تبليغاتX
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...چرا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شکست تقریب مذاهب

 

برای اتحاد وو حدت دراسلام اصول خاص خودمی خواهدتازمانیکه این اصول رعایت نگرددبایددررویاها اتحاد ونگاهی درست وحق ازاسلام دید. اتحادتنهادرپایه چنگ زدن به قرآن و حق ایجادمی گردد تازمانیکه افرادمذاهبشان ،گروههایشان، احزابشان، فرقه هایشان، علمایشان، امامشان، خلفایشان، روایات واحادیثشان ، باطلها وهوی ونفس هایشان، مصلحت اندیشی هایشان ، مشکلات شان و....موردتوجه واصل قراردهندونتوانندازآن گریزی داشته باشند ذکرکلمه اتحادوایجادوحدت چیزی غیرقابل دستیابی است . اگرافرادتوانستندحق گرایی واصل بودن قرآن راپایه قراردهند حتما به وحدت خواهندرسیدواین وعده خداست(این رامن نمی گویم خودآیات قرآنی می گوید دراین ارتباط ماکامل مطالبی درگذشته داشته ایم) امازمانیکه می گویندتقریب مذاهب یعنی هنوزافرادنتوانسته اندمذاهب راکناربگذارندامااگرگفته بودند اتحاداسلام درسایه قرآن دیگرمی توانستیم دستیابی به وحدت رادرنزدیکترین مرحله ببینیم؟چگونه درپایه وسایه مذاهب وحدت به وجودمی آید؟این تنهادرسایه قرآن وحق است وبس!

 

سه چیزباعث شده که افرادحق ودرستی رافدای کلمه وحدت واتحادکرده اندوبعددیده اندکه هیچگاه ایجادنشده است واین فریبی بیش نبوده است چون قرآن چیزدیگری می گویداین آقایان کلمات دیگری می گویند.چرا؟چون مصلحت اندیشی انسانی دارند. بینش ونگاهی قرآنی ندارندسمت وسوی حقیقت جویی ندارند 1- دشمن. شمادرهرحالتی که باشیدحتی اگرحق مطلق داشته باشیدبازهم باطل ودشمن خواهدبود. اگرامروز به خاطراین مسئله اشخاصی به نقاط مشترک هابپردازندو بگویندنباید درموردخط قرمزها صحبت شود وحتی بررسی این موضوعات رادرمحیط های بسته بدورازنگاه دیگران بیاورند(برخلاف مسیردستیابی وروش قرآن) همیشه بایدشاهدپوشاندن باطلها وآمیختن حق وباطل وعدم شفافیت وراستی ودرستی ومصلحت اندیشی باشیم 2- اتحاد. برای اینکه ازکشته شدن انسانها یابرخوردها یا عدم سوء استفاده دشمنان باهم اتحادداشته باشیم . درحالیکه بازهم مثل اولی خواهدشدوآیااین روش قرآن است حق می رود واتحادمقطعی می آید چون حق باباطل بایدآمیخته شودواین چگونه می توان متصوربودکه اتحادی حاصل خواهدشددرهرشرایطی حق بالاترازهرچیزی است. 3- ضعیف بودن. تمامی پیامبران وبزرگان اسلام تاپای مرگ می رفته اندوکشته می شدند زندانی وشکنجه می دیدند. هجرت ودوری ازوطن وغربت وتبعیدرامی چشیدند. صبروتحمل می کردند. اما حق رافدانمی کردندچون برای احیای حق آمده بودند.نمی توانستندباطل رابپذیرند چون برای نابودی آن آمده بودند. پس چگونه وچه زمانی می خواست حق به وجودبیاید.آنهابه خاطرضعیف بودن راه دروغ وتقیه وپنهان کاری وفریب درپیش نمی گرفتند.درشناساندن واحیای حق بخل وکوتاهیی انجام نمی داده اند.

 

حال ببینیم آیانگرشهایی که تاحال اینگونه اندیشه هاداشته توانسته اتحادبه وجودآورد . ماازلحاظ تئوری واثباتی قبلاکامل مفصلاگفته ایم اماببینیدچگونه درعمل خودراثابت کرده است. یک مقاله ای درسایت سنی نیوزبودکه به نظرم دراین ارتباط به خوبی به ماکمک کند:

 

تحلیلی بسیار دقیق در مورد قضیه وحدت و تقریب

سایت خبری، تحلیلی سنی نیوز: صدای اهل سنت ایران 

http://freeiran.byinter.net/nph-1.pl/000100A/687474702f7777772e73756e6e692d6e6577732e636f6d2f3f703d31333830

 

به خوبی دراین مقاله شکست های پی درپی رهبران اهل سنت درتقریب مذاهب به نمایش می گذاردوشاهد آخرین فرد براین ادعا دکترقرضاوی است .

 

چیزی که دراین مقاله به چشم نمی خوردوموردبررسی قرارنگرفته است . همکاری وهمگامی رهبران اهل سنت دراوایل انقلاب ایران به خصوص فعالیت های آقای احمدمفتی زاده دراین ارتباط است کسیکه جان خودرادراین راه ازدست داد وشاید اگرنرفته وفریب آنهارانخورده بود بهترمی توانست درراه شناخت حقیقت برای انسانهامفیدواقع گردد.

 

چیزی که برایم عجیب است ،درک آن برایم مشکل است تصوراینکه رهبران اهل سنت می توانندبارهبران تشیع کسانیکه اصول فکری آنهابادروغ،بافریب ،باتقلید،باتقیه است اتحادوهمکاری داشته باشند آنهابهترین حرفهاراهم که بزنندبازنمی توان به آنهااعتمادکردمگراینکه به قرآن بازگردندومذهب خودرارهاکنند وگرنه اتحادی صورت نخواهدگرفت.

 

تمامی مسلمانان باهرمذهب وگرایشی که باشنداگربخواهندبه اتحادبرسندبایدتنهامنبع آنهاقرآن باشد  ومذاهب خودراکناربگذارند نه سنی بودن به آنهاکمک می کندنه شیعه بودن ونه....

 

زمانیکه افرادبرایشان مذاهبشان بت گرددنمی توان آن را راه نجات بشری ورشددانست . تنها راه نجات ، رسیدن به حقیقت، اتحادووحدت، پیروزی برباطل ودشمنان، رسیدن به رشد وکمال، ایجادصلح وسلامتی برای بشریت بازگشت به قرآن است وبس .بدون اینکه بت ها،هواها برآن تاثیرگذارد.

 

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

آیااختلاف امت رحمت ازسوی خداست؟!

 

باسواستفاده ازحدیثی دروغین منصوب به پیامبراینگونه بیان می کنندکه پیامبرفرموده اند:اختلاف امت من رحمت است!

 

درواقع این نگرشی است که باکل قرآن نمی خواند قرآن آمدکه به انسان راه حقیقت ومستقیم نشان دهدنه اینکه بردردهای بشریت بیافزاید درحال حاضریکی به نام اسلام(صوفیه)صحبت ازوحدت الوجوودمیکندوخودراخدامی کند ودیگری برای خودوخدایش واسطه بیان می کندکه اولیاقت نداردباخدایش صحبت کند(همان گونه که بت پرستان مکه اینگونه نگاهی نسبت به بتانشان داشتند) یکی می گویدفلان چیزحلال ودیگری آن راحرام می کند. یکی خودرابرحق می داندوخون آن یکی راحلال می کندودیگری برکشتارانسانها به نام دین کمرهمت می بنددودیگری اجازه می دهدبه مال وناموس آنهاتجاوزشودوکاری ازپیش نمی برد.یکی سنی می شودودیگری شیعه ویکی فلان حزب ودیگری فلان گروه و...

 

بایدگفت مشکل کجاست ؟ مگرخداقرارنبودراه درست رامشخص کند اگراین همه نگاه وسرگردانی باشدکه درگذشته درجهان بودوامروزهم هست وآدم می رودمعتقدبه پلورالیسم می شودومی گویدحقیقتی درجهان وجودندارداصلاحقیقت هم نسبی است ودروادی سوفسطائیان قدم برمی داریم وشک گرایی رادرجهان حاکم می کنیم

 

بشربه خاطراین پیشرفت کردکه نگاه شک گرایی راازدامن خودزدوداگردرعلوم تجربی قائل به این نگاه بودهیچگاه هیچ پیشرفتی واختراعی برای جهان به وجودنمی آمداین انسان بودکه برای جهان قائل به تعقل وتفکرونظم شدولازمه تمامی این موارداعتقادبه حقیقت ومطلق گرایی است.

 

اختلاف دراصول وموارداساسی دین بایددرتمامی زمانهایکسان باشدچونکه ماباتغییری دراین ارتباط روبرونیستیم یعنی اینکه خداهست همیشه بوده وخواهدبودو...امابعضی ازمواردبایدباتوجه به مکان ونوع زندگی وزمان بشری تغییراتی راشامل شودتاباتوجه به امکانات ومکان زندگی وپیچیدگی هاپاسخگوی نیازبشری باشدآن رامی توان درروش زندگی وشریعت وبایدونبایدهاوقوانین جستجوکرد؟ اماآیااین بیان برای یک فرددرزمان ومکان باشرایط یکسان هم امکان پذیراست یعنی می توان برای اودوارائه نگاه داداین درواقع همان است که بسیاری ازدینداران به عنوان رحمت بیان می کنندودربیان اولی آن راراه نمی دهند وبعضی هم می خواهنددرهمه عرصه های دینی به این دیدگاه جولان  دهند.

 

بایدگفت درهیچ قسمتی اززندگی بشری این اختلاف نگاه راه نداردوچرااینگونه شده که ارائه نگاههای متفاوت ایجادمی گرددچون انسانهاازاسلام وراه قرآنی دورشده اندآنهاپیروان واقعی دین وخدانیستندآنهاپیروان گذشتگان ونگاههای گذشتگانشان هستند. اسلام ودین مسخ شده رادرزندگی خودراه داده اندوباتوجه به آن، نگاههامتفاوت می شودبایدبعضی ازافرادبیایندوبرمنافع واهوای خودارائه نگاهی بدهندوزمانیکه حقیقت گویان ازحقیقتی که دست پیداکرده اندبگویندنخواهندپذیرفت چون منافع آنان درخطراست چون غروروکبروهوای آنهابه آنان اجازه نخواهدداد، نخواهندپذیرفت همان طورکه درطول حیات انسانی بشرزمانیکه راه باطل رادرپیش گرفته است نتوانسته حقیقت رابپذیردآنهافاقداندیشه آزادهستندیعنی اندیشه خودرابرای رسیدن حقیقت، آزادازتفکرات دیگرآزادنمی کنند.

 

حقیقت یکی است دوتاکه نمی شودهمانگونه که نام خداحق است ودوتانمی شود.مگرامکان پذیراست درعین واحدبرای یک مسئله دودیگاه متضادارائه دادوسپس هردوحق ودرست شوند مگرممکن است زمانیکه می گوییم آب درصددرجه سانتیگرادبه جوش می آیدویکی دیگرهم بگویددردویست درجه هردودرست می گویند.اگربخواهیم به شک گرایی وحقیقت نسبی وراه سوفسطائیان رابپذیریم بایدبه آنهابگوییم:

سوفسطائیان می گویندمادرکشف حقیقت راهی نداریم پس بایدمتوقف شویم وبراساس آنچیزی که برعرف و عادت مردم است برویم واگرروزی دیگرانسانهاچیزی دیگرپذیرفتندبرآن مسیرقرارمی گیریم .بایدگفت آیااشیائی که دراطراف شماوجودداردحق است یاباطل ،اگربگویند حق است پس حقیقت درجهان وجوددارد واگربگویندباطل است خواهیم گفت این نگاه یاصحیح یاغلط است اگرصحیح پس به حقیقتی معتقدشدیدواگربگوییم غلط است پس بازمی رسیم به حقیقت اولی که گفتیم.

 

بایدبگوییم به خاطراینکه فلان فردی چیزی راحق بداندیاباطل ،این لباس رابرتن نخواهدکردبلکه باارائه دلیل واثبات خودمی توانداینگونه بیان بدارد .امامتاسفانه چون مسلمانان نتوانسته اندهمدیگررابپذیرندوبه آن معنای کلمه بدنبال حقیقت باشند بلکه بدنبال اثبات خودوعقایدخودبوده اندهچیگاه درمسیردرست قرارنگرفته اند. حال باتوجه به این موضوع ببینیم راه حل دراسلام چگونه است وآیاازنگاه قرآن هم این موضوع پذیرفته شده است یانه؟

 

وهمگی به ریسمان خداچنگ بزنیدوپراکنده نشوید...(سوره آل عمران آیه103)

 

ومانندکسی نشویدکه پراکنده شدند واختلاف ورزیدند پس ازآنکه نشانه های روشن به آنان رسید وایشان راعذاب بزرگی است (سوره آل عمران آیه 105)

 

بگوخدامی تواندکه عذاب بزرگی ازبالای سرتان ویاازیرپاهایتان برشمابگماردویااینکه کاررابرشمابهم آمیزد ودسته ودسته وپراکنده گردید....(سوره انعام آیه 65)

 

وازخداورسولش پیروی کنیدوکشمکش مکنیدکه ناتوان ودردمانده می شویدوشکوه وهیبت شماازبین می رود...(سوره انفال آیه 46)

 

خداوندآئینی رابرای شما بیان داشته وروشن نموده است ...... دین راپابرجاداریدودرآن تفرقه نکنیدواختلاف نورزید این چیزی است که مشرکان رابدان می خوانند...(سوره شوری آیه 13)

 

اسلام بااختلاف به معنای ضدیت وناسازگاری  موافق نیست

 

...واززمره مشرکان نگردیدازآن کسانی که آیین خودراپراکنده وبخش بخش کرده اندوبه دسته هاوگروههای گوناگون تقسیم شده اندهرگروهی هم ازروش وآیینی که داردخرسندوخوشحال است(سوره روم آیات31و32)

 

اگرپروردگارت می خواست مردمان راملت واحدی می کردولی آنان همیشه متفاوت خواهندبودمگرکسانی که خدابدیشان رحم کرده باشد...(سوره هودآیات118و119)

 

ای کسانی که ایمان آورده ایدازخداورسول اوپیروی کنیدوازاولی االامرواگردرچیزی اختلاف داشتیدآن رابه خداورسول واولی الامربرگردانیداگربه خداوروزقیامت ایمان دارید..(سوره نساآیه 59)

 

پس هرگاه ماقرآن راخواندیم توخواندن آن راپیگیری وپیروی کن،گذشته ازاینهابیان وتوضیح آن برماست(سوره قیامه آیات18و19)

 

درواقع کل آیات قرآن بااختلاف ودشمنگی وآرای مختلف وپراکندگی دردین موافق نیست وآن راراه کفارمعرفی می کندنه راهی که جزئی ازدین باشدامادوراه حل هم برای حل این مشکل بیان می کندبه هرحال هرفردی باتوجه به زمینه های رشدی وتربیتی واستعدادی وزمینه های امکاناتی امکان داردبه نتایجی برسدکه بادیگران متفاوت باشدراه حل اول راه حلی که زمانیکه حکومتی ازدین وجودنداردبازگرداندن آن رابه قرآن وعرضه کردن برآن وعدم مخالفت باآن واین نگاه بایدمستقلانه باقرآن سنجیده شود نباید دیدگاههای دیگردرذهن محقق به گونه ای باشدکه آزادی قرآن راازبین برده وبراساس آن نگاهی باطل رابجوید. اماراه دوم زمانیکه حکومت اسلامی وشورای اسلامی به معنای خودکلمه به وجودبیایدارائه وبررسی نگاههادراین شورابرای رسیدن به حقیقت است هرچندکه می توان دربعدکوچکترآن هم دراین زمان به وجودبیایدبه شرطی که روحیه حقیقت جویی درافرادبه وجودآیدوخودراازافکارگذشتگان نجات دهندسپس برای رسیدن این امرتمامی مذاهب وگروهها وحرکت ها باراه گفتگوبدون هیچ تعصب به نگاه خود،نگاه درست رابیابند.

 

اگرحقیقتی نبودجهانی هم نبود

 

درعین واحددونگاه متضادنسبت به یک موضوع هردوحق ودرست نمی شود

 

نمی توان گفت هم خدایکی است هم دوتا

 

نمی توان گفت هم.....

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

جدایی دین ازسیاست،صراط های مستقیم وپلورالیسم دینی،قبض وبسط شریعت وتجربه نبوی=آری یانه4؟

........ادامه

 

محمد:من سعی کرده ام دراین مقاله سلسله مطالبی که درسایت پایگاه اطلاع رسانی اصلاح(اخوان المسلمین) نسبت به این موضوع مقالاتی داشته انددرج کنم وسعی می کنم درپست های بعدی ذکربقیه مقالات داشته باشم که به نظرم مقالاتی بسیارمفیداست مثلامقالات نقدوبررسی پلورالیسم آن که درشماره یک آن به بیان چگونگی به وجودآمدن وتاریخچه شکل گیری پلورالیسم می پردازدودرشماره دوم آن به دیدگاهها ونظریه هایی که پیرامون این دیدگاه بیان می شودمی پردازدوازشماره سوم به نقدآن پرداخته می شود(البته شماره سوم آن رادرپست بعدی خواهیم آورد).مقاله ای هم بودباعنوان بررسی ونقدسکولارلیسم که تنهاتوانستم بخش اول آن دسترسی پیداکنم وبخش پایانی غیرقابل دسترسی بودبه هرحال درکنارهرمطلبی که تنهابه گوشه هایی ازآن اکتفامی کنم وبرای دسترسی به کلیه مطالب آن می توانیدبه خودسایت مراجعه کنیدکه لینک هرمطلب هم کنارمقالات می آورم.

می توان گفت این مقالات درارتباط باتاریخچه شکل گیری وپرداختن دیدگاههای پیرواین نظریات واقعاخوب بیان کرده است وحق مطلب رادادکرده است .

{قابل توجه : من درآرشیوموضوعی لینکی درست کردم باعنوان ترسیم دیدگاه سیاسی که ازاین به بعدلینک مطالبی که بااین موضوعات است درآن قسمت قرارمی دهم اماقیداین عنوان دراینجابه این دلیل بودکه ازآنجائیکه این مطالب تاحالا درقسمت نقدمذاهب وامت اسلامی آورده شداگرکسی درآینده ازاین قسمت آرشیوی به مطالب دسترسی پیداکردبرای دانستن ومراجعه به بقیه مقالات بداندبه کجامراجعه کند}

 

بررسی ونقدسکولاریسم(بخش یکم)(آرشیو:دین ودعوت)

 

http://islahweb.org/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=477&mode=thread&order=0&thold=0

 

حکومت سکولار، حکومتی است که با دین ضدیت ندارد، امّا دین را نه مبنای مشروعیت خود قرار می‌دهد و نه مبنای عمل خود. روزگاری بود که حکومت‌ها، این دو مقوله (مشروعیت و عمل) را از شرایع کسب می‌کردند، یعنی حاکم، هنگامی برحق محسوب می‌شد که به پشتوانه‌ی دینی بر مسند حکومت تکیه زده باشد و رفتار او هم بر وفق اخلاقیات دینی و شرایع و احکام مذهبی باشد، امّا در عصر جدید، این رأی کاملاً از یاد برده شده است. امروزه، حکومت‌ها به پشتوانه‌ی آرای مردم، مشروعیت و مقبولیت پیدا می‌کنند و عمل آن‌ها هم به وسیله‌ی قانون‌هایی محدود می‌شود که خود مردم آن قوانین را وضع کرده‌اند. سکولاریسم، چیزی نیست جز عقلانی و علمی شمردن تدبیر اجتماع

 

 

اصطلاح سکولار در مورد افراد یا نهادهایی به کار برده می‌شود که اصل را بر دستاوردهای عقلی انسان، تا امور مقدس و ماوراءالطبیعه می‌گذارند و وقتی می‌گویند فلان شخص یا فلان جمع سکولار است، یعنی دین و یا اوامر و دستورات دینی، برایشان چندان اهمیتی ندارد و در رابطه با دین به این معنی به‌کار می‌رود که دیگر دین، نیروی حاکم و تعیین کننده‌ی زندگی جامعه نیست بلکه دین نیز یک نهاد همچون سایر نهادهای اجتماعی است و اصلاً به قول «شاینر» سکولاریسم یعنی آن که جامعه از دست مذهب رها شود

 

 

در دائرة‌المعارف بریتانیا، سکولاریسم، چنین تعریف شده است: جریانی اجتماعی که هدف آن، سوق دادن مردم از اهتمام به آخرت به طرف زندگی این جهانی است

 

 

 

فرهنگ وِبِستر در تعریف سکولاریسم، چنین آورده است: سکولاریسم، سیستمی است مرکب از اصول و برنامه‌های اجرائی که همه‌ی صورت‌های ایمان و خداپرستی را رد می‌کند

 

 

سکولاریسم، گرایشی است در زندگی، مبتنی بر این که دین یا برداشت‌های دینی نباید در مسایل مربوط به حکومت دخالت کند، به عبارت دیگر یعنی کنار نهادنِ عمدی این برداشت‌ها و تلقّیات دینی که به معنای سیاست و حکومت غیر دینی است

 

 

منظور از «عُرفی شدن» عبارت است از «انتقال از ساحه‌ی قدسی به ساحه‌ی عُرفی»[10] یعنی اگر مؤمن چیزی را به خاطر ارزش دینی و خدایی آن می‌پسندد و عملی را به خاطر خدا انجام می‌دهد، فرد سکولار فقط به خاطر عقلانی بودن و سودمندی‌اش آن را می‌پسندد و انجام می‌دهد. به عبارت دیگر، افکار، اعمال و اشیایی که دارای غایات قدسی بوده‌اند از مبانی مقدّسشان جدا می‌شوند و به خاطر اهمیت و سودمندی ذاتی خودشان مورد شناسایی و پذیرش مجدد قرار می‌گیرند. مثلاً اگر کسی نماز و روزه را فقط به خاطر این که فرمان پروردگارند به انجام برساند، مؤمن است ولی اگر آن‌ها را به خاطر نظافت و تندرستی و ورزش و... انجام دهد، این فرد، سکولار است و در این صورت، اعمال، اشیاء و پدیده‌ها غایات و اهدافِ ارزشی و الهی خود را از دست می‌دهند. و اینجاست که نیات و انگیزه‌ها اهمیت بسیار زیادی دارند و این که مسلمانان ملزم شده‌اند هر کاری را فقط به‌خاطر خدا و کسب رضای او انجام دهند، به جهت پرهیز از این مسأله (سکولار و عُرفی شدن) است. و یا مثلاً کسانی که قرآن و یا احادیثِ واقعاً صحیحِ نبوی را همانند کتاب‌های دیگر و یا سایر اقوال و سخنان انسان‌ها می‌نگرند و حالت قداست و غیر بشری بودن را برای آن‌ها قایل نیستند، آگاهانه یا ناآگاهانه، قدم در جاده‌ی سکولاریسم نهاده‌اند.

 

 

به طور کلی «سکولاریسم» دو کارکرد اصلی دارد[12]: یکی این‌که اندیشه‌ها را سکولار کرده، دوم این‌که انگیزه‌ها را سکولار نموده است. منظور از سکولار کردنِ انگیزه‌ها این است که اگر عمل می‌کنیم به خاطر خدا نیست بلکه به خاطر این است که عقلمان می‌گوید و یا دلمان می‌خواهد چنین بکنیم و یا چنین نکنیم. بسیاری از کارهایی که بشر امروزی انجام می‌دهد روی محاسبات عقلانی، مصالح ملّی و یا منافع حزبی است و نه به‌خاطر خدا. سکولاریسمِ اندیشه‌ها به این صورت است که اندیشیدن ما، فکر کردن و خبر گرفتن و تحلیل نمودن ما و حتی داوری کردن ما درباره‌ی حوادث، سکولار گونه است. جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم، تقریباً مستقل از جهان‌های دیگر و متکی بر خودش می‌دانیم. ما در تحلیل حوادث و پدیده‌های طبیعی، هیچ‌گاه به چیزی بیرون از همین طبیعت مراجعه نمی‌کنیم مثلاً در تحلیل زلزله و یا باریدن باران و یا سیل و طوفان، یک سلسله علل و عوامل زنجیر مانندی را ردیف می‌کنیم و دقیقاً به تشریح روی‌داد یا پدیده می‌پردازیم و اشاره‌ای هم به نقش و تأثیر خدا نخواهیم کرد. گویی طبیعت در نگه داشتن خود، در گرداندن و اداره‌ی خود، در تولید و ایجاد حوادث و... خودکفاست و حاجتی به بیرون از خودش (خدا) ندارد. و این یعنی علم و عقلِ سکولار!!

یعنی اگرچه سکولاریسم ضدیتی آشکار و علنی با دین ندارد امّا آن‌قدر جا را بر آن تنگ می‌کند که بیرونش می‌اندازد.

 

1. سکولاریسم میانه‌رو

عبارت است از جریان سیاسی سکولاری که به وجود خداوند متعال معتقد است و تعدادی از افراد آن به شعایر دینی مانند نماز و روزه پایبند هستند ولی به نظر این جریان دین نمی‌تواند مشکلات و بحران‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را حل و فصل کند،

 

این جریان شعار «دین»، برای خدا و «کشور»، برای همه را سر می‌دهد و معتقد است که باید شریعت از مسایل سیاسی و قدرت و تلاش برای حل مشکلات دوری کند و این امور به عقل انسان واگذار شود.

 

از جنبه‌ی داخلی می‌توان به ناتوانی حاکمان و سلاطین و ظلم وجَور آنان در حق علما و سوءِ استفاده‌ی ایشان از دین اشاره کرد. واکنش مسلمانان در قبال چنین وضعیتی به دو شیوه بود: یکی این‌که پاره‌ای از مسلمانان و عالمان دین به انحاء مختلف از انقلابی‌گری گرفته تا اصلاحات تدریجی و یا تدریس و تألیف و تدوین، به موضع گیری و مقابله با حکام پرداختند و کار به جایی رسید که امام احمد- رحمه‌الله- ناامید از آن‌که خلفا انسان‌های فاضل و با ارزشی هستند، شرط افضل بودن را برای احراز مقام خلافت حذف نمود و بر آن شد که خلیفه لزوماً از بهترین‌ها نیست[15]. دیگر این‌که، عده‌ای از مسلمانان، راه زهد و عزلت و انزوا را اختیار نمودند و خسته و مأیوس از ریاکاری‌ها و دین‌فروشی‌های عالم‌نمایان و ظلم و جور حاکمان، و یا از ترس تفرّق و از هم‌گسستگی جامعه‌ی اسلامی، هر گونه فعالیت سیاسی و اجتماعی را به کنار نهادند و حلقه‌های ذکر و دسته‌های عرفان و تصوف را تشکیل دادند و آرام آرام دین و دولت و اجتماع و سیاست از هم تفکیک گشتند.
از جنبه‌ی خارجی هم، می‌توان از یک طرف به هجوم کشورهای استعماری به سرزمین‌های اسلامی اشاره نمود که سال‌ها بود دچار انحطاط و عقب‌‌گرد تمدنی شده بودند و نتوانستند مقاومت چندانی از خود نشان دهند و به راحتی سرزمین‌های مسلمانان به تصرّف فیزیکی و مستقیم و غیرمستقیم دول استعمارگر درآمدند، اشاره نمود و از طرف دیگر روشن‌فکرانی از جوامع اسلامی را نام برد که شاهد انحطاط و عقب‌ماندگی مسلمانان و رشد و توسعه‌ی روز افزون جوامع اروپایی بودند، و بر اثر دوری از اسلام و تبلیغات استعمارگران به این باور رسیده بودند که برای رشد و توسعه‌ی کشورهای خود لازم است همانند اروپائیان از دین فاصله بگیرند و آن را از دخالت در اجتماع و سیاست برحذر دارند. افزون بر آن، ایدئولوژی مارکسیسم که زاییده‌ی ناکامی‌ها و شکست‌ مکاتب لیبرالیستی و سرمایه‌داری غرب بود، و داعیه‌ی برپایی عدالت و رفع تبعیض از طبقات محروم جامعه در سر می‌پروراند، در اوج شکوفایی خود قرار داشت و یکی از شعارهای اصلی و اساسی‌اش نیز، مبارزه با دین و مذهب بود زیرا که آن را «افیون توده‌ها» می‌دانست! و به این ترتیب این توهم برای عده‌ای از روشن‌فکران ایجاد شد که تنها راه چاره، جدایی دین از سیاست و حذف آموزه‌های آن از مسایل سیاسی و اجتماعی جامعه است.
در این اواخر هم، ناکامی‌ها، مصلحت‌طلبی‌ها و رفتارهای ناشایست و حتی خشونت‌طلبانه‌ی عده‌ی معدودی از دولت‌های مدعی برپایی حکومت اسلامی و یا احزاب و گروه‌های مسلمان که به دلیل استبداد حاکم و یا استناد به آرا و فتاوای شاذ و نادر، به اعمال و رفتارهایی که بر خلاف جمهور علما و سیره‌ی سلف صالح و مصلحین گذشته است دست می‌زنند، خواهی نخواهی مقدمات زمینه‌ی عرفی شدن دین و جدایی آن را از سیاست و اجتماع فراهم می‌آورند اگر در گذشته، علی عبدالرازق با تأثیر از هجوم فرهنگ غربی و مشاهده‌ی رشد و توسعه‌ی اروپا از یک طرف و عقب ماندگی جوامع اسلامی، «اسلام و اصول‌الحکم» را نوشت و خواستار جدایی دین از سیاست و حکومت شد و یا عبدالناصر با الهام از ایدئولوژی مارکسیستی، پیشرفت و توسعه جامعه را نه تنها در حذف دین، بلکه قلع و قمع مسلمانان می‌دید، اخیراً نیز اندیشمندانی چون دکتر «سروش» و مهندس «بازرگان» به بهانه‌ی ناکامی‌ها، اختلافات داخلی و تندروی‌های عده‌‌ای از روحانیون و سردمداران حکومت اسلامی در ایران، بر طبل جدایی دین از سیاست و عرفی‌شدن حکومت می‌کوبند.

 

مهم‌ترین مبانی سکولاریسم را «لیبرالیسم» (که مبتنی بر فردگرایی و آزادی‌های مطلق است) و «پلورالیسم» (که به معنی متکثر بودن حقیقت و متفاوت بودن برداشت‌ها و تفسیرهاست

لیبرالیسم: لیبرالیسم بر آن است که وظایف دولت محدود به امنیت و عمران جامعه باشد و نباید کاری به هدایت اخلاقی و یا تبلیغ دین و عقیده داشته باشد، در نتیجه، دین، میدانی برای عمل در حکومت نخواهد داشت و به جدایی دین از حکومت منجر می‌شود. همچنین یکی از ادعاهای لیبرالیسم فردگرایی و احترام به آزادی‌های فرد و به زندگی خصوصی اوست به هر نحوی که آن را بپسندد و انتخاب کند. معیار درست و نادرست بودن هر چیزی، تمایل و انتخاب «فرد» است و تنها خط قرمزی که آزادی «فرد» را محدود می‌کند خدشه وارد شدن به آزادی دیگران است و نه دستورات دین و اخلاق مبتنی بر مذهب!! البته به نظر لیبرالیست‌ها «فرد» آزاد است هر دین و مذهبی را برگزیند ولی تنها در جهارچوب خانواده و حوزه‌ی خصوصی خودش باید آن‌ را تطبیق عملی کند و به محض ورود به اداره یا سازمان‌های دولتی و غیردولتی و یا بازار و حوزه‌ی فعالیت‌های اقتصادی باید آن را به کناری نهد، در جوامع لیبرالیستی نه هیچ کسی و نه هیچ دولتی یا سازمانی حقِ تحمیل، تبلیغ و اشاعه‌ی دین و مذهب خاصی را با استفاده از قدرت دولت و امکانات عمومی نمی‌دهد و به هنگام انتخابات عمومی و فعالیت‌های سیاسی، هر گونه شعار دینی که نظام فعلی موجود (مبتنی بر جدایی دین از حکومت و جامعه) را زیر سؤال ببرد، ممنوع است.

