صحبت می کند؟ من دیگر بااین انسان ظالم که ادعای دینداری داشت نمی دانستم چه بگویم؟ گفتم چرا منو به این دوستم می فروشید آیا این جواب این همه سال دینداری است، او فردی است که تنها چند سال دیندار شده ، بعد قضیه قضاوتش درجلسه گفتم؟ گفت که نه قضاوت نکرده وتنها نظراتی داده است؟ باخودم گفتم مگر دادن نظرهمان قضاوت نسبت به افراد نیست؟ هی دهانش را بازمی کند بعد می گوید که من تنها باید شاهد باشم؟ دیگه من رفتم؟

درمورد عدم ارزش گذاری خود من با این دوستم که به تازگی توی جماعت تبلیغی ها رفته بود بگم که اوایل که دوستانی توی ماجرا من واین دوستم بودند خیلی طرفداری از دوستم می کردند وگفتم چقدر حیله گری در این جامعه جا افتاده است . تنها یکی از دوستان جماعتی(جماعت تبلیغ) آمد وگفت به جماعتی ها گفته ام با این وضعیت و کلاهبرداری هایی که از اوهست او را داخل جماعت راه ندهند به او گفتم درست است که من دل پر خونی از او دارم اما این را نمی پسندم که او را طرد کنید واو تازه جماعتی شده وتقریبا در حال دینداری است پس سعی کنید او را منقلب سازید؟ درست است که جز هیچ کدام از این جماعتی ها نبودم اما آشنایی با آنها داشتم.درخاطرات قبلی گفتم که جماعت تبلیغ را از بدو دینداری می شناختم اما هیچ گاه جزئی از آنها نشدم ، چون با گزینه های دینی آن را مشکل می دیدم ، در مورد اخوانها نمی دانستم که در منطقه جنوب حضور دارند تا این چند سال اخیر فهمیدم که حتی یکی از آنها به من پیشنهاد با اخوانی ها را داد ومن قبول نکردم وهیچ گاه با آنها هم نبوده ام اما یکی از همین علمای وابسته به آنها بود که ضربه های شدیدی به من وارد کرد. درمورد بقیه گروهها هیچکدام آنها را نمی شناسم . در مورد مکتبی ها هم تنها امسال مسافرتی که داشتم و دیداری با آنها حاصل شد تنها با آثار آقای مفتی زاده وسبحانی سالیان قبل با بحثها وگوش دادنهایی که به سخنرانی های آنها درمسجد با یکی از دوستان انجام می دادیم آشنا شدم ،حتی اوایل نمی دانستم سخنرانی چه کسی است؟بعدها عمیق تر از طریق اینترنت صورت پذیرفت.

پیشنهادی که از سوی سهامدار شرکت به من داده شد براین بود که قبل از امضا سفته هایی از سهامدار جدید درعوض سفته های گرویی بردارم تا درصورت بروز مشکل به اجرا بگذارم وبعد هم قراردادی جدید ومحکم با سهامدار جدید شرکت بسته ونهایت هم به پای امضاها بروم. چند روز بعد تلفنی از مغازه برادرسهامدار شرکت زده شد که من خیال کردم خودش است اما باتعجب وناراحی دیدم همین دوستم است وگفت مگر نمی آیی امضا کنی؟ گفتم خبری ندارم وبعد رفتم مغازه همین برادرسهامدار که قراردادها برای امضا آنجا بود وتا نگاه کردم از تعجب شاخ درآوردم چون تا دیروز که قرار بود دوستم کنار برود حالا باز نام دوستم را می دیدم ؟با خودم می گفتم پس بگو چرا بعد از مشکلات سفته ها خود راکنار گذاشت وخبری از او نشد وپی کارش رفت اما به یکباره دوباره سر وکله اش پیدا شد تا این را می دیدم از عصبانیت نمی دانستم چه بگویم؟ اما تنها حرفی که زدم به برادر سهامدار شرکت گفتم این چیه ومن قبول ندارم ومی خواهم یکی از قراردادها پیش من باشد؟ از دست من برداشت و گفت اگر نمی خواهی امضا کنی این قرارداد را به تو نمی دهم ومی گفت برای من دردسر ایجاد نکن؟! از این حرف وعملش خیلی ناراحت شدم ؟ به نظرم خیال می کرد من دارم لجبازی می کنم؟ خیلی عصبانی شدم؟ بهش گفتم به چه حقی فلانی می آید از مغازه تو به من تلفن می زند ؟ من اگر می خواستم گوشی او را برمی داشتم ؟ خداهم گفته اگر رفتید و در خانه کسی را زدید وباز نکرد بروید پی کارتان؟! حالا چرا باید ازگوشی تو استفاده می کرد؟ بعد بهش گفت چرا از او طرفداری می کنی؟ می گفت مگه من نفعی می برم؟ با خودم گفت مهم نیست که نفعی می بری یانه؟ مهم رفتار ناشایست توست؟ بعد او گفت که بله تو تنها می آیی وعصبانی می شوی وبدوبیراه می گویی؟(البته توحرف زدنهایم فحش به دوستم ایجادمیشد) ومی گفت که دوستم می آید وتنها اظهار ناراحتی می کند که ایشان درگیر این موضوع است ؟ تا این را گفت دیگر خیلی عصبانی شدم ، اوحتی قدردانی های گذشته منو هم فراموش کرده بود،گفتم بله برای این آقا که مهم نیست تمامی رشدهای مادی از طریق شرکتی که به نام من بوده برای او ایجاد شده، یک قران پول هم به ما نداده وتا حالا همه چیز هم به نفع او تمام شده ، دیگر چرا ناراحت باشد ، اگر مشکلات مادی مرا داشت موضوع فرق می کرد؟ البته قبل ازاین موضوع چند باربرای او آیات قرآنی فرستاده بودم که درقرآن این مورد است که از مظلومین باید دفاع شود اما او درهمه مراحل از ابتدا تا آخر از من بخشش می خواست . دیگه منم از این همه بخشش خسته شده بودم باید یکی به او می گفت بدبخت؟! بخشش در زمان اوج قدرت درست وبه جاست ودرحالت ضعف خواری وپستی وسوء استفاده واستعماروسلطه پذیری می آورد؟ به هرحال او دفاعی از من نکرد حتی در آخر می خواستم به او بگویم که تو هیچ کاری برای من نکرده ای ، حتی لیاقت تشکر هم نداری ؟!خیال کردی که می خواهی دلسوزی کنی؟ اماهمه اش به ضرر من تمام کردی وتنها چکی زودتر پاس شد که تفاوتی نمی کرد ،به هرحال درنهایت چکه پاس میشد؟ منو از خودت ناامید کردی؟ حتی سهامدار شرکت هم همه اش از من بخشش می خواست؟ زمانیکه همین دوستم را نفرین می کردم ومی گفت ببخشش ونمی دانم از داستان خودش می گفت که فریب خورده(تو خودت انسان فریبگری هستی وچه کار به دیگران داری) واموالش وارد اموال دیگری شده وخوشحال است ونمی دانم تا آخر عمر او هر کاری بکند باید حمال گناهان او باشد و.....باید گفت نمی توان با این توجیهات به ظالمین رو داد یا مروج سلطه پذیری بود این عدم  شناخت درست دین است؟

بارها به این افراد می گفتم من به اشتباه و نادانی خود اعتراف دارم اما این دلیل برکلاهبرداری وگول وفریب از سوی شما نمی شود ومی گفتم فرض بگیرید بچه ای نادان می رود ، چکی که باز از روی نادانی والدین در جایی مورد دسترس فرزند خانواده گذاشته اند برمی دارد ومی رود مغازه ای ومی گوید که بستنیی می خواهد آیا شما آن را برمی دارید وبه روی خودهم نمی آورید ؟یا نه برمی دارید وبه خانواده او اطلاع می دهید؟ انگار درنزد آنها این شده بود که می خواستی نادانی نکنی وکار آنها باید توجیه میشد؟

درحین بحث ومشاجره بابرادر سهامدار ، دوستمان آمد وگفتم قضیه قرارداد ونام خودت چیست؟ گفت قراره تو کامل بروی بیرون؟ گفتم اما سهامدار جدید چیز دیگری گفته ودراین مدت هرچه بهش زنگ می زنم وهم گوشی را برنمی دارد؟ گفت نمی دانم؟ گفتم مهم نیست تنها یکی از قراردادها را می خواهم بعد بهت خبرمی دهم برای امضا؟ بهم نداد؟ وبحث امضاهای پایین آن کرد؟ بعد برادر سهامدار یک کپی از آن برام گرفت که امضاهای پایین آن را پاره کردم وبه دوستم دادم؟ این دوستم به من اعتماد نداشت البته این را برادر سهامدار هم گفته بود؟ اما به او داشتن کلید وفقه شافعی و...گفتم وگفتم با این وجود چرا نباید اعتماد به من باشد؟ حتی خود این برادر سهامدار هم به من اعتماد نداشت؟ به نظرم تحت تاثیر دوستم وبرادرش قرار گرفته بود؟ برا ی من خیلی ناراحتی داشت چون اگر می خواستم بحث از اعتماد باشد حال که مقایسه می کنم فردی بهتر از خودم پیدانمی توانستم بکنم؟ قبلا گفتم این انسانهای کلاهبردار طوری عمل وگفتار دارند ودیگران را تحت تاثیر خود قرار می دهند واهل چاپلوسی وفریب هستند وصداقتی درآنها وجود ندارد که اگر امروز هم شما رافریب داده باشند امکان دارد فردا هم شما رافریب دهند یا اگر از فریب دادن دیگران هم با خبر شوید بازهم تحت تاثیر او قرار گیرید این راهم در دوستم هم در سهامدار شرکت می دیدم.

به سهامدار جدید مراجعه کردم گفت که برای با بودن با تو نمی صرفه؟! این حرفش برایم عجیب وبود!؟ با آن پیشنهادهایی که من کرده بودم؟! دیدم خلیلی انسان طماعی ونادانی دیگر تشریف دارند وگفتم هرچه زودتر تنها از دست این فریبکاران ودروغ بازان نجات پیداکنم؟ تنها حرفی که زدم چرا در این مدت مرا بازی داده است؟

درنهایت سفته ای در مقابل سفته ای گرویی از آنها برداشتم ، تا بعد از آزاد شدن به آنها برگردانم.مقداری هم پول در زمان  سهامداری جدید شرکت، که به زور به من دادند. مقدار خیلی اندک قرارشد پولی که درحسابم هست وبه خاطر شرکت گرو است به عنوان قبل از سهامداری جدید به من تعلق گیرد. بعد یک صورتجلسه بلندی هم برای برگشت تمامی مسائل در زمان خودمن به سهامداران جدید.(خدا را شکر از این ظالمین دیندار بی دین، فاسد نجات پیداکردم واز شرشان نجات پیداکردم)

در پایان از برادر سهامدار جدید خواستم که صورتجلسه ای که زمانیکه خود شاهد موضوع بوده برایم بیاورد با وجود اینکه زمانی که گمش کرده بود وبه او گفتم تو خود اشتباه کرده ای ودیگر حق شک کردن به من نداشتی؟ بعد از پیدا کردن و فهمیدن اشتباه خود ، عذرخواهیی از او صورت نپذیرفت؟ حتی زمان گم شدن می گفت که نباید صورتجلسه نزد او باشد ،چون او تنها شاهدی بیش نبود؟اما برای او دوپیام فرستادم اول اینکه برایم عجیب بود که خداوند با تجربه تلخ گذشته خودت ، فردی مثل خودت را به جانب تو فرستاد وتوشکست خوردی؟! ونتوانستی دراین آزمایش به سلامت درآیی؟ دوم من این را فهمیدم که درجامعه ما راستی وخوبی ارزشی ندارد وهرچه گرگ تر باشی ارزشمند تراست؟( برایم ناراحتی داشت زمانیکه پیشنهاد کار دبی داشتم وآن را پذیرفته بودم کاری دیگر هم به من پیشنهاد شد اما نمی توانستم به دیگران تعهد اخلاقی بدهم ونهایت آنها را رها کنم وسوء استفاده ای انجام گیرد ، این من بودم که دیگران برای من ارزشی قائل نبودند برای همین نپذیرفتم ) به او گفتم نباید انتظاری از دیگران داشت ،تشکر بابت زحماتش وعذرخواهیی بابت اگر اشتباهی کردم (این پیام را دقیقا بعد از فرستادن کپی از صورتجلسه بود، چون فهمیدم که با آوردن کپی به من اعتماد ندارد وچرا باید اصل نزد خودش باشد با وجود شاهد بودنش؟!) این برادر سهامدار درآخر به من گفت من که نمی توانم به فکر مشکلات مردم باشم ومردم هزار مشکلات دارند(اینم تفکر جاهلانه یک دیندار) باید به اوگفت بدبخت ! کسی از تو انتظار ندارد در حل تمامی مشکلات مردم باشی؟ اما اگر بین دینداران اتحاد وپیوند بود واگر همه تنها به خود نمی اندیشیدند، اگر همه به فکر هم بودند هرکسی به حد وتوانایی خود مشکل فردی را حل می کرد ، دیگر مشکلی نداشتیم اما متاسفانه ما در دینداران اتحاد وپیوند نداریم وهمه با این دلیل خود را کنار کشیده اند وحتی درآن زمان هم به اوگفتم اگر کاری از دست من برای دیگران برآید انجام می دهم وکوتاهی نمی کنم وتمامی سعیم را انجام می دهم .درحین این صحبتها بود که با مشاجره ولفظ شدید صورت می گرفت او در نهایت استفاده از حدیث  استفاده از دروغگویی در ایجاد صلح  را گفت ومن گفتم دیگر نمی شود به تو اعتماد کرد،چون از کجا معلوم که تو خیلی جاها به من دروغ نگفته باشی؟ اگر افراد بخواهند برای صحبت این احادیث رابرای ایجاد صلح وصفا استفاده کنند همان طور که ایشان استفاده کردند دینداران در این زمانها دیگر همیشه با شک به همدیگر نگاه می کنند واعتماد وراستی وحتی صلحی ایجاد نخواهد شد همان طور که بین ما ایجاد نشد ودیگر منم اعتمادم از او سلب شده است. همان طور که در ابتدا گفتم برای شناخت جامعه، اولین بار پیش ایشان رفتم اما اشتباه من دراین بود حتی دریکی از پیامهایم برای اوفرستادم که از ابتدا اشتباه کرده ام وپیش ایشان رفته ام؟ او متعلق به همان بدنه دینداری بود که من همیشه نسبت به آن نقادی داشتم وامیدی به او نباید می داشتم؟!

آخرین پیامی که برای دوستم فرستادم .مبنی براین بود که او تا آخر عمرش خود رامدیون من کرده است واو درنهایت مرا بخشیده است وبا عدم بخشش من وآه وناله من چه می کند؟ بهم جواب دادوقسم می خورد که از روی قصد وعمد نبوده است اگر هم از دید خودم(نه دیداو) طلمی صورت پذیرفته است؟ جوابی به او ندادم اما می دانستم که این دروغی بیش نیست اما اگر هم می خواستم راست فرض کنم باید گفت چرا امروز که فهمیده ای ؟ درجبران آن نیستی؟ باید گفت شماها چه قول وقراری به من دادید وامروز من درکجا بودم ؟چرا به پشت سرخود نگاهی نمی اندازید؟!

 

شاید نقادی شدیدی که به این دینداران یا حتی اهل سنت جنوب کردم باز افرادی بیایند وبگویند تو یک نفرهستی؟ اما همان طور که قبلا گفتم این طیف عملکرد ونگرشی درکل جامعه وجود دارد وگرنه ما مشکل ودردی نداشتیم ومدینه فاضله ساخته شده بود اما باید دانست که در نزد اسلام یک نفرهم یک نفراست وبرای اومهم است ومن به عنوان یکنفر هم لکه ننگی برای آنها هستم(اشاره به آیه قرآن اگر یکنفر را بکشید انگار تمامی انسانها کشته شده واگر یکنفر رانجات دهی تمامی انسانها رانجات داده ای) ووقتی که اسلام توبیخ خود رانثارافرادی می کند که از همسایه خود بی خبر هستند . از مشکلات ومسائل من که خیلی ها باخبر بودند فردا چه می کنند؟! همیشه آنها با خود انیشیده اند که من انسان لجبازی هستم(منطقی بودن را با لجبازی وعدم پذیرفتن یکی می کنند) باید بگویم اگر من اهل پذیرش نبودم نگاههای دیگران را دروبلاگم نمی آوردم واگر با دین مشکل داشتم از آن دفاع نمی کردم. همه اعضا عضو یک پیکرند چه عضوی بدرد آید دگر عضوها را نماند قرار......

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

دوران پرتلاطم شغلی2

 

قبل ازاینکه آن دوست ما منکراین قضیه شود که می خواسته اند مغازه را بفروشند. سهامدار بزرگ شرکت گفتند که تو به این دوستمان بگو که می خواهی مغازه را بخری و بگو که من حق کسی را نمی خورم ومی خواهم حقت را بدهم و اگر خیال می کنی که شرکت ضرر کرده است تمامی حساب وکتابهای شرکت را بیرون بیاور تا تمامی مسائل مشخص شود . البته رونق مغازه او به خاطر شرکت بود واینکه بتوان گفت واقعا شرکت ضرر کرده است دور ازواقع بود چون او واقعا رشد وپیشرفت کرده بود و این را متوجه نشده بود که بعد از ورود من به مغازه اش رشد بیشتری هم برای شرکت ایجاد میشد ومشکلات یکی پس از دیگری حل میشد اما بعد از درگیری با من دوباره مشکلات شرکت پیش آمد(این مشکلات کلان کشوری بود وربطی به مدیریت نداشت) وقتی آن سهامدار شرکت می گفت اینگونه با چهره فریب وارد شوم من دوست نداشتم چون با شخصیت من جور در نمی آمد حتی زمانیکه یک مشتری می آمد واقعا مسائل را درک نمی کرد ومجبور بودم دروغی به او بگویم برایم مشکل بود البته من سعی می کردم دروغی نباشد که به اوضرر برساند،انگار مردم ما از دروغ تا راستی بیشتر خوششان می آید. وقتی می خواهی جنسی به آنها بفروشی یا او را نسبت به مسائل توجیه کنی، هرچند صادقتر، نمی خرند یا دیگر به تو اعتماد نمی کنند اما همان جنس با فریب وحیله مغازه دیگر به آنها قالب می کرد وحال تو می ماندی وبا صداقتت وهزار مشکل. اما آن سهامدار شرکت می گفت هر کس با ماراست باشد ما هم با او راست خواهیم بود وهرکس دروغ بگوید اینگونه رفتار می کنیم . اینم نظر یک فردی که به دینداری مشهور بود. ما هم سرناچاری وارد این قضیه شدیم وبا عنوان اینکه مغازه ایشان را می خواهیم خرید کنیم آنهم با دادن پولمان از سوی شرکت.(البته کار من در واقع اشتباه بود) یک جلسه بنا به درخواست دوست سهامدار مغازه برگزار شد به ظاهر برای حل مشکلات ودراین جلسه دوست ما می گفت که من مشکلی ندارم ومشکلی نمی بینم درحالیکه همین سهامدار مغازه می گفت که تمامی مشکلات وکارهای مغازه به عهده اوست ودیگران بااوهمکاری نمی کنند . البته درست می گفت من که به خاطر تمامی دروغها ومشکلات دیگر علاقه ای به کار کردن نداشتم وتنها منتظر بودم که بعد از پاس شدن چکم از مغازه بروم واین راهم به این سهامدارمغازه گفته بودم وبیشتر از چند روز هم تا تمام شدن این قضیه نمانده بود وهدفش از طرح این جلسه چه بود ما نفهمیدیم . اما آن دوستمان که اصلا اهل کار در مغازه نبود وفقط پولها را جمع می کرد وبه جیب می زد وتنها به فکر آماده کردن خود برای سفرش بود . دوستم به من گفت که من می خواهم چه کار کنم . گفتم می خواهم که مغازه شما را بخرم. گفت تو که پول نداری ومی خواهی پول ازکجا بیاوری؟ اول به او نگفتم وگفتم تو چه کار داری؟ اما بعد که اصرار کرد وگفت بله حتما می خواهی از پول شرکت باشد؟ گفتم بله؟ عصبانی شد وگفت من به تو نمی خواهم بفروشم! بهش گفتم تو چه کار داری که من پول می خواهم از کجا بیاورم ، تا حالا با کسی معامله کرده ای یا چیزی فروخته ای از او پرسیده ای که پولت از کجا آورده ای؟! فرض بگیر پول دزدی باشد تو چه کار داری که من پول را از کجا آورده ام؟! بعد گفت نمی دانم شرکت ضرر کرده است وما پولی بدست نیاوردیم . من از رونق مغازه اش وپول درآوردن از طرف شرکت برایش گفتم وگفتم اگر راست می گویی حساب وکتابها را در بیاور ما که به ضرر کسی راضی نیستیم.  بعد دوستمان تاکید براین کرد که من باید از مغازه بیرون بروم منم گفتم شما بر اساس قرار دادی که بسته اید نمی توانید منو بیرون کنید. البته هرچند که این قرارداد به صورت شفاهی بود اما چون آن دو دوست شریک دار دیگر هم بودند دیگر نمی توانست زیر آن بزند ومنکر شود چون به آن دوتا هم ربط داشت. من تنها حرفی که زدم گفتم دوتا راه به شما پیشنهاد می دهم با این همه تاکید برای رفتن من 1- یا اینکه من الان بیرون بروم وهیچ هزینه ای که تا حالا ازسوی مغازه صورت پذیرفته پای من نوشته نشود وبراساس سود به من حقوق داده شود،چون واقعا هزینه سنگین مغازه کرده بود واین سرمایه گذاریی برای آینده بود واین سود دهی که درآینده صورت می گیرد برای من وجود ندارد ومن باید درحال حاضر مغازه را برخلاف قرار داد ترک کنم 2- تا اتمام قرار داد باشما ها باشم وبعد بیرون بروم . نهایت این جلسه بدون نتیجه به اتمام رسید.

