تبليغاتX
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...چرا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نقد بر آیین های باستان ایران 3

........ادامه

 

مجازات

کسی که جسد مرده انسان یا لاشه سگ را در زمین دفن کند

وندیداد/فرگرد سوم/36تا39 

الف)اگر نصف سال بگذرد واز زمین بیرون نیاورد

او را پانصد ضربه تازیانه اسپهه-اشتر(تازیانه اسب)+ پانصدتازیانه سروشه (تازیانه تسمه ای ) بزنید .

ب)اگر یکسال بگذرد جنازه و لاشه را خارج نکند

او را هزار ضربه تازیانه اسپهه-اشتر +هزار تازیانه سروشه بزنید

ج)اگر دوسال بگذرد جنازه ولاشه را خارج نکند

گناه وی بی توبه خواهد بود،جریمه، تطهیر وکیفر نخواهد داشت

 

آیا می دانید بعضی از گناهانی که در اوستا (وندیداد) یاد شده ، توبه ندارد !!!

در آیین با ستان و زرتشت دو نوع گناه وجود دارد بعضی در دنیا بخشیده می شود وبعضی بدون توبه است در هر صورت فرد اهل دوزخ خواهد بود !!

نمونه آن در فرگرد سوم /بخش 4/قسمت 39 آمده است که عبارت آن این چنین است :

"…چنین گناهی را هیچ پادفره وتاوانی نیست .چنین گناهکاری را هیچ چاره ای نتوان اندیشید ،این دادشکنی است وهیچ پادفره وتاوانی ، گناه آن را پاک نتواند کرد …   "

یعنی….. گناه وی بی توبه خواهد بود!! نه جریمه !!نه کفاره!! ونه تطهیر !!نخواهد داشت ؟؟!!!.

 

در مقام ومنزلت زن در آیین زرتشت!

زن نیایش ندارد مگر اینکه روزی سه بار نزد شوهر خود رود و رضایت او را بطلبد که این همان عبادت اوست!!،

زن حایض حق ندارد به آسمان ،آفتاب ،آب روان،آتش و ستارگان بنگرد !! وحق ندارد با مرد نامحرم سخن گوید ! ودرآفتاب بنشیند!!

بعضی دیگر از احکام

  • اگر کسی درذی کند اگر یک درم باشد از او دو درم می گیرند ونرمه گوش او را می برند!! و ده ضربه با چوب بر او زده و او را یک ساعت زندانی می کنند.
  • اگر دو بار دزدی کند  علاوه بر کار های فوق اصل گوش او را بریده!! وبیست ضربه چوب ودو ساعت زندان می نمایند.
  • اگر سه بار دزدی نماید دست او را قطع می نمایند.
  • اگر ۵۰۰ درم بدزد او را خفه!! می نمایند.

 

احکام دینی در کتاب وندیداد بخشی از اوستا

-1 اگر مردی مرده ای را به تنهای حمل کند  این احکام را بر او جاری وساری می نمایند

  • آن مرد در جای نگه داری شود که از آب وگیاه خالی باشد!!
  • خوراک وپوشاک حقیر برایش فراهم آورند!
  • در حصاری او را تا زمان پیری حبس کنند!!
  • در زمان پیری مردی تنومند او را به بالای کوهی ببرد وسر از تنش جدا کند!!
  • در آخر جنازه او را خوراک درندگان لاشخور و کرکسها نمایند!!!!

 

در کتاب وندیداد می گوید :

 

هر گاه زن در خانه مزدا پرست نشان حیض ببیند باید یک معبر در خانه که از گیاه ودرخت خالی باشد انتخاب نماید وزمین آن را سنگ ریزه نرم بپاشد و آنرا از نصف،ازسه یک ، از چهار یک یا از پنج یک خانه جدا سازند والا ممکن است دید زن به آتش افتد !!وباید از آتش سی گام ، از آب سی گام،از شاخه برسم (شاخه های تازه بریده درخت )سی گام ، از مرد پارسا باید سی گام فاصله داشته باشد.!!!

مردی که برای این زن غذا وخوراک بهمراه آورد باید سه گام از او فاصله بگیردودوقطعه نان خشک ویک مقدار آب جو به اندازهای که ضعیف نشود !!

 هر گاه کودک او را لمس کند باید دستها وسپس او را شستشو دهند.!!!!

 هر گاه او بیش از نه روز حیض ببیند  سه سوراخ در زمین بکنند وزن را در دو سوراخ اول

 با ادرار گاو !!ودر سوراخ سوم با آب بشویند!!!!!

 

حقوق حیوانات در وندیداد

کسی که غذای بد به سگ گله بدهد کیفر او ۲۰۰تازیانه اسپاهه(چوبی که به اسب میزدند) و۲۰۰ضربه تازیانه سروشه (تازیانه چرمی) میباشد .کسی که به سگ خانه غذای بد دهد کیفر او ۹۰ ضربه تازیانه اسپاهه و۹۰ضربه تازیانه سروشه میباشد !!

کسی که به سگ شکاری غذا بد دهد همانند کسی است که به کودک نوزاد پدر ومادر پرهیز کار خوراک بد دهد !!!

اگر سگی انسان یا گوسفندی را زخمی کند گوش راست وی بریده شود اگر برای بار دوم این کار را کند گوش چپش بریده شود و..!!!

نقد آیین زرتشت از نگاه ژان کلنز

ژان کلنز، استاد بلژیکی زبان‌ها و دین‌های هندوایرانی در کلژ دو فرانس پاریس و یکی از نامدارترین پژوهشگران اوستا و گاتها در جهان است. او بیش از چهل سال است که در حوزه اوستاشناسی می‌نویسد و تاکنون حدود یکصد و سی کتاب و مقاله، و از جمله ترجمه گاتها در سال 1994 از او منتشر شده است. او همچنین از نویسندگان دانشنامه ایرانیکا است.

بتازگی آقای احمد رضا قاتم‌مقامی، نخستین کتاب از آثار کلنز را با نام «مقالاتی در باره زرتشت و دین زرتشتی» به فارسی ترجمه و انتشارات فرزان روز آنرا در «مجموعه مطالعات ایران باستان» منتشر کرده است. این مجموعه، با مشورت و زیر نظر ریچارد فرای، ژاله آموزگار، بدرالزمان قریب و چند نفر دیگر، انتخاب و منتشر می‌شود. ترجمه کتاب بر اساس متنی از آثار کلنز انجام شده که پیش از این پرادْز اکتور شروُو- ایران‌شناس نروژی و استاد دانشگاه هاروارد- آنرا برای شاگردان خود در درس دین‌های کهن ایرانی به انگلیسی ترجمه کرده بوده است. شروُو نیز در جلسات سخنرانی‌ای که دکتر احسان یارشاطر در دانشگاه USLA  برگزار کرده بود، سخنانی شبیه به نظرات کلنز بیان کرده بود.

کلنز روحیه‌ای بسیار جستجوگر و شکاک دارد و همواره بدون هیچ اکراهی، نظریات بدیعی را عرضه می‌دارد و در آرای پیشین خود تجدیدنظر می‌کند. نظریات او که معمولاً با آرای دیگران بکلی متفاوت است، همواره موجب انتقادها و جنجال‌های فراوانی در جهان اوستاشناسی شده (از جمله توسط گراردو نیولی و شائول شاکد)، در حالیکه بسیاری نیز او را پیشتاز دانش و آگاهی‌های نوین در این رشته می‌دانند.

از آنجا که آثار کلنز در ایران تا اندازه‌ای ناشناخته است، خلاصه‌ای از نظرات او را بر مبنای همین کتاب در اینجا می‌آورم تا علاقمندان جوان مطالعات اوستایی، که بگونه‌ای روزافزون با چاپ و نشر کتاب‌های ذوقی و سطحی که نویسندگان آنان تمام پیچیدگی‌های اوستا و مزدیسنا را حل‌شده می‌دانند، با قسمتی از پرسش‌ها و تردیدها و بحث‌های فراوانی که رواج دارد، درگیر شوند و بکوشند تا بتوانند به شیوه‌ای عالمانه و بدور از اظهارنظرهای قاطعانه و احساساتی (که اولی ناشی از کم‌اطلاعی و دومی ناشی از خودفریبی و دیگرفریبی است)، در نقد چنین نظرهایی، سخنان و برهان‌های شایسته بیابند. در پایان این گفتار، یک انتقاد کوتاه را نیز بیان می‌کنم.

ژان کلنز در کتاب «مقالاتی در باره زرتشت و دین زرتشتی»، (خلاصه و نقل به مضمون) چنین نظر دارد که:

ـــ  زرتشت، خالق و نویسنده گاتها نیست (ص8)؛ در واقعیت داشتن اصلاحات دینی او تردید وجود دارد (ص5) و سرایش گاتها کار یک گروه دینی بوده است که از دو مکتب گوناگون برخواسته بوده‌اند (ص109 و 112)؛ زرتشت نه یک شخصیت تاریخی که یک افسانه است و در گاتها هم نام او همواره با صیغه سوم شخص آمده است (ص113)؛ نام پدر زرتشت، پوروشسپ نیست و در گاتها اشاره‌ای به نام او نشده است (ص114)؛ مطالعه مزدیسنا، هنگامی به نتایج بسیار دست می‌یابد که خود را از دست وجود بنیانگذار یا پیامبر رها کند، این شخص پیوسته اسباب دردسر بوده و مانعی در راه مطالعات است. او چیزی جز زیان ندارد و محققان را به دنبال نخود سیاه فرستاده است (ص41).

ـــ  اهورامزدا تنها خدای مزدیسنا نیست (ص63)؛ ثنویت، پیش از توحید به وجود نیامده، بلکه محصول توحید و پس از آن پدیدار شده (ص26) و نمی‌توان ثابت کرد که در گاتها، اهورامزدا بر دیگر خدایان تفوق و تقدم داشته باشد (ص39).

ـــ  گاتها، سرودها و راز و نیازهای یک شخص با خدا نیست، بلکه آنرا برای اجرا در مناسک مذهبی سروده بوده‌اند (ص39 و 81 و93)، همچنین هیچ نشانی از دعوت مردمان برای گرویدن به دین در آن نیست (ص41).

ـــ  بعید است که در گاتها سخنی از اخلاقیات شده باشد (ص39)؛ در گاتها هیچ شاهدی بر تضاد خیر و شر نیست (ص14) و وجه معادی دین مزدایی مذکور در اوستا، تا حد انکار ناچیز است (ص5)، چرا که هیچ کلمه‌ای بر ثواب و عقاب و داوری پس از مرگ در آن وجود ندارد (ص23)؛ همچنین هیچ اشاره‌ای در گاتها در محکوم کردن خشونت و ستایش صلح طلبی وجود ندارد (ص66).

ـــ  در گاتها منظور از سوشیانت کسی است که از راه قربانی کردن به توانگری برسد (ص21) و نیز همه کسانی که در کار قربانی شریکند (ص109)؛ وهومنه/ بهمن، نیرو و عاملی آیینی است برای آوردن گاو به قربانگاه و آماده کردن آن برای ذبح (ص84 تا 86)؛ منیو/ مینو، فعالیتی است که مؤمنان بتوانند مناسک مذهبی را اجرا کنند (ص94)؛ پیروان دروگه/ دروج، بد آیین‌هایی هستند که بجای روز در شب نیایش می‌کنند و نمونه‌ای از آنان جم/ جمشید است (ص98)؛ چینود پل، نام کسی است که با چیدن سنگ‌ها بر روی هم، گذرگاهی می‌سازد (ص23 و 122)؛ اشی، به معنای سهم یا هر چیز تقسیم شدنی، و منظور از مگه/ مغ، اندام زنانگی است (ص23).

ـــ  در گاتها، گشتاسپ نام یک شاه نیست، بلکه نام پسر زرتشت بوده (ص105) و به احتمال شاعر هم بوده است (ص109)؛ فرشوشتر و جاماسپ نیز وزیران گشتاسپ نبوده‌اند (ص106)، بلکه اثر خلاقیت نویسنده‌ای متفنن هستند تا نام‌هایی واقعی (ص114)؛ پوروچیستا دختر زرتشت نیست، بلکه بندی در گاتها که به او اشاره شده و دارای رنگ ملایم شهوانی است، به معنای شخصی است که مورد توجه کسان بسیاری واقع می‌شود (ص116). 

ـــ  اعمال نیایشی گاتهاخوانان، برگزاری مراسم نیایشی در روشنایی روز بوده و نیایش‌های شبانه عمل دیوان دانسته می‌شده است (ص92)، در مراسم گاتهاخوانان، نه تنها آزار رساندن به گاو نهی نشده است، بلکه گاو را قربانی و ذبح می‌کرده‌اند (ص92).

ـــ  بحث در باره زرتشتی بودن یا نبودن هخامشیان نادرست است، چرا که در آغاز باید بدانیم دین زرتشتی چیست (ص38) و آیا اصلاً چنین دینی وجود داشته است؟ (ص40)، آگاهی‌های ما از دین هخامنشیان- علیرغم کمبود- بیشتر از دین زرتشتی است (ص40).

کلنز معتقد است که مترجمان گاتها- به دلیل پی نبردن به مفهوم واژگان دشوار آن- اصطلاحات و معانی آنها را آنطور که پیش زمینه‌ای در ذهن خود داشته‌اند، نوشته‌اند تا بتوانند جمله‌ای معنادار بدست دهند (ص41). او می‌گوید: باید پذیرفت که ما قادر به شناسایی هیچیک از خصوصیات اصلی مزدیسنای گاتها نیستیم (ص40).

استنلی اینسلر در سی و دو سال پیش، ترجمه‌ای از گاتها را منتشر کرد که همچون ترجمه کلنز، تا اندازه زیادی با دانسته‌های زمان خود متفاوت بود. اکنون نیز ترجمه کلنز و گفتارهای او (با وجود اینکه بسیاری از آنها با مخالفت‌های دانشمندان روبرو شده است)، دستکم ما را با این واقعیت مواجه می‌سازد که در زمینه مطالعات اوستایی، دامنه اختلاف‌نظرها تا چه اندازه گسترده است و اینکه پس از گذشت دویست و پنجاه سال از آغاز اوستاشناسی در جهان و آشنایی زرتشتیان و دیگر ایرانیان با کتاب‌های کهنسال خود، هنوز چندان از پله نخست بالاتر نرفته‌ایم. کلنز نیز خود بر این باور است که برغم چهل سال تدریس و پژوهش در این رشته، حتی به ویژگی‌های اصلی مزدیسنا پی نبرده است.

اما انتقاد کوتاهی که در آغاز از آن یاد کردم، این است که آقای ژان کلنز، برخلاف روحیه جستجوگر و شکاک و موشکاف خود که برای همه تردیدهای بیان شده‌ به خرج داده است، هنگامی که به بیان نظریه‌های تازه‌ خود می‌پردازد- جز یکی دو سطر کوتاه و مبهم- از تحلیل و تفسیری گسترده و قانع‌کننده خوددداری می‌کند. برای چنین پژوهشگری که در رد فرضیه‌های پیشین، دلایل فراوانی را عرضه می‌دارد، انتظار می‌رفت تا همین رفتار را در پشتیبانی از فرضیه‌های خود به کار می‌بست. دستکم توضیح می‌داد که اگر زرتشت افسانه است، چگونه می‌شود که پوروشسپ نام پدر او و پورچیستا نام دخترش نباشند؟ و در عین‌حال، چگونه می‌شود که گشتاسپ نام پسرش باشد و شاعر نیز بوده باشد؟

روزگار غریبی است. در جهانی که ده‌ها و گاه صدها مقاله عالمانه و مغرضانه در باره معنای یک واژه گاتها نوشته می‌شود، در میهن ما بجای توجه به مباحث و تردیدهای رو به فزونی در جهان و کوشش برای زدودن ابهام‌ها، تنها هر از گاهی به یک نقل قول خیالی و ذوقی و شاعرانه از گاتها بسنده می‌شود. استنباط‌هایی ذوقی که با عنوان ترجمه‌، یک بند ده کلمه‌ای اوستایی، به یک بند ده سطری فارسی تبدیل و تحریف شده است.

 

منبع : http://zartoshtway.blogfa.com/

 

خطاها و خرافات اوستا

اوستا به غیر از ایرادهایی که بر سندیتش وارد است سرشار از سخنان گزاف، غیرعلمی و خرافی است، در زیر فقط بخشی از این اشتباهات و خرفات را لیست میکنم و در آینده ان شاء الله به صورت تفصیلی بدانها خواهیم پرداخت:

1.در اوستا، از دورانی سخن گفته میشود که نه زمستان میشد و نه تابستان، نه سرما بود و نه گرما و هیچکس نمیمرد.(2) که این مسئله از دیدگاه علم فیزیک محال است که نه زمستان شود و نه تابستان و مگر میشود که هیچکس نمیرد، آنهم برای چندین قرن؟

2.در اوستا، موجوداتی صحبت میشود که هرگز وجود نداشته اند، مثل اژدهای زرد زهرآلود شاخدار.(3)

3.در اوستا خورشید را دیدبان سایر آفریدگان مینامد.(4)

4.در اوستا ادعا میشود که یک سگ آبی، از هزار سگ نر و هزار سگ ماده، حاصل میشود.(5)

البته موارد زیادی را میتوان نام برد ولی این کار را به بررسی کامل و دقیق اوستا موکول میکنم.

دوری اوستا از شرایط لازم برای یک کتاب آسمانی

اوستا، به غیر از موارد فوق، خیلی از شرایط یک کتاب آسمانی که توسط یک پیامبر نوشته شده باشد، دور است. در زیر فقط برخی از این دلایل را ذکر میکنم:

1. یکی از مسائل بدیهی در الهیات، یگانگی خداست بدان معنا که جهان اگر خدایی داشته باشد، این خدا فقط یکی است و ممکن نیست دو یا چند خدا وجود داشته باشد ولی در اوستا، در برابر اهورا مزدا(سپندمینو)، که خالق نیکیهاست، نیروی مخالفی معرفی میشود که خالق بدیهاست و اهریمن(انگره مینو).(6) همچنین در اوستا چیزهای دیگری نیز امروزه میدانیم نه خود ساخته هستند و نه جاودانه، به عنوان ایزد و جاودانه معرفی میشوند، مثل خورشید(7)

2. یکی دیگر از ایرادهای الهیاتی اوستا این است که در آن آذر(آتش) را پسر خدا میداند.(8)

3. نظر به اینکه هر خیری که به ما برسد از سوی خداست، از دیدگاه مکاتب آسمانی ستایش غیرخدا، شرک است. البته ما از کسانی که به نیکی کنند تشکر میکنیم ولی هرگز آنها را همانطوری که خدا را ستایش میکنیم مورد ستایش قرار نمیدهیم. در اوستا، درست به همان شکلی که اهورامزدا، ستایش میشود سایر عناصر طبیعت نیز ستایش میشوند تا جایی که به غیر از ماه و خورشید و ستاره، حتی چراگاه، آبشخور، خانمان، روستاها، آبها، گیاهان و حتی مردان و زنان پیرو دین زرتشت نیز ستایش میشوند(9) جالب اینکه در اوستا حتی خانه و روستا و آبشخور هم که توسط انسانها ساخته میشوند، نیز ستایش میشوند!

در اوستا همچنین برای خورشید و آتش بهرام(سیارۀ مریخ) و ماه نیز نماز در نظر گرفته شده است.(10)

بنا به موارد فوق هرگز نمیتوان باور کرد که اوستا کتابی آسمانی و هدایتگر بشر است بلکه آنقدر تحریف شده است که ما از عقاید حقیقی نویسندۀ آن بیخبریم و نمیدانیم او تا چه حد با این اوستای امروزی موافق بوده است و از سوی دیگر آنقدر سخنان خطا و کفرآلود در آن هست که حد ندارد.

پی نوشت:

1.مهندس جلیل الدین آشتیانی، زرتشت، مزدیسنا و حکومت، ص 119 و 120

2.یسنا، هات9، بند 5.

3. یسنا، هات9، بند 11.

4.یسنا، سرآغاز، بند 9.

5.وندیداد، فرگرد چهاردهم، بند 1.

6.گاتها، سرود یکم، یسنه هات 30، بند 3؛ گاتها، سرود دوم، یسنه هات 45، بند 2 و سایر بخشهای اوستا.

7. یسنا، سرآغاز، بند 9

8.یسنا، سرآغاز بند2 و سایر بخشهای اوستا.

9.یسنا، هات 1، بند 16

10. خرده اوستا، پنج نیایش.

اهریمن در اوستای نو

 در اوستای نو و ادبیات دینی مزداپرستان، اهریمن سرکرده و سالار کماله دیوان و دیگر دیوان و جادوان و پریان و برترین دشمنان هرمزد(اورمزد) است در گاتها فقط یکبار از او نام برده شده است ولی در اوستای نو نام او بارها آمده و تمام بدیها و سختیها و ناخوشیها و بیماریها حاصل از اوست.

 

 بنابراین در اوستای نو با دو خالق روبرو هستیم: یکی خالق خوبیها، یکی خالق بدیها. پس ادعای ثنویت و دوگانه‌پرستی در اوستای نو صحیح است.

 

انسان نخستین

 گیومرت(در اوستا «گَیَََه مَرِتَن» و در پهلوی «گیومرد» به معنای زندۀ میرا یا جان نیستي‌پذیر) که در فارسی امروز به شکل کیومرث در آمده است، نام اولین بشر آفریدۀ اورمزد است. آفرینش او هفتاد روزوقت میبرد.

 

گیومرت نخستین کسی است که اندیشید و آموزش و منش اورمزد را دریافت و از این رو با صفت «نخست‌اندیش» از او یاد شده است.

 

 در بندهشن(بخش۳، بندهای ۲۳-۱۹ و بخش ۱۵) آمده است:«کیومرث، نخستین بشر را، اهورامزدا بیافرید ... در هنگام مرگ از صلب او نطفه‌ای خارج شده، بواسطۀ اشعۀ خورشید تصفیه گردید و در جوف خاک محفوظ بماند. پس از چهل سال از نطفه گیاهی به شکل دو شاخۀ ریباس به هم پیچیده در مهرماه ومهر روز(هنگام جشن مهرگان) از زمین روییدند. پس از آن از شکل نباتی به صورت دو انسان تبدیل یافتند که در قامت و چهره شبیه به همدیگر بودند، یکی نر موسوم به مشیه و دیگری ماده موسوم به مشیانه. پس از پنجسال آن دو با هم ازدواج نمودند...»

 

در این داستان دو نکته جالب است:

 

یکی غیرعقلانی بودن داستان بخصوص تبدیل شدن نطفه به گیاه و تبدیل گیاه به انسان. از آن مضحکتر به دنیا آمدن انسان از مرد!!

 

دوم اینکه در این داستان به راحتی ادعا میشود که تمام انسانها حاصل ازدواج یک خواهر و برادرند که از یک پدر هستند و مادر هم ندارند.

 

منابع:

۱.اوستا، کهنترین سرودهای ایرانیان، جلیل دوستخواه

۲.ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستینسن

 

منبع: http://antimajus.blogfa.com/

 

آیین باستان در حاله ای فرو رفته از مرگ

خدایان

با مطالعه در آیین زردشت معلوم می شود که وی در میان ایرانیان به اصلاح دینی قیام کرده و خرافات مذهب باستانی آریاییان را مورد حمله قرار می داده است . از جمله آنکه وی از آهور مزدا تبلیغ می کرده و خدایان قوم خود را که دئوه (یعنی دیو) خوانده می شده اند، باطل می دانسته و آنها را خدای دروغ دوستان می نامیده است .
در آیین زردشت ، آهور مزدا 6 دستیار دارد. آن دستیاران را امشاسپندان یعنی جاویدان مقدس ‍ می نامند. آنها رهبری دارند به نام سپنتامئنیو یعنی خرد مقدس و نامهای خودشان از این قرار است :
1. وهومن (
Vohuman

2. اشه وهیشته (
vahishta-Asha
3. خشتره وائیریه (
vairya-Xshathra
4. سپنته ارمئیتی (
armaiti-Spenta
5. هئورتات (
Haurvartat
6. امرتات (
Ameretat).
پس از آنها یزتها قرار دارند که 30 عدد از آنها معروفند. اینها تشکیلات خرد مقدس هستند. در مقابل ، اهریمن هم تشکیلاتی دارد.(3)
طبق آیین زردشت دوره کهن کنونی جهان 12000 سال است . خدای نیکی مدت 3000 سال بر جهان حکمرانی می کرد و در این مدت خدای بدی در تاریکی به سر می برد. پس از این مدت خدای بدی از تاریکی بیرون آمد و با خدای نیکی روبرو شد. خدای نیکی به وی 9000سال مهلت داد که با او مقابله کند. وی اطمینان داشت که سرانجام خود او به پیروزی خواهد رسید. در این زمان هر دو به آفریدن نیک و بد آغاز کردند و بدین گونه با یکدیگر به مبارزه برخاستند. پس از 3000 سال زردشت آفریده شد و از این زمان به بعد توازن قوا به نفع خدای نیکی گرایید و به سیر صعودی خود ادامه داد.

تعالیم زردشت

در آیین زردشت سه اصل عملی گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک وجود دارد که مانند آن را در ادیان مختلف می یابیم . از جمله در اسلام آمده است : ((الایمان قول باللسان و اقرار بالجنان و عمل بالارکان .))
احترام به آتش به عنوان یکی از مظاهر خدای روشنایی و افروخته نگه داشتن آن و انجام مراسمی خاص در اطراف آن در معابدی به نام آتشکده مشخصترین ویژگی این آیین است .

برخي از عقايد زرتشت عبارت است از:
1. همه خوبي ها بلكه همة هستي، آفريده اهورا مزدا است.
2. همة پليدي ها و نيستي ها آفريده اهريمن است.
3. نبرد ميان خير و شر هميشه وجود داشته است.
4. انسان در اين ميان آزاد و مختار آفريده شده است.
5. آتش سمبل روشني و پاكي است.
6. زندگي انسان معادي دارد.
7. زرتشت پيامبر مبعوث شده از طرف خداست.

با بررسی این ادیان چیزی که مشخص می شود. حرفی برتر یا بهتر از ادیان دیگر عنوان نکرده اند و متاسفانه به بسیاری از سئوالات و چیستی های انسانی پاسخگو نیستند. نمی توان به عنوان دینی دانست که بتواند رشد انسانی را با توجه به مواردی که عنوان شد بیان کرد. کتابهای آنها وابستگی شدید به تاریخ دارند حتی از این کتابها به اذعان خودشان چیزی از آن نمانده و دستخوش نابودی شده است. اما مشکلات شدیدی که این ادیان بدان دچار هشتند:

1- نبود نگاه درستی از توحید : شناختی که از خدا ارائه می گردد نمی توان به عنوان خدا پذیرفت به خصوص که بعضی از پیروان آنها با توجه به مطالعه ای که در کتابهایشان می باشد اعتقاد به چند خدایی و ثنویت یا قدرتی همانند شیطان در کنار خدا نمی توان با اعتقادات توحیدی جمع بست . دو خدا که یکی آفریده و خلقت خوبی ها را با خود دارد و دیگری خالق بدی ها و شر ها و زشتی هاست. خدایی که چندتا شود از ناتوان بودن هرخدا می رساند و خدایی که ناتوان باشد و هرلحظه امکان نابودی برای او باشد دیگر نمی تواند خدا باشد. چند خدایی موجب می گردد هر خدا در کار خدای دیگر دخالت کند در نتیجه ما باید با جهانی رو به ویرانی رو برو بودیم اصلا جهانی وجود نداشت و اگر هر خدا براساس قدرت خود عمل می کرد و در حوزه خود فعالیت داشت مطمئن باشید که باز از ناتوانی او ناشی می شود. اصلا نظمی که در جهان وجود دارد ناشی از چیست اگر خدایی نیازمند به فعالیت خدایی دیگر است که دیگر خدانیست و اگر نخواهد و بالاجبار کارهای خود را صورت دهد دیگر خدانیست و اگر هم در مقابل یکدیگر قرار گیرند هر لحظه باید شاهد نابودی یا ناتوانی یکی بر دیگری باشیم. این هماهنگی خداها از کجاست از همدیگر اطلاع دارند یا قدرتی مافوق دارند یا همه یک قدرت دارند اگر همه یک قدرت داشته باشند و مثل هم باشند. چگونه می توانند در ایجاد و خلقت با هم هماهمگ شود وباز همان موارد بالا قید می شود اگر خدایی چیزی خلق کند و دیگری موافق آن نباشد آیا خدای دیگر توان مقابله دارد یا ناتوان است. در جهان قدرت و توانایی اگر دو قدرت مثل هم باشد جهان باید به حالت خنثی یا سکون برود و نظم و خلقتی نباید باشد. چون هر دو نمی تواند دیگری را نادیده بگیرد. مثلا دو قطب منفی و مثبت چون دو قدرت ناقص در دو چیز متفاوت که از نقص آنهاست همدیگر را دفع می کنند و به حالت سکون می روند.

علاوه برآن اگر در وندیداد شرک در خالقیت ترویج شده (بارها به آفرینش های متفاوت برای دو خالق متفاوت اهورامزدا و اهریمن قائل می شود) در گاتها به شرک در عبادت ترویج می شود و به همراه عبادت خدا توصیه به عبادت دستیارانش هم می شود دستیارانی که همانند فرشتگان در کنار او هستند.

2- ازدواج با محارم : بسیاری از کتابهای آنها ازدواج با محارم را پسندیده است ما به گذشتگانمان کاری نداریم اما به خوبی می دانیم که ازدواج و تولید نسل انسان در محارم موجب تولید نسل ناقص می شود که از لحاظ علمی به اثبات رسیده است علاوه بر آن عدم حرمت محارم موجب سلب امنیت خانوادگی و امکان تجاوز و به وجود آمدن فرزندهای ناخواسته و نامشروع و ناقص خواهد شد.

3- تقدیس آتش: در حالیکه آتش همانند دیگر آفریده های خداوندی است و هیچ برتری ندارد تنها امکاناتی در خدمت بشر هستند تا نیازهای خود را برطرف کند و هیچ دلیل عقلی و علمی از آنها ارائه نگشته است که این تقدس برای چیست؟

4- غیر عملی و اجرایی بودن : بسیاری از آموزش هایی که از این ادیان بدست می آید از لحاظ عملی و اجرایی در ظرف های زمانی و مکانی امروز نمی گمجد همان طور که به تعدادی از آن پرداخته شد.

5- تناقض و تضاد: بسیاری از نگاهها، شناختها و بینشهایی که ارائه می دهد با عقل و علم در تضاد و تناقض است. شناختهایی از حقوقها می دهد که قابل هضم نیست.

6- زبان اصلی این کتابها فرسنگها از ما دور است و نمی توانیم به اصل همان پیام برسیم مثل استفاده از زبان سانسکریت که برای دوران ما درک آن بسیار مشکل است حداقل آموختن آن برای بسیاری مشکل است.

7- ناآشنایی با حقوق ها: همان طور که دیدیم تعریفی درست از انسان و زن ارائه نمی دهد و دربسیاری از موارد دچار خشونت یا رفتاری می شود که از انسانیت بدور است. این خشونتها و عدم رعایت حقوقی نه تنها نسبت به انسانها دیده می شود بلکه همین رفتار نسبت به حیوانات هم مشاهده می شود.

8- منبعی نامطمئن: به باور خود معتقدین به این ادیان این دینی که به آنها رسیده همان دین اصلی نیست و کتابهای آنها دستخوش نابودی و نیستی بوده است و کتاب اصلی مورد نابودی قرار گرفته است.

9- عدم برتری در تمامی سطوح نسبت به ادیان یا مکاتب دیگر بشری. علاوه بر آن دچار بودن به شرک و خرافات.

مرگ این ادیان زمانی به اوج خود می رسد که با وجود اینکه با سه شعار بزرگ پندار،کردار،افکار نیک به میدان آمده بود که یک شعار کلی است و هیچ مکتب و دینی مخالف آن بیان نکرده است و همیشه بشر بدنبال آن بوده است تا بتواند به حقیقت و جهانی بهتر برسد با وجود مواردی که قید شد می توان گفت که این ادیان نتوانسته اند حرفی برای این سه شعار داشته باشند حتی در مصداقها و تعریفی درست از این سه شعار و اینکه چگونه می خواهد پیاده سازی شود شناختی ارائه نداده و به بن بست رسیده است. ما اگر می خواستیم از تاریخ و بسیاری از کتابهای آنها استفاده کنیم این تناقضها و تضادها بیش از این میشد اما به همین بسنده می کنیم.

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت موضوع نقدادیان ومکاتب بشری | لینک ثابت

نقد بر آیین های باستان ایران 2

........ادامه

کتابهای زرتشتیان را بهتر بشناسیم

مجموعه قوانین زردشت در اصطلاح اوستا ،بنام وندیداد موسوم است این واژه از سه لفظ سانسکریت ترکیب یافته یکی "وی" یا "ویگ" به معنی ضد یا دشمن ،دوم "دئو"به معنی دیو وعفریت وسوم "دا " یا "داتم" به معنی قانون ، این سه لفظ مجموعا به عبارت "وی دوه داتم " یا "وندیداد" به معنی "قانون ضد دیو "میباشد .

این کتاب شامل 22 فصل است که به مباحثی مانند آداب طهارت ، کیفرها وشریعت زرتشتیان می پردازد . که در ذیل به بخشی از آن اشاره مینماییم .

·        قطعه زمینی که در آن سگ یا انسان بمیرد باید به مدت یک سال بی کشت ومحصول بماند /وندیداد/فصل 6

·        برج خاموش یا دخمه جایست که اجساد را برهنه میکنند در آنجا طولی نمی کشد که کفتار جز استخوان ،چیزی از جسد را باقی نمی گذارند ( تا دهه 1340 این روش توسط زرتشتیان ایران انجام می شده است )وندیداد/فصل هفتم /72

·        اگر زن کودک مرده بدنیا آورد نخستین خوراک این زن ادرار گاو آمیخته با خاکستر است که آن زن باید سه یا شش یا نه فروبرد وبلع نماید وندیداد/ فصل هفتم /65و66

·        اگر مردی روی جسد مرده پوشاک بافته شده از نخ یا پوست بیاندازد بقدری که تمام بدن وی را مانند لباس کامل بپوشاند 2000 ضربه تازیانه سزاوار است وندیداد/فصل هشتم /25

 

احکام سقط جنین در اوستا /وندیداد

هرگاه در خانه مزدا پرستان زن آبستنی پس از بارداری یک تا ده ماهه کودکی مرده بزاید ، مزدا پرستان آن را بکجا باید ببرند ؟

اهورا مزدا پاسخ داد :

بجای در آن خانه زرتشتی که زمین آن بی آب وگیاه ترین جا باشد ،گله گاوان وگوسفندان کمتر از آن بگذرند آتش کمتر در آن بر افروخته شود دسته برسم ویژه آیین کمتر بدان برده شود ومردم اشون کمتر از آن بگذرد .

ومزدا پرست باید گرداگرد آن جا چینه ای (دیوار) برآورند!!! ودردرون آن ،اورا خوراک وجامه دهند .

ونخستین خوراک او سه یا شش یا نه جام گمیز (ادار گاو) آمیخته با خاکستر بیاشامد !!!!!تا گور زهدان وی شسته شود .

پس از آن تا سه روز میتواند از شیر گرم مادیان یا گاو یا میش یا بز بنوشد یا گوشت پخته ونان وشراب بیاشامد وبخورد اما نوشیدن آب بر او راو  نیست  .

پس از سپری شدن آن سه شب تا نه شب باید تنها در حبس بماند وبعد از آن تن وجامه اورا با گمیز (ادارگاو) وآب پاک بشویند .... !!!!!!!!!

نگاه اوستا به مجازات کشتن سگ آبی

مجازاتها کشتن سگ آبی ، مجازاتی غیر عقلانی !!!

این مطلب در فرگرد چهاردهم از وندیداد است :                   

زرتشت از اهورا مزدا!پرسید ای سپندترین مینو !

کسی که سگ آبی را بکشد پادفره(مجازات ) گناهش چیست ؟

اهورا مزدا پاسخ داد :"

1.     باید 10000 تازیانه اسپهه (تازیانه ای که به اسب میزدند )بر او بزنند .!!!!!

2.     باید 10000 تازیانه سروشو (تازیانه چوبی ) بر او بزنند !!!!!

3.     او باید 10000 هیزم سخت وخشک وپاک  را به آتش اهورا مزدا تقدیم کند !!

4.     او باید 10000 هیزم نرم وخشک وپاک  را به آتش اهورا مزدا تقدیم کند !!!!

5.     او باید 10000 بسته برسم (شاخه تازه بریده شده)را ویژه آیین کند !!!!

6.     اوباید 10000 زرو با هوم وشیر پاک را آماده وپیشکش ایزد بانوی آبها کند !!!

7.     او باید 10000 مار بر شکم خزنده را بکشد !!!!

8.     او باید 10000 مار سنگ نمای را بکشد !!!!

9.      او باید 10000 سنگ پشت (لاک پشت ) را بکشد !!!!

10.                        او باید 10000 از قورباغگانی را که در خشکی میزیند را بکشد !!!!

11.                        او باید 10000 مور دانه کش را بکشد !!!!

12.                        او باید 10000 مور گزنده وگودال وآسیب رسان  را بکشد !!!!

13.                        او باید 10000 کرم خاکی را بکشد  !!!!

14.                        او باید 10000 مگس چندش انگیز را بکشد !!!!

15.                        او باید 10000گودال نا پاک را بینبارد !!!!

والبته موارد دیگری که مجال برای طرح آنان نیست وشما می توانید به اوستا / وندیداد / فرگرد چهاردهم مراجعه نمایید .

اما جمله پایانی :"خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .....که آیا این احکام عقلانی است یا خیر !!!"

اوستا : زن موجودی اهریمنی

در یك روایت زن زاده‌ی اهوراست كه اهریمن در برابر او جهی (یا جهیكا) را خلق می‌كند. اما در روایت دوم در عین حال كه زن مخلوق هرمزد است ولی خلقتش به ناچاری صورت گرفته و نیز از نژاد جهی است. سپس گفتیم كه یك جهیكای كیهانی وجوددارد كه دختر/همسر اهریمن است و اهریمن را تحریك به حمله به گیتی و جهان اهورایی می‌كند. اما جهیكای زمینی هم داریم. آنها زنانی هستند كه در اوستا كلمه‌ی جه و جهیكا برایشان آمده است. مثلا در اوستا برای زنی كه فرزند نمی‌زاید، یا یائسه است و یا زنی كه برخی آداب دینی را انجام نمی‌دهد و یا برای روسپی‌ها و... هم اصطلاح جه (و جهیكا) به كار رفته است.

پس در مجموع ما شاهد دو روایت از خلقت زن بودیم، در یك روایت نگاه منفی روی زن وجود ندارد اما در روایت دیگر زن به ناچار خلق شده و منشأ شر در جهان و جامعه تلقی شده است.

اما می‌توان تأمل كرد كه در فرهنگ زرتشتی كدام یك از این دو روایت استمرار داشته و كدام یك صدای غالب شده است.