 

تکثرگرایی و پلورالیسم: تکثرگرایی و پلورالیسم را نیز می‌توان از پایه‌های اولیه و سنگ بنای سکولاریسم قلمداد نمود و این دو طوری به یک‌دیگر وابسته هستند که هر یک، دیگری را به دنبال می‌کشد «اگر بر آن شدیم که هیچ دینی یا دینِ هیچ یک از ما و یا فهم هر یک از ما از دین، حقیقتِ خالص نیست و درک حقیقت، انحصار به یک نظر ندارد، نمی‌توانیم حکومت دینی برقرار کنیم. حتی اگر حکومت، خواسته‌ی اکثریت هم باشد!! و اگر قدرت حکومت برای تبلیغ و نشر هیچ دینی به‌کار نرود، مردم جامعه آزاد خواهند بود که هر کس، دینِ مورد نظر و قبول خویش را برگزیند « این پدیده، در غرب از دو زاویه پیش آمد: یکی از زاویه‌ی منفی که افراد بر آن شدند هیچ کدام حقیقت را نمی‌شناسند و دیگری بر اثر آن‌که انسان‌ها از نقاط مختلف جامعه و جهان در کنار یک‌دیگر قرار گرفته، نیازمند روابط و مراودت‌های روز افزونی گشتند و جامعه آن‌چنان در هم تنیده و به هم وابسته شد، که افراد آن غیر از قبول و پذیرشِ هم‌دیگر و تساهل و تسامح نسبت به افکار و عقاید مختلف، چاره‌ای نداشتند.

به‌طور کلی، سکولارها، برای دفاع از نظریه‌ی خویش مبنی بر تفکیکِ دین و دولت و یا جدایی دین از جامعه و سیاست، دلایل زیر را ارائه می‌کنند:

1.
دین ثابت است ولی نیازها و مسایل و مشکلات انسان، متغیر است «به نظر آنان، دین به دلیل ثابت بودن، قابلیت تطبیق بر نیازهای متغیرش را ندارد و چون نمی‌توان ثباتِ دین را انکار نمود و یا از آن بی‌نیاز شد، بهترین راه چاره، پیش‌گیری از دخالتِ دین در امور دنیوی از جمله سیاست است

 

 

در مقابل این بیان گفته شده است که بسیاری از نیازهای انسان، با وجود این‌که تجلیات مختلفی دارند و در زمان‌های گوناگون به شکل‌های متنوّعی ظهور می‌کنند، در اصل ثابت‌اند. به عنوان مثال، اصل نیاز به غذا، پوشاک، محبّت و... نیازهای ثابت بشرند؛ ولی در هر عصری، به شکلی درمی‌آیند. البتّه پیدایش نیازهای جدید در طول زمان قابل انکار نیست؛ ولی از سوی دیگر، این‌گونه هم نیست که همه‌ی نیازهای بشر متغیر باشند. علاوه بر این، هدف از دخالت دین در امور دنیوی بشر، این نیست که دین در هر مورد جزئی، حکمی جزئی داشته باشد تا امری نابخردانه و محال در نظر آید؛ بلکه منظور این است که موارد جزئی را به صورت کلّی تحت حکم درآورد و پوشش دهد. چنین چیزی نه تنها محال نیست، بلکه معقول و موجّه نیز هست.

 

یکی دیگر از نویسندگان در پاسخ این استدلال سکولاریست‌ها، می‌گوید که علی‌رغم ثابت بودن دین، در آن تمهیداتی برای تطبیق شریعت با مقتضیات زمان پیش‌بینی شده است. وی به مواردی از فقه اسلامی در این جهت اشاره می‌کند. برخی از این موارد عبارتند از: گشوده بودن باب اجتهاد، توجّه به نقش عنصر زمان، جایگاه عرف وسیره‌ی عقلا در فقه، مشروعیت عنصر شرط و گسترده بودن قلمرو آن در قراردادهای عقلانی و جواز صدور حکم حکومتی با توجّه به مصلحت.

به هر حال، استدلال یادشده مبنی بر ضرورت عدم دخالت دین در امور دنیوی، در صورتی قابل پذیرش است که از یک سو، تمام مقرّرات و قوانین دین ثابت باشند و از سوی دیگر، همه‌ی نیازهای انسان‌ها در طول زمان دگرگون شوند. پیش از این، درباره‌ی دین اسلام گفته شد که این دین هم دارای مقرّرات ثابت و هم واجد مقرّرات متغیر است. پس می‌توان فرض کرد که مقرّرات متغیر اسلام پاسخگوی نیازهای متغیر انسان باشند. از طرف دیگر، تغییر همه‌ی نیازهای بشر در طول زمان قابل پذیرش نیست. انسان هایی که در زمان‌های مختلف زندگی می‌کنند، با وجود این‌که از پاره‌ای جهات با یک‌دیگر تفاوت‌هایی دارند، به دلیل اشتراک در انسانیت، دارای مشترکاتی نیز هستند.

2.
دین، مربوط به آخرت است و سیاست مربوط به زندگی دنیوی بشر است: «یعنی چون هدف اصلی دین در نهایت، تأمینِ سعادت اخروی انسان و هدف سیاست و حکومت اموری مانند برقراری امنیت و تأمین رفاه و ایجاد عدالت و نظم و قانون است، در نتیجه می‌توان گفت که سیاست یک امر عُرفی، مدنی، عقلی و علمی است و انسان همچون یک موجود اجتماعی است و حق یک زندگی دنیوی دارد، پس چه دین بگوید و چه نگوید، برای برقراری امنیت و رفاه، تشکیل حکومت یک حق طبیعی و بشری است و اصولاً یک امر دینی نیست. پس دو چیزی که اهداف جداگانه داشته باشند، نمی‌توانند با هم بمانند پس باید جدا شوند!!

در نقد این نظریه گفته شده است که ادّعای آن در مورد دین اسلام، کاملاً اشتباه است؛ زیرا دین هم به دنیا مربوط می‌شود، هم به آخرت. یکی دیگر از منتقدان این نظریه می‌گوید که هیچ استدلال عقلی تامّی برای اثبات امتناع دخالت دین در امور سیاسی و اجتماعی، وجود ندارد و از سوی دیگر، می‌دانیم که دین اوامر و نواهی خاصّی در این زمینه دارد. پس باید به عنوان افراد دیندار، به دین رجوع کنیم. وی می‌افزاید که اسلام در حوزه‌ی سیاست و اقتصاد، واجد مجموعه‌ای از خطوط کلّی است. لذا اسلام، نه چنان است که برای هر مسأله‌ای در حوزه‌های اجتماعی، حکمی صادر کرده باشد و نه چنان است که کلیه‌ی امور اجتماعی را به بشر واگذار کرده باشد.

3.
دخالت دین در سیاست، به ضرر دین تمام می‌شود و آن را آلوده می‌کند یعنی: «چون دین، دارای اصول مقدس، پایدار و غیر قابل نقد و اعتراض و دگرگونی است ولی سیاست امری بشری و آمیخته با مسایل ضد اخلاقی است، برای پیش‌گیری از آلودگی دین و هر گونه سوءِ استفاده از آن، بهتر است که دین را از سیاست و دولت جدا کرد

در نقد این نظریه که سیاست لزوماً با مسایل ضدّاخلاقی آمیخته است و در نتیجه، دین برای جلوگیری از آلوده شدن خود به مسایل ضدّاخلاقی، باید از ورود به عرصه‌ی سیاست احتراز کند، گفته شده است که آمیختگی سیاست با مسایل ضدّاخلاقی، هنگامی پیش می‌آید که سیاست از ارزش‌های الهی دور باشد. سیاستی که بر پایه‌ی عدل و انصاف باشد، از متن دین است و سیاستی که مبتنی بر حیله و تزویر باشد، با دین تضاد خواهد داشت.

طرفداران نظریه‌ی پیوند دین و سیاست درباره‌ی مسأله‌ی اخیر می‌توانند بگویند که راه‌حلّ این مشکل، قطع پیوند دین و حکومت نیست، بلکه یافتن تدابیری برای تقویت نظارت بر عملکرد حاکمان است تا آن‌ها از قدرت سوءاستفاده نکنند و دین را به خدمت مطامع سیاسی خود درنیاورند. مواردی مانند توصیه‌ی همگان به امر به معروف و نهی از منکر و «نصیحت ائمّه‌ی مسلمین» که در تعالیم اسلامی مندرج است، اگرچه در بخش اعظم تاریخ اسلامی، زمینه‌ی اجرای مطلوب آن‌ها فراهم نشده است، نشان می‌دهد که در صورت استفاده‌ی موثّر از آن‌ها، برقراری پیوندی مناسب میان دین و سیاست که در آن دین به خدمت سیاست درنیاید، قابل تصوّر است.

4.
دین یک امر فردی است ولی حکومت مبتنی بر قرارداد اجتماعی است: «اساس دین‌داری، تجارب شخصی و اقناع قلبی هر فردی است که به خود او مربوط است و چنین تجارب شخصی و اقناع‌های قلبی، برای کسانی که فاقد چنین تجارب، علایق و اقناع‌هایی باشند، هیچ حجیت و موضوعیتی ندارد. در حالی که حکومت، مبتنی بر قرارداد اجتماعی است و امری عمومی و همگانی می‌باشد و باید همه‌ی افراد با هر نوع دین و مسلک و مذهبی را دربر گیرد پس اگر حکومت متعلق به عموم مردم و مبتنی بر رضایت شهروندان است، نمی‌تواند صرفاً براساس عقاید یک گروه (هر چند هم بزرگ) بنا گردد، در نتیجه تنها راه چاره، جدایی دین از حکومت و سیاست است

 

 

درباره‌ی این استدلال، نکاتی به این شرح قابل ذکر است:

{
در یک بحث جدلی می‌توان گفت که اگر رضایت افراد را معیار قرار دهیم، چون رسیدن به توافق همگانی در هر امری، معمولاً میسّر نیست، چاره‌ای جز ملاک قرار دادن رضایت اکثریت افراد باقی نمی‌ماند. امّا آن‌چه مهم است، حفظ حقوق اقّلیت است. بنابراین، نمی‌توان صرفاً به این دلیل که در صورت برقراری حکومت دینی، عدّه‌ای ناراضی خواهند شد، تشکیل آن را مجاز ندانست. این امر درباره‌ی هر حکومتی صادق است. در جوامع تحت سلطه‌ی حکومت‌های غیردینی نیز به علل و دلایل مختلف، عدّه‌ای به عنوان مثال دینداران طرفدار حکومت دینی، ناراضی خواهند بود

 

آن‌چه در عمل اتّفاق می افتد، این است که در جامعه‌ای که همه یا اغلب اعضای آن دیندار نباشند، یا اگر متدین هستند، دین آن‌ها درباره‌ی مسایل سیاسی سکوت کرده است، به طور طبیعی حکومت دینی تحقق نمی‌یابد. سؤالی که مطرح می‌شود، این است که آیا اندیشه دینی، تحمیل حکومت دینی را بر جامعه‌ای که خواستار آن نیست، لازم و جایز می‌داند یا نه.

به هر حال، اگر عموم مردم خواهان جکومت دینی نباشند، یا در صورتی که به حکومت دینی تن در دهند، بعداً تغییر عقیده دهند، فارغ از هرگونه بحث درون دینی، طبعاَ موجودیت حکومت دینی عملاً منتفی خواهد شد.

5.
تجارب تلخ تاریخی، زیان‌های ترکیب دین و سیاست را نشان داده است یعنی: نتایج معکوس و تجربیات تلخی که از تصرف دین و دولت به دست رهبران شریعت، حاصل می‌شود، یکی از زیان‌های ترکیب و ادغام دین و سیاست است. طرف‌داران این استدلال به این شواهد تاریخی استناد می‌کنند: ا- هزار سال حاکمیت بلامنازع و قدرتمند پاپ‌ها در اروپا و جنایات و عملکرد وحشتناک آن‌ها 2- خلافت اموی و عباسی و عثمانی که خود را خلیفه‌ی رسول الله(ص) و بعضاً خلیفة‌الله می‌خواندند.[18] 3- سلطنت صفویان و قاجاریان در ایران[19].

در مقابل این استدلال، طرفداران پیوند دین و سیاست می‌توانند نمونه‌های یادشده را به عنوان الگوی مطلوب خود از پیوند دین و سیاست نپذیرند و آن‌ها را در واقع، انحراف از سرمشق مطلوبشان معرّفی کنند. به گفته‌ی یکی از منتقدان دیدگاه مزبور، «هیچ متدین آگاهی، کلیسا یا خلافت اموی و عباسی و عثمانی و قاجار را مظاهر حکومت دینی نمی‌داند. آیا هرکس، نام دین بر خود نهاد و قدرت حکومتی را قبضه کرد، حکومتش دینی است؟ چنین حاکمی، دین را در قبضه‌ی سیاست دراورده، امّا عنصری ضدّ دین است. حاکم دینی باید برگزیده‌ی معیارها و ضوابط دینی باشد و راه و رسمی جز دین، پیش نگیرد».

6.
از نظر اخلاقی، ترکیب دین و سیاست، نه تنها لزوماً تقوای سیاست‌مداران را تأمین نمی‌کند، بلکه ظاهرسازی و ریاکاری، فرصت خودنمایی می‌یابد»[20] پس به منظور پرهیز از عارضه‌ی اجتناب ناپذیر ریاکاری و ظاهرسازی دولت‌مردان در حکومت‌های دینی، که هم به سیاست و اجتماع و هم به خود دین ضربه می‌زند، بهتر است دین و سیاست را از هم تفکیک نمود.

به طور کلّی، تردیدی نیست که ریاکاری و ظاهرسازی اشخاص خاصّه سیاستمداران، امری ناپسند است. همچنین دست‌یابی افراد به مناصب در حکومت دینی، از راه تظاهر و ریاکاری منتفی نیست. اما به نظر می‌رسد که این معضل، تنها یک راه‌حل ندارد که عبارت است از قطع پیوند دین و سیاست، بلکه می‌توان راه‌حلّ دیگری، یعنی یافتن تدابیری برای اعمال نظارت مستمرّ از سوی مردم یا نمایندگان آن‌ها را مدّنظر قرار داد. در صورت اعمال مداوم چنین نظارتی، مخاطرات قدرت کاهش می‌یابد. به هر حال، همان‌طور که صرف احتمال سوءاستفاده حاکمان از قدرت، موجب نشده است که بیشتر اندیشمندان سیاسی، ضرورت وجود حکومت را نفی کنند، در این‌جا نیز صرف احتمال ریاکاری و تظاهر برخی از سیاستمداران در حکومت مذهبی، لزوماً نتیجه‌اش نفی حکومت دینی نیست.

7.
عدم اشاره به امامت یا خلافت در منابع اسلامی. این استدلال، ظاهراً اوّلین بار توسط «علی عبدالرازق» مطرح گردید و به نظر او در قرآن و سنت، به امامت و یا خلافت اشاره‌ای نگردیده است؛ اگر چه روایاتی مانند «الائمّة من قریش» یا «من مات و لیس فی عنقة بیعة، فقد مات میتةً جاهلیة» در سنّت آمده است، اما وجود چنین روایاتی، دلیل بر ادعای کسانی نیست که پنداشته‌اند اسلام به وجود خلافت یا امامت، اذعان کرده است؛ زیرا اگر چنین چیزی درست باشد، در موارد بسیاری خداوند متعال، «طلاق»، «استدانه»، «بیع»، «رهن» را ذکر کرده ولی نمی‌توان حکم کرد که طلاق یا قرض گرفتن واجب است. عبدالرازق این سخن را هم مردود می‌‌داند که مسلمانان بعد از رحلت رسول اکرم(ص) اجماع کرده‌اند که هیچ زمانی خالی از امام نیست و هرگز چنین اجماعی صورت نگرفته است؛ زیرا اگر چنین چیزی صحت داشت نزاع و کشمکش بین مسلمانان وجود نداشت و همچنین فرقه‌هایی همچون خوارج و یا افرادی از معتزله هم، این اجماع را می‌پذیرفتند در حالی که آنان به لزومِ وجود امام یا خلیفه، اعتقادی ندارند.

عبدالرازق، در بخش پایانی کتاب خود عصاره‌ی نظریه‌اش را چنین بیان می‌کند که «شأن دین، دخالت در امور سیاسی نیست. دین درباره‌ی مسایل سیاسی، نه امر کرده است و نه نهی، و این مسایل را کلاً به خود ما واگذار کرده است تا درباره‌ی آن‌ها به احکام عقل و تجارب ملّت‌ها و قواعد سیاست رجوع کنیم؛ همان‌طور که شأن دین دخالت در اموری مانند تدبیر سپاهیان و شهرسازی و... نیست و در این موارد به عقل و تجربه رجوع می‌شود» و کتاب خود را با ذکر این نکته به پایان می‌رساند:

«
لا شیئی فی‌الدّین یمنع المسلمین ان یسابقوا الامم الاخری فی علوم الاجتماع و السیاسة کلها و أن یهدموا ذلک النظام العتیق الذی ذلواله و استکانوا الیه و انْ یبنوا قواعد ملکهم و نظام حکومتهم علی احدث ما انتخبت العقول البشریه و اَمتن‌ ما دلّت الامم علی انّه خیرُ اصول الحکم»[21] یعنی: «هیچ چیزی در دین اسلام وجود ندارد که مسلمانان را از آن باز دارد که در علوم اجتماعی و سیاسی، بر ملت‌های دیگر پیشی گیرند و آن نظام باستانی (خلافت) را که در برابرش خوار و ذلیل شدند از بین ببرند و آیین کشور داری و نظام حکومت خود را بر تازه‌ترین نتایج عقول بشری و استوارترین اصولی که به حکم تجارب ملّت‌ها، بهترین آیین حکومت شناخته شده است، بنا کنند»

سرانجام عبدالرازق در 12 اوت 1925 با استناد به قانون شماره 10 مورخ 1911 که الازهر را به مجازات اقدام‌کنندگان بر ضد حرمت مقام علما مجاز کرده بود و ماده‌ی 101 قانونِ الازهر، با اتهامات ذیل از گواهی نامه‌ی الازهر و منصب قضا و افتا محروم و اخراج گردید: 1- شریعت اسلام آیینی صرفاً معنوی می‌باشد و به حکومت دنیوی ارتباطی ندارد. 2- جهاد پیامبر در راه دین و برای ابلاغ دعوت نبود بلکه امری حکومتی بود 3-انکار اجماع اصحاب بر وجوب نصب امام 4-انکار قضاوت به عنوان واجب دینی 5- انکار دینی بودنِ حکومت خلفای راشدین.

8.
رسالت پیامبر اسلام، منحصر به دعوت دینی خالص بود. این استدلال هم، از سوی عبدالرزاق، مطرح و از طرف دیگر افرادی همچون «خالد محمد خالد» که البته بعدها از نظر خود برگشت و برای اطلاع بیشتر به کتاب «آزادی‌های عمومی در حکومت اسلامی» (تألیف راشد غنوشی مراجعه شود)، طه حسین و مهدی بازرگان پی‌گیری و مجدداً ارائه شد. به نظر این افراد «دین باید آن‌گونه باشد که شارع می‌خواهد: پیامبرانه و نه پادشاهانه! هادیانه و نه حاکمانه! در مقام وعظ و نه در مقام حکم! و بهترین راه برای پاک نگه داشتن و آلوده نکردنِ دین، جدا کردن آن از سیاست و قرار دادنش بر فراز سیاست است. جدایی دین از سیاست، در نگهداری دین از عیوب و استبداد سیاست بسیار مؤثر و کارگر خواهد بود.»[22] مهدی بازرگان نیز سخنانی به همین مضمون دارد و می‌گوید: «... بعثت و مأموریت پیامبران برای مسایل و موضوعاتی بوده که خیلی بزرگ‌تر و بالاتر است از آن‌چه شش‌دانگ ذهن و اشتغالات بشر را جذب خود کرده و به کلّی دور از دسترس و درک یا دانش و آزمایش اوست؛ یعنی آخرت و خدا. بنابراین نباید انتظار داشت که اسلام (یا مسیحیت و یهودیت) برای ما اساسنامه‌ها و آیین‌نامه‌ها یا قوانین شسته رفته‌ی کامل درباره‌ی ایدئولوژی، حکومت، اقتصاد، علوم و فنون، پزشکی و بهداشت به دستمان داده باشند یا بدهند؛ همچنان‌که آشپزی، خیاطی، معماری و سایر فنون و علوم و اکتشافات را نیز تعلیم نداده‌اند

 

 

 

بررسی ونقدپلورالیسم دینی بخش نخست(آرشیو:اندیشه)

 

 

http://islahweb.org/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1175&mode=thread&order=0&thold=0

 

 

پلورالیسم (Pluralism) به معنای آیین کثرت یا کثرت‌گرایی است که در حوزه‌های مختلف فلسفه‌ی دین، فلسفه‌ی اخلاق، حقوق و سیاست، کاربردهای متفاوتی دارد که حدّ مشترک همه‌ی آن‌ها، به رسمیت شناختن کثرت در برابر وحدت است. چنان‌که در فلسفه، عدّه‌ای به هیچ‌گونه‌ جهت وحدتی در موجودات قایل نیستند و از این نظریه به کثرت وجود و موجود تعبیر می‌شود. نقطه‌ی مقابل آن نظریه‌ی کسانی است که وحدت‌گرا بوده، یا منکر هرگونه کثرت شده‌اند (وحدتِ وجود افراطی) و یا با قبول کثرت، وحدت را نیز پذیرفته‌اند، که تفصیل آن در کتب فلسفه آمده است.

بنابراین ما در مورد معنای اوّل پلورالیسم هیچ مشکلی نداریم؛ زیرا همان‌طور که بیان شد اسلام همزیستی مسالمت‌آمیز با ادیان الهی را پذیرفته است. در داخل حکومت اسلامی نیز پلورالیسم پذیرفته شده است؛ زیرا پیروان فرقه‌های مختلف و مسلک‌های متفاوت در کنار مسلمانان و در پناه حکومت اسلامی به زندگی خویش ادامه می‌دهند و از حقوق شهروندی برخوردار هستند.

دوم: دین امر واحدی است که از طرف خداوند آمده و چهره‌هایی مختلف دارد. اختلاف در جوهر ادیان نیست؛ بلکه در فهم دین است. کسانی به گونه‌ای آن امر الهی را فهمیدند و یهودی شدند، عده‌ای دیگر، به شکل دیگری فهمیدند و مسیحی شده‌اند و کسانی به شکل دیگری فهم و ادراک نمودند و مسلمان شدند.

هر پیامبری به گونه‌ای حقیقت را درک و بیان نموده، به همین جهت یکی قایل به توحید و دیگری «العیاذ بالله» تثلیث را مطرح ساخته است. هرکس، طبق ذهنیت و فهم خود، چهره‌ای از این حقیقت را درک می‌کند و فهم هیچ‌کس بر فهم دیگری ترجیح ندارد. ما صراط مستقیم نداریم، بلکه صراط‌های مستقیم داریم و همه‌ی آن‌ها درست محسوب می‌شوند.
آن‌چه در دسترس هر بشری حتی پیغمبر قرار می‌گیرد، ضمانت و صحّت مطلق ندارد و یک حقیقت ثابت الهی نیست. آن‌چه در حوزه‌ی معرفت ما قرار دارد، صرفاً برداشت‌های ذهنی هر یک از پیامبران است که تابعی از شناخت‌های طبیعی، فیزیکی، اجتماعی، سیاسی و ارزش‌های حاکم بر زمان هر یک از آنان است.

این نظریه نسبت به محکمات و ضروریات دین نمی‌تواند درست باشد و سخن بسیار غلطی است ولی در شکل ساده و در محدوده‌ی مسایلی نظری و ظنّی قابل پذیرش است

 

سوم: معنای سوم پلورالیسم این است که حقایق، کثیرند و ما حقیقتِ واحد نداریم. عقاید متناقض صرف‌نظر از اختلاف فهم‌های ما، همه، حقیقت هستند.

این معنی، قطعاً غلط است زیرا تناقض بدیهی‌البطلان است. پلورالیسم به این معنی، یک مفهوم وارداتی است و ریشه در کلام مسیحی و اختلافات کلیسا با دستاوردهای علوم تجربی دارد و ما که چنین مشکلاتی نداشته‌ایم نیازی به طرح چنین راه‌کارهایی نداریم.

چهارم: حقیقت، مجموعه‌ای از اجزاء و عناصری است که هر کدام از این عناصر و اجزاء، در هر یک از ادیان یافت می‌شوند؛ بنابراین ما هیچ دین جامعی نداریم بلکه مجموعه‌ای از ادیان داریم که هر یک سهمی از حقیقت دارند. در اسلام، تنها بخشی از حقیقت یافت می‌شود و در مسیحیت، بخش دیگری و در یهودیت، بت‌پرستی و...، بخش دیگری. همچنین شاید هیچ دینی نداشته باشیم که هیچ سهمی از حقیقت نداشته باشد بلکه در هر دین، بخشی از حقیقت یافت می‌شود. امّا نه مسلمان و نه هیچ کس دیگری نمی‌تواند بگوید که دین من، به تمام حقیقت رسیده است.

پلورالیسم در این معنی نیز پذیرفته نیست زیرا اسلام، دینی جامع بوده و واجد همه‌ی حقایق دینی است، نه این‌که فقط بخشی از حقیقت را شامل باشد.
فضل الرحمان» از صراط‌های مستقیم و بشری بودن وحی و الفاظِ قرآن سخن گفت. او سرّ اختلافِ ادیان را تعبیرهای شخصی هر پیامبر از تجربیات روانی خودش می‌دانست که متأثر از محیط و شرایط زیستی هر پیامبر می‌باشد.



بررسی ونقدپلورالیسم دینی بخش دوم(آرشیو:اندیشه)

 

در این فصل دلایل کثرت‌گرایان یا ادله و مبانی پلورالیسم راتوضیح داده و در فصل بعد به نقد آن‌ها می‌پردازیم.

 

http://islahweb.org/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1206&mode=thread&order=0&thold=0

 

براساس پذیرش هرمنیوتیکس گفته شده است: فهم‌ها از متون دینی بالضروره متنوع و متکثّر است و نه تنها متنوع و متکثر است، بلکه سیال است و این تنوع و تکثرِ سیال، قابل تحویل شدن به فهم واحد نیست.[1] یعنی هر خواننده‌ای به مقتضای عقاید و علایق شخصی خود، معنایی به متون دینی می‌بخشد و برداشتی متفاوت از برداشت‌های دیگری می‌کند و این برداشت‌ها وحدت‌پذیر نیست و امکان داوری بین آن‌ها برای تشخیص و ترجیح برداشتِ درست از نادرست وجود ندارد. هیچ مرجع و مفسّر رسمی از دین وجود ندارد و قول هیچ‌کس حجیت تعبّدی ندارد.
پس برداشت هرکس با توجّه به عقاید و روحیات خودش، درست است و باید به رسمیت شناخته شود و از آن‌جا که دیدگاه‌های شخصی افراد، مدام در حال تحوّل است پس عقاید دینی آنان نیز در حال تحوّل است، و هیچ عقیده‌ای ثابت نمی‌ماند؛ هیچ مفهوم ثابت و خاصی را نمی‌توان به دین نسبت داد یا از آن نفی کرد، حاکم سیاسی داریم ولی حاکم فکری و دینی نه.

 

هیچ‌کس به خودِ «دین» دست نمی‌یابد و هرگز معلوم نخواهد شد که محتوای آن چیست؟ مثلاً نمی‌توان قاطعانه گفت که اسلام، چیست و چه معارفی دارد؟ نمی‌توان از آموزه‌های مشخصی، به نام «اخلاق اسلامی»، «احکام اسلامی» و یا ایده‌های روشنی به نام «عقاید اسلامی» سخن گفت.[2] دلیل آن هم صامت بودن متن است و ما همواره در فهم متون دینی و در تفسیر آن‌ها، چه فقه و حدیث و تفسیر قرآن، از انتظارات و پرسش‌ها و پیش‌فرض‌هایی کمک می‌گیریم و چون هیچ تفسیری بدون تکیه بر انتظار و پرسش و پیش‌فرضی ممکن نیست و این انتظارات و پرسش‌ها و پیش‌فرض‌ها از بیرون دین می‌آید و بیرون دین نیز متغیر و سیال است یعنی علم و فلسفه و دستاوردهای آدمی مرتباً در حال افزایش و تراکم و تغیر و تحوّلند، ناچار تفسیرهایی که در پرتو آن پرسش‌ها و انتظارها و پیش‌فرض‌ها انجام می‌شوند، تنوع و تحول خواهند پذیرفت. «دینِ» تفسیر نشده نداریم. اسلام یعنی تاریخ تفاسیری که از اسلام شده است و مسیحیت یعنی تاریخ تفاسیری که از مسیحیت شده است و هکذا.

 

پلورالیست‌ها می‌گویند: «کتاب الهی و سخن پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- تفسیرهای متعدد برمی‌دارد و به تعبیر روایات، کلام الهی ذوبطون و چند لایه است به طوری که وقتی پوسته‌ی اول معنی را برمی‌دارید، سطح دیگری از معنی بر شما نمودار می‌شود. یکی از دلایلش هم این است که واقعیت چند لایه است و چون کلام از واقعیت پرده برمی‌دارد، آن هم بالتبع چند لایه می‌شود.

 

پلورالیست‌ها بر این باورند که متن، مانند طبیعت، ذاتاً و حقیقتاً امری مبهم است و به همین دلیل نیازمند تفسیر می‌باشد و از آن‌جا که پیش‌فرض‌های هر مفسّر، تأثیر مستقیم در تفسیر او دارد، متن، معنی واقعی نخواهد داشت؛ بلکه معانی درست و متعدّد می‌توان داشت زیرا در عالم متن «حق» به معنای انطباق با نیت مؤلّف نداریم؛ بلکه هر مؤلّفی که زبانی را برای افاده‌ی معنا انتخاب می‌کند، یکی از معانی متن را فهمیده و به همان دلیل آن را اختیار کرده است و الّا معانی دیگری هم برای آن متن وجود دارد.[4] فلذا هر مفسّر به همان گونه متن را تفسیر می‌کند که می‌فهمد. در نتیجه فهم دینی امری جمعی قلمداد شده و همه‌ی فهم‌های دینی، بهره‌ای از صواب دارند همان‌طور که همه‌ی افراد سهمی در زندگی و تمدّن بشری دارند.

 

پلورالیست‌ها می‌گویند: هیچ چیز خالص در این جهان یافت نمی‌شود، خدای جهان هم، بر این نکته انگشت تأیید نهاده است. آن‌جا که می‌گوید: «أَنزَلَ مِنْ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیلُ زَبَداً رَابِیاً...»[10] «آبی که از آسمان فرو می‌ریزد ناچار با گل و لای آمیخته می‌شود و کف بلندی برآن می‌نشیند...». حق و باطل چنین به هم آمیخته‌اند.