بعد ازاینکه دوستمان منکر فروش مغازه شد. چند روزی نگذشته بود که پیامی برایم فرستاد مبنی بر اینکه می خواهند منو از مغازه اخراج کنند واین تصمیم هر دو آنها با سهامدار جدید مغازه بوده وتاکید ایشان بوده است (هرجا گفته ام پیام حتی درمقالات قبل منظور فرستادن از طریق موبایل بود) البته آن شریک چهارم چندان نقشی فعال نداشت ومی خواست هرچه زودتر از مغازه برود وبیشتر این مغازه را با دید تجربه به آن می نگریست ومی خواست به شهر خودشان برگردد وبومی نبود برای همین چندان نامی از او نمی برم.وقتی به مغازه آمدم وبه دوست سهامدار مغازه گفتم وبه او تاکید کردم که اگر تو واقعا می خواهی من بروم خودم به تو گفته ام و چند روز کمی هم نمانده وبهت گفته ام که چرا تا حالا مانده ام ونیازی به این کار نبود. او گفت که من نگفته ام او از خودش می گوید . منم گفتم مشکلی نیست حساب وکتابها را بکنید من می روم اما با همان شرایطی که خودم گفته ام .آنها هم قبول کردند وبعد یک روز آمدم گفتند که این مقدار حسابهاست؟ خودت می خواهی آن را چک کنی؟ گفتم نمی خواهد؟ به آنها گفتم فقط مقداری حساب پیش من است بیایید تا یک روز انجام بدهیم وبعد روزی را مشخص کردند البته همان دوستمان نیامد .بعد آن دوستمان می خواست بابت همان دو ماه ونیم که به صورت شراکتی کار کرده بودم به من چک بدهد قبول نکردم وتنها گفتم پول نقد می خواهم . دیگه ظاهرا آن سهامدار مغازه چک را برداشته بود وپول نقد به من داد. موعد سررسید چک ما هم رسید اما پولی نبود، تنها این نبود من زمانیکه چک را می نوشت آنقدر حین دعوا بودم که متوجه نشدم او چقدر زرنگی کرده وآن را امضا نکرده ومنم با عجله به مغازه رفتم . مغازه نبود وتنها خانمی که تازه استخدام شده بودند حضور داشتند به ایشان گفتم من چقدر احمق هستم که برای چند هزار تومان درنهایت می خواستم باایشان حساب وکتابم راانجام بدهم وایشان نیامدند اما ببین او چگونه برخوردی با من می کند؟ وقتی به مغازه آمد گفتم چک را امضا نکرده ای؟ گفت که پول ندارم؟ گفتم تو فعلا چک را امضا کن؟ مجبور بود که امضا کند چون چشمانی او را می پایید ونمی توانست جلوی آن خانم این کار رانکند واگر این کار رانمی کرد دیگه واقعا من از کوره درمی رفتم ومغازه او را بهم می ریختم وآبروی او را می بردم؟

آخرین بار که درمغازه این دوستمان نشستیم ووقتی گفت حالا تو از شرکت چه مقدار پول می خواهی وبعد من گفتم تو حساب وکتابهایت را بیاور بعد هرچه حقوق من بود بده ، من که به ضرر تو راضی نیستم؟ واقعا جای بسی ناراحتی داشت که او گفت فلانی ببین ما درمعامله ودر مادیات چیزی به نام برادری ودوستی وگذشت وفداکاری نداریم وبه یکباره آنهمه دوستی وگذشتی که برای آنها کرده بودم ودراین مدت شرکت آنها به خاطر وجود من پا گرفته بود وسود کرده بود و دراین مدت هیچ فشاری به آنها نیاورده بودم ویک قران پول ازآنها نخواسته بودم، هیچ و بی خود شد. بعد از این که در مغازه اش هم چند ماه کارکرده بودم وچکی برای دوماه برای من نوشته بود دیگر دوستی وفداکاری وچیزی بانام برادری برای من بی ارزش می شد وقتی یک ور قضیه هم افراد دینی می شدند.

بعد با  دوست سهامدار شرکت ارتباط برقرار کردم وگفتم چه کار کنم وگفتم می خواهم چکش را فرم بزنم . (حالا دوسال از زمانیکه شرکت آنها به نام من بود واز مدرک من استفاده می کردند گذشته بود)گفت صبرکن. نمی خواستم دعوایی ایجاد شود ومی خواستم به حقوقم در شرکت هم برسم چون این دونفر به هرحال باهم دوست بودند وهمدیگر را می شناختند . به هرحال چند ماهی من بین این سهامدار شرکت بازی بودم واو وعده می داد که چک پاس می شود وحقوق شرکت هم دریافت می کنی؟ ومن دیگر ارتباطی با دوستمان نداشتم وبرای همیشه می خواستم او را ترک کنم؟ به یکباره یک روز آمد وسهامدار شرکت گفت که ببین می توانی مشتریی برای شرکت پیدا کنی وآن را بفروشی ومنم رفتم بدنبال مشتری اما او ناگهانی آمد وگفت که دوستمان شرکت را فروخته است ومن باید به پای امضا کردن بروم. این سهامدار گفت که ما تنها اینقدر حاضر به دادن پول به تو هستیم و درمدت یکسال می توانی به این صورت درشرکت بمانی؟ گفتم که حق من بیشتر است ؟ گفت که نه شرکت ضرر کرده است؟من که حق خود را بیشتر می دانستم ؟ قبول نکردم وگفتم مگر قرار نشد که حساب وکتابها به میان بیاید ،کجاست؟  تو به من دروغ گفته ای و......دراین حین وگیر ودار بود که من تصمیمی گرفتم . تصمیم من برآن بود که به پیش برادر همین سهامدار شرکت بروم که او هم ادعای دینی زیادی داشت واز آن طرف هم مشکلاتی بین من وافراد دینی شهر به خاطر نقادی ها  وجود داشت تا درمعرض شناخت بیشتر افراد دینی شهر قرار بگیرد تا به خاطر دوریی که از شهر به خاطر کار کردن برای او ایجاد شده بود حاصل شود.نقادی به چهره وشخصیت من لطمه زیادی وارد کرده بود ودیگه فهمیده بودم که چیزی که مورد پسندتمامی قشرها حتی آنهاییکه ادعای دین ورهبری دینی شهر را دارند وخود را به عنوان عالم دینی معرفی می کردند افراد چاپلوس را بیشتر دوست دارند واز نقادی خوششان نمی آمد دقیقا افرادی را می دیدم که پشت سر همین علما بد می گفتند ونقد می کردند اما جلوی خودشان چاپلوسی وبله قربان بودند وعلما هم از این انسانها بیشتر خوششان می آمد ودرمقابل ما که صادقانه نقد می کردیم وبا چهره بیرون ودرون یکی وهمان که در درون می گذشت با آنها روبرو می شدیم خوششان نمی آمد .اینگونه است که فرهنگ چاپلوسی و دورویی وخیانت و فریب در بین مردم جا می افتد ووقتی او که رهبری والگو بودن جامعه را برعهده دارد بدین گونه باشد تکلیف بقیه معلوم است. این افراد قدر منتقدین خود را نمی دانند ونمی دانند که از طریق این منتقدین هستند که می توانند نقاط ضعف خود را ببینند ورشد پیداکنند وگرنه هر روز در لجنزار خود بزرگ بینی وعدم نقص فرو می روند. البته لیاقت همین رهبران واین افراد دینی هم بیشتر از این افراد خائن وچاپلوس نیست که با آن دید محدودی که دارند باید هم این افراد را جولان بدهند تا اطرافشان را پر کنند ونتوانند رشدی درجهت درست داشته باشند. به همین علت برای شناخت بیشتر به سراغ این برادر سهامدار شرکت رفتیم تا موضوعات شهر را برایش شفاف کنم وتمامی مشکلاتیکه حداقل نسبت به خودم در طول این مدت انجام گرفته بود برایش تعریف کردم وگفتم چگونه افراد دینی حداقل نسبت به خودم بد کرده اند ونمی توانستم چندان روی افراد دیگر مانور بدهم چون زود مدرک می خواست وبعضی از مسائل شخصی وواکنشهایی که نسبت به افراد انجام می شد را نمی تواستم بیان کنم . درنتیجه خودم بهترین مدرک بودم .یکی از موضوعاتی که برای او تعریف کردم همین قضیه ومسائل کار وشغل واینکه یک طرف هم برادر ایشان با ادعای دینداری را بیان کردم . حالامنیکه در دوستی وبرادری از دینداران چیزی ندیده بودم . منیکه درمشاوره با این دینداران خیری ندیده بودم درپاسخگویی از سوی دینداران خیری ندیده بودم واتهام کفر وبی مهری هم چشیده بودم به سراغ او رفتم. یعنی تاحالا هرکاری که با این دینداران پیدا کرده بودم به من صدمه وارد کرده بودند. من در عمرم از دینداران چیزی نخواسته ام به چز اینکه درمورد پرسشهای ذهنیم به سراغ آنها رفته ام که کافر یابی مهری یا بی تفاوتی بود در  مورد مسائل شخصیم دوبار به یکی از علما مراجعه کردم که در هر دوبار کاری برای من انجام نداد ومنو تنها گذاشت یعنی حتی یک قدم هم برای من بر نداشت که بگویم باشد حالا حداقل یک قدم برداشته است ،حتی در بار دوم صدمه هم به من وارد کرد(حال خیر نمی رسانی شر که نرسان ، حتی حاضر به اعتراف به اشتباه ومعذرت خواهیی هرچند کوچک هم نشد)بعد هم من امروز یاد گرفته ام که نباید هیچ انتظاری از این دینداران داشت چون اگر برآورده شود منت است اگر هم برآورده نشود خفت است .

طلب حاجت از خدا شجاعت است ، اگر برآورده شود رحمت است ،اگر برآورده نشود حکمت است، طلب حاجت از غیر خدا خفت است اگر برآورده شود منت است اگر برآورده نشود ذلت است.

چیزی با نام برادری وفداکاری وگذشت ودوستی در بین دینداران وجود ندارد چیز بی خودی است . چه روزهایی که بدون هیچ منتی وفداکاری های زیادی که برای دوستان ودینداران بدون هیچگونه چشمداشتی کار می کردم ووقتی خود را با دیگران مقایسه می کردم واقعا جای ناراحتی برایم داشت که در زندگیم چه کارهایی که انجام ندادم وبعد از این مسائل تقریبا سعی کرده ام بیشتر به فکر خود باشم! چرا که من با فداکاری وگذشت وبرادری ودوستی با دیگران تنها صدمات شدیدی دارم می خورم ودیگران دارند از من سوء استفاده می کنند به قول یکی از دوستان که مثل من تجربه داشت اینان یاد گرفته اند( طرف مشکل او هم یکی از دینداران بود که با او شریک بود) که افراد ساده وپاک وصادق را گیر بیاورند واز آنها سوء استفاده کنند واز طریق آنها برای خود رشدهای مادی ایجاد کنند و هیچ احساس تعهد واخلاقی نمی کنند وزمانیکه خوب رشد پیدا کردند ودراین مدت آنفرد لطمه وضربه خورد وحال به خاطر رفتار ناشایست وسوء استفاده ازصداقت ودرستیش خودش هم تبدیل به گرگ شود وبرود وبگوید راستی وصداقت وپاکی بی ارزش است و گرگ شدن خوب است واین نتیجه رفتار این مردم جامعه است که بخشی بزرگی ازآنها همین انسانهایی هستند که ادعای بیشتر دینی دارند وبه نظر من کثیف تر از اینها کسی نیستند چون او که خیانت می کند ودروغ می گوید وانسانها رامی کشد وقتی نمی داند وقتی ادعایی ندارد با کسی که ادعای این موضوع را دارد متفاوت است برای همین منافقین بدتر ازکافرین هستند. باید گفت کجاست جای کار کردن ودرخدمت دیگران بودن بدون هیچ منتی که درقرآن آمده است.

وقتی درمنطقه اهل سنت جنوب قرار می گیرید مواظب خود باشید چون درمعاملات ومادیات حتما آنها را انسانهای کثیفی پیدامی کنید؟ این نه تنها درلایه های پایین یا غیر دینی وجود دارد نگرش وحرکتی است که امواج آن در بین تمامی قشرهاست .این موردی نیست که فردی به من بگوید که حال موضوع شخصی خودش برای او عقده شده ومی خواهد به کل جامعه سرایت دهد این چیزی است که درکل جامعه ایران وجود دارد ودراهل سنت هم نه تنها دربین مردم عادی دربین دینداران هم شدید موج می زند اگر به غیر این بود ما شاهد مدینه فاضله بودیم . یادم نمی رود زمانیکه سفری به کردستان داشتم می دیدم که چگونه مکتب قرآنی ها سعی می کردند بینشان اخا وبرادری به وجود بیاید وهمدگیر را از لحاظ رشدی ونیازهای مادی وروحی کمک ویاری میرسانند وپیوندها راایجادمی کنند تا جامعه از هم نپاشد ومی دانستند که رشدها دراین اتحاد وپیوند است یادم نمی رود که با دوستی در آن جا ملاقات داشتم که دو رگه بود ( پدرومادر یکی از کرد ودیگری از اهل سنت جنوب) ومقدار زیادی از زندگی خود را در اهل سنت جنوب گذرانده بود وتنها به خاطر همین اعتماد وصداقت وپاکی ودرستیش یکی از همین دینداران گردن کلفت ومعروف اورا گول زده بود وراه هجرت ، بهتر است بگوییم فرار ، چون پاپوشهایی برای او ایجادکرده بودند درپیش گرفته بود ومی گفت از لحاظ صداقت وپاکی مردم کردستان بهتر از منطقه جنوب هستند ،یادم نمی رود که درهمین روز قربان امسال زمانیکه برای قربانی رفته بودم شاهد انسانهایی چاپلوس بودم که هیچ کاری بلد نیستند وبعد یکی از دوستان می گفت توافق بین دو دوست بوده که درصورتیکه مسائل قربانی جنوب به سمت نادرستی وانحراف کشیده می شود خود را کنار بکشند وبعد ازدیدن این مسئله یکی از همین افراد اینگونه عمل کرده بود وزمانیکه از اوتوضیح خواسته شده بود وبیان شده که تو عهد وپیمان بسته ای؟! گفته که من نمی توانم به خاطر مسائل مادی وتجاری که با این علما وافراد دینی دارم خود را کنار بکشم و آنها از من ناراحت شوند وگرنه مشکلات مادی پیدا می کنم . بله لیاقت این دینداران همین افراد چاپلوس است نه افرادی مثل ما که این مسائل را پشت سر گذاشتیم وبا نقادی به خود لطمه زدیم وما را از خود دور کردند. بله اینان افرادی هستند که برای خدا کار نمی کنند ومسائل مادی مد نظر دارند. البته نترسید اهل سنت جنوب معمولا غریبه پسند است یعنی همین مقدار که به خودی خود لطمه وارد می کند، به غریبه ها بسیار رو داده ودر معرض چاپلوسی آنها حتی تا می تواند فریب هم خورده است اما فریب خودی را می بیند اما دیگران را نمی بیند ونادیده می گیرد. پس از معامله باآنها چندان هم هراسی بدل راه ندهید چون به نفع شماست. آنها فراموش کردنده اند که آموزه های قرآن درابتدا حفظ خانواده ودرون خود بعد سرایت به خارج است.اما درمورد درک این موضوع دلم نمی خواهد فردی از اهل سنت جنوب بیاید ومنکر این قضیه شود ،چون می دانم بیشتر این افراد یا سن وسال کم دارند یا وارد معامله وبازار کار نشده اند ،برای شناخت افراد همان طورکه در ضرب المثلها هست باید یا همسفر یا هم لقمه وهم سفره او شد ،تا اورا شناخت .چرا که درسفرهای گذشته با سختی فراوانی همراه بوده واین در سختی است که دوستی ها وبرا دری ها مشخص می شود.

چند روز قبل دوستی را ملاقات کردم وبه من گفت تو تنها خودت را قبول داری وکسی دیگر را قبول نداری !؟ به او هیچ نگفتم این همان فردی است که ادعای دینی دارد و بارها این کلمه را تکرار کرده است اول باید بگویم مگر شماها(دینداران اهل سنت جنوب) کاری برای من انجام داده اید که حال طلبکار هم هستید، اما قبلا برای او مفصل توضیح داده بودم وباید پرسید با چه دلیلی منو متهم می کنید، اینان همین افرادی هستند که ادعای برادری دارند وادعای نیکی ، برای دیگران قدمی برنداشته اند طلبکار هم می شوند، البته او نسبت به افکارم بیان داشت با وجوداینکه من بارها به افراد دینی وعلما مراجعه کرده ام وپاسخ خواسته ام همان طورکه دراین وبلاگ می بینید که بارها به افراد مختلف مراجعه می کنم وخبری نیست واگر من قبول نداشتم ، نام بعضی از افراد ونگرشهای مورد قبولم را نمی آوردم ،تمامی نگرشها که ازمن نیست. البته این از دید منفی آنهاست وگرنه این همان من بودم که درجلسه تشکیل سایت( درمورد جریان این موضوع قبلا مطلبی با عنوان گرفتن اساسنامه وآیین نامه نگاشته ام که از فهرست مطالب می توانید مراجعه کنید) گفتم با وجود اینکه با آن مخالفم اما از نقاط مثبت آن از جمله 1- برای اولین بار درمنطقه جنوب دو قشر جنسی مختلف (زن ومرد) دارند کار فکری وفرهنگی با هم انجام می دهند 2- با درگیری بااینترنت می توانند با جهان خارج وافکار گوناگون آشنایی پیداکرده موجب رشدشان شود . اما دیدیم که به خاطر سنگینی نقدهای من شکست خورد واین نقاط مثبت نمی توانست راهی به جایی ببرد چون اصلا آنها مسائل را خوب درک نمی کردند.این همان افرادی هستند که به من تهمت وبرچسب منفی گرایی می دهند درواقع من واقع گرا هستم اینکه بخواهیم نقاط منفی را نادیده بگیریم درواقع خود را فریب دادن است وبا نادیده گرفتن نقاط منفی وضعف ،خود به خود که آنها حل نمی شوند درحالیکه نقاط مثبت خود درحال رشد هستند.با وجود اینکه هم نقاط ضعف وهم مثبت را به آنها گوشزد کردم ونیازی به بیان نقاط مثبت من نمی دیدم.

تمامی این صحبتها مقدمه ای برای شناخت چهره های دینداری برای آن برادرسهامدار شرکت شد و قضیه برادرش را هم گفتم . او به نظرم خیال کرد که من به خاطرهمین موضوع آمده ام البته بدم هم نمی آمد که این قضیه هم از طریق ایشان حل شود اما دلیل اصلی همان بود اما پیشنهاد او.......

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

دوران پرتلاطم شغلی1

 

چندسال قبل دوستی می خواست شرکتی بزند وبه مدرک من نیاز داشت . زمانیکه آمد از مشکلاتش ونیازها گفت منم به خاطر دوستی وتاحدودی بیان دینی داشتن به اواعتمادکردم البته اومدیریت شرکت را به عهده داشت وسرمایه گذران اصلی شرکت افرادی بودند که واقعا ازچهره های معروف دینداری شهر بودند. منم باخودم  گفتم مدرک دراختیار اوقرار می دهم تاهم کار او به جریان بیافتد هم حداقل مقدارناچیزی اگرپول دراختیار من قرار دهند می توانم ازآن استفاده کنم می تواند مرهمی برمشکلات مالی من باشد ومدرک منم فعلا بالااستفاده است ودرسرمنم فرار ازشهری است که آن را دوست ندارم،هم جای پایی برای آینده من است. این تنها چیزی بود که درذهن من گذشت وحرفی وصحبتی وقراردادی بین ما بسته نشد البته اوگفته بود که به فرد قبلی ( مدرک فردی که قبل ازمن بوده) این مقدار پول داده اند.خلاصه در بدر دنبال مدرک بودند. تقریبا یک یکسالی گذشت ،فعلا من پای کارهای آنها نرفته بودم وازجریان آنها دقیق خبرنداشتم وتنها با خودمی گفتم که به زودی آنها حساب وکتاب خودراکرده وپولی هم به من می دهند. درهمان روزها اوآمد وگفت که خیال مسافرت دارد ومی خواهد تمامی کارهای شرکت رابه من بسپارد علاوه برآن یک مغازه هم داشت گفت که آنهم می خواهد به عهده من بگذارد. این تنها حرفهایی بود که بیان میشد نه قراردادی وجود داشت ونه شاهدی ، خلاصه کلام همه چیز باید بدست من سپرده می شد.تمامی مسائل براساس اعتماد ودوستی وتاحدودی دینداری که او ادعا داشت . او از مقدار درآمد سرشار شرکت عنوان داشت وحداقل مقدار حقوقی که به بقیه کارمندانش می داده است .منم باتوجه به شرکت در ورودی استخدام برای شرکتهای مختلف(تمامی این شرکتها دولتی بودند یا ربطی به دولت داشتند )خارج ازشهر انجام داده بودم وعدم قبولی ، این فرصت خوبی می شناختم .البته بعدها تعدادی نهادهای دولتی هم شرکت کردم که باز قبول نشدم. همین طور درشرکتهای خصوصی که البته آنها رابیشتر از روزنامه بازارکار پیداکرده بودم که باید بگویم چون نیروی کمی ومعمولا درشهرهای بزرگ بود تنها روزمه می خواستند اما جواب نمی دادند. اما درمورد شرکتهای دولتی ونمیه دولتی که شرکت می کردم وقبول نمی شدم باید بگویم واقعا  جای افسوس داشت که چرا بسیجیی که هیچ بلد نیست قبول می شد افرادی که با پارتی وپول بودند وارد می شدند اما خبری ازقبولی مانمی شد .البته شاید فردی بگوید من واقعا ازلحاظ استعدادی درآن حد نبودم اما چهار مثال می زنم که واقعا هرانسانی دراین نظام اگرهم واقعا استعداد پستی نداشته باشد حق دارد آن پست را حق خود بداند وحتی بااین دید نگاه داشته باشد که واقعا حق او خورده شده است اول اینکه یکی ازدوستان دارم که اوهم خیلی با من درهمین امتحانات شرکت کرد ودرحال حاضر با یک پارتی توانست درهمین شرکتهای دولتی با درآمد خوبی استخدام شود وواقعا موفق است اوکسی است که نتوانست از سد این امتحانات با استعداد زیادی که ازاو سراغ داشتم عبور کند اما با پارتی و آشنا خود را جا انداخت . دوم همین چند وقت قبل بود درشهرمان برای استخدامی درآموزش وپرورش امتحانی برگزار کرد که پنجاه درصد سهمی بومی داشت که من تنها فردی بودم که با سهمیه بومی شرکت کردم تا حدودی هم آمادگی داشتم حداقل نسبت به افرادی که شرکت کرده بودند بررسی می کردم وبیانی که خود آنها داشتند ازلحاظ آمادگی بهتر بودم بعد که نوبت نتیجه رسید من قبول نشده بودم .وقتی برای اعتراض به آموزش وپرورش رفتم وگفتم چرا من قبول نشدم وازتعجب می گفتم سهمیه پنجاه درصد چیز کمی نیست واز اینکه یک فردی که از لحاظ آمادگی کمتر ازمن بوده وقبول شده بیان داشتم می گفتند نامش کیست؟ من با خودم می گفتم شما آیا واقعا انسانهای درستی هستید که نام او را ببرم .(البته آن شخص در موردی که من شرکت کرده بودم نبود اما عجیب بود که قبول شده بود) بعد گفتند که به سازمان مرکزی مراجعه کنم که من این کار را نکردم .چون تجربه قبلی که یادتان است درمورد استخدام درکنکور وتربیت معلم برایتان گفتم می دانستم بازهم اینگونه تکرار خواهد شد ودراین نظام کسی به درستی ونادرستی نخواهد رسید ومن مسئله را رها کردم. سومین مسئله دیده بودم که درشهرمان  چند تا بانک با وجود تقاضای چند تا افراد بومی سنی شهر اورااستخدام نکرده بودند اما آمده بودند ازنیروی غیربومی شیعی مذهب حتی با عدم تکمیل مدرک تحصیلی اورا استخدام کرده بودند وواقعا این درد بزرگی درمناطق سنی نشین است ومنم بارها این چوب را خورده بودم . درمورد شرکت دربانکها هم البته چندبارشرکت کردم البته اواخری که دیگرنتوانستم جایی شغلی پیداکنم بااین وجودقبول نشدم . این راهم بگویم درمورد سنی بودن که معمولا دربسیاری ازمناطق استخدام افراد را در نهادهای دولتی ونیمه دولتی سعی براین می گذارند راه ندهند مگراینکه برای اینکه زیاد مسئله حاد نشود افرادی که خود تعیین می کنند ومشکل نمی بینند انتخاب می کنند تا افراد ایراد نگیرند وبگویند که ببینید ما سنی هم داریم بماند دربعضی ازپست ها مثل نظامی اصلا فردی نمی بینیم ودربعضی ازپستها انسانهای خودفروخته راه می دهند. درمورد ورودی شرکتها ونهادهای دولتی هم علاوه بر جای دادن افراد براساس پارتی وپول ، سعی می کنند تعدادی هم افرادی جای دهند که واقعا لیاقت دارند تازیاد مشخص نشود. برای استخدام هم تا این فرزندان شهید وجانباز وآزاده وبسیجی وانسانهای مادی گرای خودفروخته هست جایی برای دیگران نمی ماند. دین شده نان آوری نه برای خدا.اینم نظامی که هیچ شخصی سرجای خودش قرارنمی گیرد آنوقت ادعای عدالت هم می کند. چهارم دیده بودم که افرادی که درزمان تحصیلیم از استعداد کمتری برخوردار بودند پلهای ترقی رابهتر درحال طی کردن هستند.انگار دراین نظام هرچه بدتر باشی بهتر رشد می کنی؟! همه اش من تنها یا چند دوست نیست این چیزی است که کل فضای ایران را فراگرفته است وحرف من تنها نیست اگر درکشورایران همه چیز سرجای خود قرار می گرفت امروز تکلیف ما این نمی شد؟ وقتی می بینم ومی شنوم که دوستان تنها برای رسیدن حق خود به ناچار بیسجی می شوند؟