به هرحال هم اهورا داریم و هم اهریمن كه هر دو وجه مذكر و مؤنث، یعنی وجه مردانه و زنانه دارند. اهریمن هم وجه مردانه و زنانه دارد یعنی دیومردان و دیوزنانی را می‌آفریند. اگر این موضوع را بخواهیم درونی كنیم، می‌توان گفت كه در درون هر كدام از ما اهورا و اهریمنی در حال حركت است، اما نكته‌ی قابل تأمل این است كه هر چند اهورا و اهریمن در درون هر مرد و زنی وجود دارد ولی هیچ گاه تمامی مرد به وجه اهریمنی تقلیل داده نمی‌شود. اما در مورد زنان در بسیاری موارد شاهدیم كه گویی اهریمن زن را تسخیر كرده، یعنی تمامی وجود زن اهریمن و اهریمنی می‌شود و جه و جهیكا در واقع تجسم كل زنان می‌گردد. استنادات و فاكت‌هایش را در جلسه‌ی پیش مطرح كردیم. در اینجا گویی جهیكا تجسم وجه اهریمنانه زنان نیست بلكه تجسم كل وجود زن است و كل وجود او را دربرمی‌گیرد نه بخشی از او را، چون اولا اغواگر مردان نیز زنان‌اند و ثانیا بین زن و جهیكا بارها در اوستا این همانی تصور می‌شود و ثالثا بر تبار اهریمنی زن نیز تصریح می‌شود.

اهریمن كه فریبنده‌ی انسان‌ها و از جمله مردان است در چهره‌ی زنان، مردان را می‌فریبد. گویی اهریمن در زن تجسد پیدا كرده و همینجاست كه می‌بینیم واژه‌ی جه و جهیكا به صورت لرزان و پرنوسانی كه استنادات و فاكت‌هایش جلسه‌ی پیش مطرح شد، گاه فقط برای دختر اهریمن و زنان منفی و گاهی اوقات برای كل زنان  به كار برده می‌شود. مرحوم بهار هم می‌گوید «او (یعنی جهیكا)، نه تنها انگیزاننده‌ی اهریمن به هجوم به جهان هرمزی است بلكه فریبنده و اغواگر مردان نیز هست. و بنا به اساطیر زرتشتی زنان از او پدید آمده‌اند» (ص 89). این جاست كه خانم مزداپور كه البته خودش زرتشتی و فرد روشنفكری است اعتراض می‌كند و می‌گوید كه این ناعدالتی است. یعنی جهیكا و اهریمن فقط یك بخش از وجود مرد است اما گویی كه اهریمن در مواردی كل وجود زن را تشكیل می‌دهد و تمامیت او را تسخیر می‌كند. وی می‌گوید «این بینشی است كه تاكنون هم تصحیح نشده است» (ص 115، دلیله محتاله). در وندیداد هم آمده است: زرتشت از اهورامزدا پرسید: كیست كه تو را به تلخ‌ترین اندوه دچار می‌كند؟ كیست كه تو را با تلخ‌ترین درد، دردمند می‌كند؟ ]پاسخ اهورامزدا این است:[ چنین كسی جهی است كه بر روسپی‌گری در پی اشون و نااشون، مزداپرست و دیوپرست و نیكوكار می‌رود. (وندیداد، فرگرد18، بند 61 و 62، ص857 ترجمه‌ی آقای دوستخواه). اهورامزدا می‌گوید زنی كه به روسپی‌گری به دنبال مرد چه با دین و چه بی‌دین می‌رود، بیشتر از همه من را اذیت می‌كند.

جهیكا جدا از نقش‌آفرینی كه در آغاز ْآفرینش دارد، و جدا از تجسمی كه در طول تاریخ در كاركرد منفی زنانه داشته است، در اساطیر زرتشتی؛ در انتهای تاریخ نیز باز سخن از او به میان می‌آید.

 آفرینش در فرهنگ زرتشتی چهار دوره سه هزارساله دارد كه سه سوشیانت (شبیه مهدی موعود شیعیان) در سه هزار سال آخر ظهور می‌كنند (هر هزار سال یكی از آنها).

وقتی سوشیانت اول (اوشیدر) می‌آید كل اهریمنان در جهان و جامعه جمع می‌شوند و به صورت یك گرگ بزرگ درمی‌آیند. مؤمنان با این گرگ می‌جنگند و آن را شكست می‌دهند. اما از جسد این گرگ ابری تیره به آسمان می‌رود كه گفته می‌شود او جهیكاست. جهیكا بعد وارد وجود یك مار می‌شود. پس استمرار شر در جهان باز به شكل زنانه است. و دوباره هزار سال می‌گذرد و اهورائیان حكومت می‌كنند ولی شر نیز دوباره نیروهایش را جمع می‌كند. در هزاره دوم اوشیدرماه (فرزند دیگر زرتشت) و دیگر مؤمنان همه نیرویشان را جمع می‌كنند و آن مار عظیم را هم شكست می‌دهند. اما آن مار كه می‌میرد، دوباره از جسدش یك ابر تیره بیرون می‌آید، اما باز گفته می‌شود این ابر تیره جهیكاست كه باز هم وارد جهان و تاریخ می‌شود. این حكایت را در مقاله خانم آموزگار به اسم اسطوره‌های آفرینش ایرانی می‌بینیم كه به صورت یك فصل در كتاب «شناخت هویت زن ایرانی»، به صورت داستان اوشیدر و اوشیدرماه مطرح شده است (ص 287). پس در پایان تاریخ نیز كه جنگ‌های پایانی اتفاق می‌افتد، هربار شر به صورت جهیكا ادامه حیات می‌دهد.

در این جا نیز گویی شر، فقط بخشی از وجود زن نیست، بلكه شر تجسم تماماً زنانه‌ای پیدا می كند. زن در این جا از سرشت و درون اهریمن متصاعد می‌شود و نقش و رسالت او را ادامه می‌دهد. در اینجا زن هم دیوزاد است و از تبار دیو و هم زاینده دیو. به این ترتیب شر را دوباره بازتولید می‌كند و بسط و گسترش می‌دهد. به گمان من در بسط این فرهنگ این صدا، بلندتر از صدای دیگر است.

 

مجازات مقاربت با زن حایض در آیین زرتشت

مجازات مقاربت با زن حایض

اگر مرد با زنی که نشانه حیض در او دیده شده مقاربت نماید ومرد وزن هر دو در این عمل شعور کامل داشته باشند .

مرد باید :"

1-     هزار رمه ریز (گوسفند)بکشد وروده ها را از این قربانیها همراه نذورات به آتش تقدیم کند و شانه های این قربانیها را به آبها تقدیم نماید

2-     وی با مهر وشفقت یکهزار بار هیزم نرم از گیاه "اورشنه "و"وهوگنه "و"هوکرتی "یا هر گیاه خوشبوی دیگر به آتش تقدیم بدارد .

3-     او باید یکهزار افعی از آنچه روی شکم میخزند !!! ویکهزار نوع دیگر بهلاکت برسانند !!

4-     او باید یکهزار مورچه دزد دانه ودوهزار نوع دیگر به هلاکت برساند !!!

5-     او باید یکهزار وزغ (قورباغه )زمینی و دوهزار وزغ آبی را بهلاکت برساند .

6-     او باید سی پل روی نهر ومجری آبها بنا نماید

7-     او باید دوهزار ضربه شلاق دریافت نماید .

احکام زن حایض در اوستا / کتاب وندیداد

وقتی ما گاتاها را ملاحظه می کنیم درآن احکام وقوانینی را نمی بینیم لذا باید به کتابهای که در اوستا موجود است که از جمله ی آنان وندیداد که مجموعه قوانین آیین زرتشت در آن هست مراجعه نماییم هرچند زرتشتیان فعلی منکر آن هستند ولی تا چند دهه قبل به آن عمل می نمودند ودر حال حاضر نیز بخشهای از آن مورد پذیرش آنان می باشد .

ما نیز در این بخش به یکی از احکام آنان که مربوط به زنانی که عادت ماهانه می بینند می پردازیم .

زنی که حیض می بیند باید از یک معبر که خالی از گیاه ودرخت با شد وبه دور از آتش ، در حالی که از آب، آتش و گیاهان  سی قدم فاصله دارد در اتاقی قرار بگیرد . در ضمن باید مرد خود نیز سی قدم فاصله داشته باشد و در هنگامی که غذا را برای او می برد باید در سه گام مانده به او غذا را روی زمین بگذارد وبرود.ومقدار غذای که برای او داده می شود دوقطعه نان خشک ویک مقدار شربت جو به او بدهند .

اگر کودکی او را لمس نماید باید دستها وسپس تن کودک را شستشو بدهند .

اگر این زن بیش از هشت شبانه روز خون ببیند دیوها در جشن وبزرگداشت خودشان آفت خود را به این زن نازل نموده اند .پس باید سه سوراخ در زمین حفرکنند ودر دو سوراخ اول او را با ادار گاو ودر سوراخ سوم با آب شستشو دهند  .و باید دویست مورچه و دویست شپش را بکشد .

حال اگر کسی این خون حیض را زایل سازد باید به آن مرد یا زن 400 ضربه شلاق بزنند .

اما اگر مردی دراین زمان همسر خود را فقط لمس نماید یا کنار او دراز بکشد  400 ضربه شلاق  ،اگر برای بار دوم این عمل را انجام دهد 100ضربه دیگر واگر برای بار سوم انجام دهد 140ضربه دیگر او را شلاق می زنند .

 

یکی از مرسوم ترین مجازاتها در ایران باستان و کتاب اوستا ( وندیداد) زدن تازیانه به مجرمین می باشد .

 

200ضربه تازیانه برای وارد نمدن شربت هوم (گیاه افدرا) در خانه ومکان مرگ انسان پیش از انقضای مهلت های قانونی .

200 ضربه تازیانه برای زراعت در زمینی که به علت تماس با جسد مرده ناپاک شده است پیش از انقضای یکسال تمام

200ضربه تازیانه برای نوشیدن آب در سه روز اول پس از زایمان

30 ضربه تازیانه برای تماس با زن دشتان (حایض)

90 ضربه تازیانه برای تماس نزدیکتر با زن دشتان

1000ضربه تا زیانه برای مقاربت با زن دشتان

400 تازیانه برای عبور از آب نا پاک

500 ضربه تازیانه برای کشتن یک سگ شکاری

600 ضربه تازیانه برای کشتن یک سگ بی صاحب

 

مجا زاتها در وندیداد

 

یکی از مجا زاتهای مرسوم در وندیداد تازیانه زدن است و اشکال ونقد جدی اینست که تناسبی بین گناه ومجازات  وجود ندارد !!و تازیانه زدن  از 5ضربه تا 10000(ده هزار) ضربه  می باشد !!!حال آیا کسی توان اینهمه تازیانه را دارد یا خیر !!

حال در این نوشتار به بخشهای از آن می پردازیم وقضاوت را به عهده شما می گزارم

5ضربه برای جرم آگریتپه(سلاح به قصد جراحت در دست بگیرد )

10 ضربه برای تکرار جرم قبلی

15 ضربه برای تکرا مجدد جرم قبلی

30 ضربه برای ضربه ای که محل آن کبود شود

50 ضربه برای ضربتی که خون آلود نماید!! و خورانیدن خوراک بد به سگ شکاری !!

70 ضربه برای شکستن استخوان !!و خورانیدن خوراک به سگ بی صاحب !!

90 ضربه برای ارتکاب قتل انسان  !!و خورانیدن خوراک به سگ خانه !!( برابر بودن مجازات قتل انسان با خوراک بد به سگ خانگی دادن جای بسی تعجب است !!!!!)

200 ضربه برای تکرار جرم قبلی( قتل دو انسان ) !! وخوراک بد به سگ گله دادن !!

 

مجازات عهد شکنی (کسی که عهد شکنی نموده است )

 

وندیداد/فرگرد چهارم /10تا16

عهد وپیمان در آیین زرتشت به شش قسم تقسیم میگردد

الف)عهد وپیمان شفاهی

کسی که از عهد وپیمان شفاهی تخلف کند در این صورت به او  سیصد ضربهاسپهه-اشتر +سیصد ضربه سروشه  میزنند

 ب)عهدوپیمان با فشردن دست

کسی که این عهدوپیمان را بشکند در این صورت به او  ششصد ضربهاسپهه-اشتر +ششصد ضربه سروشه  میزنند

ج)عهد وپیمان به ارزش یک گوسفند

کسی که این نوع عهد وپیمان را بشکند در این صورت به او  هفتصدضربهاسپهه-اشتر +هفتصد ضربه سروشه  میزنند

د) عهد وپیمان به ارزش یک گاو

کسی که این نوع عهد وپیمان را بشکند در این صورت به او  هشتصدضربهاسپهه-اشتر +هشتصد ضربه سروشه  میزنند

و) عهد وپیمان به ارزش یک انسان

کسی که این نوع عهد وپیمان را بشکند در این صورت به او  نهصد ضربهاسپهه-اشتر +نهصد ضربه سروشه  میزنند

ی) عهد وپیمان به ارزش یک قطعه زمین حاصلخیز

کسی که این نوع عهد وپیمان را بشکند در این صورت به او  هزارصد ضربهاسپهه-اشتر +هزار ضربه سروشه  میزنند

 

مجازات عهد شکنی (خانواده کسی که عهد شکنی نموده است )

 

گنه کرد در بلخ آهنگری                      به شوشتر زدند سر مسگری

وندیداد/فرگرد چهارم /5تا10

عهد وپیمان در آیین زرتشت به شش قسم تقسیم میگردد

الف)عهد وپیمان شفاهی

کسی که از عهد وپیمان شفاهی تخلف کند در این صورت خویشان نزدیک!! او در مدت سیصد سال گرفتارگناه !!!وی خوا هندبود. 

ب)عهدوپیمان با فشردن دست

کسی که این عهدوپیمان را بشکند خویشان نزدیک او بمدت ششصد سال!!! گرفتار گناه خواهند بود .

ج)عهد وپیمان به ارزش یک گوسفند

کسی که این نوع عهد وپیمان را بشکند خویشان نزدیک او بمدت هفتصد سال!!! گرفتار گناه خواهند بود .

د) عهد وپیمان به ارزش یک گاو

کسی که این نوع عهد وپیمان را بشکند خویشان نزدیک او بمدت هشتصد سال!!! گرفتار گناه خواهند بود .

و) عهد وپیمان به ارزش یک انسان

کسی که این نوع عهد وپیمان را بشکند خویشان نزدیک او بمدت نهصد سال !!!گرفتار گناه خواهند بود .

ی) عهد وپیمان به ارزش یک قطعه زمین حاصلخیز

کسی که این نوع عهد وپیمان را بشکند خویشان نزدیک او بمدت هزارصد سال!!! گرفتار گناه خواهند بود .

این مجازاتها دقیقا مصداق شعر شاعری است که می گوید :

گنه کرد در بلخ آهنگری                      به شوشتر زدند سر مسگری

ادامه دارد.....

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت موضوع نقدادیان ومکاتب بشری | لینک ثابت

نقد بر آیین های باستان ایران 1

 

جستجو و تحقیق و مطالعه در آیین باستان ، انسان را به جایی نمی رساند و واقعا طاقت فرسا و غیرقابل فهم است. ما سعی کردیم شروعی در نقد ادیان در این وبلاگ داشته باشیم. نقد آیین های باستان از جمله زرتشت را هم پیش روی خود گذاشتیم و من عادت دارم که برای نقد یک فکر یا دین بدون جریان تاریخی و خود تاریخ مورد بررسی قرار دهم، چون در تاریخ یا سراسر دروغ یا تحریف وجود دارد و انسان را به حقیقت نمی رساند مثلا شما اگر بخواهید نسبت به یک حقیقت تاریخی در عصر خود حتی چند سال قبل درک و تحقیقی صورت دهید عصری که با نام عصر اطلاعات و حفظ اطلاعات معروف شده است باز هم ما دچار هزاران تفسیر و نگاه و ثبت تاریخی هستیم که به هزار زحمت تنها با شک و تردید می توانیم به نتایجی که می رسیم تا حدودی اطمینان کرده و بگوییم شاید بدین گونه گشته است در نتیجه مطالعه و تحقیق در تاریخ انسان را کامل به حقیقت نمی رساند و ارضایی ایجاد نمی کند تاریخی که هر بار بوسیله محققی مورد نقد قرار گرفته است و نگاهی دیگر عنوان شده است برای همین من سعی می کنم اعتقادات هر دین یا فکر و مکتبی را از خود جریان تاریخی آن جدا کرده و به تنهایی مورد نقد و بررسی قرار دهم البته شاید افرادی بگویند خود همان اعتقادات هم بخشی از تاریخ است من می گویم درست است اما من سعی می کنم آن را بدون وابستگی به تاریخش مورد برررسی قرار دهم تا ببینم می توان از لحاظ عقلی و رشد انسانی آن را پذیرفت آیا واقعا کمال و پیشرفت انسانی در آن است یا خیر؟ آیا شناخت هایی که می دهد نقدی نمی توان بر آن یافت آیا حقیقت بیان می کند یا خیر؟ اما متاسفانه آیین های باستان ایران برعکس ادیان یهودی و مسیحی شدیدتر به تاریخ خود وابسته هستند و نمی توان آنها را از هم جدا کرد آیین باستانی که مطالعه و تحقیق پیرامونش سخت و طاقت فرساست و مجهول می باشد دیدگاههایی پیرامون آن است که اصلا پیامبری به نام زرتشت وجود خارجی نداشته است یا این ادیان ساختگی هستند. دینی بدین گونه در حاله ای از مجهولات ، نبودی از شفافیت و روشن بودن ، برای پی بردن به کنه و اصل مطالبش نیازمندی به تحقیق و مطالعه زیاد ، کتابهای وابسته به آن نیازمند به درک و شناخت زبان های باستان، نمی تواند ما را به حقیقت یا رشدی برساند هرچند که چیزی که از این ادیان برجای مانده همانند دین مسیحیت و یهودیت حرفی برای بیان ندارند و دچار تناقض و تضادهای فراوانی است و ما نمی توانیم این نوع گفتار منتسب به خدا کنیم خدایی که ما را آفریده و مطمئنن به ساخته خود آنقدر آگاه است که ما نمی توانیم تناقض و تضاد و ناآگاهی برای او متصور شویم چیزی که مهم است و همیشه باید مد نظر قرار گیرد زمانیکه ما می خواهیم بینشی از خدا بدانیم باید این را مد نظر داشته باشیم که این نوع بینش با شناختی که از خدا داریم جور در می آید یا خیر؟

با این وجود ما در نقد کتاب اوستا و زرتشت مطالبی برای شما آماده کرده ایم که امکان دارد در حین مطالعه با مطالبی از تاریخ برخورد کنید اما سعی کنید توجه خود را به سمت نقدهای اعتقادی و اصل کتابها و بیشنهای آنها ببرید. پی خواهید برد که کتابهایی همچون اوستا نمی تواند ما را به حقیقت برساند و حرفی بهتر یا بیشتر از ادیان و مکاتب دیگر بیان نکرده اند. اما متاسفانه در ایران برای فرار از وضع موجود جریانی با نام ملی گرایی تحت تفکر بازگشت به نگاه سلطنتی با پشتوانه زرتشت و سوء استفاده از سه جریان فکری پندار نیک ، افکار نیک، کردار نیک به وجود آمده است بدون اینکه واقعا این فرار ،آیا در حال سمت و سویی از حقیقت و نجات است یا از چاهی درآمدن و خود را به چاهی عمیق تر انداختن می باشد. درکی هنوز حاصل نشده است که آیا این جریان ها و بینش های گذشته این چنینی می تواند باعث رشد شود یا خیر؟ ما ثابت خواهیم کرد آیین باستان ایران نمی تواند پاسخگوی نیازهای رشدی انسان باشد هرچند که امکان دارد راستی ها و حقایقی با خود داشته باشد و ما گفتیم کلام خدا از اباطیل و نادرستی ها و کجی ها باید بدور باشد وگرنه ما شاهد حقایقی در هر کلام و مکتب و دینی هستیم.

 

اوستا در قبرستان خاموش تاریخ

منابع مقاله:

مجله کلام اسلامی شماره 33، الهامی، داود؛

 

از اوستا چه می‏دانید؟

اسم «اوستا»«~ (Avesta) ~»مانند کلمه «زردشت» در زبان پارسی اشکال و صور گوناگون دارد چون: استا (1) ، اویستا (2) ، بستاق (3) ، ایساق (4) ، ایستا (5) ، آبستا (6) ، است (7) ، افستا و ایستا; (8) از همه معروفتر در فرهنگهای فارسی معاصر، «اوستا» است . در تاریخ طبری و مسعودی و دیگر مورخان اسلامی «بستاه» (9) ، «ابستاق» و «افستاق» ضبط شده است. (10)

در معنی این کلمه نیز دانشمندان توافق ندارند (11) بعضی‏ها آن را به معنی «پناه» و برخی به مفهوم «دانش و معرفت» عده‏ای به معنی «متن» و دیگران عقایدی دیگر، ابراز کرده‏اند; اما امروزه آنچه طرفدار زیادی دارد آن است که کلمه «اوستا» به معنای اساس و متن اصلی است. (12)

«اوستا» مجموعه متون مذهبی زردشتیان، هر جا که ذکر شده با لفظ «زند» و «پازند» ردیف شده است و باید دانست که «زند» تفسیری است برای «اوستا» که به زبان پهلوی به دست «زردشت» نوشته شده و «پازند» نیز شرحی برای «زند» است. به اصطلاح، شرح شرح است که به وسیله خود «زردشت» نگاشته شده است و بعد از «زردشت» توسط علمای زردشتی شرح و تفسیری بر شروح «اوستا» نگارش یافته که آن را «بارده» می‏نامند. «اوستا» کهن‏ترین نوشته ایرانیان است، تمام اختلافات و اشکالات و تضادهای فراوانی که درباره افسانه «زردشت» موجود است همه آنها به اضافه اشکالات دیگر در باره «اوستا» نیز به چشم می‏خورد. یکی از موارد مبهم، تاریخ نگارش «اوستا» است که بستگی به تعیین زمان «زردشت» دارد اما از آنجا که هنوز هیچ یک از مورخان و دانشمندان ومستشرقان نتوانسته‏اند زمان زردشت را با دلایل تاریخی وقطعی ثابت کنند، لذا تاریخ و قدمت اوستا نیز نامعلوم مانده است; به قول ابراهیم پور داود : اگر بر فرض تاریخ سنتی 660ق‏م درست باشد آن وقت اوستا بعد از «ریک دید» برهمنان و «تورات» یهودیان، کهنترین کتاب دنیاست. (13)

خداشناسی در اوستا

اساس و بنیان هر دین و آیینی، به معنی اخص کلمه در خداشناسی و الوهیت آن آیین مستتر و پنهان است. در اسلام، برای مثال، بایستی گفت که شکل نهایی ربوبیت و خدایی از لحاظ مفاهیم مجرد، در یک قالب مستحکم و استوار توحید بیان شده است. شرق شناسان بزرگ اروپایی که برای نخستین بار با کار توانفرسا و از خود گذشتگی تا پای جان، راز و رمز اوستا و خط و زبان آن را گشوده و ترجمه کرده‏اند آیین مزدیستی را مبتنی بر توحید ندانسته‏اند . در جهان تا پیش از ترجمه‏های اوستا، توحید مطلق مترادف بود با دین اسلام. اما پس از دوران نخست ترجمه‏های اوستا، تا نزدیک به 150 سال پیش، زردشتیان هند و پس از آن ایران، خواستند از این ویژگی اسلام سود جویند و خود را نخستین پیروان یکتاپرستی در جهان معرفی کنند. از این جا بود که دستبردهای ناشیانه‏ای در ترجمه اوستا زدند و به تعبیراتی دور از عقل و فهم اقدام کردند و در این زمینه هم شایعات بسیاری پراکنده ساختند که خاورشناسان اروپایی مغرض و بی‏سواد و دشمن ایران وسابقه فرهنگی ایران بوده و نوشته‏های آنها عاری از حقیقت است.

و جدا که کار تحریف زردشتیان به تکذیب قسمت زیادی از اوستا منجر شد. اوستای کنونی به شش قسمت تقسیم می‏شود:

.1 «گاثاها» یا سرودهای «زردشت» کهن‏ترین بخش «اوستا» است . این بخش خود پاره‏ای از «یسنا» است که چون سروده خود «زردشت» است ویژگی دارد و همواره جداگانه از آن نام برده و در دفتر جداگانه نوشته‏اند. از آن گذشته «گاثاها» شعر است و زبان آن با زبان دیگر بخشهای «اوستا» و دیگر پاره‏های «یسنا» در آهنگ و در واژه‏ها و شیوه نگارش یکسان نیست و بسی کهن‏تر از آنهاست. هر یک از بخشهای «یسنا» را یک «ها» یا «هات» می‏نامند و «گاثاها» هفده «هات» از 72 «هات» ، «یسنا» را در بردارد.

.2 «یسنا» یکی از کهن‏ترین بخشهای نامه مینوی «اوستا» است که 72 بخش دارد و از هر یک از این بخشها را در اوستا«~ (haiti) ~»و در پهلوی و فارسی «هات» یا «ها» می‏گویند گفتیم که «گاثاها» هفده «هات» از 72 «هات» ، «یسنا» است. یسنا سرودهای ستایش دین که دربردارنده موضوعات گوناگون و مختلفی می‏شود.

.3 «یشتها» واژه «یشت» در معنی با «یسنا» یکسان است و تنها فرقی که دارد این است که «یسنا» به معنی ستایش و نیایش به طور کلی و «یشت» به معنی ستایش و نیایش ویژه ایزدان و امشاسپندان است. بخش «یشتها» شامل 21 «یشت» است که نام بیشتر آنها از نام ایزدانی که سی روز ماه به نام آنهاست، گرفته شده و در ستایش و نیایش آن ایزدان است به اصطلاح سرود است درباره ایزدان یا فرشتگان یا بهتر بگوییم: خدایان غیر از اهورا مزدا!

.4 وندیداد، یا تلفظ صحیح آن «ویدیودات» نام از اوستاست که در بیشتر پاره‏های آن از دستورها و قانونهای زندگی فردی و همگانی مردمان گفتگو می‏شود و به دیگر سخن وندیداد بخش «فقهی» اوستاست و خواننده را با احکام فرعی آیین «زردشت» که در کارهای روزانه به کار می‏آید، آشنا می‏سازد که ظاهرا سالمترین قسمت اوستاست که باقی مانده و محتوای آن شامل 22 فصل است.

.5 ویسپه رد، یا «ویسپرد» بخشی از نامه کهن اوستاست شامل سرودهای کوتاهی در ستایش ایزدان و پاکان و پارسایان و همه پدیده‏های نیک و ستودنی آفرینش است و آن 24 فصل است و کتاب مستقلی نیست و از سایر قسمتهای اوستا جمع و تدوین شده است.

.6 خرده اوستا یا «اوستای کوچک» که کتاب ادعیه و اذکار زردشتیان می‏باشد و این کتاب به کوشش پور داود به فارسی درآمده و 8 بخش دارد. (37)

زردشتیان هفده فصل از «یسنا» را «کاثاها» می‏نامند و آن از لحاظ زبان و مسایل و مفاهیم مندرجه و سنت متمایز از سایر فصول است. هرکجا به کتابهای زردشتیان انتقاد می‏شود می‏گویند فقط گاثاها از گفته‏های پیغمبر زردشت است و هر چیزی که در گاثا نباشد از اوستا و تعالیم و شرایع زردشت نمی‏باشد.

حال ملاحظه می‏شود که کار تحریف را، حتی به تکذیب قسمت عمده اوستا می‏کشانند، در حالی که سنن و مدارک قدیم زردشتی از قرن سوم، نشان می‏دهد که معنی جامع اوستا، شامل همه اوستای موجود می‏باشد اینک به بحث «خداشناسی در اوستا» می‏پردازیم.

اوستا منشأ تضاد و تناقض

در این‏که زیربنای تعالیم زردشت چیست «ثنویت» یا «پلی تئیسم» (چند خدایی) یا احیانا «توحید» و یگانه پرستی؟ در این باره نیز میان محققان و صاحبنظران اختلاف وجود دارد.

باید دید علت این همه اختلافات درباره اصول دین زردشت در میان دانشمندان از چیست؟ در مرحله نخست منشأ این اختلافات خود «اوستا» است چه این‏که طبق تحقیقات اوستاشناسان «اوستا» از سه نوع افکار و عقاید مختلف و متضاد حکایت دارد:

.1 بیشمار پرستی، .2 ثنویت، دوگانه پرستی، .3 توحید یگانه پرستی.

دانشمند فرانسوی دکتر هارلز بعد از نقل اقوال مختلف درباره عقاید زردشت، می‏نویسد: « ... در اوستا عقیده بر تعدد خدایان مبنی بر طبیعت پرستی یا «ناتورالیسم» و سپس ثنویت و دوگانه پرستی وبالأخره وحدت و یکتاپرستی همه جا جلوه‏گر است و این اختلاف در عقاید زردشت در هر یک از جزوات اوستا بلکه در هر فصلی از فصول آن دیده می‏شود وحدت پرستی وقتی جلوه بیشتری دارد که از خدایان به عبارت «مزدا آفرید» یا «مزداداتا» تعبیر می‏شود و این وحدت پرستی در کتاب «گاثها» عمومیت دارد اما کتاب «وندیداد» از دوگانه پرستی و ثنویت زردشت و فصول «یسنا» از طبیعت پرستی وی حکایت می‏کند پرستش خدایان متعدد در «یشتها» بیشتر نمایان است. (38)

البته از آن جایی که جزوات اوستا مربوط به زمان واحد و یا هیئتی از نویسندگان نیست بلکه این کتاب پراکنده در زمانهای مختلف و شرایط متفاوت به وسیله نویسندگان متعدد فراهم شده است، بدین جهت تضاد و تناقض در آن قهری است.

دانشمندانی که در باره عقاید زردشت اظهار نظر کرده‏اند طبق سلیقه و نیت خاصی که دارند، قولی را انتخاب نموده و هر باب و فقره و جمله‏ای را که بر خلاف نظریه خود دیده‏اند، در صدد تأویل و توجیه و احیانا تحریف آن بر آمده وکوشیده‏اند مطالب این کتاب را به اصل و اساس واحد مربوط سازند. در صورتی که این کار، کار درستی نیست ، زیرا از مطالعه در مندرجات اوستا می‏توان سه نوع عقاید و افکار به‏دست آورد که هر سه با یکدیگر متخالف ومتضاد هستند و محققان بی‏جهت در صدد برآمده‏اند هر سه عقیده را بر اساس منشأ واحد تعبیر و تفسیر نمایند.

اگر ما اوستای ساسانی را در این باره ملاک قرار دهیم بدون تردید باید گفت زردشت به یک لحاظ «ثنوی» مذهب است و به دو مبدأ و منشأ قایل است و به یک لحاظ دیگر مشرک بوده و خدایان متعدد و بیشماری را قابل ستایش و نیایش دانسته است این دو مطلب به طور وضوح از ابواب مختلف اوستا فهمیده می‏شود.

در کتاب اوستا دو واژه به طور مکرر استعمال شده است: یکی «خوداتا:«~ Khudata ~»و دیگری مزدا داتا«~ duta ـ Mazda ~»و این واژه می‏رساند که از دیدگاه آیین زردشتی موجودات عالم به دو قسمت اساسی تقسیم شده است: اولی به معنی خود آفریده و دومی به معنی مزدا آفریده واژه «خوداتا» را «دارمستتر» چنین معنی کرده است: خوداتا در دین زردشت هم هر چیزی است که از قانون اختصاصی خود پیروی نماید و منوط و وابسته به غیر نمی‏باشد و در تفسیر پهلوی عبارت از چیزی است که در انجام کارهای خود یا در خویشکاری بی‏نیاز از غیر باشد. (39)

«دهارلز» دانشمند فرانسوی می‏نویسد: موجودات جهان در اوستا به دو دسته تقسیم شده‏اند یکی خوداتا به معنی ناآفریده«~ ime...e ~»و چیزی که قانون وی در خود او است و دیگری چتیداتا«~ Gtidhuta ~»به معنی مخلوق و آنچه از قانون آفرینش پیروی می‏کند. (40)

بنابراین هرکجا لفظ «خوداتا» استعمال شده به معنی سرمدی و خود آفریده و بی‏نیاز از خالق و آفریده می‏باشد مثلا عبارت «آنا گرارو کائو یاروشائو» همه جا با لفظ «خوداتا» آمده است و به معنای روشنایی بی‏پایان خود آفریده است. (41)

در «وندیداد» از قول زردشت نوشته است: «مامی‏ستاییم روشنایی سرمدی خود ـ آفریده را» . (42)

از مطالعه در مندرجات اوستا خود آفریده‏های زردشت را می‏توان در چهار قسمت خلاصه کرد : .1 روشنایی بی‏پایان، .2 فضا یا مکان، .3 زمان یا زروان، .4 تاریکی یا ظلمت. این ذوات از خود پدید آمده‏اند و هرمز یا آهورا مزدا در خلقت و آفرینش آنان هیچگونه دخالتی نداشته است. مثلا «آسمان» و «زمان» مقید به صفت طویل و دراز در اوستا خود آفریده معرفی شده‏اند چنان که می‏گوید: «آسمان خود آفریده و زمان بی‏حد و طویل را می‏ستاییم» (43) ودر جای دیگر می‏گوید: «آسمان خود آفریده و زمان بیکران و خود آفریده رامی‏ستاییم» . (44)

خدایان مخلوق اهورا مزدا: این خدایان هر چند خود مخلوق آهورا مزدا، خدای بزرگ زردشت می‏باشند ولی مخلوق بودن، آنان را از جرگه خدایان خارج نساخته، خود زردشت آنها را به لفظ «ایزد» ، «یزدان» و «بغ» نامیده است. در عهد قدیم در میان ملل معمول چنان بود که اکثر خدایان منسوب به یکدیگر بودند و روابط پدر فرزندی وخانوادگی با یکدیگر داشتند و البته این امر مانع از آن نبود که همه مینوی و غیر جسمانی باشند و در ردیف خدایان قرار بگیرند، در کیش زردشت نیز همین مطلب جریان داشته است. (45)

مؤلف کتاب «تاریخ اجتماعی ایران باستان» می‏نویسد: «خدایان زردشت در اوستا به نام «بغ» و «ایزد» و «یزدان» نامیده شده‏اند و از حیث عدد بیرون از حد و شما می‏باشند و بعضی از آنان مانند «ایزد» و «ایو» خداوند هوا خود آفریده هستند. خدایان زردشت ازحیث توانایی متفاوت می‏باشند و این خدایان را می‏توانیم به سه قسمت منقسم بداریم:

اول: خدایانی که مقربتر از «ایزدان» دیگر به «اهورا مزدا» می‏باشند و هر یک با یکی از صفات آهورا مزدا تطبیق می‏کنند... و تعداد آنان با خود آهورا مزدا به هفت رسیده و به نام «امشاسپند» نامیده شده‏اند.

دوم: خدایانی هست که مانند خود آهورامزدا به نام «ایزد» و «بغ» و «یزدان» نامیده شده‏اند و هر کدام با یکی از ستارگان مطابقت دارد.

سوم: خدایانی هستند به نام «ایزد» و گاهی «بغ» و هر کدام با یکی از مجردات و یا یکی از عناصر طبیعت تطبیق شده‏اند. شش «امشاسپند» در قسمت اول پس از خود آهورامزدا به شرح زیر است:

.1 و هومن«~ Manu ـ Vohu ~»به معنی منش پاک یا «بهمن امشاسپند» و از دو لفظ «وه یاوهو» به معنی به دینک «من یا مانو» به معنی من و ضمیر ترکیب یافته است.

2.اشاوهیشتا«~ Vahishta ـ Asha ~»یا اردیبهشت امشاسپند به معنی پاک و درست است .

.3 کشتریاوریا«~ Vaira ـ Kshutria ~»یا شهریور و امشاسپند به معنی سلطنت ایزدی است.

.4 اسپنتا آرمیتی«~ Armati ـ Spenta ~»یا اسفندارمذامشاسپند، خداوند زمین به معنی وفا و صلح مقدس می‏باشد، این خداوند در اوستا دختر آهورا مزدا شمرده شده است.

.5 هروات«~ Harawat ~»یا خرداد امشاسپند به معنی کامل و بی‏نقص.

.6 امرتات یا امرداد امشاسپند به معنی جاودان و بی‏مرگ است.

لفظ «امشاسپند» ازسه واژه ترکیب یافته وجمعا به معنای «بی‏مرگ مقدس» می‏باشد وازلحاظ اهمیت وشایستگی شخصیت مستقل وجداگانه پیدا کرده‏اند و در اوستا از جمله خدایانی هستند که همه وقت در هر زمان همراه خداوند بزرگ مسکن دارند.

قسمت دوم از خدایان زردشت با یکی از ستارگان ویاموجودات آسمانی تطبیق شده‏اند و اداره امور آدمیان در جنگ و پیکار با دیوان واهریمن افزونتر از امشاسپندان دخالت دارند مثلا «مهرایزد» خداوند روشنایی خورشید در اوستا گاهی به لفظ «ایزد» و «یزدان» وگاهی «بغ» به معنی خداوند خوانده شده است در مهر یشت فقره 140ـ 141 می‏گوید: «من می‏ستایم مهر را مهر مقدس، مهر دلیر آسمانی والاتر از همه ومهربان و بی‏زیان را که در مناطق بلند اقامت دارد و توانا و رزم آراست مهر داناتر از همه بغها را» .

در فقره 98 همان یشت می‏نویسد: «ما در برابر مهر خشمناک مقابله نمی‏کنیم و مهر تواناترین ایزدان و دلیرترین ایزدان، چالاک‏ترین ایزدان، فیروزمندترین ایزدان در همه روی زمین تسلط دارد» .