 

دنیا را هویت‌های ناخالص پر کرده‌اند. و چنان نیست که یک‌سو «حقّ صریحِ» خالص نشسته باشد و سوی دیگر «ناحقّ غلیظ خالص». اصحاب هر فرقه مجازند که همچنان بر طریقه‌ی خود بمانند و پا بفشارند. مراد، نفی طریقه‌ی خود نیست؛ مراد، بهتر شناختن طریقه‌ی خود و هضم این معناست که کثرت و تنوّع، طبیعی و بشری و این جهانی و ناگزیر است. مراد، نسبیت حق و باطل هم نیست، نمی‌گوییم حق و باطل معنا و استقلال ندارند و هر فرقه‌ای هرچه می‌گوید حقّ است. می‌گوییم، عالم، عالم ناخالصی‌ها است و سرّ این ناخالصی هم، بشری شدنِ دین است. وقتی بارانِ دینِ ناب، از آسمانِ وحی، بر خاکِ افهام بشری می‌بارد، ذهنْ‌آلود، می‌شود. و همین که عقل‌ها به فهمیدن دینِ زلال همت می‌گمارند، داشته‌های خود را با آن می‌آمیزند و آن را تیره می‌کنند و لذا دینداری و دین‌ورزی چون آبی کف‌آلود تا قیام قیامت در میان مردم جاری است و تنها در قیامت است که خداوند میان بندگان خود در خصوص اختلافشان داوری خواهد کرد.

«
وَإِنَّ رَبَّکَ لَیحْکُمُ بَینَهُمْ یوْمَ الْقِیامَةِ فِیمَا کَانُوا فِیهِ یخْتَلِفُونَ»[11] «و قطعاً پروردگارت روز رستاخیز میان آن‌ها درباره‌ی چیزی که در مورد آن اختلاف می‌کردند، داوری خواهد کرد

 

 

آن‌چه به دست ما رسیده (مجموعه‌ی کتاب و سنّت) نه همه‌ی آن است که می‌توانست باشد و نه خالی از آن است که می‌بایست باشد (یعنی خالص نیست). بسا روایات که از میان رفته و به دست ما نرسیده و بسا احادیث که مجعول است باقی مانده و بسا پرسش‌ها که می‌توانست روشنگر راه باشد ولی با پیشوایان در میان نهاده نشده و یا آنان از سر تقیه و اسباب دیگر جواب نگفته‌اند.

این‌ها همه نشان می‌دهد که دین وقتی وارد تاریخ می‌شود تا چه حدّ تاریخی و بشری می‌شود و تا کجا تحت تصرّفات ذهنی و عملی آدمیان قرار می‌گیرد و چه غبارها و حجاب‌ها بر آن می‌نشیند و چه قطعه‌ها از آن بریده و یا بر آن افزوده می‌شود و همین است معنی دقیق تنزیل کتاب که در قرآن کریم بدان اشارت رفته است. و این سرنوشت هر دینی بلکه سرنوشت هر موجودی است که پا به خرابات‌آباد تاریخ و طبیعت می‌نهد و جامه‌ی بشریت و مادیت می‌پوشد. تحمیل زبان قوم (عربی، عبری، یونانی) بر دین، اوّلین و آشکارترین تحمیل بر تنزیل است و پس از آن امواج خون‌فشان بسیاری است که برمی‌خیزد و دین را در کام می‌کشد و آشکار می‌کند که: «دین آسان نمود اوّل، ولی افتاد مشکل‌ها

 

 

بنابراین باید گفت که همه‌ی بشریت، گرچه هدایت دین (به‌ویژه اسلام) را نپذیرند، هدایت یافته‌اند. چه آن‌کس که توصیه‌های این مکتب (اسلام) را بپذیرد و عملی کند و چه آن کس که نپذیرد، هر دو، در مسیر درستند؛ نهایتِ راه معلوم می‌کند که هر دو بر جاده‌ی هدایت و نجات بوده‌اند، منتهی یکی محققانه و دیگری سخره‌گرانه و مقلّدانه.

ادامه دارد......


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

جدایی دین ازسیاست،صراط های مستقیم وپلورالیسم دینی،قبض وبسط شریعت وتجربه نبوی=آری یانه3؟

........ادامه

 

یاسر:نظربر جدایی دین ازسیاست،صراط های مستقیم وپلورالیسم دینی،قبض وبسط شریعت وتجربه نبوی=آری یانه2

آیا مسلمین می توانند غیر سیاسی باشند؟!
جواب: ابدا نمی توانند؛ زیرا «اصـــول اســـلامیت» هنگامی معنا و واقعیت پیدا می کند که مسلمین در سیاست و ادارۀ اجتماع و بنای فرهنگ و برنامه های اقتصادی و.... دخالت و شرکت نمایند و سرنوشت سیاست و اقتصاد و اجتماع وفرهنگ را بدست گیرند. و این اصول اسلامیت از این قرار هستند: ایمان اسلامی، عمل اسلامی، منهج اسلامی، جامعۀ اسلامی، اقتصاد اسلامی، فرهنگ اسلامی، هنر اسلامی، ورزش اسلامی، علوم اسلامی، مملکت اسلامی، خانوادۀ اسلامی، ازدواج اسلامی، حلال و حرام اسلامی، روابط اسلامی، شغل و کار اسلامی، لباس و پوشش اسلامی، عدالت اسلامی، و خلاصه کل آیات قرآن و سنت و روش رسول الله تنها در سایۀ سیاست و حکومت و رهبری اسلامی و تحت سرپرستی حاکمان مسلمـان و منتخب متحقق و زمینۀ اجراء و عمل پیدا میکنند و به واقعیت مبدل می شوند و راهگشا و حلال مشکلات می گردند. ادامه دارد

 

بنابر اين، با توجه به اینکه «تمام ارکان حيات و زندگی یک انسان مسلمان» اعم از عرف و فرهنگ اش، رسوم و عادات اش، کسابت و اقتصاد اش، نحوۀ تشکيل خانواده اش، تربيت فرزندانش، تعليم و تحصيلاتش، قضاوت و حل اختلافاتش، اعياد و تفريحاتش، ماهيت خوراک و پوشاک اش، و خـلاصه کل زندگی اش، متاٴثر از دين اسـلام و ديانت اسـلامى است، ادعاى اينکـه مسلمین بايد غیر سیاسی باشند و از شـرکت درسياست مملکت داری وسياست اجتماعى وسياست اقتصادى وسياست فرهنگى وسياست آموزشى و سياست تربيتى وسياست قضايى وسياست بهداشتى و بطـور کلی سیاست داخلی و خارجی باید پرهیز نمایند، امری بسیار خنـده آور است، و جز «بـازی» با عقـول جوامع غفلت زده و «تمسخر» ارادۀ ملل زیر سلطه و استبداد زده و رقاصی برای خشنودى دول استعماری و نظامهای استبدادى چيز ديگرى بحساب نمی آيد.

 

برادر محمد السلام علیکم
در رابطه با مسئله اسلام وسیاست سما’ مطالب مختلف و متعددی ارائه نموده که یکی از آنها تحت این عنوان میباشد و در وبلاگ خبر و نظر متن کامل آن وجود دارد و اگر مناسب دانستید می توانید آنر را در وبلاگتان بگنجانید :

طرح جداسازی اسلام و مسلمین از سیاست و حکومت و رهبری

برکناری و جداسازی اســلام از سیاست و حکــومت و رهبری، یعنی برکنــاری و جــداسازی مسلمین و جــوامع اســلامی از سیاست و حکـومت و رهبری، زیـرا مسلمین و جــوامع اسـلامی، حامـل فکر و عقیدۀ اسـلامی و اخـلاق و فرهنگ اســلامی و رفتار و عملکـرد اسـلامی هستند. بله میشود که چیزی را قبول کرد و چیزی را نقد کرد، امری را سنتی و امری را مترقی اعلام کرد، و بخشی از کار و فعالیت سماء نیز همین قبول و نقد و بررسی است. ادامه دارد

http://khabarvanazar.blogfa.com/post-34.aspx

 

 

آرش: نظربر جدایی دین ازسیاست،صراط های مستقیم وپلورالیسم دینی،قبض وبسط شریعت وتجربه نبوی=آری یانه2

 

محمد و دوستان گرامی:

سعی بر این است که درباره برخی پرسش های مطرح شده

الف) در رابطه انسان و سیاست و عرفان

ب) کارکرد و دامنه دین
بطور خلاصه بحث شود.

الف) در رابطه انسان و سیاست و عرفان

" آیادین ازسیاست جداست یاخیر؟اگراینگونه نیست؟چگونه؟چرانبایدجداباشد؟"


"نهایتی که درحرف های آرش هم می توان یافت بایددین به زندگی خصوصی افراداکتفادادوحالت عرفانی که ادیان آمده اندوتنهااگرافرادازلحاظ نگاهی به تکامل برسندوعرفانی شوندوتنهااگرنگاه فردی درست شودچون اوجزئی ازاین جامعه است وخدابه اوعقل وفکرهم داده است برضدخودوبشریت کارنمی کندونیازی نیست دیدگاهی ازسوی خدادرارتباط باسیاست باشدزمانیکه خدابه اوعقل وفکرداده .."

ببینید دوستان با "عشق" "آزاد" می شویم و به "صلح" می رسیم. اما <<< آزادی ما از مسیر آزادی دیگران عبور می کند>>>. و این جاست که جمع و جامعه و سیاست و غیره و هم در رابطه با "فردیت" انسان مطرح می شود. و این باعرفان به معنای رایج آن ک فرق دارد.
مثلا چطور می توان به "صلح و آرامش" رسید وقتی می دانی بچه همسایه ات گرسنه سر بر بالین می گذارد؟؟ ما همه به عنوان جریی جدایی ناپذیر " انتگرال" از هستی که فاصله همه ماهم ازمرکز آفرینش به یک اندازه است... فردی نخواهیم توانست صلح را با تمامی ابعادش تجربه کنیم ... به زبان سعدی چو عضوی (از بدن) به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار. خب چگونه میلیون ها انسان می توانند در کنار هم زندگی کنند؟ این جا سیاست برای آزادی فرد که از مسیر آزادی دیگران می گذارد کاربرد پیدا می کند و و دمکراسی و حقوق بشر...
رسالت همه پیامبران رهایی قوم خود از ظلمت و پلیدی و در نتیجه آزاد کردن قابلیت های انسانی آن هاست... دستورات مدهبی از عبادات و احکام هم همه در این راستا بوده است. مثلا خداوند سبجان که به نماز ما نیاز ندارد. این ماییم که نیاز به نو کردن هر روزه روح خود از زنگارهای روزمره داریم. با وصل شدن به پروردگار خود روح و روان خود را تازه می کنیم و سعی می کنیم کجی ها و پلیدی ها خود را پاک کنیم تا بتوانیم از قابلیت های انسانی خود که در آفرینش به ما داده شده استفاده کنیم.

 

ب) کارکرد و دامنه دین/ شریعت

"هرانسانی حق داردانتخاب کنداماامکان داردگزینه انتخابی اوحق نباشدواین حق انسانهاست که حق به آنهامعرفی گردد"

" آیه28سوره سبامی گویدپیامبررابرای کل بشریت فرستاده شده است"

"اسلام تنهابرای مکیان خوب است چرابرای دیگربشریت خوب نیست وچه معایبی دارد؟این مواردراذکرنکرده اید؟وتکلیف انسان دراین بین چیست؟مقوله انسان،دین،خدا چگونه معنی پیدامی کندباتوجه به نگاه شما؟"

اول: قرآن بخشی از کلمات بیکرانه خداست
دوم: بخشی از آیات قرآن یونیورسال است و درباره "دین قیم که در آن تغییری نیست" و بخشی دیگر محلی است و و یژه ساکنان ام القری(مکه) و اطرافش. ما از همه کلمات و آیات اللهی بهره می جوییم تا در سایر آیات خدا تقکر و تعقل کنیم و آن ها کشف کنیم. اما آن هایی که ویژه تربیت مردمی مشخص و سواد و مرحله ای از رشد ان ها در زمان خاصی آمده نمی توان عینا به کار گرفت.
حقیقت لایه های گوناگون دارد و ما در جسجوی کشف حقیقتیم. آن هم نه حقیقت برای حقیقت که حقیقت برای بهتر زیستن و مسیر را بهتر پیمودن. یافته های ما سفر ما را تا منزلگه بعدی آسان تر و پرمعناتر می کند.. . و این ادامه پیدا می کند. بشر بنا بر امتیاراتی که در آفرینش به او داده شده به نوعی خودکفاست در پیمودن راه. اما در مقاطعی از تاریخ برخی از اقوام آنقدر جاده را گم کرده و در بیراهه افتاده بوده اند که خداوند مجبور به دخالت مستقیم به وسیله وحی شده است تا پیامبری آن ها به مسیر اصلی برگرداند ولی بقیه راه را باید خود طی کنند.

 

(دنباله کامنت قبل):

خب شریعت محمد برای مکیان خوب است ولی دین موسی و عیسی و محمد با بقیه آیاتی که بشر کشف می کند برای همه انسان ها. حال جاهایی هم که کلمه " ناس" بکار رفته عند الزوم به مفهوم کل بشریت نیست بلکه "نوع" انسان (مثلا در مقایسه با جن) و یا مردم (جمعیت ) آن ناحیه و یا قوم است. حتی اگر فرض کنیم همه کتاب های آسمانی برای کل بشریت آمده تناقصی نیست چرا که بخشی از کلمات خداست و برای همه مفید است بویژه آن هایی که درباره "دین" است که مشترک می باشد. بهر حال مثلا عبرت ار تاریخ و آنچه بر سر اقوام مختلف آمده است برای همه مقید اسن. آنقدر آیه درباره "قومی-محلی" بودن رسالت پیامبران آمده است که این را تایید می کند. وگرنه در کلام خدا که نباید تناقصی باشد. در روزگار ما در کشورهای فدرال مثلا در کانادا در سه سطح قانون وجود دارد : شهری استانی و فدرال.

اسلام به معنای کلی آن برای همه بشریت خوب است. شریعت موسی و عیسی و محمد برای مردم مخاطب هر رسول. بخش ناچیز کلمات خدا در کتاب های آسمانی آمده بقیه آن را ما در جستجو و کشف آن می باشیم. برخی از حقایق عالم را هم هرگز کشف نخواهیم کرد.
در پایان یادداشتی را که در باره بحث روز دکتر سروش و آقای سبحانی در سایت دیگری گداشتم اینجا هم در کامت بعدی می گذارم. لازم به یادآوری است آن چه اینجا بیان شد با نظریه " قبض و بسط شریعت" متفاوت است. چرا که می گوید شریعت قابل بسط نیست. شریعت مربوط به گذشته است. ما در جستجو و کشف کلمات خداوند هستیم که آن ها را نمیدانیم!

 

 

نکته ای که می خواهم یاد آوری کنم بیشتر به متدولوژی بر می گردد تا اصل بحث. به گمان من بعد از 1400 سال ما هنوز یک درک "ساختاری" "منسجم" از قرآن نداریم. در بحث ها با ارایه تک تک آیات به نتیجه نحواهیم رسید. متفکران ما هم به جای پژوهش در تمامی قران اغلب به آیاتی ارجاع می دهند که دیگران قبلا ارجاع داده اند. در نتیجه بسیاری از آیات فرآن مهجور مانده است. برای مثال مواری نظیر زیر به آسانی از قرآن قابل نتیجه گیری است که به بحث کمک زیادی می کند و شاید آن را در مسیر دیگری می اندازد:
- این که قرآن و سایر کتاب های آسمانی بخش بسیار ناچیزی از "کلمات" خداست که بی نهایت می باشد
- این که فرق است بین "دین" و شریعت. دین یونیورسال است و شریعت قومی-محلی
این که شریعت های گونگون مانند رنگ و نژاد و زبان در قرآن به رسمیت شناخته شده است
- این که قرآن عربی برای اهالی ام القری (مکه) و حوالی آن آمده است
- این که قرآن مثال هایی از کلمات خدا ( سطح مقطعی از ام الکتاب) است. بخشی از آن بیان کننده شریعت محمد است و بخش دیگری مربوط به "دین قیم" می باشد که به همه بشریت برمی گردد.
-این که بسیاری از آیات قرآن "موردی" و برای هدایت و تربیت مردمی بییسواد و متناسب با فهم آن ها آمده است. بسیاری از این گونه آیات هم تکراری است . مثل معلم که سر کلاس مجبور است متناسب پیشرفت دانش آموزان حرف بزند و مطالب را تکرار کند
به گمان من:
- احتمال جابجایی و اشتباه در تدوین قرآن بعد از دو دهه وجود دارد.
- بسیاری از موارد مثلا وجود جن نه قابل اثبات است و نه قابل رد. اگر وجود یونیورس های دیگر موازی یونیورس خودمان اثبات گردد.خب ممکن است یونیورس دیگری با "عنصر بنیادین" متفاوت وجود داشته باشد ( مثلا نوع جن). در این موارد شاید بهتر باشد بگوییم فعلا نمی دانیم شاید در آینده بدانیم.
. بسیاری از حقایق عالم را هم هرگز کشف نمی کنیم زیرا که که کلمات خداوند بی نهایت است. این هم عین عدالت خداست. چرا که که اگر روزی بشر به همه کلمات خدا دست پیدا کند و برای آیندگان انگیزه جستجوگری وجود نداشته باشد خداوند از عدالت می افتد.

 

محمد:دوستان عزیزدرسازمان موحدین آزادیخواه نسبت به مقالاتی که مادرموردطرح سئوال آیاجدایی دین ازسیاست وصراط های مستقیم و..بیان کردیم مقاله پیش وررامعرفی کردندبایدبگوییم این مقالات متاسفانه ذهن مخاطب رااقناع نمی کندوبیانات کلی دارد1-این مقاله فاقداین بیان است که چگونه درنظام اسلامی مسلمانان می توانندگزینه هایی همچون مردم سالاری وآزادی وارزش گذاری درست برای انسانهاورسیدن حقهابرای همه وعدالت وبرابری و...دست یافت وساختارهای نظامی وتقسیم قدرتهادراین نظام برای وصول به آن چگونه است 2- چگونه برداشت آنهاازنظام سیاسی اسلامی حق است وبقیه نادرست 3- کدام آیات مبین این است که مسلمانان بایدنظام سیاسی داشته باشند 4- چرامسلمانان درنظامهای سیاسی دیگرنمی توانندبه حق های خوددست پیداکنند 5- چرامسلمانان باداشتن دیدگاه عرفانی وتنهانگاهی خدایی داشته باشندوانسانهای پاکی شوندنمی توانندساسیت پاکی به ارمغان بیاورنداصلاماتاحالاچنین نگرشی داشته ایم که آن راقابل دست یابی ندانیم واگرقابل دست یابی نیست بایدآن رادرکدام گزینه هادانست؟ 6 –تنهادینی که مدئی است بایددرسیاست دخالت کندوتعریفی دراین ارتباط دارددین اسلام است(کاری به این نداریم که امکان داردادیان تحریف شده باشندبراساس چیزی که فعلاهستند)درحالیکه ادیان دیگراینگونه بیان دارندیادخالت درسیاست نادرست است چون همراه فریب است یااینکه نیازی نیست زمانیکه مامی توانیم انسانهارادیندارپاک بسازیم به خاطردادن این نگاه خودآنهابه خاطرمواجه بانگاه خدایی درنگرششان سعی می کنندباهمان عقل وفکری خدابه آنهاداده تصمیمات وگزینه هایی انتخاب کنندکه برضدبشری نباشدواگراین بیان شودکه این موارد تاندادن ونداشتن نظام سیاسی قابل دست یابی نیست این بیان می شودمگردرهمان نظام های سیاسی توانست به تمامی گزینه هادست پیداکند(نظام ساسی بعدازپیامبر)وآیاهمان نظام هم بازبه سمت نابودی نرفت وآن رابایددرکجاجستجوکرداگراین بیان شودکه بایددرنظام سیاسی جستجوکرد؟اگراین بیان است که آن نظام سیاسی اسلامی بوده است نبایدچنین نتیجه گیری شودواگراینگونه نبوده است بایدبیان کردکه آن نظام سیاسی چگونه است؟(البته تنهانگاهی که منکراین قضیه است مذهب تشیع است که مادرگذشته درمطالب امامت وولایت ثابت کردیم این نگاه آنهااشتباه است)پس تنهامی ماندکه این انسانهابوده اندشایدخوب رفتارنکرده اندانسانهایی که بایدآمادگی دردست داشتن حکومت هاداشته باشند(خودتان هم مقاله ای داشته ایدبااین عنوان ازهرچیزی می توان سوء استفاده کردپس اگرنظامی درست سیاسی بیان شودبازهم چیزی که مهمتراست انسانهاهستندنه نوع حکومت)7- قرآن کتابی است که کمتربه بیان قوانین پرداخته است درحالیکه گزینه های بیشتر مواردی است که بیان موارداخلاقی وفکر ونگرشی است .کتابی هست بااین عنوان: اسلام گرایی یااسلام؟تالیف محمدسعیدعشماوی حتمادوستان راتوصیه می کنم این کتاب رامطالعه کنندکه من ترجمه امیررضایی انتشارات قصیده سراآن راخوانده ام دراین کتاب سعی می کندباآیات ودلایلی این امرراثابت کندکه دین اسلام به موارداخلاقی توجه دارد درقسمتی اینگونه بیان دارد:"می گوینداستقرارحکومت خدا،به معنای اجرای انحصاری وکامل شریعت اوست،زیراتنهاشریعت واجدحق قضاوت وقانونگذاری است.....برخلاف رسالت موسی،رسالت محمد(ص)اساسابه نظام اخلاقی تعلق داردوساحت حقوقی اش فرعی است.....ازحدود6هزارآیه قرآن،به زحمت700آیه شامل احکام شرعی چه احکام عبادی وچه احکام مربوط به معاملات می شود.درقرآن فقط200آیه درباره احکام مربوط به معاملات است یعنی یک سی ام قرآن.اگرازاین200آیه  ،آیاتی که توسط آیات بعدی نسخ شده اند،حذف شوند،بیش از80آیه که همواره متداول اندازآن باقی نمی ماند....اگربرای قرآن جنبه قانونگذاری ازجنبه اخلاق اهمیت بیشتری داشت،شامل احکام حقوقی پرشمارترومشخص تروکامل تری بود"سپس درموردکلمه حکم درقرآن به معنی دیگربیان می کنندودرموردداوری های پیامبردربین اصحابش رابرای دوران اولیه می داندودرموردکلمه جهادبیان وتعریفی دیگردارد 8-ومهمترازهمه مواردبیان شده درمقالات قبلی دراین مقاله به چشم نمی خورد9-دوستانی درپست قبلی به من فحش دادندبایدبگویم من تنهانظرات رانسبت به این موضوع بیان کرده ام وبیشتردیدگاه سکولارهای دینی بودومن نگفتم اعتقادات خودمن چیست؟به هرحال دوستان برای بیانشان این مواردراجزملاحظات خودقراردهنداول اینکه باتوجه به اینکه تنهاقرآن بین تمامی دینداران مشترک است بیان داشته باشنددوم بیان رابه گونه ای داشته باشنددرصورتیکه دوستان درمواجه بادیگرمطالب ودیدگاهها،ازبیان گذشته پاسخهارادریافت داشته باشندودرکل بایدگفت دیدگاههاونگاههای دیگران راهم دربیانشان ملحوض دارند9-درموردحرفهای دوست عزیزآرش بایدبگویم بیانی ندارم اماازدوستانیکه باعدم جدایی دین ازسیاست بیان دارندبایدبگویم دست به بیان نظامی(ازسوی بعضی افراد) می زنندکه اگرهم بیان دین نباشدواقعانظامی است که به حق بهترین نظام است البته شایداین حرف من کلی باشدوسعی می کنم که این نگاه رابیاورم امادوست دارم درابتدانگاه دوستان درسازمان موحدین آزادیخواه رابدانم امادرموردتدوین واشتباه درقرآن بایدبگویم نمی توانم این رابپذیرم چون تنهابه گفتن که نیست بایدآن رااثبات کنیدواگراثبات کردیدکل قرآن به زیرسئوال خواهدرفت(هرچندکه به نظرمن غیرممکن است)

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

طرح جداسازی اسلام و مسلمین از سیاست و حکومت و رهبری

برکناری و جداسازی اســلام از سیاست و حکــومت و رهبری، یعنی برکنــاری و جــداسازی مسلمین و جــوامع اســلامی از سیاست و حکـومت و رهبری، زیـرا مسلمین و جــوامع اسـلامی، حامـل فکر و عقیدۀ اسـلامی و اخـلاق و فرهنگ اســلامی و رفتار و عملکـرد اسـلامی هستند. بله میشود که چیزی را قبول کرد و چیزی را نقد کرد، امری را سنتی و امری را مترقی اعلام کرد، و بخشی از کار و فعالیت سماء نیز همین قبول و نقد و بررسی است. اما اینکه کسان و جریانات و زورگویانی بیایند و بخواهند که اسلام و مسلمین را با هر روش و نگرش و اجتهادی از صحنۀ سیاست و حکومت و رهبری اجتماع حذف نمایند و زیر عنوان «اسلام سیاسی» در پی سرکوبی و ریشه کنی آن بر آیند، این مسئلۀ دیگری است. اینـست که ترویج و تقـنین برکناری و جداسازی اسـلام از سیاست و حکومت و رهبری، بنابر زور و حیله گری، و ممنوع کردن تشکیل احزاب و سازمانهای اسلامی (ممانعت از تجمع و سازماندهی مسلمین)، طـرح و برنامۀ استعمارگران و کـار و پیشۀ مستبدین مکـار و دست نشانده ای است که میخواهند اسلام و مسلمین و جوامع اسلامی را از سیادت و رهبری و از تجمع و اتحاد و قدرت گیری محروم نمایند و نظام استبدادی غربی را به نام دمکراسی، اما به زور گلوله و باروت و در سایۀ سرکوب و حیله گری، بر مسلمین و جوامع اسلامی و جهان اسلام تحمیل نمایند، همانطور که تا حال نیز چنین کرده اند، وهم اکنون شاهدیم و تمام مردم دنیا میدانند که چگونه نظامهای استبدادی و استعماری «لائیک و اسلام ستیز» و بر کنار کنندۀ اسلام و مسلمین از سیاست و حکومت و رهبری در سراسر جهان اسلام بر جوامع اسلامی تحمیل شده اند و مُکمِّل سلطۀ جهانی استعمار و امپریالیسم گشته اند. البته بیداری مسلمین و جوامع اسلامی، که وضع را پیچیده تر کرده، مستبدین و استعمارگران را وادار نموده تا در نام ها و لباس های مختلفی ظاهـر گردند، و این مسئله ناشی از این واقعیت است که اگر مستبدین و استعمارگران به تناسب رشد ملل زیرسلطه، تغییر شکل و تغییر نقشه ندهند، توان تداوم سلطه گری و حذف جوامع اسلامی از سیاست و حکومت و رهبری را نخواهند داشت و زمینۀ مهار ملل مسلمان را از دست خواهند داد. اینست که مستبدین و استعمارگران میخواهند مسلمین و جوامع اسلامی را در دو راهۀ: یا «تـرک اســلام و اسلامیت!» یا «محرومیت از حکـومت و رهبری!» قرار دهند، و در همان حال مدعی آزادی! و دمکراسی! میشوند، یعنی به نام آزادی و دمکراسی، بشریت و جوامع اسلامی را در جبر و مجبوری و در وضعی استبدادی و در دو راهـــۀ یا ترک اسلام یا محرومیت از حکومت و رهبری می اندازند، وبدین شیوه، سلطۀ خود را برملل جهان و برجوامع اسلامی تحمیل میکنند. و چون سلطه گر و بشر ستیز وغارتگر هستند، در همان حال آزادی بیان را از این ملل سلب میکنند، تا دروغ ها و حیله گری هاشان افشـاء نشود و همه چیز در مجهـولیت! و در حالت ابهــام! باقی بماند. حال سؤال اینست که این موضع استبدادی - استعماری (اسلام ستیزی)، وضعیت سیاسی کشورها وجوامع اسلامی را به کجا می برد؟ جواب این سؤال چنین است: این موضع استبدادی- استعماری، وضعیت سیاسی کشورها و جوامع اسلامی را در یک دو راهۀ خیلی خطرناک و پر مصیبت قرار میدهد و آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی را در آنهـــا و در میـــان آنها بسیار به تأخیر می اندازد، و صحنۀ سیاست و حکومت و رهبری، بجای اینکه محل آزادی و مردمسالاری و تکثرتگرایی و میدان تنافس و رقابت مسالمت آمیز برای تحقق «مدیریت بهتـر» باشد، به صحنۀ سرنوشت و صحنۀ شکست وپیروزی «دو دشمن اساسی» تبدیل میشود، که دریک طرفش مسلمین وجوامع اسلامی، و درطرف دیگرش مستبدین اسلام ستیز و استعمارگران سلطه گر قرار دارند.