برگردیم به سراغ دوستی که ادعای دوستی کرد ونهایت آمد تا من به جای اومشغول کار شوم. ماهم قبول کردیم . قرار براین بود ابتدا درمغازه ایشان کار کنم وبعد هم شرکت به من تحویل دهد. درمغازه او علاوه برمن دونفردیگر هم مشغول کاربودند یک خانم بودند که به علت زایمان مجبور شدن شغلشان را ترک کنند . دومی هم آقایی بود که واقعا مغازه را خراب کرده بود وبیشتر کارها دست ایشان بود وآن دوست ماهم حضور نداشت یک روز آمد با عنوان این دلیل این آقا را از کار اخراج کرد یعنی مدت زیادی ازمشغولیت ما نمی گذشت به نظرم یکماهی می شد وهمه چیز بدست من سپرد . بعد بهش گفتم که من نسبت به شغل تو آگاهی هایی دارم اما علمی نسبت به بازار ندارم وهنوز بلد نیستم درست کار کنم و از او می خواستم بیاید وهمه چیز را به من یاد بدهد وبگوید از کجا خرید می کند اما او حضوری پیدا نمی کرد وگاهی اوقات سر می زد وواقعا بعضی از گندکاری هایی که فرد قبلی از لحاظ عدم پاسخگویی به مشتریان انجام داده بود من درست کرده بودم اما عدم حضور دوست ما وعدم آشنایی کافی با بازار وکار، خالی شدن اجناس از مغازه وعدم خرید از سوی او ،حتی عدم دراختیار قرار دادن پول برای خرید ازسوی او به من ، دست تنها بودن، به زیر سئوال رفتن مغازه ونبود اعتبار کافی برای مغازه چه از سوی آن فردی که قبلا کار می کرد وچه از سوی خود دوست ما صورت پذیرفته بودهمه با هم دست به هم می دادند تا مشتری های مغازه او کم شود. تازه من تا قبل ازآن همه اش سرم توی کتاب بود وتازه باجامعه آشنا شده بودم وبازاری می شدم بااین وجود واقعا خوب عمل کردم ،چون درآن یکماه برای او این قضیه معلوم شده بود.  البته این یک ور قضیه بود من نمی دانستم که او می خواهد مغازه را تعطیل کند تااینکه یک روز این از دهانش پرید وفهمیدم که به این دلیل جنس نمی خرد وگفت که چندین مشتری خوب هم داشته ،آنها را به مغازه های دیگر ارجاع می داده و.....او البته درمدت حضور خودش وآن فرد دیگری که برای او کار می کرد واقعا از اعتماد دیگران سوء استفاده کرده بود ودرست پاسخ به دیگران نداده بود و اعتبار مغازه زیر سئوال بود. ماهم هیچ نگفتیم وگفتیم مشکلی نیست وحداقل شرکت دراختیار ما قرار می دهد، بعد دیدم ما با تعدادی ازدوستان که با آنها آشنا هستم ویکشان که علاوه بردوستی ادعای دینداری هم داشت دارد کارهایی انجام می دهد تا کار خود را ازسوی شرکت گسترش دهد . در این زمان بود که من به همان فرد دیندار سرمایه گذار شرکت کردم وموضوعات را درجریان اوقرار دادم وگفتم او هیچ چیزی به من یاد نمی دهد واین مسائل را به صورت مخفی انجام می دهد واگر می خواهید من تمامی مسائل را به عهده بگیرم چرا حضوری ازمن درمسائل نیست؟ او گفت وظیفه اوست که قبل از انجام مسافرتش تو را آماده کند تا شرکت را به عهده بگیری؟ تااینکه یک روز آمد وگفت دوتا شریک آورده برای مغازه؟ ماهنوز هیچ نگفتیم چون زور دست او بود وآن افراد هم ازدوستان من بودند، درضمن او قبل از مشورت با من تصمیم خود را گرفته بود تنها یکبار به خاطر آشنایی ودوستی من بااین افراد ازلحاظ کاری ودیگر موارد ازمن سئوالهایی کرده بود. تنها موردی که توانستم به کرسی بنشانم این بود که چون سرمایه از او ویکی ازدوستان دیگر بود مدت دار قراربراین گذاشتیم که برای کار وسرمایه هرکدام یک سهم درنظر بگیریم دوست ما ویکی دیگر ازافراد که سرمایه ایشان هم حضور داشت با کار در مغازه دوسهم ببرند وما ویکی دیگر ازدوستان یک سهم وکار مغازه گسترش پیدا کند. تمامی این موضوعات به صورت شفاهی انجام شد ودوست ماگفت این کاررابه صورت اعتماد متقابل انجام می دهیم.البته این راهم بگویم درمدتی که من کار می کردم می دیدم که سرمایه ها وپولهای خود در حال جمع آوری از بازار بود وانگارتنهافردی مطمئن وپاک وساده مثل ما می خواست که مغازه اورا بگرداند ومغازه راازاجناس خالی می کرد درنتیجه نیاز به شریک جدید پیدامی شد. یک یکماهی گذشت گفت بیا تا حساب وکتاب بکنیم آن مقداری که قبلا کار کرده ای چه مقدارمی شود؟ چون مقداری تعیین نشده بود واوگفته بود که فعلا ازمن انتظار زیادی نداشته باشم؟ منم درپاسخ بهش گفتم همان مقداری که به همان خانمی که قبلا پیشت کارمی کرده اند حساب کن؟بعد گفت اگر واقعا انصاف توهمین مقدار می گویدباشدهمان مقدار به تومی دهم دیگر وقتی نشد تااینکه روزی دیگر پای حساب رفتیم واو دوباره ازمن سئوال کرد ومن هم همان مقدار بیان کردم .بعد اوگفت دراین مدت مغازه کاری انجام نداده تا این مقدار به تو بدهم . منم که زورم می آمد به او گفتم این حداقل مقداری است که به کارگرانت می داده ای وخودت قبل از استخدام به من گفتی؟ او منکر این قضیه شد وبعد منم زنگ به همان فردی که پیش او کار می کرد زدم وگفتم چه مقدار حقوق می گرفتی!؟ درابتدا یک مقدار خیلی خیلی کم گفت بعد که گفتم جریان چیه؟ گفت آره این مقدار میشده اما نمی دانم با بردن کار به خانه ازسوی من؟البته باز یک مقدار کمتر ودوستم می گفت همان مقدار با بردن به خانه؟! اما من به دوستم گفتم دیگر نه به تو اطمینان دارم ونه به این فرد. من تنها به خودم وگوشهایم اطمینان دارم .بعد درآن لحظه او گفت تو خوب متوجه نشده ای؟ یکی از چیزهایی که از آن زمان او به من فهماند شخصیت او اینگونه بود که یا سعی می کرد دو وجهه صحبت کند که دو برداشت شود تا بعدها هرکدام به نفعش بود استفاده کند یا اینکه طوری حرف را می چرخاند که مشکل از فهم طرف بوده نه اینکه خود او درست صحبت نکرده؟ حالامن که با تمامی مسائل زورم می آمد کوتاه نمی آمدم .بعد به اوگفتم چرا تو شریک برای خودت آورده ای اگر هم می بینی کار درمغازه انجام نمی گرفته به خاطر این رفتارهای ناشایست خودته ،حتی پراندن مشتری ازمغازه بوده، اما او تماما منکر قضیه می شد؟ بعد به من گفت چرا حسادت می کنی ویک افرادی را آورده ام تا نان آوری برای آنها باشند وازپهلوی مغازه نان بخورند زورت می آید گفتم موضوع سر این نیست وچه بهتر ازاین افراد که هم دینی وهم دوست خودم هستند، موضوع سر قراری بوده که بامن بسته ای؟ سرحرفهایی بوده که به من گفته ای؟ اصلا قرار براین نبوده که تو شریک بیاوری؟ بعد به او گفتم تو دروغ به من گفته ای؟ روی این کلمه حساس بود؟ البته قبل از این کلمه که به او بگویم  او به من گفته بود که تو انسان بد بینی وبدطینتی هستی ؟بعد ازاینکه به آن فردی که پیش اوکار می کردزنگ زدم،ومی خواست به اواعتمادداشته باشم ودیگرمن با کارهایش نمی توانستم به او اعتمادکنم چون من با پاکی ودرستی کامل پیش او رفته بودم درمدت کاری من نوشتاربه صورت درست از لحاظ معاملات صورت نمی گرفت ،چون اوواقعا به من اعتمادکامل داشت ومن هیچ خیانتی به او نکرده بودم.بله بعد از کلمه دروغ واقعا عصبانی وناراحت شد ونمی خواست من این کلمه راتکرارکنم ومن چند بار دیگر تکرارکردم وبعد بهش گفتم دستت درد نکنه،توهرچه خواستی به من گفتی حالا نوبت من رسیده تو ناراحت می شوی؟ به او گفتم بعد ازاینکه پیش تو کاررا شروع کردم چند نفر بهم گفتند که مواظب خودم باشم وبه تو اعتماد نکنم اما به آنها گفتم تو حق منو نمی خوری ؟یعنی حق هرکس را بخوری حداقل بااین همه خوبی که به تو کردم حق منو نمی خوری؟ بعداز یکماه هم کار کردن پیش تو یکی ازمغازه ها با حقوق شبیه به این درشهر دیگر پیشنهاد کار به من شده اما من قبول نکردم چون گفتم اینجا برای اینکه درشهر خودم است برای من بهتر می صرفه واینجا خودم مدیریت شرکت ومغازه ای به عهده می گیرم وآنجا باید برای دیگران کارکنم؟ وگرنه تاحالا با حقوق بیشتری کار کرده بودم وجا افتاده بودم وهمه چیز هم یادگرفته بودم؟ اما با دوراندیشی برای آینده حقوق کمتر ازآنجاهم می گویم؟تازه دراین مدت من دست تنها کار می کردم با وجوداینکه این حقوق را به آن خانم درزمانی که یک نفر دیگر پیش تو کار می کرده به او می داده ای؟!اما برای او این مسائل مهم نبود!؟بعد او گفت باید مقداری که درجای دیگر کار می کرده ای هم حساب کنی وازاین مقدارکم کنی؟! به اوگفتم زمانیکه پیش تو بیایم کارکنم ازوضعیت من خبرداشتی ومشکلی نمی دیدی وساعات کارمن بیشتر ازسه ساعت درهفته نمی شده ومقدار درآمد من دراین مدت خیلی کم بوده وبه نفع توهم بوده،چون تبلیغی برای مغازه ات صورت می گرفته وانجام می داده ام؟(من به صورت نیمه وقتهایی در یک موسسه تدریس می کردم) بعد می گفت پول نیست وکاری نشده وکاری انجام نمی داده؟ من که خودم را آماده کردم دوتا چک به مبلغ زیاد ازجیبم درآوردم وگفتم اینم پول ؟ بعد ناراحت شد ،امااین رانفهمید که اگر من می خواستم بدزدم همان لحظه آن را می دزدیدم و می خواست که خانمی که به تازگی اورا بعد ازشراکت با دوستان استخدام شده بود توبیخ کند گفتم چه کار به او داری ؟ درست است که او صندوقدار است اما پول به خود من داده شده است ومربوط به شرکت است وربطی به مغازه ندارد؟ تازه این چک امروز به من تحویل داده شده است ؟ بعد به او گفتم خانه که داری !؟نیازی به آن نداری بفروش وحقوق منو بده؟ می گفت تو چشمت بدنبال اموال من است؟ اما من تنها حقوقم را می خواستم؟  یک چکی برایم کشید وگفت اگر این مقدار حقوق می خواهی دیگر نمی توانی انتظاری ازمن داشته باشی واز مغازه وشرکت هم می روی بیرون وگرنه باید مقدار حقوقت را کمتر کنی تا بتوانی سرکارت بمانی؟ گفتم مهم نیست چک رابکش؟ روز بعد بهت خبرمی دم؟ به زور چک به من داد؟ آنهم گفت فعلا پول ندارد و هرکاری کردم نکشید وتنها برای دوماه دیگر نوشت ؟! این پول کارکردن چهار،پنج ماه من می شد؟ منم برنامه ریزی کردم تا اینکه اوگفته بود من اشتباه می کنم ونمی دانم درست متوجه نشدم وازبدفهمی من هست و... برای او جلوی بقیه دوستان اثبات کنم وکاررا کنار بگذارم؟ روزبعد قبلش همان خانمی که قبلا پیش او کار می کردبهم زنگ زد وگفت که می خواهم چه کار کنم وگفتم به خود دوستم می گویم ؟ بعد ازآن دوست ما آمد وتوضیح خواست وگفتم چک را می خواهم ! بعد به یکباره ورق را چرخاند وگفت من تنها می خواستم بدانم مزه دهان توچیست و تورا امتحان کنم؟ منم که از این تغییرچهره او ناراحت شده بودم گفتم آیا به نظر تو من نیازی به امتحان کردن داشتم ، خلاصه ما چندان حرفی نزدیم وبا زیرکی تمام تمامی مسائل به نفع خودش چرخاند. واقعا عجیب بود بعد ازآن همه خوبی واعتماد، تقاضای من براساس حرفهای خودش، می خواست منو اعتماد کند این حرفش واقعا برایم مسخره بود؟! ازآن روز دیگر دست او برای من رو شده بود ودیگر اعتمادی به او نداشتم . رفتم پیش آنفردی که سرمایه گذار شرکت وفرد دینی بود وانتظار داشتم که حقوق شرکت برای من حساب شود، البته طرح حقوق شرکت را نمی دانم دقیق ازکجا کشیدم تا یادمه قبل ازآن به نظرم یک روز پیش همین دوستم بودم وگفت که شاید ازنادانی تو بوده که مدرکت را رایگان دراختیار ما قرار داده ای واگر من بودم این کارراانجام نمی دادم ومن خیلی ازاین کلمه اش بهم برخورد اما با تعجب گفتم: رایگان؟ قرار براین نبوده که رایگان باشد ودیگر حرفی نزد؟ خلاصه بعد از مراجعه به این سرمایه گذار وطرح تمامی این مسائل این فرد هم بااین عنوان که این دوست مدیرما تمامی حسابها وکتابها راانجام نداده وخیانت انجام می داده است وازجمله اینکه واقعا این حقوقی که عنوان شده به همان خانم می داده صحبت کرد؟ بااین عنوان کارراشروع کرد تا با تحت فشارقرار ازجانب به سوی دوستم او تمامی حسابها وکتابها راانجام دهد . چون یک روزی آمد وگفت که شرکت کاری انجام نداده وتمام ضرر کرده است وماهم خواستیم اگر واقعا اینگونه است با آوردن مدارک وحساب وکتابهای شرکت ثابت کند با وجوداینکه خود رونق مغازه اش هم از وجود شرکت بود. بعد ازاین طرح یک روز آمد وگفت می خواهد مغازه را بفروشد آیا من خریدار هستم وگفته بود مشتری دیگری هم دارد که نام اوراهم برد آن فرد هم یکی ازافراد دینی شهربود. من دیگر به او اعتماد نداشتم اما گفتم بهش خبر می دم وازش قیمت خواستم واقعا قیمتی بیش ازآن مقدار بود که من انتظار داشتم . اینکه اول به ظاهر آمده بود به من گفته بود وبه نوعی هم نفر دوم بودم به خاطراین بود زمانیکه بعد ازآوردن شرکای جدید به او گفتم که چرا درزمان خرید سهام مغازه ،منو شریک خود نکرده ای ؟(البته این حرف باتوجه به قرارها نباید هم مطرح میشد اما اگر واقعا دچار مشکلاتی شده بود من مطرح کردم) گفته بود که من پول ندارم اما من به اوگفتم آیا با من طرح کردی ؟ شاید پول را جور می کردم؟ باید به او می گفتم حتی به خاطر خوبی های گذشته باید به من وقت می دادی که به صورت نسیه بهت پول بدهم که این کارراانجام ندادی؟فقط گفتم وقتی به من بدهد واووقت داد ومی گفت که مغازه را می خواهد کامل بگذارد کنار وآمادگی سفر برای خود ایجاد کند ودست وپایش را می گیردومی خواهد سهم مغازه اش را بفروشد من تنها به فکر این بودم که هرچه زودتر چکم پاس شود وگرنه با شناخت وعدم تعهدها وبلاهایی که سرافراد دیگر آورده بود می دانستم که چک منو پاس نخواهد کرد برای همین می خواستم تنها دراین مدت پیش او باشم.چند ورزبعد که گذشت آمد ودرکنار یکی دیگر ازدوستان که سهامدارمغازه دار شده بود گفت که می خواهد مغازه را به یکی از ما دوتا بفروشد وبرخلاف بیان قبلش با دوست دیگر ما هم مطرح کرد ومنم تنها حرفی که زدم گفتم تا فلان موعد تو وقت داده ای واو تنها گفت که باید برای اجاره مغازه قرار داد جدیدی ببندد که برای چندسال آینده اونمی تواند تعهد بدهد . بعد ازچند روز دیگر که گذشت آمد وگفت که ببینم از شرکت می خواهم چقدر درییافت کنم ومی گفت ما چیزی با نام فداکاری وبرادری و...نداریم یعنی کارهایی که درگذشته انجام داده ای پشم است وهیچ ارزشی ندارد ومن گفتم تو حساب وکتاب را دربیاور تا همان اندازه که حق من است داده شود ودر مورد فروش مغازه هم به یکباره چهره عوض کرد و وقتی ازاو سئوال کردم گفت نمی خواهد واین پل پشت سرش است واصلا قصد فروشی نداشته!؟ به اوگفتم اما خودت قبلا گفتی؟ گفت اصلا من چنین قصدی هیچ وقت نداشتم؟ گفتم حال درگذشته می گفتی من درست نمی فهمیدم،حالا که یک شاهد هم است بااین وجود باز هم منکر این قضیه شد . آن سهامدارجدید مغازه هم چیزی نگفت ومن ندانستم چرا؟ با وجوداینکه من برای اینکه او در این بین صدمه نبیند تمامی مسائلی که درجریان بود به او می گفتم . چیزی که بعدها فهمیدم غلط بود درواقعه صداقت چیزی بی خود است .او هم ادعای دیندار بودن را داشت . درواقع من نمی خواستم مغازه او را بخرم واین تنها بازیی بیش نبود وبه همه به غیر ازخودش گفته بودم یعنی همین دوست سهامدارمغازه وهمان سرمایه دار شرکت،حتی به آن دوست سهامدارمغازه گفته بودم که اگر احساس می کند این مشکلات بین من واین دوستمان به ضرر او تمام می شود بگوید فردایش من می روم ، او را درجریان تمامی موضعات گذاشته بودم،چون واقعا نمی خواستم کسی صدمه بخورد به غیر ازاینکه حقوقم را دریافت کنم..............

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه هفتم دی 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

دوران تحصیل2

 

تا دوران راهنمایی درهنگام تحصیل بیشترازاین فعالیتی نداشتم. منطقه محروم بودن این وضعیت راهم دارد حتی مدارس ما فاقد کتابخانه بود. تنها چند باردرمسابقات علمی که ازبیشتر کتابهای درسی امتحان تاسطح کشوری برگزارمی شدشرکت کردم وبدلیل اینکه هیچگاه به آنها توجهی نداشتم مقامی هم کسب نمی کردم مگراینکه درداخل شهرباشد آنها بدلیل اینکه باید ازسوی مدارس افرادی شرکت می کردند مارامی فرستادند واصلا مااطلاعی حتی اززمان ونوع خواندن آن نداشتیم. ازدیگرفعالیت هایی که چندبارانجام دادم درست کردن روزنامه دیواری بود،آنهم بیشترادامه دهنده همان راه 22بهمن بود که تاموقع این مراسم می شد ماتشویق به درست کردن این روزنامه ها می شدیم.عجیب بودکه چرابرای شاگردانی ممتازمثل ماهیچ زمینه فعالیتی ورشدی وجودنداشت؟ منیکه ازدوران کودکی علاقه زیادی به کتابخوانی داشتم(کتابهایی که دراین دوران می خواندم بیشترکتابهای داستانی وعلمی بود) ویادم هست  درزمان کودکی یکی ازاقوام آمده بود ونقد ما وفرزندان خودش می کرد که چراازبرنامه های تلویزیونی تنها به برنامه های تفریحی توجه می کنیم وازبرنامه های مستند غفلت می کنیم. منم یکبار برنامه مستند حیات وحش را به عنوان امتحانی نگاه کردم ازآن به بعد علاقه عجیب به فیلمهای مستند پیداکردم. مسیری که مدارس فاقد راهنمایی لازم دراین ارتباط بود.

سال اول دبیرستان که آمدیم . نمی دانستیم که باید با دورانی پراز وحشت روبروشویم . براحتی ازسوی حکومت پرسنلی فاقدسطح علمی یا دلسوزی لازم برای ما درنظرگرفته بودند. استعدادها همه نابود شدند بسیاری ازدوستان همراه من بودندکه درسطح راهنمایی با معدل کمتراز19 نبودند اما سال اول دبیرستان حتی دربین آنها تجدیدی وعدم پاس شدن دروس مشاهده شد. یعنی دلیل عوض شدن مقطع تحصیلی نبود ودرست است که ما با دورانی ازتحصیل روبروبودیم که امکان تفاوتهایی با دوران دیگرتحصیلی داشت وامکان افت برای بعضی ها وجوددارد یااینکه دوران بلوغ بود اما نه دراین حد؟! البته این دوران ،دوران سرگردانی برای تمامی جوانان بود چون خانواده ها که بلد نبودند درست باجوانان برخوردکنند مدارس که اصلا بی خیال این مسئله وبه نفعش هم بود.البته درشهرما خیلی ازمدارس شبانه روزی بود که بسیاری ازشیعه های روستاها وعشایراطراف شهر درآنجا مشغول بودند که واقعا توجه به امکانات ومعلمین به بهترین نحو عمل می کردند.