«جان ناس» دانشمند معروف، آنجا که ازخدایان متعدد زردشتیان یاد کرده می‏نویسد: «شماره آنها را بیش از صدها و هزارها یاد کرده‏اند و همه دارای صفات ممتاز می‏باشند که میراث آریانهای دیرین است وبا خدایان مذکور در «ریک ودا» مشترکند از آن جمله «اوشا:«~ Ushas ~»» خدای مادینه سحرگاه و وایو«~ Vayu ~»خدای باد است ولی مهمتر و با شکوهتر از همه، میترا«~ Mithra ~» (خدای مهر) است که ظاهرا زردشت از آن یاد نکرده ولی عامه زردشتیان به او همچنان معتقد و دلبسته مانده‏اند» . (46)

غیر از آنهایی که جان ناس ذکر کرده است خدایان دیگری نیز چون: اشا، خدای آتش خاشا تروا خدای معادن و احجار، ارمی تی خدای خاک، سافند ارمذ دختر هرمز خدای زمین «ارث» دختر دیگر وی، خدای ثروت آهوروتائی خدای آب، امرایات خدای نباتات ، ستاره ناهید خدای رودها اپم پنات خداوند آب وصدها خدای دیگر از این نوع در معابد زردشتیان با اهورا مزدا در خدایی شرکت یافتند و هر یک مقام بلندی را اشغال کردند و به عقیده زردشتیان بعضی از اینها به قدری مقام بلندی دارند که آهورا مزدا به آنها پناه می‏برد. (47)

کریستن سن از دانشمندی به نام مسیوینبرگ نقل می‏کند که: ماه زردشتیان سی روز داشته هر روز به نام خدایی بوده است در آخر فصل اول کتاب بوندهش نام این سی روز درج شده است. (48)

طبق نوشته کریستن سن، آتشکده‏هایی که در نقاط مختلف شناخته شده بود هر یک به خدای معینی اختصاص داشت. (49)

به نوشته او، سال زردشتیان 12 ماه دارد که هر یک را نام یکی ازخدایان بزرگ نهاده‏اند و ترتیب آن از این قرار است:

.1 فروردین (فروش‏ها)، .2 اردوهیشت (اشادهیشتا)، .3 خودداذ (هوروتات)، .4 تیر (تیشتریا)، .5 امرداد (امرتات)، 6.شهریور (حشاتراویریا)، .7 مهر (میترا)، .8 آبهان (اناهیتا)، .9 آذر (اتر)، .10 دذو (اوهرمز دخالق)، .11 وهمن (وهومنه)، .12 اسپندارمد (اسپنتا ارمیتی) . (50)

کریستن سن در جای دیگر می‏نویسد: از مطالعه روایاتی که از منابع مسیحی در دست است، قبل از هر چیز یک نکته جلب توجه می‏کند و آن مقام فائقی است که خورشید در آیین مزدیسنی ساسانیان دارا بوده است. یزدگرد به این عبارت سوگند یاد می‏کند: قسم به آفتاب، خدای بزرگ که از پرتو خویش جهان را منور و از حرارت خود جمیع کائنات را گرم کرده است. این پادشاه سه چهار بار سوگند آفتاب را تکرار کرده است.زردشتیان وقتی روحانیون مسیحیت را به ترک آیین خود وا داشتند شرط کردند که به جای معبود سابق خود خورشید را بپرستند. (51)

وهمچنین در جای دیگر می‏نویسد: از اوستای موجود استفاده می‏شود که پرستش عناصر طبیعت در میان زردشتیان کاملا رایج و جدی بوده است در میان این عناصر آتش (آذر) خوشبخت‏تر و علاوه بر جنبه الوهیت کم کم فرزند اهورا مزدا نیز شده است. (52)

اینها خدایان بی‏شماری هستند که در جنگ و ستیز بر ضد اهریمن و دیوها با آهورا مزدا همکاری می‏کنند در مقابل اینها اهریمن یا انگره مینو قرار دارد که می‏تواند دیوان و عفریتان نامرئی یا موجودات زشت و پلید بیافریند این نیروی اهریمنی به وجود هزاران دیوها و شیطان که خود آفریده می‏باشند افزایش می‏یابد.

بنابر آنچه گذشت، معلوم شد که خدایان شایسته ستایش در اوستا به صدها و بلکه هزارها می‏رسد و حتی به نام هر یک از خدایان زردشت «یشت» مخصوص در ستایش و نیایش هر کدام تنظیم یافته و اکثر جزوات اوستا مشتمل بر این نیایشها و ستایشهاست. چنان‏که شرق شناسان بزرگ اروپایی که اوستا را ترجمه کرده‏اند این آیین را مبتنی بر توحید ندانسته‏اند.

بنابراین ملاحظات و بسیاری از ملاحظات دیگر که فرصت تفصیلش در اینجا نیست، تعجب از کسانی است که زردشت را از دیدگاه اوستا موحدو یگانه پرست دانسته‏اند (53) با وجود این همه خدایانی که در دین زردشت قابل ستایش و نیایش می‏باشد چگونه ممکن است کسی بگوید آیین زردشت بر مبنای توحید و یگانه پرستی استوار است؟ مسلما چنین عقیده‏ای طبق مندرجات اوستا بی‏اساس است. وبا آنچه از اوستا و کتب دیگر زردشتی نقل شده، وفق نمی‏دهد، زیرا در کتاب زردشت وحتی در کتب زمان ساسانیان هیچ کجا اهورا مزدا به صفت واحد و یگانه توصیف نگشته و زردشت هیچ کجا قید نکرده است که : (به جز اهورا مزدا کسی شایسته ستایش نیست) بلکه بر عکس خدایان زیادی را قابل ستایش ونیایش معرفی نموده است. مثلا در یسنای یک فقره 34 اوستا چنین می‏گوید: من نماز می‏کنم به آهورامزدا و مهر پاک و جاویدان و به ستاره‏ها آفریده اسپنتا مینو، به بیشتر ستاره درخشان و ارجمند به ماه حامل نژاد ستوران، به خورشید درخشان تیز اسب، به مهر، دارنده سرزمینها.

و همچنین در یشت 7و8 می‏گوید: ما می‏ستاییم خورشید بی‏مرگ ما می‏ستاییم ستاره و ننه مزدا آفریده، ما می‏ستاییم آسمان خود آفریده را، ما می‏ستاییم آسمان خود آفریده را ما می‏ستاییم زمان بیکرانه را، ما می‏ستاییم باد نیکوکار پر برکت را و...

اینها شرک نیست، پس چیست؟ بنابراین یکتاپرستی در آیین مزدیسنا به هیچ وجه متصور نیست مگر این‏که یک احتمال واهی و بی‏اساسی بدهیم که آخر الامر اهورا مزدا به یاری نیکان و پاکان، روزی بر اهریمن پیروز می‏گردد و فرمانروایی مطلق عالم یکسره اهورا مزدا را مسلم می‏شود. (54) ولی اگر مافوق همه نیرو و قوای طبیعت، دو ذات سرمدی یکی نیکوکار و دیگری بدکار ملاحظه گردد و همه خدایان و موجودات نامرئی تحت نفوذ و سلطه این دو ذات واقع شوند در این صورت نیز «ثنویت» مجسم می‏گردد.

پی‏نوشت‏ها:

.1 برهان قاطع در همین واژه.

.2 بیان الأدیان، ص .17

.3 مجمل التواریخ و القصص، ص .12

.4 برهان در واژه ایستا.

.5 انجمن آرای ناصری در همین واژه.

.6 مجمل التواریخ، ص 11ـ .32

.7 گاتها، ص .64

.8 ادیان بزرگ جهان، ص .135

.9 مروج الذهب: 2/;124 التنبیه والاشراف، ص .82

.10 تاریخ طبری، ص 403ـ .402

.11 گوهرهای نهفته، مراد اورنگ ، تهران .1344

.12 ادیان بزرگ جهان، ص 135، هاشم رضی، تهران‏ .1344

.13 گاتها، پورداود، ص .45

.14 اوستا، نامه مینوی آیین زردشت، نوشته جلیل دوستخواه، ص .4

15.گاتها، پورداود، ص .45

16.اوستا، پیشگفتار، جلیل دوستخواه، ص .4

.17 ادیان بزرگ جهان، هاشم رضی، ص .137

18و.19 ایران باستان: 2/1517ـ .1516

.20 ایران در عهد باستان، ص .67

.21 مروج الذهب: 1/;229 طبری: 1/;402 ابن اثیر: 1/;146 فارسنامه ابن بلخی، ص .50

.22 التنبیه والاشراف، ص .80

.23 تاریخ تمدن ویل دورانت: 1/;539 زردشت باستانی، ص 111 (پاورقی) .

.24 مجله هنر ومردم شماره 72، ص ;62 سبک‏شناسی بهار: 1/ .9

.25 گاتها ص .44

.26 کتاب مزبور: 3/5 به نقل عقاید و آراء بشری، ص .388

.27 گاتها، ص .51

.28 سبک شناسی بهار: 1/ .9

.29 بنا به نقل پورداود، گاتها، ص .50

.30 اوستا، دوستخواه، پیشگفتار، ص .3

.31 فروغ مزدیسنی، تألیف کیخسرو شاهرخ کرمانی.

.32 تاریخ ادیان، جان ناس، علی اصغر حکمت، ص .300

.33 گاتها، ص .44

.34 جلال الدین آشتیانی، زردشت مزدیسنا و حکومت، ص .338

.35 تمدن ایران باستان، مرداد مهرین، ص .13

36.تاریخ ادبیات ایران، ص .155

.37 اوستا، چاپ چهارم 1362، صفحات‏25و107 و131و313 و323 و331، نگارش جلیل دوستخواه، از گزارش ابراهیم پورداود.

.38 به نقل دکتر موسی جوان، تاریخ اجتماعی ایران، ص .420

.39 کتاب دار مستتر: 2/ .263

.40 کتاب دهارلز ، ص 8 ، به نقل تاریخ اجتماعی ایران.

.41 کتاب دار مستتر: 2/ .171

.42 فصل 19، فقره .36

.43 سیروزه کوچک ویشت 15، فقره .21

.44 سی روزه بزرگ فقره .12

.45 مثلا در آیین زردشت «اسپنتا آرمیتی» یا اسنفد ارمذا مشاسپند خداوند زمین «آرت» خدای ثروت هر دو در اوستا دختر آهورا مزدا شمرده شده‏اند.

.46 تاریخ اجتماعی ایران، ص .314

.47 همان، ص 395ـ .394

.48 ایران در زمان ساسانیان، ص .101

.49 ایران در زمان ساسانیان، ص .102

.50 همان مدرک، ص .110

.51 همان مدرک، ص .90

.52 همان ، ص .164

.53 پورداود، دکتر معین، هاشم رضی، مهرداد مهرین و کسانی که تحت تأثیر افکار آنان قرار گرفته‏اند یگانه پرستی را به اوستا تحمیل کرده‏اند.

54.تاریخ ادیان، دکتر ترابی، ص .218

منبع: http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?LanguageID=1&id=6059&SubjectID=4419

 

ادامه دارد.....



 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت موضوع نقدادیان ومکاتب بشری | لینک ثابت

نقد یهود و کتاب مقدس 4

 

......ادامه

 

نقد و بررسى عهد عتیق از کتاب مقدس

 

عباس نیکزاد

 

چکیده:
آنچه که در این مقاله از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرد، جستارى است در باره کتاب مقدس مورد قبول یهود و مسیحیت. مى‏دانیم مهمترین پشتوانه هر دین، متونى است که پیروان و متولیان آن دین، به عنوان متون مقدس بدان ایمان دارند. اینگونه متون هر اندازه از اتقان بیشترى برخوردار باشند بر صحت و حقانیت آن دین، گواهى روشن‏ترى میدهند و به عکس هر اندازه این متون، از جهت‏سندیت تاریخى و یا دلالت مضمونى، ضعف و خلل بیشترى داشته باشند در گواهى بر حقانیت آن دین از ضعف و وهن بیشترى رنج‏خواهند برد. بنابراین، دیندارى و ایمان پیروان هر دین، پیوندى ناگسستنى و غیر قابل انکار با متون مورد قبول آن دین دارد. در این مقاله بر آنیم تا اثبات نماییم کتاب مقدس مورد قبول اهل کتاب (مسیحیت و یهود) هم از جهت‏سندیت تاریخى و هم از نظر محتویات مضمونى، به هیچ روى، قابل اعتماد نیست.

آنچه در این مختصر آورده‏ایم، در واقع پاسخ قاطعى است‏به کسانى که مقررات دین اسلام را که برخاسته از متون دینى، بویژه قرآن است، به انحاى مختلف با مقررات دین مسیحیت و یهود که برگرفته از کتاب مقدس آنان است، مقایسه نموده و موقعیت و تجربه تلخ دوران قرون وسطایى را که بر اساس این متون دینى پایه ریزى گردیده بود، به رخ مسلمانانى مى‏کشند که مقررات آنان بر پایه یک کتاب آسمانى معتبر و به دور از تحریف، تنظیم گردیده است.
قبل از ورود به اصل بحث، شایسته است توضیحى اجمالى در باره کتاب مقدس ارائه نماییم.

«کتاب مقدس چیست؟»
کتاب مقدس داراى دو بخش است، بخش عهد عتیق و بخش عهد جدید.
عهد عتیق مجموعه 39 کتاب و یا رساله‏اى است که به زعم مسیحیان و یهودیان توسط برخى از پیامبران و یا پیروان آنها در طول قرون متوالى (از زمان حضرت موسى (ع) تا قبل از میلاد مسیح (ع) نگاشته شده است. این قسمت هم مورد قبول یهودیان و هم مسیحیان است. پنج کتاب آغازین این بخش، تورات حضرت موسى نامیده مى‏شود. البته کاتولیکها و ارتودکسها علاوه بر این مجموعه، 7 کتاب دیگر را نیز جزء بخش عهد عتیق کتاب مقدس مى‏دانند.
بخش عهد جدید مجموعه 27 کتاب و یا رساله‏اى است که سالها بعد از حضرت مسیح، به زعم مسیحیان توسط 8 تن از شاگردان و یا پیروان اولیه حضرت مسیح در طول دهها سال نگاشته شده است. چهار کتاب آغازین این بخش انجیل نامیده مى‏شود.

بررسى تورات از جهت‏سند
آنچه از لابلاى تورات فعلى بر مى‏آید این است که شریعت‏حضرت موسى (ع) به تدریج متجاوز از چهل سال از جانب خدا بر حضرت موسى نازل شده است (از زمان گوسفندچرانى وى براى کاهن مدین در حوریب تا هنگام مرگش در زمین مرآب) حضرت موسى در آخر عمرش به نوشتن و جمع‏آورى این مجموعه پرداخت و پس از نوشتن همه آنها، آن را به کاهنان و بزرگان بنى‏اسرائیل تسلیم کرد و امر کرد که آن را در کنار تابوت عهد بگذارند و هر هفت‏سال آن را باز کنند و براى مردم بخوانند.
در تورات چنین مى‏خوانیم:
«آنگاه موسى قوانین خدا را نوشت و آن را به کاهنان لاوى که صندوق عهد خداوند را حمل مى‏کردند و نیز به ریش‏سفیدان اسرائیل سپرد. او به ایشان فرمود: این قوانین را در پایان هر هفت‏سال یعنى در سالى که قرضها بخشیده مى‏شود، هنگام عید خیمه‏ها، که تمام قوم اسرائیل در حضور خداوند در مکانى که او براى عبادت تعیین مى‏کند جمع مى‏شوند، براى آنها بخوانید..» . (1)
«وقتى که موسى کلیه قوانینى را که در این کتاب ثبت‏شده است نوشت‏به لاویانى که صندوق عهد خداوند را حمل مى‏کردند فرمود: این کتاب قانون را به عنوان هشدارى جدى به قوم اسرائیل، در کنار صندوق عهد خداوند، خدایتان قرار دهید چون مى‏دانیم این قوم چقدر یاغى و سرکشند. اگر امروز که در میان ایشان هستم نسبت‏به خداوند این چنین یاغى شده‏اند، پس بعد از مرگ من چه خواهند کرد... مى‏دانم که پس از مرگ من، خود را به کلى آلوده کرده، از دستوراتى که به شما داده‏ام سرپیچى خواهید کرد. در روزهاى آینده مصیبت گریبانگیر شما خواهد شد، زیرا آنچه را که خداوند نمى‏پسندد همان را انجام خواهید داد و او را بسیار غضبناک خواهید کرد» . (2)
به هر حال اهل کتاب، تورات را مهمترین و معتبرترین بخش عهد عتیق و آن را نوشته حضرت موسى مى‏دانند و کتب دیگر عهد عتیق را نوشته پیامبران دیگر و یا دانشمندانى از یهود.

برخى از اشکالات تورات
برخى از اشکالات در مورد تورات از جهت‏سندى به قرار زیر است:
1- در استناد و انتساب تورات کنونى به حضرت موسى دلیل واضح و قاطعى وجود ندارد، و ادعاى آنها در این امر، از حد ظن و گمان تجاوز نمى‏کند، به همین خاطر برخى از علماى اهل کتاب در این استناد و انتساب صریحا اظهار شک و تردید نموده‏اند در کتاب کلام مسیحى چنین مى‏خوانیم:
«در قدیم مردم معتقد بودند که موسى تورات را نوشته است، اما مطالعات جدید کتاب مقدس نشان مى‏دهد که پاسخ به مساله اصل و منشا اسفار تورات از آنچه در ابتدا تصور مى‏شود، دشوارتر است. تورات در طول نسلها پدید آمده است. در ابتدا روایتهایى وجود داشت که قوم یهود آنها را به طور شفاهى به یکدیگر منتقل مى‏کردند، سپس روایات مذکور در چند مجموعه نوشته شد که برخى از آنها در باب تاریخ و برخى در باب احکام بود.سرانجام در قرن پنجم قبل از میلاد این مجموعه‏ها در یک کتاب گرد آمد. کسانى که در این کار طولانى و پیچیده شرکت کردند بسیار بودند و نام اکثریت قاطع آنها را تاریخ فراموش کرده است. به عقیده یهودیان و مسیحیان، الهام الهى در همه مراحل تالیف تورات، همراه و پشتیبان بوده است‏» . (3)
«پنجمین بخش تورات «سفر تثنیه‏» است... دانشمندان معتقدند که این بخش از تورات به دنبال یک حرکت اصلاحى میان یهودیان در عصر پادشاهى پوشیا و پیامبرى ارمیا در قرن هفتم قبل از میلاد تالیف شده است‏» . (4)
در مورد این ادعا - که دانشمندان یهودى و مسیحى فراوان بر زبان مى‏آورند - که نویسندگان عهد عتیق و عهد جدید (با آن که بسیارى از آنها پیامبر نبوده‏اند) در موقع نوشتن این کتب تحت نظارت روح القدس و برخودار از مصونیت و عصمت‏بوده‏اند و با الهام الهى به نوشتن پرداخته‏اند، متاسفانه هیچ دلیلى ارائه نمى‏دهند. چگونه مى‏توان از مخاطبان خود انتظار داشت که بدون ارائه هیچ گونه دلیلى این مدعاى بزرگ را بپذیرند، خصوصا با توجه به این که به اعتراف خود آنها بسیارى از این نویسندگان حتى براى دانشمندان یهودى و مسیحى ناشناخته و یا مورد اختلاف‏اند.

2- شیوه نگارش و نوع ادبیاتى که در تورات به کار رفته است‏به خوبى نشان مى‏دهد که تورات نه وحى الهى است و نه نوشته حضرت موسى بلکه مضمون این کتاب گزارشاتى است از تاریخ برخى از پیامبران و نیز وقایعى که بر بنى‏اسرائیل گذشته است. و پیوسته از حضرت موسى به صورت فردى غایب نام مى‏برد. در سراسر تورات نمى‏توان موردى پیدا کرد که موسى از خودش به صورت متکلم نام برده باشد و یا حتى نمى‏توان موردى را یافت که موسى به صورت مخاطب پیام خدا مستقیما به او خطاب شده باشد.
به عنوان نمونه به موارد زیر توجه کنید:
«موسى همانطور که خداوند به او دستور داده بود پسران ارشد بنى‏اسرائیل را شمرد» (5)
«خداوند به موسى فرمود به قوم اسرائیل بگوید» (6)
«خداوند به موسى فرمود که این دستورات به قوم اسرائیل بدهد» (7)
«سالها گذشت و موسى بزرگ شد...روز بعد موسى به دیدن هم‏نژادانش رفت..» . (8)
سراسر تورات در مورد حضرت موسى همین گونه تعبیر مى‏کند، چنانکه کتاب یوشع در مورد حضرت یوشع و کتاب ایوب در مورد حضرت ایوب و کتب بقیه پیامبران در مورد همان پیامبران به همین صورت تعبیر مى‏کند.
هر خواننده‏اى مطمئن مى‏شود که فرد و یا افراد دیگرى (غیر از این پیامبران) وقایع و حوادث مربوط به این پیامبران را جمع‏آورى کرده به صورت داستانى و تاریخى آنها را نقل نموده‏اند. حال این فرد و یا افراد چه کسى و یا کسانى بوده‏اند هرگز معلوم و مشخص نیست!

3- در تورات از مرگ حضرت موسى و حوادثى که پس از آن اتفاق افتاد سخن رفته است:
«موسى، خدمتگذار خداوند، چنانکه خداوند گفته بود در سرزمین موآب درگذشت. خداوند او را در دره‏اى نزدیک بیت فغور در سرزمین موآب دفن نمود، ولى تا به امروز هیچکس مکان دفن او را نمى‏داند. موسى هنگام مرگ صد و بیست‏سال داشت، با وجود این هنوز نیرومند بود و چشمانش به خوبى مى‏دید. قوم اسرائیل سى روز در دشتهاى موآب براى او عزادارى کردند. یوشع (پسر نون) پر از روح حکمت‏بود، زیرا موسى دستهاى خود را بر او نهاده بود. بنابراین مردم اسرائیل از او اطاعت مى‏کردند و دستوراتى را که خداوند به موسى داده بود پیروى مى‏نمودند. در اسرائیل پیامبرى مانند موسى نبوده است که خداوند با او رو در رو صحبت کرده باشد... هیچکس تا به حال نتوانسته است قدرت و معجزات شگفت‏انگیزى را که موسى در حضور قوم اسرائیل نشان داد ظاهر سازد» . (9)
این عبارت به وضوح نشان مى‏دهد که تاریخ نگارش تورات سالها پس از مرگ حضرت موسى بوده است. اینگونه عبارات در برخى از کتب دیگر عهد عتیق نیز مشاهده مى‏شود. که براى جلوگیرى از اطاله مقال از ذکر آنها خوددارى مى‏شود.

4- از مندرجات عهد عتیق استفاده مى‏شود که تورات در چندین مقطع از مقاطع تاریخى در جریان برخى از حوادث سنگین و ویرانگر سالیان طولانى بکلى مفقود شده بود و هیچکس از آن اطلاعى نداشته است تا اینکه فردى مدعى پیداکردن و یا مامور بازنویسى آن مى‏گردد. معلوم است در چنین شرایطى هیچگونه اعتمادى نسبت‏به این کتاب باقى نمى‏ماند.
مثلا در کتاب دوم تواریخ آمده است:
«یوشیا در سال هیجدهم سلطنت‏خود، بعد از پاکسازى مملکت و خانه خدا، شافان و معسیا شهردار اورشلیم و یوآخ، وقایع‏نگار را مامور تعمیر خانه خداوند، خداى خود، کرد. آنها براى انجام این کار به جمع‏آورى هدایا پرداختند. لاویانى که در برابر درهاى خانه خدا نگهبانى مى‏دادند هدایایى را که مردم قبایل منسى...مى‏آوردند تحویل مى‏گرفتند و نزد حلقیا، کاهن اعظم مى‏بردند... هنگامى که هدایا را از خانه خداوند بیرون مى‏بردند، حلقیا، کاهن اعظم، کتاب تورات موسى را که شریعت‏خداوند در آن نوشته شده بود پیدا کرد. حلقیا به شافان، منشى دربار گفت: «درخانه خداوند کتاب تورات را پیدا کرده‏ام!» و کتاب را به شافان داد. شافان با آن کتاب نزد پادشاه آمد و چنین گزارش داد: «ماموران تو وظیفه خود را به خوبى انجام مى‏دهند...» پس در باره کتابى که حلقیا به او داده بود صحبت کرد و آن را براى پادشاه خواند. وقتى پادشاه کلمات تورات را شنید، از شدت ناراحتى لباس خود را درید... پادشاه بدنبال بزرگان یهودا و اورشلیم فرستاد تا نزد او جمع شوند. پس تمام کاهنان و لاویان، مردم یهودا و اورشلیم، کوچک و بزرگ جمع شدند و همراه پادشاه به خانه خداوند رفتند. در آنجا پادشاه تمام دستورات کتاب عهد را که در خانه خداوند پیدا شده بود براى آنها خواند..» . (10)

از این عبارات به وضوح بر مى‏آید که مدت مدیدى کتاب تورات در میان بنى‏اسرائیل مفقود شده بود و هیچکس از آن اطلاعى نداشت. شواهد امر نیز مؤید مفقود شدن و در دسترس نبودن کتاب تورات در سالیان متوالى است. زیرا به اعتراف صریح عهد عتیق اکثریت قاطع قریب به اتفاق پادشاهان بنى‏اسرائیل از زمان حضرت سلیمان تا عهد یوشیا (که بر حسب آنچه که از عهد عتیق بر مى‏آید 372 سال بوده است) اهل دیندارى نبودند بلکه اهل عیش و نوش و کفر و بت‏پرستى بوده‏اند. در این مدت طولانى کفر و ارتداد و بت‏پرستى و عیش و نوش بر اورشلیم حاکم بوده است. بلکه از عهد عتیق بر مى‏آید که چند بار در این مدت مسجد الاقصى را که جایگاه نگهدارى تورات و صندوق عهد بوده است غارت کردند و بتهاى فراوانى را در آنجا جاسازى نمودند.

در چنین شرایطى یقینا پادشاهان بنى‏اسرائیل کارى با تورات و احکام خدا نداشتند و به صورت طبیعى تورات در جریان حوادث، مفقود گردیده است.صاحب کتاب انیس الاعلام (11) در اینجا طى سخن بلیغى اظهار مى‏دارد:
«در اواخر سلطنت‏حضرت سلیمان انقلاب عظیمى از براى ملت اسرائیلیه واقع گردید بنابر شهادت کتب مقدسه در نزد ایشان جناب سلیمان به وساوس و اغواى زوجات خود مرتد و بت‏پرست گردید و از براى اصنام، در مقابل بیت المقدس معابد بنا نهاد. چنانچه در باب یازدهم از سفر ملوک اول خصوصا آیه پنج از این باب آمده است. پس زمانى که جناب سلیمان مرتد شد - بنابر قول ایشان - غرضى و کارى با تورات و احکام آن نداشت و بعد از وفات حضرت سلیمان، انقلاب اشد و اعظم از اول، از براى ایشان واقع گردید و اسباط بنى‏اسرائیل متفرق به دو فرقه گردیدند و سلطنت واحده، دو سلطنت‏شد. ده سبط در یک جانب، و دو سبط در جانب دیگر، واقع گردیدند...و کفر و ارتداد فى‏مابین این دو سلطنت‏شایع و آشکار گردید زیرا که «یربعام‏» بعد از استقرار بر سریر سلطنت، مرتد و بت‏پرست گردید و به مدلول «الناس على دین ملوکهم‏» ده سبط او را متابعت نمودند و عبادت اصنام در میان این ده سبط شایع گردید و کسى که از کاهنان بر ملت تورات ثابت‏بود از این مملکت هجرت نمود و به مملکت‏یهودا رفت و اسباط عشره تا دویست و پنجاه سال کافر و عابد صنم بودند... وجود نسخه تورات در این مملکت مثل وجود عنقا بود. این بود حال اسباط عشره.

و اما حال دو سبط دیگر: بعد از موت حضرت سلیمان تا سنه 372، بیست نفر سلطان بر سریر سلطنت‏یهودا جلوس نمود. و مرتدین سلاطین مذکوره اکثر بودند از مؤمنین ایشان. و عبادت اصنام در عهد رجعام شایع شد و بتها در زیر هر درختى گذاشته و عبادت کرده شد... پس چون یوشیا بر سریر سلطنت استقرار یافت توبه نصوح نمود. و توجه تام نمود به ترویج ملت تورات و مساعى جمیله خود را در هدم ارکان کفر بکار بردند... با همه اینها کسى تورات را ندید و خبرى از او نشنید و وجود نسخه تورات تا هفده سال از سلطنت‏یوشیا مثل وجود عنقا بود و در سال هیجدهم از سلطنت‏یوشیاى خداشناس، حلقیاى کاهن گفت من نسخه تورات را در بیت المقدس پیدا کرده‏ام... این نسخه، محل اعتماد و اعتبار نیست‏یقینا. چرا که از تقریرات سابقه ما که همه مطابقند با مضامین کتب مقدسه، معلوم و محقق گردید که بیت الله را دو بار قبل از عهد آخذ، نهب و غارت کرده بودند و اصنام را در خانه جا داده بودند و خدام اصنام روزى چند مرتبه بلکه على الدوام داخل بیت الله مى‏شدند و تا سال هفدهم از سلطنت‏یوشیا کسى تورات را ندید و حال آنکه سلطان و امناى او سعى بلیغ در ترویج ملت تورات داشتند و کاهنان تا سال هفدهم سلطنت‏یوشیا، داخل هیکل مى‏گردیدند، عمله و بنا و نجار و حجار در آن خانه مشغول تعمیر بودند فعلیهذا بسیار بسیار بعید و بلکه ممتنع است عادة که با وجود کثرت تردد و طول زمان، که نسخه تورات در خانه خدا باشد و احدى او را نبیند» (12)

از این گذشته به شهادت تاریخ و نیز عهد عتیق در حمله بخت نصر پادشاه بابل به اورشلیم و غارت، تخریب و ویرانى و احراق مسجد الاقصى همه آنچه که در این مسجد بود بکلى غارت و یا نابود شد و با توجه به این که تورات در این مسجد نگهدارى مى‏شد یا طعمه حریق شد و یا همراه اشیایى که به غنیمت گرفته شد به بابل برده شد. و با عنایت‏به این که در کتاب عهد عتیق همه اشیایى که بعدا به دستور کوروش بر گردانده شد نام برده شده است و در عین حال نامى از تورات برده نشده است معلوم مى‏گردد اگر هم به فرض تورات به غنیمت‏برده شده بود، مجددا به اورشلیم و به مسجد الاقصى برگردانده نشده است. بنابراین، به جرات مى‏توان گفت که در این حملات و ویرانیها تورات به کلى از دست رفت و نابود گردید، تا این که بعد از برگشت‏بنى‏اسرائیل به اورشلیم شخصى به نام «عزرا» به دستور کوروش مامور تهیه و تدوین تورات مى‏گردد.

در کتاب مقدس در این باره چنین آمده است:
«بنى‏اسرائیل انبیاى خدا را مسخره کرده، به پیام آنها گوش ندادند و به ایشان اهانت نمودند تا این که خشم خداوند بر آنها افروخته شد بحدى که دیگر براى قوم چاره‏اى نماند. پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ایشان برانگیخت و تمام مردم یهودا را به دست او تسلیم کرد. او به کشتار مردم یهودا پرداخت و به پیر و جوان، دختر و پسر، رحم نکرد و حتى وارد خانه خدا شد و جوانان آنجا را نیز کشت. پادشاه بابل، اشیاء قیمتى خانه خدا را از کوچک تا بزرگ، همه را برداشت و خزانه خانه خداوند را غارت نمود و همراه گنجهاى پادشاه و درباریان به بابل بود. سپس سپاهیان او خانه خدا را سوزاندند، حصار اورشلیم را منهدم کردند، تمام قصرها را به آتش کشیدند و همه اسباب قیمتى آنها را از بین بردند آنانى که زنده ماندند به بابل به اسارت برده شدند و تا به قدرت رسیدن حکومت پارس، اسیر پادشاه بابل و پسرانش بودند. (13)

5- دلیل دیگرى که بر سند متصل نداشتن تورات فعلى و عدم اعتماد به آن وجود دارد این است که در بسیارى از موارد مضامین کتب و رساله‏هاى دیگر عهد عتیق با محتویات تورات سازگارى ندارد. اگر این تورات، تورات واقعى و مورد قبول بود، نویسندگان بقیه کتب عهد عتیق که معمولا از پیامبران و تابعان حضرت موسى بودند با آن مخالفت نمى‏کردند. اینک به چند نمونه اشاره مى‏کنیم:

الف) جمهور اهل کتاب اتفاق دارند بر این که دو کتاب اول و دوم تواریخ ایام از مصنفات عزرا است. آنچه که در این دو کتاب در مورد تعداد اولاد «بن‏یامین‏» آمده است‏با آنچه که در تورات آمده است منافات دارد.
در تورات این چنین آمده است: «پسران بن‏یامین، بالع، باکر، اشبیل، جیرا، نعمان، ایحى، رش، مفیم، حفیم و آرد بودند» . (14)
اما در اول تواریخ اینگونه آمده است: «پسران بن‏یامین اینهابودند: بالع، باکر و یدى‏ئیل‏» . (15)
و در جاى دیگر اینگونه آمده است:
«فرزندان بن‏یامین به ترتیب سن اینها بودند: بالع، اشبیل، اخرخ، نوحه و راما» . (16)
مشاهده مى‏شود آنچه که در کتاب تواریخ ایام آمده است هم از جهت تعداد فرزندان و هم از جهت اسامى آنها با آنچه که در تورات آمده است منافات دارد (صرف نظر از این که میان دو گفته تواریخ ایام نیز منافات مشاهده مى‏شود.)
اگر تورات حضرت موسى همین تورات مشهور بود هرگز عذرا که خود پیداکننده و یا گردآورنده تورات است‏با آن به مخالفت‏برنمى خاست. با این بیان روشن مى‏شود که تورات فعلى نه از مصنفات حضرت موسى است و نه عزرا.

ب) در موضع عدیده‏اى از تورات اینگونه آمده است که خداوند از فرزندان به خاطر مخالفت و گناه پدران مؤاخذه مى‏نماید. از جمله در سفر خروج در ده فرمان اینگونه آمده است:
«... من که خداوند، خداى تو مى‏باشم، خداى غیورى هستم و کسانى را که با من دشمنى کنند، مجازات مى‏کنم، این مجازات شامل حال فرزندان آنها تا نسل سوم و چهارم نیز مى‏گردد. اما برکسانى که مرا دوست داشته باشند و دستورات مرا پیروى کنند تا هزار پشت رحمت مى‏کنم‏» . (17)
اما در کتاب خرقیال نبى، غیر از این آمده است:
«... نه پسر براى گناهان پدرش مجازات خواهد شد و نه پدر براى گناهان پسرش. انسان درستکار پاداش خوبى و نیکوکارى خود را خواهد یافت و انسان بدکار نیز به سزاى اعمال خود خواهد رسید» . (18)
صرف نظر از این که سخن تورات با عقل و منطق سازگارى ندارد از دیدگاه درون‏دینى هم این نکته قابل توجه است که اگر تورات فعلى همان تورات واقعى بود قرآن کریم آنچه را که در کتاب خرقیال نبى آمده است تصدیق نمى‏کرد (19) و خرقیال پیامبر هم که خود از تابعان حضرت موسى بود با آن مخالفت نمى‏کرد.
از این گذشته اگر سخن تورات صحیح باشد لازمه‏اش این است که حضرت ابراهیم و اسحاق و اسماعیل و یعقوب و یوسف علیهم السلام از اهل نجات و رحمت نباشند زیرا به زعم اهل کتاب پدر حضرت ابراهیم از بت‏پرستان بوده است. و اگر بنابراین باشد که تا نسل سوم و چهارم به خاطر گناه پدر، مجازات شوند، باید پیامبران مزبور که هم از پیامبران بزرگ در نزد اهل کتابند از اهل نجات نباشند و طبیعى است که اگر چنین باشد یهودیها و مسیحیها که خود را از تابعان آنها مى‏دانند اهل نجات نخواهند بود.

ج) هرگاه کسى باب 45 و 46 از کتاب خرقیال نبى را با مضامین باب 27 و 28 از سفر اعداد تورات، مقایسه کند به خوبى متوجه مى‏شود که میان این دو کتاب در بیان احکام ناسازگاریهاى فراوانى مشاهده مى‏شود.

6- بسیارى از فقرات تورات فعلى حکایت از این دارد که تورات مدتها بعد از مرگ حضرت موسى (ع) نوشته شده است. اینک به نمونه‏هایى اشاره مى‏شود:
الف) در سفر پیدایش تورات آمده است:
«پیش از آنکه در اسرائیل پادشاهى روى کار آید، در سرزمین ادوم این پادشاهان یکى پس از دیگرى به سلطنت رسیدند: بالع... یوباب... حوشام... حداد... سمله... شائول (طالوت) اهل رحوبوت که در کنار رودخانه‏اى واقع بود» . (20)
این عبارت به خوبى نشان مى‏دهد که موقع نگارش تورات، زمانى بوده است که از عصر طالوت (شائول) زمان زیادى گذشته بود و عصر پادشاهى در اسرائیل فرارسیده بود (یعنى زمان حضرت داوود و سلیمان و...) جالب این است که بدانیم زمان حضرت طالوت و داوود، حدود سیصد و شصت‏سال بعد از حضرت موسى بوده است.

ب) در سفر اعداد تورات آمده است:
«مردان یائیر که طایفه‏اى از قبیل منسى بودند، برخى روستاهاى جلعاد را اشغال کرده ناحیه خود را «حووت یائیر» نامیدند..» . (21)
همین مضمون در سفر تثنیه تورات باب 3 آیه 41 نیز آمده است: «آنجا را همچنانکه امروز هم مشهور است‏حووت یائیر (یعنى دهستانهاى یائیر) نامیدند.» از برخى از کتب دیگر عهد عتیق بر مى‏آید «یائیر» دهها سال بعد از حضرت موسى بدنیا آمده و زندگى مى‏کرده است.
مثلا از کتاب داوران (قضات) به خوبى استفاده مى‏شود که «یائیر» دهها سال پس از حضرت یوشع (جانشین حضرت موسى) رهبرى اسرائیل را به عهده گرفته است. (22)
بنابراین، مى‏توان نتیجه گرفت که تورات، دهها سال پس از حضرت موسى نوشته شده است.

ج) در سفر تثنیه تورات آمده است:
«در روزگار پیشین «حوریها» در سعیر سکونت داشتند، ولى «ادومى‏ها» یعنى اعقاب عیسو آنها را بیرون رانده، جایشان را گرفتند. همانطور که اسرائیل جاى مردم کنعان را که خداوند سرزمینشان را به اسرائیل بخشیده بود گرفتند» . (23)
این جملات دلالت‏بر این دارد که زمان نگارش تورات، بعد از ورود بنى‏اسرائیل به سرزمین موعود یعنى کنعان بوده است. و با توجه به این که به صراحت تورات و نیز کتاب یوشع، تا زمانى که حضرت موسى زنده بود بنى‏اسرائیل به کنعان راه نیافته بودند و بعد از مرگ حضرت موسى، در زمان حضرت یوشع این کار اتفاق افتاد، روشن مى‏شود که زمان نگارش تورات پس از فوت حضرت موسى بوده است. در موارد دیگرى نیز در تورات از فتح کنعان به دست اسرائیلیها سخن گفته شده است (24) و حال آنکه تا زمان حیات حضرت موسى، چنین کارى صورت نگرفته بود.

د) در سفر تثنیه در مورد درگذشت‏حضرت موسى در سرزمین موآب در سن صد و بیست‏سالگى و عزادارى بنى‏اسرائیل در آن سرزمین به مدت سى روز و نامعلوم بودن مکان دفن او تا به امروز سخن گفته شده است. (25)
این جملات نیز بوضوح دلالت دارد که زمان نگارش تورات، مدتها پس از حضرت موسى بوده است.

نقد کتب دیگر عهد عتیق

آنچه که در مطالب پیشین به اثبات رسید وحیانى و الهامى نبودن تورات و عدم وجود دلیل بر انتساب آن به حضرت موسى و بلکه دلیل بر نادرستى این انتساب است. حال جا دارد تنها به برخى از ادله نادرستى انتساب بقیه کتب عهد عتیق به صاحبان آنهااشاره کنیم با توجه به این که مبناى این مقاله بر اختصار و ایجاز است، چاره‏اى جز ذکر برخى از ادله آن هم تنها نسبت‏به برخى از کتب عهد عتیق نیست.