درمورد رابطۀ دین و رهبری دربلاد غربی نیز باید گفت: اگر درغرب، مسیحیت و دینداری مسیحی، بنابر «ماهیت غیرسیاسی و محتوای افسانه ای آن» از سیاست و رهبری جدا شده است، اما سیاستمداران و دولت مردان و رهبرانش و احزاب و سازمانهای سیاسی اش، دست نشانده و مجری طرح و برنامۀ کسی و از جمله مسلمین و جوامع اسلامی نیستند!!، اما درجهان اسلام، با جداسازی اسلام ومسلمین از سیاست و حکومت و رهبری و طرد و محرومسازی نیروهای اسلامی، علیرغم محتوای سیاسی و اجتماعی اسلام و رهبری و کشورداری شخص محمد رسول الله و تشکیل خلافت اسلامی توسط خلفای راشده، می خواهند دشمنان اسلام و مسلمین و دست نشاندگان استعمار و استبداد در مسند قدرت و حکومت و رهبری باشند و بر کشورها و جوامع اسلامی و مسلمین زیر سلطه فرمانروایی کنند!!، آنهم نه از راه انتخابات آزاد و کسب آرای مردم، بلکه از راه قهـــر و سرکوبگری و از طریق حیله گریهای استعماری و استبـــداد دست نشانده ای که در پی ویرانه گی و عقب ماندگی و تفرق و تلاشی هر چه بیشتر جهان اسلامی و جوامع اسلامی است؟!، اینست ماهیت واقعی شعار «جدایی اسـلام و مسلمین از سیـاست و حکـومت»، شعـاری که کار و هدفش تبدیل مسلمین و جوامع اسلامی به اُسَرای زیر دست استعمارگران رنگارنگ و مختلف الشکل بصورتی بنیادی و ریشه ای است. اما چنین راه و روشی، که مبنی بر حذف و نابودی مسلمین و تحمیل نظامهای لائیک و اسلام ستیز بر کشورها و جوامع اسلامی است، راه بجایی نمی برد و بی نتیجه است، چرا که آنها بجای آزاد گذاشتن مردم در انتخاب نوع نظام سیاسی و حکومتی، اسلام و مسلمین را از صحنۀ سیاست و حکومت و رهبری حذف میکنند، و در عین حال مردم مسلمان را مجبور به پذیرش نظام لائیک و اسلام ستیز میسازند، راه و روش شومی که هم اکنون در میان بسیاری از احزاب و سازمانهای سیاسی ایران رواج یافته و در بین آنها تکرار می شود. آنها بجای طرفداری از نظامی آزاد و مردمسالار و کثرت گرا خواستار جدایی اسلام و مسلمین از سیاست و حکومت و رهبری میشوند، اما مشخص است که مخاطبان واقعی آنها در این «موضعگیری اسلام ستیزانه وغیرمسئولانه ای» که بیثمر و مصیبت بار است، دولتهای استعمارگر غربی هستند، نه مردم ایران و اقوام ایران، و در این نوع موضعگیریهای وابسته گرایانه، خواست و نظر مردم و اقوام ایران و دین و فرهنگ و ارزشهای رایج در ایران چیزی بحساب نمی آیند. اینست که چنین راه و روشی، قبل از هر چیز، ضد آزادی و ضد مردمسالاری و ضد کثرت گرایی است، و بعد از جنگ ها و خونریزی های بسیار و به تاخیــر انداختن آزادی و مـــردمسالاری و کثرت گـــرایی، به حـذف و اضمحـــلال دست نشاندگان استعمــاری - استبــدادی و حتی خــود استعمارگران در جهـان اسـلام منتهی خــواهد شد (ان شــاء الله). اما باید دانست که «سیـاست حــذف و اقصــاء» چه از طرف اسلام ستیزان استعماری- استبدادی، و چه از طرف مسلمین و جریانات اسلامی، جهـــان اســـلام را از آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی، و به تبع آن، از طی کــردن مراحل رشد و ترقی توسعه یافتگی، بکلی باز خواهد داشت، همانطور که تا حال باز داشته است، و سیاستهای استعمارگران و دست نشاندگان نیز در راستای همین هــدف شــوم و در جهت جنگ و نزاع اقـوام و جـوامع اسلامی و برای سیاست حــذف و اقصـای یکدیگر بوده است. وهمینست که درجنگ ونزاع داخلی بین اقوام وجوامع اسلامی وعدم تحمل یکدیگر و در پیش گرفتن سیاست حذف و اقصاء، که از «وابستگی سیاسی» و «خودپرستی و قدرت طلبی» و «ارتجاع و خرافه گری» ناشی میشود، تنها استعمارگران جهانخوار و مرتجعین خرافه گــرا و خودپرستان قــدرت طلب پیروز میشوند، و بازندگان اصلی این وضع شــوم و اقصائی، جوامع اسلامی و احـزاب و سـازمان های آزادیخـواه و استقــلال طلب و جریانات معتقد به ثبـات و آرامش سیاسی و مؤمنـان به رشـد و تــرقی کشورها و جــوامع عقب افتاده است.

اما چیزیکــه در این منــازعه بسیار عجیب و واقعــا باور نکــردنی است اینست: آنچــه و آنکـــه می بایست تحمـــل نشود، اسلام ستیزی، عوامل استبداد و استعماری، و سلطۀ مستقیم و غیرمستقیم غربی است، چرا که این معـرکه در جهان اسلام و در جوامع اسلامی واقع شده است!، اما دریک وضعی کاملا وارونه! آنچه وآنکه تحمل نمیشوند و باید «ریشه کن شود؟!» و از دخالت درسیاست وحکومت و رهبری ممنوع گردد، اسلام ومسلمین ونیروها و احزاب وسازمانهای اسلامی هستند؟؟!!، در حالیکه بصورت عادی و طبیعی و بنابر تجربۀ بشری، توقع اینست که اوضاع عکس این باشد، و مسلمین و جریانات و سازمانهای اسلامی، وجود و حضور اسلام ستیزان استبدادی - استعماری را تحمل نکنند، و یا برای حضور و فعالیت شان، شــروط و موانعی قائل شوند، چونکه بیش از۱۴۰۰ سال است که مسلمین، نیـروهای «اصلی و بلا منازع این بلاد مناطق» هستند و جوامع این بلاد و مناطق نیز مسلمان نشین و اسلامی محسوب میشوند، و از هر لحاظی بر اسلام ستیزان سبقت و تقدم دارند. اما بر خلاف این واقعیت، گویی این منازعه نه در جوامع اسلامی و نه در جهان اسلام، بلکه در بلاد و کشورهای غربی و در جوامع غیراسلامی واقع شده است؟؟!!! و در حالیکه حق این بود که جریانات و احزاب غیراسلامی از حقوق خود دفاع کنند و مسلمین را وادار به تحمل فعالیت های خودشان نمایند، بر عکس آن، این مسلمین و احزاب و سازمانهای اسلامی هستند که باید استعمارگــران و اشغالگران واســلام ستیزان را قانع و مجـاب کنند که در حق مسلمین لطف نمایند و به آنها اجازۀ حضور و فعالیت سیاسی و شرکت در حکومت و رهبری بدهند؟؟!!! ، و اینهم مثال روشنی از یک وضع وارونه است، وضع وارونه ای که همین حالا در بلاد و جوامع غربی، عکس آن برقرار و حاکم است، بدین صورت که در کشورها و جوامع غربی، که قبله گاه اسلام ستیزان است، بسیار به زحمت به مسلمین و احزاب و سازمانهای اسلامی اجازۀ حضور و فعالیت سیاسی و شرکت در حکومت و رهبری را میدهند، و حتی در فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی نیز هر نوع حضور و فعالیتی که «قیَم و مبانی غربی - سرمایه داری» را زیر سؤال ببرد، از آن جلوگیری بعمل می آورند یا اصلا آن را ممنوع میسازند. این مشاکل و موانع غربی قبلا در رابطه با احزاب و سازمانهای کمونیستی هم وجود داشت، و در دورۀ کمونیستی، که حضور و فعالیت کمونیست ها بُرد و اثر خود را داشت و سلطه و هیمنۀ نظام سرمایه داری را تهدید می کرد، کارها و برنامه شان را بسیار مهار و مقید می کردند، تا جایی که تشکیل احزاب و سازمانهای کمونیستی در آمریکا ممنوع شده بود. اینست که حالا در کشورها و جوامع غربی، این مسلمین و جریانات و جمعیات اسلامی هستند که آزاد و نیمه آزاد و ممنـوع و یا برای فعـالیت شان شرط و شروط  وضع می شود، نه اینکه در بلاد غربی! برای غربیان سرمایه داری و امپریالیستی چنین وضعی وجـود داشته باشد!!، اما با توجه به اینکه حضور و شراکت مسلمین در امر حکـومت و رهبـری، بدلیل سلطه گـری جهانی و ممانعت از ظهـور قطب اسلامی «خط قرمز» استعمارگران و اسلام ستیزان محسوب می شود، اقنــاع و مُجـاب ساختن آنها نه ممکن بوده و نه ممکن خواهد شد. و بدیهی است که این «وضع وارونه» در جهان اسلام، ناشی از سلطه و هیمنۀ استعمارگران سلطه گــر وغــارت پیشه بر مسلمین و جــوامع اسلامی است، و اسلام ستیزانی که خواهان ریشه کنی و حـذف اسلام و مسلمین از سیاست و حکــومت و رهبری هستند، عمال این استعمارگران هستند و به حمایت و کمک آنها پشت بسته اند، و «وارونگی قضیه» از همینجا ناشی میشود. و در همین رابطه به این مطلب از مقدمۀ قانون سماء توجه نمایید: مادر اهداف استعمار و استبداد در رابطه با اسلام و مسلمين: بايد به اين مسئله خوب توجه کرد که منشاء همۀ طرح ها و حيله هاى استعمارى و امپرياليستى و استبدادى و همکارانشان در جهان اسلام و در رابطه با اسلام و مسلمين، تضـادى عميق بين صحنه دارى اسلام و مسلميـن و سلطه گرى و غارتگرى استعمار و امپرياليسم است. و «عزل اسلام ومسلمين» از صحنۀ سياست واجتماع، مادراهداف استعمار وامپرياليسم و انظمۀ استبدادی است. و گر نه مدعيان علـم و نگرش علمى! به خوبى می دانند که در اين جهــان، هيچ امر و پديده اى ، مستقل و جدا افتاده ازديگر امور وپديده ها نيست وهمه چيز در ارتباط و اثر و تاثر متقابل است. وحال چگونه است که دين و ديندارى با اين همه ريشه دارى و آثار بنيادينش در صحنه هاى مختلف زندگى فردى و اجتماعى بايد بطور کامل! از سياست و حکومت و اقتصاد و اجتماع و فرهنگ و تعليـم و تربيت و غيره جدا شود و کنج خلوت و انزوا را برگزيند و سلطه گرى و غارتگرى استعمار و امپرياليسم و استبداد را نظاره نمايد و تماشاچى غصـب غاصبان و ظلم ظالمان شود؟!!، اصلا چنين دينى چرا بايد وجود داشته باشد؟!! مگر حکمت دين و ديندارى و ارسال رســـولان، نظاره گرى فقـــر و فلاکت تــوده ها و زيرسلطگى و استثمار جوامع و بردگى و رذالت انسانها و چشم و گوش بستن بر غارت و جنايت و فساد استبداد و استعمار بوده است، که حالا وظيفه اش چنين شود و از همۀ ابعــاد زندگى فردى و اجتماعى بريده شود و جــدا گردد؟!! مگــر پيــروان اسلام و قرآن، خواستهاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى، تعليمى، اخلاقى، جنسى، بهداشتى، وغيره، ندارند؟! آيا غير از اينست که قرآن و اسلام، راه و روش و قانون مسلمين و جوامع اسلامى است و همۀ مسلمين ميخواهند درسايۀ قوانين و ارزشهاى توحيدى قرآن زندگی کنند و ابعاد زندگى فردى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى خود را سر و سامان دهند و آزادى و استقلال خود را باز يابند و راه رشد و تکامل و امنيت خود را باز نمايند؟!! آرى، دين تــوحيدى اســلام، دينى آزاديبخش و نجــات دهنده، راه حل مشکلات بشرى، برنامۀ زنــدگى انسان مسلمان، صــراط مستقيــم زنــدگى انسانى، و ضامن پيروزى بشريت مسلمان است.

حال باید اســلام ستیزان بلاد اسلامی متــوجه این وضع وارونه و استعمـــاری باشند و بدانند که استعمارگــران و دشمنان اســلام و مسلمین آنها را بمثابۀ «سوخت» سیاستهای استعماری خود مصرف میکنند و توجهی به آنها و کشورهایشان و جوامع شان ندارند، و استعمارگران تنها در پی ایجاد منازعه در بین جوامع بشری و اسلامی و حفظ  سلطه گری و تداوم غارتگری خود هستند. علاوه بر این، اسلام ستیزان جوامع اسلامی، می بایست متوجه این مسئله هم باشند که وقتی طرفی، بجای «مصالحه و همزیستی مسالمت آمیز» در پی ریشه کنی طرف دیگر است، آنطرف هم که همه چیزش در خطر قرار میگیرد، بیکار نخواهد نشست، و در صورت یافتن زمینه، فرصت و مجالی برای دشمنی که دنبال ریشه کنی او بوده باقی نخواهد گذاشت، و در کمال شدت وبی رحمی به فکر ریشه کنی او خواهد افتاد، همچنانکه به کرات چنین وضعی روی داده است. و این عین خواست استعمارگران و آنهایی است که تداوم سلطه گریشان و منافع نامشروعشان در جنگ و نزاع و عـدم وجـود آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی و انتخابات آزاد است، بدین صورت که: استعمارگران و جریانات خودپرست و سلطه گر و آزادی ستیز میخواهند در جوامع بشری و خصوصا در میان مسلمین، نظـام استبدادی و سرکوبگر و وابسته به خارج تداوم داشته باشد، نه نظامی آزاد و مردمسالار و کثرتگـرا، میخواهند نــزاع و جنگ وجــود داشته باشد نه مصالحه و همزیستی، میخواهند نا امنی و آشوب وجود داشته باشد نه ثبات و برنامه ریزی، و میخواهند فقر و بیکاری وجــود داشته باشد نه آبادانی و شکوفـایی، و این چیزیست که الحق می بایست همۀ اطراف آن را بدانند، و می بایست همۀ نیروها وجریانات از افتادن در دامهای استمرار جنگ و تخریب و «سیاست ریشه کن سازی» پرهیز نمایند و تن به آزادی و مردم سالاری و کثرتگرایی بدهند. اما آیا چنین چیزی ممکن است؟ در جواب میگوییم: تا وقتیکه احزاب و سازمانهای مستقل از استعمارگران و همچنین احزاب و سازمانهای آزادیخواه و مترقی و نافی شرک و خرافه پرستی «نیروی اصلی اجتماع» نشوند، چنین امری محال خواهد بود، چرا که مسئلۀ جنگ و صلح و تن دادن به آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی محتاج «ارادۀ سیاسی مستقل» و نیز نیازمند وجود «نیروهای آزادیخواه و تحول گرا و ترقیخواهی» است که میخواهند کشورشان و اجتماعشان از دیگران عقب نماند. به عبارت دیگر، راه رهایی و راه تحقق آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی در عبور از «شرک و خرافه پرستی و سنتی گری» و در «استقلال از استعمار و امپریالیسم و وابستگی به خـارج» است، چرا که منافع نامشروع خرافه پرستان سنتی و استعمارگران خارجی، در جنگ و نزاع و استبداد و خاصتا در جنگ و ویرانی جهان اسلام و در فلاکت و عقب ماندگی جوامع اسلامی نهفته است. در نتیجه تا ظهور مقتدرانۀ نیروها و احزاب و سازمانهای «مستقل و آزادیخواه» نمی توانیم به آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی و انتخابات آزاد و صلح و آشتی و همزیستی مسالمت آمیز برسیم، و تا این نیروهای استقلال طلب و آزادیخواه بجای جریانات وابسته و استبدادی در «رأس تصمیمات سیاسی» قرار نگیرند، چنین وضعی بوجود نخواهد آمد. اما هنگامیکه سیاست و کار سیاسی، امری داخلی گردید، و در داخل نیز رأی و انتخاب مردم ارزش و اهمیت پیدا کرد و فصل الخطاب گردید، آنگاه راه تحقق وضعی آزاد ومردمسالار و کثرتگرا هموار خواهد شد و همزیستی و تحمل یکدیگر ممکن میشود، و در سایۀ تجربیات موجود، برگزاری «انتخابات آزاد» میتواند از مرحلۀ خیال و شعار عبور نماید و به واقعیت برسد. آری؛ با تحقق این آرزوهــا می توان به ثبات سیاسی و توسعۀ اقتصادی و استقرار فرهنگی آزاد و شکوفا و نجات از فقر و عقب ماندگی دست یافت.

 

سازمـــان مـــوحدین آزادیخـــواه ایـــران

۱۲ شـــــوال ۱۴۲۸ - ۱ آبــــــان ۱۳۸۶

 

 

 

ادامه دارد......


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

جدایی دین ازسیاست،صراط های مستقیم وپلورالیسم دینی،قبض وبسط شریعت وتجربه نبوی=آری یانه2؟

 

........ادامه

 

آرش:نظربرتفاوت دین ومذهب

سوره مائدة آيه 48: شریعت ها ی گوناگون

هر يك از شما "شريعت" و راه روشنى قرار داده‏ايم‏. و اگر خدا مى‏خواست شما را يك امت قرار مى‏داد، ولى (خواست‏) تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد.

وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَـكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَآ آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ

و ما اين كتاب را به حق به سوى تو فرو فرستاديم‏، در حالى كه تصديق‏كننده كتابهاى پيشين است‏. پس ميان آنان بر وفق آنچه خدا نازل كرده حكم كن‏، و از "هواهايشان" از حقى كه به سوى تو آمده‏، پيروى مكن‏. براى هر يك از شما "شريعت" و راه روشنى قرار داده‏ايم‏. و اگر خدا مى‏خواست شما را يك امت قرار مى‏داد، ولى (خواست‏) تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد. پس در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت گيريد. بازگشت شما به سوى خداست‏؛ آنگاه در باره آنچه در آن اختلاف مى‏كرديد آگاهتان خواهد كرد.

فرض کنيد دين نبود. کتاب آسمانی نبود. به آفريينده ای باور نداشتيم! اما بعنوان جزئی جدايی ناپذبر از هستی، هنگامی که به دور و بر خود می نگريم (هر چند سرسری)، می بينيم مثلا چقدر گل و گياه «گوناگون» وجود دارد. تازه از هر نوع گل با رنگ های گوناگون! خب به ميوه ها هم... حيوانات هم که می نگريم. .. به سنگ ها... و ...!

آفريدگار تا آن جا جلو می رود که در قرآن اين «تنوع» را يکی از سرچشمه های «دانش» ما می داند. دليل و فلسفه ای پشت اين «گوناگوني» در آفرينش است... و از آنجايی که آفرينش خود رحمت است، اين «گوناگوني» هم رحمت است!

روم آيه 22: گوناگونی در زبان و رنگ آيات برای دانشوران...
وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْعَالِمِينَ

و از آيات او آفرينش آسمانها و زمين و گوناگونی زبانهاى شما و رنگهاى شماست‏. قطعاً در اين براى دانشوران (عالمان) آياتی است‏.



«گوناگوني» در زبان و رنگ، آيت خداست و عالمان بايد از آن بياموزند. همانطور که آفرينش آسمان ها و زمين و آن چه در آن است، آيت است. و عالم و دانشور کسی است که در همه اين آيات می نگرد، دقيق می شود، می اندیشيد، و از آن می آموزد...

فاطر آيه 28: مردمان و جانوران و دام ها با رنگ های گوناگون...
وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ ...
و از مردمان و جانوران و دامها كه رنگهايشان همان گونه گوناگون است (پديد آورديم‏) ... ا



و البته از هر نوعی هم «زوجي» کريم آفريده است! قرآن را کريم می نامد. و چه پر معنا حتی «زوج» «گياهان» را هم کريم می داند:



شعراء آيه 7: هر نوعی «زوجي» کريم...

أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ كَمْ أَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ
مگر در زمين ننگريسته‏اند كه چه قدر در آن از هر گونه زوج های کريم رويانيده‏ايم‏؟



و حتی «تنوع» در «شريعت» و قومی-محلی بودن مخاطب پيامبران اگر چه آن چه اديان ناميده می شود، يک «دين» واحد است!

مائدة آيه 48: گوناگونی حتی در شريعت ...

در قرآن وقتی صحبت از «سلم»، با مشتقاتی چون اسلام، سلیم، مسلم، سلام، تسلیم، و غیره می شود- مراد از «تسلیم»، پذیرش و انطباقی است که تار و پودش صلح و آرامش و سلامت و رشد و رستگاری است! یعنی تسلیم شدن به این بیکرانگی و عظمت و رحمت می تواند هم هدف باشد و هم وسیله! دین اسلام هم که به آیین همه ی پیامبران اطلاق شده برای صلح و آرامش و سلامت و رشد و رستگاری انسان ها بوده است {برای مرور برخی آیات مربوطه این مقاله را ببینید}. همچنین آیه های: مائده 16 ، انعام 125 & 127 ، انفال 41& 61 ، لقمان 22 ، انبیا 89 ، جن 14 و بسیاری آیات دیگر!

به عبارت دیگر پذیرش ِ «دین ِ تسلیم» و انطباق با آن، تک تک انسان ها را همجهت با هم و در هارمونی با کلیت آفرینش که جملگی رحمت است قرار می دهد. برای مثال:

سوره روم آيه 30 :
فَأَقِمْ وَجْهَكَ "لِلدِّينِ حَنِيفًا" فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
روى (سمت) خود را به دين حنیف قرار بده، اين فطرت الهى است كه مردمان را بر این فطرت آفريده است‏؛ در آفرينش الهى تغييرى راه ندارد؛ اين دين استوار است‏، ولى بيشترين مردم نمى‏دانند.


سوره یونس آيه 105
وَأَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ "لِلدِّينِ حَنِيفًا" وَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ
و روى (جهت) خود را به دین حنیف قرار بده و از مشركان مباش‏!


سوره روم آيه 43
فَأَقِمْ وَجْهَكَ "لِلدِّينِ الْقَيِّمِ" مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لَّا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ
پس به سوى اين دين پايدار روى بياور، پيش از آنكه روزى از جانب خدا فرا رسد كه برگشت‏ناپذير باشد، و در آن روز (مردم‏) دسته دسته مى‏شوند.

دنباله ی کامنت قبل:

به عنوان مثال میدان مغناطیسی آهنربا به ذرات پراکنده و نا منظم آهن نظم و جهت می دهد. نیروی جاذبه ی زمین باعث میشود تمام ساختمان ها موازی و عمود بر زمین ساخته شوند. می توان موازی هم نساخت ولی پذیرش این نیرو و هارمونی با آن به نفع ماست! حتی می بینیم بدون نیروی «جاذبه» و «اصطکاک» که هر دو ظاهرا برای یک پرنده نیروی «بازدارنده» اند، هیچ پرنده ای قادر به پرواز نیست!

از طرف دیگر هر انسانی که متولد میشود افتخار وارد شدن به دنیایی پر از دانش های موجود و پنهان و همچنین هنر و زیبایی، نصیبش می شود. چرا که خدا آفریینده ای است که هم عالم است و هم صورتگر. هوشمندی انسان او را از سایر جانوران ممتاز می کند. او می تواند با هوشمندی خود به بسیاری از اسرار خلقت دست یابد- به طور مثال نیروی هسته ای که یکی از چهار نیروی عمده ی یونیورس است. حال اگر این انسان تسلیم و در هارمونی با خلقت نباشد، نیرویی عظیم «جذب» کننده ای را که بر طبق فطرت آفرینش برای «نگاه داشتن» هسته ی اتم ها در مقیاس فاصله ای بسیار بسیار کوچک (ده به توان منهای سیزده سانتیمتر) بکار رفته، در جهت بر عکس و در جهت ویران کردن (آن هم در مقیاس یک شهر یا استان) از آن استفاده می کند. یک حیوان درنده در تمامی عمرش تعداد معدودی از جانوران دیگر را می درد، آن هم برای رفع گرسنگی! موازنه ی قوا در دنیای حیوانات عموما یک تن به یک تن است. نه از اسلحه ای استفاده می شود و نه قدرت فکری برای سازماندهی و لشکرکشی وجود دارد. ولی در مورد انسان فرق می کند. انسان می تواند با انداحتن یک بمب اتمی با تکنولوژی 61 سال پیش در یک لحظه صد و چهل هزار نفر را نابود کند. یا یک گاوچران که رئیس جمهور یک کشور قدرتمند می شود می تواند هر روز دنیا را به آتش بکشد. یا یک ملای متوهم و خیالباف که باورش شده خدا او را «کشف» کرده، پوست از کله ی فرهیختگان یک ملت کهنسال، که نمی توانند مثل او جلاد باشند، می کند. اینجاست که باید آن دین واحد «تسلیم» که در قرآن آمده جایی خودش را نشان دهد! اولا «واحد» است و هیچ کس نمی تواند دیگری را به خاطر این که پیامبرش فرق میکند کافر و بیدین بداند و با گسترش کینه و نفرت باعث جنگ و خونریزی شود. ثانیا اگر همه ی این خود- خدا -خوانده ها تسلیم باشند از بسیاری از این خونریزی ها و نسل کشی ها جلوگیری خواهد شد.

در آيه زیر خداوند به عرب های بت پرست می گويد: کسانی از شما که ايمان بياوريد همراه با يهودى ها و صابئى ها و مسيحى‏ ها- هر کدام به خدا و روز قيامت ايمان داشته و عمل صالح انجام دهيد- بيمی نداشته و اندوهگين نخواهيد شد! می بينيم که در نهايت عمل صالح (کار خوب) است که معيار است. در بيش از پنجاه آيه قرآن که خطاب به ايمان آورده ها با «يا ايها الذين آمنو» شروع شده، بلافاصه صحبت از انجام وظايف و چه بايدکردها و چه نبايد کردهای تازه ايمان آوردندگان است. و صحبتی از پاداش و يا بشارتی نيست. اما در تعداد زيادی از آيات که صحبت از «آمنوا و عملوا الصالحات» (ايمان و عمل نيکو) است، بلافاصله صحبت از بشارت آمرزش، پاداش بزرگ، بهشت، سرانجام نيکو و غيره است!

مائدة آيه 69:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالصَّابِؤُونَ وَالنَّصَارَى مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وعَمِلَ صَالِحًا فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ

كسانى كه ايمان آورده و كسانى كه يهودى و صابئى و مسيحى‏اند، هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان آورد و كار نيكو كند، پس نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين خواهند شد.

بقرة آيه 62 :
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ

كسانى كه ايمان آورده‏، و كسانى كه يهودى‏اند، و مسیحيان و صابئان‏، هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان داشت و كار نيکو كرد، پس اجرشان را پيش پروردگارشان خواهند داشت‏، و نه بيمى بر آنان است‏، و نه اندوهناك خواهند شد.

Those who believe and those who are Jews, and Christians, and Sabaeans whoever believes in Lord and the Last Day and does right action surely their reward is with their Lord, and there shall no fear come upon them neither shall they grieve (Quran, 2:62).

Those who believe, and those who are Jews, and Sabaeans, and Christians whosoever believes in Lord and the Last Day and does right action there shall no fear come upon them neither shall they grieve (Quran 5:69).

آیه های زیر را برای مثال بخوانید:

پی نوشت
۱:

البقرة آيه 104 ، البقرة آيه 172 ، البقرة آيه 183 ، البقرة آيه 208 ، البقرة آيه 254، البقرة آيه 267، البقرة آيه 278 ، البقرة آيه 282 ، آل عمران آيه 130 ، آل عمران آيه 156 و بقيه آيات!

پی نوشت
۲:

البقرة آيه 25 ، البقرة آيه 82 ، البقرة آيه 277 ، النساء آيه 57 ، النساء آيه 122 ، النساء آيه 173 ، المائدة آيه 9 و بقيه آيات!

 

آرش:نظربرکدام موردرادین اسلام می دانید؟

با سلام. به گمان تا به یک درک "ساختاری" "منسجم" از قرآن نرسیم... حرف های تکراری همچنان تکرار خواهد شد... و همچنان بر رنج ها و دردهای مردم مسلمان دنیا اضافه خواهد شد. بحث ها و نتیجه گیری های حتی متقکران و اندیشمندان بزرگ مسلمان (چه سنی و چه شیعه) که بر مبنای "تک تک" آیات فرآن صورت گرفته موثر نبوده و بر ابهامات هم افزوده است! بطوری که پس از 1400 سال و آن همه صحابه و امام و غیره... بسیاری از موضوعات "کلیدی" هنوز در پرده ابهام و تناقض هستند. ببینید آخر چطور می شود بر مبنای یک جمله از یک کتاب نتیجه گیری کرد؟؟؟ حالا بگذریم که بعضی حتی بر مبنای دو کلمه از یک آیه نتیجه گیری می کنند. معلوم است که چنین روش های محکوم به شکست است. باید گشادبازی و روش های کهنه ی آدم های بیسواد را کنار گذاشت . مجموع سواد فرهیختگان زمان پیامبر به اندازه ی سواد یک دانش آموزی کلاس پنج دبستان کنونی نبود. خود پیامبر هم که بنا بر آیات مکرر قرآن چیزی خارج از وحی نمی دانسته است. آن چه هم که وحی شده که در فرآن آمده است.
از طرف دیگر این که هی تکرار کنیم اسلام اجتهادی و روشی را ارایه ندهیم کارساز نخواهد بود و دردی دوا نخواهد بود. آ

 

محمد:باعرض سلام خدمت شمادوست عزیز.ظاهراین دوست عزیزماننددیگردوستان پیرواین نظریه براین برآمده اندتادوگزینه راازهم جداکنند"دین"و"شریعت".دین همان چیزی بوده که تمامی ادیان برای آن آمده اندوهیچ پیامبری چیزی نوعرضه نکرده است وبلکه برای دوباره به راه آوردن انسان درجاده فطرت عرضه می کندوشریعت گزینه ای است که هرپیامبربراساس زمان ومکان خاص وامتی که درآن مبعوث گشته براساس آن بیان داشته است .(این قسمت شامل مواردقانونگذاری وروش زندگی است برعکس گزینه اول که درموردجهان بینی وتعریف خداواین جهان و...است)البته من این موضوع راقبول دارم .امابیشتردوستان پیرواین نظریه نسبت به مسئله دوم هم این مورددربعضی مواردبیان می کنندکه قرآن هم برای امت خاصی بوده است البته این نگاه شایدبایددرکنارنگاهی دیگربانام قبض وبسط شریعت وتجربه نبوی ذکرگرددکه می گویندپیامبربه خاطرحالت های عرفانی که د اشته به تجربه هایی دست می یافته است وشایدبه دودلیل این نگاه ها بیان می گردد1- این دیدگاه که چراقرآن برای بیان به مواردی پرداخته است که نمی تواندمنطقه جغرافیایی وزمانی خودفراترحرکت کندومردم زمان ومکانهای دیگرخودرانادیده می گیرداین مسائل رامی توان ازگزینه هایی مثل عربی بودن قرآن یاذکرنامهاومکانهاومیوه های قرآنی نام بردکه انگاردرآن مکانی دیگروجودنداردومیوه هاومکانهای دیگررانام نمی بردیاازذکرنام پیامبرانی که انگارتنهاپیامبربرمناطقی مثل خاورمیانه بوده ودیگرمناطق رانادیده می گیرد(البته این گزینه یکی ازچالشون کشون مخالفین دین هم است)تااینکه پیامبربه بیان قوانین ورعایت گزینه هایی برای مردم دست می زندمثل نمازیاروزه یا.....که نمی توان برای کل مناطق زندگی بشری یازمانهاتسریع داد(خواندن نمازیاروزه درمناطق قطبی یادرفضاپیماها)گزینه ای که شایدگفت بسیاری ازدینداران بااین عنوان که گزینه ای ثابت درتمامی زمانهاست عنوان می شود2-سرخوردگیی که ازجمع کردن دین باسیاست عنوان می شودوبیان این موضوع که دردین افرادزیادی می آیندبراین امرادعادارندکه حق نزدآنهاست وبقیه رانادرست دانسته ودرپی کشتن مخالفین خودبرمی آیندوبه نام دین کشتاربه راه می اندازندیا مجبورکردن دیگران برپذیرفتن تنهانگاه آنهاوجبروزورونادیدن گرفتن حقوق وحق انتخاب انسانهاصورت می پذیردیاهم اگراینگونه عمل نکنندآنان رابی دین عنوان کرده وازدینداران به حساب نمی آورندودراین بین وشلوغی که هرکدام خودرابرحق می داندوباتعریف خوددرپی بدست آوردن حکومت به نام خودبرای احیای حق است درنتیجه نمی توان فضایی برای دیگران یافت چون نمی توان افرادیکه باگزینه های تضادگویانه است راباهم جمع زدالبته گزینه هایی دیگرهم وجودداردمثل اینکه امتیازبندی ومتفاوت نگاه کردن نسبت به انسانهادراینکه فردی که مسلمان باشد(یامذهب خاصی)باآن فردی که اینگونه نباشددردادن پست هاودخالت درسیاست ودادن کارهای مدیریتی و....دادن امتیازات اجتماعی وارزش انسانی .ظاهرابرای حل این گزینه، بیانهااینگونه گشته است برای همین گزینه هایی مثل پلورالیسم دینی یااتحادادیان یاصراط های مستقیم یاجدایی دین ازسیاست بیان می شود

درنتیجه شایدپرداختن به این موضوع درابتدا این می سنجدکه آیادین ازسیاست جداست یاخیر؟اگراینگونه نیست؟چگونه؟چرانبایدجداباشد؟وبرای عدم رسیدن به گزینه هایی موردانتقادی افرادی که شعاردین ازسیاست بایدجداباشدرابیان می کنندچگونه است؟گزینه هایی دیگرهم که بیان می شودمثل اینکه اختیاروحق مردم ومردم سالاری چگونه دراین حکومت هامی رسدهرچندکه حق نزدآن فردی باشدکه می خواهدحکومت کندچون مابایددوگزینه راازهم تمیزدهیم حق بودن وانتخاب مردم(مردم سالاری)چون انسانهاباوجوداینکه گزینه ای حق است اماشایدنخواهندانتخاب کنندیعنی این حق انسانهاست که چیزی انتخاب کنندکه امکان داردحق نباشد"هرانسانی حق داردانتخاب کنداماامکان داردگزینه انتخابی اوحق نباشدواین حق انسانهاست که حق به آنهامعرفی گردد"

البته بیان این دوستان مشکلات خاص خودراهم داردچون به این موضوع کامل پاسخ نمی دهندکه چگونه می توان این نگاه راباادیان دیگریامذاهب درونی اسلام پیونددادواین شناخت راازکجای درون دینی یادرسطح وسیع ترادیان گرفته اندوبردیدگاههای دیگرکه دست ردبراین نظریه هاارائه داده اندبیان ندارند

البته سردمداراین تفکرات درکشورایران شایدبتوان دکترسروش دانست امابایدگفت مشکل دکترسروش هم دربسیاری ازمواردیکی ازمنابع بیانی اومثنوی(مولوی شاعربزرگ)دانست نهایتی که درحرف های آرش هم می توان یافت بایددین به زندگی خصوصی افراداکتفادادوحالت عرفانی که ادیان آمده اندوتنهااگرافرادازلحاظ نگاهی به تکامل برسندوعرفانی شوندوتنهااگرنگاه فردی درست شودچون اوجزئی ازاین جامعه است وخدابه اوعقل وفکرهم داده است برضدخودوبشریت کارنمی کندونیازی نیست دیدگاهی ازسوی خدادرارتباط باسیاست باشدزمانیکه خدابه اوعقل وفکرداده واینکه اوباتوجه به اینکه ازلحاظ شخصی وفردی هم خودراکامل کرده است.همان طورکه دراشعارمولوی اینگونه است که اگردراطاق فیل بزرگی قرارداشته باشدوافرادی وارداین اطاق شوندبگوییم تفسیرخودراازفیل بدهیدازآنجائیکه مطمئنن افرادگوناگون تنهابابخشی ازاین فیل تماس پیداکرده وآن راخواهنددیدتفسیری ازفیل خواهددادکه درعین درستی تنهاباآن قسمتی که درحال دیدآنهاست درحال بیان هستندبرای همین بحثی بااین عنوان مطرح می شودکه تمامی انسانهادرست می گویندوبرای رسیدن به خداراههای گوناگون وجودداردونمی توان دریک راه خلاصه کردبرای توجه بیشتربه این گزینه من درپست قبلی عکسی بااین عنوان آورده ام شمادراین عکس چه می بینید(به آرشیومطالب درقسمت تفکردرنگاه توجه شود)که درعین اینکه درعکس هردونگاه وجودداردهرکس براساس تفسیرخودازجهان بیان داردوهمه درست می گویندوبیانی درکنارآن ذکرکرده ایم که قابل توجه است وحتمامطالعه شود.