انتخاب رشته تحصیلی دردبیرستان برای ما مشکل ترین مسئله بود. ناآگاهی نسبت به مسائل جامعه وسیاسی واقتصادی جامعه،عدم رشد استعدادها، برای ما تصمیم درست ،عدم دستیابی بود.حتی حالاهم اگربچه هایی پیش من می آیند نمی دانم چگونه به آنها راهنمایی بدهم افرادی که درحین تحصیل نگاهشان عوض می شود چون زمینه های انتخاب درست اصلا وجود ندارد ارزش های اجتماعیی که برای بعضی ازرشته ها وجود دارد تصمیم گیری رامشکل می کند.تا دبستان بودم به خاطر دوستی با یکی ازبچه ها دلم می خواست جراح قلب بشوم وقتی اول دبیرستان بودم دلم می خواست کامپیوتربخوانم سال سوم دبیرستان که بودم همراهی با یکی ازبچه ها منو به سمت برق الکترونیک سوق داد. کنکور انتخاب انسان رابادشواری بیشترروبرومی کند. درکشورهای غربی معمولا افرادیکه وارددبیرستان می شوند اگرقصدادامه تحصیل داشته باشند ازهمان ابتدا با عزم راسخ و تصمیم درست واعتمادکامل به پیش می روند نه اینکه  انتخابهای ایرانیان بیشتر ازاینکه براساس انتخاب درست یا خودشان باشد انتخاب خانواده ها یا ارزش های اجتماعی به رشته های تحصیلی باشد وهیچ کس در سرجای خود قرارنمی گیرد .انتخابها باید برایت نان شود وگرنه علاقه واستعدادبرای آدم نان نمی آورد. ماهم به همین دلیل انتخابمان شد ریاضی وفیزیک. برای همین دیپلم وطی کردن پیش دانشگاهی شد رشته ریاضی وفیزیک.

یکبار که دردروان تحصیل بودم نامه ای برای رئیس آموزش وپرورش وحراست آنها فرستادم وامضای تعدادی ازافراد وخانواده ها ازسطح شهرهم جمع کردم ودرموردمشکلات آن بیان کردم. هرچندکه هیچگاه آنها هیچ تغییری ایجادنکردند.تنها کاری که کردند یکی ازمعلمین ازلحاظ اخلاقی مشکل داشت موردتوجه قرار دادند،آنهم آنقدربرایشان زشت بود که نمی توانستند بی توجه به آن باشند.

به پیش دانشگاهی که رسیدیم بعلت قلت افرادتشکیل نشد وما رفتیم به یکی ازشهرهای اطراف که شیعه نشین بود واقعا معلمین فوق العاده داشتند معلمینی باتجربه ودلسوز وبرعکس اینکه من قبلانیازداشتم درخانه به درس ها مراجعه کنم این برای اولین باربود که درکلاس یادمی گرفتم ودیگرنیازی به وقت گذاشتن بیشترنداشتم .برای اینکه وضعیت بد تحصیلی درشهر خودمان را درک کنید ما معلم ریاضی داشتیم که یک سئوال مثلا ازاو می پرسیدیم یک ساعت وقت می گذاشت وکل تخته را پرمی کرد بعد آخرهم به جواب نمی رسید وما به او می گفتیم نمی خواهد ودیگر وقت کلاس رانگیرد ودنباله درس را بدهد ومی گفت بعدا جوابش برایمان بیان می کند وجوابی نبود. بیشتر ازیک هفته ای درس خواندن ما درآن شهر طول نکشید که گفتند درسطح شهر بدلیل دادن هزینه ازسوی خانواده ها دارد کلاس درشهر شروع می شود وماهم ازلحاظ هزینه اول دیدیم درشهرخودمان به نفعمان است برگشتیم ، هرچند که اشتباه کردم. بچه های کلاسمان به علت پیش زمینه های شخصیتی که علت مضاعف آن بیشتر ازسوی مدارس بود پیداکرده بودند و تقصیروکوتاهیی هایی که خانواده ها داشتند کلاسها خوب برگزار نمی شد وآنها توجهی نمی کردند وکلاسهای به بیهودگی می گذشت، وقتی می گویم خانواده ها مقصرند ،منطقه جنوب به خاطر وضعیت مادی وتوجه به مناطق خلیج ازدرس زده می شدند. یادمه یکی ازمدیران سنی منطقه می گفت یکی از شاگردان ممتاز راهنمایی به علت بیان یکی ازمعلمین به اینکه مدرک درایران بدرد نمی خورد و پزشک ومهندس بی کار هستند  دراوانگیزه ها ازبین رفته است ووقتی نبود کار وماشین قراضه معلم رامی بیند با ماشین آخرین سیستم پدر خود، هرکاری می کنند نمی توانند انگیزه ها رادوباره دراوبه سرجای اول بیاورند.هرچند درکشوری مثل ایران درس خواندن ارزش واقعی خود جزمدرک گرایی ندارد. چندوقت قبل یکی ازدوستان رادیدم آه ازنهادش بلند میشد که دردوران تحصیل ما چه افرادی که استعداد فوق العاده ای داشتند وبه هیچ مرحله ای نرسیدند ودرمقابل آن یکی دونفر به درجاتی رسیده اند که بااستعدادهای آنها نمی خورد. اما باید گفت که درس خواندن اصلا درایران ارزش ندارد یکی ازدوستان را چند وقت قبل دیدم که درس دانشگاهی خوانده ومی گفت گناه من چیست که باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشم؟ای کاش ازهمان ابتدا بدنبال کار می رفتم؟! وگرنه این همه مشکلات نداشتم !؟چراباید عمرم را بیهوده تلف می کردم؟!چه نفعی برای من یا دیگران داشته است؟! واین لکه ننگی برای نظام ایران است برای همین به خود حتی افتخارمی کند که آمار کنکوری ها ودانشنجویان او دخترها بیشتر ازپسران است درحالیکه دختران درایران بدون دغدغه ،دوران سربازی وکار وارد دانشگاه می شوند اما پسران با دغدغه های شغلی انگیزه ها را ازبین می برد وبعد دختران به عنوان نیروهای ارزان قیمت وارد گود می شوند و دردسرهای بیشتر برای جامعه ایجادمی کنند وآنگاه ایران به این مسائل خود افتخارمی کند. دخترانیکه تعدادآنها چون زیاد است وهمسرانی برای آنها هم نیست یااینکه با بیشتر شدن سطح توقعات مادی ازهمدیگر معمولا بااین توقعات همسری یافت نمی شود درنتیجه او که کسب درآمد دارد تنها نیاز به جنس مخالف خود را در ارضای نیازهای جنسی می بیند برای همین دوستی های خیابانی وهمسرانی برای برطرف کردن نیازجنسی به وجود می آورد. دخترانی که با گرفتن مدارک دانشگاهی خیال می کند از لحاظ فکری درسطح بالایی قرار می گیرد و درازدواجها با پسرانی که مد نظرقرار می دهند ازلحاظ سطح علمی پایین ترهستند مشکل آفرین می شود وخیال می کند ازپسردرسطح بالاتری قرار دارد واوتصمیمها راباید بگیرد!؟چه خیال باطلی؟!چون گرفتن مدارک علمی درایران چیزی ازلحاظ نگرش وفکری بالایی به افرادنمی دهد ومعمولا افرادازلحاظ نگرشی ودیدگاهی چه دیپلم وچه بعدازآن مثل هم هستند وتنها درموردبعضی ازدروس تخصصی اطلاعاتی کسب می کنند.چون انسانها دراین دوران چیزی ازلحاظ فکری برآنها افزوده نمی شود یا آمادگی های لازم برای آنها ایجادنمی شود؟! باید پرسید چرا سرمایه های ملی ایران را اینگونه حیف ومیل درراه مدرک گرایی وساخته شدن دانشگاهها می شود؟!چرا می خواهند مردم راسرگرم کنند؟ انسانها را آماده نمی کنند برای اینکه درخدمت رشد خود ودیگران باشند؟ مگرما درجامعه چند نخبه داریم که بتواند با کمترین امکانات رشد را بدست خود ایجادکند که آنها چنین انتظاری ازدیگران دارند؟ بارها چنین نگرشی رادیده اید که ازتلویزیون ورسانه های ایران یا رهبران ایرانی بیان شده است؟ دیگران کاشتند ما خوردیم شما بکارید تادیگران بخورند!؟فلانی این همه کارکرده ونگاه کنید باحداقل امکانات چگونه زمینه رشد راایجاد کرده!؟ چه نگرشهای اشتباه؟! آیاهمه استعدادزیادونخبگی دارند؟!

همان طورکه گفتیم کلاس پیش دانشگاهی با پول خودمان برگزارشد. اما واقعا معلمها کوتاهی می کردند. معلم می خوابید ونمی آمد یکبار واقعا عصبانی شدم وبه مدیرمدرسه گوشزد کردم. گفت بعضی ازبچه هایتان نیامده اند باید تنبیه بشند! گفتم فعلا که ما داریم تنبیه می شویم ، رابطی به من ندارد به معلم بگویید بلند شود وبیاید سرکلاسش!ماپول داده ایم!؟ ( چه مدیرومدرسه بی لیاقتی که معلم ودانش آموز هروقت دلش می خواهد بیاید یانیاید)گفت بیایید اگرناراضی هستید بیایید پولتان را بردارید .من گفتم شما باید ازاول این رامی گفتید شما ازابتدا تعهد داده اید،اینکه حرف نشد. گفت برو اگر ناراضی هستید مراسمی درمدرسه هست ورئیس آموزش وپرورش اینجاست، به اوبگو؟. اوخیال نمی کرد که من برم وبامدیرمدرسه صحبت کنم البته آنها باهمدیگراقوام هم بودند تارفتم که بامدیر صحبت کنم دیدم درحال خارج شدن ازدرمدرسه هست جلوی اوراگرفتم وموضوع را مطرح کردم و همراهم آمد وبعد مدیرمدرسه تنها پت وپت می کردو قول دادکه تکرارنشود،قولی که هیچگاه اجرانشد وماباید می سوخیتم .بعد بچه ها ازاین همه جسارت وشجاعت من خوششان آمد .چون آنها بلدنبودند که نارضایتی خود را اعلام کنند حتی خانواده ها هم اینگونه بودند وازحقوقشان ناآشنا وحتی ازدرس بچه هایشان بی خبربودند.

دوران تحصیل من بیشترازاین که بیان کردم نبود.یعنی دیگرهیچ فعالیتی وجودنداشت وهیچ رشدی دیگر وجودنداشت.این یکی دیگرازشکست های من دردوران زندگیم بود یعنی به آن رشدهایی که مدنظرم بودنتوانستم برسم. مهمترین مسئله ای که دراین دوران باآن مواجه شدیم مسئله انتخابات بود. انتخاباتی که همیشه بین خانواده ودوستان برای ما مطرح می کردند که اگردرآن شرکت نکنیم موجب می شود که زندگی ما را تحت تاثیر قرار دهد واین نظام برای ما دردسرایجادمی کند ودراستخدامها مدنظر قرارمی دهند و....اماعجب اشتباهی که درزندگیم دچار آن نشدم وبی خودی وفقط برای به رسمیت شناختن این نظام به آن رای دادم وبدلیل سنی بودن من هیچ سودی برایم نداشت.اگرافرادبه خوبی این مسئله رادرک می کردند ،مطمئن باشید بسیاری ازافراد اگر باآزادی کامل بود هیچگاه دراین انتخابات شرکت نمی کردند واگرراست می گویند برگه های دیگر برای رای گیری درنظر بگیرند وازشناسنامه ها استفاده نکنند وهیچگاه هم درهیچ استخدام یا کاری این برگه ها راموردتوجه قرار ندهند ببینیم واقعا چند نفر درانتخابات شرکت می کنند. بعد ازشرکت درکنکوریکنفر دقیقه نودبه من زنگ زد که باید بروی فلان شهر برای گزینش وفرداصبح ساعت8 حاضرشوی. منم حالا برای فردایش چگونه باید آماده می شدم تاحالاهم سفری به تنهایی نداشتم اصلا هیچ چیز هم بلدنبودم به هرطریقی که بود رفتم،چیزی که مشاهده کردم همه برای آنها نامه رسیده بود به غیرازمن، بعد یکی ازافرادی که آنجا بود رتبه اش خیلی کمترازیکی ازدوستانی بود که من می شناختم چرااوحضورداشت اما دوست مانه!؟ چون دوست ما خیلی بچه مذهبی وازبچه های جماعت تبلیغی بودواویک بچه شیعه!؟ بعد درگزینش چه سئوالهایی ازمن شد؟ مذهبت چیه؟ کتاب یا روزنامه می خوانی؟ چه کتابهایی می خوانی؟رئیس جمهورچه کسی است؟نماینده ولایت فقیه درمنطقه چه کسی است؟ نظرت درموردولایت فقیه چیه؟ نمازمی خوانی! نمازرابرایم بخوان!قرآن چند سوره دارد! اذان واقامه برایم بگو!؟ قرآن بخوان! درراهپیامایی ها شرکت می کنی! فلان روز به چه نامی است وبرای چی تظاهرات می شود! راهپیامایی ها درشهرشما ازکجا تاکجاست!؟ نماینده مجلس شما چه کسی است!؟ وهزارتا سئوالها ازاین که حالا من نمی دانستم جواب درست یا غلط بدهم ؟! به هرحال تماما را تا یادمه درست جواب دادم به غیریکی دومورد که نمی دانستم وجواب ندادم ودرموردولایت فقیه هم گفتم ماهم شبیه آن دراهل سنت بانام خلیفه داریم. یکی ازدوستان قبل ازاینکه بیایم گفته بود که این سئوال ازتو می شود!البته افرادی که برای گزینش آمده بودند دقیقا سئوالها رابین خود چک می کردند که چطوری وچگونه جواب بدهند ومابلدنبودیم ؟البته آنجاهم ماتنها همان دروغ راگفتیم چون خلیفه با ولایت فقیه ازآسمان تا زمین متفاوت است؟! برای اینکه مهم برایم بود که درآن قبول شوم وگرنه مشکلات زیادی برای من ایجادمیشد همان طورکه ایجادهم شد؟!افرادی که برای گزینش انتخاب می کنند انسانهایی هستند که روانشانسی بلد باشند ومعمولا قبل ازصدا زدن افراد درمنطقه درموردشان تحقیق می کنند وبرای اینکه دستشان رو نشود بعضی ها را هم که مورد نظرشان نیست یا مطمئن نیستند صدا می زنند تا حفظ صورت کرده باشند ما هم قبول نشدیم .باید پرسید چگونه دریک نظام براساس عقیده می خواهند پست ها ومدیریت ها راانتخاب کنند نه براساس لیاقتها واستعدادها واین افرادیکه اگر واقعا مسلمان واقعی بودند هیچگاه پستی که بالیاقت واستعدادآنها نمی خورد انتخاب نمی کردند تا همه چیز رابه سوی باطل وخرابی بکشانند وچون ندارند موردتوجه هم قرار می گیرندوآنگاه ماباید شاهد خرابی ها وفرار مغزها ونابودی استعدادها وتوجه به مدرک گرایی باشیم چون فردی که با عقاید وایمان خود دارد نان می خرد چیزی که بااصول کار پیامبران درتضاداست دیگرنمی توان بیش ازاین چیزی دید. البته مردم بیشتر دروغگویی بیش نیستند اوکه قبل ازگزینش داردبرای خود آمادگی ایجادمی کند وبدلیل کمبود شغل ونیازها ی شغلی برای اوملاک است اصلا چگونه این روش گزینش می تواند مفید باشد درحالیکه اسلام بیشتر دومورد را درنظرمی گیرد افکاراو وعملی که ازخودنشان می دهد وتکیه او بیشتر روی اعمال است . زمانیکه قبول نشدم رفتم پیش رئیس شورای شهر که سنی بود وماجرا راگفتم باهم پیش رئیس آموزش وپرورش رفتیم البته من پشت در ماندم اوکه بیرون آمد گفت که می گوید فردی با رتبه ای که تو می گویی نداشته ایم که حالا تو مورد انتخاب قرار نگرفته باشی؟! منم تا اینو گفت برگه کنکورم را درآوردم واو با رتبه ام پیش رئیس آموزش وپرورش رفت وبعد برگشت گفت او می گوید کسی بهترازتو رتبه آورده؟!گفتم او اول چیزدیگه ای گفته حالا داره حرف دیگه ای می زنه؟! اوتنها می توانست منو آرام کند وکاری ازش برنمی آمد ومنم ناامیدانه آنجا را ترک کردم؟! البته این راهم بگم من اصلا نمی خواستم که معلمی راانتخاب کنم چون شاگرد ممتاز درایران کسر  شان است که معلم شود اصلا اواستعدادفراترداشت وبه خیال اینکه معلمی بااستعداداونمی خواند البته تاحدودی هم حق دارد اما بعد ازآمدن رتبه ام که کم شده بود ومشکلات پیش رو در دقیقه نود آن را انتخاب کردم بااین وجود که از رتبه ای که آورده بودم مطمئن بودم در معلمی انتخاب می شوم ؟اما دیدیدکه نشدم؟!

وحشت کنکوررا درپیش دانشگاهی حس کردیم وبرخلاف مدارس دیگرکه افرادراازهمان ورود به مدارس آماده می کنند ما برایمان تازگی داشت حتی زمانیکه درپیش دانشگاهی برای مدت کوتاهی به همان مدرسه شیعی رفتم معلمها می گفتند شما کاری به نمره آوردن نداشته باشید و تنها خود رابرای کنکورآماده کنید چون اصلا نظام کنکوری با خواندن برای مدرسه متفاوت است یعنی این کنکورملاکی علمی برای شناخت اشخاص نیست حتی بعضی ازدروس مثل دینی وعربی وفارسی معلوم نیست آنجا چه کارمی کند دروسی که هیچگاه بدرد فرد با توجه به رشته هایی که می خواند همخوانی ندارد.این یکی ازمشکلات تدریس درمدارس است که توجه به نمرات نتوانسته رشدها رادرست به وجودآورد.اگر نظام پارتی ورشوه خواری ودروغ ودزدی درایران نبود وهمه چیز درسرجای خود قرارمی گرفت می گفتم ملاک علمی باید شکوفایی استعدادها  درزمان تحصیل که فرد ازخودنشان می دهد به همراه امتحانی باشد که خود دانشگاهها برگزارمی کنند. هنوز مشکلات مدارس سرجایش است وبااین مسائل دست وپنجه نرم می کنند ومن نمی دانم تاچه زمانی وچقدرانسانها باید ازبین بروند...................................

البته مشکلات علمی وتخصصی ایران فراترازاین حرفهاست بارها درامتحاناتی که برای ورود به استخدام بعضی ازمشاغل دولتی یا خصوصی بوده شرکت کردم اما متاسفانه پارتی بازی ها وبی اهمیت شدن انسان وحجم اشخاص مشکلات عدیده ای ایجادکرده است .آنقدر دراین امتحانات شرکت کرده ام که می دانم چقدربرگزاری امتحانها وتشخیص علمی یا نیروی انسانی یا تخصص درایران بی اهمیت است معمولا افراد می خواهند درامتحانهایی بازشناخته شوند که درواقع معرف استعدادهای افراد برای پستها ومشاغل نیست.(معلوم نیست سئوالات عقیدتی و دینی دربعضی ازامتحانات نشانه چیست؟ سئوالات استانداردوباتوجه به نوع مشاغل نیست – حتی افراد استعدادکاری نداشته وبعضی ها تنها طوطی وارچیزهایی را حفظ کرده اند وآمادگی برعهده گرفتن مشاغل وپستها راندارند) اما سنی بودن من وضعیت رامشکل ترهم می کند. بارها دیده ام که چه مشکلاتی برای دوستان به این دیلیل برایشان رخ داده است یکی ازدوستان رفته بود استخدام یکی ازهمین بانکها شود اورااستخدام نکرده بودند اما یکی ازنیروهای شیعه که حتی هنوزمدرکش هم نگرفته بود رااستخدام کرده بودند.

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

روزسخت قربانی

 

روز قربانی براساس کشورهای عربی وعربستان به اصراریکی ازدوستان برای قربانی با آنها همراهی کردم . البته چون ما همیشه حیوانات خانگی داشتیم قربانی راانجام داده بودم(بزوگوسفندوخرگوش ومرغ ...) اما تاحالا گاوراقربانی نکرده بودم .  البته بدلیل نبود امکانات ومشکلات قربانی ها خوب انجام نمی گرفت .

چیزی که برای من وحشت آور بود آمار قربانی ها در منطقه جنوب بود وبعد باخودم حساب وکتاب می کردم . می گفتم چرا مسلمانان الویتها راازهم نمی شناسند درمنطقه جنوب دردها با قربانی گوشت که ازلحاظ قیمت درسطح بالایی قرار دارد دردی دوا نمی کند تا من می دانم که قربانی درزمان حج واجب است واین دوستان هم با نگاه سنت بودن انجام می دهند ؟!حال باید پرسید که جوانی که امکانات ازدواج برای اونیست؟ جوانانی که امکانات شغل وفعالیت برای آنهانیست؟ خانواده هایی که پوشاک ندارند؟ خانواده هایی که .......الویت ها درکجاست؟ اگرمن بتوانم با خرید مرغ (تقریبا معادل دوکیلونیم مرغ معادل یک کیلو گوشت میشود که اگرمرغ زنده خریداری یا درحجم زیادخریداری شود کمتر ازاینها درمی آید) یا دادن پول به یک خانواده ای غذای یکماه اورتامین کنم چگونه تنها می توانم باقربانی کردن حیوانات غذای چند روز اوراتامین کنم؟(قیمتهایی که من درموردقربانی های جنوب می زدم به میلیاردمی رسیداگردچاراشتباهی نشده باشم چون من آماردقیق دردستم نبود وبه صورت پراکنده متوجه شدم )

یکی ازدوستان می گفت خداوند گفته که گوشت قربانی های شما نمی رسد بلکه این عبادات شماست وبعدمی گفت که پیامبرهم درزمانش وحاجیانی که درآخرین باربوده وسربازان پیامبربه بیش ازصدهزارمی رسیده قربانی داشته اند وتمامی گوشتها رها می شده اند؟

باید پرسید آیا واقعا چنین عملی ازپیامبربرمی آید که اسراف وتبذیر زمینه کار خود سازد؟ درحالیکه درهمان سوره حج خود خداوند مصرف این گوشتها را برای خود ومستندان بیان کرده است؟

البته هنوز انگارآمادگی ها وبرنامه ریزی های درست انجام نداده بودند که امیداوارم تجربه ای برایشان باشد برای آینده تا با آمادگی بهترانجام دهند.