الف) در انتساب و استناد این کتب به صاحبان آنها مانند یوشع و عزرا و اشعیا و ارمیا و زکریا و داوود و سلیمان و خرقیال و دانیال و. .. دلیل روشنى درکار نیست. ادعاى آنها در این استناد از حد ظن و گمان تجاوز نمى‏کند به همین خاطر برخى از علماى اهل کتاب این انتسابها را به صورت احتمالى مطرح مى‏کنند نه قطعى. و ادعاى این که نویسندگان این کتب در موقع نوشتن، تحت نظارت روح القدس بوده‏اند ادعاى بى‏دلیل و غیر قابل اثباتى است.

ب) آنچه که در سابق در مورد حمله بخت نصر و نابودى مسجد الاقصى و از میان‏رفتن تورات و صندوق عهد گفته شد در مورد بقیه کتب عهد عتیق نیز صادق است زیرا پس از تخریب مسجد، چیزى از آثار گذشتگان باقى نمانده است. نه تنها مسجد الاقصى و تمام آنچه که در آنجا نگهدارى مى‏شد بلکه تمامى اورشلیم، تخریب و تاراج شد و این سرزمین به تلى از خاک مبدل شد. بنابراین تمام کتب پیامبران پیشین دستخوش نابودى گردید.

ج) بررسى محتویات و مضامین کتب عهد عتیق بخوبى نشان مى‏دهد که آنها را نمى‏توان به کسانى که این کتب به نام آنهامشهور شده است نسبت داد: مثلا برخى از عبارات کتاب یوشع گواهى مى‏دهد که از تصنیفات یوشع پیامبر نیست‏به عنوان نمونه:
«چندى بعد، یوشع خدمتگذار خداوند در سن صد و ده سالگى درگذشت و او را در تمنه سارح در کوهستان افرایم... دفن کردند. قوم اسرائیل در تمام مدت زندگانى یوشع و نیز ریش‏سفیدان قوم که پس از او زنده مانده بودند... نسبت‏به خدا وفادار ماندند» . (26)
«در آن روز، خداوند یوشع را در نظر تمام قوم اسرائیل سرافراز نمود قوم اسرائیل، یوشع را در تمام عمرش مانند موسى احترام مى‏کردند» . (27)
علاوه بر همه اینها در سراسر کتاب یوشع، از وى به صورت غایب تعبیر مى‏شود و لحن سخن به گونه‏اى است که به وضوح دلالت‏بر این دارد که شخص یا اشخاص، پس از یوشع، حوادث و جریاناتى که بر او گذشته است را نقل کرده‏اند.
جالب این است که از برخى عبارات کتاب یوشع مى‏توان استنباط کرد که این کتاب در زمان حضرت داوود و یا بعد از آن نوشته شده است. در حالى که به اعتراف مورخان اهل کتاب ولادت حضرت داوود صد و پنجاه و هشت‏سال بعد از فوت یوشع بوده است. «در حالى که سربازان دشمن را تعقیب مى‏کردند... این واقعه در کتاب «باشر» نیز نوشته شده است‏» . (28)

از کتاب دوم سموئیل استفاده مى‏شود که کتاب «باشر» بعد از حضرت داوود نوشته شده است، «آنگاه داوود این مرثیه را براى شائول و یوناتان نوشت و بعد دستور داد در سراسر اسرائیل خوانده شود. کلمات این مرثیه در کتاب «باشر» نوشته شده است. (29)
در مورد نویسنده کتاب داوران (قضات) میان اهل کتاب اختلاف وجود دارد. برخى آن رااز تصنیفات خرقیال و برخى آن را از ارمیا و برخى آن را از عزرا و برخى از سموئیل و... دانسته‏اند. صاحبان این اقوال هیچ دلیلى بر مدعاى خود ارائه نداده‏اند. همین گونه اختلاف در مورد برخى دیگر از کتب عهد عتیق وجود دارد. با توجه به این که مصنف واقعى این کتب معلوم نیست، اعتبار آنها مخدوش مى‏شود.
کتاب سموئیل نمى‏تواند از سموئیل نبى باشد زیرا در سراسر این کتاب حتى یک مورد هم نمى‏توان یافت که از سموئیل به صورت متکلم تعبیر شده باشد. بلکه در همه جا به صورت غائب و گزارشگونه از سموئیل و حوادثى که بر او گذشته است‏سخن گفته شده است.
مثلا: «سموئیل هرچند بچه‏اى بیش نبود ولى جلیقه مخصوص کاهنان را مى‏پوشید و خداوند را خدمت مى‏نمود» . (30)
«سموئیل تا پایان عمرش رهبر بنى اسرائیل باقى ماند. او هر سال به بیت‏ئیل، جلجال و مصفه مى‏رفت و در آنجا به شکایات مردم رسیدگى مى‏کرد بعد به خانه خود در ادامه برمى‏گشت و در آنجا نیز به حل مشکلات بنى‏اسرائیل مى‏پرداخت، سموئیل در ادامه یک قربانگاه براى خداوند بنا کرد» . (31)

انتساب کتاب نحمیا به وى نیز معلوم نیست‏بلکه از برخى قرائن فهمیده مى‏شود که از او نیست زیرا
اولا آنجا که از نحمیا نام مى‏برد به صورتى نام مى‏برد که گویا فردى است غیر از نویسنده کتاب به عنوان نمونه:
«نحمیاى حاکم اولین کسى بود که این پیمان را امضا کرد و بعد از او صدقیا، سپس افراد زیر آن را امضا کردند» . (32)
«نگهبانان خانه خدا که از انبارهاى کنار دروازه خانه خدا محافظت مى‏کردند عبارت بودند از... اینها کسانى بودند که در زمان یویاقیم، نحمیاى حاکم، عذراى معلم و کاهن انجام وظیفه مى‏کردند» . (33)
ثانیا در جایى از این کتاب از داریوش، پادشاه پارس نام مى‏برد. در حالى که این پادشاه حدود صد سال پس از وفات نحمیا پادشاهى مى‏کرده است. (34)
از این گذشته نحمیا از انبیا نبوده است‏بدین جهت‏به فرض این که صحت انتساب این کتاب به وى مورد پذیرش قرار گیرد باز دلیلى بر اعتبار آن نیست.

کتاب «امثال سلیمان‏» نمى‏تواند از حضرت سلیمان باشد زیرا در برخى از این امثال به صراحت نام افراد دیگر مطرح شده است. مثلا در مثل 30 اینگونه آمده است: «اینها سخنان برگزیده آگور، پسر یاقه است‏خطاب به اینى‏ئیل و اوکال‏» و یا در مثل 31 آمده است: «اینها سخنان گزیده‏اى است که مادر لموئیل پادشاه به او تعلیم داد...»
اگر هم فرض کنیم که بخشهایى از این کتاب از حضرت سلیمان است‏باز دلیلى نداریم که به دست او و یا در عهد او جمع‏آورى شده باشد بلکه قرائنى در دست است که پس از او جمع‏آورى شده است. مثلا در مثل 25 اینگونه آمده است: «مثلهاى دیگرى از سلیمان که مردان، حزقیا، پادشاه یهودا، آنها را به رشته تحریر در آورده‏اند.»

کتاب «مزامیر» یا زبور نمى‏تواند تماما از حضرت داوود باشد. به همین جهت‏برخى از این مزامیر صد و پنجاه‏گانه را به حضرت موسى و برخى از آنها را به حضرت سلیمان و برخى از آنها را به افراد دیگرى نسبت داده‏اند. مضامین برخى از این مزامیر به گونه‏اى است است که نمى‏تواند از حضرت داوود باشد. (35)
کتاب جامعه و غزل غزلها که منسوب به حضرت سلیمان است، از جهت محتوا به گونه‏اى است که به هیچ وجه نمى‏توان آنها را از حضرت سلیمان دانست. کتاب جامعه سراسر از پوچى و بیهودگى و شک و یاس سخن مى‏گوید و کتاب غزل غزلها، سراسر ترانه‏هاى عشقى و جنسى است و تعبیرات آنها به قدرى جلف و مستهجن است که نمى‏توان آنها را به یک فرد متدین و مؤدبى نسبت داد. چه رسد به حضرت سلیمان.

کتاب ایوب یقینا از حضرت ایوب نیست زیرا لحن سخن در این کتاب در مورد ایوب به گونه‏اى است که گویا در مورد فرد غایب سخن مى‏گوید: در آغاز این کتاب آمده است:
«در سرزمین عوص مردى زندگى مى‏کرد به نام ایوب. او مردى بود درستکار و خداترس که از گناه دورى مى‏ورزید...»
و در پایان این چنین آمده است:
«...پس از آن ایوب صد و چهل سال دیگر عمر کرد و فرزندان خود را تا پشت چهارم دید او سرانجام پس از یک زندگانى طولانى در حالى که پیر و سالخورده شده بود وفات یافت.»
بنابراین، مسلما مصنف این کتاب فردى است غیر از ایوب. حال آن مرد کیست؟ معلوم نیست. و آنچه که گفته‏اند علاوه بر این که حاکى از اختلاف نظر است دلیلى بر آن وجود ندارد.

کتاب اشعیاى نبى آنچنانکه از مضامین آن پیداست از مصنفات اشعیا نیست. این کتاب جز نقل قولهایى از او نیست. در آغاز این کتاب آمده است:
«این کتاب شامل پیامهایى است که خدا در دوران سلطنت عزیا و یوتام و آماز و حزقیا، پادشاهان سرزمین یهودا در عالم رؤیا به اشعیا پسر آموص داد.»
و در باب دوم این چنین آمده است: «پیغام دیگرى که در باره سرزمین یهودا و شهر اورشلیم از جانب خداوند به اشعیا پسر آموص رسید...» و در باب سى و هفتم آمده است: «اشعیاى نبى براى خرقیاى پادشاه این پیغام را فرستاد» . (36)

کتاب دانیال و کتاب هرشع و کتاب یونس متعلق به خود این پیامبران نیست زیرا در همه این کتب از آنها به صورت غایب تعبیر مى‏شود و گویا گزارشى است از حوادث و جریاناتى که بر آنها گذشته است. ناقل یا ناقلان آنها نیز به صورت قطعى روشن نیست.

د) وجود سخنان نامعقول و ناموزون و خرافى و نیز نسبتهاى ناروا به پیامبران و اولیاى الهى، خود بهترین دلیل بر بى‏اعتبارى این کتب و وحیانى و الهامى نبودن آنها و یا حد اقل راه یافتن تحریفات فراوان در آنها است.
به عنوان نمونه به پاره‏اى از این موارد اشاره مى‏کنیم:
در تورات به خداوند متعال نسبت دروغ و جهل و جسمانى بودن و احساس رقابت او با انسان و مخالفت او با علم‏آموزى و آگاهى بشر و بدخواهى او براى انسان مى‏دهد، علاوه بر این یک دیدگاه منفى از جنس زن ارائه مى‏دهد. (37)
همچنین در تورات به حضرت نوح نسبت‏شراب‏خورى فراوان و مستى و برهنگى مى‏دهد. (38)
و یا به حضرت ابراهیم نسبت نارواى ازدواج با خواهر ناتنى خود (یعنى ساره) را مى‏دهد (39) در حالى که در تورات آمده است که خواهر ناتنى از محارم است و ازدواج با او حرام است. (40)

در تورات داستان کشتى‏گرفتن یعقوب با خدا مطرح شده است. (41)
و حضرت هارون برادر حضرت موسى به عنوان عامل گوساله‏پرستى قوم بنى‏اسرائیل معرفى شده است. (42)
تورات، حضرت یعقوب را حیله‏گر و دروغگو و خیانتگر معرفى کرده است. از این گذشته اینگونه وانمود کرده است که مى‏توان از راه حیله و دروغ منصب بزرگ نبوت را براى خود و فرزندان خود به دست آورد. (43)

در تورات به حضرت لوط پیامبر هم نسبت‏شرابخوارى و هم نسبت هم بسترشدن با دو دختر خود را مى‏دهد (44) در تورات آمده است که یهودا فرزند یعقوب با عروس خود (زن پسر خود) «ثامار» زنا کرد و ثامار از این راه حامله شد و دو قلو زایید به نام فارص و زارح (45) در حالى که در انجیل متى به صراحت آمده است که حضرت عیسى مسیح و داوود و سلیمان از نسل فارص هستند. (46)
آیا مى‏توان باور کرد که این پیامبران زنا زاده‏اند آنهم زناى با محارم؟ ! (47)

در تورات برخى از مجازاتهایى که براى بعضى از گناهان منظور شده است‏بسیار خشونت‏آمیز و غیر انسانى و غیر معقول است. (48)
در عهد عتیق آمده است که حضرت داوود دلباخته زن اوریا (مجاهد مؤمن) مى‏شود و با او زنا مى‏کند و زن از این راه حامله مى‏شود. داوود براى این که شوهر او یعنى اوریا را به اشتباه بیندازد دست‏به حیله‏اى مى‏زند که موفقیت‏آمیز نیست تا این که بناچار با حیله‏اى اوریا را از بین مى‏برد و همسر او را به زنى مى‏گیرد. و حضرت سلیمان فرزند چنین زنى است! (49)

عهد عتیق به حضرت سلیمان نسبت دلدادگى مفرط به زنان و شهوت‏پرستى و ازدواج با زنان کافر و بت‏پرست و از آن بدتر بت‏پرستى و کفر و ترویج و اشاعه آن را داده است. (50)
عجیب این است که اهل کتاب معتقدند که حضرت سلیمان با حالت کفر و بت‏پرستى، بدون این که موفق به توبه شود از دنیا رفته است!
در عهد عتیق آمده است که خداوند به یوشع نبى امر کرد که با زن فاحشه‏اى ازدواج کند تا از مردان دیگر نیز براى او فرزند بیاورد (51)
در عهد عتیق به حضرت طالوت نسبت‏سرپیچى از فرمان خدا و حاکم‏شدن روح پلید در وجود او حسادت‏ورزیدن به حضرت داوود و قصد ترور او و در نهایت عزل شدن از مقام خود از سوى خدا را مى‏دهد. (52)
کتاب جامعه و کتاب غزل غزلهاى حضرت سلیمان همانگونه که قبلا اشاره کردیم از جهت محتوا به قدرى زشت و مستهجن و غیر معقول است که به هیچ وجه نمى‏توان آنها را به عنوان کتب وحیانى و یا الهامى پذیرفت.

ه) وجود تناقضات و ناسازگاریها و با اشتباهات روشن در عهد عتیق دلیل دیگرى بر بى‏اعتبارى آن و یا حداقل راه‏یافتن تحریفات فراوان در ان است.
اینک به پاره‏اى از این موارد اشاره مى‏کنیم:
تورات سرزمین عمونى‏ها را جزء متصرفات حضرت ندانسته است و حتى خداوند او را از تصرف آن و ورود به آن منع کرده است (53) در حالى که کتاب یوشع این سرزمین را جزء متصرفات حضرت موسى دانسته است. (54)

در تورات مدت اقامت‏بنى‏اسرائیل در مصر چهارصد و سى سال دانسته شده است (55) در حالى که در جاى دیگر این مدت، چهارصد سال بیان شده است (56)
همین ناسازگارى در عهد جدید نیز مشاهده مى‏شود. زیرا در کتاب اعمال رسولان مدت اقامت‏بنى‏اسرائیل چهارصد سال آمده است (57) در حالى که در رساله پولس به علاطیان مدت، چهارصدوسى سال بیان شده است (58) جالب این است که بدانیم به نظر بسیارى از مورخین حتى مورخین اهل کتاب هیچیک از این دو نظر صحیح نیست. قول صحیح این است که مدت قامت‏بنى‏اسرائیل در مصر حدود دویست و پانزده سال بوده است. (59)

مضامین باب دوم از کتاب عزرا با مضامین باب هفتم از کتاب نحمیا در رهبران یهودى و نام طوایف و تعداد یهودیانى که در بابل اسیر بودند و به دستور کوروش به اورشلیم بازگشتند اختلاف فاحشى دارند. جالبتر این که هر دو کتاب در جمع‏بندى (شمارش کل نفرات) دچار اشتباه فاحش شده‏اند. زیرا حاصل جمع نفرات بر اساس نقل کتاب عذرا 29818 نفر و بر اساس کتاب نحمیا 31089 نفر مى‏شود در حالى که هر دو کتاب حاصل جمع نفرات را 42360 نفر اعلام مى‏دارند.

در کتاب اول پادشاهان آمده است: «در سومین سال سلطنت آسا - پادشا یهودا - «بعشا» بر اسرائیل پادشاه شد و بیست و چهار سال در ترصه سلطنت کرد. (60) اما در کتاب دوم تواریخ آمده است: «در سال سى و ششم سلطنت آسا، «بعشا» پادشاه اسرائیل به یهودا لشکر کشید..» . (61) اختلاف میان این دو کتاب آشکار است زیرا بر حسب آنچه که در کتاب اول پادشاهان آمده است‏بعشا حدود ده سال قبل از سال سى و ششم سلطنت آسا، سلطنتش پایان یافته بود چگونه ممکن است در این زمان به یهودا لشکر کشى نماید؟ !

در کتاب دوم سموئیل آمده است:
«بار دیگر خشم خداوند بر قوم اسرائیل شعله‏ور شد. پس او براى تنبیه ایشان، داوود را بر آن داشت تا اسرائیل و یهودا را سرشمارى کند. داوود به یوآب - فرمانده سپاه خود - گفت: «از مردان جنگى سراسر کشور سرشمارى به عمل آورد..» . (62)
اما در کتاب اول تواریخ در همین مورد آمده است:
«شیطان خواست اسرائیل را دچار مصیبت نماید. پس داوود را اغوا کرد تا اسرائیل را سرشمارى کند. داوود به یوآب و سایر رهبران اسرائیل چنین دستور داد: به اسرائیل بروید و مردان جنگى را سرشمارى کنید..» . (63)
همانگونه که ملاحظه گردید، در کتاب سموئیل سرشمارى را از جانب خدا و به دستور او مى‏داند اما در کتاب تواریخ، این کار را از جانب شیطان و به اغواى او مى‏داند.

در کتاب تورات آمده است: «شخص حرامزاده و فرزندان او تا ده نسل، نباید وارد جماعت‏خداوند شوند» . (64) این حکم علاوه بر این که غیر معقول جلوه مى‏کند، مستلزم این است است که (نعوذ بالله) حضرت داوود و پدران او تا فارص داخل جماعت‏خدا نباشند زیرا که بنا به تصریح انجیل متى داوود نسل دهم فارص مى‏باشد (65) و فارص بر اساس گفته تورات حرامزاده و ولدالزنا است. (66) از این گذشته لازم مى‏آید که (نعوذ بالله) حضرت سلیمان و حضرت عیسى مسیح نیز حرامزاده باشند زیرا به گفته انجیل، حضرت سلیمان و عیسى از نسل داوود بوده‏اند (67) علاوه بر این لازم مى‏آید که حضرت اسحاق و یعقوب و یوسف و فرزندان آنها داخل در جماعت‏خدا نباشند زیرا به گفته تورات حضرت ابراهیم با خواهر ناتنى خود (ساره) ازدواج کرده است و از این راه آن پیامبران بدنیا آمده‏اند. (68) و در تورات آمده است که خواهر ناتنى از محارم است. (69) از این گذشته لازم مى‏آید که حضرت موسى و هارون داخل در جماعت‏خدا نباشند زیرا به گفته تورات پدر این دو (عمران) با عمه خود ازدواج کرده و صاحب این دو فرزند شده است. (70) با آنکه در تورات آمده است که عمه از محارم و ازدواج با او حرام است. (71) بنابراین، طبق گفته تورات بسیارى از پیامبران بزرگ داخل در جماعت‏خدا نمى‏باشند و حرامزاده‏اند. (العیاذ بالله) .

از مجموع آنچه در این نوشتار آمده است مى‏توان به خوبى دریافت عهد عتیق از کتاب مقدس که هم مورد پذیرش مسیحیان است و هم یهودیان، تا چه اندازه از نظر اعتبار در سند و استحکام در دلالت و محتوا، مخدوش و غیر قابل اعتماد است و از این نظر به هیچ وجه قابل مقایسه با کتاب آسمانى مسلمانان یعنى قرآن کریم نیست.

پى‏نوشت‏ها:
1) سفر تثنیه، باب 31، آیه 9- 12 .
2) همان، آیه 24- 29 .
3) توماس میشل، کلام مسیحى، ترجمه حسین توفیقى، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، قم، چاپ اول، 1377ش . ، ص‏32 .
4) همان، ص‏33 .
5) سفر اعداد، باب 3، آیه 43 .
6) سفر اعداد، باب 5 .
7) همان، باب 6 .
8) سفر خروج، باب 2 .
9) سفر تثنیه، باب 34 .
10) کتاب دوم تواریخ، باب 34 . و نیز کتاب دوم پادشاهان، باب 22 .
11) نویسنده این کتاب یک مسیحى بود که به دین‏اسلام مشرف شد .
12) محمد صادق فخر الاسلام، انیس الاعلام فى نصرة الاسلام، ج‏1، چاپ اول، رمضان 1315ق .(1898م) . ، ص‏283- 284 .
13) کتاب دوم تواریخ ایام، باب 36، آیه 16- 20 .
14) سفر پیدایش، باب 46، آیه 21 .
15) باب 7، آیه 6 .
16) باب 8، آیه 1 .
17) سفر خروج، باب 20، آیه 5 و 6 .
18) باب 18، آیه 19- 21 .
19) قرآن در موارد متعددى مى‏فرماید: «لاتزر وازرة وزر اخرى‏»
20) باب 36، آیه 31- 39 .
21) سفر اعداد، باب 32، آیه 41 .
22) کتاب داوران از باب 1 الى 10 مطالعه شود .
23) سفر تثنیه، باب 2، آیه 12 .
24) سفر اعداد، باب 21، آیه 1- 3 و سفر خروج باب 16، آیه 35 .
25) سفر تثنیه، باب 34، آیه 5- 12 .
26) باب 24، آیه 29- 31 .
27) همان، آیه 14، در همین رابطه مى‏توان به باب 4 آیه 9 و باب 5 آیه 9 و باب 8 آیه 28- 29 و باب 10 آیه 13- 14 و باب 13، آیه 13 و باب 15، آیه 63 و باب 16، آیه 10 مراجعه کرد .
28) یوشع، باب 10، آیه 13 .
29) باب 1، آیه 17- 18 .
30) باب 2، آیه 18 .
31) باب 7، آیه 13- 17 .
32) باب 10، آیه 1 .
33) باب 12، آیه 25- 26 .
34) به باب 12 آیه 22 رجوع شود .
35) مانند مزمور، 88 و 89 .
36) آیه 21 .
37) سفر پیدایش، باب 2 و 3 .
38) سفر پیدایش، باب 9، آیه 20- 25 .
39) سفر پیدایش، باب 11، آیه 29 .
40) سفر لاویان، باب 18، آیه 9 .
41) سفر پیدایش، باب 32، آیه 22- 31 .
42) سفر خروج، باب 32 .
43) سفر پیدایش، باب 25، آیه 19- 34 و باب 27 .
44) سفر پیدایش، باب 19، آیه 30- 38 .
45) سفر پیدایش، باب 38، آیه 15- 30 .
46) انجیل متى‏باب 1 .
47) تورات عروس را از محارم بحساب آورده و نزدیکى با او را حرام دانسته است . سفر لاویان، باب 18، آیه 15 .
48) سفر تثنیه، باب 13، آیه 12- 18 و سفر اعداد، باب 19، و سفر لاویان، باب 15 .
49) دوم سموئیل، باب 11 و 12 .
50) اول پادشاهان، باب 11 .
51) کتاب هوشع، باب 1، آیه 2- 4 .
52) اول سموئیل، باب 13، ایه 13 و باب 15 آیه 10- 11 و 23 و باب 16 آیه 14 و باب 18 آیه 28- 29 و باب 19 آیه 1 .
53) سفر تثنیه باب 12 آیه 16- 19 و 36- 37 .
54) کتاب یوشع، باب 13 آیه 24- 26 .
55) سفر خروج باب 12 آیه 40- 42 .
56) سفر پیدایش باب 15 آیه 11- 15 .
57) باب 7 آیه 6 .
58) باب 3 ایه 17 .
59) ر . ک . انیس الاعلام فى نصرة الاسلام ج‏1، پیشین، ص‏251 .
60) باب 15، آیه 33 .
61) باب 16، آیه 1 .
62) باب 24، آیه 1- 2 .
63) باب 21، آیه 1- 2 .
64) سفر تثنیه باب 23، آیه 2 .
65) انجیل متى باب 1 .
66) سفر پیدایش، باب 38 .
67) متى باب 1 .
68) سفر پیدایش، باب 11، آیه 29 .
69) سفر لاویان، باب 18، آیه 9 .
70) سفر خروج، باب 6، آیه 20 .
71) سفر لاویان، باب 18، آیه 12 .

 

منبع : http://www.porsojoo.com/fa/node/8634

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت موضوع نقدادیان ومکاتب بشری | لینک ثابت

نقد یهود و کتاب مقدس 3

......ادامه

 

جلوه خدادر کتاب مقدس

 

خداشناسی کتاب مقدس:
در عهد عتیق نسبتهایی به خداوند داده شده است که با خدای واقعی ناسازگار است اکنون فقط به بخشهایی از عهد عتیق اشاره میکنیم تا بتوانیم تحریفهایی که در این زمینه وارد عهد عتیق شده را بررسی کنیم :

از بینی خداوند دود و از دهانش آتش متصاعد می شود:
۱- آنگاه زمین متزلزل و مرتعش گردید و اساس های آسمان بلرزیدند و از حدّت خشم او متحرک گردیدند. از بینی وی دود متصاعد شد و از دهان او آتش سوزان در آمد و اخگرها از آن افروخته گردید. و او آسمان ها را خم کرده، نزول فرمود و تاریکی غلیظ زیر پایهایش بود. بر کروبین سوار شده، پرواز نمود، و بر بالهای باد نمایان گردید.

2- او آواز مرا از هیکل خود شنید و استغاثة من به حضورش به گوش وی رسید. زمین متزلزل و مرتعش شده، اساس کوهها بلرزند و متزلزل گردید چونکه خشم او افروخته شد. دُخان از بینی او برآمد و نار از دهانش ملتهب گشت و آتشها از آن افروخته گردید. آسمان را خم کرده، نزول فرمود و زیر پای وی تاریکی غلیظی می بود. بر کروبی سوار شده، پرواز نمود و بر بالهای باد طیران کرد. تاریکی را پردة خود و خیمه ای گرداگرد خویش بساخت.
این توصیف خداست یا... ؟!؟

خدا خشمگین می شود، کشتار می کند و سپس پشیمان می شود:
و خشم خداوند بار دیگر بر اسرائیل افروخته شد. پس داود را بر ایشان برانگیزانیده، گفت: «برو و اسرائیل و یهودا را بشمار.» و پادشاه به سردار لشکر خود یوآب که همراهش بود، گفت: «الآن در تمامی اسباط اسرائیل از دان تا بئر شبع گردش کرده، قوم را بشمار تا عدد قوم را بدانم.» و یوآب به پادشاه گفت: «حال یَهُوَه، خدای تو، عدد قوم را هر چه باشد، صد چندان زیاده کند، و چشمان آقایم، پادشاه، این را ببیند. لیکن چرا آقایم، پادشاه، خواهش این عمل دارد؟» اما کلام پادشاه بر یوآب و سرداران لشکر غالب آمد و یوآب و سرداران لشکر از حضور پادشاه برای شمردن قوم اسرائیل بیرون رفتند. (....)
ـ و یوآب عدد شمرده شده گان قوم را به پادشاه داد: از اسرائیل هشتصد هزار مرد جنگی شمشیر زن و از یهودا پانصد هزار مرد بودند. و داود بعد از آنکه قوم را شمرده بود، در دل خود پشیمان گشت. پس داود به خداوند گفت: «در این کاری که کردم، گناه عظیمی ورزیدم و حال ای خداوند گناه بندة خود را عفو فرما زیرا که بسیار احمقانه رفتار نمودم». و بامدادان چون داود برخاست، کلام خداوند به جاد نبی که رایی داود بود، نازل شده، گفت: «برو داود را بگو خداوند چنین می گوید: سه چیز پیش تو می گذارم پس یکی از آنها را برای خود اختیار کن تا برایت به عمل آورم.» پس جاد نزد داود آمده، او را مخبر ساخت و گفت: «آیا هفت سال قحط در زمینت بر تو عارض شود، یا سه ماه از حضور دشمنان خود فرار نمایی و ایشان تو را تعاقب کنند، یا وبا سه روز در زمین تو واقع شود. پس الان تشخیص نموده، ببین که نزد فرستندة خود چه جواب ببرم.» داود به جاد گفت: «در شدّت تنگی هستم. تمنّا اینکه به دست خداوند بیفتیم زیرا که رحمتهای او عظیم است و به دست انسان نیفتم.»
پس خداوند وبا بر اسرائیل از آن صبح تا وقت معیّن فرستاد و هفتادهزار نفر از قوم، از دان تا بئر شَبَع مُردند. و چون فرشته، دست خود را بر اورشلیم دراز کرد تا آن را هلاک سازد، خداوند از آن بلا پشیمان شد و به فرشته ای که قوم را هلاک می ساخت گفت: «کافی است! حال دست خود را باز دار.» و فرشتة خداوند نزد خرمنگاه اَرُونه یَبُوسی بود. و چون داود، فرشته ای را که قوم را هلاک می ساخت دید، به خداوند عرض کرده، گفت: «اینک من گناه کرده ام و من عصیان ورزیده ام. امّا این گوسفندان چه کرده اند؟ تمنّا اینکه دست تو بر من و بر خاندان پدرم باشد.» و در آن روز جاد نزد داود آمده، گفت: «برو و مذبحی در خرمنگاه اَرُونة یبوسی برای خداوند برپا کن.» (.......)
ـ و داود در آنجا مذبحی برای خداوند بنا نموده، قربانی های سوختنی و ذبایح سلامتی گذرانید. پس خداوند به جهت زمین اجابت فرمود و وبا از اسرائیل رفع شد.
آیا پشیمانی در ذات خدا راه دارد ؟

خدا نمیخواست انسان عاقل شود مار با نیرنگش باعث شد:
ومار از همه حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود، هُشیارتر بود. و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همة درختان باغ نخورید؟» زن به مار گفت: «از میوة درختان باغ می خوریم، لکن از میوة درختی که در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید، مبادا بمیرید.» مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا می داند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز شود ومانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود. و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوشنما و درختی دلپذیر و دانش افزا، پس از میوه اش گرفته، بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوِ ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند. پس برگهای انجیر به هم دوخته، سترها برای خویشتن ساختند. و آواز خداوند خدا را شنیدند که در هنگام وزیدن نسیم نهار در باغ می خرامید.
گفت: «که تو را آگاهانید که عریانی؟ آیا از آن درختی که تو را قدغن کردم که از آن نخوری، خوردی؟» آدم گفت: « این زنی که قرین من ساختی، وی از میوة درخت به من داد که خوردم.» پس خداوند خدا به زن گفت: «این چه کار است که کردی؟» زن گفت: «مار مرا اغوا نمود که خوردم.» پس خداوند خدا به مار گفت: «چونکه این کار کردی، از جمیع بهایم و از همه حیوانات صحرا ملعون تر هستی! بر شکمت راه خواهی رفت و تمام ایام عمرت خاک خواهی خورد. و عداوت در میان تو و زن، و در میان ذُرّیَت تو و ذریت وی می گذارم. او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنه وی را خواهی کوبید.»
خدا دید اگر آدم از درخت حیات هم بخورد، مثل خدا جاودان میشود ؛ لذا او را از باغ عدن بیرون کرد
و خداوند خدا گفت: «همانا انسان مثل یکی از ما شده است، که عارف نیک و بد گردیده. اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد، و تا به ابد زنده ماند.» پس خداوند خدا، او را از باغ عدن بیرون کرد تا کار زمینی را که از آن گرفته شده بود، بکند. پس آدم را بیرون کرد و به طرف شرقی باغ عدن، کروبیان را مسکن داد و شمشیر آتشباری را که به هر سو گردش می کرد تا طریق درخت حیات را محافظت کند.
اگر آدم از درخت معرفت نیک و بد نمیخورد ما اکنون چگونه میزیستیم؟

خدا آدرس خانه ها را اشتباه میکند:
خدایی که کتاب مقدس معرفی میکند خدایی است که آدرس خانه ها را اشتباه میکند و لذا به بنی اسراییل میگوید وقتی من برای عذاب فرعونیان آمدم شما بر سر در خانه هایتان خون قرمز بپاشید تا علامتی باشد بین من و شما
و خداوند موسی و هارون را در زمین مصر مخاطب ساخته، گفت:... که در دهم این ماه هر یکی از ایشان بره ای به حسب خانه های پدران خود بگیرند، ... و تمامی انجمن جماعت بنی اسرائیل آن را در عصر ذبح کنند و از خون آن بگیرند، و آن را بر هر دو قایمه، و سر در خانه که در آن، آن را می خورند، بپاشند. ...
«و در آن شب از زمین مصر عبور خواهم کرد، و همه نخست زادگان زمین مصر را از انسان و بهایم خواهم زد، و بر تمامی خدایان مصر داوری خواهم کرد. من یهوه هستم. و آن خون علامتی برای شما خواهد بود بر خانه هایی که در آنها می باشید. و چون خون را ببینم، از شما خواهم گذشت و هنگامی که زمین مصر را می زنم، آن بلا برای هلاک شما بر شما نخواهد آمد. و آن روز، شما را برای یادگاری خواهد بود، و در آن، عیدی برای خداوند نگاه دارید، و آن را به قانون ابدی، نسلاً بعد نسل عید نگاه دارید»...
پس موسی جمیع مشایخ اسرائیل را خوانده، بدیشان گفت: «بروید و بره ای برای خود موافق خاندانهای خویش بگیرید، و فِصَح را ذبح نمایید. و دسته ای از زوفا گرفته، در خونی که در طشت است فرو بَرید، و بر سر در و دو قایمة آن، از خونی که در طشت است بزنید، و کسی از شما در خانة خود تا صبح بیرون نرود. زیرا خداوند عبور خواهد کرد تا مصریان را بزند و چون خون را بر سر در و دو قایمه اش بیند، همانا خداوند از در گذرد و نگذارد که هلاک کننده به خانه های شما در آید تا شما را بزند. و این امر را برای خود و پسران خود به فریضة ابدی نگاه دارید
اگر بنی اسرائیل به در خانه هایشان خون نمیپاشیدند چه میشد؟

خدا از آفرینش انسان پشیمان می شود:
خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است، و هر تصور از خیالهای دل وی دائماً محض شرارت است. و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود، و در دل خود محزون گشت. و خداوند گفت: «انسان را که آفریده ام، از روی زمین محو سازم، انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را، چونکه متأسفم شدم از ساختن ایشان».

آیا خدا از کرده خود متاسف میشود ؟
خداوند در این کتاب فرامین عجیبی بهم صادر میکند مثلا به حزقیال نبی میفرماید:
به مدت سیصد و نود روز نان را با نجاست انسان بپز و بخور:
پس گندم و جو و باقلا و عدس و ارزن و جُلبان برای خود گرفته، آنها را در یک ظرف بریز و خوراکی از آنها برای خود بپز و تمامی روزهایی که به پهلوی خود می خوابی، یعنی سیصد و نود روز آن را خواهی خورد. و غذایی که می خوری به وزن خواهد بود یعنی بیست مثال برای هر روز. وقت به وقت آن را خواهی خورد. و آب را به پیمایش یعنی سُدسِ یک هین خواهی نوشید. آن را وقت به وقت خواهی نوشید. و قرصهای نان جو که می خوری، آن ها را بر سرگین انسان در نظر ایشان خواهی پخت. و خداوند فرمود به همین منوال بنی اسرائیل نان نجس در میان امّت هایی که من ایشان را به میان آنها پراکنده می سازم خواهند خورد.»

 

منبع: http://www.porsojoo.com/fa/node/73995

 

ادامه دارد .....

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت موضوع نقدادیان ومکاتب بشری | لینک ثابت

نقد یهود و کتاب مقدس 2

 

......ادامه

 

جلوه پیامبران در کتاب مقدس

 

پیش از آنکه به جایگاه و مقام پیامبران در کتاب مقدس بپردازیم شاید بهتر باشد به چند سؤال بیشتر توجه کنیم.
- چرا خدا پیامبر فرستاده است؟ هدف از ارسال رسل چیست؟
- پیامبران چه خصوصیات و ویژگیهائی بایستی داشته باشند؟
- آیا پیامبران می توانند فرامین الهی را زیر پا بگذارند؟
- آیا خداوند بندگانش را بدون راهنما رها می کند؟
- آیا راهنمای الهی می تواند ستمگر و دروغ گو باشد؟
- آیا پیامبر خدا می تواند هر گناهی را مرتکب شود؟
- آیا پیامبر الهی می تواند زناکار باشد حتی با محارم خود؟
- آیا پیامبر خدا می تواند شراب بخورد و کشف عورت کند؟
- آیا یک پیامبر می تواند بت بپرستد و بتکده بسازد؟
- آیا یک پیامبر می تواند به قتل و غارت زنان و کودکان و ... بپردازد؟
- آیا یک شخص می تواند با دوز و کلک پیامبری را از خدا بگیرد؟
و ده ها سؤال دیگر که هر خواننده و آگاهی را به خود جلب می کند و جواب را با مراجعه به ذهن و فکر پاک خود می یابد.
و اکنون با استناد به کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان نمونه هایی را در بیان جایگاه انبیاء بیان می کنیم و در پایان انبیاء از منظر قرآن و اهلبیت علیهم السلام ذکر می شود و نتیجه گیری به عهده اذهان حق طلب و حق جوی خوانندگان خصوصاً جوانان و نوجوانان ارجمند گذاشته می شود.