 

پیروان این نظریات شایدگفت به این آیات بسیارتوجه می کنند( البته می توان برای دانستن تعدادی ازآن به پست قبلی این مطلب وآیات ذکرشده ازسوی آرش نظرانداخته شود)1-آیاتیکه ادیان وپیامبران دیگران موردتاییدقرارمی دهددرنتیجه گزینه های ادیان موجوددرحال حاظرهم موردتاییداست2-آیاتیکه به این موردمی پردازدادیان هم درکنارهم ودرعرض هم هستندومثل هم بیان دارندودرکل همه یکی هستند3-آیاتیکه بااین عنوان است پیروان دیگرادیان راباعنوان مسلم یادمی کندحتی درزمان پیامبر4-مهمترین آیاتیکه به آن توجه می شود:کسانیکه ایمان داشتندویهودیان ومسیحیان وستاره پرستان،هرکه به خداوروزقیامت ایمان داشته وکردارنیک انجام داده باشد،چنین افرادی پادششان درپیشگاه خدامحفوظ بوده وترسی برآنان نیست وغم واندوهی بدیشان دست نخواهدداد(سوره بقرهآیه62)بیگمان کسانی ازمسلمانان ویهودیان وصائبان ومسیحیان(اهل نجا ت هستندو)خوف وهراسی(ازعذاب دوزخ درجهان جاویدان)وغم واندوهی(برعمرسپری شده درجهان گذران)ندارندکه به خداوقیامت ایمان داشته باشندوکارشایسته انجام دهند..(سوره مائده آیه69)

 

البته نگاههای ارائه شده ازسوی این دوستان رانمی توان ازدرون ادیان یامذاهب به آن رسیدیاپذیرفت ونتیجه گرفت تنهامی توان ازبیرون ادیان آن رامطرح کردمثلادوستان این نگاه آیات دیگرکه درارتباط باجهانی بودن قرآن برای کل انسانهاست یاآیاتیکه تنهابه بیان این موضوع می پردازد"صرا ط المستقیم"(سوره فاتحه )که تنهایک صراط وجودداردنادیده گرفته می شود(البته دکترسروش سعی کرده اندکه درپی تفسیری دیگرازآن برآیند)نمی توان نتیجه گرفت یاآیاتیکه که به پیروان ادیان دیگرمی پردازدکه منحرف شده اندویااینکه اصلابرای انسانهای دیگربیان خداکجاست؟اگربراساس امت هابیان آمده است؟واگرقرآن لامکانی است واکنش دیگرادیان درمقابل قرآن چگونه است وچگونه می توان درکنارقرآن آن راپذیرفت وچه نیازی به قرآن است؟چگونه می تواندیک یهودی که تنهاخودراانسان برترمی داندودیگرانسانهابایددرخدمت اوباشندبادیگرادیان کنارمی آیدیاچگونه زمانیکه مسیحیت خودرادین برتربرای بشریت اعلام می کندمی توانددین اسلام رابپذیردوراه رسیدن رادرخودمی بیند اصلادرکتابهای مقدس آنان چنین نگاهی وجودنداردکه بتوانددین اسلام رابااین عنوان بپذیردیادرمذاهب درونی اسلام همانند(تسنن یاتشیع)که اصلانمی توان چنین دیدگاهی پذیرفت پس تنها می مانداینکه این موضوع خارج ازدین مطرح گرددوقابل دستیابی نیست

دراارتباط باآیاتیکه آرش بیان کرده اندواینکه معنی رادراین دیده اندکه این قرآن برای مکه واطراف آن است ونمی توان برای کل جهان بیان کردمن قبلادلایل خودرامطرح کرده ام که بازبیانهای آنجارامی آورم:

درموردام القری بودن قرآن است درموردسوره انعام وشوری بایدبگویم کلمه حول رامی توان کل قری درنظرگرفت که مرزی بیان نشده ودرنتیجه کل این دنیارامی توان درنظرگرفت ودرهمان آیه28سوره سبامی گویدپیامبررابرای کل بشریت فرستاده شده است وشمابعضی گزینه هاراقاطی کردیدازجمله اینکه پیامبران گذشته برعکس محمدبرای کل بشریت نبوده اندوتنهاموظف به هدایت قوم وامت خودبوده اندامادرموردپیامبربه کلیه انسانهابعدازاوگفته می شودواگرنخواهیم این موضوع رابپذیریم درکل بایدگفت اصلادین بدردچه می خوردوهدف ازدین چیست؟واگراینگونه است که اسلام تنهابرای مکیان خوب است چرابرای دیگربشریت خوب نیست وچه معایبی دارد؟این مواردراذکرنکرده اید؟وتکلیف انسان دراین بین چیست؟مقوله انسان،دین،خدا چگونه معنی پیدامی کندباتوجه به نگاه شما؟

بایددرپایان گفت آیامی توان ادیان موجودفعلی باتوجه به دوربودن ازدین واقعی(بدون نگاه به شریعت)برای انسان پذیرفت وآن رابه عنوان دین ورسیدن به خدادانست؟چگونه برای امت هاییکه خدابیان نداشته بیان وجودداردوارتبازط آنهاباخداچگونه است وچگون معنی پیدامی کند؟ این شریعت هاوراههایی که خدابه بشریت داده براساس چه چیزی است وچگونه متفاوت است واین تفاوت براساس چیست؟آیا دراعصراطلاعات وارتباطات که به نظرمن بایدجهانی فکرکردوجهانی عمل کردوجهانهای درحال نزدیک شدن به همدیگرهستندوانسانهابه همدیگرنزدیک می شودوفاصله انسان هاداردبه همدیگرنزدیک می شودچگونه می توان صراط های مستقیم راپذیرفت؟

 

آیامی توان حضورمستقیم خدارادرسیاست پذیرفت یااگردرحضورزندگی فردی باشددرتمامی صحنه هاحضورمی یابدوآیااصلاسیاست گزینه ای که به همراه فریب است حضورخداوندامکان پذیراست؟

ادامه دارد......


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

جدایی دین ازسیاست،صراط های مستقیم وپلورالیسم دینی،قبض وبسط شریعت وتجربه نبوی=آری یانه1؟

 

محمد:دوست عزیزم آرش برمطالبی که نسبت به این موردآورده شدکه دراسلام مذهب گرایی وجودنداردوتنهابایددین راپذیرفت سلسله مطلبی ذکرکرده اند(مطالب درآرشیومطالب درقسمت نقدمذاهب وامت اسلامی وجوددارد)که پیرامون بحثی جدیدبااین عنوان است "صراط های مستقیم"،قبل ازپرداختن این مطلب شایدبحثی که بایددرکناردیگرمطالب گذشته آورده می شدوقیدنگردیداین باشدآیامی توان نگاه یکدست ازاسلام ارائه دادتادچارمذهب گرایی وشاخه وشاخه نشودواین نگاه چگونه حاصل می گرددوکدام گزینه حق خواهدبودوبقیه نادرست ومن ازدوستان درسازمان موحدین آزادیخواه می خواهم که نسبت به این مسئله هم پاسخ داشته باشند.درموردسئوال آخرآرش:" از طرف دیگر این که هی تکرار کنیم اسلام اجتهادی و روشی را ارایه ندهیم کارساز نخواهد بود و دردی دوا نخواهد بود. "بایدبگم که بهتراست دوستان درسازمان موحدین به خاطربیان این موضع خودپاسخگوباشند.امادسوتان ازمن خواسته اندنسبت به این بیان شان درمطالب گذشته«نسبت به پیشنهادتان در مورد ایجاد یک بلاگفا تشکر می کنیم و ان شاء الله در این رابطه به زودی اقدام می شود. امتحان می کنیم! ، اما اگر آن را بستند شما مسئول هستید؟! چرا که شما آن را پیشنهاد کرده اید؟! آیا این مسئولیت را می پذیرید؟!!» توضیحاتی درج کنم که عینن صحبت های این عزیزان آورده می شود:" البته این جمله که اگر وبلاگ پیشنهادی را بستند شما مسئول هستید!!! شوخی محض بود، اما از توضیح تان بر می آید که آن را به شوخی نگرفته اید. خوب معلوم است که شما در این رابطه مسئولیتی ندارید!!! ، شاید لازم بود تذکر می دادیم، اما به علامات آن اکتفا گردید. اگر ممکن است حالا نیز این دو خط و بیان مربوطۀ خود را حذف کنید، یا شوخی را تذکر دهید!"

 

امادرموردبیانهای این دوست عزیزابتدانظرات این دوست عزیزقیدگردیده وسپس نظرخودرادرموردنظرات دوست عزیزعنوان می کنم ونظرخودرانسبت به صراط های مستقیم را هم بیان خواهم کرد.

 

 

آرش:نظربرآیامذهب گرایی دردین وجوددارد؟

دانش خداوند سبحان ازلی است. خدا رشد و تکامل پیدا نمی کند که بخواهد بر مبنای یافته های جدید تکلیف جدید یا دین/مذهب جدید بیافریند. در مقاطع خاصی از تاریخ که برخی از اقوام از مسیر عادی رشد خیلی پرت شده بودند, خداوند از راه میان بر وحی رسولانی را از میان خودشان و با زیان خودشان برای هدایت آن ها به مسیر رشد فرستاده است. در شرایط عادی بشر بنا بر خلقتش که هوشمند آفریده شده (با قوه تقکر و تعقل) باید با جستجوگری و کشف کلمات خداوند قادر به ادامه راه باشد.
و این را ما مدیون جد فرهیحته ی خویش حضرت آدم- که سلام بر او باد- هستیم. او به درخت ممنوعه برای جستجوگری نزدیک شد و طرح خداوند در آفرینش انسان که از سایر موجودات ممتاز است جواب داد. خداوند هم به پاداش داد و کلمه را القا کرد.

چکیده مطلب این که هیج پیامبری دینی کامل تر از قبلی نیاوره است. شریعت های گوناگون بنا بر ضرورت مکانی و زمانی برای انداختن مردم مخاطب (و بر مبنای فهم آن ها) در راه دین استوار که درآن تغییری نیست آمده است. مثلا عبادات نه برای خدا که برای رهایی انسان و آزاد شدن و بکارگیری قابلیت های انسانی اوست. در این موارد آن قدر آیه در قرآن است که تردیدی باقی نمی گذارد.
نه تنها شیعه و سنی حرف بی ربطی است که ادعای دین من فقط خق است هم خرف مفت است. میلیون ها انسان بیگناه در طول تاریخ قربانی دین سازمان یافته (بخوانید دکان خاخام ها کشیش ها آخوندها و مفتی ها و ...) شده اند.

 

 

آرش: نظربرعبور از شيعه گرى و سنى گرى و وصول به اسلام اجتهادى1

سلام برشما

ضمن تشکر فراوان برای پیام توحیدی این نوشتار.
دوستان به گمان من بیاد فراتر رفت و این پیام را به همه ی بشریت و شریعت ها گسترش داد. باید تکلیف خود را با آیات سلیم و مسلم بودن قرآن روشن کنیم. آیات زیر به روشنی ثابت می کند که:

خداوند برای هر قومی پيامبری از همان قوم را و با زبان همان قوم برای هشدار دادن به آن قوم فرستاده است! پيام اصلی همه ی پيامبران هم يکی بوده است: «تسليم» بشر به خداوند و نه غير خدا- رهايی بشر از تمامی مظاهر شرک و جهل، هارمونی با کليت آفرينش، و استفاده از نعمت عقل و فکر و برهان که خدا به بشر داده است!

1) در قرآن از همه ی پيامبران با عنوان «مسلم» ياد شده است. حتی ايمان آوردن یک فرد به تنهایی به مفهوم «مسلم» بودن آن فرد نيست. در قرآن مواردی هست که به ايمان آورندگان می گويد مسلم شويد.

2) مخاطب هر پيامبر قوم يا امت آن پيامبر بوده است که به زبان همان پيامبر هم حرف می زده اند نه اقوام و ملت های ديگر. ولی پيام همه يکی است: هشدار دادن برای تسليم شدن افراد آن قوم به خدا.

3) قرآن عربی و ساير کتاب های آسمانی بخشی کوچک و محدود از کتاب مبين يا ام الکتاب يا لوح محفوظ خدا است که تعداد کلمات آن نا محدود است. قرآن مانند ساير کتاب های آسمانی مثال هايی از کلمات خدا را آورده است ( با توجه به مخاطب خاص خودش). مخاطب حضرت محمد (ص) اهالی ام القری (مکه) و سرزمين های اطراف آن بوده اند که به زبان عربی تکلم می کرده اند. (محدود کردن کلمات خدا به کتاب های آسمانی موجود کوچک کردن خدا است. چرا که کلمات خدا بی نهايت هستند. آوردن همه ی کلمات توسط پيامبران نه مقدور بوده است و نه هدف رسالت پيامبران! هدف رهایی بشراز شرک و خرافه بوده است و پذیرفتن دستگاه آفرینش و تفکر و تعقل و جستجو درآیات آن... اصلا علم بشر از تلاش و دسترسی به و درک کلمات خدا حاصل می شود.)

4) پيامبر بشری مثل ساير مردم بوده است و بدون وحی و اذن خداوند چيزی برای گفتن نداشته است چه رسد دسترسی به عالم غیب.

5) رسالت پیامبران هم «ابلاغ پيام» در جهت رهايی از شرک و بت پرستی و به کار گيری عقل و فکر بوده است. هدایت شدن یا نشدن مردم به خود آن ها مربوط می شود و از این جهت مسئولیتی متوجه پيامبران نیست و پيامبران وکيل مردم نيستند!

 

 

1- يکی بودن همه اديان
1-1 تسلیم خدا بودن

آل عمران آيه 83 : همه ی آفرينش تسيلم خدا
أَفَغَيْرَ دِينِ اللّهِ يَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ
آيا جز دين خدا را مى‏جويند؟ با آنكه هر كه در آسمانها و زمين است خواه و ناخواه تسلیم اوست‏، و به سوى او بازگردانيده مى‏شويد.


البقرة آيه 208 : ايمان آوردگان تسليم شويد
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ ادْخُلُواْ فِي السِّلْمِ كَآفَّةً وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، همگى به تسلیم درآييد، و گامهاى شيطان را دنبال مكنيد كه او براى شما دشمنى آشكار است‏.


النساء آيه 125: بهترين دين تسليم خدا بودن
وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لله وَهُوَ مُحْسِنٌ واتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَاتَّخَذَ اللّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً
و دين چه كسى بهتر است از آن كس كه خود را تسليم خدا كرده و نيكوكار است و از آيين ابراهيم حق‏گرا پيروى نموده است‏؟ و خدا ابراهيم را دوست گرفت‏.


البقرة آيه 112: تسليم او بودن يعنی بدون بيم و اندوه بودن
بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ
آرى‏، هر كس كه خود را با تمام وجود، به خدا تسليم كند و نيكوكار باشد، پس مزد وى پيش پروردگار اوست‏، و بيمى بر آنان نيست‏ و غمگين نخواهند شد.


الجن آيه 14: تسليم شدگان جستجوگران راه رشد
وَأَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَمِنَّا الْقَاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُوْلَئِكَ تَحَرَّوْا رَشَدًا
و از ميان ما برخى مسلم و برخى از ما منحرفند: پس كسانى كه تسلیم اند، آنان در جستجوى راه رشدند

 

متاسفانه اجازه ی درج باقی آیات را نمی دهد. لطفا به لینک زیر مراجعه کنید:

http://doust114.persianblog.ir/1384_9_doust114_archive.html#4368468

 

آ:

 

1 سایر پیامبران و پيروانشان هم مسلم بوده اند

آل عمران آيه 52: حواريون انصار خدا و مسلم بودند
فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قَالَ مَنْ أَنصَارِي إِلَى اللّهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللّهِ آمَنَّا بِاللّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ
چون عيسى از آنان احساس كفر كرد، گفت‏: ياران من در راه خدا چه كسانند؟ حواريون گفتند: ما ياران (دين‏) خداييم‏، به خدا ايمان آورده‏ايم‏؛ و گواه باش كه ما تسليم (او) هستيم‏.


يونس آيه 84: قوم موسی مسلمين
وَقَالَ مُوسَى يَا قَوْمِ إِن كُنتُمْ آمَنتُم بِاللّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُواْ إِن كُنتُم مُّسْلِمِينَ
و موسى گفت‏: اى قوم من‏، اگر به خدا ايمان آورده‏ايد، و اگر اهل تسليميد بر او توكّل كنيد.


العنكبوت آيه 46: اهل کتاب خدای همه ما يکی است و همه مسلم هستيم
وَلَا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ
و با اهل كتاب‏، جز به (شيوه‏اى‏) كه بهتر است‏، مجادله مكنيد -مگر (با) كسانى از آنان كه ستم كرده‏اند- و بگوييد: به آنچه به سوى ما نازل شده و (آنچه‏) به سوى شما نازل گرديده‏، ايمان آورديم‏؛ و خداى ما و خداى شما يكى است و ما تسليم اوييم‏.


البقرة آيه 132: ای پسران ابراهيم و يعقوب نيايد غير مسلمان بميريد
وَوَصَّى بِهَا إِبْرَاهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يَا بَنِيَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى لَكُمُ الدِّينَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إَلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ
و ابراهيم و يعقوب‏، پسران خود را به همان (آيين‏) سفارش كردند؛ (و هر دو در وصيتشان چنين گفتند: اى پسران من‏، خداوند براى شما اين دين را برگزيد؛ پس‏، البته نبايد جز مسلمان بميريد.


النحل آيه 102: روح القدس بشارت برای تسليم
قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ
بگو: آن را روح القدس از طرف پروردگارت به حق فرود آورده‏، تا كسانى را كه ايمان آورده‏اند استوار گرداند، و براى مسلمانان هدايت و بشارتى است‏.

 

3-1 همه ی ادیان يکی هستند

البقرة آيه 136 : به آنچه بر همه پيامبران نازل شده ايمان داريم

قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى وَعِيسَى وَمَا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ
بگوييد: ما به خدا، و به آنچه بر ما نازل شده‏، و به آنچه بر ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل آمده‏، و به آنچه به موسى و عيسى داده شده‏، و به آنچه به همه پيامبران از سوى پروردگارشان داده شده‏، ايمان آورده‏ايم‏؛ ميان هيچ يك از ايشان فرق نمى‏گذاريم‏؛ و در برابر او تسليم هستيم‏.


آل عمران آيه 84 : ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و موسى و عيسى

قُلْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى وَعِيسَى وَالنَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ

بگو: (به خدا و آنچه بر ما نازل شده‏، و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل گرديده‏، و آنچه به موسى و عيسى و انبياى (ديگر) از جانب پروردگارشان داده شده‏، گرويديم‏؛ و ميان هيچ يك از آنان فرق نمى‏گذاريم و ما او را فرمانبرداريم‏.

 

الشورى آيه 13: دين تسيلم را برپا داريد و در آن تفرقه‏اندازى مكنيد
شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَن يَشَاء وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ
از (احكام‏) دين‏، آنچه را كه به نوح در باره آن سفارش كرد، براى شما تشريع كرد و آنچه را به تو وحى كرديم و آنچه را كه در باره آن به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نموديم كه‏:دين را برپا داريد و در آن تفرقه‏اندازى مكنيد. بر مشركان آنچه كه ايشان را به سوى آن فرا مى‏خوانى‏، گران مى‏آيد. خدا هر كه را بخواهد، به سوى خود برمى‏گزيند، و هر كه را كه از در توبه درآيد، به سوى خود راه مى‏نمايد.


آل عمران آيه 64 : بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به اربابی نگيرد همه مسلمانيم
قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ
بگو: اى اهل كتاب‏، بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه‏: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم‏، و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به اربابی نگيرد. پس اگر اعراض كردند، بگوييد: شاهد باشيد كه ما مسلمانيم.

 

2- مخاطب هر پيامبر قوم خودش بوده است
فاطر آيه 24: هيچ امتى نبوده مگر اينكه در آن هشداردهنده‏اى گذشته است‏
إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيرًا وَنَذِيرًا وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِيهَا نَذِيرٌ
ما تو را بحق‏، (به سِمَت‏) بشارتگر و هشداردهنده گسيل داشتيم‏، و هيچ امتى نبوده مگر اينكه در آن هشداردهنده‏اى گذشته است‏.

الاعراف آيه 59: مخاطب نوح قوم خودش
لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللَّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَـهٍ غَيْرُهُ إِنِّيَ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ
همانا نوح را به سوى قومش فرستاديم‏. پس گفت‏: اى قوم من‏، خدا را بپرستيد كه براى شما معبودى جز او نيست‏، من از عذاب روزى سترگ بر شما بيمناكم‏.

الاعراف آيه 65 : مخاطب عاد قوم خودش
وَإِلَى عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَـهٍ غَيْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ
و به سوى عاد، برادرشان هود را (فرستاديم‏)؛ گفت‏: اى قوم من‏، خدا را بپرستيد كه براى شما معبودى جز او نيست‏، پس آيا پرهيزگارى نمى‏كنيد؟

ابراهيم آيه 5 : مخاطب موسی قوم خودش
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللّهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَاتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ
و در حقيقت‏، موسى را با آيات خود فرستاديم (و به او فرموديم‏) كه قوم خود را از تاريكيها به سوى روشنايى بيرون آور، و روزهاى خدا را به آنان يادآورى كن‏، كه قطعاً در اين (يادآورى‏)، براى هر شكيباىِ سپاسگزارى عبرتهاست‏.
العنكبوت آيه 16: مخاطب ابراهيم قوم خودش
وَإِبْرَاهِيمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
و (ياد كن‏) ابراهيم را چون به قوم خويش گفت‏: (خدا را بپرستيد و از او پروا بداريد؛ اگر بدانيد اين (كار) براى شما بهتر است‏.)

- کتاب، قرآن عربی و ام القری
1-3 قرآن عربی و ام القری
الانعام آيه 92 : مخاطب محمد مردم‏ ام‏القرى (مكّه‏) و پيرامون آن
وَهَـذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ مُّصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَهُمْ عَلَى صَلاَتِهِمْ يُحَافِظُونَ
و اين خجسته‏كتابى است كه ما آن را فرو فرستاديم‏، (و) كتابهايى را كه پيش از آن آمده تصديق مى‏كند. و براى اينكه (مردم‏)ام‏القرى (=مكّه‏) و كسانى را كه پيرامون آنند هشدار دهى‏. و كسانى كه به آخرت ايمان مى‏آورند، به آن (قرآن نيز) ايمان مى‏آورند، و آنان بر نمازهاى خود مراقبت مى‏كنند.


الشورى آيه 7: قرآن عربى برای هشدار به مردم مکه و پيرامون آن
وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لِّتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا وَتُنذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لَا رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَفَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ
و بدين گونه قرآن عربى به سوى تو وحى كرديم تا (مردم‏) مكّه و كسانى را كه پيرامون آنند هشدار دهى‏، و از روز گردآمدن (خلق‏) -كه ترديدى در آن نيست‏- بيم دهى‏؛ گروهى در بهشتند و گروهى در آتش‏.
الفرقان آيه 30: پيامبر، قومش، و قرآن عربی
وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا
و پيامبر گفت‏: پروردگارا، قوم من اين قرآن را رها كردند.

 

الرعد آيه 37 : حکم عربی
وَكَذَلِكَ أَنزَلْنَاهُ حُكْمًا عَرَبِيًّا وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم بَعْدَ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللّهِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ وَاقٍ
و بدين سان آن را حکمی عربی نازل كرديم‏، و اگر پس از دانشى كه به تو رسيده (باز) از هوسهاى آنان پيروى كنى‏، در برابر خدا هيچ دوست و حمايتگرى نخواهى داشت‏.


الزمر آيه 27 : هر گونه مثَلى در قرآن
وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هَذَا الْقُرْآنِ مِن كُلِّ مَثَلٍ لَّعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ
و در اين قرآن از هر گونه مثَلى براى مردم آورديم‏، باشد كه آنان پندگيرند.

2-3 ام الکتاب و نامحدود بودن کلمات خدا

الكهف آيه 109: دريا های مرکب تمام می شوند ولی کلمات خدا نه
قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا
بگو: اگر دريا براى كلمات پروردگارم مركب شود، پيش از آنكه كلمات پروردگارم پايان پذيرد، قطعاً دريا پايان مى‏يابد، هر چند نظيرش را به مدد (آن‏) بياوريم‏.


لقمان آيه 27 : درختان زمين و هفت دريا برای نوشتن کلمات خدا کافی نيست
وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
و اگر آن چه درخت در زمين است قلم باشد و دريا را هفت درياى ديگر به يارى آيد، کلمات خدا پايان نپذيرد. قطعاً خداست كه عزيز حكيم است‏.
يونس آيه 61 : همه چيز در کتاب مبين
وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَمَا يَعْزُبُ عَن رَّبِّكَ مِن مِّثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ فِي السَّمَاء وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذَلِكَ وَلا أَكْبَرَ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ
و در هيچ كارى نباشى و از سوى او (=خدا) هيچ (آيه‏اى‏) از قرآن نخوانى و هيچ كارى نكنيد، مگر اينكه ما بر شما گواه باشيم آنگاه كه بدان مبادرت مى‏ورزيد. و هم‏وزن ذرّه‏اى‏، نه در زمين و نه در آسمان از پروردگار تو پنهان نيست‏، و نه كوچكتر و نه بزرگتر از آن چيزى نيست‏، مگر اينكه در كتابى مبين است‏.
النمل آيه 75 : هر پنهانی در کيهان در کتاب مبين
وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِي السَّمَاء وَالْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ
و هيچ پنهانى در آسمان و زمين نيست‏، مگر اينكه در کتاب مبين است‏.
الرعد آيه 39 : ام الکتاب نزد خداست
يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ
خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مى‏كند، و ام الکتاب نزد اوست‏.

 

-3 آيات: نفکر، تعقل، و برهان

النحل آيه 44 : تبيين کتاب جهت انديشيدن مردم

بِالْبَيِّنَاتِ وَالزُّبُرِ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ

(زيرا آنان را) با دلايل آشكار و نوشته‏ها (فرستاديم‏)، و اين ذکر را به سوى تو فرود آورديم‏، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى‏، و اميد كه آنان بينديشند.



البقرة آيه 242 : آيات برای تعقل
كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
بدين گونه‏، خداوند آيات خود را براى شما بيان مى‏كند، باشد كه بينديشيد.


يوسف آيه 2: قرآن برای تفکر
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم‏، باشد كه بينديشيد.


النحل آيه 12: کيهان آيات برای تعقل
وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالْنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالْنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
و شب و روز و خورشيد و ماه را براى شما رام گردانيد، و ستارگان به فرمان او مسخر شده‏اند. مسلماً در اين (امور) براى مردمى كه تعقل مى‏كنند آياتی است‏.


الانبياء آيه 10: کتاب برای تعقل
لَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ كِتَابًا فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ
در حقيقت‏، ما كتابى به سوى شما نازل كرديم كه ذکر شما در آن است‏. آيا نمى‏انديشيد؟


الصافات آيه 138: و شامگاهان مى‏گذريد! آيا به فكر فرو نمى‏رويد؟!
وَبِاللَّيْلِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ
و شامگاهان مى‏گذريد! آيا به فكر فرو نمى‏رويد؟!


الانبياء آيه 24 : کافران برهان بياوريد!!
أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ هَذَا ذِكْرُ مَن مَّعِيَ وَذِكْرُ مَن قَبْلِي بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُّعْرِضُونَ
آيا به جاى او خدايانى براى خود گرفته‏اند؟ بگو: برهانتان را بياوريد. اين است يادنامه هر كه با من است و يادنامه هر كه پيش از من بوده‏. (نه‏!) بلكه بيشترشان حق را نمى‏شناسند و در نتيجه از آن رويگردانند.