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

دوران تحصیل1

 

کلاس پیش دبستانی نرفتم .شایدبه دودلیل بودیکی اینکه امکانات وتوانایی مادی خانواده ام درآن حدنبود یکی هم شایدازلحاظ فکری خانواده ام درآن حدنبودند.پدرکه بهتراست بگویم بی سواد ،مادرهم بیشترازتحصیلات ابتدایی نداشتند. امایکی ازهمسایگان فرزندشان به پیش دبستانی می رفت بعضی وقت ها می رفتم خانه شان وبعضی چیزها یادمی گرفتم ،این دوستمان استعدادش کمترازمابود وکمترعلاقه ازخودنشان می داد وبرای همین خیلی خانواده اش حضورمنوبه خاطرتشویق فرزندشان خواستارمی شدند وباید پرسید چراکه اواستعداد وعلاقه داردازآن امکانات محروم واوکه نیست .....اما،این اولین دوست من بود ودرعمرم بسیاری ازدوستان که یکی هم ایشان بود ازخانواده های ثروتمند بودند(برایم عجیب است که چرابیشتردوستان حین تحصیلم ازلحاظ مادی یافرهنگی بهتربودند البته نه اینکه خودمن بدنبال آنهابروم بلکه همان روندطبیعی بودکه دیگردوستی ها ایجادمی شودوشایدبدلیل زرنگ بودن وبچه مثبت بودن من بودکه چه خانواده هایشان یاخودشان متمایل بادوستی من بودند)امابااین وجودوقتی نگاه می کنم دردوران کودکی شاید نسبت به نزدیکان یادوستانم ازلحاظ مادیات دروضعیت پایین تربودم حال چه مادی وچه فرهنگی،اماهیچگاه احساس ناراحتی نمی کردم بعضی وقتها یادآوری آنروزها می کنم لذتی که آن دوران برایم بودامروزنبود باوجوداینکه شاید بهتراست بگوییم ازلحاظ مادیات درحال حاضردرشرایط بهتری هستم.البته شاید لذت بردن بهترزندگی بدلیل شرایط کودکی وعدم رشد فکری بود وزمانیکه دنیا رابهترمی شناسی وبهتردرک می کنی دردها ومشکلات برایت بهترشناخته می شود واگر انسانی ازلحاظ فکری ،رشدی نداشته باشد براحتی ازاوسوء استفاده وظلم می شود بدون اینکه خودمتوجه شود.حتی ازآن وضعیت لذت هم می بردهمانند آن کودکی که ازجهان پیراموش بی خبراست.

دبستان وراهنماییم اززرنگ ترین وممتازترین شاگردان مدرسه ،حتی شهر بودم . به کلاس اول ابتدایی که رفتم پدرسرمنو تراشید(کچل کرد)اماپسرهمسایه هرکاری کردندامتناع کردبعدکه اورابه مدرسه بردند وبه اونشان دادندکه سرهمه راتراشیده انداوهم همرنگ جماعت شدتارسوانشود. روزاول باپدروپدرهمسایه رفتیم ودرآن روزازطریق پدربا قسمت های گوناگون مدرسه آشنا شدم اما ازروزهای بعدبه علت دوری مدرسه تاخانه تا کلاس سوم دبستان باماشین پدرهمسایه به مدرسه می رفتیم تااینکه این دوست به دبی مسافرت کردندوازمادورشدندوتاحالاباایشان ملاقات وتماسی نداشتم. کلاس سوم ابتدایی که بودم برای اولین بار درتئاترمدرسه شرکت کردم ونقشم روهم خوب نشان دادم .البته آمادگی وشرکت درتئاترهای مدرسه به این دلیل نبودکه به ماآموزشی دراین ارتباط بدهندبلکه شرکت داوطلبانه دوستان برای اجرای مراسم 22بهمن بود. مراسمی که ذهن ماازدرک آن خارج بود وبالاجبارباید شرکت می کردیم همانگونه که ملزم به خواندن ومراسمهایی درمراسم صبحگاهی قبل ازشروع کلاس بودیم. همانگونه که باید درراهپیمایی هایی شرکت می کردیم که بایدشعارمرگ بردیگران می دادیم به جای اینکه شعاردوست داشتن،شعارمهرووفا وصلح ونیکی بدهیم ،مراسمی که بابی میلی شرکت می کردیم ومجبوربودیم وگرنه ازنمره انضباتی کم میشد ومعمولا دوستان ازتوی صفهافرارمی کردندوماشاگردان زرنگ انسانهایی شاید ترسوتروکم شجاعت بودیم ونمره انضباط وخوب بودن ازدیدگاه مسئولین مدرسه برایمان مهم بود،اصلامارا چه به شعارهایی که درک نمی کردیم وباتنفر درآن شرکت می کردیم .ذهن ما ازدرک تمامی این مسائل که سعی میشد ما راازکودکی درگیرکنند خارج بود وپدرومادرها هم ناآگاه واگرهم آگاهی داشتند کاری ازدستشان برنمی آمدمحفلی که باید درس آزادی وعلم می داد به زور،تفکراتی را درذهن معصوم کودکان آبیاری می کرد،اگرهم دوست نداشتیم به زورملزم به اجرای آن وگرنه ازنمرات انضباتی کم میشدحتی اجرای این مراسم به نحواحسن برای افرادامتیازاتی هم داشت، معمولاهم به شاگردان ممتازمدرسه این مسئولیت رامی سپردندکه بارها این وظیفه رابه عهده من می گذاشتندومنم باکمال میل انجام می دادم.همه اش این نبود خواندن کتابهایی دینی وتاریخی تشیع که با سنی بودن ما متضاد بود بیشتراین مسائل راحادمی کرد همراه بودن معلمان شیعه وغیربومی برحادشدن این مسائل می افزود، دراین دوران تامی توانستندسعی می کردند که به هیچ عنوان معلم سنیی به عنوان معلم پرورشی ومشاورودینی انتخاب نشود. ازآن زمان خیلی به تئاترعلاقه مندشدم اما انتخاب افرادبرای اجرای مراسمهای جشن 22بهمن به انتخاب مربی ها بود یعنی آنها افرادراانتخاب می کردندوسپس افرادداوطلبانه درهرکدام که دلشان می خواست شرکت می کردندکلاس سوم هم اول من انتخاب نشده بودم همان دوست همسایمان بود ایشان قبول نکردندبعدازمن خواستند.کلاس پنجم تنهادرتئاتری به عنوان سیاه لشکرشرکت کردم. دوبارهم زمانیکه راهنمایی بودم یکباردرسرودویکبارهم به عنوان سیاه لشکرویکبارهم به عنوان نقش اصلی درتئاتری که چندان نتوانستم خوب بازی کنم. درآنزمان علاوه براجرای این مراسمهابرای 22بهمن درکنارش مسابقاتی هم به صورت استانی حتی کشوری دراین ارتباط برگزارمی شد. بعدازورودبه دبیرستان اصلاچنین مراسمی نداشتیم که بتوانم درآن شرکت کنم وتقریبا در دورانی دیگرسیرمی کردم وامکاناتی هم برایم وجودنداشت. به غیرازاینکه درکلاس چهارم ابتدایی که بودم کلاس خشنویسی معلممان برایمان درچندجلسه کوتاه برگزارکردوبه صورت جسته وگریخته چیزهایی یادگرفتم دیگردرارتباط باهنرهیچگاه کاری انجام ندادم به خصوص که مصادف شدن دینداریم درسنین راهنمایی تقریبابین من وهنرجدایی انداخت(قبلادرموردتعصبات این دوران سخن گفته ایم) چیزی که جای تامل بودمدرسه ای که بایدباهنرآمیخته بودوباوجوداینکه ما درکلاس هنرمان بایدآموزش های مثل خوشنویسی و...می دیدیم اما درپایان افرادهیچ یادنمی گرفتندواین خودبودندکه مجبوربودندازکلاسهای خصوصی استفاده کنند. چگونه زبان انگلیسی که به عنوان زبان دوم درجهان مطرح است وبیشترعلوم هم به این زبان می باشد آن آمادگی درست رابرای افرادایجادنمی کنندکه فردمجبوربه کلاسهای خصوصی می شود انگارهنوزاین افراد درک درستی ازاین مسائل ندارند.درواقع ضعف مدارس ایران بدین گونه است یعنی آموزشها وآمادگی هایی که بایدفردرابرای حضوردرجامعه آماده کند،نیست ومهمترازآن استعدادها نمی تواندازهم بازشناخته شود واگرفردپول دارد سعی می کند خارج ازمدرسه نقاط ضعف خودراپرکندواگرهم نیست که بایدبسوزد.هرچندکه درکشورایران بعضی ازهمین کلاسهای خصوصی آنقدررنگ وچهره تجاری به خودگرفته که ازآموزش وآمادگی کامل فردبرای حضوردرجامعه وشکوفاشدن استعدادها وجودندارد. تمامی مشکلها به اینجاختم نمی شود باوجوداینکه دردوران تحصیلیم اززرنگ ترین وبهترین دانش آموزان بودم همیشه آروز داشتم هرچه زودتربزرگ شوم واین درس ومدرسه تمام شود وبه زور درس می خواندم یعنی زمانیکه به مدرسه رفتم مادرگفت تو باید بهترین باشی درصف جلوبشین وتمام حواست به دهان معلمت باشد وخوب گوش بده وسعی کن ازدیگران بهترباشی، توباید ازفلانی وفلانی و...بهترشوی !؟ واین ازابتدا شد محرک برای حرکت من!؟ وشاید هم به نوعی حسادت به دیگران!؟چیزی که خطرناک است ،چون اگربخواهی ازدیگران بهترباشی متعاقبا نمی توانی درعلمت،درزرنگیت بادیگران شریک شوی وتخم حسادتها وتنفرریخته می شود وافرادباهمدیگرتعاون به وجودنمی آورند وهمه چیزبرای خودمی خواهند؟!ماهم اینگونه تقریبابودیم .البته دربین بیشترایرانیان اینگونه است و چشم به هم چشمی ها وبه رخ کشیدنها وبهتربودنهارادراین مسائل می بینند باعث رشد حسادتها وتنفرها وعدم جایگری دانش آموزان به فراخور استعدادهایشان شده است. مدارسی که به جای اینکه مکانی برای رشد انسانها،شناخته شدن استعدادها،ایجادمهروصفاوصمیمیت باشد مکانی علمی وتحقیقی، ازبدو ورودت تنهاچیزی که مهم بود طی کردن کلاسها ونمرات بیشترآوردن بود وخودعلم وتحصیل مهم نبوددرنتیجه باعشق وعلاق سمت وسویی نداشت وتنها نمره ملاک بود.

تا دبستان بودم به بعضی ورزشهامثل شطرنج علاقه داشتم ویادمه یکبارهم توی یک تابستان یه یکماهی به باشگاه رفتم اما خوب معمولاانگار چیزی که بیشترعرف شده بین دانش آموزان زرنگ که سرشان داخل کتاب باشد تااینکه اهل فعالیت های بدنی وورزشی باشندوبعدازآن هم سراغ هیچ ورزشی نرفتم مگراینکه به صورت تفریحی وتفننی با دوستان بازی هایی انجام دهم(البته باوجوداینکه شطرنج یک ورزش فکری است امکانات درآن زمان خوب نبودومنم ترجیح می دادم بیشتروقتم به درسام صرف شودتااینکه به فعالیت دیگری بپردازم) بایدپرسید چرا اینگونه نگرشی درایران باید وجودداشته باشد درحالیکه تمامی انسانها باید برای قوی شدن بدنشان ومتعاقبا فکرشان ورزش انجام دهند . کلاسهای ورزش درمدارس بیشتر حالت تفریحی داردتااینکه درافراد روحیه ورزشی ایجادکند ویا بتواند استعدادهای آنها راشکوفاسازد وچون ماهم شاگردزرنگی بودیم معمولا نمرات خوبی به ما می دادند باوجوداینکه شاید دیگرانی بهترازماهم بودند. البته به مروربا بزرگ شدن سن افرادومشغولیت های زندگی ودچارشدن به روزمرگی اصلاوقتی برای آنها نمی ماند که بتوانندبدنی سالم داشته باشندودیگه این همه نخواهند وقت وپول خودراصرف داروها کنند. من دوروبرم بسیاری ازپیرمردهای سالهای قبل می بینم که عمرزیاد کرده اند وازمن ودیگران هم سرحال ترند ودرطول زندگیشان کم بیمارشده اند واین زندگی ماشینی امروزبیشترآنهارا پیرودچاربیماری کرده است،چراکه آنها درگذشته غذای خوب ومقوی وطبیعی می خورده اند واهل کاروورزش وهوای خوب وسالم بوده اند چیزی که برای بشرامروز وجودندارد.

ورودبه دبیرستان با محیطی روبروشدیم وحشتناک!؟ ما نمی دانستیم این حکومت ایران چه خوابی برای ما دیده است تا راهنمایی که بودم هیچ مشکلی ازلحاظ تحصیلی نداشتم باوجوداینکه شاید خانواده ام آن سواد رانداشتند. دورانی که تمامی معلمها منو دوست داشتند.دورانی که حداقل معلمهایی خوب پیدامی شدند مثل معلم کلاس پنجم که تنها معلم سنی درطول دوران دبستان وراهنماییم(درراهنمایی البته بازیک معلم تاریخ سنی داشتم) بود،اوواقعا معلم خوبی بود بدون چشمداشت هیچ پولی کلاسهای خصوصی برای مابرگزارمی کرد ومارا برای امتحان نهایی آماده میکردومارابه مدرسه فرامی خواند وازمامی خواست که درس بخوانیم.یادمه که هرسال تمامی بچه ها قبول می شدند وهیچ واهمه ای ازامتحان نهایی وجودنداشت، سال ماهم یکی ازدانش آموزان کلاسمان بودکه آنقدرتنبل بودکه اصلاتصوراینکه بتواند قبول شود واقعا غیرممکن بود بااین وجودتمامی درسهایش قبول شد وتنها درس انشا آمده بود ونام خودش راپایین انشایش نوشته بود،چون بالای اسامی راازبرگه جدامی کردندونبایدنامها مشخص می شدوگرنه آن درس هم نمره آورده بود.یایکی ازمعلمهای کلاس سوم راهنماییم که باوجوداینکه شیعه بودواقعا طوری درس می دادکه تازمانیکه تمامی کلاسش درس رانمی فهمیدند درس بعدی رانمی دادبرای همین نمی توانست کتاب راتمام کنددرنهایت کلاس خصوصی برای مامی گذاشت وکتاب راتمام می کرد ویادمه که باپول خودش برای ماجایزه می خرید البته اومشکل مالی نداشت وضعیت خوبی هم داشت.

این دوران دوست داشتنی کودکی تمام شد ودورانی ازوحشت شروع شد. اوایل نمی فهمیدیم بعدها فهمیدیم که بله!آقایان حکومتی آمده اند ومسئولین آموزش وپرورش راطوری انتخاب کرده اند که اصلارشدی برای اهل سنت نباشد وتابتوانند ازگزینش اهل سنت درمدارس وبومی شدن پرسنل های دولتی جلوگیری می کنند وماشده ایم موش آزمایشگاهیی برای معلمینی که می آمدند وآموزش می دیدند وباتجربه می شدند وبعدمی رفتندودرمناطق دیگرآموزش می دادند. بیشترپرسنل آموزش وپرورش ومعلمین سنی ازنسل های گذشته وپیروفرسوده بودند. البته درشهرهای اطراف که شیعه نشین بودند کلاس شبانه روزی داشتند ومن زود مطلع نشدم وبدون آمادگی شرکت کردم وقبول نشدم وگرنه دروضعیتی که بایدهنگام دبیرستان دچارش میشدم شامل حال من نمیشد،خانواده آگاه وبافرهنگ ومطلعی که نداشتم برای همین این چیزطبیعی بودکه نسبت به بسیاری ازمسائل یامطلع نمی شدیم یادیرمی فهمیدیم ،آنهایی که مطلع بودندکوتاهی می کردندیاهم خیانت می کردندوسنی بودن ما براین مسئله بیشتر می افزود.مثلاباوجوداینکه من ازشاگردان زرنگ بودم ومعمولادرایام تابستان برای دانش آموزان اردوهای تابستانی بود ،تنهایکبارمنوبه اردوبردند.آنهم نمی دانم کلاس دوم یا سوم راهنمایی بودویادمه آنهم دردقیقه نود به من خبردادند ویکی ازبچه های دیگه دردسترس نبود حتی نتوانست بیاید. به هرحال باآن محرومیتهایی که ما داشتیم برایمان لذت بخش بود.

 

دنباله تحصیلات دردوران دبیرستان درپست دوم دوران تحصیلی خواهم آورد.

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

ورق هایی اززندگی من 6

 

چند روز قبل ،یکی ازمسئولین مدارس دینی اهل سنت را که حتی تخصص دینی هم دارند روبروشدم سی دیی ازمطالب وبلاگ چرارابه اودادم .

اوگفت یکی ازعلماکه مدرک دکترداردمی خواهدتوراببیندبه اوگفتم اوازکجامنومی شناسدگفت ازوبلاگت!؟گفت:زمانیکه آن عالم گفته می خواهم بافلانی دیدارکنم وحرفهایی که زده ، حدس زدم که توباشی؟ می خواهی بااوملاقات کنی؟

به اوهیچ نگفتم وسپس ازمن شماره تلفنم خواست و گفت بهت خبرمی دهم تااوراببینی؟!درنهایت به خانه که می آمدم یکی دیگرازهمین افرادی که به تازگی ازمدارس دینی فارغ التحصیل شده رادیدم . بهم گفت مدت زیادی است که توراندیدم و می خواستم توراببینم وصحبت هایی باهم داشته باشیم .

به اوگفتم عجیب است که بعدازاین همه مدت افرادبه فکرمن افتاده اند؟!!!!!

ازاین ماجرا 10 روزمی گذردخبری ازکسی نیست؟!

من زمانیکه تقاضای ملاقات راشنیدم به خودم گفتم :اگررفتم درموردهیچ موضوعی باآن عالم صحبت نمی کنم وتنهامی گویم که دیگربه علما اعتماد ندارم؟چون می دانستم اگرحرفهایی زده شود نه او امکان دارد تاب تحمل شنیدن داشته باشد وپیگیری کند ومنواقناع کند ودرحل مشکلات من برآید ونه من تاب تحمل رفتارهای زشت آنهاراداشته باشم ومی دانستم که اگراوهم به خاطربعضی ازنگرشهای من انگی برمن نزند بزودی اطرفیان اوباخبرشده وانگی خواهیم خورد!

البته همیشه این مانورهای زشت آنهارادیده ام که طوری رفتارمی کنندکه به فکرآدم هستند و به دیگران یابه توحالی کنند که تورادوست دارند امازمانیکه به عملکردآنهانگاه می شودتهی ازاین موضوع است....

یکسال قبل چندتادانشجوسمیناری باحضورهمان عالم که مدرک دکترا داردبرگزارکرده بودند.مکان برگزاری هم باخانه مافاصله ای چندان نداشت بایکی ازهمین دانشجویان توی خیابان برخوردکردم گفت فلانجاسمیناری برگزارشده است ،تومی آیی؟گفتم به من اطلاع نداده اندوخبری هم ندارم برای همین تمایلی به شرکت ندارم گفتم اماچون درمسیرخانه ماست باتوهمراهی می کنم. رسیدیم به مکان مربوطه چندتاازهمان دانشجویان دم در برای خوشامدگویی ایستاده بودند. ازآنهاماجرا راتوضیح خواستم .گفت این سمیناری برای دانشجویان است وبرای شماهاهم درنظرداریم گردهمایی های دیگرباشد؟ دیگه داخل نرفتم .فقط ازاوخواستم که کاغذی به صورت خصوصی به آن عالم بدهد.گفت که نمی شودبایداول ما متنش راببینیم .گفتم اگراین طوری است که نمی دهم وبعدخداحافظی کردم ودیگه داخل نرفتم. درحین رفتن دیدم هرکس وناکسی سرش راپایین انداخته وداردبه سمینارمی رود وظاهراهمه خبرداشتند،جزما! عجیب بودکه برای ما آن شدکه حق نداریم حضوربیابیم چون برای دانشجویان است امادیگران .....بعدهم روزهاگذشت وبرای فردی مثل من گردهمایی نشد درواقع نمی خواستند من باشم چون حضورمن امکان داشت به همراه پرسشهایی ونقدهایی باشد که برای آنهانگرانی بیاورد......

بله؟!برای نادیده گرفتن وحذف وطرد خوب راهی درپیش می گرفتند؟!اما انگارمن آنقدرنادان وکودن هستم که نفهمم؟!حال باید چقدربگویی؟چقدرنقدکنی؟چقدردراین وبلاگ بنویسی؟که آنها نسبت به بعضی موضوعات متوجه شوند وخواستاردیداری نمایشی بشوند....

 

شایدبتوان گفت اشتباه من این بود که باید سمت دینداران بی دین می رفتم(وقتی می گویم دینداران بی دین یعنی اینکه افرادیکه تنها ادعای دینی دارند وازدین تهی هستند ودرحدشعارعمل می کنند) خدای به آن عظمت وبزرگ وبی نیاز راندیدم سمت انسانهای نیازمندبی دین رفتم امااین نگرش امروز من است!آیا واقعا اشتباه کردم!؟ نه!؟ چون زمانیکه فردی ادعای دین کرد ادعا هاوافکاری که می دهد ازاوانتظار می رود وچه بخواهد وچه نخواهد براساس نگرشی که ارائه می دهد ازاوانتظار می رود اگر بگوید فلان فکر دارد براساس آن فکرازاوانتظار می رودومشکلی نیست اماوقتی گفت من انسان دینی هستم مثل همان نگاه انتظار دردیگران ایجادمی کند؟نمی تواندبگوید که دین یعنی راستی؟ سپس راه دروغگویی درپیش گیرد؟! اگراین رفتارشود دیگر چیزی ازدین جزشعارنمی ماند؟ اگرپیامبرویارانش توانستند دین برای مردم بیارند عمل داشتند؟! من نمی گویم انسانهاگناه نکننداما انسان توحیدی زمانیکه گناه کرد آن رامی پذیرد آن راتوجیه نمی کند سپس تاوان آن رامی پردازد ودرجبران آن می کوشد سپس سعی می کند آن راتکرارنکند....

شماخوب به حکومت ایران نگاه کنید؟آمدوگفت دین وسیاست یکی است(بماندکه نه ازاخلاق چیزی می داندونه ازسیاست چیزی می داندونه ازاسلام چیزی می داند ونه ازدین چیزی می داند) اماآیاچیزی ازاخلاق دراین نظام وحکومت دیده می شود؟ آیاچیزی ازدین دراین نظام وحکومت دیده می شود؟ نام دین رابدکرده واخلاق رادرجامعه ازبین برده است اگرگفته بود که دین واسلام ازهم جداهستندهیچ مشکلی نبود وهیچ کس ایرادی بردین نمی گرفت امازمانیکه به گونه ای دیگرعمل کرده، همه رابه پای دین نوشته است سپس انتظاراتی که ایجادکرده رابرآورده نکرده است درنتیجه اخلاق وایمان دربین مردم بی ارزش شده است ..........

 

اگرزمانی آمدی وتنهادرحدشعارماندی؟! اگربهترین سخنان راهم بگویی ؟ زهرحلالی می ماند که کسی علاقه به گوش دادن ندارد؟مگراینکه اوانسان بزرگی باشد......