زنای دختران لوط با وی
آیا پیامبری که رهبری دینی و اجتماعی جامعه را دارد می تواند اینگونه فریب دختران را بخورد و آنقدر شراب بخورد که به اعمال ناشایست دست بزند ؟ حال آنکه ما هیچ گاه فرزندانمان را به چنین معلمی نمیسپاریم تا اینکه خدا بندگانش را به چنین معلمی بسپارد و جالب اینجاست فرزندانی که از این زنا متولد میشوند از اجداد پیامبران حتی حضرت عیسی (ع) میشوند.
به برگرفته زیر از گتاب مقدس دقت کنید:
30 و لوط از صوغر برآمد و با دو دختر خود در کوه ساکن شد زیرا ترسید که در صوغر بماند. پس با دو دختر خود در مغاره سکنی گرفت. 31 و دختر بزرگ به کوچک گفت: “پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که بر حسب عادت کل جهان به ما درآید. 32 بیا تا پدر خود را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم تا نسلی از پدر خود نگاه داریم.” 33 پس در همان شب پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر بزرگ آمده با پدر خویش همخواب شد و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. 34 و واقع شد که روز دیگر بزرگ به کوچک گفت: “اینک دوش با پدرم همخواب شدم امشب نیز او را شراب بنوشانیم و تو بیا و با وی همخواب شو تا نسلی از پدر خود نگاه داریم.” 35 آن شب نیز پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر کوچک همخواب وی شد و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. 36 پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند. 37 و آن بزرگ پسری زاییده او را موآب نام نهاد و او تا امروز پدر موآبیان است. 38 و کوچک نیز پسری بزاد و او را بن عمی نام نهاد. وی تا بحال پدر بنی عمون است تورات سفر (پیدایش: فصل 19 / آیه 30ـ 38)
آیا چنین نسبتی به پیامبر خداوند رواست؟

تندی موسی(ع) با خدا
اگر در عرف جامعه ای سالم، کوچکتری به بزرگتر بی احترامی کند و بی ادبی از او سر بزند و تندی کند و یا فرزندی نسبت به پدر و مادر چنین کند چه قضاوتی بر او خواهد شد اولین نتیجه مورد تنفر قرار گرفتن چنین شخصی خواهد شد و مردم او را فردی قابل احترام و ... نخواهند دانست اما مشاهده کنید کتاب مقدس حضرت موسی علیه السلام آن پیامبر بزرگ الهی را چنین معرفی می کند:
1 و قوم شکایت‌کنان در گوش یَهُوَه بد گفتند و یَهُوَه اینرا شنیده غضبش افروخته شد و آتش یَهُوَه در میان ایشان مشتعل شده در اطراف اردو بسوخت.
10 و موسی قوم را شنید که با اهل خانة خود هر یک به خیمة خویش میگریستند و خشم یَهُوَه به شدت افروخته شد و در نظر موسی نیز قبیح آمد. 11 و موسی به یَهُوَه گفت: “چرا به بندة خود بدی نمودی؟ و چرا در نظر تو التفات نیافتم که بار جمیع این قوم را بر من نهادی؟ 12 آیا من به تمامی این قوم حامله شده یا من ایشان را زاییده‌ام که به من میگویی ایشان را در آغوش خود بردار به زمینی که برای پدران ایشان قسم خوردی مثل لالا که طفل شیرخواره را برمیدارد؟ 13 گوشت از کجا پیدا کنم تا به همة این قوم بدهم؟ زیرا نزد من گریان شده می گویند ما را گوشت بده تا بخوریم. 14 من به تنهایی نمیتوانم تحمل تمامی این قوم را بنمایم زیرا بر من زیاد سنگین است. 15 و اگر با من چنین رفتار نمایی پس هرگاه در نظر تو التفات یافتم مرا کشته نابود ساز تا بدبختی خود را نبینم.”
(اعداد : 11 / 11 ـ 14)
آیا انبیای الهی نباید الگوی دیگران در ارتباط با خداوند باشند؟

سلیمان(ع) هم بت پرست شد هم بت خانه ساخت
پیامبرانی که آمدند تا انسان را از شرک و بت پرستی برهانند تا اسیر نفس نباشند چگونه می توانند خود ضعیف النفس بوده که به عشوه ای بت پرست و بت خانه ساز شوند آیا تخریب انبیاء الهی با هدافی خاص دنبال نمی شده است؟
در کتاب مقدس کتاب اول پادشاهان آمده است که:
1 و سلیمان پادشاه سوای دختر فرعون زنان غریب بسیاری را از موآبیان و عمونیان و ادومیان و صیدونیان و حِتّیان دوست میداشت. 2 از امتهایی که یَهُوَه درباره ایشان بنی‌اسرائیل را فرموده بود که شما به ایشان در نیایید و ایشان به شما در نیایند مبادا دل شما را به پیروی خدایان خود مایل گردانند. و سلیمان با اینها به محبت ملصق شد. 3 و او را هفتصد زن بانو و سیصد متعه بود و زنانش دل او را برگردانیدند. 4 و در وقت پیری سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دل پدرش داود با یَهُوَه‌خدایش کامل نبود. 5 پس سلیمان در عقب عشتور‌َت خدای صیدونیان و در عقب مِلکوم رِجسِ عمونیان رفت. 6 و سلیمان در نظر یَهُوَه شرارت ورزیده مثل پدر خود داود یَهُوَه را پیروی کامل ننمود. 7 آنگاه سلیمان در کوهی که روبروی اورشلیم است مکانی بلند به جهت کَموش که رِجسِ موآبیان است و به جهت مولَک رِجسِ بنی‌عمون بنا کرد. 8 و همچنین به جهت همة زنان غریب خود که برای خدایان خویش بخور می‌سوزانیدند و قربانیها می‌گذرانیدند عمل نمود.
(عهد عتیق کتاب اول پادشاهان : فصل 11 / آیه 1 - 8)
آیا ما باید سخنان یک بت پرست را کلام خدا بدانیم؟

یعقوب(ع) با خیانت و نیرنگ ؛برکت ] نبوت[ را از برادرش می دزدد
در همه ملل آدم نیرنگ باز و خیانت کار جایگاه رفیعی ندارد و کسی که به نیرنگ موقعیتی را بدست می آورد به دنبال ارضای نفس طمّاع خود است و فرصتی برای به فکر دیگران بودن را نخواهد داشت چگونه کسی به نیرنگ و خیانت بتواند پیامبر خدا شود آن هم به خاطر هدایت و رهبری مردم به سوی صدق و صفا و صمیمیت و معنویت و درست زندگی کردن اما چنین نسبتی را کتاب مقدس به پیامبر الهی داده است:
1 و چون اسحاق پیر شد و چشمانش از دیدن تار گشته بود پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده به وی گفت: “ای پسر من!” گفت: “لبیک.” 2 گفت: “اینک پیر شده ام و وقت اجل خود را نمیدانم. 3 پس اکنون سلاح خود یعنی ترکش و کمان خویش را گرفته به صحرا برو و نخجیری برای من بگیر 4 و خورشی برای من چنانکه دوست میدارم ساخته نزد من حاضر کن تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را برکت دهد.” 5 و چون اسحاق به پسر خود عیسو سخن میگفت رفقه بشنید و عیسو به صحرا رفت تا نَخجیری صید کرده بیاورد. 6 آنگاه رفقه پسر خود یعقوب را خوانده گفت: “اینک پدر تو را شنیدم که برادرت عیسو را خطاب کرده میگفت: 7 “ برای من شکاری آورده خورشی بساز تا آن را بخورم و قبل از مردنم تو را در حضور یَهُوَه برکت دهم.” 8 پس ای پسر من الآن سخن مرا بشنو در آنچه من به تو امر میکنم 9 بسوی گله بشتاب و دو بزغالة خوب از بزها نزد من بیاور تا از آنها غذایی برای پدرت بطوری که دوست میدارد بسازم. 10 و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش برکت دهد.” 11 یعقوب به مادر خود رفقه گفت: “اینک برادرم عیسو مردی مویدار است و من مردی بی موی هستم 12 شاید که پدرم مرا لمس نماید و در نظرش مثل مسخره ای بشوم و لعنت به عوض برکت بر خود آورم.” 13 مادرش به وی گفت: “ای پسر من لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته آنرا برای من بگیر.” 14 پس رفت و گرفته نزد مادر خود آورد. و مادرش خورشی ساخت بطوری که پدرش دوست میداشت. 15 و رفقه جامة فاخر پسر بزرگ خود عیسو را که نزد او در خانه بود گرفته به پسر کهتر خود یعقوب پوشانید 16 و پوست بزغاله ها را بر دستها و نرمة گردن او بست. 17 و خورش و نانی که ساخته بود به دست پسر خود یعقوب سپرد.
18 پس نزد پدر خود آمده گفت: “ای پدر من!” گفت: “لبیک تو کیستی ای پسر من؟” 19 یعقوب به پدر خود گفت: “من نخستزادة تو عیسو هستم. آنچه به من فرمودی کردم الآن برخیز بنشین و از شکار من بخور تا جانت مرا برکت دهد.” 20 اسحاق به پسر خود گفت: “ای پسر من! چگونه بدین زودی یافتی؟” گفت: “یَهُوَه خدای تو به من رسانید.” 21 اسحاق به یعقوب گفت: “ای پسر من نزدیک بیا تا تو را لمس کنم که آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه.” 22 پس یعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد و او را لمس کرده گفت: “آواز آواز یعقوب است لیکن دستها دستهای عیسوست.” 23 و او را نشناخت زیرا که دستهایش مثل دستهای برادرش عیسو موی دار بود. پس او را برکت داد. 24 و گفت: “آیا تو همان پسر من عیسو هستی؟” گفت: “من هستم.” 25 پس گفت: “نزدیک بیاور تا از شکار پسر خود بخورم و جانم تو را برکت دهد.” پس نزد وی آورد و بخورد و شراب برایش آورد و نوشید. 26 و پدرش‌اسحاق به وی گفت: “ای پسر من نزدیک بیا و مرا ببوس.” 27 پس نزدیک آمده او را بوسید و رایحة لباس او را بوییده او را برکت داد و گفت: “همانا رایحة پسر من مانند رایحة صحرایی است که یَهُوَه آن را برکت داده باشد. 28 پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهی زمین و از فراوانی غله و شیره عطا فرماید. 29 قومها تو را بندگی نمایند و طوایف تو را تعظیم کنند بر برادران خود آقا شوی و پسران مادرت تو را تعظیم نمایند. ملعون باد هر که تو را لعنت کند و هر که تو را مبارک خواند مبارک باد.”
30 و واقع شد چون اسحاق از برکت دادن به یعقوب فارغ شد به مجرد بیرون رفتنِ یعقوب از حضور پدر خود اسحاق که برادرش عیسو از شکار باز آمد. 31 و او نیز خورشی ساخت و نزد پدر خود آورده به پدر خود گفت: “پدر من برخیزد و از شکار پسر خود بخورد تا جانت مرا برکت دهد.” 32 پدرش اسحاق به وی گفت: “تو کیستی؟” گفت: “من پسر نخستین تو عیسو هستم.” 33 آنگاه لرزه ای شدید بر اسحاق مستولی شده گفت: “پس آن که بود که نخجیری صید کرده برایم آورد و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم و فی الواقع او مبارک خواهد بود؟” 34 عیسو چون سخنان پدر خود را شنید نعره ای عظیم و بینهایت تلخ برآورده به پدر خود گفت: “ای پدرم به من به من نیز برکت بده!” 35 گفت: “برادرت به حیله آمد و برکت تو را گرفت.” 36 گفت: “نام او را یعقوب بخوبی نهادند زیرا که دو مرتبه مرا از پا در آورد. اول نخستزادگی مرا گرفت و اکنون برکت مرا گرفته است.” پس گفت: “آیا برای من نیز برکتی نگاه نداشتی؟” 37 اسحاق در جواب عیسو گفت: “اینک او را بر تو آقا ساختم و همة برادرانش را غلامان او گردانیدم و غله و شیره را رزق او دادم. پس الآن ای پسر من برای تو چه کنم؟” 38 عیسو به پدر خود گفت: “ای پدر من آیا همین یک برکت را داشتی؟ به من به من نیز ای پدرم برکت بده!” و عیسو به آواز بلند بگریست. 39 پدرش اسحاق در جواب او گفت: “اینک مسکن تو (دور) از فربهی زمین و از شبنم آسمان از بالا خواهد بود. 40 و به شمشیرت خواهی زیست و برادر خود را بندگی خواهی کرد و واقع خواهد شد که چون سر باز زدی یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت.”
(تورات، سفر پیدایش : فصل 27 / آیه 1 ـ 40)
آیا یک خیانت پیشه میتواند پیامبر باشد؟

ابراهیم زنش را برای همبستر شدن به فرعون میدهد
در طول تاریخ بشریت رادمردانی از ادیان مختلف بوده اند که در دفاع از ناموس خود یا کشور غیرتمندانه کشته شده اند یا خسارت جانی و مالی بسیاری دیده اند و بر این جان باختن یا آسیب دیدن افتخار غرور آمیز داشته اند و حال آنکه اغلب مردمی عادی بوده اند ولی ما میبینیم ابراهیم پدر و افتخار تمام انبیا بنی اسراییل برای حفظ جانش همسرش ساره که زنی زیبا روی بوده را به فرعون تقدیم میکند و در عوض گاو وگوسفند و غلام و کنیز هدیه میگیرد به متن زیر دقت کنید
چون نزدیک به ورود مصر شد به زن خود سارای گفت: “اینک میدانم که تو زن نیکو منظر هستی. 12 همانا چون اهل مصر تو را بینند گویند: “این زوجه اوست.“ پس مرا بکشند و تو را زنده نگاه دارند. 13 پس بگو که تو خواهر من هستی تا به خاطر تو برای من خیریت شود و جانم بسبب تو زنده ماند.” 14 و به مجرد ورود ابرام به مصر اهل مصر آن زن را دیدند که بسیار خوش منظر است. 15 و امرای فرعون او را دیدند و او را در حضور فرعون ستودند. پس وی را به خانة فرعون در آوردند. 16 و بخاطر وی(ساره) با ابرام احسان نمود و او صاحب میشها و گاوان و حماران و غلامان و کنیزان و ماده الاغان و شتران شد. 17 و یَهُوَه فرعون و اهل خانة او را بسبب سارای زوجة ابرام به بلایای سخت مبتلا ساخت. 18 و فرعون ابرام را خوانده گفت: “این چیست که به من کردی؟ چرا مرا خبر ندادی که او زوجة توست؟ 19 چرا گفتی: او خواهر منست که او را به زنی گرفتم؟ و الآن اینک زوجة تو. او را برداشته روانه شو!” 20 آنگاه فرعون در خصوص وی کسان خود را امر فرمود تا او را با زوجه اش و تمام مایملکش روانه نمودند.
(پیدایش 12:12-20)
آیا این است غیرت انبیا الهی؟

هارون(ع) برای بنی اسرائیل گوساله طلایی ساخت
یکی از اهداف فرستادن پیامبران دور کردن مردم از شرک و بت پرستی و هدایت به یکتا پرستی است و شکستن بتان توسط حضرت ابراهیم علیه السلام جزو صفات بارز ویژه این پیامبر عظیم الشأن شمرده می شود در حالی که در کتاب مقدس بزرگانی چون هارون (ع) به مردم پیشنهاد میکنند که بت بسازند و خود نیزمعمار ساخت چنین بتی میشوند
هارون بدیشان گفت: “گوشواره های طلا را که در گوش زنان و پسران و دختران شماست بیرون کرده نزد من بیاورید.” 3 پس تمامی قوم گوشواره های زرین را که در گوشهای ایشان بود بیرون کرده نزد هارون آوردند. 4 و آنها را از دست ایشان گرفته آنرا با قلم نقش کرد و از آن گوسالة ریخته شده ساخت و ایشان گفتند: “ای اسرائیل این خدایان تو میباشند که تو را از زمین مصر بیرون آوردند.” 5 و چون هارون این را بدید مذبحی پیش آن بنا کرد و هارون ندا در داده گفت: “فردا عید یَهُوَه میباشد.” 6 و بامدادان برخاسته قربانیهای سوختنی گذرانیدند و هدایای سلامتی آوردند و قوم برای خوردن و نوشیدن نشستند و بجهت لعب برپا شدند....
21 و موسی به هارون گفت: “این قوم به تو چه کرده بودند که گناه عظیمی بر ایشان آوردی؟” 22 هارون گفت: “خشم آقایم افروخته نشود تو این قوم را میشناسی که مایل به بدی میباشند. 23 و به من گفتند برای ما خدایان بساز که پیش روی ما بخرامند زیرا که این مرد موسی که ما را از زمین مصر بیرون آورده است نمیدانیم او را چه شده. 24 بدیشان گفتم هر که را طلا باشد آنرا بیرون کند پس به من دادند و آنرا در آتش انداختم و این گوساله بیرون آمد.”
تورات، سفر(خروج : فصل33 / آیات 2-6 و 21-24)
ولی در قران هارون را با بیانی بسیار زیبایی می ستاید؟...
آیا باور کنیم که خدا به خاطر غلفه کودکی از قتل موسی صرف نظر کرد
خداوند در راه بازگشت موسی (ع) به مصر قصد قتل موسی را میکند و راه بر ایشان میبندد و قصد کشتن موسی را میکند ولی صفوره همسر فداکار حضرت موسی بلافاصله پسرش را ختنه میکند و غلفه فرزندش را جلوی پای خدا میاندازد و اینگونه خداوند از قتل موسی صرف نظر میکند
و واقع شد در بین راه که خداوند در منزل بدو برخورده، قصد قتل وی نمود. آنگاه صفوره سنگی تیز گرفته، غلفه پسر خود را ختنه کرد و نزد پای وی انداخته، گفت: «تو مرا شوهر خون هستی.» پس او وی را رها کرد. آنگاه (صفوره) گفت: «شوهر خون هستی.» به سبب ختنه.
تورات سفر (خروج : فصل 5 / آیه 24ـ 26)
بدون شرح!

داود(ع) با زن اوریا حتی زنا می کند
هیچ گاه کسی فرزندش را به دست معلمی نمیسپارد که خود از هیچ فساد و تباهی ای پرهیز ندارد در عین حال فرزند شما را به پرهیز کاری دعوت کند. معلمی که فرزند شما را از زنا باز دارد ولی خود برود و با زن شوهر دار زنا کند و سپس شوهر وی را بکشد . جنایتی که در هر جامعه ای رخ دهد بدترین مجازات برایش مقرر میشود ولی چگونه خداوند برای بندگانش چنین پیامبری فرستاده. در کتاب مقدس میخوانیم حضرت داود(ع) با زن شوهر دار زنا میکند و سپس شوهر وی را میکشد و آن زن را به حرمسرای خود میبرد و این زن بعدا مادر حضرت سلیمان میشود و داود بلافاصله شئهر این زن را یکی از بهترین سربازانش بود را با حیله ای میکشد
2 و واقع شد در وقت عصر که داود از بسترش برخاسته بر پشت‌بام خانة پادشاه گردش کرد و از پشت بام زنی را دید که خویشتن را شستشو میکند و آن زن بسیار نیکومنظر بود. 3 پس داود فرستاده دربارة زن استفسار نمود و او را گفتند که “آیا این بتشَبع دختر ا‌َلِیعام زن اُوریای حِتِّی نیست؟” 4 و داود قاصدان فرستاده او را گرفت و او نزد وی آمده داود با او همبستر شد و او از نجاست خود طاهر شده به خانة خود برگشت. 5 و آن زن حامله شد و فرستاده داود را مخبر ساخت و گفت که من حامله هستم.
6 پس داود نزد یوآب فرستاد که اوریای حِتِّی را نزد من بفرست و یوآب ا‌ُوریا را نزد داود فرستاد. 7 و چون اوریا نزد وی رسید داود از سلامتی یوآب و از سلامتی قوم و از سلامتی جنگ پرسید. 8 و داود به اوریا گفت: “به خانه‌ات برو و پایهای خود را بشو.” پس اوریا از خانة پادشاه رفت و از عقبش خوانی از پادشاه فرستاده شد. 9 اما ا‌ُوریا نزد در خانة پادشاه با سایر بندگان آقایش خوابیده به خانة خود نرفت. 10 و داود را خبر داده گفتند که “‌اُوریا به خانة خود نرفته است.” پس داود به ا‌ُوریا گفت: “آیا تو از سفر نیامده‌ای پس چرا به خانة خود نرفته‌ای؟”
11 ا‌ُوریا به داود عرض کرد که “تابوت و اسرائیل و یهودا در خیمه‌ها ساکنند و آقایم یوآب و بندگان آقایم بر روی بیابان خیمه نشینند و آیا من به خانة خود بروم تا اکل و شرب بنمایم و با زن خود بخوابم؟ به حیات تو و به حیات جان تو قس‌َم که این کار را نخواهم کرد.”
آیا خداوند چنین معلمینی برای بشریت ارسال داشته؟

پیامبران زنا زاده!
یکی از انبیا بنی اسراییل دردوران داوران (دو قرن سرگردانی پس از یوشع) یفتاح جلعادی میباشد که سر پرستی و نبوت بنی اسراییل را بر دوش داشت و وی زنا زاده بود
1 و یفتاح جِلعادی مردی زورآور شجاع و پسر فاحشه‌ای بود و جِلعاد یفتاح را تولید نمود. (داوران : 11 / 1)
29 و روح یَهُوَه بر یفتاح آمد و او از جِلعاد و منسی گذشت و از مِصفَهِ جِلعاد عبور کرد و از مِصفَهِ جِلعاد بسوی بنی‌عمون گذشت. (داوران :12 / 29)
وقتی که در کتاب مقدس میگوید یک کاهن نباید زنا زاده باشد؟
آیا ممکن است پیامبر زنا زاده باشد؟

پیامبر دروغگویی که به خدا افترا میبندد
تمام ادیان و فرق هر گناهی را که بتوانند به انبیا الهی نسبت دهند دیگر افترا به خدا را نمیتوانند نسبت دهند زیرا به اذعان همه پیامبر الهی باید در دریافت و ابلاغ پیام خدا معصوم و مصون از اشتباه زیرا اگر پیامبری بتواند به خداوند دروغ ببندد دیگر چگونه باید به آیاتی که ادعا میکند از طرف خدا آورده اعتماد کرد آیات زیر را بخوانید:
11 و نبی سالخورده‌ای در بیت‌ئیل ساکن می‌بود و پسرانش آمده او را از هر کاری که آن مرد خدا آنروز در بیت‌ئیل کرده بود مخبر ساختند و نیز سخنانی را که به پادشاه گفته بود برای پدر خود بیان کردند. 12 و پدر ایشان به ایشان گفت: “به کدام راه رفته است؟” و پسرانش دیده‌ بودند که آن مرد خدا که از یهودا آمده بود به کدام راه رفت. 13 پس به پسران خود گفت: “الاغ را برای من بیارایید.” و الاغ را برایش آراستند و بر آن سوار شد. 14 و از عقب مرد خدا رفته او را زیر درخت بلوط نشسته یافت. پس او را گفت: “آیا تو آن مرد خدا هستی که از یهودا آمده‌ای؟” گفت: “من هستم.” 15 وی را گفت: “همراه من به خانه بیا و غذا بخور.” 16 او در جواب گفت که “همراه تو نمیتوانم برگردم و با تو داخل شوم و در اینجا با تو نه نان میخورم و نه آب مینوشم. 17 زیرا که به فرمان یَهُوَه به من گفته شده است که در آنجا نان مخور و آب منوش و از راهی که آمده‌ای مراجعت منما.” 18 او وی را گفت: “من نیز مثل تو نبی هستم و فرشته‌ای به فرمان یَهُوَه با من متکلم شده‌گفت او را با خود به خانه‌ات برگردان تا نان بخورد و آب بنوشد.” اما وی را دروغ گفت. 19 پس همراه وی در خانه‌اش برگشته‌غذا خورد و آب نوشید.
20 و هنگامی که ایشان بر سفره نشسته بودند کلام یَهُوَه به آن نبی که او را برگردانیده بود آمد 21 و به آن مرد خدا که از یهودا آمده بود‌ ندا کرده گفت: “یَهُوَه چنین میگوید: چونکه از فرمان یَهُوَه تمرد نموده‌حکمی را که یَهُوَه خدایت به تو امر فرموده بود نگاه نداشتی 22 و برگشته‌ در جایی که به تو گفته شده بود غذا مخور و آب منوش غذا خوردی و آب نوشیدی لهذا جسد تو به قبر پدرانت داخل نخواهد شد.” 23 پس بعد از اینکه او غذا خورد و آب نوشید الاغ را برایش بیاراست یعنی به جهت نبی که برگردانیده بود. 24 و چون رفت شیری او را در راه یافته کُشت و جسد او در راه انداخته شد و الاغ به پهلویش ایستاده و شیر نیز نزد لاش ایستاده بود. 25 و اینک بعضی راه گذران جسد را در راه انداخته شده و شیر را نزد جسد ایستاده دیدند پس آمدند و در شهری که آن نبی پیر در آن ساکن میبود خبر دادند.
26 و چون نبی که او را از راه برگردانیده بود شنید گفت: “این آن مرد خداست که از حکم یَهُوَه تمر‌ّد نمود لهذا یَهُوَه او را به شیر داده که او را دریده و کشته است موافق کلامی که یَهُوَه به او گفته بود. (پادشاهان : 13 / 11 ـ 24 و 26)
چگونه پیامبر میتواند به خدا افترا ببندد؟

به طور خلاصه پیامبرانی که کتاب مقدس معرفی میکنند اینچنین هستند:
شراب می نوشند ، با محارم ازدواج نامشروع می کنند ، با خدا به تندی سخن می گویند ، ستمگرانه مردم را می کشند ، دروغ می گویند ، بت می پرستند ، بتکده می سازند ، با عروس خود زنا می کنند ، با همسر کارگزاران و زیر دستان خود زنا می کنند ، و سپس به کارگزاران خود خیانت کرده و آنها را می کشند ، زنازاده و فرزندان فاحشه اند ، زنان باکره را برای خود نگه می دارند و غیر باکره ها را با مردان و کودکانشان قتل و عام می کنند ، از شدت شراب خواری مست می شوند و کشف عورت می کنند ، برای پیامبر شدن خیانت کرده ، نیرنگ زده و پیامبری را به زور از خداوند می گیرند ، با دروغ خود سبب مرگ پیامبری دیگر می شوند ، جانشینانشان گوساله طلایی می سازند ، خدا را تصدیق نمی کنند ، خدا می خواهد آنان را بکشد ، در جنگ حتی زنان و کودکان را قتل عام می کنند ، و ... .

اکنون بعد از توصیف پیامبران به روایت کتاب مقدس به چند توصیه عقل درباره پیامبران توجه می کنیم:
آیا می توان به کسی که از خطا و اشتباه مصون نیست اطمینان کرد و بالاتر از این آیا می شود به کسی که به عمد دچار اشتباه و خطا و هر آلودگی می شود دل بست و به حرفهای وی عمل کرد؟ بدیهی است که جواب هر عاقلی منفی است پس سزاوار است انـبـیـا کـه مبلغ احکام و آورندۀ شریعت از جانب پروردگارند باید خود از هرگونه آلودگى که با مـقـام نـبوت و رسالت سازگار نیست پاک و منزه باشند, چرا که ، در غیر این صورت , علاوه بر این که مـورد نـفـرت عموم قرار مى گیرند, خود به تذکر و نصیحت دیگران نیاز خواهند داشت و به جاى آن که خـود واعـظ بـاشـنـد, بـاید به وعظ دیگران گوش فرا دهند .
کسى که خود آلوده است , نمى تواند دیـگـران را از آلودگى بازدارد, و سخن او هرگز مؤثر نخواهد افتاد .
لذا شرط اول درتأثیر وعظ و ارشاد, همانا پاک بودن واعظ از آلودگى و دور بودن او از زشتیهاست. پیام آوران الهی که می خواهند پیام الهی را به دیگران برسانند باید دارای مقام عصمت باشند.

عـصـمت چیست ؟
عصمت ، حالت نفسانى است که دارنده آن از دست یازیدن به هرگونه زشـتـى و پستى دوری می کند . وی , از نظر حالت نفسانى در وضعیتى قرار دارد کـه هـرگـز آهـنگ آلوده شدن نمى کند و بر خودروا نمى دارد که به آلودگیها روآورد .
این بدان جهت است که از زشتى زشتیهاکاملا آگاهى دارد, و بلنداى شامخ انسانیت را هرگز روا نمى دارد که به چنین پستیها رو آورد.
البته وجود صفت عصمت در پیامبران منافاتی با اراده و اختیار آنان ندارد. مقصود از معصوم بودن پیامبران آن نیست که آنان از جنبه های انسانی خارج گشته اند و فاقد قدرت برای انجام گناه و معصیت هستند٬ بلکه انبیا انگیزه ای جهت انجام معصیت در خود نمی بینند و یا بهتر است گفته شود که عوامل بازدارنده آنان از گناه و معصیت ( که همان ایمان و علم است ) عوامل نیرومندی است.
چرا باید پیامبر معصوم باشد؟

دلایل عصمت
1- اطمینان به صحت گفتار نبی
جلب اعتماد بر پیامبران واجب اسـت , ایشان باید مـوقـعـیت والاى خود را در میان جامعه حفظ کنند, کارهایى انجام ندهند که مردم از آنها دورى گـزیـنـنـد, یـامـوجب نفرت آنان گردد .
همچنین نباید رفتارى داشته باشند که در نظر مردم سبک و موهون جلوه کنند .
مى بایست راستى و درستى را براى خود درجامعه ثابت نگه دارند, هرگز دروغ نگویند, خلف وعد نکنند و دامن خود رابه گناه چرکین نسازند تا جلب اعتماد کنند و مردم به سخنان آنان گوش فراداده , از جان و دل بپذیرند.
الـبـتـه ایـن وظیفه تمام داعیان اصلاح در جامعه است که خود نباید آلوده باشند تا بتوانند در راه پاکى و پاکیزگى جامعه خویش قدم بردارند: (اءتـاءمـرون الناس بالبر و تنسون اءنفسکم و اءنتم تتلون الکتاب اءفلاتعقلون ) ((46)) (آیا مردم را به نـیکى دعوت مى کنید, و خود را فراموش مى کنید, درحالى که شما مردم باسواد هستید, مگر خرد خود را از دست داده اید؟) مقصود این آیه آن است که باور عقلى نیست کسى خود آلوده باشد ودیگران را به پاکیزگى دعوت کند, زیرا رفتار و کردار هر انسان نشانگر صدق نیت در گفتار وى است . و پیامبر اگر معصوم نباشد اطمینانی به کلامش حاصل نمیشود.
و پیامبر باید دارای شخصیتی باشد که مردم نه تنها از او متنفرنشوند
، بلکه او را به عنوان الگوی خود قبول نمایند و چنین حالتی جز با عصمت حاصل نمی شود.

2- نقض غرض
در ابتدا باید پرسید هدف از بعثت انبیا چیست آیا انبیا جز برای این آمدند که پیام خداوند را برای ما به ارمغان بیاورند تا بشر را به سر منزل مقصود و هدف آفرینش که همان قر ب به خداست برسانند
حال اگر انبیا این پیام هستی ساز را اشتباه به مردم منتقل کنند طبعا هیچ کس نمیتواند به آن سر منزل مقصود برسد و غرض از بعثت پیامبران منتفی میشود زیرا ایشان آمده بودند تا پیام خدا را به بندگانش برسانند و اگر پیام را اشتباه بگیرند و اشتباه منتقل کنند کسی نمیتواند به هدف خلقت راه یابد و هدایت گری انجام نخواهد شد.

3- شایستگی گرفتن وحی
انسانى که مى خواهد طرف وحى قرار گیرد, باید شایستگى آن که هـمـان پـاک بودن درون است را دارا باشد. آلـوده بـودن و داشتن غفلت و سهو در خور تلقى وحى نمى باشد .
تحمل رسالت الهى در صلاحیت کـسانى است که صداقت و درستى و امانت داشته باشند, و آگاهى و توانایى پذیرش آنان در سرحد کـمـال باشد, زیرا نماینده هرکس مظهر وجودى اوست , و فرستنده در وجود او تجلى مى کند و با این وصف , آلودگان و غفلت ورزان شایستگى نمایندگى خداوند دانا و توانا راندارند.
و اگروحی الهی به قلبهای ناصاف و کدر سرازیر شود با حکمت الهی تعارض دارد

ویژگیهای عصمت:
1- مصون بودن از خطا در دریافت وحی
وقتی خداوند فردی را واسطه ابلاغ پیامش به بندگانش میکند باید وی در دریافت پیام خداوند مصون از خطا باشد و گرنه ممکن است پیام خداوند را از روی عمد یا سهو اشتباه دریافت کند و این با هدف رسالت منافات دارد

2- مصون بودن در ابلاغ پیام
ممکن است در دریافت پیام از طرف خداوند مصون از اشتباه باشد ولی در ابلاغ پیام خدا به بندگانش خطا کند و در پیام الهی تغییر دهد و این هم با هدف رسالتش در تعارض است

3- مصون بودن از اشتباه در عمل به فرامین خداوند
اگر پیامبر خدا فرامینی از طرف وی به بندگانش منتقل کرد بایستی در عمل به آنها هم پیشتاز باشد و گرنه هیچ کس سخن کسی که میگوید ولی عمل نمیکند را نمی پزیرد واگر پیامبری که مبتلا به گناه است فرامین الهی را کامل و دست نخورده برای مردم بیاوردولی خود به آنها عمل نکند، مردم در صحّت این تبلیغ شک می کنند و اعتماد خود را به او از دست می دهند و می گویند اگر راست می گوید چرا خود عمل نمی کند.نمونه ی چنین مسأله ای را در زندگی انسانها بسیار می توان دید.خدایی که در قرآن می فرماید : ((یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون - ای کسانی که ایمان آوردید جرا چیزی می گویید که به آن عمل نمی کنید.)) سوره الصف آیه
۲ -۳
حال اگر چنین سفیرانی پایبند به دستورات الهی نباشند مردم رفتار ایشان را بیانی مناقض با گفتارشان تلقی می‌کنند و دیگر به گفتارشان هم اعتماد لازم را پیدا نمی‌کنند. در نتیجه هدف از بعثت ایشان به طور کامل تحقق نخواهد یافت. پس حکمت و لطف الهی اقتضا دارد که پیامبران افرادی پاک و معصوم از گناه باشند

منبع: http://www.porsojoo.com/fa/node/74014

 

در تعریف عصمت نویسنده به اشتباه رفته است هرچند که پیامبران در دریافت و رساندن پیام الهی معصوم و بدور از خطا بوده اند تا پیام الهی بودن آن،،همان گونه که نویسنده بیان کرده معنی گردد اما اینکه پیامبران را همانند فرشتگان به دور از خطا تصور کنیم اشتباه است همان گونه که در بعضی از آیات قرآن این تقاضای کافرین و مشرکین عنوان می شود که چرا خدا فرشتگانی نفرستاده است اما قرآن تاکید بر الگو بودن و بشری بودن پیامبران دارد همچنین در قرآن خطاهای پیامبران ذکر شده است (ماقبلا مقاله ای در این ارتباط داشته ایم) اما خطاهای آنها کمتر، اعتراف و پذیرفتن به آن، جبران آن، عدم تکرار به آن،نسبت به گناهان دیگر انسانها کوچکتر و عدم ارتکاب  گناهان بزرگ (هرچند نزد خدا به خاطر پیامبر بودنشان بزرگتر )بوده است. مثل درخواست حضرت نوح برای نجات فرزندنش، عبوس شدن پیامبر و حرام کردن زنانش برخودش. اما از آنجاییکه باید الگو می بوده اند این شخصیت هایی که در کتاب تورات برای پیامبران ذکر آن رفته غیر قابل تصور است همان سئوالاتی مورد پرسش است که نویسنده بدان اشاره کرده است.

 

ادامه دارد .....

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت موضوع نقدادیان ومکاتب بشری | لینک ثابت

نقد یهود و کتاب مقدس 1

 

در نقد مسیحیت گفتیم اینجا هم قید می کنیم ما در حال نقد ادیانی هستیم که تحریف شده اند وگرنه هیچکدام از این آیین ها در ابتدای خود این انحرافات، خرافات، شرکیات، ظلم و ستمها را با خود نداشته اند بلکه به مرور زمان دستخوش این تغییرات شده اند. کتاب عهد قدیم یا همان تورات نزد مسیحیان هم ارزشمند و مورد قبول آنهاست یعنی دقیقا همانند کتاب عهد جدید یعنی انجیل بدان نگاه می کنند. یهودیان اصلا تبلیغ آیین خود نمی کنند بلکه دین یهودیت را منحصر به قوم بنی اسرائیل می دانند و از ملتها و اقوام دیگر نمی پذیرند نزد آنها دیگر انسانها تنها بردگان و سگانی هستند که باید در خدمت قوم یهود باشند و خون و ناموس و جان دیگر انسانها نزد یهود حلال است و تجاوز به آن مشکلی نیست. کتاب تلمود به عنوان حدیثها و روایات نزد یهود معروف است بدترین قوانین و نگاه برای انسان بیان می کند که مقالات ما تنها به نقد عهد عتیق یا همان تورات اکتفا می کند. چیزی که نباید فراموش شود هرچند که این ادیان منحرف شده اند شاید هنوز حقایقی با خود داشته باشند که تضادی با عقل و روح و روان و فطرت بشری نداشته باشد اما بخواهیم به عنوان پیام کامل الهی و دستوری که ما را به حقیقت کامل برساند با توجه به تضادها و تناقض ها غیر ممکن است.