النساء آيه 174 : براى شما از جانب پروردگارتان برهانى آمده است‏...
يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا
اى مردم‏، در حقيقت براى شما از جانب پروردگارتان برهانى آمده است‏، و ما به سوى شما نورى تابناك فرو فرستاده‏ايم‏.


البقرة آيه 44 : می خوانيد ولی تعقل نمی کنيد؟؟ ديگران را به نيکی امر می کنيد ولی خود...؟
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ
آيا مردم را به نيكى فرمان مى‏دهيد و خود را فراموش مى‏كنيد، با اينكه شما كتاب (خدا) را مى‏خوانيد؟ آيا تعقل نمی کنيد؟

4 دانش و توانايی های پيامبر

1-4 پيامبر علم غيب نداشته است

الانعام آيه 50: پيامبر به مردم بگو که غيب نمی دانی و غير از آن چه بتو وحی می شود پيروی نمی کنی

قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ

بگو: به شما نمى‏گويم گنجينه‏هاى خدا نزد من است‏؛ و غيب نيز نمى‏دانم‏؛ و به شما نمى‏گويم كه من فرشته‏ام‏. جز آنچه را كه به سوى من وحى مى‏شود پيروى نمى‏كنم‏. بگو: آيا نابينا و بينا يكسان است‏؟ آيا تفكّر نمى‏كنيد



الاعراف آيه 188: پيامبر به مردم بگو که غيب نمی دانی... از خودت اختيار سود و زيانی نداری

قُل لاَّ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَاْ إِلاَّ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

بگو: جز آنچه خدا بخواهد، براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم‏، و اگر غيب مى‏دانستم قطعاً خير بيشترى مى‏اندوختم و هرگز به من آسيبى نمى‏رسيد. من جز بيم‏دهنده و بشارتگر براى گروهى كه ايمان مى‏آورند، نيستم‏.



هود آيه 31: به مردم بگو که گنجينه های خدا پيش تو نيست و غيب نمی دانی

وَلاَ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلاَ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلاَ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ وَلاَ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَن يُؤْتِيَهُمُ اللّهُ خَيْرًا اللّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِي أَنفُسِهِمْ إِنِّي إِذًا لَّمِنَ الظَّالِمِينَ

و به شما نمى‏گويم كه گنجينه‏هاى خدا پيش من است‏، و غيب نمى‏دانم‏، و نمى‏گويم كه من فرشته‏ام‏، و در باره كسانى كه ديدگان شما به خوارى در آنان مى‏نگرد، نمى‏گويم خدا هرگز خيرشان نمى‏دهد. خدا به آنچه در دل آنان است آگاه‏تر است‏. (اگر جز اين بگويم‏) من در آن صورت از ستمكاران خواهم بود.

الانعام آيه 59: كليدهاى غيب‏، تنها نزد اوست‏. جز او (كسى‏) آن را نمى‏داند

وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ

و كليدهاى غيب‏، تنها نزد اوست‏. جز او (كسى‏) آن را نمى‏داند، و آنچه در خشكى و درياست مى‏داند، و هيچ برگى فرو نمى‏افتد مگر (اينكه‏) آن را مى‏داند، و هيچ دانه‏اى در تاريكيهاى زمين‏، و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن (ثبت‏) است‏



سوره النمل آيه 65: هر كه در آسمانها و زمين است -جز خدا- غيب را نمى‏شناسند

قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ

بگو: هر كه در آسمانها و زمين است -جز خدا- غيب را نمى‏شناسند و نمى‏دانند كى برانگيخته خواهند شد؟


سوره يوسف آيه 102: وقتی آن جا نبودی نمی دانی چه اتفاق افتاد... غيب نمی دانی...

ذَلِكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ

اين (ماجرا) از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى‏كنيم‏، و تو هنگامى كه آنان همداستان شدند و نيرنگ مى‏كردند نزدشان نبودى‏

2-4 پيامبر بشری مثل بقيه است

ابراهيم آيه 11: ما جز بشرى مثل شما نيستيم‏... و جز به اذن خدا براى شما حجّتى نمی آوريم‏

قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَلَـكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلَى مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَن نَّأْتِيَكُم بِسُلْطَانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَعلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ

پيامبرانشان به آنان گفتند: ما جز بشرى مثل شما نيستيم‏. ولى خدا بر هر يك از بندگانش كه بخواهد منّت مى‏نهد، و ما را نرسد كه جز به اذن خدا براى شما حجّتى بياوريم‏، و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند

فصلت آيه 6: به مردم بگو من بشرى چون شمايم‏... پس مستقيماً به سوى او بشتابيد و از او آمرزش بخواهيد

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَاسْتَغْفِرُوهُ وَوَيْلٌ لِّلْمُشْرِكِينَ

بگو: من بشرى چون شمايم‏، جز اينكه به من وحى مى‏شود كه خداى شما خدايى يگانه است‏. پس مستقيماً به سوى او بشتابيد و از او آمرزش بخواهيد. و واى بر مشركان‏.

الكهف آيه 110: بشری مثل شما هستم ولی به من وحی می شود... هيچ کس را چز خدا پرستش نگنيد

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا

بگو: من بشرى چون شما هستم (ولى‏) به من وحى مى‏شود كه خداى شما خدايى يگانه است‏. پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد، و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد.

3-4 پيامبر چيزی بيشتر از آنچه به او وحی می شود نمی داند

المائدة آيه 109 : پيامبران می گويند ما را هيچ دانشی نيست...

يَوْمَ يَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُواْ لاَ عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ

(ياد كن‏) روزى را كه خدا پيامبران را گرد مى‏آورد؛ پس مى‏فرمايد: چه پاسخى به شما داده شد؟ مى‏گويند: ما را هيچ دانشى نيست‏. تويى كه داناى رازهاى نهانى‏.

البقرة آيه 32 : ما را جز آنچه (خود) به ما آموخته‏اى‏، هيچ دانشى نيست
قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

گفتند: منزهى تو! ما را جز آنچه (خود) به ما آموخته‏اى‏، هيچ دانشى نيست ؛ تويى داناى حكيم‏.

الاعراف آيه 203: پيامبر به مردم بگو من فقط آنچه را كه از پروردگارم به من وحى مى‏شود پيروى مى‏كنم‏
وَإِذَا لَمْ تَأْتِهِم بِآيَةٍ قَالُواْ لَوْلاَ اجْتَبَيْتَهَا قُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَا يِوحَى إِلَيَّ مِن رَّبِّي هَـذَا بَصَآئِرُ مِن رَّبِّكُمْ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

و هر گاه براى آنان آياتى نياورى‏، مى‏گويند: چرا آن را خود برنگزيدى‏؟ بگو: من فقط آنچه را كه از پروردگارم به من وحى مى‏شود پيروى مى‏كنم‏. اين (قرآن‏) رهنمودى است از جانب پروردگار شما و براى گروهى كه ايمان مى‏آورند هدايت و رحمتى است‏.

يونس آيه 109: از آنچه بر تو وحى مى‏شود پيروى كن
وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ وَاصْبِرْ حَتَّىَ يَحْكُمَ اللّهُ وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ

و از آنچه بر تو وحى مى‏شود پيروى كن و شكيبا باش تا خدا (ميان تو و آنان‏) داورى كند، و او بهترين داوران است‏.

يوسف آيه 3: به تو وحی کرديم... و تو پيش از آن از غافلين بودى
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَـذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ

ما نيكوترين سرگذشت را به موجب اين قرآن كه به تو وحى كرديم‏، بر تو حكايت مى‏كنيم‏، و تو قطعاً پيش از آن از بى‏خبران بودى‏.

الشورى آيه 52: تو نمى‏دانستى كتاب و ايمان چيست

وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ

وهمين گونه‏، روحى از امر خودمان به سوى تو وحى كرديم‏. تو نمى‏دانستى كتاب چيست و نه ايمان (كدام است‏؟) ولى آن را نورى گردانيديم كه هر كه از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مى‏نماييم‏، و به راستى كه تو به خوبى به راه راست هدايت مى‏كنى‏.

الاسراء آيه 73: كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كرده‏ايم گمراه كنند
وَإِن كَادُواْ لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذًا لاَّتَّخَذُوكَ خَلِيلاً
و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كرده‏ايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندى و در آن صورت تو را به دوستى خود بگيرند.

غافر آيه 78: هيچ پيامبری را نرسد كه بى‏اجازه خدا نشانه‏اى بياورد
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلًا مِّن قَبْلِكَ مِنْهُم مَّن قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُم مَّن لَّمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَإِذَا جَاء أَمْرُ اللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْمُبْطِلُونَ

و مسلّماً پيش از تو فرستادگانى را روانه كرديم‏. برخى از آنان را (ماجرايشان را) بر تو حكايت كرده‏ايم و برخى از ايشان را بر تو حكايت نكرده‏ايم‏، و هيچ فرستاده‏اى را نرسد كه بى‏اجازه خدا نشانه‏اى بياورد. پس چون فرمان خدا برسد به حق داورى مى‏شود، و آنجاست كه باطل‏كاران زيان مى‏كنند.

الرعد آيه 38: هيچ پيامبری را نرسد كه بى‏اجازه خدا آيتی بياورد
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِّن قَبْلِكَ وَجَعَلْنَا لَهُمْ أَزْوَاجًا وَذُرِّيَّةً وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَن يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَابٌ

و قطعاً پيش از تو (نيز) رسولانى فرستاديم‏، و براى آنان زنان و فرزندانى قرار داديم‏. و هيچ پيامبرى را نرسد كه جز به اذن خدا آيتی بياورد. براى هر زمانى كتابى است‏.
يونس آيه 15 : پيامبر بگو فقط آنچه به من وحی می شود می آورم ... از روز بزرگ می ترسم
وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالَ الَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هَـذَا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِن تِلْقَاء نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ

و چون آيات روشن ما بر آنان خوانده شود، آنانكه به ديدار ما اميد ندارند مى‏گويند: (قرآن ديگرى جز اين بياور، يا آن را عوض كن‏.) بگو: (مرا نرسد كه آن را از پيش خود عوض كنم‏. جز آنچه را كه به من وحى مى‏شود پيروى نمى‏كنم‏. اگر پروردگارم را نافرمانى كنم‏، از عذاب روزى بزرگ مى‏ترسم‏.)

آل عمران آيه 144

وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ

و محمد، جز فرستاده‏اى كه پيش از او (هم‏) پيامبرانى (آمده و) گذشتند، نيست‏. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود برمى‏گرديد؟ و هر كس از عقيده خود بازگردد، هرگز

5- دامنه اختيارات و وظايف پيامبر

1-5 پيامبر وظيفه ای جز ابلاغ پيام ندارد

ق آيه 45: پيامبر تو به زور وادارنده آنان نيستى‏...

نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ

ما به آنچه مى‏گويند داناتريم‏، و تو به زور وادارنده آنان نيستى‏؛ پس به (وسيله‏) قرآن هر كه را از تهديد (من‏) مى‏ترسد پند ده‏.


المائدة آيه 92: اگر روی برگردانيد بدانيد که بر پيامبر ما فقط ابلاغ پيام است

وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَاحْذَرُواْ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُواْ أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاَغُ الْمُبِينُ

و اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد و (از گناهان‏) برحذر باشيد، پس اگر روى گردانديد، بدانيد كه بر عهده پيامبر ما، فقط رساندن (پيام‏) آشكار است‏.


النحل آيه 82: پس اگر رويگردان شوند، بر تو فقط ابلاغ آشكار است‏

فَإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ

پس اگر رويگردان شوند، بر تو فقط ابلاغ آشكار است‏.

النور آيه 54 : اگر رويگردان شويد.. بر پيامبرجز ابلاغ آشكار نيست‏

قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّوا فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُم مَّا حُمِّلْتُمْ وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ

بگو: (خدا و پيامبر را اطاعت كنيد. پس اگر پشت نموديد، (بدانيد كه‏) بر عهده اوست آنچه تكليف شده و بر عهده شماست آنچه موظّف هستيد. و اگر اطاعتش كنيد راه خواهيد يافت‏، و بر پيامبرجز ابلاغ آشكار نيست‏.


التغابن آيه 12: اگر از اطاعت روى بگردانيد، بر پيامبر ما فقط پيام‏رسانى آشكار است

وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ

و خدا را فرمان بريد و پيامبر (او) را اطاعت نماييد، و اگر روى بگردانيد، بر پيامبر ما فقط پيام‏رسانى آشكار است


المائدة آيه 99: بر پيامبر جز ابلاغ نيست‏

مَّا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ وَاللّهُ يَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَكْتُمُونَ

العنكبوت آيه 18: اگر تکذيب کردند بر پيامبر جز ابلاغ وظيفه ای نيست

وَإِن تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِّن قَبْلِكُمْ وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ

و اگر تكذيب كنيد، قطعاً امّتهاى پيش از شما (هم‏) تكذيب كردند، و بر پيامبر جز ابلاغ آشكار (وظيفه‏اى‏) نيست‏.


يس آيه 17 : ابلاغ آشکار

وَمَا عَلَيْنَا إِلاَّ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ

و بر ما (وظيفه‏اى‏) جز رسانيدن آشكار (پيام‏) نيست‏


الشورى آيه 48: اگر روى برتابند، ما تو را بر آنان نگهبان نفرستاده‏ايم‏

فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلَاغُ وَإِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بِهَا وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ كَفُورٌ

س اگر روى برتابند، ما تو را بر آنان نگهبان نفرستاده‏ايم‏. بر عهده تو جز رسانيدن (پيام‏) نيست‏، و ما چون رحمتى از جانب خود به انسان بچشانيم‏، بدان شاد و سرمست گردد، و چون به (سزاى‏) دستاورد پيشين آنها، به آنان بدى رسد، انسان ناسپاسى مى‏كند.


آل عمران آيه 20: اگر با تو به ستيزه برخيزند... اگر پشت کردند جز رساندن پيام ترا نيست

فَإنْ حَآجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلّهِ وَمَنِ اتَّبَعَنِ وَقُل لِّلَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ وَالأُمِّيِّينَ أَأَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُواْ فَقَدِ اهْتَدَواْ وَّإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ

پس اگر با تو در ستيزند بگو روى آوردم به سوى خدا و آنكه مرا پيروى كرد و بگو بدانان كه داده شدند كتاب را و اميون آيا اسلام آورديد پس اگر اسلام آوردند همانا هدايت يافتند و اگر پشت كردند نيست بر تو جز رساندن و خدا به بندگان است بينا


الرعد آيه 40: جز اين نيست كه بر تو رساندن (پيام‏) است و بر ما حساب (آنان‏)

وَإِن مَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ وَعَلَيْنَا الْحِسَابُ

و اگر پاره‏اى از آنچه را كه به آنان وعده مى‏دهيم به تو بنمايانيم‏، يا تو را بميرانيم‏، جز اين نيست كه بر تو رساندن (پيام‏) است و بر ما حساب (آنان‏).

2-5 هرکس هدايت يافت به نفع خودش است و اگر گمراه شد به ضرر خودش

النمل آيه 92: هر کس هدايت شد تنها به سود خود راه هديت شده است

وَأَنْ أَتْلُوَ الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنذِرِينَ

و اينكه قرآن را بخوانم‏. پس هر کس هدايت شد تنها به سود خود راه هديت شده است‏؛ و هر كه گمراه شود بگو: من فقط از هشداردهندگانم‏.


الاسراء آيه 15: هر كس هدايت شد تنها به سود خود به راه آمده‏، و هر كس بيراهه رفته تنها به زيان خود بيراهه رفته است‏

مَّنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً

هر كس هدايت شد تنها به سود خود به راه آمده‏، و هر كس بيراهه رفته تنها به زيان خود بيراهه رفته است‏. و هيچ بردارنده‏اى بار گناه ديگرى را بر نمى‏دارد، و ما تا پيامبرى برنينگيزيم‏، به عذاب نمى‏پردازيم‏.


يونس آيه 108: هدايت يا گمراهی... من وکيل شما نيستم

قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُمُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَمَا أَنَاْ عَلَيْكُم بِوَكِيلٍ

بگو: اى مردم‏، حق از جانب پروردگارتان براى شما آمده است‏. پس هر كه هدايت يابد به سود خويش هدايت مى‏يابد، و هر كه گمراه گردد به زيان خود گمراه مى‏شود، و من بر شما نگهبان نيستم‏.

المائدة آيه 105: هر کس به خودش بپردازد گمراهی ديگری به او زيانی نمی رساند

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، به خودتان بپردازيد. هر گاه شما هدايت يافتيد، آن كس كه گمراه شده است به شما زيانى نمى‏رساند. بازگشت همه شما به سوى خداست‏. پس شما را از آنچه انجام مى‏داديد، آگاه خواهد كرد.


الزمر آيه 41: هدايت يا گمراهی ديگران به خودشان مربوط می شود، تو وکيل کسی نيستی

إِنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ لِلنَّاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اهْتَدَى فَلِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِوَكِيلٍ

ما اين كتاب را براى (رهبرى‏) مردم به حق بر تو فروفرستاديم‏. پس هر كس هدايت شود، به سود خود اوست‏، و هر كس بيراهه رود، تنها به زيان خودش گمراه مى‏شود، و تو بر آنها وكيل نيستى‏.

3-5 پيامبر وکيل و صاحب اختیار مردم نیست

الاسراء آيه 65 : تو را بر بندگان من تسلطى نيست‏

إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكِيلاً

تو را بر بندگان من تسلطى نيست‏، و وکيلی (چون‏) پروردگارت بس است‏.


الزمر آيه 41 : تو بر آنها وكيل نيستى‏

إِنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ لِلنَّاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اهْتَدَى فَلِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِوَكِيلٍ

ما اين كتاب را براى (رهبرى‏) مردم به حق بر تو فروفرستاديم‏. پس هر كس هدايت شود، به سود خود اوست‏، و هر كس بيراهه رود، تنها به زيان خودش گمراه مى‏شود، و تو بر آنها وكيل نيستى‏.


الشورى آيه 6 : اگر ولی غير از خدا گرفتند، خدا بر ايشان نگهبان است و تو وکيل آن ها نيستى‏

وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَولِيَاء اللَّهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِوَكِيلٍ

و كسانى كه به جاى او اوليايی براى خود گرفته‏اند، خدا بر ايشان نگهبان است و تو وکيل آن ها نيستى‏.


الاسراء آيه 54 : تو را بر ايشان وکيل نفرستاده‏ايم‏
رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ إِن يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِن يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً

پروردگار شما به (حال‏) شما داناتر است‏؛ اگر بخواهد بر شما رحمت مى‏آورد، يا اگر بخواهد شما را عذاب مى‏كند، و تو را بر ايشان وکيل نفرستاده‏ايم‏.


الانعام آيه 107 : پيامبر نه حافظ و نه وکيل مردم
وَلَوْ شَاء اللّهُ مَا أَشْرَكُواْ وَمَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِوَكِيلٍ

و اگر خدا مى‏خواست آنان شرك نمى‏آوردند، و ما تو را بر ايشان نگهبان نكرده‏ايم‏، و تو وكيل آنان نيستى‏.


الزمر آيه 62 : خداست كه بر هر چيز وکيل است‏
اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ
خدا آفريدگار هر چيزى است‏، و اوست كه بر هر چيز وکيل است‏.

ادامه دارد......


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

پاسخ به انتقادات چرادرمنشـاء فـرقه و فـرقه گـری ازسازمان موحدین آزادیخواه؟

 

حضور برادر عزیز آقای محمد در چرا السلام علیکم:

آقای عزیز وهمدرد، انتقادات و بیانات شما را مطالعه کردیم، و در رابطه با آنها باید بگوییم: بین ما وشما اشتراکات زیادی وجود دارد، و آنچه بیان داشته اید، بیشتر توضیحات و بیاناتی است که سماء مشکلی با آنها ندارد. مثلا شما مطمئن باشید که سماء بیش از شما نسبت به شهید شریعتی انتقاد دارد، اما باید توجه داشت که شریعتی گلی در زمستان است و در نتیجه بیشتر می درخشد و کارش علیرغم هر چیزی خیلی ارزشمند و جای احترام است.

 اما در مورد سماء: ما این اصل بنیادی را تکرار میکنیم که سماء یک جنبش و حرکت فکری– سیاسی است، و از اول نیز چنین بوده است، وفرقی که بین دیروز و امروزش وجود دارد اینست که وقتی رهبری آن در داخل بود، ممکن نبود که مواضع فکری – سیاسی آن علنا و تماما اعلام شود، اما بعد از هجرت، آنچه فکر و سیاست و تشکیلات سماء است علنا و تماما و در آزادی اعلام شده است، اینست که کار و فعالیت سماء و مواضع فکری، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی اش بسیار روشن و شفاف است. اما اینکه نظام ولایت مطلقه در صدر مبارزات سماء قرار دارد، این بدان معنا نیست که کار و فعالیت سماء صرفا سیاسی است، نخیر، بلکه بدین معناست که نظام ولایت مطلقه مانع اساسی کار و فعالیت فکری – سیاسی سماء است و بین «سه مانع اساسی» یعنی استبداد و شرک و مادیت، نظام استبدادی در صدر مبارزه و بعنوان مهمترین صد فی سبیل الله قرار داده شده است. و اگر دسترسی به قانون سماء (مقدمه – مرامنامه – اساسنامه) می داشتید، این واقعیت برایتان ملموس تر می شد که کار سماء نمونۀ یک مبارزۀ فکری – سیاسی است، و مبنای اساسنامۀ سماء، مرامنامۀ سماء است، و در مرامنامۀ سماء نیز فصل: پایه های فکری و عقیدتی در صدر قرار گرفته است. بنابراین، سماء مشغول روبنا نبوده و نیست، چرا که ذات و ماهیت کار سماء زیربنایی و روبنایی و عبارت ازعقیده و تشکیلات است، و آیا غیر از اینست که سماء یک سازمان فکری – سیاسی است؟

اما اینکه گفته اید که هنوز وقت آن مرحله نرسیده، در این رابطه با شما هم نظر نیستیم، چرا که به آن وضعی که مد نظر دارید در سایۀ نظام استبدادی هرگز نخواهیم رسید، و خارج از نظام استبدادی نیز کار صرفا فکری بلا موضوع است. و ما به صراحت و برادرانه به شما میگوییم که اگر کار فکری و عقیدتی بخاطر بی زمینگی و یا برای میسر شدن کار و فعالیت نباشد یک «خطای اساسی» خواهد بود، چرا که فکر و نظری که منتهی به عمل و میدان عمل نشود، سر از ذهنیات و انزوای افراد آن در می آورد. بعدا یعنی شما در پی آنید که علنا و در سایۀ نظام استبدادی کار مؤثری انجام دهید؟! ما نمی دانیم در همین نوشتار چقدر می توانیم صراحت بخرج دهیم، اما اگر شما کاری و لو صرفا فکری و فرهنگی انجام دهید، با مانع روبرو می شوید، و در نتیجه در دو راهۀ: استمرار و مقابله و یا تسلیم و سکوت قرار می گیرید. در میدان مقابله نیز معلوم است که جبهه گیری نمی کنید، بلکه کارت به عدم علنیت منتهی می شود، وضعی که تضمین شده نیست، و در نتیجه باید به فکر مقدمات روزهای مبادا بیفتید. اما اگر کارت صرفا در فضای اینترنت باشد، طبعا تحمل شدنی تر است، چونکه بدلیل عدم دسترسی مردم به این فعالیتها تأثیرش کمتر است. البته این نکته نیز قابل توجه است که سماء بعد از نظام ولایت مطلقه خواستار نظام توحیدی و اسلامی نیست، بلکه خواستار نظام اتحادی و جمهوری متحدۀ مردمی است، و این اهداف سیاسی ناشی از اینست که سماء اوضاع سیاسی را ارزیابی کرده و میداند که تا جامعۀ توحیدی و نظام توحیدی راه درازی در پیش است.

در بارۀ مناقشات اهل سنت و اهل تشیع و مخالفت سماء با مناقشۀ آنها چیزی به یاد نداریم، و فکر نکنم سماء در این مسئله موضعی اتخاذ کرده باشد، الا اینکه سماء کار آنها را اضافی میداند، چه برسد به مناقشه روی چیزهایی که لایق جارو شدن هستند. همچنین سماء ابدا معتقد به اتحاد شیعه و سنی نبوده و نیست، چرا که آنها دشمنان ابدی یکدیگرند، چاره تنها در عبور و پشت سر گذاشتن آنهاست. و این سه موردی که برای نقد و بررسی یکدیگر ارائه داده اید، بسیار بجاست، و اصلا این روش سماء است که: «انتقادات امروز را نباید به فردا واگذاشت»، اما بین تبیین و توضیحات و نقد و انتقاد فرق وجود دارد و معمولا نقد و انتقاد بعد از تبیین و توضیحات و «بقای اختلاف» مطرح می شود. همچنین باید در حد امکــان بت شکنی کرد و بت های دیروزی و امروزی را باید از وضعیت بت بودن خارج و به حالت عادی بازگرداند، تا افکار و اذهان بشریت باز و آزاد شود، و این روح توحید است.

برادر عزیز سماء شما را درک می کند و روش فکری – عقیدتی شما را بجا تلقی می نماید، اما به شرطی که بخاطر بی زمینگی و برای میسر شدن کار و فعالیت باشد، و گر نه به نظر ما مسئله به ذهنیات منتهی میشود، در حالی که اصل عمل و تحقق فکر و عقیده است. شاید شما نیز کار سماء را درک و حتی به موقع بدانید، اما ممکن است صراحت مشکل آفرین باشد، یا بعضی از زوایا برایتان نا روشن مانده باشد. لکن ما به شما اطمینان می دهیم که ظهور سماء درخشاترین کار در نوع خود بوده است، و بسیارند آنهایی که واقعا تعجب می کنند که چگونه چنین کاری و با ویژگیهای توحیدی و آزادیخواهانه و سراسری اش و در زمانی که اسلامیت از هر طرفی مورد هجوم واقع شده است و آنهم در کردستان! بوجود آمده است. و شما مطمئن باشید که اگر کار و مبارزۀ سماء صرفا فکری و عقیدتی بود اهمیت امروزه را نداشت. آیا غیر از اینست که موحدین آزادیخواه میبایست در برابر طاغوتیان مستبد و سرکوبگر شرافتمندانه موضع بگیرند و موضع خود را در تاریخ مبارزات توحیدی و آزادیخواهانه به ثبت برسانند؟! آیا باید موضع ضد استبدادی و آزادیخواهانه را به اسلام ستیزانی سپرد که از نظر سماء بیشترشان مستبدین محکوم بحساب می آیند؟! آری سماء از عمق مشکلات برخاست، اما با اراده ای مستحکم و از نوع توحیدی اش توانست کارش را تثبیت و به مرحله ای برساند که حقا جای تبریک است. البته باید توجه داشت که روش مبارزۀ سماء با نظام استبدادی ولایت مطلقه، یک روش سیاسی و با وسایل مدنی است، و هدف واقعی سماء رسیدن به «آزادی بیان و قلم» و «آزادیهای سیاسی» و «آزادی انتخابات» است، نه برکناری نظام استبدادی، اما چون این آزادیها در سایۀ نظام ولایت مطلقه خواب و خیال شده است، شعار برکناری این نظام یک ضرورت گشته است.

اما اینکه گفته اید زیاد وقت ندارم تا به کار وبلاگم برسم چگونه است؟ طبعا سماء در این رابطه در حد امکان آمادۀ همکاری است؟ همچنین سؤالی داشتیم آیا اگر وبلاگتان فعالتر شود و مواضع توحیدی و آزادیخواخانه را بیشتر منعکس کند، دچار مشکل نمی شود؟

نسبت به پیشنهادتان در مورد ایجاد یک بلاگفا تشکر می کنیم و ان شاء الله در این رابطه به زودی اقدام می شود. امتحان می کنیم! ، اما اگر آن را بستند شما مسئول هستید؟! چرا که شما آن را پیشنهاد کرده اید؟! آیا این مسئولیت را می پذیرید؟!!

همچنین دربـارۀ زنان، آزادی، علم، شرک، حدیث و..... ان شــاء الله شما را بی نیاز می سازیم، و بعد از این پیام، اولین تبیین در بارۀ زنان به عرضتان خواهد رسید؟ به امید اینکه بتوانید آنها را منتشر نمایید.

                                             سماء – ۶ ربیع الأول ۱۴۲۹۲۳ اسفند ۱۳۸۶

 

محمد:باعرض سلام خدمت شمادوستان عزیزوتشکرازپاسختان.درمورداین بیانتان خوب وکامل بیان کرده ایدامادرمورداینکه بحث زیربناوروبنامطرح کرده ام به این دلیل بوده که می بینیم بسیاری ازجریان های فکری معمولابرای استقراراندیشه خوددرجوامع دیکتاتوری ازکارهای زیرزمینی سودمی برندومراحل گام به گام دارندوهمان طورکه می بینیم تاپیامبرجایگاه خودرامحکم نکرده است ویارانی نساخته دست به آشکارکردن دعوت خودنمی زندوقبل ازدخالت درسیاست وگرفتن نظام سیاسی سعی دراین داردیاران بسازدوقبل ازایجادشرایط وآمادگی هانبایداظهاروجودکردیادرکارسیاست دخالت کرداماباایجادشرایط کم کم بایدبادیکتاتوری هاوشرک مبارزه کردوپیامبرباابوسیفان یاابوجهل مبارزه نمی کردبلکه بادیدگاه شرک وبانظام شرک مبارزه می کردازهرشخصی باشدیادرهرجایی ومکانی وزمانی باشدونام وگزینه ای برای بیان نداشت ،وبه نظرم شماتمامی این گزینه هارادرنظرداشته اید.

دراارتباط بامناقشات منظورم این نبوده که شمادرجایی شرکت داشته ایدبلکه این بودکه موضوعاتی که شمادروبلاگ من مطرح کرده ایداینگونه نقدهابرشماواردنشده که چرامی آییدبه نقددرونی مسلمانان واشخاص می پردازیدچون مواردبیان شده وجودداردوخوشحالم که رضایت حق منظورشماست نه رضایت انسانهایی که تنهانامن خودرامسلمان می دانند

درارتباط بافعال ترشدن وبلاگم من دست هرعزیزی که به من کمک کند(برای به ارمغان آوردن حق،آرامش،سعادت و....برای خودودیگران)دست اوراخواهم بوسیدامادرموردفعال ترشدن وبلاگم این چیزی طبیعی است که امکان داردمشکل سازشودمگرممکن است اگرکسی بدنبال حقیقت برای خودودیگران باشدباطل گرایان بی کاربمانندامامن  چندان انسان مهمی نیستم ونه درمقابل من قرارگرفتن به نفع دشمنان است چون بیشتربرای خودشان مشکل سازمی شودتامن؟!هرچندکه ازنادان هیچ کاری بعیدنیست! امانهایت کاری که امکان داردرخ دهدفیلترشدن این وبلاگ است.