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

ورق هایی اززندگی 5

 

دیشب یکی ازبچه های مکتبیم رابعدازمدت طولانی دیدم یکی ازافرادی بودکه خیلی باهاش مشکل داشتم اماانگاریه خورده بهترشده بود. آن زمان خانواده اش هم باهاش مشکل داشتند چون من سعی می کردم درزمانیکه بامکتبخانه کارمی کردم با والدین هم ارتباط برقرارکنم چون یکطرفه کارکردن مشکل است برای همین سعی می کردم باخانواده ها ارتباط صمیمی برقرارکنم البته اگرخانواده هایی این ظرفیت راداشتند . بعضی از بچه هایی هم که می دانستم سالهای قبل مکتبخانه بودند یاااطراف مسجدخونشان بود وحالابه دلایلی به مسجدنمی آمدند دنبال آنهابروم وآنها رابه سمت مکتبخانه ومسجدبکشانم . البته مشکل تنهابه این ختم نمی شدبرگزاری بیشترعروسی ها که درتابستان برگزارمی شدوسپری کردن بیشتراوقات این کودکان دراین مراسم که امکان داشت ازشب تاصبح بودیکی ازمشکلات مهم در حضورآنها در مکتبخانه ها بود که خانواده ها هم همکاری نمی کردند حضوراین بچه ها به زور وباخمیازه و ناراحتی وکسل کننده همراه بود. بااین وجودمن باید به صورت تجربی  یادمی گرفتم که بابچه ها برخوردکنم باوجوداینکه بایدآموزش می دیدم . بایددراین ارتباط کلاسهایی برای مربیان می گذاشتند که درارتباط باکودکان، نحوه برخوردباآنها، تربیت باآنها وخانواده هایشان آموزش ببینند اصلاوجودنداشت حال اگرآگاهی ویاحس دلسوزیی وجودداشت خودمربی تاحدودی قدم برمی داشت وگرنه چیزی درخوردتوجه دیده نمی شد برای همین بااین شاگردم همیشه مشکل داشتم اماتغییراتی که دراورخ داده بود واوراپخته ترکرده بود خوشحال شدم . مربیان همیشه باتجربه آموزش می دیدندانگار شاگردانشان برای آنهاموش آزمایشگاهی می شدندتایادبگیرند وبماند که امکان داشت دراین مدت سرخوردگی ها وناراحتی هایی ایجادکنند. البته تابستان گذشته باعث دیداریکی دیگرازبچه های مکتبیم که واقعاازلحاظ هوش واستعداد فوق العاده بود اما بازیگوش وشیطنت زیادی داشت اما رشد وشکوفاهایی که برای اوایجادشده بود هرچندلیاقت او بیش ازاین بود موجب خوشحالیم گشت.

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

مکتبخانه

 

من تاریخ به وجودآمدن مکتب خانه هارانمی دانم امادراین حدمی دانم که مکتبخانه ها مکانهایی بوده اند که افرادمی آمده اند سوادخواندن ونوشتن یادمی گرفتند وعلاوه برآن تلاوت قرآن رافرامی گرفتندودرکنارآن امکان داشته دروس دیگر همچون کتابهای سعدی وحافظ یا...هم مطالعه می شده است . خوبی مکتبخانه هاهمیشه اینگونه بوده که سن خاصی برای پذیرش نداشته است یعنی هرفردی هرهنگامی که احساس نیازمی کرده است یاشرایط روحی وروانی وفهمی برای اوایجادمی شده است می توانسته که واردمکتب شودچیزی که درحال حاضردرمدرسه های نوین وجودنداردوبرای ورودبه مدارس سن خاصی درنظرمی گیرندعلاوه برآن چون سن خاصی نبوده امکان داشته فردی ازاستعدادبیشتری برخورداربوده است زودتربه مکتبخانه می رفته وامکان داشته فردی ازلحاظ فهم واستعدداپایین تربوده است وآمادگی زودترپیدانمی کرده است ودیرتر وارد مکتبخانه میشده  است وچیزی که درمدارس نوین وجودنداردوازضعف های اوست . ازنقاط قوت مکتبخانه هااین بوده که نمره ملاک قبولی شخصی نبوده است هرفردی زمانیکه مربی آنهاتشخیص می داده که آمادگی بالاتررفتن به کلاس بعدی وآموزش دیگری رادارد به اوآموزش می داده است چیزی که درمدارس نوین مشکل دارد ملاک نمره شده است وفردی باوجوداینکه امکان داردهنوزآمادگی طی کردن کلاسهای بعدی را ندارد یاحتی کنکورکه ورودی دانشگاههاست با نمره آوردن به صورت  شانسی واردکلاسهای بالاترمی شود . ازنقاط قوت دیگرمکتبخانه ها این بودکه نیازنبودبرای واردشدن به مراتب عالی ترحتمادرسهاباهم طی شود مثلااگرکسی ریاضی رانمره خوب آورده بودمی توانست که ریاضی بعدی راطی کندونیازی نبوداگررشدی درادبیات نداردازرشدکردن درریاضی بمانداین روش درمدارس نوین تاحدودی ازدبیرستان شروع می شودو دردانشگاه تکمیل ترمی شود. ازنقاط قوت دیگراین بوده که شاگردان هم درکنارمربی به امر تربیتی وآموزشی می پرداخته اند ومی توانسته اندکه به صورت تجربی هم همگام بامعلم شوندچیزی که درمدارس اروپایی نه ایرانی مشاهده می شود.البته نقاط ضعف بسیاری هم داردمثلاتنبیه های شدیدبدنی که صورت می گرفته است یااینکه هیچگاه باتغییرات زندگی بشری نتوانست خودررارشددهدوتطبیق دهداماواقعانقاط قوتی داشته که درحال حاضردرمدارس اروپایی استفاده می شود ومادست به گریبان غربیم.

چیزی که درزمان ماازمکتبخانه هامانده بودتنهاروخوانی قرآن آموزش دیدیم ازساعت7صبح تانمازظهرمسجدبودیم ویه نیم ساعت قبل ازنمازظهرتعطیل می شدیم ودیگردراین مکتبخانه هاچیزی آموزش نمی دادند امادرحال حاضرمکتبخانه هابه این تربیت آموزش می دهند(درمنطقه اهل سنت جنوب) که بچه هاسه ساعت بیشترنمی روندازساعت8تا11 ودربعدازظهرهاهم برنامه های آموزشی دیگربرای آنهامی گذارندمثل کلاسهای خیاطی ،نقاشی ،خوشنویسی ، کامپیوتریاحتی برای پسرهامسابقات ورزشی مثل فوتبال برگزارمی کنندبرای بچه ها جایزه تعیین می کنندومراسم هفتگی برایشان درنظرگرفته یاآنهارابه اردو می برندعلاوه برآموزش روخوانی به آنهاتجوید؛سیرت پیامبر،احادیث ،فقه واحکام ،عقیده هم آموزش می دهند.(برای این امرجزواتی تهیه کرده اند که اصلاباآموزش درست نمی خواندوباروح بچه ها نمی خواند ونیازهای آنهاراتامین نمی کندبچه هابیشتردرسنی هستندکه الگوهای رفتاری وعملی می خواهند وبه سرگرمی وبازی مسجدی شدن نیازدارند آنها نیازمنداین هستند که درقالب داستان وشعروفیلم آموزش وتربیت ببینند ودرسنین بالاترهم علاوه برالگوهای رفتاری نیازمند پرورشهاوآموزشهاباتوجه به سن ونیازجامعه امروزمی خواهدکه وجودندارد)تنهاسنینی که حق ثبت نام دارندازابتدایی تااول دبیرستان است.امااستقبالی ازمکتبخانه های جنوب نیست باوجوداینکه کمیته های مدیریتی برای آن درنظرگرفته اندوازصرف آموزشی درکنارآن سرگرمی وبازی هم آورده اند. خانواده امروز دلش می خواهدفرزنداومهارت هایی اززندگی فراگیرد که اوراآماده کندتابتواند واردجامعه شود و درایران متاسفانه بسیاری ازمهارت ها که بایدبه عهده مدارس  ونیروی آموزشی کشورباشد تا هزینه ومشکلی بردوش خانواده نباشد تاچشم به هم چشمی رخ ندهد تا امکانات وتوانایی رشد عادلانه دراختیارهمه باشدوجودندارد.خانواده هابه دوش می کشند آموزش زبان انگلیسی که به عنوان زبان دومی درمدارس آموزش دیده می شودبه نحوی است که فردرابرای ورودبه جامعه آماده نمی کنددرنتیجه خانواده هامجبورند ازکلاسهای خصوصی وموسسات استفاده کنند. حال زمان فراغت بچه ها که تابستان است خانواده هاترجیح می دهندآموزشهایی ببینندکه به موفقیت واین آمادگی درآینده کمک کنند درنتیجه نسبت به ثبت نام فرزندانشان درکلاسهایی اقدام می کنندکه به خوبی این نیازهابرطرف گرددمگراینکه خانواده ای ازلحاظ مادی ضعیف باشد تااقدام به ثبت نام درمکتبخانه هاکند. مشکل مکتبخانه هااین است که حتی نمی توانند ازلحاظ تربیتی وپرورشی خوب اقدام کنند تافرزندان آمادگی پیداکنند( حتی آموزشهایی که دراین ارتباط می دهندقوی وطویل مدت نیست وبیشتر روخوانی قرآن مد نظراست )امادلیل اصلی این است که خانواده ها موفقیت هارادرموارددیگر می بینندو مادیات برآنهاحاکم شده است آنهاروخوانی قرآن یاآموزشهای دیگررادرآینده فرزندانشان چندان موثرومهم نمی دانند به جزاینکه تنهادرسهای قرآن که درمدارس برگزارمی شودنیازهارابرآورده کندوگرنه نقشی برای آن قائل نیستند.بااین وجودخودمن هم اگربودم فرزندی داشتم به آنهانمی سپردم چون تنهاموفقیتی که آنهادارندآموزش روخوانی قرآن است ودرهیچ آموزش دیگری نتوانستندخوب عمل کنند.(مهمترین چیز نقش پرورشی وتربیت دینی)

 

قبل ازاینکه مربی مکتبخانه شوم یکی ازنقادی هایی که به آنهامی کردم تنبیه های بدنی بودکه ایجادمی شد . دریکی ازتابستانها ازمن خواستندتامربی یکی ازمکتبخانه هاشوم منم قبول کردم خوب بودخیلی تلاش می کردم که به جای اینکه به بچه هاآموزش روخوانی بدهم آنهارامسجدی کنم چون می گفتم اگرفردی برای من بهترین روخوانی راهم انجام دهدتازمانیکه تبدیل به یک انسان دینی نشودهیچ ارزشی این آموزش ندارد ونمی تواندهیچ نقشی برای اوایفاکند.چون دیده بودم که بسیاری دراین مکتبخانه هاروخوانی خوب داشته اندوخوب آموزش دیده بودندامازمانیکه بزرگ شده بودند راهی جزفسادطی نمی کردند. زمانیکه مربی شدم فهمیدم اینقدرتربیت های خانواده هاوتوقعات آنهانادرست است که کنترل بچه های خیلی سخت است برای همین مربی هامجبورمی شوندازتنبیه استفاده کنند عدم همکاری خانواده هابه این وضع بدجوری دامن می زد .درهمان زمان برای اولین بارخودم اقدام به بردن  بچه ها به اردوکردم و تاثیرخوبی روی بچه هاگذاشت که دیگرمکتبخانه هاهم شروع به این کارکردندامانیازهارابرآورده نمی کرد. مشکلات مادی داشتم تا برای بچه هاانگیزه ایجادکنم ومجبوربودم برای آنهاجایزه بخرم .(این جومادی زده ومشکلات منطقه جنوب است) یادمه که دست گدایی به بعضی هیئت امنای مساجدبردم وواقعاگدایی می کردم وبعدبه زورپول می دادند باوجوداینکه هرگونه خرجی که کردم برای آنهاحتی یک ریال هم خرج کرده بودم قیدکردم اماافسوس که درمنطقه جنوب فردی انگارهرچه دروغگوتروفریبکارتروچاپلوس تر و دزد باشدجایگاه واعتمادبهتری دارد وگناه من این بودکه صداقت وپاکی راداشتم .درمنطقه جنوب مادیات به خاطرتحت تاثیرحوزه خلیج فارس هست امامدیریت درستی نیست بعدجالب بودن این موضوع به این صورت است که وقتی می خواهندکاری انجام دهندمی گویندپولی نیست وبدون پشتوانه مادی نمی توانندکاری ازپیش ببرنند بااین وجودکه همیشه تعجب  می کردم که چراباوجوداینکه بلوچهاوکردهاازلحاظ فقرومادیات ضعیف ترندقوی ترعمل می کنندسفر اخیربه سنندج ودیدن فعالیت های مکتب قرآن واقعاتعجب برانگیزبودکه باچه مدیریتی وحداقل هزینه هاخوب عمل می کردند.سالایانه میلیاردهاتومان ازحوزه خلیج ازسوی خیرین مشغول به کارکه بومی مناطق جنوبندفرستاده می شودتاکارهای خیر وعام المنفعه ودینی صورت گیردامابایدپرسیدکه این پولهاکجامی رود. معلوم است حیف ومیل ودزدی می شود. دربعضی مناطق بسیاری ازجوانان هستندامکانات ازدواج ندارند وراه فساددرپیش دارندبعدمساجدی می سازندوبرتعدادآن می افزایند وآن رامجهزمی کنندکه امکان داردحتی نمازگذاری درآنجانیست نمازهایی که برگزارنمی شودمثلانمازهای صبح تعطیل است وچرانیازمادی همان جوان رابرای ازدواج تامین نمی کننددرحالیکه مسجدی می سازندکه نمازگزاری برای آن نیست؟البته این تنهایک مثال بودکه می توان موارددیگرهم نام برد. همیشه به دوستان گفته ام وقتی اخلاص نیست وقتی پولهایی که می آیدمخلصانه نیست وافرادمی خواهند نام آنهابرده شود وخدارامدنظرنمی گیرند وانسانهارامدنظردارند هیچگونه برکتی نخواهد داشت واگرمخلصانه باشد نمی دانم چگونه است اماحرکت ایجادمی کند چون خداهست. پیامبری که اگربه صحابه اش می گفت همه باجان ومال درخدمت بودن وتنهاخدامدنظرداشتند ....

دنبال بحث مکتب خانه هامی رویم سعی می کردم دوران خوشی با بچه های مکتب داشته باشم وعکسهای این خوشی رابرای آنهابگیرم تااگرزمانی بزرگ شدندبافکربودن به این دوران وآنزمان نقش ویادآوری خوبی ازدین واشخاص دینی داشته باشندباوجوداینکه بعضی اشخاص دینی رفتاری غیردینی دارندکه نام دین را بدکرده اند روی سه مسجدکارمی کردم اماخوب خودبه تنهایی وسنگین بودن کار،عدم همکاری دیگران دربعضی مواردعدم آموزش درست نمی توانستم موفقیتی چندان حاصل کنم . سعی می کردم آنهاراوادار به مطالعه وکارهای تحقیقی کنم ..... درآنزمان به آنهاگفتم مکتب تابستانه بدردنمی خوردمکتب سالانه داشته باشندودرچندمسجدکه به آنهامعرفی کردم وازلحاظ نقاط قوت به آنهامعرفی کردم وگفتم اگر امامهای مساجدآن راتغییردهندوافرادی خاص که دراین زمینه خوب بتوانندکارکنندمی توانندبگمارندکه هم مکتبخانه هاسالانه شود وهم اهداف اصلیش تربیت انسانی و آموز شهای دینی شود ودرکناروحاشیه آن آموزش روخوانی قرآن باشد ومسجدی ودینی شدن بچه ها را مدنظرقراردهند واینکه جدایی های بین مربی وبچه های مسجدمی افتادوبچه ها درایام زمستان دیگربه مسجدنمی آمدند دورنمی افتادند اماکسی گوش نداد. چیزی که هیچ گاه گوش نمی دادندهمیشه اینگونه بوده اندیعنی  درمنطقه ما وعلمای مانگاه استراتژیکی وآینده نگری ندارند اگربهترین انسانهاباشند  زمانیکه وارداجتماع وسیاست می شوند نگاه آینده نگری وشناخت ازآن ندارند. من خیلی ازمواردزودترازآنهاتشخیص می دادم اماانگار تازمانیکه خودبه آن نمی رسیدندنمی توانستندبپذیرند زمانی اینگونه گفتم که گوش ندادندبعدااقدام به تاسیس مکتب خانه سالانه کردندکه بازمشکلات خاص خوددارد. به آنهابرای ساخت سایت اخطاروگوشزد کردم(حداقل درتمامی این مدت چهاربارمطالب ونگاههای اینترنی گوناگون راروی سی دی بردم ودراختیارآنهاقرارداده ام) گوش ندادندخودبه آن رسیدند تازگی اقدام کردندهرچندکه ازابتدای آن من نبودم وزمانیکه هم می خواستندبخشی ازآن رابه ماواگذارکنند اصلا آن افرادی که آنجابودندمیلی به حضورمن نداشتندبلکه خواست یکی ازدوستان باعث شدکه من آنجاحضورپیداکنم باوجودآنکه ازابتدای شروع آن تازمانیکه هسته مرکزی آن به وجودآمدوبعدمن ازآنهاجداشدم تمامی افکارازمن بود ودرآخرین جلسه به آنهااین موضوع راگوشزدکردم وگفتم شماهاهیچ گاه نمی خواهیدمن درکنارشماهاباشم باوجوداینکه تمامی افکارازمن است به یکی ازخانمهاهم گفتم گفت مهم نیست مهم این است که به افکارتومی رسندبهش گفتم این چه فایده داردزمانیکه فرصت هاازدست می رود زمانیکه امروز من مسائل دیگری می بینم حتی امروزهاهم نابودی اهل سنت جنوب رادرچندسال آینده درصورت عدم روشی درست داده ام و حتی ایجادتنفرشدیدازعلمای منطقه درصورتیکه نظام  فعلی ایران عوض شود ودیگردربین جوانان ومنطقه علما جایگاهی نخواهندداشت  اماگوش نمی دهند(این درد و مشکل ونحوه برخوردتنهابامن نیست بابسیاری ازافرادی است که درمنطق جنوب حرفی برای بیان دارند)..... این علمایی که دریکی ازخاطراتم گفتم موضوع جلسه رابه گونه ای دیگرمعرفی می کنندسپس وقتی حضوربهم می رسانی وتوآمده ای وذهنت رانسبت به موضوعی آماده کرده ای، درموردچیزدیگرسخن می گویند وبرعلیه تواقدام می کنند واینگونه فریبکارانه عمل می کنندوشفافانه برخوردنمی کنند(به ورق های زندگی 2 مراجعه شود) علمایی که زندگی خودراازسطح متوسط جامعه بالامی برندعلمایی که الگوبودن خودراازدست می دهندو....

بایکی ازهمین طلبه های مدرسه عالی زمانی بحث می کردم و درموردبرگزاری نمازوامامت آن ازسوی زنان صحبت می کردم می گفت این بحث هاراما درمدرسه کرده ایم وجلسه وسمیناری گذاشته ایم گفتم چراماهاراصدانزده اید مگرماانسان نیستیم مگراین دین برای همه نیست باوجوداینکه سی دی هاومطالب اینترنتی رابه آنهامی دادم وماهم آن افکاررامی دیدیم(چون اولین باراین مطلب رامن ازاینترنت گرفتم برگزاری نمازجمعه درامریکابه امامت یک زن) اماآنهانمی دانستند دین ونگاه وسمت وسوی جامعه به چه نحوی است . آنهاهیچگاه نخواهندفهمید....

شایدبه قول یکی ازدوستان به خاطرمطالعه وموارددیگرکه درمابودفراتراززمان فکرمی کردیم اومی گفت که بعضی افکاربایدبه آن برسند وبعضی افکاربایددرزمان خودبیان شودامامن به اومی گفتم فرصت هاازدست می رودواین چگونه تشخیص است که آن افکارامروزنبایدبیان شود براساس چه معیارومیزان درحالی که زمانی که می رسد وقت هاوفرصت هاازدست رفته و....

 

مکتب خانه سالانه بعدا به پیشنهادیکی ازعلمادریکی ازمساجدبامدیریت من ودوتن ازدوستان دیگرایجاشدوبه نوعی ما موسس آن بودیم اما بعدازیک سال ونیم همکاری باآنهاازآنهاجداشدم چون بعدازمسجدفعالیت رابه مکانهای خاصی کشاندند تا اینکه چون نگاه اجتماعی به افراددینی خوب نیست برای حضوربچه هامشکلی نباشدودرابتداازلحاظ ارزش هاواحترام های اجتماعی مشکلی نداشته باشندامامشکل این نبودمشکل این بودکه بچه هامی آمدندویک مدت بامکتبخانه بودند وبعدازآن جدامی شدندچون تنهانیازی که ازسوی این مکتبخانه ها تامین می شدنیازهای سرگرمی وتفریحی آنهابودچیزی که حتی حالاهم هست ومن دقیقاازآنهاخواستم تامدیریت رابه حالت شورایی بیاورند  وازاشخاص دیگرباتخصص های دیگرهم استفاده کنندگوش ندادندومی گفتند افراددیگرفقط حرف می زنند وشعارمی دهندکارنمی کنندمی گفتم بگوآنهافکربدهندماخودپیاده می کنیم ونیازنیست که همه استعدادفعالیت داشته باشند ویکی تنهاتخصص ارائه نگاه دارد وشایدنتوانداستعدادی این را داشته باشد که عملاکارکند واین راخودخوب می فهمیدم چون من استعدادخوبی داشتم بابچه هاارتباط برقرارکنم حتی خصوصی ترین مواردشان رابرایم می گفتند اما یکی ازدوستان بودکه اینگونه نبودامابهترمی توانست بچه هاراکنترل کند ونظم بدهد . اومی خواست خودرامثل من کند به اوگفتم این کاررانکندهرکس استعدادخاصی دارد وبایدبراساس توانایی اش کارکندوهمانگونه ومقدارکه به من نیازهست به توهم به آن صورت نیازهست ......به هرحال گوش ندادند وفعالیت پرورشی نمی شدوخودمربی های هم بعضی مشکلات الگویی داشتند من آنهاراترک کردم هرچندکه درحال گسترش کارخودبدین گونه هستند....

 

مکتبخانه ها درحال حاضرکمیته دارندکه می توانیدبه سایت شورای عالی مدارس جنوب مراجعه کنید امابااین وجودهیچ کاری نتوانستندانجام دهند،بیشترفعالیت شان تکیه برروخوانی وتجویدقرآن دارد(http://www.madares-eslami.com/page.php?id=2-2-1 )باوجوداینکه بعضی شعارهای دیگرهم درکنارآن بیان کرده اندتنهادرحدشعاراست ودرعمل چیزی ازآن به آن معنانمی بینیم .( آنهااین رادرحدشعارمی گویندکه کمیته مکتبخانه های جنوب جهت نیل به اهداف ذیل تلاش می کند:

الف)ترویج فرهنگ قرآنی از طریق آموزش قرائت قرآن، تجوید وفهم آن.

ب) حفظ، احیاء وارتقای فرهنگ وهویت اسلامی.

ج) ایجاد وحدت رویه وهماهنگی بین مکتبخانه ها.

د) ایجاد زمینه برای ایفای نقش ومسئولیت مدارس در قبال قرآن.

ھ) ایجاد بستر مناسب برای ورود افراد مستعد به مدارس علوم اسلامی.