 

نسل کشی های کتاب مقدس

 

یکی از قوانین جنگ که اسلام بر آن تاکید بسیار دارد حفظ حقوق دشمن است در جنگ با سرباز دشمن تا آن زمان میجنگند که دست به شمشیر دارد و فقط جنگجویان دشمن کشته یا اسیر میشوند و خون غیرجنگجویان محترم دانسته شده است
از جمله دستوراتی که در جنگ داده شده است حفظ حقوق اسیران است اسیر خونش محترم است و جانش باید محفوظ بماند احترامش و احساساتش باید پاس داشته شود
در جنگ خیبر وقتی یکی از سربازان اسلام زنان اسیر را از میان کشته شدگانشان عبور داد پیامبر اسلام سخت با وی را توبیخ نمود
و همچنین به مراعات شکست خوردگان بسیار تاکید شده است و شکر نعمت پیروزی در نبرد را بخشش دشمن دانسته اند
ولی از مهمترین دستورات دینی اسلام برای جنگ تاکید بر مراعات کودکان و زنان است که در جنگ به هیچ وجه گناهکار نیستند و هیچ کسی حق ندارد حرمتشان را بدرد و خونشان را حلال بداند زیرا در هیچ دین و آیینی کودکان گناهکار نیستند و وجدان انسانی چنین قضاوت میکند که باید پاس حرمت کودکان نگاه داشته شود و مسولیت حفاظت از ایشان به عهده کامیابان جنگ نهاده شده است
و هیچ عقل و آیینی اجازه نمی دهد که کودکان قربانی جنگ شوند و نیروهای متجاوز دست به کشتار کودکان و زنان بزنند و هر گروهی که مرتکب چنین جنایتی شوند در نزد همه اندیشه ها محکوم هستند
و هیچ متجاوزی حق ندارد به محض پیروزی نسل کشی راه بیندازد و تمام افراد حریف اعم از زن و کودک را قتل عام نماید
. اما این موضوع نسبت به کتاب مقدس تفاوت دارد . در کتاب مقدس نسل کشی های بی رحمانه ای وجود دارد.
که ایشان باید به محض پیروزی تمام افراد دشمن اعم از زن و کودکان شیر خاره را قتل عام کنند
جالب آن که این نسل کشی ها همه به دستور خداوند کتاب مقدس و با اجرای بزرگترین پیامبرانش یعنی حضرت موسی(ع) و حضرت یوشع(ع) شکل گرفته است . در این نسل کشی ها همه باید کشته شوند حتی کودکان شیر خواره و زنان و دختران بیگناه. فقط در یک مورد دختران باکره استثنا می شوند؛ حتی در برخی موارد گاو و گوسفندان را هم سر می برند . همه این نسل کشی ها بدین خاطر است که خداوند زمینی را که بنی اسرائیل در آن زندگی می کنند، به بنی اسراییل بخشیده و اهالی این زمین ها باید از بین بروند تا جای آن برای قوم برگزیده مهیا گردد.
در حالی که فطرت پاک هر انسانی میگوید در جنگ کودکان هیچ گناهی ندارند
و حقوق انسانی حکم میکند که در جنگ فقط با جنگجویان باید مبارزه شود و حقوق کودکان و زنان و پیران و اسیران باید محفوظ بماند
ولی دست تحریف در کتاب مقدس به راحتی چنین جنایاتی را به پاکترین افراد بشریت و بزرگترین پیامبران الهی نسبت میدهد
آیا ممکن است یکی برترین برگزیده های الهی کودکان شیر خواره را به گناه پدرانشان در جلوی چشم ماردانشان سر ببرد! مطمینا خیر
آیا ممکن است خداوند به پیامبرش دستور بدهد به محض پیروزی بر دشمن تمام شهر را قتل عام کن و همه را در آتش بسوزان !
مطمینا پاسخ منفی است
ولی میبینیم که در کتاب مقدس به راحتی چنین نسبتهایی به خدا و پیامبرش زده میشود که جالب است به برخی از این موارد نگاهی بیندازیم
ابتدا لازم است نیم نگاهی به تاریخ این جنگها بیندازیم
خداوند به فرماندهی حضرت موسی (ع) تمام بنی اسراییل را از چنگ فرعون میرهاند و فرعونیان را در دریای نیل غرق میسازد قوم بنی اسراییل در پی سرزمین موعود راهی فلسطین میشوند
طبعا در این سرزمین اقوام بسیاری سکونت داشتند و شهرهای آبادی را بنا نهاده بودند و بنی اسراییل میخواستند در شهرهای ایشان سکونت ورزند و لذا میبایست ابتدا شهرها را خالی از سکنه کنند و سپس خود در این شهرها ماوی گزینند این بود که کار پاک سازی نژادی این شهرها را که تعداشان هم بسیار است آغاز کردند در این جنگها ابتدا پس از شکست ارتش مدافع شهر وارد شهر می شدند و سپس دست به پاک سازی نژادی میزدند و زنان و کودکان و تمامی موجودات زنده داخل این شهرها را از دم تیغ میگذراندند تا مکانی را برای سکونت خویش مهیا سازند
زنان و کودکان بی گناهی که همسران و پدرانشان در جنگ شکست خورده بودند و کشته شده بودند میبایست خودشان نیز به همین عاقبت دچار میشدند و تنها جرمشان همین بود که در شهرهایی زندگی میکردند که بنی اسراییل بنا داشت محل استقرار خود را در آنجا بنا نهد
با توجه به این مقدمه به آیات زیر که از کتاب مقدس برگزیده شده است دقت کنید

خداوند خطاب به حضرت موسی:در جنگ هیچ جنبده ای را زنده مگذار:
چون به شهری نزدیک آیی تا با آن جنگ نمایی. و چون یَهُوَه، خدایت، آن را به دست تو بسپارد، جمیع ذکورانش را به دم شمشیر بکش. لیکن زنان و اطفال و بهایم و آنچه در شهر باشد، یعنی تمامی غنیمتش را برای خود به تاراج ببر، و غنایم دشمنان خود را که یَهُوَه خدایت به تو دهد، بخور. به همه شهرهایی که از تو بسیار دورند که از شهرهای این امت ها نباشند، چنین رفتار نما. اما از شهرهای این امت هایی که یَهُوه، خدایت، تو را به ملکیت می دهد، هیچ ذی نفس را زنده مگذار. بلکه ایشان را، یعنی حتیان و اموریان و کنعانیان و فَرِزّیان و حِوّیان و یبوسیان را، چنانکه یَهُوَه، خدایت، تو را امر فرموده است، بالکل هلاک ساز. (تثنیه : 21 / 10 و 13ـ17)
آیا خداوند محبت این فرامین را صادر میکند؟

موسی(ع) تمام مردان و کودکان و زنان غیرباکره را می کشد و دختران باکره را نگه می دارد.
1 و یَهُوَه موسی را خطاب کرده گفت: 2 “انتقام بنی‌اسرائیل را از مدیانیان بگیر و بعد از آن به قوم خود ملحق خواهی شد.” 3 پس موسی قوم را مخاطب ساخته گفت: “از میان خود مردان برای جنگ مهیا سازید تا به مقابلة مدیان برآیند و انتقام یَهُوَه را از مدیان بکشند. 4 هزار نفر از هر سبط از جمیع اسباط اسرائیل برای جنگ بفرستید.”
5 پس از هزاره‌های اسرائیل از هر سبط یک هزار یعنی دوازده هزار نفر مهیا شدة برای جنگ منتخب شدند. 6 و موسی ایشان را هزار نفر از هر سبط به جنگ فرستاد ایشان را با فینحاس بن‌العازار کاهن و اسباب قدس و کَرِنّاها برای نواختن در دستش به جنگ فرستاد. 7 و با مدیان به طوری که یَهُوَه موسی را امر فرموده بود جنگ کرده همة ذکوران را کشتند. 8 و در میان کشتگان ملوک مدیان یعنی اِوی و راقَم و صور و حور و رابع پنج پادشاه مدیان را کشتند و بلعام بن‌بعور را به شمشیر کشتند. 9 و بنی‌اسرائیل زنان مدیان و اطفال ایشان را به اسیری بردند و جمیع بهایم و جمیع مواشی ایشان و همة املاک ایشان را غارت کردند. 10 و تمامی شهرها و مساکن و قلعه‌های ایشان را به آتش سوزانیدند. 11 و تمامی غنیمت و جمیع غارت از انسان و بهایم گرفتند. 12 و اسیران و غارت و غنیمت را نزد موسی و العازار کاهن و جماعت بنی‌اسرائیل در لشکرگاه در عربات موآب که نزد اردن در مقابل اریحاست آوردند.13 و موسی و العازار کاهن و تمامی آقاان جماعت بیرون از لشکرگاه به استقبال ایشان آمدند. 14 و موسی بر رؤسای لشکر یعنی سرداران هزاره‌ها و سرداران صدها که از خدمت جنگ باز آمده بودند‌غضبناک شد. 15 و موسی به ایشان گفت: “آیا همة زنان را زنده نگاه داشتید؟ 16 اینک اینانند که بر حسب مشورت بلعام بنی‌اسرائیل را واداشتند تا در امر فغور به یَهُوَه خیانت ورزیدند و در جماعت یَهُوَه وبا عارض شد. 17 پس الآن هر ذکوری از اطفال را بکشید و هر زنی را که مرد را شناخته با او همبستر شده باشد بکشید. 18 و از زنان هر دختری را که مرد را نشناخته و با او همبستر نشده برای خود زنده نگاه دارید. 19 و شما هفت روز بیرون از لشکرگاه خیمه زنید و هر که شخصی را کشته و هر که کشته‌ای را لمس نموده باشد از شما و اسیران شما در روز سوم و در روز هفتم خود را تطهیر نماید. 20 و هر جامه و هر ظرف چرمی و هر چه از پشم بز ساخته شده باشد و هر ظرف چوبین را تطهیر نمایید.”....
و غنیمت سوای آن غنیمتی که مردان جنگی گرفته بودند از گوسفند ششصد و هفتاد و پنج هزار رأس بود. 33 و از گاو هفتاد و دو هزار رأس. 34 و از الاغ شصت و یک هزار رأس. 35 و از انسان از زنانی که مرد را نشناخته بودند سی و دو هزار نفر بودند.
(اعداد : 31 / 1 ـ 4 و 7 و 9 ـ 12 و 14 ـ 19 و 21 و 32 ـ 35)
بدون شرح!

موسی تمام مردم حتی زنان و اطفال شهرهای زیادی را قتل عام کرد
32 آنگاه سیحون با تمامی قوم خود به مقابلة ما برای جنگ کردن در یاهص بیرون آمدند. 33 و یَهُوَه خدای ما او را به دست ما تسلیم نموده او را با پسرانش و جمیع قومش زدیم. 34 و تمامی شهرهای او را در آنوقت گرفته مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاک کردیم که یکی را باقی نگذاشتیم. 35 لیکن بهایم را با غنیمت شهرهایی که گرفته بودیم برای خود به غارت بردیم. 36 از عروعیر که بر کنارة وادی اَرنون است و شهری که در وادی است تا جِلعاد قریه‌ای نبود که به ما ممتنع باشد یَهُوَه خدای ما همه را به ما تسلیم نمود. 37 لیکن به زمین بنی‌عمون و به تمامی کنارة وادی یبوق و شهرهای کوهستان و به هرجایی که یَهُوَه خدای ما نهی فرموده بود‌ نزدیک نشدیم.(تثنیه 32:3-37)
آیا این نسبت به یکی از بزرگترین پیامبران الهی سزاست؟

کشتار مردم باشان توسط حضرت موسی
3پس یَهُوَه خدای ما عوج ملک باشان را نیز و تمامی قومش را به دست ما تسلیم نموده او را به حدی شکست دادیم که احدی از برای وی باقی نماند. 4 و در آنوقت همة شهرهایش را گرفتیم و شهری نماند که از ایشان نگرفتیم یعنی شصت شهر و تمامی مرزبوم اَرجوب که مملکت عوج در باشان بود. 5 جمیع اینها شهرهای حصاردار با دیوارهای بلند و دروازه‌ها و پشت‌بندها بود سوای قُرای بی‌حصارِ بسیار کثیر. 6 و آنها را بالکل‌ّ هلاک کردیم چنانکه با سیحون ملک حشبون کرده بودیم هر شهر را با مردان و زنان و اطفال هلاک ساختیم. 7 و تمامی بهایم و غنیمت شهرها را برای خود به غارت بردیم. (تثنیه : 3 / 3 ـ 7)
به چه جرمی کشته شدند؟

کشتار و سوزاندن زنان و کودکان توسط یوشع
آنگاه قوم صدا زدند و کَرِنّاها را نواختند. و چون قوم آواز کَرِنّآ را شنیدند و قوم به آواز بلند صدا زدند حصار شهر به زمین افتاد و قوم یعنی هرکس پیش روی خود به شهر برآمد و شهر را گرفتند. 21 و هرآنچه در شهر بود از مرد و زن و جوان و پیر و حتی گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشیر هلاک کردند. 22 و یوشع به آن دو مرد که به جاسوسی زمین رفته بودند گفت: “به خانة زن فاحشه بروید و زن را با هرچه دارد از آنجا بیرون آرید چنانکه برای وی قسم خوردید.” 23 پس آن دو جوان جاسوس داخل شده راحاب و پدرش و مادرش و برادرانش را با هرچه داشت بیرون آوردند بلکه تمام خویشانش را آورده ایشان را بیرون لشکرگاه اسرائیل جا دادند. 24 و شهر را با آنچه در آن بود به آتش سوزانیدند. لیکن نقره و طلا و ظروف مسین و آهنین را به خزانة خانة یَهُوَه گذاردند. 25
اینچنین بی رحمانه زنان و کودکان را سوزاندن کار چه کسانی است !!...پیامبرخدا؟

کشتار مردم عای توسط یوشع
10 و یوشع بامدادان بزودی برخاسته قوم را صف‌آرایی نمود و او با مشایخ اسرائیل پیش روی قوم بسوی عای روانه شدند. 11 و تمامی مردان جنگی که با وی بودند روانه شده نزدیک آمدند و در مقابل شهر رسیده بطرف شمال عای فرود آمدند. و در میان او و عای وادی‌ای بود. 12 و قریب به پنج هزار نفر گرفته ایشان را در میان بیت‌ئیل و عای بطرف غربی شهر در کمین نهاد. 13 پس قوم یعنی تمامی لشکر که بطرف شمالی شهر بودند و آنانی را که بطرف غربی شهر در کمین بودند قرار دادند و یوشع آن شب در میان وادی رفت. 14 و چون ملک عای اینرا دید او و تمامی قومش تعجیل نموده بزودی برخاستند و مردان شهر به مقابلة بنی‌اسرائیل برای جنگ به جای معین پیش عربه بیرون رفتند و او ندانست که در پشت شهر برای وی در کمین هستند. 15 و یوشع و همة اسرائیل خود را از حضور ایشان منهزم ساخته به راه بیابان فرار کردند. 16 و تمامی قومی را که در شهر بودند ندا در دادند تا ایشان را تعاقب کنند. پس یوشع را تعاقب نموده از شهر دور شدند. 17 و هیچکس در عای و بیت‌ئیل باقی نماند که از عقب بنی‌اسرائیل بیرون نرفت و دروازه‌های شهر را باز گذاشته اسرائیل را تعاقب نمودند.
18 و یَهُوَه به یوشع گفت: “مزراقی که در دست توست بسوی عای دراز کن زیرا آن را به دست تو دادم و یوشع مزراقی را که به دست خود داشت بسوی شهر دراز کرد. 19 و آنانی که در کمین بودند بزودی از جای خود برخاستند و چون او دست خود را دراز کرد دویدند و داخل شهر شده آنرا گرفتند و تعجیل نموده شهر را به آتش سوزانیدند. 20 و مردان عای بر عقب نگریسته دیدند که اینک دود شهر بسوی آسمان بالا میرود. پس برای ایشان طاقت نماند که به این طرف و آنطرف بگریزند. و قومی که به سوی صحرا می‌گریختند بر تعاقب کنندگان خود برگشتند. 21 و چون یوشع و تمامی اسرائیل دیدند که آنانی که در کمین بودند شهر را گرفته‌اند و دود شهر بالا میرود ایشان برگشته مردان عای را شکست دادند. 22 و دیگران به مقابلة ایشان از شهر بیرون آمدند و ایشان در میان اسرائیل بودند. آنان از یکطرف و اینان از طرف دیگر و ایشانرا می‌کُشتند به حدی که کسی از آنها باقی نماند و نجات نیافت. 23 و ملِک عای را زنده گرفته او را نزد یوشع آوردند.
24 و واقع شد که چون اسرائیل از کُشتن همة ساکنان عای در صحرا و در بیابانی که ایشان را در آن تعاقب می‌نمودند فارغ شدند و همة آنها از دم شمشیر افتاده هلاک گشتند تمامی سرائیل به عای برگشته آن را به دم شمشیر کشتند. 25 و همة آنانی که در آنروز از مرد و زن افتادند دوازده هزار نفر بودند یعنی تمامی مردمان عای. 26 زیرا یوشع دست خود را که با مزراق دراز کرده بود پس نکشید تا تمامی ساکنان عای را هلاک کرد. 27 لیکن بهایم و غنیمت آن شهر را اسرائیل برای خود به تاراج بردند موافق کلام یَهُوَه که به یوشع امر فرموده بود. 28 پس یوشع عای را سوزانید و آنرا تودة ابدی و خرابه ساخت که تا امروز باقی است. 29 و ملِک عای را تا وقت شام به دار کشید و در وقت غروب آفتاب یوشع فرمود تا لاش او را از دار پایین آورده او را نزد دهنة دروازة شهر انداختند و تودة بزرگ از سنگها بر آن برپا کردند که تا امروز باقی است.
چگونه کودکان شهر عای زنده زنده در آتش می سوختند؟

کشتار عجیب مردم هفت شهر
9 پس یوشع تمامی شب از جِلجال کوچ کرده‌ ناگهان به ایشان برآمد. 10 و یَهُوَه ایشان را پیش اسرائیل منهزم ساخت و ایشانرا در جبعون به کُشتار عظیمی کُشت. و ایشان را به راه گردنة بیت حورون گریزانید و تا عزِیقَه و مقّید‌َه ایشانرا کُشت. 11 و چون از پیش اسرائیل فرار میکردند و ایشان در سرازیری بیت حورون میبودند آنگاه یَهُوَه تا عزِیقّه بر ایشان از آسمان سنگهای بزرگ بارانید و مردند. و آنانی که از سنگهای تگرگ مردند بیشتر بودند از کسانی که بنی‌اسرائیل به شمشیر کشتند.
... 28 و در آنروز یوشع مقّید‌َه را گرفت و آن و ملِکش را به دم شمشیر زده ایشان و همة نفوسسی را که در آن بودند هلاک کرد و کسی را باقی نگذاشت و بطوری که با ملٍک اریحا رفتار نموده بود با ملِک مقّید‌َه نیز رفتار کرد.
29 و یوشع با تمامی اسرائیل از مقّید‌َه به لِبًنَه گذشت و با لِبًنَه جنگ کرد. 30 و یَهُوَه آنرا نیز با ملِکش به دست اسرائیل تسلیم نمود پس آن و همة کسانی را که در آن بودند به دم شمشیر کشت و کسی را باقی نگذاشت و بطوری که با ملِک اریحا رفتار نموده بود با ملِک آن نیز رفتار کرد.
31 و یوشع با تمامی اسرائیل از لِبًنَه به لاخیش گذشت و به مقابلش اردو زده با آن جنگ کرد. 32 و یَهُوَه لاخیش را به دست اسرائیل تسلیم نمود که آن را در روز دوم تسخیر نمود. و آن و همة کسانی را که در آن بودند به دم شمشیر کشت چنانکه به لِبًنَه کرده بود.
33 آنگاه هورام ملک جارز برای اعانت لاخیش آمد و یوشع او و قومش را شکست داد به حدی که کسی را برای او باقی نگذاشت.34 و یوشع با تمامی اسرائیل از لاخیش به عجلون گذشتند و به مقابلش اردو زده با آن جنگ کردند. 35 و در همانروز آنرا گرفته به دم شمشیر زدند و همة کسانی را که در آن بودند در آنروز هلاک کرد چنانکه به لاخیش کرده بود.
36 و یوشع با تمامی اسرائیل از عجلون به حبرون بر آمده با آن جنگ کردند. 37 و آنرا گرفته آنرا با ملِکش و همة شهرهایش و همة کسانی که در آن بودند به دم شمشیر زدند و موافق هر آنچه که به عجلون کرده بود کسی را باقی نگذاشت بلکه آنرا با همة کسانی که در آن بودند هلاک ساخت.
38 و یوشع با تمامی اسرائیل به د‌بیرً برگشت و با آن جنگ کرد. 39 و آنرا با ملِکش و همة شهرهایش گرفت و ایشان را به دم شمشیر زدند و همة کسانی را که در آن بودند هلاک ساختند و او کسی را باقی نگذاشت و بطوری که به حبرون رفتار نموده بود به د‌َبیر و ملِکش نیز رفتار کرد چنانکه به لِبًنَه و ملِکش نیز رفتار نموده بود.
40 پس یوشع تمامی آن زمین یعنی کوهستان و جنوب و هامون و وادیها و جمیع ملوک آنها را زده کسی را باقی نگذاشت و هر ذی‌نفس را هلاک کرده چنانکه یَهُوَه خدای اسرائیل امر فرموده بود. 41 و یوشع ایشان را از قادش برًنیع تا غز‌ّه و تمامی زمین جوشَن را تا جبعون زد. 42 و یوشع جمیع این ملوک و زمین ایشان را در یک وقت گرفت زیرا که یَهُوَه خدای اسرائیل برای اسرائیل جنگ میکرد..(یوشع 9:10-43)
اگر یک چنین داستانی در قرآن میبود مسیحیان با آن چه برخوردی میکردند؟
و روش برخورد با شکست خورگان و قتل عام زنان و کودکانشان با روش اسلام مقایسه کنید!

روش برخورد با امیران اسیر
16 اما آن پنج ملک فرار کرده خود را در مغارة مقّید‌َه پنهان ساختند. 17 و به یوشع خبر داده گفتند: “که آن پنج ملِک پیدا شده‌اند و در مغاره مقّید‌َه پنهانند.” 18 یوشع گفت: “سنگهایی بزرگ به دهنة مغاره بغلطانید و بر آن مردمان بگمارید تا ایشان را نگاهبانی کنند ...
22 پس یوشع گفت: “دهنة مغاره را بگشایید و آن پنج ملک را از مغاره نزد من بیرون آورید.” 23 پس چنین کردند و آن پنج ملِک یعنی ملِک اورشلیم و ملِک حبرون و ملِک یرًموت و ملِک لاخیش و ملِک عجلون را از مغاره نزد وی بیرون آوردند. 24 و چون ملوک را نزد یوشع بیرون آوردند یوشع تمامی مردان اسرائیل را خواند و به سرداران مردان جنگی که همراه وی میرفتند گفت: “نزدیک بیایید و پایهای خود را بر گردن این ملوک بگذارید.” پس نزدیک آمده پایهای خود را برگردن ایشان گذاردند. 25 و یوشع به ایشان گفت: “مترسی و هراسان مباشید. قوی و دلیر باشید زیرا یَهُوَه با همة دشمنان شما که با ایشان جنگ میکنید‌ چنین خواهد کرد.” 26 و بعد از آن یوشع ایشان را زد و کشت و بر پنج دار کشید که تا شام بر دارها آوریخته بودند. 27 و در وقت غروب آفتاب یوشع فرمود تا ایشان را از دارها پایین آوردند و ایشان را به مغاره‌ای که در آن پنهان بودند انداختند و به دهنة مغاره سنگهای بزرگ که تا امروز باقی است گذاشتند.
ولی در اسلام تاکید شده حرمت اسیرانی که رییس قومشان بودن حفظ شود

منبع: http://www.porsojoo.com/fa/node/74017

 

ادامه دارد .....

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت موضوع نقدادیان ومکاتب بشری | لینک ثابت

مژده و اثبات پیامبر اسلام در ادیان گذشته 4

 

......ادامه

 

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در عهدین

 

محسن پورمحمد

مقدمه
خداى سبحان در آیه 157 سوره اعراف چنین فرموده است: «الذین یتبعون الرسول النبى الامى الذی یجدونه مکتوبا عندهم فى التوراة و الانجیل یامرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر... .» از این آیه شریفه استفاده مى‏شود که اهل کتاب در عصر نزول قرآن، بشارت به حضرت رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله را در کتاب‏هاى خود مى‏یافته‏اند. همچنین بر اساس آیه سوره مبارکه صف، حضرت عیسى‏علیه السلام خود را مبشر پیامبرى به نام «احمد» مى‏داند: «و اذ قال عیسى بن مریم یا بنیاسرائیل انی رسول الله الیکم مصدقا لما بین یدى من التوراة و مبشرا برسول یاتی من بعدى اسمه احمد فلما جاءهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین.» (صف: 6) این آیات و نظایر آن ما را از مراجعه به تورات و انجیل موجود بى‏نیاز مى‏سازد. گذشته از آن، کسى که اندک آشنایى با عهدین موجود داشته باشد به یقین مى‏داند که این کتب اندک شباهتى با تورات و انجیل مورد نظر قرآن ندارند، حتى ترکیب و صورت محرفى از آنها نیز نمى‏توانند باشند. عهدین موجود «سیره مانندى‏» بیش نیستند که در طول قرن‏هاى متمادى، نویسندگان بسیارى آنها را به رشته تحریر در آورده‏اند. بنابراین، جستجو از بشارت‏هاى قرآنى در این کتاب‏ها اساسا خطاست. با وجود این، شواهد و قراینى در آنها وجود دارد که به خوبى، بر پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله قابل تطبیق است. این شواهد و قراین هم در عهد عتیق و هم در عهد جدید قابل پیگیرى است.

پیامبر موعود در عهد عتیق
در عهد عتیق بشارت‏هاى بسیارى وجود دارد. در میان آنها، مواردى هست که در طول تاریخ تنها بر پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله قابل تطبیق است. از این نمونه است آنچه در خطاب به حضرت موسى‏علیه السلام در سفر تثنیه از عهد عتیق آمده است:
«نبى‏اى را از براى ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت و هر کسى که سخنان مرا، که او به اسم من مى‏گوید، نشنود من از او مطالبه خواهم کرد.» (1)
مسیحیان به بیانى که در کتاب اعمال رسولان آمده است، (2) مصداق این بشارت را حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام مى‏دانند. اما آیا حضرت عیسى‏علیه السلام مى‏تواند مصداق این بشارت باشد؟

الف)نقد درونى
در این عبارت چند خصوصیت مهم براى «پیامبر موعود» وجود دارد که قابل تامل و بررسى است:

الف- پیامبرى نظیر موسى‏علیه السلام:
مسیحیان این عبارت را بر حضرت عیسى‏علیه السلام تطبیق مى‏دهند. حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام چند شباهت‏با حضرت موسى‏علیه السلام داشت:
1- هر دو یهودى بودند.
2- هر دو پیامبر بودند.
ظاهرا این دو خصوصیت‏براى «نظیر موسى‏» بودن کافى نیست; زیرا اگر حضرت عیسى‏علیه السلام با داشتن این دو شباهت، نامزد این بشارت باشد، هر کدام از انبیاى بنى اسرائیل پس از حضرت موسى‏علیه السلام نیز همین دو خصوصیت را داشته‏اند و حضرت یوشع، سلیمان، اشعیا، یحیى‏علیهم السلام و برخى دیگر از این بزرگواران نیز هم یهودى بوده‏اند و هم پیامبر، اما کسى این بشارت را بر آنها تطبیق نکرده است.
از سوى دیگر، دلایلى وجود دارد که حضرت عیسى‏علیه السلام «نظیر موسى‏» نبود، بلکه تنها پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله «نظیر موسى‏» بودند:
1- طبق اعتقاد مسیحیان، حضرت عیسى‏علیه السلام خداست! او یکى از اقنوم‏هاى سه‏گانه اقدس است! اما حضرت موسى‏علیه السلام نزد آنان از مقام الوهیت‏برخوردار نبود، او تنها پیامبر خدا بود. پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله نیز با معجزه جاوید خود - قرآن - فقط پیامبر بود. پس او نظیر موسى است.
2- طبق اعتقاد مسیحیان، حضرت عیسى‏علیه السلام براى گناهان بشریت‏بر صلیب مرد و دفن گردید، ولى پس از سه روز به آسمان‏ها رفت. او قیام پس از مرگ داشت و این حادثه مهمى در زندگى حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام به شمار مى‏رود. اما حضرت موسى‏علیه السلام این‏گونه نمرد و به آسمان‏ها نیز نرفت. پس حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام «نظیر موسى‏» نبود. در مقابل، پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله همانند حضرت موسى‏علیه السلام از دنیا رفت.
3- حضرت موسى‏علیه السلام و پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله در یک روند طبیعى و عادى، در اثر مباشرت طبیعى یک زن و مرد به دنیا آمدند. اما حضرت عیسى‏علیه السلام با معجزه خاصى خلق شد. انجیل متى درباره ولادت حضرت عیسى‏علیه السلام چنین آورده است: «اما ولادت عیسى مسیح چنین بود که چون مادرش مریم به یوسف نامزد شده بود قبل از آنکه با هم آیند او را از روح‏القدس حامله یافتند.» (3) لوقا در این باره چنین نوشته است: «پس فرشته نزد او داخل شده، گفت: سلام بر تو اى نعمت رسیده، خداوند با تو است و تو در میان زنان مبارک هستى. اینک حامله شده پسرى خواهى زایید و او را عیسى خواهى نامید... مریم به فرشته گفت: این چگونه مى‏شود و حال آنکه مردى را نشناخته‏ام; فرشته در جواب وى گفت: روح‏القدس بر تو خواهد آمد و قوت حضرت اعلى بر تو سایه خواهد افکند...; زیرا در نزد خدا هیچ امرى محال نیست.» (4)
قرآن کریم نیز خلقت‏حضرت عیسى‏علیه السلام را با شکوه هر چه تمام‏تر، چنین بیان کرده است: «اذ قالت الملائکة یا مریم ان الله یبشرک بکلمة منه اسمه المسیح عیسى ابن مریم وجیها فى الدنیا و الآخرة و من المقربین... قالت رب انى یکون لی ولد و لم یمسسنی بشر قال کذلک الله یخلق ما یشاء اذا قضى امرا فانما یقول له کن فیکون.» (آل عمران: 45 - 47). بنابراین، حضرت عیسى‏علیه السلام تولدى همانند حضرت موسى‏علیه السلام نداشته است. پس نظیر او نیست.
4- حضرت موسى‏علیه السلام و پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله هم پدر داشتند و هم مادر، همچنین تشکیل خانواده دادند و داراى فرزندانى نیز گردیدند. اما حضرت عیسى‏علیه السلام فقط مادر داشتند و خلقت ایشان همانند خلقت‏حضرت آدم‏علیه السلام بود، تا پایان عمر هم تشکیل خانواده ندادند و مجرد باقى ماندند. پس او «نظیر موسى‏» نبودند.
5- حضرت موسى‏علیه السلام و پیامبر کرم‏صلى الله علیه وآله نزد مردم خود پذیرفته شدند. شکى نیست که یهود مزاحمت‏هاى فراوانى براى حضرت موسى‏علیه السلام ایجاد کردند و در دوران سرگردانى در بیابان پیوسته بهانه‏جویى مى‏کردند. اما در عین حال، حضرت موسى‏علیه السلام را به عنوان پیامبرى الهى قبول داشتند. به نحو مشابهى، قریش عرصه را بر پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله در مکه تنگ گرفتند و آن حضرت پیوسته مورد اذیت و آزار آنها بودند تا پس از سیزده سال از محل تولد خود به مدینه هجرت کردند، اما پیش از رحلت، تمام ملت عرب او را به عنوان پیامبر قبول داشتند. ولى بر اساس اناجیل موجود، یهود حضرت عیسى‏علیه السلام را نپذیرفتند (5) و در نهایت، او را دستگیر نمودند و تسلیم فرماندار رومى کردند. حتى امروز پس از دو هزار سال، ملت‏یهود حضرت عیسى‏علیه السلام را رد مى‏کنند و قبول ندارند. بنابراین، حضرت عیسى‏علیه السلام «نظیر موسى‏» نبود.
6- حضرت موسى‏علیه السلام و پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله پیامبر بودند و در عین حال، حکومت و رهبرى جامعه را نیز برعهده داشتند، وحى الهى را دریافت مى‏کردند و بر اساس آن، به ارشاد و راهنمایى مردم مى‏پرداختند. علاوه بر آن، حاکم بر مردم نیز بودند. حضرت موسى‏علیه السلام همچون سلطان مقتدرى فرمان مى‏راند و - به اصطلاح - حیات و مرگ قوم در دستش بود. او دستور داد مردمى را که حرمت روز سبت را شکسته بود و در آن روز، هیزم جمع کرده بودند سنگسار کنند. (6) کم نبود گناهانى که مرتکبان آنها به مجازات مرگ محکوم مى‏شدند و حضرت موسى‏علیه السلام دستور اجراى حکم الهى صادر مى‏کردند. به نحو مشابهى، حضرت محمدصلى الله علیه وآله نیز از چنین قدرتى برخوردار بودند. اما متاسفانه همه انبیاعلیهم السلام فرصت اجراى فرامین الهى را نیافتند. افراد بسیارى بودند که از موهبت نبوت برخوردار بودند، اما هرگز فرصت اجراى فرامین الهى را پیدا نکردند. حضرت عیسى‏علیه السلام نیز از این دسته بودند. ایشان نه تنها حکومت عام پیدا نکردند، حتى شاگردان بسیار نزدیک و حواریونشان نیز به ایشان خیانت ورزیدند، (7) او را دستگیر نمودند و تسلیم فرماندار رومى کردند. آنها او را به سخریه گرفتند، آب دهان بر رویش انداختند، بر صورت او سیلى زدند و حتى او را عریان ساختند، لباس قرمزى بدو پوشانیدند، تاجى از خار بافتند و بر سرش گذاشتند و استهزا کنان به او گفتند: اى پادشاه یهود. در نهایت نیز او را به دار کشیدند. (8) بنابراین، حضرت عیسى‏علیه السلام «نظیر موسى‏» نبود.
7- حضرت موسى‏علیه السلام و پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله، هر کدام شریعت جدیدى آوردند. حضرت موسى‏علیه السلام علاوه بر «ده فرمان‏»، شریعت جامعى براى هدایت قوم بنى‏اسرائیل آوردند. پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله نیز در بین مردمى که غرق در جهل و وحشیگرى بودند مبعوث شدند و آنها را از حضیض ذلت‏به اوج عزت رسانیدند. ایشان مصدق و مهیمن تعلیمات انبیاى سلف‏علیهم السلام بودند، ولى در عین حال، شریعت جدیدى آوردند. اما حضرت عیسى‏علیه السلام شریعت جدیدى نیاوردند و بر اساس نقل اناجیل فرمودند: «گمان مبرید آمده‏ام تا تورات یا صحف انبیا را باطل سازم، نیامده‏ام تا باطل نمایم، بلکه تا تمام کنم; زیرا هر آینه به شما بگویم تا آسمان و زمین زایل نشود، همزه یا نقطه‏اى از تورات هرگز زایل نخواهد شد تا همه واقع شود. (9) همچنین در انجیل لوقا آمده است: «آسان‏تر است که آسمان و زمین زایل شود از آنکه یک نقطه از تورات ساقط گردد.» (10) بنابراین، حضرت عیسى‏علیه السلام «نظیر موسى‏» نبود و تنها پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله در تمام این موارد «نظیر موسى‏» بودند.

ب از میان برادران ایشان:
کتاب مقدس از حضرت ابراهیم‏علیه السلام به عنوان دوست و خلیل خدا یاد مى‏کند. حضرت ابراهیم‏علیه السلام دو همسر به نام‏هاى ساره و هاجر داشت. هاجر اولین پسر حضرت ابراهیم، اسماعیل‏علیه السلام، را به دنیا آورد. در این زمان، حضرت ابراهیم‏علیه السلام هشتاد و شش‏ساله بودند. (11) هنگام عهد خدا با حضرت ابراهیم‏علیه السلام، حضرت اسماعیل‏علیه السلام یگانه فرزند ایشان بود. (12) همسر دیگر حضرت ابراهیم، ساره، نیز در ایام پیرى حامله شد و پسرى زایید و حضرت ابراهیم‏علیه السلام نام او را اسحاق نهادند. در آن هنگام، حضرت ابراهیم‏علیه السلام صد ساله بودند. (13) عهد عتیق فرزندان اسماعیل و فرزندان اسحاق را در مقابل یکدیگر با هم برادر خوانده است. (14) فرزندان اسحاق یهودى و فرزندان اسماعیل عرب زبان بودند. حضرت محمدصلى الله علیه وآله از نژاد اسماعیل، فرزند اول ابراهیم خلیل الله‏علیه السلام، بود که خداوند او را از میان برادران اسرائیل - یعنى از نژاد اسماعیل - برگزید و این دقیقا همان چیزى است که در خطاب به حضرت موسى‏علیه السلام آمده است. (15)

ج- خداوند کلام خود را در دهان او گذاشت:
در کتاب اشعیاى نبى‏علیه السلام چنین آمده است: «و آن طومار را به کسى که خواندن نداند، داده، گویند: این را بخوان و او مى‏گوید: خواندن نمى‏دانم.» (16) پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله چهل ساله بودند که در غار حرا، در شب بیست و هفتم ماه رجب، جبرئیل امین ایشان را با زبان مادریشان مورد خطاب قرار داد و فرمود: بخوان، او فرمود: من خواندن نمى‏دانم. به او گفته شد: به نام خداوند کریم خود بخوان. (17) اینچنین فرشته وحى، کلمات الهى را بر دهان مبارک پیامبرصلى الله علیه وآله گذاشت و ایشان نیز به همان صورتى که به ایشان وحى و القا شده بود، تکرار کردند و به مردم ابلاغ نمودند.
در قرآن کریم، سوره‏هاى متعددى وجود دارد که با کلمه «قل‏» آغاز شده‏اند. همچنین آیات فراوانى وجود دارد که در ابتداى آنها کلمه «قل‏» وارد شده است. تمام اینها نشانگر آن است که فرشته وحى کلام الهى را بر دهان حضرت رسول‏صلى الله علیه وآله گذاشته است. آن حضرت مکتب ندیده بودند و در تمام عمر شریف خود هرگز قلم به دست نگرفتند. معلم او فقط قادر توانا بود: «و ما ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى علمه شدید القوى.» (نجم: 3-5))(
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد (18)

د- او از خدا و به نام خدا سخن خواهد گفت:
در سراسر قرآن کریم، که معجزه جاوید پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله است، یک اظهار نظر و تفسیر و حتى یک کلمه و اشاره از خود پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله یا از یاران مؤمن و صدیق او دیده نمى‏شود. قرآن کریم، به تمامى، وحى و کلام خدا و از زبان خداست. 113 سوره از 114 سوره قرآن کریم با «به نام خداوند بخشنده مهربان‏» شروع شده است. تنها در ابتداى سوره مبارکه «توبه‏» است که «بسم الله الرحمن الرحیم‏» وجود ندارد. دلیل آن هم خطاب خاص این سوره مبارکه به مشرکان است. مسلمانان به تبع پیامبر خود، هر امرى را با نام خدا شروع مى‏کنند و هر کارى را که با نام اقدس خدا شروع نشود ابتر مى‏دانند. اما مسیحیان امور خود را با نام خدا شروع نمى‏کنند، بلکه با نام «پدر، پسر، روح القدس‏» شروع مى‏کنند، در حالى که خدا اسمى است که جنسیت‏بردار نیست. بنابراین، پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله که از خدا و به نام خدا سخن مى‏گفت، مصداق اتم این بشارت است.