پیشنهادمن به ساختن وبلاگ برای خودتان به این دلیل بودچون می دیدم که وبلاگ من فیلترنشدودیده ام که باوجودخیلی ازوبلاگهاومطالب آنهافیلترنمی شوندگفتم شایدشماهم فیلترنشیدالبته هرچندبیانهاازطرف یک سازمان باشدمثل شما!تافردی که چندان مهم نیست مثل من ،وبلاگی که به قول دوستان شایدمطالبی داردنسنجیده!یامطالبی تضادگویانه داردوفردی قوی پشت آن وبلاگ نیست شایدفیلترنشودومن خدانیستم که بگویم فیلترنشویدوهمان طورکه گفتم امتحان آن ضررنداردواگرهم فیلترشویدچیزی راازدست نداده ایدودرموردوبلاگ خودم هم بگویم بارهامی ترسیدم که مطلبی که می گذارم آخری باشدوبعدی برای وبلاگم وجودنداشته باشدفیلتربگردداماخداخواست که اینگونه نگرددامابرایم تفاوتی نمی کنداگرفیلترشودپشت سرهرکدام بازیک وبلاگ دیگرخواهم ساخت.

بااجازه شمادوسطرآخرنامه شماحذف شدچون موضوعی برای بیان نبودوبه شخص من مربوط می شد.


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

منشــــــــــاء فــــــــــرقه و فــــــــــرقه گــــــــــری

 

محمد:باعرض سلام وتشکرازسازمان موحدین آزادیخواه.مطلبی که درپیش روداریددرجواب انتقادات وپرسشهای وبلاگ چرادرپست کدام موردرادین اسلام می دانید؟ازسوی این سازمان است.بایدبه دوستان دراین سازمان بگویم منم به این نتیجه رسیده ام که فرقه گرایی وبه وجودآمدن مذاهب نتیجه استبدادودیکتاتوری است واین نگرش رادرصورت وجوددوفاکتوردرمسلمانان1-جامعه ای بازوآزاد2-رشدفکری درمسلمانان وبه وجودآمدن روحیه حقیقت گرایی وجدایی ازتعصب ودگم وجمودفکری-قابل دستیابی دانست امافعلانمی توان چنین نگرشی راقابل دیدن دیدهرچندکه مسلمانان دربعضی جوامع وشرایط آنقدررشدپیداکرده اندکه بتوان گفت نمی توان ازآنهافرقه گرایی تولیدشودوآنهاراه آزادی وتوحیدی درپیش دارندامامن بازگله مندم ازاین دوستان که چرا؟برای خودنام گذاری کرده اند؟هرچندکه بعضی زمانهامی بینم گریزازنام گذاریی غیرممکن است البته مشکل داربودن این روندبرای این سازمان شایداین باشدکه به جای اینکه درسرلوحه خودانسان سازی قراردهدمبارزه باحکومت ایران قرارداده است وبه جای اینکه کارهای پایه ای انجام دهدبه روبنامی پردازدوبیان داردوبه نظرمن دخالت ویاشراکت مسلمانان درسیاست (کاری به این نداریم که چه نوع حکومتی است)کاری نادرست وروبه شکست وغیرتوحیدی است چون آمادگی هاایجادنشده است .امادرموردشخصیت هابایدبگویم بیان من قصداین نداشت که ازشخصیت هادفاعی داشته باشدبلکه قصدمن این بوداگرنقدی صورت می گیردارائه دلیل وسندی هم باشدومنم گفتم نمی بینم(البته متاسفانه دربسیاری ازمواردمطالبی ازسوی این سازمان بدست من می رسدکه ارجاع به مطالبی می دهدکه بدست من نرسیده است درنتیجه من هم نمی توانم آن راکامل بپذیرم،پس دوستان لطف کنندزمانی اگرمطلبی برایم می فرستندمطالب ارجاعی که برایم نفرستاده اندهم بفرستند)  ومن موافق این موضوع هستم که به نقداشخاص پرداخته شودتاآنهابت نشوندالبته نقدآنهابه منظورشخصیت آنهانیست که درصداقت واخلاص آنها(بادیدگاه انسانی من)نمی توان شک کردوبلکه ازبیان این نقدها،نقدافکارونگرش آنهاواعمالی است که ازآنهاسرزده وبه نام اسلام بیان می شودوبس!(نکته:1-نقداشخاص نبایدهمراه باتوهین باشدهرچندکه متفاوت بامانگاه می کند2-نگاه من به نظرودیگاه دیگران بدون نگاه به شخصیت وچگونه بودن آنهاست بلکه اگرنگرش آنهادرست است می گیرم واگرغلط است نمی پذیرم وبرایم مهم نیست که آنهاچگونه انسانهایی بوده اندبلکه نگرشهای درست آنهامهم است هرچندگزینه های نادرستی دربیانشان باشد)ودرموردآقای شریعتی بازذکرمی کنم که من منکراین نیستم که ایشان ازبسیاری ازگزینه هاعبورداشته انداماعبوری کامل وبه آن معنانداشته اندیعنی می خواستم بگویم اگرنقدهای مذهب گرایی به آقای سبحانی وارد است به آقای شریعتی هم وارداست ودرمورددیدگاه شمادرارتباط بازنان هنوزبه دست من نرسیده است.شایدنقدی که دراینجابایدبیان شودوظاهرابیانی ازدوستان صورت نگرفت این است که درگذشته می دیدم که دوستان به بعضی ازدوستان تشیع وتسنن که باهم درحال بحث بودندایرادمی گرفتندکه آنهابه جای سروکله زدن باهم ونفی کردن به همدیگربه نکات اشتراک همدیگربپردازندچون فعلادشمنان می خواهندازاین مواردسودببرندوفراموش نکنندکه دشمنان مشترکی دارندوازاین جنگ هاسودنمی برندویااگردوستان تنسنن نیزدردرون خودمتفاوت نگاه می کردنداینگونه بیانی نسبت به هم داشتندهمان طورکه دیدم درموردیکی ازوبلاگ های تسنن که بابعضی ازدوستان تشیع درحال بحث بودندبعدازمتفاوت نگاه کردن دونفرازآنهاموجب اختلاف بین آنهاشدودوستان تشیع سرازپانمی شناختندوبه شادمانی پرداختندودوستان تسنن مجبورشدندبازبرای جلوگیری این موضوع به نکات مشترک هم بپردازندامابازدربین آنهادرحال بروزاختلافاتی بودکه بادوراندیشی هایی دوباره به وجودنیامددرنتیجه نقدکردن شمانسبت به مذاهب یاشخصیت هابرایم عجیب بودکه کسی نیامدواینگونه بیان نداشت نمی دانم نگرش شمانسبت به این مسئله چگونه است اماخودمن سه نگاه دارم1-مانمی توانیم به خاطرداشتن دشمنان مشترک یااتحادحق رانگوییم وبرباطل دیگران مهرتاییدبگذاریم وتوحیدبه معنای کامل بیان نشودهمان طورکه خداوندنمی پیذردبخشی ازحق راپذیرفته وبخشی نادیده گرفته شوداصلااتحادتنهازیرسایه توحیدوحق به وجودمی آیدودرغیراین صورت دوباره دشمنی هاایجادمی شود2-مانمی توانیم به خاطروجودباطل یادشمن ازنقدکردن همدیگروامربه معروف ونهی ازمنکرخودداری کنیم چون این گزینه جزئی ازدین است ونمی توان نادیده گرفت ودرغیراین صورت رفتن به سمت باطل است3- بایددانست مسلمانان قبل ازهرچیزبایدمشکلات فکری ودیدگاهی بین خودشان راحل کنندوگرنه بانام اتحادیاپرداختن به نقاط مشترک تنهاخودراگول زدن است وگرنه بااین نگاه پیش رفتن تنهاتجربه تلخ ایران تکرارخواهدشدچون بعدازاینکه مسلمانان قدرتی پیدامی کنندوبه نقاط غیرمشترک می رسندروبروی هم قرارمی گیرندپس بایداین نقاط ازامروزدرست شودنه به خاطراینکه امروزتحت فشارهستیم یادشمن داریم ازنقاط ضعف غافل ماند

 

بسم الله الرحمن الرحيم

منشــــــــــاء فــــــــــرقه و فــــــــــرقه گــــــــــری

با تشکر از نظر سنجی ها و انتقادات و سؤالات آقای محمد در وبلاگ چرا؟ توضیحاتی را در جواب سؤالات و انتقادات ایشان از سازمان موحدین آزادیخواه ایران ارائه و تقدیم می داریم:

منشاء فرقه و فرقه گری، مطلق و ابدی سازی اجتهادی است که برای زمان و مکان خاص ارائه میشود، بنابراین، اسلام اجتهادی «در ذات و ماهیت خود» ضد فرقه و فرقه گری است، و از اسلام اجتهادی، نه فرقه بوجود می آید و نه فرقه گری، و هرگاه حرکتی اجتهادی کارش به فرقه و فرقه گری کشیده شود، این بدان معناست که این حرکت از اسلام اجتهادی صرف نظر و از آن منحرف شده است، همانطــور که مناهج و مذاهب اجتهادی گذشته چنین سرنوشتی پیدا کردند. و اما اینکه موحدین آزادیخواه به فرقه ای تبدیل شوند، اولا مسلمین هنوز از خواب قرونی برنخاسته اند، تا اینکه بگوییم اگر برخاستند مناهج اجتهادی و آزادسازی در سایۀ خواب و رکود مجـددِ مسلمین به فرقه های جدید مبــدل می شوند!!، ثانیا اگــر کار مناهج اجتهـــادی و آزادسازی و مثلا سرانجــام موحدین آزادیخــواه نیز به فرقه گری هم کشیده شود (در آن زمان!)، فرقه های جدید از فرقه های قرونی و راکد گشته و جا مانده در عمق تاریخ، بهتر و راهگشاتر هستند، تا زمانی که آنها نیز قرونی شوند و شرک آلود گردند و بپوسند. بگذریم از اینکه یک راه و منهج توحیدی و اجتهادی به این سادگی ها به «فرقه» تبدیل نمی شود و از آن فرقه گری نمی زاید، و زمان زیادی می برد تا آرای بنیانگذاران مطلق و مقدش شود.

توضیحات قبلی در «جواب سؤالات و انتقادات محمد چرا؟» در قسمت هفت و در رابطه با فرقه گری چنین بود: ۷- اگر آزادی و امکان انتخاب آزاد وجود داشته باشد، توحید و اسلامیت، با توجه به ریشه ها و مسلمانی جوامع اسلامی، بسیار میسر و آسان خواهد بود، اما در سایۀ استبداد و نظام استبدادی، نه تنها توحید و اسلامیت، بلکه تحقق هر چیزی خیال و افسانه شده است. اصلا جوامع عقب مانده یعنی چه؟! آیا غیر از اینست که حالا هم در همین ایران ما میلیونها انسان هنوز هم حتی خواندن و نوشتن نمی دانند؟! آیا رواج بی سابقۀ تریاک و فحشاء و میخوارگی و رسیدن مرزهای فقر و نداری به متن اجتماع در ایران، سند محکمی بر رکود و توقف بشریت در سایۀ نظام استبدادی نیست؟! اصلا بشریت در سایۀ استبداد سیاسی حتی می ترسد فکر و اندیشه نماید، یعنی انسانها از اینکه فکر و اندیشه داشته باشند، می ترسند! ، بنابر این، این تنها اسلام توحیدی و اجتهادی نیست که در سایۀ نظام استبدادی خیال و افسانه شده است، بلکه هر چیزی عقیم و هر پیشرفتی محال شده است. تازه بگذریم از اینکه مگر چارۀ دیگری به غیر از اسلام توحیدی و اجتهادی وجود دارد؟! مگر میتوان شرک و خرافات و فرقه گری را بعنوان اسلامیت پذیرفت؟! اصلا اگر چنین باشد چرا مسلمان باشیم؟!! چنین اسلامیتی (و در حقیقت شــرک و خــرافات بی فایده) جز اینکه دور ریختــه شود و نیست و نابود گـردد به چه دردی می خورد؟!! ، و اما این مسئله که گفته اید اگر اسلام توحیدی و اجتهادی هم ظاهر شود، باز هم از آن مذهبی گری و فرقه بازی متولد می شود، و نمونه اش را نیز سرنوشت نظرات و آرای مرحوم احمد مفتی زاده آورده اید، در این رابطه جواب سماء چنین است: دربارۀ این موضوع ما یک سابقۀ تاریخی و یک سابقۀ جدید داریم که نشان میدهند این تصور درست نیست: سابقۀ اول مربوط به صدر اسلام تا چند قرن می باشد. در این مدت طولانی آنچه وجود داشته، اسلامیت و اجتهاد متنوع و متعدد بوده است و هیچ چیزی بنام مذهب و فرقه گری مذهبی در کار نبوده است (از مذهب و فقه اسلامی صحبت می کنیم نه از جنگ و جبهات سیاسی)، و جملۀ معروف شافعی هم در این رابطه به گوش همگان رسیده است، آنجا که گفته: آنچه من ارائه داده ام بهترین فقه و فهم من است، و اگر دیگران چیز بهتری از من دارند، ارائه بدهند، تا آن را اخذ نمایم. و اصلا مذهبی گری و فرقه بازی ناشی از ترک اجتهاد و اسلامیت توحیدی و حاصل  رکود و انحطاط است. صرف نظر از اینکه مذهب یعنی معبر و راهی از راههای دینداری، اما وقتی رکود و انحطاط آمد، وحی منزل هم بجای اینکه راه رشد و هدایت باشد، وسیلۀ رکود و شرک و خرافات میگردد. آیا اسلامیت چنین نشده است؟؟!! آری چنین شده است، اما رکــود و انحطــاط و تقلید مختص مسلمین نیست و در هــر راه و مذهب و مکتبی می تواند روی بدهــد، و کمونیست ها نیز تا سقوط فراگیر دچار همین وضع شده بودند. سابقۀ دوم مربوط به عصر جدید است، که خوشبختانه در اینجا نیز، هم اسلام توحیدی و آزادیخــواهانه ارائه شده و هم چیزی به نام مذهبی گری و فرقه بازی متــولد نشده است، و در صــدر این اسلامیت توحیدی و اجتهادی، سید جمال الدین، اقبال لاهوری، محمد عبده، سید قطب، احمد امین، مالک بن نبی و..... قرار دارند، و با وجود عمر یک قرنۀ این نهضت عظیم و فراگیر توحیدی و اجتهادی، اما امکان تبدیل افکار و نظرات آنها به مذهب و فرقه گری وجود نداشته است. و همانطور که اشاره شد، مذهبی گری و فرقه بازی محصول رکود و بی فکری و ناشی از پناه بردن بیفکران و منفعت جویان به فکر و نظر گذشتگان و تکرار و تقلید آنها در شرایط متفاوت است. در این رابطه به مطلب: «عبور از شیعه گری و سنی گری» مراجعه شود. بنابراین، آنچه حاصل اسلام اجتهادی و آزادیخواهانه است، خطوط و راههای اجتهادی است، نه مذهبی گری و فرقه بازی، همان راهها و روشهایی که الله آن را تأیید کرده است: و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا: «کساني که در راه رسيدن به الله و درک دين اسلام سعى و تلاش ميکنند، حتما آنها را به راههاى خود (راههاى ديندارى اسلامى) هدايت و راهنمايى خواهيم کرد». لکن در مورد شخص مرحوم مفتی زاده باید عرض شود که ایشان در اوایل قیام سال ۵۷ به اسلام اجتهادی و آزادیخواهانه گرایش داشت، اما با تأسیس شمس (شـورای مرکزی اهل سنت) کارش به دفاع از اهل سنت محدود گردید، بگذریم از طرفدارانش که همیشه سنی مذهب بودند. و حال اینکه کسانی بیایند از آراء و نظرات ایشان مـذهب و فرقه ای ایجاد کنند، جای تأسف است، و اگر چنین چیزی صحت داشته باشد، این نشانۀ اینست که بعد از ایشان، شخصیت صاحب نظر و موضع داری درمیان آنها ظهور نکرده و کارشان به رکود و جمود کشیده شده است. هر چند آنها نیز یک دست نیستند و منشعب شده اند و حتی با یکدیگر اختلاف پیدا کرده اند، و در نتیجه هر کسی را باید جداگانه و در جای خودش ارزیابی کرد.

مطلبی دیگر: منشاء فرقه فرقه شدن اسلام چيست؟

جواب خيلى مختصر اما سودمند و روشنگر اينست: هر انسانى داراى درک و فهم خاصى مي باشد، و بر اين اساس، به هر چيزى که نگاه کند، فهم و استنباط مختص به خودش و متکى به پايه هاى فرهنگى اش را و نيز با توجه به چيزهايى که دنبالش مي گردد، دريافت خواهد کرد. اين وضع در مورد هر چيزى صدق ميکند، و اين تنها مختص اسلام و مسلمين نيست: هر دينى، هر علمى، هر مکتبى، هر ملتى، و هر راه و روشى و ..... داراى چنين وضعى مى باشد، و اين وضع نشانهٴ واقعيتى است به نام فهم و استنباط و مصالح متفاوت (مصالح = اهداف سازنده). اما نکتهٴ دوم که بسيار اساسى است اينست: ما چيزى داريم به نام فهم و استنباط و مصالح متفاوت، و چيز ديگرى داريم به نام مذهب و فرقه و فرقه گرى. و همانطور که فهم و استنباط و مصالح متفاوت، ناشى از وضع و ماهيت و فرهنگ و واقعيات پيشــرو در زمان و مکان و جــوامع مختلف است، فرقه و فرقه بازى نيز ناشى از رکــود و تـــوقف فهــم و استنباط بشر و جــوامع بشری و مطلق و خرافى شدن فهــم و استنبــاط و مصالح گذشتگانى است که به قصد حل مشکلات زمــان و مکـان و پيشبرد امــور دوران به رشتهٴ تحـــرير درآمده است. و چون جوامع فرقه ای (از جمله جوامع اسلامى) در طى زمان زايش خود را از دست داده و عقيم شده اند: اولا از طرف خودشان چيزى ندارند که ارائه دهند. ثانيا بدليل جهل و نا آگاهى خود، گذشتگان را غير معمول مي بينند! و چنین وضعی مایۀ بوجود آمدن فرقه و فرقه بازى شده و کارها به تعصب و رکود و تقليد کشيده شده اند. و همين است که هر مسلمان اهل مطالعــه اى از کتب گذشتگان، عليــرغم نقص و کمبود بسيار و نيز ادبيات بسيار متفـــاوت، بى نياز نمی باشد. اما اگر فهــم سيال و زنده اى از چيزى وجــود داشته باشد، و مثلا در ميان مسلمين، اسلام اجتهــادى رواج داشته باشد، نيازى به شافعى گرى، جعفرى گرى، حنفى گرى، وهابى گرى، صوفى گرى و.... وجود نخواهد داشت. ليکن چونکه مسلمين رشدى نداشته و در گذشته جا زده اند، و حتى از گذشته نیز عقب تر رفته و راه انحطاط پيموده اند، اوضاعشان بهــم خورده است. و همين تــوقف و انحطاط و عقب نشينى باعث فرقه فرقه شدن اسلام و مسلمين شده است. بنابر اين، فهم متفاوت، و در میان مسلمین اسلام اجتهادی، ناشى از شکوفايى و خلاقيت انسان است، و فرقه و فرقه بازى، و در میان مسلمین شیعه گری و سنی گری، ناشى از توقف و انحطاط بشرى و مطلق و خرافى شدن فهم و استنباط و ماهيت گذشتگان است. لازم بذکر است که اصول و حقايق پايدار، ثابت و مستمر هستند، اما فهم کاربردی آیات و نحوهٴ تطبيق و اجراى آنها اکثــرا وابسته به زمان و مکان است، و اصل اجتهاد بر چگونگى و محل و موقعيت اجراى آنها حاکميت دارد. و در اسلام اجتهادى و آزاديبخش و نجات دهنده، اصل و اساس، اجراء و اِعمال درک زنده و استنباط اَحسن بر مبناى راٴى و انتخاب مردم است. لازم به ذکر است که ما از مردم و مذاهب و اهل علم صحبت می کنیم، و گرنه وجود فرقه ها منشاء های دیگر و حتی اساسی تری دارند، و آنهم مستبدین خیانتکار و سرکوبگر و رؤسای حرفه ای مذاهب و فرقه ها هستند، و بهترین سند ما در این رابطه «وضع ایران» است: آیا غیر از اینست که سی سال پیش مردم ایران بسیار کمتر از حالا فرقه ای بودند؟! آیا میدانید که در طول این سه دهه و در سایۀ نظام ولایت مطلقه چقدر فرقه گری و جعلیات و خرافات فرقه ای تولید شده است؟! اما آیا این بدان معناست که مردم ایران بجای اجتهادی شدن و حرکت بسوی اســلام اجتهادی، به عمق تاریخ برگشته اند و سیر قهقرایی طی کرده اند؟! جواب ما نخیر است و این دقیقا به ماهیت نظام ولایت مطلقه بر میگردد، و همین است که از طرفی افراد بسیاری حتی بی دین و بی ایمان و فاسد شده، اما از طرف دیگر کار و برنامۀ خرافات فرقه ای روز افزون شده است؟؟!! چرا؟؟ چونکه مستبدین ولایت مطلقه تصور میکنند که تنها در سایۀ به اوج رساندن فرقه گری و دادن رنگ صفوی به نظام استبدادی شان می توانند رضایت غرب و دول ناتویی را بدست بیاورند، و میخواهند به دول غربی ثابت نمایند که جهان اسلام دو بخش است: بخش سنی و بخش شیعی! ، و اگر غرب بخواهد جهان اسلام را مهار کند، باید نظام ولایت مطلقه را که یک قدرت شیعی است، تحمل و حتی تقویت نماید. و در این رابطه اگر نظریه پردازان نظام ولایت مطلقه برای داخل مملکت امثال «مصباح یزدی» هستند، در خارج مملکت و در آمریکا امثال «ولی نصر» این وظیفه را به عهده دارند، با این تفاوت که مصباح یزدی سنی ستیزی می کند برای برانگیختن عداوت مردم علیه جهان تسنن، لکن ولی نصر سنی ستیزی می کند برای جلب حمایت غرب و آمریکا برای حمایت از تشیع و نظام ولایت مطلقه، و برقراری توازن بین تشیع و تسنن، و طبعا هر دو مکمل یکدیگرند.

اما دربارۀ نقد و بررسی دیگران: قبل از هر چیز باید عرض شود که کار سماء نقد و بررسی افکار و مواضع دیگران و اعتراض به عقاید و اندیشه های جریانات و اشخاص نیست، چرا که سماء خوب میداند که ولو با احترام و احتیاط زبان و قلم بگرداند، بازهم از شکوه و گلایه نخواهد رَست، و همین است که در اینهمه مطالب و بیان کمتر به نقد و بررسی دیگران پرداخته نشده و بیشتر افکار و مواضع سماء ارائه شده است. و در این آواخر نیز که در جواب منتقدینی افکار و عقاید کسانی را مطرح کردیم، با وجود لحاظ نمودن احترام و احتیاط، باز هم علامت عبور ممنوع دریافت نمودیم! ، خوب وقتی که بخواهیم فکر و موضع کسانی را مطرح و بررسی نماییم، بعد از احترام و احتیاط، دیگر چه میتوان کرد؟! بعد از آن جز چشم پوشی از نقد و بررسی راهی باقی نمی ماند. گرچه می دانیم وقتی که جریانات و شخصیتهای امروزی را نتوان نقد کرد، سخن از بتهای قدیمی «بحث سر» است؟! و همین است که نوسازی اسلام تا حال میسر نشده وفضای رکود حاکم شده است، ومعمولا در رابطه با دیگران، یا روش سکوت پیش گرفته میشود، و یا بعد از تراکم و غلظت اعتراضات، یکباره فریادهای خصمانه وخشمگینانه سر به آسمان میزنند. و اقبال لاهوری نیز درهمین رابطه میگوید وقتی صحبت از «تغییر فقه احکام» به میان آید، جویبار خون به راه انداخته میشود!، هر چند این سخن مربوط به زمان اقبال است و حالا وضع بهتر شده است. بنابراین میخواهیم بگوییم اگر نقد امروزیها میسر نباشد، چگونه میتوان اسلام را مجددا ارائه داد و ائمۀ مذاهب و ائمۀ معصوم و خلفای راشده و احادیث جعلی و فقه سنتی و.... را نقد و بررسی و از آنها عبور نمود؟!!، بله میتوان چرایی چیزی را خواست، دلیل خواست، اسناد طلب کرد، اما اینکه جریانات و شخصیتها تابو و منطقۀ ممنوعه شوند و حتی نتوان با احترام هم چیزی دربارۀ آنها گفت و نوشت، درآن صورت بزحمت وضع سنتی وفرقه ای موجود طی میشود. البته اگرما محترمانه و با الفاظ مناسب  به فکر وعقیدۀ شخصیتهای سنتی اشاره میکنیم، خیلی ها بسیار بیرحمانه با آنها برخورد میکنند!!، آری؛ این خواست و آرزوی ماست که «هرکسی» درخط اسلام اجتهادی باشد؟ اما مگر میتوان واقعیات را انکار یا پنهان کرد؟! وقتی کسی عمری را در خط و راهی سپری کرده و همۀ اطرافیانش آن را بهمین صورت معرفی میکنند، دیگر چه چیزی باقی میماند؟! بله این انتقاد به نفع آزادی بیان نیست و خلاف روش چون و چرایی است، در حالیکه ما اهل توحید و آزادی حتی باید نقد محترمانۀ قرآن را نیز تحمل نماییم. و به نظر ما بجای گلایه از سماء بهتر است با تکیه بر آثارموجود، اگر چنین نباشد، وضع دیگر ومتفاوتی از آنها ترسیم شود؟ بالاخره سماء «احساس مسئولیت» میکند ونمیتواند کسانی را بنحوی معرفی نماید که حتی نزدیکانشان نیز حاضر نیستند چنین کنند. مثلا چه کسی شهید شریعتی را شخصیتی شیعی می داند، تا سماء چنین تصور کند و او را یک شیعه معرفی نماید؟! آیا غیر از اینست که ایشان از همۀ مبانی «تشیع صفوی - آخوندی» عبور کرده است؟ مگر اساس شیعه گری وصایت بجای انتخابات نیست؟ مگر اساس شیعه گری معصومیت ائمه و ابدی کردن اجتهادات آنها نیست؟ مگر اساس شیعه گری منابع دورۀ صفوی و خرافه آمیز نیست؟ آیا غیر از اینست که ایشان تشیع صفوی (آخوندی) را انکار و شرک آمیز و خرافی معرفی نمود؟ بله شریعتی می تواند مثالها و موارد شیعی داشته باشد و دارد و بسیاری از افکار و آرای دیگرش قابل نقد و انتقاد است، اما «مبنا و اساس کار شریعتی» اسلام اجتهادی است، راه جمال الدین است، راه اقبال است و..... اما شهید ناصر سبحانی اهل سنت و از شخصیتهای اهل سنت و نمایندۀ شمس بود و حالا نیز از شهدای اهل سنت بحساب می آید. (البته سماء نگفته که ایشان سنی محض بود!، بلکه در جواب انتقاداتی در تبیین: «بدعت و انحراف اعظم» چنین گفته: همچنین دربارۀ شهید ناصرسبحانی باید گفت که بطور کلی نظرات و عقاید ایشان درچهارچوبۀ اصول ومذاهب اهل سنت قرار دارد، و افکار وعقایدش هم دربسیاری ازموارد دارای ریشه های سنتی است). لازم بذکر است که منتقدین سُنی مذهب بحث «عبور از شیعه گری و سنی گری و وصول به اسلام اجتهادی» میگویند روش اهل سنت قابل اصلاح و حالا نیز میتــواند توحیدی و آزادیبخش باشد. بعبارت دیگر میگویند نباید اهل سنت با اهل تشیع (صفـوی) برابر قلمداد شود، چرا که آن یکی کـارش در لبۀ سقوط و انحراف نهایی و آن دیگری تنها راکـد ومتوقف شده و لایق اصلاح و زنده شدن است. اما صرف نظر از اینها سماء معتقد است: در میدان عبور از فرقه گری و اسلام سنتی، نباید فرقه ها زیاد سبک و سنگین شوند، چرا که مسئلۀ اصلی عبور از آنهاست، نه تعیین امتیازات و منفیات آنها و مشغـول شدن به اموری که باید طی شوند.

ســازمان مــوحدین آزادیــخواه ایــران

۲۷ صفــر ۱۴۲۹۱۵ اسفنـد ۱۳۸۶


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

نحوۀ عبور از شیعه گری و سنی گری و معنای اُسوه بودن رسول

محمد:ماقبلاازسوی سازمان موحدین آزادیخواه بااین عنوان بدعت و انحراف اَعظم: مطلق سازی و تبدیل دین توحیدی به دین بشری به روزشدیم که درتکمیل این مطلب ازسوی این سازمان مطلبی دیگرارائه گشته که مادراین پست قیدمی کنیم (مطلب گذشته یادرصحفه اصلی موجوداست درغیراین صورت درآرشیومطالب درقسمت نقدمذاهب وامت اسلامی وجوددارد)

بسم الله الرحمن الرحيم

نحوۀ عبور از شیعه گری و سنی گری و معنای اُسوه بودن رسول

با سلام مجدد حضور موج خاموش و خواهر ناقد و صاحب فکرمان: ان شاء الله همۀ ما در پی وصول به «حق» باشیم و «حق» را بیابیم و تسلیم «حق» شویم، و طبعا اولین حق، فقه و فهم آزاد است، و دومین حق، اخلاص و پاکی است، و سومین حق، التزام به اندیشه و ایمان خویش است. خدا توفیق دهد و به امید اینکه از همۀ آنها بهره مند شویم.

اگر «بخـواهیم» از شیعه گــری و سنی گــری عبــور نماییم، نباید فرقه ای را بر فرقه ای دیگر مُرَجح شماریم، چرا که در این مسیر، هــدف شناخت امتیازات آنها نیست، بلکه هــدف عبور از آنها و پشت سر گذاشتن آنهاست. و در رابطه با امتیازات، باید مـواد و مواضع برتر و بهتر، در هر بعـدی از ابعـاد و در طــول تاریخ اســلام، به اسلام و اسلامیت و دینداری اسلامی نسبت داده شود، و در این مسیر این آیه اساس حرکت قرار داده شود که: «کلمة الله هی العلیا»، و این شرط عبور از فرقه گری و وصول به اسلام اجتهـادی است. اما اگر بخواهیم در این راه مبارک و توحیدی، منابع و کتب و شخصیت ها و حرکات اسلامی را به چیزی جز اسلام و اسلامیت نسبت دهیم، دیگر همه چیز فرو ریخته و جریان عبور و رسیدن به هدف در نطفه خفه شده است. و در زمانۀ معاصر نیز مثلا ما نباید امثال سید قطب و علی شریعتی را جز به اسلام و مسلمین نسبت دهیم و مثلا بگوییم سید قطب از میان اهل سنت برخاسته، پس سنی است! ، و علی شریعی نیز منشاء شیعی داشته، پس شیعه است، ابدا نباید چنین باشد، همچنانکه چنین نیست، و آنها از این چیزها عبور کرده اند.