و) آموزش مربیان کارآمد)

 

برای اولین وآخرین بارکه گروهی ازآنهارادیدم به آنهاچندمشکل راگوشزدکردم اول مشکلات وکمبودها ونبودمدیریت درست درموردهزینه ها وامورمالی دوم نبودبرنامه درست تربیتی وآموزشی سوم نبودمربیانی که بتواننداین وظیفه رادرست انجام دهند . درموردموردسومی خودخیلی تاکیدکردندامامتاسفانه اگرزمانی مکتبخانه ها مربیانی داشت به خاطرخداکارمی کردندامروزهاخیلی مسائل مادی رادخالت داده اندواشخاص مادی فکرمی کنندوکارمی کنند واین توجیه رامی آورند که هرکسی مشکلات مادی داردواگرآن نباشداشخاص کارنمی کنندامابایدگفت اوکه اخلاص وتعهدواخلاق قرآنی نداردچگونه می توان بامادیات اورابرای پرورش انسانهاوآموزش دینی والگوبودن فرزندان منطقه جنوب معرفی کرد

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

تحولی عظیم

 

اخطار: ورق های این پست دنباله پست قبلی نیست

 

مهمترین وموثرترین چیزی که درزندگی من نقشی مهم داشت اینترنت بود.

 

زمانیکه من بااینترنت آشناشدم به غیرازچندسایت ووبلاگ مذهبی وجودنداشت آنهاهم فعالیت چندانی نداشتندبه غیرازیکی ازسایت های اهل سنت، اماآنهم خیلی مذهبی کارمی کرد وبیشترمطالبش درمقابل مذهب شیعه بود و نیازهای فکری منو تامین نمی کرد. امادرآن زمان سایت هایی باعناوین کفروضددین خیلی زیادبودندوفعالیت قویی داشتندومن مشتاق شنیدن افکاروموضعگیری ها ونقدهای آنهابودم . (برعکس امروزکه فعالیت های کمتری دارند)آنزمان خبری ازفیلترهم نبود هرسایت و وبلاگی که دلت می خواست می تونستی دیدن کنی. دیدن نگاههایی که دربعضی موارد برای من تازگی داشت سئوالات زیادی رادرذهن من انبارکرد وفهمیدم که نیازفراوانی برای پاسخ نسبت به این موضوع وجوددارد وبعد توی جامعه که رفتم ودقیق شدم دیدم این سئوال خیلی ازافراد به خصوص دانشجویان دارند امافضاهای بسته هیچگاه نمی گذاشت ارائه این نگاهها گردد.بعدازتشکیل انجمن(توی یک پست درموردآن خاطراتم رابیان می کنم) به پیشنهاددوستان قرارشدکه دریکی ازجلسات درموردنیازبه دین صحبت شود که چرابه دین نیازداریم . بعدیکی ازخانمها بلندشدوگفت برای صحبت دراین مورد شمابایدتمامی افکار،حتی مخالفین راهم داشته باشیدتابتوان به بهترین نحو دراین موضوع تحقیق وبررسی قرارگیردامامتاسفانه افرادی که دراین جمع هستندهیچکدام جرئت ابراز عقایدمخالف راندارند. من خودم که عضوشورای مرکزی بودم پیگیری نسبت به این قضیه رابسیارتاکیدکردم برای همین قرار براین شدکه من نگاههای مخالف این موضوع واینکه درجهان متمدن امروزما دیگرنیازی به دین نداریم یادین نمی تواندپاسخهای بشرامروز باشد یادرتمامی موارد بیانی داشته باشدبیان کنم ونقاداین مسئله وهرنقدی که دراین ارتباط هست داشته باشم چون تخصص خوبی هم دراین ارتباط پیداکرده بودم ویکی دیگرازدوستان قرارشدنیازهای به دین رابیان کندامابعدازمطرح شدن چالشات وپرسشهای من ، بسیاری ازدوستان هم گفتنداین سئوالات درذهن ماهاهم هست . درابتدای جلسه هم این امرراگوشزد کردیم که من وآن دوست درموردکدام جبهه سخن خواهیم گفت چیزی که ظاهرا به علت عدم حضوربعضی هاازابتدای جلسه انتظاربیان آن راازمن نداشتند.

 

بعدازپی بردن به نیازهای جامعه و مشکلات چهار موضعگیری انجام دادم 1- جمع آوری وچاپ کردن نگاههایی که دراینترنت برضددین عنوان می شدودراختیارقراردادن علما ومدرسه دینی وبعضی ازافرادی که ازلحاظ دینی درسطح شهربرای خودادعایی داشتند. که بعدها ازیکی ازدوستان شنیدم که می گفت یکی ازعلماگفته این مطالب جزئی ازتفکرات واعتقادات خودت است آیاواقعااینگونه است؟ گفتم اگراول مقاله رامی خواندی گفته بودم که این بدلیل حس نیازهای اینترنی وجامعه است ویکی ازافرادی که دوست خودم هست باچنین نگرش هایی بی دین شده است وموارد دینی رابه چالش می کشاند 2- ارائه این مطالب دروبلاگ کاتالوگ انسان وارائه پاسخ ازایشان هرچندکه دلایلی دیگرهم ازارائه مطالب دروبلاگ ایشان راداشتم که قبلاتاحدودی اشاره رفته است. درآنزمان بهترین وقوی ترین  وبلاگ،وبلاگ ایشان بودکه آزادانه می توانستی نظراتت راعنوان کنی وهرچندکه با توهین یافحش بودحذف نگردد وسپس پاسخ می دادند. متاسفانه وبلاگ ایشان حذف شده است. 3- تلاش برای ایجادسایتی دینی. بعدازدیدن مطالبم یکی ازدوستان پیشنهاددادکه خودم فعالیتی برای پاسخ دراین زمینه داشته باشم وقراربراین شد که خودمن مدیریت وپیگیری ها وامورفنی سایت رابرعهده داشته باشم وازطلبه های عالی مدرسه دینی پشتیبانی فکری ودینی بخواهم .رفتم سراغ طلبه هاوخیلی تلاش کردم اماآنهاهمکاری نکردند ویک شورایی داشتندازآنهاخواستم گفتند که مااگرتنهایکسال بتوانیم ازتوحمایت کنیم . من خیلی تلاش کردم اماآنهادرک نمی کردند. 4- ارتباط باسایت هاووبلاگهای دیگربرای پاسخ .تنهاسایتی که پاسخ دادندسایت قرآنیان وآقای ایزدی بودکه تنها یکبارپاسخ دادندوبعدهم دیگرباوجودتلاشهای من پاسخی ازآنهاصورت نپذیرفت . دربعضی مواردمنو به کتابهایشان ارجاع دادندکه دانلودآن برای من غیرممکن بودچون سرعت وهزینه درایران درآنزمان حتی حالادرخیلی ازمناطق برای افراد بامشکل مواجه است.

 

درمورداینترنت این رابگویم که ارتباط باوبلاگ کاتالوگ انسان وچه ساخت این وبلاگ باعث می شدکه چون روحیه زیادبه مطالعه وتحقیق ونقادی(به خصوص نقادی) وبررسی موضوعات پیداکنم بهترمسائل راپی ببرم وتجزیه وتحلیل کنم وازآن موقع فهمیدم که استعدادزیادی درتجزیه وتحلیل مطالب ونکته سنجی دارم ودرنقادی خیلی قوی کارمی کنم وباعث میشدکه مطالب رابهتردرک کنم وبفهمم به عمق مسائل برسم ومهم بودن آنهاراتشخیص دهم وآنهاراترکیب کنم به دیدگاه جدیدبرسم. اولین شروع آن ارتباط باوبلاگ کاتالوگ انسان بود که به علت نقدوپاسخ دادنها این حرکت درمن ایجادشد.

پس یادتان نروداگرمی خواهیدبه عمق مسائل پی ببریدوبهترآن راتجزیه وتحلیل کنیدوآن رادرک کنیدبانگاه نقادانه ونگاههای مثبت ومنفی به آن نگاه کرده وموردبررسی قراردهیدواکتفابه مطالعه آن نکنید وسعی کنیدبتوانیدنطری برآن داشته باشد.دروبلاگ کاتالوگ انسان هم من بانامهای مختلف درمی آمدم ودرقالب اشخاص مختلف نظرمی دادم وسعی می کردم خودراازدریچه آن شخص ودرجایگاه او به مطلب نگاه کنم که دوشخصیت خوب روی آن کارکرده بودم شیطان که شخصیتی ضددین بودوازبرون دین به مسائل نگاه می کردومریم که یک مسلمان روشنفکربود

 

بعدازاینترنتی شدن بودکه فهمیدم استعدادوعلاقه زیادی درعلوم انسانی دارم اماافسوس چون رشته من ریاضی وفنی بود(حالاچرااین رشته راانتخاب کردم بماندبرای خاطرات بعدی)

 

البته دنیای اینترنت ومواجهه من باآن دراین حدنبود قبل ازساختن وبلاگ تقریباحدودشش ماهی چت می کردم ودنیای جالبی بود وخیلی تاثیردرمن گذاشت. ارتباطات با اشخاص دیگر،جنس مخالف و...خوب بود هرچندکه من نقادی دراراتباط بااین موضوع دروبلاگم قبلانگاشته ام. ودیگرسعی کردم آن راکناربگذارم ازچت استفاده نمی کنم وخوشم نمی آیدوبه نظرمن چت تنها برای خانواده ها ودوستان صمیمی مفیداست وبهتراست اشخاص دیگرازنامه نگاری وضروریات استفاده کنند.

 

بعدازقرارگیری مطالبم دراختیار(درسطح شهر)آنها بی تفاوت ازکنارآنهاعبورمی کردند مطالب من ازحالت اینترنتی سمت وسوی نقادی به خودگرفت و بعدنقدهایی ازسوی آنها به صورت پراکنده وشفاهی عنوان می شدکه بازمن کتبی پاسخ می دادم وبحث های آزادی می کردم و....که اگربه مطالب اوایل ساخت این وبلاگ مراجعه شود(تقریباشش ماه اول)همان مطالبی است که دراختیارآنهاقرارمی دادم. یکی ازمطالبی که دراختیارآنهاقراردادم مطالب نقادی به احادیث بود که قبلاگفتم برای اولین باراین نقادی رادروبلاگ کاتالوگ انسان قراردادم وبعدآن رابه عنوان یک مطلب اینترنتی دراختیارآنهاقراردادم . احادیث درابتدای دینداری باآن مشکل داشتم وقابل هضم برای من نبود اما به هرطریقی که بودباآن کنارمی آمدم وصورت مسئله راپاک می کردم امابرای اولین باربه عنوان پرسش دروبلاگ کاتالوگ انسان عنوان کردم پاسخی ندیدم . قراردادن این مطلب درسطح شهردرابتدا بابی تفاوتی بود بعدازسوی یکی ازطلبه ها پاسخی ارائه شدکه غیرمستقیم بدست خودم رسید نقدی برآن نوشتم وخوشحال بودم که بعدازمدت ها برافکارم نقدی وپاسخی می بینم . رفتم سراغ یکی ازمعلمای مدرسه دینی واین را به اوگفتم وگفتم که دیگرانگارپاسخی برنقدبعدی من نیست باوجوداینکه من ازآن شخص تشکرفراوانی کردم .اوگفت اصلا قرارنبوده که پاسخی برمطلب شماباشدچون من معلم حدیثشان بودم ازآنهاخواستم نسبت به نقادی هایی که نسبت به آن وجودداردتحقیقی انجام دهندوبه آنهاگفته ام که چنین نگاهی هم هست موردبررسی قرارگیرد ودیگر هیچ نگاهی ندیدم البته هنوزآنهانمی دانستند که فکراولیه نقد احادیث ازخودمن است بلکه خیال می کردندکه یک مطلب اینترنتی است. (این مطلب رابعدهابه آنهاگفتم) دفاع زیاد من ازآن اولین بار یکی ازطلبه های مدرسه عالی اخطارکفررابه من داد چیزی که بعدها شنیدم ازسوی یکی ازعلما رخ داد وبعدهم یکی ازطلبه های مدرسه دینی که حتی ادعای روشنفکری داشت بیان کرد بعدازکافرشدن ونگاهی دیگرکه ازسوی بسیاری ازدوستان دینی می شدمن یک لحظه احساس کردم زیرپایم خالی شد وتنهاماندم درآن زمان ازلحاظ فکری به بحران رسیده بودم وذهنم، هرکاری می کردم آرام نمی گرفت واقناع نمی شد ونقادی زیادمن ومطالبی که یکی پس ازدیگری به آنهامی دادم وبی تفاوتی وسپس کافرشدن برایم غیرقابل تحمل بود . البته آنهاتنهابه این اکتفانکردند آنها منوهم نه باگفتارشان(گفتارهابه صورت غیرمستقم البته برایم می رسید) بلکه عملاطردکردند ودیگر منوبه حساب نمی آوردند وهنوزهم این طوراست یک جلسه درهمین اواخرگذاشتند باوجوداینکه ازتمامی اشخاص دینی دعوت کرده بودند وخانه ما به مکان مربوطه چسبیده بودتنهاکسی که اوراصدانزده بودند من بودم یک جلساتی برای تعداخاصی از افرادسطح شهر گذاشته بودند که اسم منو هم برده بودند اما منو تایید نکرده بودند و.......

 

منم بعدازدیدن آن به کنجی خزیدم ودیگه نقادی را ازآشکاربودن کنارگذاشتم ووبلاگم رادرست کردم و افکارم رادرآنجاقراردادم .  درآخرین مطلبم تشکرازکسانی که تحمل کرده بودند وبه سخنان من گوش داده بودندکردم(هرچندگوشی من ندیدم) ومعذرت خواهی اگرباتندی یابدون رعایت ادب بوده است (که هیچگاه دیده نشد)

 

فضاهای بسته چه برسرآدم می آوردوزمانیکه اهل سنت به خودمی بالیدکه بدون تقلیدوباتحقیق ومطالعه وبررسی بایدپذیرفت به گونه ای دیگررفتارمی کردوشعاری بیش نمی داد. نمی توانستی روح حاکم نگاههای سنتی، روح اطاعت محض وچاپلوسی راازجامعه بزدایی . چیزی که ما درجامعه خوب فهمیده بودیم وبعددرتشکیل انجمنمان آن رامدنظرقراردادیم.....

من این را به خوبی فهمیده بودم که اگراین رهبران اهل سنت هم قدرت را بدست بگیرندهمان خواهندکردکه امروزعلما شیعه می کنندآنهاهنوزقدرت هارابدست نگرفته درحال حذف وکفرخواندن دیگران هستندهیچ تفاوتی بین آنهاودیگران نمی دیدم آنهااگرهم قدرت داشتند ازکشتن من هم ابایی نداشتند(شایدجوی که من درآن قراردارم نتوانم چندان کامل دراینجابه تصویربکشم تابگویم چرااینگونه نگاهی دارم)

 

تشکیل این وبلاگ همراه بودبامشغولیتی درزندگیم که منو تاحدودی ازاشخاص دینی جدامی کرد . درتمامی این مراحل اززندگی وحتی تقریبا تانیمه های سال قبل درساخت این وبلاگ هیچگاه من ادعای اینکه این حرفها به عنوان یک دیدگاه یااعتقاد ونظریه به آن نگاه شودعنوان نمی کردم هرچندکه شایداینگونه به نظرمی آمد وتنهاپرسش وچالشی بودکه بعدها به عنوان یک دیدگاه درآمد ودراین اواخرخودراکامل ازعلما جداکردم چون قبلا خیال می کردم باید حرف آخرراآنهابزننداما بعددیدم که خودم می توانم بامراجعه به قرآن به حقیقت برسم چرابه کسانی که برای من ارزش قائل نیستندو بی تفاوت از کنارمن عبورمی کنند واگرهم بتوانند برچسب کفررامی خورم نظراتم راعنوان کنم چیزی که بعدازساخت این وبلاگ بازهم می توانستی آن رامشاهده کنی!می توانیدبه واکنشات دراین وبلاگ پیگیری کنید.....

بااین وجودمستقلانه وآزادانه عمل کردن نه تنهامنوبه نگاههای جدیدمی رساندمن احساس آرامش وآزادی بیشتری می کردم .گریزازمذهب واحادیث،اجازه به اینکه هرشخصی می تواندارائه نگاه درمورددین داشته باشدبیشترافکاری که دراینجامطرح کرده ام وپافشاری برآن بیش ازدوتاسه سال نمی رسدوقبلاچنین نگاهی ارائه نمی دادم.

 

بعدازیکسال مشغولیت، یکدفعه فراغت حاصل شدواگرخوب توجه شودازاوایل فروردین ماه همین سال مطالب فراوانی دراین وبلاگ حتی به صورت روزانه قرارگرفت واین مرحله جدیدی و مقدمه جدایی ها به طورکامل بود که برای آخرین باردرهمان ماه به یکی ازعلمامراجعه کردم و بعدازبیان مشکلاتم وبعد بی تفاوتی اعمال کردن و برخلاف قول ووعده خودعمل کردن و راه فریب ودروغ بامن اعمال داشتن و..... من فهمدیم که این اشخاص روح وروانی غیردینی دارند نمی توانم باآنهاباشم(باوجوداینکه شنیده بودم ایشان پیش یکی ازعلمارفته بودندوخواسته بودند که به خاطرافکارم برخورد بامن شود) و جو خطرناکی آنها درجامعه نه برای من برای دیگران ایجادکرده اند دوباره نقادی البته باروش دیگرشروع کردم اما ایندفعه باشدت بیشتر محکوم شدم . این عالم یکی ازعلمایی بودکه درانظارعمومی جامعه خوب بامن رفتارمی کرد وخودرابه عنوان دوست من معرفی می کرد اما دوستی اورامافهمیدیم این دفعه اول اونبود اما شایدتقصیرمن بودکه می توانستم دیگران راببخشم وشایدتقصیرمن بودکه اگرهم ناراحت می شدم درهمان مرحله اول بود وبعدسعی می کردم آن رافراموش کنم ؟چه اشتباهی؟چرابه آنهامراجعه می کردم.... اختلافات بالاگرفت ارتباط بایکی ازدوستان ومشکلات یکی  دیگرازدوستان منوبرآن داشت ایندفعه باروشی دیگروبرای آخرین بارتلاش کنم تا باعلماارتباط برقرارشود(تابستان امسال) امااینباردیگرآنها تمایلی نشان ندادند وهرچه من تلاش کردم تاجلساتی نسبت به این موضوع ایجادگرددوحتی قول دادن به اینکه هیچ توهین وفحشی ندهم وعصبانیتی رخ ندهد هیچ جلسه وارتباطی ایجادنشد. دیگربرای همیشه آنهاراترک کرده ام وبگوآنهابه راه خودبروندومنم به راه خودمی روم . هرچندکه دیگرازآنهاخوشم نمی آید....

درموردمشکل یکی ازدوستان تنها دراین حداشاره کنم که نقدی ایشان دراختیاردوستان قرارداده بودند بدست من رسید ومن هم ازایشان دفاع کردم دفاع من قابل تحمل برایشان نبود باوجوداینکه من نقدهایی هم برآن کردم امادفاع آن برایشان گران بودوبه صورت غیرمستقیم حتی آن رابرروی منبرهم بیان کردند. چراکه ایشان دریکی ازبیان هایشان دونفر ازافراددینی شهررامتهم به افکارغیرتوحیدی کرده بودند. من به آنهاگفتم چراازدفاع من ناراحت می شوید من راکافرکردیدصدای کسی درنیامد، یک نفرتنهاگفته این بانگاه توحیدی نمی خواندوشماراکافرنکرده برایتان گران است چرابقیه صحبت های درست اورانمی بینیداوکه اعتقادنداردکه شماکافرهستیدمن حداقل انصاف داشته ام نقدآن راهم کرده ام چیزی که حداقل شمادرمطالب من ،درستی هارانمی دیدیدو...

 

تعدادزیادی ازآنهابانگاه آدمی فاسدوگمراه به من نگاه می کنند نگاههای سنگین آنهاراخوش ندارم امابایدچه بگویم....

 

بیان بعضی ازجزئیات دراینجانمی گنجد. تابتوان دوستان رادرجو آن محیط وصحبت هاقراردهم .....

 

.....................

 

یکی ازدوستان چندنظرخصوصی نسبت به ورقهای زندگی من واردکرده اندکه می طلبدپاسخهایی داشته باشم

1- اگردرکودکی اشتباهی کرده ام وتصمیمی گرفته شده مشکلی نیست وهرکس اگردرنادانی باشدتصمیمی براشتباه بگیردمشکلی نیست.

نسبت به این مسئله حرفی نیست امااگربه آخرهمان ورق نگاه کرده بودیدنقادی به موضوعی دیگرداشت نبودراهنماوالگوومشاوره . وعدم درست بیان شدن دین وچگونگی رشدافراد.

 

2- درمورداینکه من مسجدراکنارگذاشته ام

من مسجدرابه صورت کامل کنارنگذاشتم دیگرفعالیت ندارم درواقع هیچ فعالیت اجتماعی درسطح شهرندارم وفعلاچنین نظری هم ندارم تا ازبرخوردهامصون باشم ومن هنوزخودم را درآن حد نمی بینم که دراین زمینه کارکنم به نظرمن فردی که می خواهدفعالیت داشته باشد بایدازشعاربری باشد وبه اخلاق ورفتارقرآنی مجهزباشد که من نیستم وهیچگونه ادعایی هم دراین زمینه ندارم وفعلابرای من زوداست . درموردمسجد ،کمتردرآن حضورمی یابم خیلی هم احساس آرامش می کنم چون دیگر نقص هاوضعف هارانمی بینم .چون من نمی توانم ضعف هاومشکلات راببینم وساکت بنشینم وبعد.....

امادرمورداینکه گفته اندشماهابایدمسجدراازنااهلان بگیریدنه آن راترک کنید . مشکلات مادرآن زمان نااهلان یاافرادمسن آن نبودچون مامی توانستیم وتوانسته بودیم که تاحدودی این کارراانجام بدهیم ومی توانستیم. مشکلات چیز دیگری بودند .آگاهی ها وشناخت درست دین وعدم توانایی درتربیت وایجادسرخوردگی هاازسوی اشخاص دینی و.....

درآن زمان تمامی مساجداورادواذکاربعدازنمازهاخوانده می شد وچون خیلی روی حذف این موضوع ازمساجدداشتیم وآن رابه عنوان بدعت ومانعی برای ادای دیگرنمازگزاران می دانستیم امااولین مسجدوشخصی که اقدام به حذف آن کردوبه بسیاری ازمساجدکشاندخودمن بودم(هرچندبه نظرمن مشکلات ماچیزدیگراست وقبلاگفتم دیدگاههای من درآن زمان حول مسائل دیگربود) باوجوداینکه مقاومت های شدیدمی شد پس این مسائل برای من چیزی نبودمشکلات چیزدیگری بود

 

2- سئوال کردندیک خانواده ای هست که مردی متعصب دارد وبه همسرخودزورمی گوید ومی خواهدبه زوراو رعایت دین کند .چگونه باتوجه به تجربه من ایشان می تواندبه این خانواده کمک کنند. همسراوخواستاراین هستندکه خود به گزینه های دینی برسند ونمی خواهندبه زورباشد.