ب) نقد بیرونى
الف- تفسیر فرهنگ کتاب مقدس:
در فرهنگ کتاب مقدس (19) ذیل مدخل موسى، (
Moses) آمده است:
«موسى به عنوان یک زمامدار و قانونگذار، مؤسس ملت‏یهود است. او تجمعى سست از افراد سامى‏نژاد را یافت که هیچ‏کدامشان چیزى بیش از یک برده نبودند. اندیشه‏ها و دینشان یک مجموعه کاملا مغشوش بود. او آنان را از این وضعیت‏بیرون برد و با تلاش بسیار به صورت ملتى در آورد که داراى قانون، غرور ملى و نیز احساس جذاب برگزیده بودن از طرف خدایى متعالى برخوردار بود. در طول تاریخ، تنها کسى که - ولو در حد پایینى - با موسى قابل مقایسه است محمد(ص) است.» (20)

ب- نامه‏هاى پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله:
پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله در نامه‏هایى که براى بزرگان و رهبران یهود و نصارى فرستاده‏اند، به این حقیقت اشاره کرده‏اند. بنابراین، حقایقى وجود داشته که اینک بر ما پوشیده مانده است و اگر ذکرى از پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله در کتب عهدین نبود هرگز پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله آنچنان محکم با اهل کتاب محاجه نمى‏کرد. در ذیل، به دو نامه از نامه‏هاى پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله، که براى سران یهود فرستاده‏اند، اشاره مى‏کنیم:
1- کتابه‏صلى الله علیه وآله الى الیهود:
«من محمد رسول الله(ص)، اخى موسى و صاحبه، بعثه الله بما بعثه به. انى انشدکم بالله و ما انزل على موسى و یوم طور سیناء و فلق لکم البحر و انجاکم و اهلک عدوکم و اطعمکم المن و السلوى و ظلل علیکم الغمام. هل تجدون فى کتابکم انى رسول الله(ص) الیکم و الى الناس کافة؟ فان کان ذلک کذلک، فاتقوا الله و اسلموا، و ان لم یکن عندکم فلا تباعة علیکم.» (21)
2- کتابه‏صلى الله علیه وآله الى یهود خیبر:
«بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله، صاحب موسى و اخیه المصدق لما جاء به، الا ان الله قال لکم یا معشر اهل التوراة، و انکم لتجدون ذلک فى کتابکم "محمد رسول الله و الذین معه اشداء على الکفار رحماء بینهم تراهم رکعا سجدا یبتغون فضلا من الله و رضوانا سیماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلک مثلهم فى التوراة و مثلهم فى‏الانجیل کزرع اخرج شطاه فاستغلظ فاستوى على سوقه یعجب الزراع لیغیظ بهم الکفار وعد الله الذین آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اجرا عظیما." و انی انشدکم بالله و انشدکم بما انزل علیکم و انشدکم بالذى اطعم من کان قبلکم من اسباطکم المن و السلوى و انشدکم بالذى ایبس البحر لآباءکم حتى انجاکم من فرعون و عمله الا اخبرتمونى; هل تجدون فیما انزل الله علیکم ان تؤمنوا بمحمد فان کنتم لاتجدون ذلک فى کتابکم فلاکره علیکم "قد تبین الرشد من الغى" فادعوکم الى الله و نبیه.» (22)
در این نامه‏ها، رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله خود را دوست و برادر حضرت موسى‏علیه السلام معرفى نموده‏اند. اگرچه تمام انبیاعلیهم السلام به تعبیرى، برادر یکدیگر محسوب مى‏شوند، اما بعید نیست که این مورد خاص اشاره به مورد سفر تثنیه 18:18 باشد.

پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله در عهد جدید
در قرون اولیه میلادى، مردم در انتظار پیامبرى نظیر موسى‏علیه السلام بودند. براى کسانى که با عهد جدید آشنایى داشته باشند این مطلب غیر قابل انکار است. بر اساس عهد جدید و اسناد به دست آمده در سواحل بحرالمیت، مردم در عصر حضرت یحیى و حضرت عیسى‏علیهما السلام در انتظار چند نفر بودند. این انتظار در مواقع گوناگونى ظهور و بروز داشته است:

1- اشاره (23) به «آن نبى‏»
الف- «آن نبى‏» پس از موعظه روز عید:
در روز عید بزرگى که حضرت عیسى‏علیه السلام مردم را موعظه مى‏کردند، پس از اتمام موعظه، در بین مردم اختلاف افتاد که او چه کسى است. بعضى او را همان پیامبرى دانستند که حضرت موسى‏علیه السلام و دیگران به آن بشارت داده بودند و بعضى دیگر او را مسیح موعودعلیه السلام دانستند: «آنگاه بسیارى از آن گروه چون این کلام را شنیدند، گفتند: در حقیقت، این شخص همان نبى است و بعضى گفتند: او مسیح است و بعضى گفتند: مگر مسیح از جلیل مى‏آید؟... پس درباره او در میان مردم اختلاف افتاد.» (24) از این عبارت به خوبى هویداست که مردم در انتظار یک مسیح و یک پیامبر موعود بودند. به عبارت دیگر، آنها در انتظار دو نفر بودند به همین دلیل در بینشان اختلاف افتاد; زیرا بعضى گفتند این است و بعضى گفتند آن!

ب- «آن نبى‏» پس از معجزه اطعام:
در طبریه، آن سوى دریاى جلیل، گروه بسیارى به پیشواز حضرت عیسى‏علیه السلام آمدند. آن حضرت با پنج قرص نان و دو ماهى کوچک تمام آن جمعیت را، که در حدود پنج هزار نفر بودند، اطعام کردند. «چون سیر شدند حضرت دستور دادند که پاره‏هاى باقى‏مانده را جمع کنند تا چیزى ضایع نشود. پس جمع کردند و از پاره‏هاى پنج نان جو، که از خورندگان زیاده آمده بود، دوازده سبد پر کردند. چون مردمان این معجزه را، که از عیسى صادر شده دیدند، گفتند: "این البته همان نبى است که باید در جهان بیاید" و اما عیسى چون دانست که مى‏خواهند بیایند و او را به زور برده پادشاه سازند باز تنها به کوه برآمد.» (25)

ج- «آن بنى‏» در تفحص یهود و شهادت حضرت یحیى‏علیه السلام:
وقتى حضرت یحیى‏علیه السلام به ارشاد و موعظه مردم پرداختند، درباره او به تحقیق و تفحص پرداختند. در انجیل یوحنا، در این باره چنین آمده است: «این است‏شهادت یحیى در وقتى که یهودیان از اورشلیم، کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که تو کیستى. معترف شد و انکار ننمود، بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم. آنگاه از او سؤال کردند: پس چه؟ آیا تو الیاس هستى؟ گفت: نیستم، آیا تو «آن نبى‏» هستى؟ جواب داد که نى. آنگاه بدو گفتند: پس کیستى تا به آن کسانى که ما را فرستاده‏اند جواب بریم؟ درباره خود چه مى‏گویى...؟ فرستادگان از فریسیان بودند. پس از او سؤال کرده، گفتند: اگر تو مسیح و الیاس و «آن نبى‏» نیستى پس براى چه تعمید مى‏دهى...؟ یحیى در جواب ایشان گفت:... او آن است که بعد از من مى‏آید، اما پیش از من شده است. من لایق نیستم بند نعلینش را باز کنم.» (26) «او از من تواناتر است.» (27)

چنان که مکرر بیان شده است، انبیاى بنى‏اسرائیل پیوسته از ظهور «مسیح‏» و «پیامبرى نظیر موسى‏» خبر داده بودند. بنابراین، طبیعى بود که مردم گمان کنند حضرت یحیى‏علیه السلام همان «مسیح موعود» و یا پیامبر موعود باشد. بدین سبب، حاکمان اورشلیم برخود لازم و واجب مى‏دانستند که از این موضوع تحقیق کنند. آنها افرادى ساده لوح و زودباور نبودند; اگر کسى ادعاى نبوت مى‏کرد به خوبى، تحقیق مى‏کردند. تحقیق در مورد دعاوى کسانى که ادعاى نبوت مى‏کردند و یقین به صحت و سقم ادعاها از وظایف شوراى بزرگ سنهدرین بود. این شورا از 71 نفر عضو مشاور تشکیل مى‏شد. (28) از این‏رو، شوراى مزبور، که انجیل یوحنا آن را «یهود» مى‏نامد، هیئتى اعزام کرد تا درباره دعاوى یحیى‏علیه السلام تحقیق کنند. هیئت اعزامى سه سؤال از حضرت یحیى‏علیه السلام پرسیدند:
1- آیا تو «مسیح موعود» هستى؟
2- آیا تو الیاس نبى هستى؟
3- آیا تو «آن نبى‏» - پیامبر موعود - هستى؟
حضرت یحیى‏علیه السلام در جواب سؤال اول، اقرار کرد که مسیح نیست. سؤال دوم درباره حضرت الیاس‏علیه السلام بود. یهودیان طبق کتاب دوم پادشاهان (29) معتقد بودند که حضرت الیاس‏علیه السلام پیامبرى است که بر گردباد سوار شده و به آسمان عروج کرده و شخصا به زمین رجعت‏خواهد کرد. چون حضرت یحیى‏علیه السلام مسیح بودن خود را منکر شد، به نظر هیئت اعزامى چنین رسید که وى باید حضرت الیاس نبى‏علیه السلام باشد که رجعت کرده است. بنابراین، از حضرت یحیى‏علیه السلام سؤال کردند که آیا تو الیاس نبى هستى؟ حضرت یحیى‏علیه السلام پاسخ دادند که من الیاس نیستم. (30) سپس فرستادگان با خود گفتند که اگر او مسیح و الیاس نیست، آیا همان نبى‏اى است که حضرت موسى و انبیاى دیگرعلیه السلام به ظهور او بشارت داده‏اند؟ لذا، سؤال سوم را مطرح کردند. حضرت یحیى‏علیه السلام به این پرسش نیز پاسخ منفى دادند و فرمودند پیامبر موعود «از او نیرومندتر است‏» (31) و او حتى خود را لایق نمى‏یابد که بند نعلین او را باز کند. (32)

این مطلب معلوم است که کلیسا همواره حضرت یحیى‏علیه السلام را منادى ظهور حضرت عیسى‏علیه السلام، وابسته و تابع وى معرفى کرده‏اند. در این باره چند نکته قابل توجه است:
1- حضرت یحیى و حضرت عیسى‏علیهما السلام معاصر و با تفاوت شش ماه، (33) هم‏سن یکدیگر بودند. حضرت یحیى‏علیه السلام در این پرسش و پاسخ مى‏فرماید: آن که بعد از من مى‏آید نیرومندتر از من خواهد بود. قید «بعد» نشان مى‏دهد که آن پیغمبر در زمان نامعینى در آینده خواهد آمد. این کلمه در زبان انبیاعلیهم السلام در عهد عتیق معمولا به معناى یک یا چند دوران است.

2- حضرت یحیى‏علیه السلام به دنبال بررسى‏هاى هیئت اعزامى، آشکارا اعلام کرد که پیامبر دیگرى در راه خواهد بود. شان و جلال او در پیشگاه قادر متعال آنچنان است که او - یحیى - حتى شایسته بازکردن بند کفش‏هایش نیست. بدیهى است که آن پیامبر، با چنان مشخصاتى، حضرت عیسى‏علیه السلام نبود; زیرا اگر حضرت عیسى‏علیه السلام «آن نبى‏» بود، حضرت یحیى‏علیه السلام مانند یک شاگرد و مرید و حوارى باید دنباله‏رو او مى‏شد و البته حضرت یحیى‏علیه السلام هرگز در مورد حضرت عیسى‏علیه السلام چنین نکرد. او بدون آنکه کوچک‏ترین توجهى به حضور پسر خاله‏اش، حضرت عیسى‏علیه السلام، در یهودیه و جلیلیه داشته باشد، موعظه مى‏کرد و همچنان مردم را تعمید مى‏داد و شاگرد و حوارى جدید مى‏پذیرفت. (34) او با هردویس در افتاد، (35) فریسیان و صدوقیان را سخت مورد حمله قرار مى‏داد (36) و پیشگویى مى‏کرد که پس از او پیامبرى خواهد آمد که «بس نیرومندتر» از اوست. (37) البته در تمام این مدت، حضرت عیسى‏علیه السلام هم، که از قبل به آنجا آمده بود، در آن حوالى، سرگرم فعالیت‏هایى بود. (38)

3- هنگامى که حضرت یحیى‏علیه السلام را نزد خود مجسم کنیم که در بیابان‏هاى یهودیه و در سواحل رود اردن براى توده‏هاى مؤمن یهودى، که چند هزار سال سابقه خداپرستى داشته‏اند، با فریاد موعظه مى‏کرد و با وجود آن، راه به جایى نمى‏برد و آنگاه که حضرت محمدصلى الله علیه وآله را در نظر آوریم که آرام و با وقار، آیات آسمانى قرآن کریم را به گوش اعراب بت‏پرست و جاهل دیرباور مى‏رساند و وقتى که تاثیر و نفوذ این مواعظ دوگانه را بر شنودگان آن دو بزرگوار ارزیابى کنیم و به نتایج نهایى آنها بنگریم مى‏توانیم تفاوت عظیم میان آنان را حس کنیم و به اهمیت و معناى این کلمات که «او از من نیرومندتر است‏» پى ببریم.
هنگامى که به دستگیرى و زندانى شدن آن تعمیدگر بى‏گناه بیندیشیم که به فرمان هرودیس آنتیپاس بى‏رحمانه و ستمگرانه به دلیل رذالت رقاصه زناکارى سر از بدن مبارکش جدا مى‏کنند (39) و یا وقایع در هم و مغشوش و در عین حال، غم‏انگیز و دردآور زندگى حضرت عیسى‏علیه السلام را طبق نقل انجیل‏نویسان، پیش چشم خود مجسم کنیم که به فرمان استاندار چکمه‏پوش روم - به نام پیلاطوس - شلاق مى‏خورد، اطرافیان بر رویش آب دهان مى‏انداختند و حتى شاگردان و حواریون نزدیک نیز به او خیانت و یا از او فرار کردند و یا او را انکار نمودند و به دستور هرودیس به رسم تاجگذارى، تاجى از خار بر سرش گذاشتند و یا فاجعه بزرگى که در تپه جلجته حادث شد (40) و هنگامى که با چشم باطن حوادث دیگرى را نظاره کنیم; ورود ظفرمند اشرف انبیا به مکه، نابودى کامل همه اصنام و تماثیل باستانى شرک و بت‏پرستى، تطهیر خانه مقدس کعبه، منظره شورانگیز مقهور شدن دشمن خطرناک به ریاست ابوسفیان را که به پاى رسول خداصلى الله علیه وآله مى‏افتاد و به رحمت و بخشایش او پناه برد و اسلام آورد، پرستش صادقانه خداى واحد، فداکارى‏ها و مجاهدت‏هاى مسلمانان در راه خدا و خلاصه، آخرین موعظه خاتم‏الانبیاصلى الله علیه وآله و کلمات ملکوتى او که فرمود: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» (مائده: 3)، در چنین لحظاتى است که به مفهوم واقعى گفتار حضرت یحیى‏علیه السلام پى مى‏بریم که فرمود: «او از من نیرومندتر است.» (41)

4- مردم به شدت در انتظار ظهور «پیامبر موعود» بوده‏اند و این مطلب در جاى جاى عهد جدید آمده است. در بعضى جاها «پیامبر موعود»، حضرت عیسى‏علیه السلام دانسته شده، اما از آنجا که بر خود آن حضرت پوشیده نبوده که شخص دیگرى در راه است‏به درخواست مردم توجه نکرده‏اند. حتى ممکن است‏حضرت عیسى‏علیه السلام در تعیین او مطالبى گفته باشند، ولى انجیل‏نویسان آن را نقل نکرده باشند. اما اجمالا نقل شده است که «و چون مردمان این معجزه را، که از عیسى صادر شده دیدند، گفتند: این البته همان نبى است که باید در جهان بیاید و اما عیسى چون دانست که مى‏خواهند بیایند و او را به زور برده، پادشاه سازند باز تنها به کوه برآمد.» (42) اگر حضرت عیسى‏علیه السلام همان پیامبر موعود بود نباید به درخواست مردم پشت پا مى‏زد. تعداد جمعیت‏بسیار زیاد بوده است; دست کم، پنج هزار نفر به استقبال حضرت عیسى‏علیه السلام شتافتند و آن حضرت با معجزه، تمام آنها را اطعام کرد. (43) بنابراین، بهترین فرصت‏براى اجابت دعوت مردم فراهم بوده است، ولى حضرت عیسى‏علیه السلام به اصرار آنها پاسخ منفى مى‏دهد و به تنهایى به کوه مى‏رود تا خدا را عبادت کند. (44) پس چون مردم در تطبیق پیامبر موعود با حضرت عیسى‏علیه السلام دچار اشتباه شده بودند، آن حضرت با عدم اجابت دعوت آنها تفهیم کرد که او آن «پیامبر موعود» نیست و باید در انتظار دیگرى باشند. در نتیجه، فرمود که تسلى‏دهنده دیگرى در راه است و او شما را به جمیع راستى هدایت‏خواهد کرد.

2- اشاره به تسلى‏دهنده یا فارقلیط
تسلى‏دهنده یا فارقلیط معروف، در ابواب چهاردهم، پانزدهم و شانزدهم انجیل یوحنا آمده است: «من از پدر سؤال مى‏کنم و او تسلى‏دهنده دیگرى به شما اعطا خواهد کرد... .» (45) «و لکن چون تسلى‏دهنده که او را از جانب پدر نزد شما مى‏فرستم، آید... او بر من شهادت خواهد داد.» (46) «و من به شما راست مى‏گویم که رفتن من براى شما مفید است; زیرا اگر نروم تسلى‏دهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم.» (47)
در توضیح کلمه «تسلى‏دهنده‏» باید بگوییم: این کلمه در این عبارت‏ها ترجمه واژه «فارقلیط‏» است. کلمه فارقلیط از طریق زبان سریانى به زبان عربى راه یافته و اصل آن «پارکلیتوس‏» به زبان یونانى است. در زبان یونانى، این کلمه به معناى تسلى‏دهنده مى‏باشد، اما کلمه ستایش شده یعنى «محمد» و مشتقات آن نظیر «احمد» ترجمه پرکلیتوس است. بعید نیست که این دو کلمه در اصل، یکى بوده و با افزودن «الف‏»، تعریف شده باشد. در این نوشته ما همان معنایى را لحاظ مى‏کنیم که خود مسیحیان در نظر گرفته‏اند.
مسیحیان معتقدند که مقصود از تسلى‏دهنده «روح‏القدس‏» است که پنجاه روز پس از عروج حضرت عیسى‏علیه السلام نزد حواریون آمد و آنان را تقویت روحى کرد، به شرحى که در آغاز کتاب اعمال رسولان آمده است. (48) ولى مسلمانان اعتقاد دارند که شواهد و قراین کافى وجود دارد که تسلى‏دهنده مورد نظر نمى‏تواند روح‏القدس مورد نظر مسیحیان باشد.

نقد درونى:
در عبارت مربوط به تسلى‏دهنده چند فراز مهم وجود دارد که قابل تامل و بررسى است:
الف «تسلى‏دهنده دیگرى به شما عطا خواهد کرد تا همیشه با شما بماند.» (49)
ملت‏یهود همیشه شرایط دشوارى را تحمل کرده است. سراسر تاریخ یهود با جنگ و گریز، آوارگى، اسارت و انواع و اقسام بلاهاى دیگر آمیخته بوده است. پس از بشارت انبیاى بنى‏اسرائیل‏علیهم السلام به فردى نجاتبخش، آنان در انتظار پادشاه قدرتمندى بودند که پیروزمندانه وارد اورشلیم شود، التیام‏بخش شکسته‏دلان و تسلى‏بخش همه ماتمیان باشد. (50) با ظهور حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام انتظار یهود - به هر دلیل - برآورده نشد. خود حضرت عیسى‏علیه السلام نیز مردم را به تسلى‏دهنده دیگرى بشارت مى‏دادند و مکررا تاکید مى‏کردند که هر کس مرا دوست دارد وصیت مرا حفظ کند:
«اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید.» (51) «هر کس احکام مرا حفظ کند مرا محبت نموده است و هر کس به من محبت نماید خدا به او محبت‏خواهد نمود.» (52) سپس فرمودند: «من از پدر سؤال مى‏کنم و تسلى‏دهنده دیگر به شما عطا خواهد کرد تا همیشه با شما بماند.» (53) از قید «دیگر» استفاده مى‏شود که حضرت عیسى‏علیه السلام به پیامبر دیگرى همانند خود بشارت داده است.
ب «من به شما راست مى‏گویم که رفتن من براى شما مفید است; زیرا اگر نروم تسلى‏دهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم.» (54) در این عبارت، حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام مى‏فرماید، من باید بروم تا او بیاید. ایشان آمدن تسلى‏دهنده را منوط به رفتن خود دانسته است. بنابراین، اگر تسلى‏دهنده روح‏القدس باشد، همان‏گونه که ارباب کلیسا تفسیر مى‏کنند، لازم نبود که حضرت عیسى‏علیه السلام بروند تا او بیاید; زیرا روح‏القدس همراه آن حضرت و آن حضرت در معیت روح‏القدس بود. حضرت یحیى‏علیه السلام شهادت داده‏اند که حضرت عیسى‏علیه السلام همراه با روح‏القدس بوده است: «پس یحیى شهادت داده، گفت: روح را دیدم که مثل کبوترى از آسمان نازل شده، بر او قرار گرفت.» (55) بر مادر حضرت عیسى، حضرت مریم‏علیه السلام، نیز روح‏القدس وارد شده بود. (56) علاوه بر آن، خود حضرت یحیى‏علیه السلام، که با تفاوت شش ماه (57) هم‏سن حضرت عیسى‏علیه السلام بود، «در شکم مادر پر از روح القدس بود.» (58) همچنین پدر بزرگوارش، حضرت زکریاعلیه السلام، نیز «از روح القدس پر شده بود و نبوت مى‏کرد.» (59)
بنابراین، تسلى‏دهنده مورد نظر به طور قطع، باید غیر از روح‏القدس مصطلح باشد; زیرا حضرت عیسى‏علیه السلام فرمودند: «تا من نروم تسلى‏دهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم.» (60) بعضى همانند نویسنده قاموس کتاب مقدس پذیرفته‏اند که روح‏القدس به دو معناست. بنابراین، واضح است که در اینجا روح قدسى مطرح است، نه روح‏القدس مصطلح و آن کاملا با پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله قابل تطبیق است.
ج- «او از طرف خود سخن نخواهد گفت، بلکه آنچه شنیده است‏سخن خواهد گفت.» (61) حضرت عیسى‏علیه السلام نیز همانند انبیاى سلف‏علیهم السلام مى‏فرمایند: آن روح راستى که پس از من خواهد آمد از پیش خود سخن نمى‏گوید، بلکه از آنچه که شنیده است‏سخن خواهد گفت. در سراسر قرآن کریم یک اظهار نظر و تفسیر و حتى یک کلمه و اشاره از خود پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله یا از یاران صدیق و مؤمن او دیده نمى‏شود. قرآن کریم سراسر وحى و کلام خداست و پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله کلام خداى تبارک و تعالى را آنچنان که جبرئیل امین بر او فرومى‏خواند و او مى‏شنید، بر زبان مى‏آورد و بر جهانیان آشکار مى‏ساخت. کلمات، جملات و تعالیم خود آن حضرت، على‏رغم ارزش قدسى‏اش، کلام خدا محسوب نمى‏شود و تحت مقوله جداگانه‏اى به نام احادیث گردآورى شده‏اند.
د- «او بر من شهادت خواهد داد... او مرا جلال خواهد داد.» (62)
پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله بر حضرت عیسى‏علیه السلام و حواریون او شهادت دادند و از مادر مکرمه ایشان به خوبى هرچه تمام‏تر یاد کردند. قرآن کریم از زنان، با لقب و کنایه یاد مى‏کند و اسم هیچ زنى در قرآن یافت نمى‏شود، اما نام مبارک حضرت مریم‏علیها السلام بیش سى مرتبه در قرآن کریم تکرار گردیده و سوره‏اى از قرآن به نام آن حضرت نامگذارى شده است. این به دلیل عظمت مقام این بزرگوار و شاید به دلیل جفایى است که در حق ایشان رواداشتند.
ه- «بسیار چیزهاى دیگر نیز دارم که به شما بگویم، لکن الآن طاقت تحمل آن را ندارید، لکن چون او - یعنى روح راستى - آید شما را به جمیع راستى هدایت‏خواهد کرد.» (63)
شکى نیست که همه انبیاى الهى‏علیهم السلام در هدایت مردم مؤثر بوده‏اند و هر یک از آن بزرگواران کاروان بشریت را گامى به جلو هدایت کرده‏اند. دین خدا به تدریج، کامل‏تر شده و در نهایت، به صورت کامل به مردم عرضه گردیده است. حضرت عیسى‏علیه السلام چنان که بیان شد، فرصت اجراى فرامین الهى را پیدا نکرد، مردم نیز استعداد و آمادگى لازم براى پذیرش نداشتند. آن حضرت خود به این حقیقت اشاره کرده‏اند که «بسیار چیزهاى دیگر نیز دارم که به شما بگویم، لکن الآن طاقت تحمل آن را ندارید، لکن چون او روح راستى آید شما را به جمیع راستى هدایت‏خواهد کرد.» (64)
یکى خط است ز اول تا به آخر
بر او خلق جهان گشته مسافر
در این ره انبیا چون ساربانند
دلیل و رهنماى کاروانند
و از ایشان سید ما گشته سالار
هم او اول هم او آخر در این کار (65)
و «او از آینده خبر خواهد داد.» (66)
پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله از طریق وحى الهى از آینده خبر دادند. در سال 615 میلادى، هنگامى که ایران روم را شکست داد و موجب خوشحالى قریش شد، قرآن کریم با قاطعیت کامل فرمود در کمتر از ده سال دیگر روم ایران را شکست‏خواهد داد. بر این قضیه بعضى مسلمانان و کفار با یکدیگر شرطبندى کردند. سرانجام، همان شد که قرآن کریم خبر داده بود. (67)
قرآن کریم همچنین با قاطعیت کامل خبر داد آن کسى که پیامبرصلى الله علیه وآله را «ابتر» مى‏خواند، خودش «ابتر» است. (68) بعضى به پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله به دلیل آنکه فرزند مذکر نداشت، مقطوع‏النسل مى‏گفتند. نسل چنین کسانى به طور کلى، منقرض شد، اما شجره طیبه ائمه اطهارعلیهم السلام و فرزندان آنها از نسل پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله روز به روز در حال فزونى است.
قرآن کریم به مناسبت‏هاى گوناگون پیشگویى‏هاى فراوانى ذکر کرده است; در سوره قمر از شکست کفار در جنگ بدر خبر داده، (69) در سوره آل عمران از شکست کفار در برابر مسلمانان، (70) در سوره فتح، از فتح مکه و تحقق یافتن رؤیاى پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله (71) و در سوره بقره فرموده: هرگز کسى نخواهد توانست نظیر سوره‏اى از قرآن بیاورد و تا امروز نیز کسى نتوانسته است. (72) علاوه بر آن، پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله با معجزه قرآن کریم، افق دیگرى در مورد آینده حتمى گشود که در کتب انبیاى گذشته‏علیهم السلام از عهد عتیق و جدید اثرى از آنها نیست. ایشان درباره مرگ، برزخ، قیامت و حوادث روز قیامت آیات فراوانى آوردند. در قرآن کریم کمتر صفحه‏اى است که در آن ذکرى از معاد، قیامت، منازل آخرت و آینده حتمى مؤمنان و غیر مؤمنان خبر نداده باشد. حتى در قرآن کریم، سوره‏هایى تحت عناوین قیامه، واقعه، حاقه، نبا، تکویر، انفطار، زلزال و قارعه وجود دارند که در تمام آنها از آینده خبر داده شده است.
ز- اتمام حجت: حضرت عیسى‏علیه السلام در نهایت، با حواریون و پیروان خود اتمام حجت کرد و فرمود: «اگر نیامده بودم و با ایشان تکلم نکرده بودم گناه نمى‏داشتند و اما الآن عذرى براى گناه خود ندارند.» (73)
حضرت موسى‏علیه السلام نیز با پیروان خود اتمام حجت کرد. در عهد عتیق پس از بشارت به پیامبرى نظیر موسى چنین آمده است:
«و نبى‏اى را براى ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت و هر کسى که سخنان مرا، که او به اسم من مى‏گوید، نشنود من از او مطالبه خواهم کرد.» (74)
در قرآن کریم نیز پیوسته به کسانى که دین اسلام را نپذیرند وعده عذاب داده شده است. بنابراین، بر تمام کسانى که این موارد را پس از قرن‏ها در کتب مقدس خود مى‏یابند لازم است که در آن تامل کنند. شاید به نتایج تازه‏اى نایل آیند!

نقد بیرونى:
الف- برداشت متاخران حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام:
معاصران و حتى متاخران از حضرت عیسى‏علیه السلام تا قرن‏ها بعد، از کلمه «فارقلیط‏»، روح‏القدس مصطلح را نمى‏فهمیدند. در قرون اولیه میلادى، مردم اعتقادات گوناگونى داشتند. ویل دورانت مى‏نویسد: «پیروان مسیح در سه قرن اول، جز در مبناى اساسى، صدگونه اعتقاد داشتند.» بعضى‏ها حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام را انسان و پیامبرى همانند انبیاى دیگر مى‏دانستند، بعضى دیگر او را فقط فرشته مى‏دانستند که به شکل و هئیت انسان بود، بعضى دیگر مى‏گفتند: او نه انسان است و نه فرشته، او فقط خداست ولى در شکل و هیئت انسان. (75) سرانجام، کلیسا بر اثر تفوق سازمان خود، بر همه این جنبش‏ها چیره گشت و نظریه چهارمى مطرح کرد که حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام به نحو تجزیه‏ناپذیرى، هم انسان و هم خداست. این نظریه در شوراى نیقیه در سال 325 میلادى تثبیت‏شد و از آن زمان به بعد تثلیث‏به عنوان اعتقاد رسمى کلیسا اعلام گردید. خداى پدر به عنوان اقنوم اول، حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام، پسر خدا، اقنوم دوم و روح‏القدس، اقنوم سوم شناخته شد. بنابراین، در قرون اولیه میلادى مردم فارقلیط موعود را با روح‏القدس یکى نمى‏دانستند. آنها در انتظار فارقلیط موعود بودند. بر همین اساس بود که افراد متعددى آمدند و ادعا کردند که فارقلیط موعودند.
در حدود سال 156 میلادى شخصى به نام مونتانوس در آسیاى صغیر قیام کرد و خود را «فارقلیط موعود» دانست. وى دنیاپرستى روزافزون مسیحیان و خودکامى اسقف‏ها را در کلیسا تقبیح کرد و خواستار بازگشت‏به ساده‏زیستى و زهد مسیحیان نخستین و همچنین استقرار مجدد حق غیبگویى یا گفتار الهام‏شده براى اعضاى محافل مذهبى شد. وى با حالت‏خلسه چنان شیوا غیبگویى مى‏کرد که شاگردانش به او به عنوان «فارقلیط موعود» حضرت مسیح‏علیه السلام درود مى‏فرستادند. (76)
از دیگر افرادى که ادعا مى‏کرده «فارقلیط موعود» عیسى مسیح است، جوانى پارسى به نام مانى از اهالى تیسفون است. وى در قرن سوم میلادى، هنگام تاجگذارى شاهپور اول، در سال 242 میلادى خود را مسیح‏علیه السلام خواند و گفت که خداى حقیقى، او را براى اصلاح حیات مذهبى و اخلاقى بشر به زمین فرستاده است. (77)
ب- اسناد مکشوفه بحرالمیت:
براساس اسناد مکشوفه در سواحل بحرالمیت نیز مردم در انتظار پیامبر موعود (آن نبى) بودند و این غیر از «مسیح موعود» بود. این پیامبر موعود را در زبان عبرى گبر به معناى «انسان‏» مى‏خواندند. (78) اگرچه پس از حضرت عیسى مسیح‏علیه السلام «آن نبى‏» در میان مسیحیان با مسیح‏علیه السلام یکى دانسته شد، اما یکى دانستن این دو با پیش‏فرضى کلامى همراه بود، ولى از حیث تاریخى و بر اساس اسناد و مدارک موجود، این تطبیق بى‏مورد است.

پى‏نوشت‏ها:
1) تثنیه، 18:18 و 19
2) اعمال رسولان، 3:22
3) متى، 1:18
4) لوقا، 1:28، 31، 34، 35، 37
5) او در جهان بود... جهان او را نشناخت. به نزد خاصان خود آمد و خاصانش او را نپذیرفتند.» یوحنا، 1:10 و 11
6) اعداد، 15:32، 36
7) یهوداى اسخریوطى براى سى پاره نقره او را تسلیم رؤساى کهنه کرد (متى، 26:15) و پطرس، حوارى دیگر، پس از دستگیرى آن حضرت، سه مرتبه او را انکار کرد. (متى، 26:34))(
8) ر. ک. به: انجیل متى باب 26 ; قابل توجه است که قرآن مصلوب شدن حضرت عیسى(ع) را نپذیرفته است.
9) متى، 5:17
10) لوقا 16:17
11) پیدایش، باب 16
12) پیدایش، 17:15 - 1
13) پیدایش، 21:2 - 5
14) پیدایش، 16:12 و 25:18
15) تثنیه، 18:18 قابل توجه است که در ترجمه‏هاى جدید، که به نام ترجمه تفسیرى از سوى کلیساها انتشار یافته است، در این عبارات، لفظ «از میان برادران‏» ایشان را حذف کرده‏اند. ر. ک. به: کتاب مقدس، ترجمه تفسیرى، انجمن بین‏المللى کتاب مقدس، 1995م، تثنیه، 18:18
16) اشعیا، 29:12
17) آیات 1 - 5 سوره علق
18) شیخ محمود شبسترى، گلشن راز
19) Rev. James L. Dow M. A., Dictionary of the Bible, p. 402-403
20)
21) على بن حسینعلى الاحمدى، مکاتیب الرسول، چ سوم، نشر امین، 1363، ص 172
22) على بن حسینعلى الاحمدى، همان، ص 174
23) آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‏ها هست‏بسى محرم اسرار کجاست
(حافظ)
24) یوحنا، 7:40 - 43
25) یوحنا، 6:10 - 14
26) یوحنا، 1:19 - 27
27) مرقس، 1:7
28) در اسرائیل سه دادگاه وجود داشت که مهمترین آن دادگاه سنهدرین کبیر بود. اعضاى آن هم وظیفه قضاوت را به عهده داشتند و هم وظیفه هئیت منصفه را، این دادگاه مسئولیت‏هاى سنگینى داشت. پیغمبر دروغین و کاهن اعظم را تنها در این دادگاه مى‏توانستند محاکم کنند. ر.ک. به: گنجینه‏اى از تلمود ص 302.
29) کتاب دوم پادشاهان، 2:11
30) بر اساس اناجیل موجود، نظریه عیسى‏علیه السلام در اینجا مخالف نظریه یحیى است. حضرت یحیى‏علیه السلام مى‏فرماید که او الیاس نبى نیست، اما حضرت عیسى‏علیه السلام، حضرت یحیى‏علیه السلام را همان الیاس نبى‏علیه السلام مى‏دانست. ما هر دو بزرگوار را پیامبر خدا و راستگو مى‏شماریم، لکن اناجیل موجود را هم مخدوش مى‏دانیم اما کلیسا که هم وثاقت اناجیل را پذیرفته و آن را الهام و تحت اشراف روح‏القدس مى‏داند باید این تناقص را حل کند، لابد مى‏گویند یکى نمى‏دانسته است! (ر. ک. به: متى 17:11 - 13)
31) مرقس، 1:7 و لوقا، 3:16
32) یوحنا، 1:27
33) لوقا، 1:26
34) متى، 3:5 و لوقا، 3:18
35) مرقس، 6:21 - 29 / لوقا، 3:19 - 20
36) متى، 3:7 / لوقا، 3:7
37) متى، 3:11 / مرقس، 1:7
38) متى، 4:12 ، 13 ، 23 و ابواب دیگر
39) مرقس، 6:21 - 29
40) ر. ک. به: متى، 27:28 - 34
41) متى، 3:11 / مرقس، 1:7
42) یوحنا، 6:14 و 15
43) یوحنا باب 6.
44) یوحنا، 6:15
45) یوحنا، 14:17 و 18
46) یوحنا، 15:26 و 27
47) یوحنا، 16:7 و 8
48) اعمال رسولان، باب‏هاى 1 و 2
49) یوحنا، 14:16
50) اشعیا، 61:1 و 2
51) یوحنا، 14:15
52) یوحنا، 16:5
53) یوحنا، 14:16
54) یوحنا، 16:7
55) یوحنا، 1:37
56) لوقا، 1:35
57) ر. ک. به: لوقا، 1:26
58) لوتا 1:15.
59) لوقا، 1:67
60) یوحنا، 16:7
61) یوحنا، 16:13
62) یوحنا، 15:26
63) یوحنا، 16:12 و 13
64) یوحنا، 16:12 و 13
65) شیخ محمود شبسترى، همان
66) یوحنا، 16:13
67) سوره روم: 2-4
68) سوره کوثر: 4
69) سوره قمر: 44 و 45
70) سوره آل عمران: 12
71) سوره فتح: 27
72) سوره بقره: 24
73) یوحنا، 15:23
74) تثنیه، 18:18
75)
76) ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 3، ص 708
77) ویل دورانت، همان، ج 3، ص 709 / همچنینن ر. ک. به: جفرى بارندر، المعتقدات الدینیة لدى الشعوب، ترجمه د. امام عبدالفتاح، کویت، 1413 ، ص 129
78)

فصلنامه معرفت شماره 25

 

منبع: http://www.porsojoo.com/fa/node/8060

 


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت موضوع نقدادیان ومکاتب بشری | لینک ثابت

مژده و اثبات پیامبر اسلام در ادیان گذشته 3

 

......ادامه

 

دلیلهایی كه ثابت میكند مسیح هم به پیامبری حضرت محمد(ص) خبر داده بود

 

آيا كلمه"فارقليط " را شنيده ايد؟
در متن انجيل ميخوانيم:
اگر شما مرا دوست دارید، احكام مرا نگاه دارید و من از پدر خواهم خواست تا «فار قلیط» دیگرى به شما بدهد، تا ابد با شما خواهد ماند. او روح حق و راستى است كه جهان نمى تواند او را قبول كند: زیرا كه او را نمى بیند و نمى شناسد، امّا شما را مى شناسد، زیرا كه نزد شما مى ماند و در شما خواهد بود
انجیل یوحنّا، باب 14، 15 17

«من این سخن ها را به شما گفته ام وقتى كه با شما بودم، لكن آن «فارقلیط» كه پدر او را به اسم من خواهد فرستاد، شما را هر چیز خواهد آموخت و هر چیز من به شما گفته ام به یاد شما خواهد آورد».
باب 14، ص 25 - 26.

«حالا قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتى كه واقع گردد ایمان آورید.
باب 14: 29.

«چون آن فارقلیط كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد، روح راستى كه از اطرف پدر مى آید او درباره من شهادت خواهد داد».
باب 15: 26.

قراین روشنى داریم كه گواهى مى دهد مراد از "فارقلیط" ، پیامبرى است كه پس از مسیح مى آید نه روح القدس:
1- نخست باید توجّه كرد كه از برخى از تواریخ مسیحى استفاده مى شود كه پیش از اسلام در میان علما و مفسّرین انجیل مسلّم بود كه «فاقلیط» همان پیامبر موعود است; حتّى گروهى از این مطلب سوء استفاده كرده و خود را «فارقلیط» موعود معرّفى نموده اند.
مثلا: «منتسر» كه مرد ریاضت كشى بود و در قرن دوّم میلادى مى زیست، در سال 187 در آسیاى صغیر مدّعى رسالت گردیده و گفت: من همان فارقلیط هستم كه عیسى از آمدن او خبر داده است و گروهى از وى پیروى كردند.(7)
2- از آثار و تواریخ مسلّم اسلامى كاملا استفاده مى شود كه سران سیاسى و روحانى جهان مسیحیّت در روزهاى بعثت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)همگى در انتظار پیامبر موعود انجیل بودند، از این جهت هنگامى كه سفیر پیامبر نامه او را به زمامدار حبشه داد، پس از خواندن نامه رو به سفیر كرد و گفت: من گواهى مى دهم كه او همان پیامبرى است كه اهل كتاب در انتظارش هستند و همان طور كه حضرت موسى از نبوّت حضرت مسیح خبر داده، او نیز به نبوّت پیامبر آخر الزّمان بشارت داده و علائم و نشانه هاى او را معیّن كرده است.(8)
وقتى نامه پیامبر به دست قیصر رسید و نامه را مطالعه كرد و درباره پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)تحقیقاتى به عمل آورد، در پاسخ نامه آن حضرت چنین نوشت: نامه شما را خواندم و از دعوت شما آگاه شدم، من مى دانستم كه پیامبرى خواهد آمد، ولى گمان مى كردم كه این پیامبر از شام بر خواهد خاست... .(9)
از این نصوص تاریخى استفاده مى شود كه آنان در انتظار پیامبرى بودند و چنین انتظارى بطور مسلّم ریشه انجیلى داشته است.
3- امتیازاتى كه حضرت مسیح براى «فارقلیط» قائل شده و شرایط و نتایجى كه براى آمدن او شمرده است، این مطلب را قطعى مى سازد كه منظور از «فارقلیط» جز پیامبر موعود نخواهد بود و این علایم مانع از آن است كه آن را به «روح القدس» تفسیر نماییم; توضیح این كه:
الف- حضرت مسیح سخن خود را چنین آغاز كرد: «اگر شما مرا دوست دارید، احكام مرا نگاه دارید و من از پدرم خواهم خواست تا «فارقلیط» دیگرى به شما بدهد.»
اوّلا: از این كه حضرت مسیح مهر و محبّت خود را به آنها یادآورى مى كند، حاكى است كه او احتمال مى دهد گروهى از امّت او زیر بار كسى كه وى به آمدنش بشارت مى دهد، نخواهند رفت و لذا از طریق تحریك عواطف مى خواهد آنان را به پذیرفتن او وادار سازد و اگر منظور از فارقلیط همان «روح القدس» باشد، آن طور كه مفسّران انجیل تصوّر كرده اند، در این صورت به چنین زمینه سازى احتیاج نبود.
زیرا روح القدس پس از نزول آن چنان در قلوب و ارواح تأثیر مى كند كه براى كسى جاى تردید و شك و انكار باقى نمى ماند، ولى اگر مقصود پیامبر موعود باشد، به چنین زمینه سازى نیاز شدید هست; زیرا نبىّ موعود جز از طریق بیان و تبلیغ در قلوب و ارواح تأثیرى و تصرّفى نمى كند و روى این ملاحظه گروهى منصف به وى مى گروند و گروهى از وى رو بر مى گردانند.
حضرت مسیح به این مقدار تذكّر اكتفا نكرده، در آیه 29 از باب 14 در این قسمت پافشارى كرده و فرمود: «الان قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتى كه واقع گردد ایمان آورید» در صورتى كه ایمان به روح القدس، نیازى به توصیه ندارد تا چه رسد به این اندازه پافشارى!
ثانیاً: وى فرموده «فارقلیط» دیگرى به شما خواهد داد اگر بگوییم مقصود از آن پیامبر دیگرى است سخنى كاملا صحیح خواهد بود ولى اگر مقصود از آن روح القدس باشد، به كار بردن لفظ «دیگر» خالى از تكلّف نخواهد بوند زیرا روح القدس یكى است و دیگر معنا ندارد.
ب- «هر چیز من به شما گفته ام به یاد شما خواهد آورد» (14:26) «روح راستى كه از طرف پدر مى آید، درباره من شهادت خواهد داد». (باب - 15، جمله 26)
مى گویند روح القدس پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عیسى بر حواریان نازل گردیده، آیا این افراد برگزیده همه دستورات او را در این مدّت كوتاه فراموش كرده بودند تا روح القدس دو مرتبه به آنان تعلیم دهد؟
آیا شاگردان مسیح چه نیازى به شهادت او داشتند تا درباره مسیح شهادت دهد! ولى اگر مقصود پیامبر موعود باشد هر دو جمله معناى صحیح خواهد داشت، زیرا امّت مسیح بر اثر طول زمان و دستبرد علماى انجیل، بسیارى از دستورات او را فراموش كرده و گروهى هم آنها را به دست فراموشى سپرده بودند و حضرت محمّد(صلى الله علیه وآله)همه را بازگو كرد و به نبوّت حضرت عیسى(علیه السلام)شهادت داد و گفت: او نیز مانند من پیامبر بوده و مادر مسیح را از نسبت هاى ناروا تبرئه نمود و ساحت مقدّس مسیح را از ادّعاى الوهیّت پیراسته ساخت.
ج- «اگر من نروم فارقلیط نزد شما نمى آید.» (15:7) او آمدن «فارقلیط» را مشروط به رفتن خود كرده است و اگر مقصود «روح القدس» باشد نزولش بر خود او و بر حواریین مشروط به رفتن او نبوده است; زیرا به عقیده مسیحیان روح القدس بر حواریّون كه حضرت مسیح خواست آنان را براى تبلیغ به اطراف بفرستد، نازل گردید.(10) بنابر این،
هیچ گونه نزول او مشروط به رفتن مسیح نبوده است; ولى اگر بگوییم مقصود پیامبرى است صاحب شریعت - آن هم شریعت جهانى - در این صورت آمدن او مشروط به رفتن حضرت مسیح و منسوخ گشتن آیین او خواهد بود.
د- اثر نزول «فارقلیط» سه چیز معرّفى شده است: «جهان را به گناه و صدق و انصاف ملزم(11) خواهد ساخت; به گناه زیرا به من ایمان نمى آورند.» (16:8)
مى دانیم طبق عقیده مسیحیان «روح القدس» پنجاه روز پس از مصلوب شدن عیسى بر حواریّون نازل گردید و هرگز آنها را ملزم به گناه و صدق و انصاف ننمود، و از ذیل آیه استفاده مى شود كه او بر منكران ظاهر مى گردد نه بر حواریّون كه هرگز حضرت مسیح را تكذیب نمى كردند. ولى اگر بگوییم مقصود پیامبر موعود اسلام است، تمام این امتیازات در وجود شریف او جمع مى باشد.
هـ- «فارقلیط درباره من «مسیح» شهادت خواهد داد.» (15:26)
«شما را از آینده خبر خواهد داد و مرا تمجید خواهد نمود.» (16: 13)
شهادت بر حضرت مسیح حاكى است كه وى روح القدس نیست زیرا حواریّون نیازى به تصدیق او نداشتند و همچنین منظور از این كه به او جلال خواهد بخشید ستایش و تعریف هایى است كه پیامبر موعود درباره حضرت مسیح انجام داد و آیین او را تكمیل كرد; چه جلالى بالاتر از این!
دقّت در این قراین مى تواند ما را به حقیقتى كه محقّقان اسلام به آن رسیده اند رهنمون گردد، البتّه قراین منحصر به آنچه گفته شد نیست; بلكه با دقّت بیشتر مى توان قراین دیگرى به دست آورد.
در پایان، مطلب قابل توجّهى را كه دایرة المعارف بزرگ فرانسه، جلد 23، صفحه 4174 در این باره دارد از نظر خوانندگان مى گذرانیم:
«محمّد مؤسّس دین اسلام و فرستاده خدا و خاتم پیامبران است; كلمه محمّد به معناى بسیار حمد شده است و از ریشه مصدر حمد كه به معناى تمجید و تجلیل است مشتق گردیده. بر حسب تصادف عجیب، نام دیگرى كه از همان ریشه حمد است مترادف كامل لفظ محمّد مى باشد و آن احمد است كه احتمال قوى مى رود عیسویان عربستان، آن لفظ را براى تعیین فارقلیط به كار مى برند; احمد یعنى بسیار ستوده شده و بسیار مجلّل، ترجمه لفظ پریكلیتوس است كه اشتباهاً لفظ پاراكلیتوس را جاى آن گذاردند. به این ترتیب، نویسندگان مذهبى مسلمان مكّرر گوشزد كرده اند كه مراد از این لفظ، بشارت ظهور پیامبر اسلام است. قرآن مجید نیز به طور علنى در آیه شگفت انگیز سوره صفّ به این موضوع اشاره مى كند».

حال به صدق اين آيه قران بيشتر پي ميبريم ؛آيه ميفرمايد:
وَ مُبَشِّراً بِرَسُول یَأتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ اَحْمَدُ فَلَمّا جاَهُمْ بِالْبَیِّناتِ قالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبین;.. و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مى آید و نام او احمد است! هنگامى كه او ]احمد[ با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: این سحرى آشكار است

منبع : http://www.porsojoo.com/fa/node/9628

 

ادامه دارد .....

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت موضوع نقدادیان ومکاتب بشری | لینک ثابت

مژده و اثبات پیامبر اسلام در ادیان گذشته 2

 

......ادامه

 

سیمای محمد پیامبر اسلام در تورات و انجیل

 

سیمای محمد (ص) در تورات و انجیل

منابع مقاله:

مجله مشکوة، شماره 22، دشتی رحمت آبادی، غلامرضا دشتی؛

 

الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوراة و الانجیل. (اعراف/157) .

ایمان و اعتقاد به پیامبران سلف یکی از ارکان اعتقادی اسلام است که در آیات مکرری از قرآن مجید به آن اشاره شده است و تأکید شده که مسلمانان باید به تمام پیامبران خدا ایمان آورده و میان آنان تفاوتی قائل نباشند: «قولوا آمنا بالله و ما انزل الینا و ما انزل الی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و الاسباط و ما اوتی موسی و عیسی و ما اوتی النبیون من ربهم لانفرق بین احد منهم و نحن له مسلمون» (1) بگویید، ما به خدا ایمان آورده‏ایم و به آنچه به ما نازل شده و به آنچه بر ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و اسباط نازل شده و به آنچه به موسی و عیسی و پیامبران دیگر از طرف پروردگار داده شده است و ما هیچ فرقی میان آنها نمی‏گذاریم و در برابر فرمان خدا تسلیم هستیم.

بنابراین، پیامبران یک رشته واحدی را تشکیل می‏دهند که با همه اختلافات فرعی و شاخه‏ای، حامل یک پیام و وابسته به یک مکتب بوده‏اند. پیامبران پیشین مبشر پیامبران پسین بوده و پسینیان مؤید و مصدق پیشینیان بوده‏اند.

قرآن مجید تصریح می‏کند که خداوند متعال با پیمانی که از همه انبیای عظام گرفته، آنها را مکلف کرده است که وقتی پیامبری آمد که حقیقت آنها را تصدیق و کتابهایشان را به گواهی درست شهادت داد، به او ایمان آورده و آن حضرت را یاری کنند:

«و اذ اخذ الله میثاق النبیین لما آتیتکم من کتاب و حکمة ثم جائکم رسول مصدق لما معکم لتؤمنن به و لتنصرنه» (2) هنگامی که خداوند پیمان مؤکد از پیامبران گرفت که هرگاه کتاب و حکمت به شما دادم سپس پیامبری به سوی شما آمد که آنچه را با شماست تصدیق می‏کند، به او ایمان بیاورید و او را یاری کنید.

امیرالمؤمنین (ع) در اولین خطبه نهج البلاغه پس از اشاره به خلقت عالم و آدم چنین می‏فرماید : «پس خداوند پیغمبرانش را در میان مردم برانگیخت و ایشان را با فواصل معینی پی در پی فرستاده تا از آنان عهد و پیمان خداوند را که عمل بر وفق پیمان و فطرتشان بود بخواهند و نعمت فراموش شده خداوند را که توحید فطریشان است به یادشان آورند و از راه تبلیغ با برهان و حجت با ایشان گفتگو کنند. و خدای تعالی بندگان را از پیغمبر فرستاده شده، کتاب نازل شده، برهان قاطع و راه استوار محروم نکرده است...» پیامبرانی بودند از پیش که نام پیغمبر آینده به آنان گفته شده و یا از بعد که پیغمبر قبلی او را معرفی کرده است. (3)

البته زمینه ظهور پیامبران از زمانهای دور دست (از ازل) پیش‏بینی شده که یک سلسله حوادث تاریخی در طول زندگی انسانها موجب ظهور آنان در مقاطع مختلف زمان گردیده است. به همین لحاظ است که در منابع اسلامی اشاراتی هست که خلقت پیامبر عظیم الشأن اسلام منحصر به زمان تولد ظاهری آن حضرت نبوده بلکه وجود مقدسش سابقه در علم خداوندی دارد: «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین» (4) من پیغمبر بودم در حالی که حضرت آدم (ع) بین آب و گل بود.

درباره بشارات مربوط به انبیا باید دانست که نامهایی که پیامبران به آن خوانده شده‏اند کلا اسامی خاص نبوده بلکه آنان را گاهی به نام و گاهی به صفت توصیف کرده‏اند، چنان که قرآن کریم به هر دو شکل معرفی، درباره حضرت محمد (ص) از نظر توراة و انجیل اشاره کرده است: «الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوراة و الانجیل ...» (5) آنان که پیروی می‏کنند از پیامبر نبی امی که نام و بشارت او را نزد خود در توراة و انجیل می‏یابند.

ظاهر آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه صفات: رسول، نبی و امی برای حضرت محمد (ص) در آن کتابها مکتوب و مدون است. و نیز قرآن گوید: «و اذ قال عیسی بن مریم یا بنی اسرائیل انی رسول الله الیکم مصدقا لما بین یدی من التوراة و مبشرا برسول یأتی من بعدی اسمه احمد» (6). هنگامی که عیسی بن مریم به بنی اسرائیل گفت که من همانا رسول خدا به سوی شما هستم و حقانیت کتاب توراة را که در مقابل من است تصدیق می‏کنم و نیز شما را مژده می‏دهم که بعد از من رسول دیگری می‏آید که نامش احمد است.

محمد (ص) در تورات

قبلا باید دانست که هیچ یک از کتابهای مذهبی ادیان گذشته به شکل اصلی خود باقی نمانده و آن پاکی و خلوصی را که در زمان ظهور نبی داشته‏اند حفظ نشده است.

در قرون وسطی عده‏ای از دانشمندان غربی توراة را زیر ذره بین انتقاد قرار داده، معارضات و تناقضات تاریخی آن را استخراج کردند. در قرن هفدهم میلادی فیلسوف یهودی هلندی به نام «اسپینوزا» قلم نقد به دست گرفته و در کتاب خود موسوم به «مذهب و سیاست» تناقضات و اختلافات کتاب مقدس را بیان کرد و دانشمندانی را که معتقدند این تناقضات ظاهری است به باد ریشخند گرفت. (7)

فلیسین شاله می‏نویسد: بین انجیلهای (8) جامع و انجیل «یوحنا» اختلاف روش و اسلوب و گاهی ضد و نقیض وجود دارد. در انجیلهای جامع، دوره تبلیغ مسیح یک سال است، ولی در انجیل «یوحنا» سه سال می‏باشد. در انجیلهای جامع کارهای مسیح مخصوصا در «جلیله» ایالت قدیمی فلسطین گسترش می‏یابد در صورتی که در انجیل «یوحنا» در «یهودیه» انجام می‏پذیرد... در انجیل «متی» عیسی (ع) آمده تا ادیان را تکمیل کند (9) در صورتی که در انجیل «مرقس» گوید: «تصور نکنید که من برای پیوند آمده‏ام بلکه برای تفرقه آمده‏ام» (10). به هر حال، با همه اشتباهات و تناقض‏گوییهایی که در میان کتابهای دینی سابق وجود دارد، نباید همه آنها را مردود و مخدوش دانست. در میان آنها دستوراتی صحیح و نکات و مطالبی پاک که نشانی از اصل باشد بسیار است، از جمله آنها بشاراتی است نسبت به پیامبر بزرگ اسلام که با همه تلاشهایی که روحانیون کرده‏اند که در آن تغییراتی بوجود آورند، اصل مطلب از بین نرفته است. در توراة آمده است که خداوند به ابراهیم گفت: «از ولایت خود و از مولد خویش و از خانه پدر خود به سوی زمینی که بتو نشان دهم بیرون شو و از تو امتی عظیم پیدا کنم و ترا برکت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو برکت خواهی بود و برکت دهم به آنانی که تو را مبارک خوانند و لعنت کنم به آنکه تو را ملعون خواند و از تو جمیع قبایل جهان برکت خواهند گرفت.» (11)

در جای دیگر توراة می‏خوانیم: «و بعد از جدا شدن لوط از وی خداوند به ابرام گفت: اکنون تو چشمان خود را برافزا و از مکانی که در آن هستی به سوی شمال و جنوب و مشرق و مغرب بنگر، زیرا تمام این زمین را که می‏بینی به تو و ذریه تو تا به ابد خواهم بخشید و ذریه تو را مانند غبار زمین گردانم، چنان که اگر کسی غبار زمین را تواند شمرد ذریه تو نیز شمرده شود.» (12) و نیز توراة پس از بیان کشتن حضرت ابراهیم (ع) جانوران و مرغان را جهت حصول اطمینان می‏گوید: «در آنروز خداوند با ابرام عهد بست و گفت: این زمین را (کنعان یا فلسطین) از نهر مصر تا نهر عظیم یعنی نهر فرات به نسل تو بخشیده‏ام» (13) حاج بابا قزوینی (14) یکی از دانشمندان بزرگ یهود یزد در مورد مطالب یاد شده گوید: گرچه علمای بنی اسرائیل همه این وعده‏ها را درباره حضرت اسحاق و یعقوب و ذریه او درست می‏دانند ولی با اندک تأمل در متون فوق الذکر سستی آن ظاهر می‏شود: اول آن که بنی اسرائیل همیشه طایفه محصوری بوده‏اند نه به طایفه دیگر آمیخته می‏شدند و نه کسی را به خود راه می‏دادند، و در زمان موسی علیه السلام و بعد از موسی چند دفعه به شماره درآمدند، چنان که در وقت خروج از مصر و ورود به «تیه» و خروج از «تیه» ایشان را شمردند و عدد ایشان در توراة و غیره در کتب مسطور است.

دوم آنکه، وعده فرموده که تمام آن زمین را به ذریه تو خواهم داد. و هرگز بنی‏اسرائیل کل آن زمین را در تصرف نداشتند... و نیز هرگز به حوالی نهر فرات عبور نکردند تا چه رسد که بر آنجا مسلط شوند.

سیم آنکه، توراة بعد از بیان جریان ازدواج «هاجر» با حضرت ابراهیم (ع) که با پیشنهاد «ساره» انجام گرفت، نقل می‏کند: که هاجر از پیش او گریخته به بیابانی رفت و در سر چشمه‏آبی فرشته‏ای بر او نازل شده و گفت: از کجا می‏آیی و به کجا می‏روی؟ هاجر جواب داد: که از خاتون خود گریخته‏ام. فرشته او را امر به بازگشتن نزد خاتون خود کرد. سپس توراة چنین ادامه می‏دهد: «و فرشته به وی گفت: ذریه تو را بسیار افزون گردانم به حدی که از کثرت به شماره نیایند و فرشته خداوند وی را گفت: اینک حامله هستی و پسری خواهی زایید و او را اسماعیل نام خواهی نهاد، زیرا خداوند تظلم تو را شنیده است» (15). حاج بابا قزوینی پس از بیان مطالب یاد شده از توراة می‏گوید: «و بر هر هوشمند مطلع مخفی نخواهد بود که وعده فرمودن خدا به هاجر که «نسل ترا بسیار خواهم کرد به حیثیتی که شمرده نشود» اشاره است به این که همان بشارت که به حضرت ابراهیم داده شده و موجب سرور آن حضرت شده در شأن همان فرزندی بوده که در رحم هاجر است تا موجب خوشنودی کامل برای هاجر تواند گردید. (16)

به هر حال، توراة با بیان روشنی پرده از چهره وعده خداوند به ابراهیم خلیل برداشته و با بشارت به ظهور پیغمبری از برادران بنی‏اسرائیل، به علامات و امتیازاتش اشاره کرده است:

در سفر تثنیه آمده است: «بنی را برای ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت. و هر آنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت. و هر کسی که سخنان مرا که او به اسم من گوید نشنود من از او مطالبه خواهم کرد.» (17) در این متن، بر خلاف آنچه برخی از علمای اسرائیلی پنداشته‏اند، مورد بشارت پیغمبر بنی اسرائیل نیست تا یهودیان وی را با حضرت یوشع و مسیحیان با حضرت مسیح تطبیق دهند، بلکه عبارت: «از میان برادران ایشان» با صراحت، بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) می‏دهد که پیغمبری است از برادران بنی‏اسرائیل، که جهت هدایت انسانها برانگیخته شده است. زیرا بنی‏اسرائیل که فرزندان یعقوب هستند از نسل اسحاق می‏باشند و برادران ایشان بنی‏اسماعیل می‏باشند که حضرت محمد (ص) از نسل اوست. و همچنین عبارت: «کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت» اشاره به این است که بر آن نبی کتابی نازل شده و در عین حال وی امی و درس ناخوانده خواهد بود. نه می‏توانست بخواند و نه بنویسد، و در میان فرزندان اسماعیل غیر از حضرت محمد (ص) کسی بر نخاسته که دارای چنین صفتی باشد.

قرآن مجید در این زمینه خطاب به حضرت رسول گوید: «و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون» (18) تو هرگز قبل از این، کتابی نمی‏خواندی و با دست خود چیزی نمی‏نوشتی مبادا کسانی که در صدد ابطال سخنان تو هستند شک و تردید کنند. یعنی نظر به اینکه تونه مسلط برخواندن بودی و نه نوشتن و مردم سالهاست که تو را به این صفت می‏شناسند، دیگر جای تردیدی برای آنان نیست که این قرآن کتاب خداست و مبطلان هم که همواره می‏خواهند حق را باطل معرفی کنند بهانه‏ای نخواهند داشت.

با توجه به آنچه گفته شد، رسول بشارت داده شده در توراة، از فرزندان حضرت اسماعیل بوده که با گذشت زمان محرز شد که نام مبارکش حضرت محمد (ص) پیامبر خاتم می‏باشد، به همین دلیل بعضی از علما و دانشمندان یهود زمان آن حضرت که برای آنان مسلم شده بود که او همان کسی است که توراة به آمدنش خبر داده است، مسلمان شدند و عده‏ای هم کفر ورزیدند که در اینجا به عنوان نمونه به جمعی از آنان اشاره می‏شود:

1 ـ عبدالله بن سلام، وی از علما و دانشمندان یهود بود که پس از هجرت رسول اکرم اسلام آورد و به سال 43 ه ـ در مدینه درگذشت. عبدالله که شرح صفات پیامبر اسلام را در کتب پیشین مطالعه کرده بود چنان مشخصات آن حضرت برای او زنده و روشن ترسیم شده بود که می‏گفت : «من پیغمبر اسلام را از فرزندم بهتر می‏شناسم» .

قرآن مجید نیز به این مطلب اشاره کرده می‏گوید: «الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابناءهم و ان فریقا منهم لیکتمون الحق و هم یعلمون» (19) یعنی، آنهایی که کتاب آسمانی را به آنان داده‏ایم او را (پیغمبر را) همچون فرزندان خود می‏شناسند (اگرچه) جمعی از آنان با اینکه می‏دانند حق را کتمان می‏کنند.

2 ـ مخیریق، از جمله کسانی که در زمان رسول اکرم مسلمان شد «مخیریق» دانشمند ثروتمند و متمول یهودی بود که با همه شناختی که از رسول خدا داشت، به علت سلطه عرق مذهبی همچنان تا روز «احد» که همزمان با روز «شنبه» بود باقی‏ماند. در آن روز خطاب به یهودیان کرده گفت: ای یهودیان! شما می‏دانید که یاری حضرت محمد (ص) بر شما واجب است. آنان در جواب گفتند: امروز روز «شنبه» است. اما او در جواب گفت: شنبه‏ای نیست. سپس با سلاح خود نزد رسول الله در «احد» آمد. و به وارث خود وصیت کرد که اگر کشته شود اموالش متعلق به حضرت محمد (ص) باشد تا در راه خدا صرف کند. پس وارد معرکه شد تا شهید گردید. وقتی خبر به حضرت رسید فرمودند: «مخیریق» بهترین یهودی بود. حضرت اموالش را در اختیار گرفت که بیشتر صدقات آن حضرت در مدینه از آن اموال (20) بود.

3 ـ عبد الله بن صوریا، نقل شده است که روزی رسول خدا وارد «بیت المدارس» که محل تدریس توراة بود، شده و به یهودیان فرمود: دانشمندترین فرد خود را نزد من بیاورید. پس «عبدالله بن صوریا» را معرفی کردند، حضرت وی را به دینش و به آنچه از نعمتهای خداوند اعم از من و سلوی که بر آنان ارزانی داشته است سوگند داده فرمودند: آیا تو می‏دانی که من رسول خدایم؟ عرض کرد: آری و شناخت این قوم نیز در حد شناخت من نسبت به تو است. و صفات و مشخصات تو در توراة بیان شده است، ولی اینان بر تو حسد ورزیدند. حضرت فرمودند: مانع ایمان تو چیست؟ جواب داد: مایل نیستم بر خلاف قوم عمل کنم ولی امیدوارم این قوم از تو تبعیت کرده مسلمان شوند و من نیز مسلمان خواهم شد. (21)

4 ـ حی بن اخطب، میرخواند می‏نویسد: حی بن اخطب از قبیله بنی النظیر بود که پس از ملاقات با رسول خدا وقتی اقربا و برادران از حال پیغمبر (ص) سؤال کردند گفت: محمد آن است که وصف او را در توراة می‏یابیم و علما و احبار ما به قدوم او بشارت داده‏اند و لیکن با او همیشه در مقام عداوت خواهیم بود، زیرا نبوت از فرزندان اسحق به اولاد اسماعیل منتقل گردید. (22)

صفیة بن حی نیز در این رابطه گوید: وقتی رسول خدا وارد مدینه شده و در «قبا» نزول اجلال فرمودند، پدرم «حی بن اخطب» و عمویم «ابویاسر بن اخطب» صبحگاهان نزد حضرتش آمده تا غروب آفتاب مراجعت نکردند. وقتی بازگشتند هر دو خسته و کسل به نظر می‏آمدند ولی شنیدم که عمویم ابویاسر به پدرم می‏گوید. آیا او همان کسی است که توراة بشارت به آمدنش را داده است؟ پدرم جواب داد: آری به خدا قسم. دوباره پرسید: آیا تو او را می‏شناسی؟ پدرم گفت : بلی. پرسید: عقیده‏ات درباره او چیست؟ پاسخ داد: دشمنی او. (23)

5 ـ جارود بن العلا، جارود از دانشمندان نصاری بود که با قومش حضور حضرت رسول آمده به او خطاب کرد و گفت: من به حقیقت نزد تو آمده تا با صدق و صفا با تو سخن گویم. قسم به کسی که به حق تو را به نبوت مبعوث کرده صفات تو را در انجیل یافته‏ام. تحیت و تهنیت برای تو و سپاس برای کسانی که تو را گرامی می‏دارند. پس من گواهی می‏دهم: «لا اله الا الله و انک محمد رسول الله» (24)

6 ـ بحیرا نصرانی، مطابق روایات اسلامی در آن هنگام که پیغمبر اسلام در سن 9 یا 12 سالگی با عموی خود ابوطالب به سفر شام می‏رفت قافله ایشان در «بصری» منزل گزید، «بحیرا» که در دیر آنجا سکونت داشت از روی علائم کتاب آسمانی، پیغمبر را شناخت و او را سوگند داد که هرچه پرسد به راستی جواب گوید. محمد (ص) پاسخ راهب را گفت. پس از آن، راهب در باره وی به عمویش ابوطالب سفارش کرد و گفت که او پیغمبر موعود است و باید وی را از یهودیان محفوظ نگه دارد، و خود او به پیغمبر ایمان آورده بود اما در زمان بعثت در گذشته بود . (25) به هر حال، اسلام آوردن عده‏ای از دانشمندان یهود ونصاری مانند: «کعب الاحبار» (26) و دیگران و همچنین کتمان نمودن بعضی دیگر که به نمونه‏هایی از آنها اشاره شد، گواه بر این است که در کتابهای آنان بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) داده شده که جمعی به او ایمان آورده و بعضی دیگر وی را انکار کردند.

بشارت دیگر از توراة

در باب 33 از «سفر تثنیه» آمده است که موسی قبل از وفاتش به بنی‏اسرائیل گفت: «یهوه» از «سینا» آمد و از «سعیر» برایشان طلوع کرد و از جبل «فاران» (27) درخشان شد و با کرورهای مقدسین آمد. و از دست راست او برای ایشان شریعت آتشین پدید آمد . بدرستی که قوم خود را دوست می‏دارد.

در عبارات فوق آمدن «یهوه» از «سینا» اشاره به نزول وحی الهی بر حضرت موسی (ع) در «طور سینا» است. بنابراین، ظهور و تجلی «یهوه» از «سعیر» و درخشندگی او از «فاران» نیز اشاره به تجلی و درخشندگی حق به انوار وحی و علوم غیبی، بر پیغمبران عظیم القدر همچون عیسای مسیح (ع) و حضرت محمد (ص) در این دو مکان می‏باشد. شهرستانی می‏گوید: و چون اسرار الهی و انوار ربانی در وحی و تنزیل و مناجات و تأویل بر سه مرتبه: مبدأ، وسط و کمال است و «آمدن» مشابه به «مبدأ» و «ظهور» مشابه به «وسط» و «آشکار شدن» مشابه به «کمال» است، توراة از طلوع صبح شریعت و تنزیل به آمدن به «طور سینا» و از طلوع آفتاب به ظاهر شدن به «سعیر» و از رسیدن به درجه کمال به آشکار شدن بر «فاران» تعبیر کرده است. (28)

ابن حزم می‏نویسد: «سینا» بدون تردید محل بعثت موسی (ع) و «سعیر» جایگاه بعثت عیسی (ع) و «فاران» محل بعثت محمد (ص) یعنی مکه معظمه می‏باشد (29). زیرا «فاران» کلمه‏ای است عبری و به معنی «مکه» است که به اتفاق همه مورخان حضرت ابراهیم (ع) فرزندش اسماعیل (ع) را در آنجا سکنی داد. بنابراین مکه محل تولد و نیز محل بعثت حضرت محمد (ص) است که خداوند آن حضرت را برای هدایت همه امتها فرستاده است. توراة که موطن حضرت اسماعیل و مادرش «هاجر» را پس از هجرت، بیابان «فاران» معرفی کرده خطاب به هاجر گوید: برخیز و پسر را برداشته او را به دست خود بگیر، زیرا که از او امتی عظیم به وجود خواهم آورد و خداوند چشمان او را باز کرد تا چاه آبی دید. پس رفته مشک را از آب پر کرد و پسر را نوشانید و خدا با آن پسر می‏بود و او نمو کرده ساکن صحرا شد و در تیراندازی بزرگ گردید و در صحرای «فاران» ساکن شد (30). مقصود از چاه آب که بدان اشاره شده چاه «زمزم» است که پس از عطش و التهاب شدید حضرت اسماعیل و والده ماجده‏اش هاجر، به عنایت حق در نزدیکی خانه خدا نمودار شد و یکی از بزرگترین موجبات عمران و آبادی آن مکان و توجه نفوس به آن سرزمین گردید. و بیابان «فاران» که محل سکونت این دو بزرگوار معرفی شده، بیابان مکه معظمه است که کوه «حرا» یعنی مطلع نورمحمدی در آنجا واقع است. قرآن مجید نیز در مورد هجرت اسماعیل و هاجر به مکه مکرمه از قول حضرت ابراهیم (ع) گوید: ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم . ربنا لیقیموا الصلوة فاجعل افئدة من الناس تهوی الیهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم یشکرون . (31) پروردگارا برخی از فرزندان و خاندان خویش را در صحرایی غیر قابل کشت نزد خانه حرمت یافته تو سکونت دادم. پروردگارا! تا نماز بپا دارند پس دلهای مردمی از بندگانت را چنان کن که هوای آنان کنند و از میوه‏ها نصیبشان فرمای تا تو را سپاس گویند.

باید دانست، آنچه از توراة درباره امکنه مقدسه: سینا، سعیر و فاران بیان شد مطابق با قرآن کریم است که می‏گوید: «و التین و الزیتون و طور سینین و هذا البلد الامین» (32). زیرا خداوند در این آیه به اماکن مبارکه بزرگی قسم یاد کرده که به خاطر سکنای انبیا در آنها خیر و برکت وجود دارد. زیرا «تین و زیتون» اشاره به محل روییدن آنها است که محل تولد حضرت عیسی (ع) یعنی «سعیر» و همچنین محل سکنای آن حضرت می‏باشد. و «طور سینین» همان کوهی است که خداوند در آنجا با موسی سخن گفته است. و «بلد امین» مکه مکرمه است که محل تولد و جایگاه بعثت حضرت محمد (ص) می‏باشد. (33) حضرت علی (ع) نیز در ارتباط با نزول وحی الهی بر موسی، عیسی (ع) و محمد (ص) در سینا، سعیر و فاران در حلقه هزاران مقدسین و کروبین گوید: «و بمجدک الذی ظهر علی طور سیناء فکلمت به عبدک و رسولک موسی بن عمران و بطلعتک فی ساعیر و ظهورک فی جبل فاران بربوات المقدسین و جنود الملائکة الصافین و خشوع الملائکة المسبحین» (34). پروردگارا! به جلال و بزرگواری تو که در کوه سینا آشکار شد و با بنده و فرستاده خود موسی بن عمران سخن گفتی و به حق جلوه‏ات در کوه «ساعیر» و ظهورت در کوه فاران و گروه کثیری از مقدسان و سپاه منظم فرشتگان و خشوع کروبیان ثنا خوان...

محمد (ص) در انجیل

بر حسب نقل اناجیل، حضرت عیسی (ع) بعد از خود از شخصی خبر می‏دهد که شرعش ابدی و حکومتش برای همیشه باقی خواهد بود. «انجیل یوحنا» حضرت محمد (ص) را بیان کننده عموم راههای هدایت معرفی کرده و می‏گوید: «و بسیار چیزهای دیگر نیز دارم به شما بگویم لیکن اکنون طاقت تحمل آنها را ندارید ولی چون او، یعنی روح راستی آید، شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد، زیرا که از خود تکلم نمی‏کند بلکه به آنچه شنیده است سخن خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد.» (35) اگر این عبارات را با بشارت «توراة» که می‏گوید: «و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت» (36) جمع کنیم خواهیم یافت که این صفات با پیغمبری قابل تطبیق است که قرآن درباره‏اش گفته است: «و ما ینطق عن الهوی. ان هو الا وحی یوحی. علمه شدید القوی» (37). یعنی، محمد (ص) از پیش خود سخن نمی‏گوید، بلکه آنچه می‏گوید از جانب خداوند است که به او وحی شده و به او آموخته است. خدای شدید القوی. در جای دیگر حضرت عیسی (ع) مقرر کرده است که قرار خداوند یعنی، نبوت و کتاب از ذریه اسحاق به ذریه چه کسی منتقل خواهد شد؟ عیسی (ع) به ایشان گفت: «مگر در کتب هرگز نخوانده‏اید اینکه سنگی را که معمارانش رد کردند همان سر زاویه شده است؟ این از جانب خداوند آمد و در نظر ما عجیب است. از این جهت شما را می‏گویم که ملکوت خدا از شما گرفته شده، به امتی که میوه‏اش بیاورند عطا خواهد شد.» (38)

واضح است، کسی که قومش او را رد کردند، جد رسول اکرم حضرت اسماعیل (ع) فرزند ابراهیم (ع) است، و منظور از «سنگ» در عبارات یاد شده رسول اکرم می‏باشد.

واضح است، کسی که قومش او را رد کردند، جد رسول اکرم حضرت اسماعیل (ع) فرزند ابراهیم (ع) است، و منظور از «سنگ» در عبارات یاده شده رسول اکرم می‏باشد.

در تأیید این مطلب روایتی از جابر داخل است که می‏گوید: «قال الرسول الکریم: مثلی و مثل الانبیاء من قبلی کمثل رجل بنی بنیانا فاحسنه و اجمله، الا موضع لبنة فی زاویة من زوایاه، فجعل الناس یطوفون به و یعجبهم البناء فیقولون: الا وضعت ههنا لبنة فیتم البناء؟ قال (ص) فانا اللبنة، جئت فختمت الانبیاء» (39). پیامبر بزرگوار فرموده است: مثل من و مثل پیامبران پیش از من مانند مردی است که ساختمانی بنا کرده و آن را نیکو و زیبا ساخته است، مگر آنکه جای یک آجر در یکی از گوشه‏های آن باقی مانده است. مردم در آن ساختمان گردش کرده و ساختمان برای آنان جالب است الا اینکه می‏گویند چرا در اینجا یک آجر گذاشته نشده تا ساختمان کامل شود؟ پیامبر فرمود: من آجر مکملم.

قرآن مجید نیز در مورد خاتمیت و اشراف رسول اکرم بر دیگر انبیا گوید: «فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا.» (40) چگونه خواهد بود هنگامی که (به روز رستاخیز) از میان هر امتی و گروهی کسی را به عنوان شاهد و گواه بر اعمال ایشان انتخاب کنیم و تو را (ای محمد) به عنوان شاهد بر کلیه شهدا (پیغمبران) و پیروانشان برگزینیم.

عیسی (ع) حضرت محمد (ص) را با عنوان «مسیا» (41) یا «مسیح منتظر» یاد کرده و در جواب عده‏ای که از وی سؤال می‏کنند که تو کیستی؟ می‏گوید : «بدرستی که معجزاتی که خدا آنها را بر دست من می‏کند ظاهر می‏کند. اینکه سخن می‏کنم به آنچه خدا می‏خواهد و نمی‏شمارم خود را مانند آنکه از او سخن می‏رانید، زیرا که من لایق آن نیستم که بگشایم بندهای جرموق یا دوالهای نعل رسول الله را که او را «مسیا» می‏نامید. آنکه پیش از من آفریده شد و زود است بعد از من بیاید و زود است بیاورد کلام حق را و نمی‏باشد آیین او را نهایتی» (42) در جای دیگر پس از آنکه در زیر درختی پیامبر آینده را به بزرگی یاد می‏کند، پیروان خود را به رحمت ایزدی بشارت داده می‏گوید: «خوشا به حال کسانی که گوش به سخن او می‏دهند وقتی که به جهان بیاید، زیرا که رحمت خدا برایشان سایه خواهد افکند. چنانکه این درخت خرما ما را سایه افکنده است. آری چنانکه این درخت از حرارت سوزان آفتاب ما را نگاه می‏دارد، همچنین رحمت خدا نگاه می‏دارد ایمان آورندگان به آن اسم را از شر شیطان. شاگردان در جواب گفتند: ای معلم! کدام کس خواهد بود آن مردمی که از او سخن می‏رانی که به جهان خواهد آمد؟ یسوع به شگفتی دل، در جواب فرمود: که همانا او محمد (ص) پیغمبر خداست. وقتی که او به جهان بیاید چنان که باران زمین را قابلیت بخشد که بار بدهد بعد از آنکه مدت مدیدی باران منقطع شده باشد، همچنین او وسیله اعمال صالحه میان مردم خواهد شد برحمت بسیاری که با خود می‏آورد. پس او ابر سفیدی اس