اول بایدگفت این ازدواج ازابتدااشتباه بوده ومتاسفانه ازدواجهای افراددینی بدون شناخت  دوفردی که می خواهندباهم ازدواج کنندهست وبیشتربراساس تصمیمات خانواده ها وواسطه هاصورت می گیرد  درحالیکه افرادبایداشخاصی راانتخاب کنندکه بتوانندباآنها تفاهم فکری ونگاهی داشته باشند تادرآینده بامشکلی برنخورند . بدانندکه درصورت مشکلات چگونه برخوردمی کنند.امابراساس چیزی که فعلاهست بایدچگونه بیان کنیم . برخوردباانسانهای متعصب بایدخیلی بااحتیاط باشد وخوداومتوجه برخورد مستقیم شماواطلاع شماازاین موضوع نشود وگرنه وضع رابدترمی کند .امااین اشخاص معمولا درزندگیشان بتی وجوددارد بدنبال آن باشید این بت ها معمولا اعتقادبه گروه یاعالم خاصی است(وقتی می گویم بت یعنی متصبانه اورامی پرستند)شمابایدازآن راه واردشوید اگریک عالم هست می توانیداین مسئله رابا آن شخص درمیان بگذاریداماباز دقت کنیدچون من دیده ام که علما بلدنیستند وخوب رفتارنمی کنند بایدبفهمید باچه کسی صحبت می کنید وسپس آن عالم به صورت غیرمستقیم باذکرآیات یاآن مواردی که اوقبول داردواردشود واصلاازاین موضوع صحبتی نکندوبه گونه ای ودرمکانی نباشدکه اوحس کند که ازسوی همسراواقدامی صورت گرفته است بایددرمحیطی عنوان شودکه اصلااونفهمد. اماچگونه آن شخص ازاین حالت خارج شود نمی توان صددرصدگفت حتمااین حالت برای اورخ می دهدشایداوهیچگاه نخواهدهمان طورکه خیلی هانخواسته اندمثل پسرنوح و...پس تنهامی توان روشهایی دادو ماامیدواریم که بتوان امیدهایی دراودید تنها راه حل اورادرمعرض نگاهها وافکاردیگرقراردادن است اما اوخیال نکندمی خواهند درمقابل نگاه او نگاهی ارائه بدهندو دراوواکنش انفعالی ایجادنشود این درمعرض قراردادن این نگاهها به صورت تصادفی یاتحقیق باشد تااوراتکان دهد سعی شودابتدامسائل مهم واعتقادی وزیربنایی عنوان شود بعدمسائل حاشیه ای. توجه این نکته لازم است که برای درست کردن بعضی مواردنبایدابتدا دست روی همان مسئله گذاشت بلکه بایدریشه هاراشناخت وبه ریشه هاپرداخت تابه همان مسئله رسید ومن راه حلی دیگرنمی بینم . بااین وجودبرای سخن گفتن وارائه راه حل باید آن شخص رادیدشناختی ازاوداشت تابتوان نسبت به اواقدامی صورت داد درمورداین اشخاص صبرمی خواهد بایدبه آنهافرصت داداین کاریک شبه نیست........

امیدوارم دیگردوستان بادیدن این پیام بتوانندبه شماکمک کنند...

 

3- این مسئله راعنوان کرده اندکه من علماوافراددینی راطردمی کنم همان گونه که آنها منوطردکرده اند.آیاآنها هم به من گفته اند که ازمن خوششان نمی آیدباوجوداینکه من این بیان رادارم.اگرفردی مثل خودم باآن برخوردمی کردم چگونه رفتارمی کردم. من وعلماازمنظرخودواکنش نشان داده ایم وخیال کرده ایم درست است وعمل کرده ایم.

اینکه من نبایدمثل خودآنهاباشم واگررفتارآنهاناشایست است دلیل نمی شودمن هم اینگونه باشم حرفی درست ومنطقی است ومنم قبول دارم امامن هنوزازلحاظ شخصیتی درآن حدنیستم که بتوانم این رادرزندگیم بیاورم بااین وجودسعی خواهم کرد ودیگرنمی خواهم باآنهاباشم چون آنهابه من ضربه می زنند ومن می خواهم فارغ ازآنها درابتداخودم رو رشددهم و......

هرچندکه اگرخوب خاطراتم رامی خواندید این درذات من وجودنداردچون بارهابه آنهابه خاطربدرفتاریشان مراجعه کرده ام حال دیگرچه انتظاری ازمن دارید وحتی آخرین تلاشهاراهم کرده ام وقتی آنهانمی خواهندمن چه کارکنم آنهامی خواهند من اعتقاداتم راکناری بگذارم وچاکرانه به خدمت آنهابرسم این که نمی شود وبعدهم اگربااین اعتقادات بروم منوطرد وکافرمی کنندونمی پذیرندو....

اگرفردی مثل خودم بود. می توانم بگویم سعی می کردم قرآنی عمل کنم واگراشتباهی کردم عذرخواهی می کردم وسعی می کردم آن راجبران کنم چیزی که درعلماندیده ام .سعی می کردم همچون مشاورودوست خوب بودم .سعی می کردم مکانی برای بیان وریختن عقده های اوباشم سعی می کردم باتحمل گوش دهم ومدبرانه ومنطقی پاسخ دهم هرچنداواینگونه نباشد. سعی می کردم دردها وزخمهای اوراگوش دهم سعی می کردم...   امابااین وجودشمادوست عزیزبه یک چیزپی نبرده ایدمن ادعای عالم والگوبودن دین راندارم ونخواهم داشت که حال بگوییدمن چگونه رفتارمی کنم وحال که ندارم وشایدهم نتوانم درست برخوردکنم می گویم سعی می کنم تابه گوشه ای بخزم وبه خودبپردازم تادیگران...

 

رفتارهاوواکنشهابایدبراساس قرآن وحق ودرستی باشدوگرنه مانمی توانیم صرف اینکه شخص خیال کرده درست است آن راتوجیه کنیم به شرطیکه فرددیدن فراترازآن موضوع رانداشته باشد باوجوداینکه من دربسیاری ازمواردبامنطق وقرآن پاسخ می دادم اما........هرچندکه نمی خواهم بگویم اشتباهی ازمن نبوده است وحاضرم برایم اثبات کنندودربعضی مواردهم خودم می دانم وازآنهاعذرخواهی کنم .


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت موضوع ورق هایی اززندگی من | لینک ثابت

ورق هایی اززندگی من4

 

دنباله بعدازمسجدی شدن

 

زمستان که شروع شد.من خیلی علاقه مندشدم دوستان دیگری راهم باخودهمراه کنم برای همین سعی می کردم دوستان رابه مسجدبکشانم وبرایشون ازاون اطلاعاتی که تاحالا تحت تاثیرگوش دادن به نوارهاقرارگرفته بودم بیان کنم . دنبال دوستان می رفتم امابعضی ازخانواده هاخوششان نمی آمدباوجودعلاقه وپشتکارم یادم هست تعدادبچه هابه 20تا30 نفرهم می رسیدندبیشترشون کوچکترازخودم یاهمسن وسال خودم بودند.اماچون خودم بودم ودیگه کسی نبودوراهنمایی هم وجودنداشت بعدازیه مدت تعطیل شدچون بعضی زمانها دورهم جمع می شدیم وبراشون صحبت هم می کردم براشون کتاب می خوندم اوناروتشویق به اومدن به مسجدمی کردم و..... بعضی ازاونهاهنوزراه دینداری رادرپیش دارندبعضی هاهم ازمسجددورافتادند.هرکس رابه طریقی به مسجدمی کشاندم یکی مشکلی درسی داشت یکی باتشویق دوستان دیگش و...

 

اما توی منطقه ماتوی آن زمان کمترافرادبه این فکرهابودندبعدازشهیدشدن شهیدضیایی دیگه خبری ازعلما توی جامعه نبود افراد دیندار دیگریابه تبعیت ازآنهایابه دلیل عدم تربیت وآموزش درست چندان نمی توانستندخوب توی این زمینه عمل کنندبرای همین بارهاخودم می دیدم که بعضی ازمسجدهابایک شوروحالی تعدادبچه های مسجدش زیادمی شدوبعدهم همه فراری یامتنفریا راه فسادو...درپیش می گرفتنداصلاارزش هایی که اجتماع به آنهامی دادبیش ازمسجدبوددربعضی مواردهم بامسجدبودن ارزش های اجتماعی راازدست می دادندازآن طرف مسجدهم چیزی برای عرضه برای آنهانداشت پس همان آرامشی که مابایدازمسجددریافت کنیم نبودوراه فراربرقرارترجیح می دادندوبه جای اینکه بتوانندآرامش خودرادرآنجابیابنددرمکانهای دیگردرحال جستجوبودنددرمساجدخبری ازکارهای فرهنگی،مهرومحبت وصفاوپاکی ودرستی وصداقت وگذشت وفداکاری وهمکاری وتزکیه وآموزش نبود(درحال حاضرهم نیست بازدرآن زمان مساجدبعدازیک مدت ازنوجوانان وجوانان پرمیشدحالا دیگه خیلی خیلی کم داریم)......

 

توی اون ایام باخیلی ازمسجدی هاومذهبی هاآشناشدم خیلی به من محبت می کردند(البته به صورت مقطعی نه به معنای کامل آن)ورفتارخوبی داشتندوقتی به آن زمان وامروزنگاه می کنم برایم عجیب است چون خیلی مدت زمان زیادی ازآن نمی گذرد دوم به خاطرتفاوت هایی که ایجادشده ودیگرآن محبت هاوجودندارد.

 

توی آن ایام بادوستی آشناشدم که تحولی عمیق بعدهادرمن ایجادکرد بااین دوست عزیز توی مسجدمی نشستیم وباهم یک کتاب یانوارهایی که اومی آوردگوش می دادیم ومرور می کردیم وهرجامشکل داشتم اوتوضیح می داد. تحولی که این دوست عزیزدرمن ایجادکرداین بودکه بعضی آزادی هادرمن ایجادکردوتوانستم حداقل دیگرصورت مسئله ها راپاک نکنم وبدنبال جواب باشم.امامشکلی که بااین دوست عزیزداشتم این بودکه اوبه بسیاری ازسئوالات من نمی توانست جواب دهدآن دوست عزیز درآن ایام نقصی که داشت وهیچ گاه من نتوانستم به اوبگویم این بودکه دربسیاری ازبحث هاصداهابالامی گرفت ومن به خاطراینکه بیشترازاین طول نکشد بحث راباکلی سئوال درذهن خاتمه می دادم واین یکی ازضعف های اوبودحتی من یادمه من عمیق مسائل رادرک نمی کردم ونمی فهمیدم بلکه این بعدهابابازگشت به مطالب این دوست عزیزبودکه به بسیاری ازمسائل پی بردم و مهم بودن ومغهوم آن رافهمیدم  . مطالعات ونگاههای سنتی وخیلی ازمسائل دیگرازجمله کنجکاوی واستعدادم موجب می شدکه سئوالهای زیادی درذهنم ایجادشود وموردپرسش قراردهم – وقتی می گویم نگاه سنتی به این دلیل است که اوبعضی نگاههای جدیدراعنوان می کردکه به دلیل پیوندومطالعات زیادسنتی من با آن مسئله نمی خوردو آن دوست کمتربه این مسئله توجه می کردونمی توانست به خاطروضعیت بدحاکمیت نگاه سنتی درمنطقه واشخاص منو شفافانه متوجه بعضی نقص های آن کند.اگراین مطالب رامی خوانندبهتراست این موضوع راامروزبداننددربعضی بیانهایشان حالت تحکم بودو من سئوال خیلی می کردم وذهنم آرام نمی گرفت اماانگاراوبه زورمی خواست من اقناع شوم(شایدچنین نیتی نداشتند امارفتارشان به این سمت کشش داشت).این رفتارمربوط به اوایل آشنایی است درحالیکه درحال حاضرمی دانم چگونه بااوبیان داشته باشم واوبهترمراشناخته است یعنی دومین ضعف او عدم شناخت اشخاص است ومی خواهم این ضعف دومش راهم به اوگوشزدکنم تابهتربتواندباهرشخصی چگونه برخوردکندوچون ایشان چندان مطالعه ای درموردروانشناسی نداشته اندتوصیه من این است که دراین زمینه مطالعه ای بیشترداشته باشندتابهتربتوانندبادیگران برخوردداشته باشند واحوالات وروحیات اشخاص رابهتردرک کنندوسومین نقطه ضعف ایشان عدم انعطاف پذیری ودربعضی مواردخشک برخورد کردن است چندباراین موضوع رابه صورت اشاره به ایشان گفته ام امیدوارم این موضوع رابهترپیگیری کنند،نمی دانم چراهیچ گاه نتوانستم این موضوع رابه ایشان بگویم شایدبه این دلیل بودکه نمی توانستم کامل آن رابرایشان توضیح دهم واثبات کنم.امابااین دوست عزیز اولین کتابی که خواندیم معنی ومسئولیت دعوت اسلامی اثرفتحی یکن بودکه بعضی ازقسمت های آن را من به صورت خلاصه واریادداشت می کردم .بعدهانگرشهای نومطالعه کردیم....

 

درتمامی طول زندگیم کلاس دینی یامدرسه دینی نرفتم تنها یکی دوبارازطریق چندعالم چندکلاس برگزارشد(به صورت عمومی ،چندتاهم برای تعدادخاصی بود)که به علت عدم استقبال،برنامه ریزی درست بیش ازچندجلسه کوتاه طول نمی کشیدوبعدتعطیل می شد.دوستان می گفتندقبل ازشهیدشدن شهیدضیایی درمنطقه خیلی کلاس برگزارمی شده است واستقبال شدیدمی شده است اماظاهرا بعدازشهیدشدن آن شهیدبزرگوارعلمامثل موش توی سوراخ دویده اند.این عدم استقبال کلاسهادرحال حاضرهم هست چون علماخودراازجامعه جداکرده اندوزمانی به جامعه بازگشته اندکه شناختی که باید ازجامعه و جوانان داشته باشند ندارند زمانی آمده اندکه بسیاری ازمسائل ازدست رفته وفرصت هانابود شده است، زمانی برگشته اندکه هنوز روحیه ترس راباخوددارنداماجوان به گونه ای دیگرنگرش وانتظارداردمثلااشخاصی مثل ماهمان افرادی نبودیم که قبلاباآنهابرخوردداشتندماباتربیت وخواست هاونیازهاوافکاردیگرآمده ایم انسانهایی که اهل مطالعه وفکربودندوحتی خوددربعضی مواردرشدپیداکرده بودندوحرفی برای بیان داشتندانسانهایی که دیگرنمی توانستندکورکورانه هرفکری رابپذیرنداماعدم شناخت جامعه ورشدفکری ومطالعاتی وشخصیتی علمامعضلی برای جامعه شد ونمی توانندآن رشدی که انتظارمی رودوباید برای جامعه ایجادکنندحرکتی داشته باشنداماافسوس که هرچه مابگوییم آنهاگوش نمی دهندوازما استفاده نمی کنندواطاعت محض وچاکرونوکرمی خواهندآنهااصلااهل انتقادنیستند وازآن خوششان نمی آید....

 

یکی دوبارهم توی کلاسهای یکی ازبچه مذهبی ها بودم و چندان که بگویم پربارباشد نبودو بس....

 

درموردترس به حدی است که بعضی ازدوستان که به آنهااعتماددارم وقتی درموردبعضی ازمسائل صحبت می کنم می ترسند(ازابتدتاامروز)صحبتی شودحتی خانواده ام هم همیشه این مسئله راگوشزدمی کردندکه حرفی ازمذهب وسیاست هیچ جایی نزنم عجب مردم ونظامی شده است که آنگونه خفقان وترس ورعب ووحشت ایجادکرده است که حتی سخن گفتن بادوستی که ادعای دینی داردوبرایت قابل اعتماداست ازسخن گفتن نسبت به این مسئله می ترسد پس این مردم هم نه شجاعت ونه دین دارندونه زندگی....

 

توی تابستان بعدی شروع کردم به مطالعه و البته ریشه  درعلاقه گذشته من به مطالعه بودوچون حالامذهبی هم شده بودم تنهاکتابهای مذهبی می خریدم وهرجامی دیدم می خوندم توی اون ایام حتی کتابهای سنگینی مثل نبردسنت هااثرمحمدقطب هم خوندم البته بعضی قسمت هاشو رانمی فهمیدم اماعلاقه نمی گذاشت که من مطالعه نکنم هرچندکه نیازبودروش مطالعه و شروع آن وهرچه که درموردمطالعه عنوان شودراهنمایی داشتم امانبود.علاقه من بعدهادرموردعلوم انسانی بیشترشدپس مطالعه خودرادرزمینه های دیگرمثل سیاسی،اجتماعی وروانشناسی و...هم گسترش دادم اوایل حتی ازبعضی علوم مثل ادبیات،تاریخ...خوشم نمی آمداماشناخت بیشترجامعه وانسان ودین منو وامی داشت مطالعه داشته باشم سپس علاقه مندشدم وشایدعدم توانستن درنوشتار ورعایت نکات ادبی ونوشتاری وانشایی نشئت ازاین موضوع داشته باشد.علاقه من آنقدربه مطالعه زیاداست که معتادآن هستم نمی توانم نخوانم وآن رادوست دارم حتی یک کتابخانه شخصی هم توی خونه برای خودم درست کردم. هرمطلبی را هرجاببینم می خونم .....

 

امادینداری من ناگهانی وسخت گیرانه وخشک بود. درآن ایام بیشترعکس های اتاق هارابرداشتم اگه مجسمه ای برای تزئین ودکوری دراتاقی بودخردکردم(مخالفت شدیدی باکارهای هنری داشتم وهرچه هنربودرابی خود ومخالف دین می دانستم برعکس امروز) .دقت زیاددرپوشیدن لباس و.... بسیاری ازمسائل که به ظاهرمربوط می شدرعایت می کردم ،رعایت کردن سنت هاو....وراه رفتن توی کوچه وخیابان به حالتی بودکه اگرکسی ازکنارم رد میشدواورامی شناختم متوجه حضورش نمی شدم (واقعاتوی سربه زیربودن لنگه نداشتم وهرچی نگاه می کنم هیچ کسی راتاحالامثل خودم نیافتم)و......خلاصه به حالتی درآمدیم که هنوزکه هنوزه به بعضی ازدوستان می گم باچنین روشی دیندار شدن واینقدر پایبندبودن درشهرمان برای سنین نوجوانی رخ نداده است امابه آن افتخارنمی کنم چون نشناختن درست دینداری باعث شدلطمات سختی به خودواردکنم.(بسیاری ازافراددینی رو دیدم که ناگهانی واحساساتی دینی شده اندسختگیرانه عمل کرده انداماچون ازپشتوانه فکری برخوردارنبوده باایجادکوچکترین مسئله ای دیگریااحساساتی ازهم پاشیده شده است وبدترازخودشان هم نبوده اند) درآن ایام خیلی مسجدی بودم وسعی می کردم وزیادتلاش می کردم تا بچه هارامسجدی کنم برایشون برنامه داشتم حتی می آمدیم اسماشون داخل یک دفترمی نوشتیم وبعدبرای شرکت درهرنمازاسم خودراجلوی آن خط می زدندوهرکسی بیشتر درنمازهاشرکت می کردبه اوجایزه می دادیم تابلوهایی درمسجدنصب می کردیم ومطالبی ازآیات واحادیث برای مطالعه شان قرارمی دادیم ،سعی می کردیم به دورازچشمان افرادمسن مسجدبرای بچه هابازی وورزش بزاریم و..... اماسرخوردگی هایی که ایجادشد به فکرنبودن خیلی ازاشخاصی که ادعای دین دارندونبودبرنامه باعث شدکه بعدهابه این نتیجه برسم که این روش وحرکت اشتباهی است که بچه هارامسجدی می کنیم بعدسرخورده می شوندبرای همین دیگه آن علاقه به این کاررابدون این پشتوانه ازدست دادم.توی اون ایام سعی کردم بعضی ازمسجدهابراشون کتابخانه باشه ،چون خودم هم علاقه به آن داشتم امامتاسفانه عدم روح حاکم برجامعه ونبودبرنامه برای آن واکتفابه ساخت آن،  باوجوداین کتابخانه هادرمساجداستقبالی ازآن نشد.

حالاکه بحث ازمسجداست بگم یکی ازمشکلاتی که درتمامی ایام بامسجدداشتیم افرادمسن مسجدبودندکه ازدین هیچ نمی فهمیدندوخیال می کردندکه دین تنهاچهارتانمازوذکراست .برای همین بچه به هرحال بچه است وبازی وشیطنت جزوجوداوست بعضی مواقع غیرقابل کنترل است برای همین مواقعی ازجانب بعضی ازآنها،ازحضوراین بچه ها خوششان نمی آمد باوجوداینکه امکان داشت خودشان بیشترازهرفردی درمساجدشلوغ وصحبت می کردند یانمازی نداشتند وفکروذهنشان درنمازنبودومتوجه اطراف می شداما عاملی مثل بچه هارامهمترین عامل قلمدادمی کردند واین امرخودم بارهاشنیده بودم که باعث تنفربعضی ازاین بچه هاحتی بعدازبزرگترشدنشان ازمسجدشده بود.کتک خوردن آنهاراکه بارهادیده بودم یادمه یه روز یکی از همین بچه ها که خیلی کوچیک بودومتوجه نبودازجلوی یکی ازهمین نمازگزاران گذشت همون نمازگزارباهرچی زور داشت زیرگوش اون زد نمی دانستم بخندم یاگریه کنم تو به نمازت برس چراداری زیرگوش فردی می زنی که حضورتورانفهمیده اماتو درمقابل خداایستاده ای وحضوراورامتوجه گشته ای ؟!هرچی ماتلاش می کردیم دربچه هاانگیزه ایجادکنیم هرچی تلاش می کردیم به بچه هادرمسجدمسئولیت بدهیم آنهادرمسیرخنثی آن بودند.البته مشکل افرادمسن نبود آنهاآگاهی نداشتندبلکه عدم حضورانسانهای آگاه باعث اینگونه مسائلی شده بود....

 

سختگیرانه ومذهبی شدن من دربین تمامی اقوام پیچیدوبعدآنهامی آمدندومنو نقدمی کردند وبعضی هاحتی نقص های افراددینی رامی آوردندومن دفاع می کردم(وچه دفاع نادرست،چون دربسیاری ازمواردآنهادرست می گفتند)بعدکه کم می آوردم ودربعضی مواردهم مسخره آنهارامی دیدم می گفتم اگه تمامی افرادکره زمین کافرباشندمن می خواهم مسلمان باشم......

 

درآن ایام یک روز یکی از بچه های دینی که بزرگترازمابودآمدگفت شماهاباید ریشه بعضی ازآدم های فاسدجامعه که جامعه راخراب کرده اندوبه فسادواعتیادو....کشانده اندکم کنیدوبایدآنهاراازبین ببریدماهم توی این تصمیم جدی شدیم (نگرشهای بسته وبدون فکراینچنین نگرشهایی راهم باخوددارددرواقع برای محوریشه های فسادکارهای فرهنگی می خواهدبرای نابودی مسائلی شبیه به اعتیادنیازی نیست که خود توزیع کننده مواد ازبین برودبلکه بایدخریداری برای این موضوع به وجود نیایدتازمان