خواهر عزیز، مشکل اینست که شما هنوز از موضع اهل سنت به توحید و اسلامیت می نگرید، آنجا که تصریح می کنید: «به عنوان يك اهل سنت برداشتی كه از پيرو محمد بودن دارم».....، برداشتی که متکی به وضع سنتی است، وضع سنتی که غیر توحیدی است و از جمله بسیار زن ستیز است و زنان در آن کلا پایمال شده اند و جایی برای آنها در فقه و فهم سنتی وجود ندارد، در حالی که سخنان و انتقـادات شما بیشتر متوجه «مرحلۀ سوم» یعنی نحوۀ وصــول به اسلام اجتهادی است!، حال سؤال اینست که چرا بعنوان یک مسلمة چنین برداشتی را نمی کنید؟! آیا غیر از اینست که آن طرف دیگر نیز «بعنوان یک اهل تشیع!» برداشت دیگری ارائه خواهد داد؟! ، بله ما تصریح میکنیم: اگر کسی «داء» و «دواء» را بپذیرد، امکان «استعمالش» نیز میسر می گردد. پس «اصل موضوع» عبور از وضع سنتی و عبور از فرقه گری و مشخصا عبور از شیعه گری و سنی گری است، و اصل دیگر «جانشین وضع سنتی» است، که از نظر موحدین آزادیخواه همان اسلام توحیدی و اجتهادی و آزادیخواهانه است، و طبعا «روش عبور» یعنی چگونگی عملی نمودن جانشین نیز در اصل مطلب (عبور از شیعه گری و سنی گری و وصول به اسلام اجتهادی) طرح شده است، و قرآن مبین و عملکرد نبوی نیز آن را به ما مسلمین می آموزند. در این رابطه بیان شما چنین است: «براي رفع هر مشكلی سه مرحلۀ اساسي بايستی طي شود: يكي شناسايي و فهميدن مسالۀ موجود و بيان اصل مساله كه در فوق به صورت جامع بيان فرموديد و مورد دوم ارائۀ راه حل مساله مي باشد و مورد آخر عملي نمودن راه حل ».

مسئلۀ اطاعت و پیروی از رسول را با خطاب موحد مسلمان ابوبکر صدیق شروع میکنیم، آنگاه که محمد «ص» وفات یافت و کسانی مثل عمر فاروق بیاناتی غیرتـوحیدی مطرح کردند، آنجا که اعلام داشت: أیُها الناس، اِنٌهُ مَن کان یعبد مُحمدا فإن مُحمدا قد مات، و مَن کان یعبد الله فإن الله حَیٌ لا یَموت (سیرۀ ابن هشام): «ای مردم، هر که محمد را عبادت و پرستش میکند بداند که محمد مُرد، و هر که الله را عبادت و پرستش میکند بداند که الله زنده است و نمی میرد». بدیهی است که عبادت و پرستش غیر از اطاعت و پیروی نیست، اما اطاعت و پیروی مطلق و بلا حدود، بنحوی که امروزه مسلمین در رابطه با محمد رسول الله (بر خلاف اعلام ابوبکر) چنین میکنند، و رسول الله را بعد از الله! و سنت نبوی را بعد از قرآن قرار میدهند!، بعبارت دیگر مسلمینِ امروزه محمد رسول الله را و سنت ایشان را در همسایگی الله قرار داده اند! ، بدون اینکه توجه نمایند که رسول اسلام بشری مثل ماست!، و مخلوقی مثل ماست!، بگـذریم از اینکه اصلا تصور نزدیکی محمد مصطفی به الله رب العالمین «شرک» و تصوری غیرتوحیدی است. تازه این نظرا چنین است، و گرنه در میدان عمل، الله و آیات منزلش در دینداری سنتی کلا برکنار شده و اصل دینداری به سنتهای «صحیح و ناصحیح» منسوب به رسول منتقل گردیده است، و محمد رسول الله در اسلام سنتی دقیقا در جایگاه الله (البته در میدان شریعت و اطاعت) قرار گرفته و سنت نبوی «قرآن مُفَسَر» و حتی حدیث رسول به وحی منزل «ارتقاء» پیدا کرده است. این در حالیست که رسول الله «ص» تنها در «عمل» اُسوه و موظف به تبدیل نظرات توحیدی به عملکرد توحیدی و خارج کردن اسلام از نظریه و ذهنیات به عمل و رفتار است، برای اثبات اینکه آیات قرآن «عملی شدنی» هستند. اما در میدان «فکر و عقیده» محمد مصطفی فقط مُبلغ وحی منزل است و ما مسلمین تنها «مُوظف» به اطاعت و پیروی مطلق و بلا حدود از الله و آیات قرآن میباشیم، و اطاعت و پیروی از رسول، به مثابۀ صاحب پیام و رساله، که در صدر اسلام اصلا مطرح نبوده است، شرک آمیز و اطاعت و پیروی از بشر محسوب میشود. آری، در قرآن منزل، اطاعت از رسول و اطاعت از اولی الامر صرفا بخاطر اطاعت آنها از وحی منزل امر و توصیه میشود و آنها صرفا به مثابۀ رهبران و پیشتازان و به مثابۀ اینکه آیات منزل را عملی میسازند مطرح است. و مهمتر اینکه محمد مصطفی، که اُسوه و الگوی مسلمین است، فقط مطیع وحی و تنها از آیات قرآن اطاعت میکند: «اِن اَتَبِع اِلا ما یوحی اِلَیٌ»، بنابر این، اطاعت از وحی منزل، سنت اساسی رسول است، و در اسلام اطاعت از رسول صرفا برای الگو و اُسوه قرار دادن ایشان درعملی سازی وحی و درمیدان اطاعت از رهبری است، و آیۀ «مَن یُطعِ الرٌسول فقد اَطاع الله» بهمین معناست. پس اطاعت از رسول «به معنای اطاعت از نظرات و عقاید رسول» در دین توحیدی اسلام اصلا مطرح نیست، و رسول اسلام نیز هرگز برای اطاعت از خودش کسی را دعوت نکرده و زمانی هم که اجتهاد نموده آنرا اعلام نموده است. این مسائل در تبیین مبسوطی زیر عنوان: «محمد مصطفی، بشری مثل ما» به صراحت ارائه شده اند. بنابراین، اینکه می گویید «پيرو محمد بودن و موحد نبودن آيا تناقض بزرگي نيست؟»، ما به صراحت اعلام میداریم که نخیر هیچ تناقض نیست و عین واقعیت است، و هر که پیرو محمد رسول الله باشد، پیرو و مطیع «بشر» شده و «دینش» بشری گشته است و در نتیجه «نمیتواند» موحد و توحیدی باشد، زیرا در بینش توحیدی، رسول، رسول است و پیام رسان، نه صاحب رساله و نظریه پرداز! ، رسول کسی است که رساله می آورد و آنرا ابلاغ می دارد، نه اینکه رساله نویس و صاحب رساله باشد، اما رسول اسلام «علاوه بر ابلاغ» موظف به اُسوه شدن و عملی سازی اسلام نیز هست، و رهبری اسلامی از همینجا سرچشمه میگیرد، و طبعا بدون رهبری اسلامیتی وجود ندارد. خلاصه در دین توحیدی اسلام، وجوب اطاعت از رسول فقط در عمل به آیات و در میدان رهبری و در زمان و مکان است، و آنچه از رسول اسلام برای مسلمین بجا مانده، یا عملکرد توحیدی اوست و یا تبیینات و اجتهادات ایشان میباشد. طبعا «این دو مسئلۀ اساسی» چیزهای کمی نیستند و درآن واقعیاتی وجود دارد که نیازمند شرح و تبیین هستند، شرح و تبییناتی که در مطلب: «ارزش و اهمیت سنت نبوی در دینداری اسلامی» صراحتا بیان شده اند.

اما هدف ما در نقد موضع شهید ناصر سبحانی در رابطه با زنان بدین صورت بود که: یک موضع توحیدی نباید مبنی بر جنسیت (زن بودن و مرد بودن) باشد و آن را ملاک و معیار گرداند، و با توجه به اینکه شما بینش و نگرش توحیدی او را مطرح کرده بودید، ما خواستیم بگوییم که: بینش و نگرش توحیدی بدلیل اینکه «مبنای» مواضع یک مُوحِد دربارۀ همۀ امور است، در نتیجه هر موضعی در رابطه با هر امری باید توحیدی باشد، چرا که بینش و نگرش توحیدی از موارد و اجزایش تفکیک ناپذیر است. از نظر سماء دیدگاه مبنی بر مذکر و مؤنث یک خط و راه است و انحراف از توحید و اسلامیت و ارزشهای توحیدی بحساب می آید، و با معیارهای بنیادین توحیدی «ایمان، لیاقت، عمل صالح، تقوی - انضباط دینی» ناسازگار و در تضاد می باشد. بنابراین، هدف ما در این رابطه، بیان این «اصل» بود که دیدگاه توحیدی نافی دیدگاه ذکر و اُنثایی است، و چنین دیدگاهی مأخوذ از دینداری سنتی است، همانطور که دیدگاه تـوحیدی نافی نژادپرستی و نافی سنجش برمبنای حسب و نسب و فقر و ثروت و موقعیت اجتماعی و پیری و جوانی و..... است، و «اصل دوم» از پایه های فکری و عقیدتی مرامنامۀ سماء بیانگر این مسئله است، و متن از این قرار است: «قانون و وضع قانون، مختص الله رب العالمين است، و بايد تنها از قانون الله و قوانين و اجتهاداتی که در جهت توحيد قرار دارند اطاعت کرد (توحيد الوهيت)، و اطاعت و پيروى از قوانين غير توحيدى (خلاف وحى عام) و ضد انسانى و تبعيض آفرين و نژاد پرستانه و مبنى بر جنسيت (نر و ماده)، شرک و بت پرستى بوده و باطل است: اِن الحکم الا لله امر الا تعبدوا الا اياه ذالک الدين القيم».

در مورد «نحوۀ نقد» موحدین آزادیخواه نیز ذکر توضیحاتی ضروری می نماید، بدین صورت که: زبان موحدین آزادیخواه مبنی بر «بلاغ مبین» و «صراحتی» است که در قرآن منزل و نیز در میان مسلمین اول یافت میشود و با شفافیت تمام مواضع خود را اعلام میدارد، و اگر هم نقد و بررسی آرای دیگران در کار آید، با «جدیت و احترام» به آنها می پردازد، همانطور که تا حال چنین بوده است. و طبعا همۀ مسلمین باید معتقد به «بلاغ مبین» باشند، و گرنه در قدم اول از وظیفۀ خود کوتاه آمده اند. اما اینکه نقدهای موحدین آزادیخواه «تند» توصیف شده است، اولا لفظ «تند» بسیار غیر دقیق و کش دار است، چرا که «تُنـــد و کُنـــد و مُعتــدل» معیار مشخصی ندارند، و این مسئله در تحلیلی زیرعنوان «موضع متناسب» بررسی شده است. ثانیا موضعی را می توان «تُند» تلقی نمود که فـرصت و مجال را از طرف دیگـر سلب نماید و میدان رأی و نظر را تنگ و ضَیِق گـرداند، آنهم هنگامی که طرف مقابل در موضع «آرامش و گشاده دستی» قرار دارد، و گرنه وقتی که طرفی میدان را تنگ و ضیق می گرداند و فرصت و مجال را از طرف دیگر سلب می نماید، اگر آن طرف هم وارد همان شیوه گردد، آن وقت مقابله به مثل کرده و یک موضع متناسب اتخاذ نموده است. و حقیقتا آنچه که به عیان و آشکارا می بینیم، لهجۀ تند و تهدید آمیز، ویژگی و لازمۀ بلا انکار فرقه گرایان سنتی و از مواد اصلی روش آنهاست، ویژگی که بالاخره به ارعاب و چماق کشی منتهی می شود، و طبعا اسم چماقشان نیز مشهور است و آنهم تکفیر و سلب آزادی بیان از دیگر اندیشان و تحمیل عقاید شرک آمیز و استبدادی به موحدین و آزادیخواهان میباشد. اینست که بجای اینکه از اهل نظر و اجتهاد و از آزاد اندیشان انتظار «تنازلات متوالی» داشته باشیم، باید طوری قضاوت کنیم که ارتجاع خرافه پرست را وادار به تنازل و عقب نشینی نماییم، تا بالاخره تن به آزادی و تعدد آراء و کثرتگرایی بدهد.

و بالاخره دربارۀ قاعدۀ «نتعاون علی ما اتفقنا علیه و نعتذر مما اختلفنا» باید گفت که: این یک اصل بدیهی باید باشد، و خاصتا در میان «مسلمین» که دارای اشتراکات اساسی هستند یک امر واجب است. در رابطه با بخش تعاون روی آنچه اتفاق وجود دارد، بحث کمتری مطرح است، اما در مورد اعتذار از اختلافات باید عرض شود که با وجود این، سعی و تلاش هر جهتی برای پیشبرد افکار و اهداف خودش و اقناع مردم به مختصات خویش امری ضروری است، اما زبان تبلبغ طبعا باید دوستانه و خودمانی باشد و نقد و بررسی افکار و مواضع دیگران باید آشتی جویانه صورت گیرد. و در اینجاست که هم باید به تعدد و کثرتگرایی معتقد باشیم و آن را تحمل نماییم، و هم باید زبان و روشی داشته باشیم که تعدد و کثرتگرایی را برهم نزند، و مثلا باید از استعمال «ادبیات جنگی!» در میدان تعدد و کثرتگرایی و در جریان نقد و بررسی دیگران حذر و خودداری شود.

ســازمان مــوحدین آزادیخــواه ایــران

۱۶ صفــر ۱۴۲۹ - ۴ اسفنـــد ۱۳۸۶

www.samaa.org

samaa@samaa.org

موج خاموش (02-21-2008)

"بلي من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه "
آري هر كس خالصانه رو به خدا كند و نيكو كار باشد پاداش او نزد خداوند محفوظ خواهد بود
در پاسخ به دعايتان(به امید اینکه در سایۀ تحمل مواضع مختلف و نقد و بررسی های راهگشا به «احسن التأویل» برسیم) آمين مي گويم و اين هدف را به عنوان انساني طالب حقيقت (حداقل از نظر خودم ) آرزومندم .
مجدد از ورود و نيز حضور فعالتان در mosalman.net اعلام خرسندي مي كنم و خوشحالم كه با نيرو و قدرت به طرح مسايلي مي پردازيد كه بايد مساله و دغدغه ي ذهن هر مسلماني باشد.و به اين سبب به سهم خودم تشكر مي كنم.
براي رفع هر مشكل سه مرحله ي اساسي بايستي طي شود : يكي شناسايي و فهميدن مساله ي موجود و بيان اصل مساله كه در فوق به صورت جامع بيان فرموديد ومورد دوم ارائه ي راه حل مساله مي باشد و مورد آخر عملي نمودن راه حل .
در بيان راه حل به اين نكته اشاره فرموديدكه بدون نقد وضع سنتي وصول به اسلام اجتهادي امكان ندارد ونيز اشاره فرموديد كه بيان اين كه كدام يك داراي عناصر زنده ي بيشتر هستند كمتر مطرح مي شود. كم رنگ جلوه دادن نكات مثبت و پررنگ شدن كمبود ها و نقايص و ارائه دادن اين خطوط كمرنگ و پررنگ به عنوان تابلوي نقد كامل يك ديدگاه ،يك روش نقد درست نخواهد بود و يك نقد غير صحيح نيز همانطور كه در مورد عدم نقد ديدگاه بيان فرموديد به شكل ديگر مانع از انتقال به اسلام اجتهادي مي شود.زماني كه راه حل درستي براي رفع مشكل ارائه مي شود در حالي كه در جامعه ي درگير با مساله راه حل هاي اشتباهي هم ارئه شده است همين مطرح شدن راه حل درست پيرواني از گروه طالبان حقيقت و مسير درست خواهد داشت اما اگر در كنار اين راه حل درست يك نقد نادرست از راههاي اشتباه ديگران ارائه شود قطعا از ارزش طرح ارائه شده خواهدكاست (البته ممكن است در اثر اين نقد نادرست طرفداران ديگر هم به دسته ي قبل اضافه شود كه هدف از پيوستن آنها نه رسيدن به نتيجه ي مطلوبي است كه موردنظر ماست بلكه به علت منفعتي است كه در اثر نقد گروه مخالف آنها نصيب آين ها مي شود يا اين كه گمان مي كنند كه نصيبشان مي شود.).البته هدف از طرح اين موضوع اين نيست كه نكات مثبت هم از شدت رنگ نكات منفي برخوردار شوند يا اساسا مطرح شوند مقصود صرفا اين است كه بعد از ارائه ي تابلويي از نكات منفي تابلو را كل نكات موجود در ديدگاه مورد بررسي جلوه ندهيم .قطعا بيان نكات مثبت و منفي ديدگاه هاي مختلف همانطور كه شما هم اشاره كرديد جز اين كه ما را (در شكل وسيع تر و به عنوان دسته ي جديد) در چرخه ي انتقادهاي بي نتيجه يا با نتيجه ي اندك در مقابل انرژي هاي صرف شده قرار دهد ثمره ي ديگري ندارد .
مساله ي ديگر اين است كه اگر ما فرائضتان رابپذيريم (كه البته شخصا موافق هستم كه جامعه ي مسلمين نياز شديد و غير قابل انكار به حركت هاي نوين و تغيير جهت هايي دارد)و اكثريت پيروان مذاهب را به شكل سنتي درگير جدل هاي بي پايان بدانيم در اين صورت اين اذهان سنتي از سوي هر گروهي من جمله گروه شما مورد نقد( و آن هم نقدي تند و با لحني تند قرار بگيرد) باز هم در مقام دفاع از خود بر مي آيند و در نتيجه حركت ها به جايي مناسب نمي رسند. تاكيدهاي فراوان بر روي اسامي جز آن كه حساسيت ها را زياد و حساسيت هاي جديد بيافريند راه را براي رفتن باز و هموار نخواهدكرد و هم چنان در بن بست دفاع از اسامي باقي خواهيم ماند با اين تفاوت كه اين بار به جاي دو دسته ،سه دسته درگير جدل و بحث غير علمي خواهند بود .
چند نكته ي ديگر كه بيان آنها را لازم ديدم :
1-در مورد شخصيت هاي عنوان شده (دكتر قرضاوي و اشاره به ناصر سبحاني) بايدبگويم بيان نظر شخصي در مورد موضوع خاص نه به معناي تاييدكامل او و نه در جهت رد كامل آن شخصيت مي باشد.در موارد ذكر شده اگر نقدي قرار است صورت بگيرد بايددر مورد عقايد مطرح شده در مورد موضوع بررسي شده مي بود نه اين كه به نظرات آنها در مورد هاي ديگر بپردازيم به گمان اين كه با بررسي آن موارد ديگر و نقد آنها اين عقيده ي مطرح شده هم نقد شده است . اين نوع بيان جز اين كه مارا از مسير اصلي دور كند نتيجه اي نخواهد داشت (مثلا من در ادامه ي بحث در مقام دفاع از نظر ناصر سبحاني در مورد زن برآيم تا شخصيت ايشان را مقبول جلوه دهم و از اين راه به اين نتيجه برسم كه نظرشان در مورد موضوع مورد بررسي ما هم قابل استناد است !)
2-معني و مفهومي كه از اهل سنت پيرو محمد برداشت شده است : سئوالي كه مطرح است اين است كه پيرو محمد بودن و موحد نبودن آيا تناقض بزرگي نيست ؟ و همين طور پيرو محمد بودن اما تسليم ظلم بودن و ....فكر مي كنم برداشتي كه از پيرو محمدبودن شده برداشت صحيحي نيست . به عنوان يك اهل سنت برداشتي كه از پيرو محمد بودن دارم يادآور آن آيه از قرآن كريم است كه محمد(ص) را اسو ه اي حسنه براي ما معرفي مي كند و مجوز پيروي از او را به ما مي دهد نه قرار دادن او در جايگاه الله سبحانه و تعالي و نه هيچ برداشت ديگر .
3-اشخاصي كه شما از آنها به عنوان پيروان اسلام اجتهادي نام مي بريد از ديد من هم جزء جامعه ي اهل سنت هستند(البته بدون در نظر گرفتن علماي شيعه ي مورد اشاره)و جزء كساني كه كتابهاي آنها به عنوان منابع اصلي مورد مطالعه ي جامعه ي اهل سنت قرار مي گيرد و بنابر اين از اين زاويه به موضوع نگاه خواهم كرد كه در جامعه ي اهل سنت حركت هايي در جهت رفع مشكل صورت گرفته و مي گيرد و طبعا به خودمان اين اجازه را هم مي دهيم كه بگوييم كه ما حرفهايي براي گفتن داريم .شما هم با اين زاويه به بررسي مي پردازيد چون حركت آنها همسو با حركت موحدين آزاديخواه است بنابر اين مي توانيد اين اسم را به آنها نسبت دهيد و البته هردو بيان هم درست است و اين تناقضات ناشي از تاكيد بر اسم گذاريها از ديدگاههاي مختلف است .بهتر بود به جاي اين اسم گذاري مجدد از آنها به عنوان الگوههايي شايسته ياد مي كرديد تا تبليغي باشد براي اين امر كه هر يك در جامعه اي كه پذيرش بيشتر دارند حركتشان ادامه و تكامل يابد.تكامل و تصحيح مسير آنها اگر به صورت درستي صورت گيرد نقش اسم هاي گذشته را هم كمرنگ مي كند.


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

کدام موردرادین اسلام می دانید؟

من نظرسنجی ازتاریخ26/5/1386دروبلاگ قراردادم که دوستانی دراین نظرسنجی شرکت کردندوهمان طورکه قبلاگفتم دریک نظرسنجی تعدادآرادلیل بردرستی یانادرستی یک فکروبیان وموضوع نیست بلکه درستی یانادرستی هاازطریق بحثی منطقی وعلمی بدست می آیدامانظرسنجی به ماکمک می کندکه جامعه ودیدگاه ونظرجامعه رابشناسیم وشناخت نسبی نسبت به آن اعمال کرده وبراساس نظرات اعمال شده باتوجه به موضوع انتخاب شده موضوع گیری وواکنش نشان دهیم وبرنامه ریزی انجام دهیم.

امادرموردنظرسنجیی که ماقراردادیم وبعضی ازدوستان خیال کردندچون آراآنان اگردرگزینه موردنظرخودشان بیشتربوده یعنی اینکه پیروزشده وبهترندودیگران کم آوردنداینگونه نیست؟بلکه نشان می دهدکه چه گروههاونگرشهاتحمل عبورازچیزی که قبول کرده انددارندبرای رسیدندبه حقیقت وچه افرادی ندارند

امانظرمن ،تنهادین اسلام وجودداردبایدباتمامی مذاهب وگروههاوفرقه هامبارزه کردامااین به معنی این نیست که آراونظرات ودیدگاههای دیگران رانادیده گرفته بلکه ازحالت تقدسی که بعضی نگاههاگرفته خارج شده ودرستی هاراپذیرفته ونادرستی هاراکناربزنیم ودرکل تمامی مواردموجوددردین(احادیث ،تاریخ،مذاهب،گروهها،اشخاص و.....)قابلیت نقدداشته باشددرنتیجه بسیاری ازدیدگاههاوبرداشتهای نوازدین می طلبدکه بایدبازنگری شودودراین بین علم وآگاهی بشری هم نبایدنادیده گرفته شودوهمان طورکه قبلادراین موردتوضیح دادیم هیچ گاه قرآن برخلاف علمی که درطبیعت بدست خداوندقرارداده شده یاعقل ومنطق بشری که بدست همان خداقرارداده شده درتناقض باهم قرارندارندبلکه درجهت هم هستندچون تمامی ازسوی خداست ونمی تواننددرتناقض باهم باشندوهمان طورکه قبلاگفته ایم خداوندمی گویداگرقرآن راباعلم بشری متنقاض می دانید به مبارزه می طلبد

مادرارتباط بااین موضوع باعناوینی مثل1- آیامذهب گرایی دردین وجوددارد؟2- عبور از شيعه گرى و سنى گرى و وصول به اسلام اجتهادى3- تفاوت دین ومذهب

4- بدعت و انحراف اَعظم: مطلق سازی و تبدیل دین توحیدی به دین بشری.

به روزشدیم که کاملامذهب گرایی رابه زیرسئوال بردیم وبه این نتیجه گیری رسیدیم که اصلانمی توان نگاهی مذهبی که فعلادرکل جهان بین مسلمانان فراگیراست پذیرفت ومتناقض باآیات قرآنی دیدیم البته نگاهی دیگرکه درکناراین مسائل بیان می شودصراط های مستقیم است که نظریکی ازدوستان هم نسبت به این مسئله بوده ومادرپست های آینده به این موضوع اشاره می کنیم اماچیزی که بایددراینجابیان شودازآنجائیکه بسیاری ازپست هایی که آورده شدازدوستان درسازمان موحدین آزادیخواه بودکه بادلایل منطقی وقرآنی دراثبات این موضوع بودندامامن ازاین دوستان دو سئوال دارم آیاخودآنان درحال تبدیل به فرقه گرایی نیستند؟؟؟آیابااسم گذاری برروی حرکت خودفرقه ای جدیددرحال تولیدنیستند؟؟؟آیاآنان هم مثل افرادی که درگذشته آمدندوبااین شعار(آیاواقعااین شعاراست)آمدنددرآینده بایدشاهدفرقه ای جدیدباشیم؟؟؟ودوباره جدایی هاودوباره مشکلات جدید؟؟؟!!!اماسئوال دوم:درموردبعضی ازشخصیت هاصحبت کردندوبه نظرم خوب درمورددیگران بیان ندارندبه عنوان مثال آقای سبحانی راسنی محض بیان می کنندبایدبگویم همان طورکه قبلاگفته ام فردی رابه صرف اینکه براساس نگرشی قدیمی عنوان می کندبه این معنی نیست که اوسنتی است وشمامتمدن، چون امروزی صحبت می کنیدومن دلایلی ازسوی شماندیدم برترجیح دادن شما،باآن وجودکه من هم دلایل آقای سبحانی رااقناع کننده نمی دانم ونمی توانم بپذیرم یادرموردآقای علی شریعتی بایدبگویم ایشان شخصیتی هستندکه نمی تواننددربسیاری ازمواردشیعی بودن خودرافراموش کنندوگذرداشته باشندکه به راحتی می توان به منابع منسوب به ایشان مراجعه کردهرچندکه سعی کردندنواندیشی هایی داشته باشنداماکامل نمی توانندوابستگی های مذهبی وسنتی خودرافراموش کنند

درسال جدیدبانظرسنجی جدیدی به روزخواهم بود(برای دسترسی به لینک های نظرسنجی می توانیدازسمت چپ وبلاگ پایین پیوندهای روزانه استفاده کنیدامانمی توانیددرنظرسنجی شرکت کنید)

 


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

بدعت و انحراف اَعظم: مطلق سازی و تبدیل دین توحیدی به دین بشری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

بدعت و انحراف اَعظم: مطلق سازی و تبدیل دین توحیدی به دین بشری

با عرض سلام به موج خاموش و امید به موفقیت شبکۀ:  mosalman.netاز استقبال تان و از نقد و بررسی منصفانه تان تشکر میکنیم، به امید اینکه در سایۀ تحمل مواضع مختلف و نقد و بررسی های راهگشا به «احسن التأویل» برسیم. بلا شک در موضوع اساسی و بنیادینی مثل عبور از شیعه گری و سنی گری و وصول به اسلام اجتهادی، مسائل زیادی وجود دارد، و حتما خیلی چیزها نیازمند شرح و تبیین بیشتری هستند. اما اگر هر بار مسائل مورد نقد و بررسی تبیین وتوضیح داده شوند، به نتیجۀ بهتری خواهیم رسید.

قبل از هر چیز باید عرض شود که در کار عبور از وضع سنتی، مسئلۀ کدام جهت و کدام مذهب سنتی، بیشتر مضر است یا کدامیک دارای عناصر زندۀ بیشتر میباشد، کمتر مطرح می شود، چرا که در این میدان اصل بر «عبور» و «راه عبور» و «چگونگی» است. و همین است که اگر بدون نقد وضع سنتی نیز انتقال به وضع اجتهادی و جدید ممکن و میسر می گشت، در آن صورت اصلا لزومی به نقد و به اعلام از کار افتادگی «مذاهب قرونی» وجود نمی داشت، اما چنین چیزی شدنی نیست، و برای اثبات وضع جدید، باید وضع موجود و لایق  زوال، نقد و فاقد لیاقت تداوم اعلام شود، اما باز اصل مسئله و اصل توجه باید روی «طرح و برنامۀ جدید» متمرکز گردد. و همانطور که ذکر شد اگر طرح و برنامۀ جدید، و در اینجا اسلام اجتهادی، مقبول و پذیرفتنی گردد، از خیلی چیزها میتوان نسبت به وضع زائل شدنی چشم پوشی و از وارد شدن به عمق و جزئیات آن صرف نظر نمود.

و اما اصل مسئله: بنابر صدها آیۀ قــرآن منزل، تفرق و فرقه گرایی، و حتی تحزب و حزب گرایی، یک اصل ضد اسلامی و ضد توحیدی و ضد امت واحده است، و اگر در میدان اسلامیت، بدعت و انحرافی وجود داشته باشد، بلا شک آن بدعت و انحراف همان «تفرق و فرقه گرایی» است، آنهم به نحوی که در بین مسلمین رخ داده و رسما برایش عناوین شیعه و سنی (و دیگر فرق زائل شده) ارائه شده است. ما بعنوان موحدین آزادیخواه، مدعی هستیم که اکثر اختلافات موجود بین فرق اسلامی، ناشی از «فرقه بازی بعد از تأسیس فرقه ها» هستند، و این اختلافات از آنها بیرون تراویده و به مرور زمان بوجود آمده است، نه اینکه این اختلافات پیچیده و گسترده منشأ و مُوَجِد فــرقه ها و فرقه گری بوده باشد. اصلا در طول تاریخ فرقه ها همینطــور بوجود آمده اند: اختلافات ساده مایۀ تفــرق شده و در طی زمان با توجه به رقابت و تنافس فرقه ای مسئله پیچیده شده است، تا اختلافات به اوج خود رسیده و سر انجــام در بسیاری اوقات همدیگر را تکفیر و کشتار کرده اند، و بدین صورت اصل دین و مسلک و اهداف اولیه بکلی فراموش شده است، وضعی که اسارت بار و استبدادی گشته و به پدیدۀ مصیبت بار «ارباب متفرقه» کشیده شده است. آری وضع مسلمین نیز همینطور است و بیانگر این وضع و جریان تاریخی است، و در حقیقت فرق اسلامی و جوامع اسلامی کارشان به ارباب متفرقه کشیده شده و دین «واحد القهار» در میان آنها برکنار شده است، و بدتر از همه اینکه عبور از مرزهای فرقه ای و مذهبی نزد برخی فرقه بازان حرفه ای حتی ارتداد! بحساب می آید، و در نتیجه هر کسی جرئت عبور از «خطوط قرمز» ارباب متفرقه را ندارد. این در حالیست که همۀ مسلمین در این امر مسلم متفق القــول هستند که نه حضرت رســول، نه صحابۀ رســول، نه خلفای راشده، و نه ائمۀ مذاهب، فرقه ای و سنی یا شیعی نبوده اند؟! ، در قـرآن مبین نیز که همه چیز ضد فرقه گری و نامگذاری فرقه ای است. حال اگر نامگذاری مسلمین به اسامی که در صدر اسلام هیچ ریشه ای ندارد و از نظر آیات قرآن نیز مرفوض و مردود است، بدعت نباشد، پس چه چیزی بدعت است؟! آیا اصطلاح «سُنٌی» شرک آمیز نیست؟! آیا اصطلاح علوی شرک آمیز نیست؟! ، آیا غیر از اینست که سنی یعنی پیرو محمد! در حالی که مسلمین موظف هستند که فقط پیرو الله باشند و از الله اطاعت کنند. اصلا اصطلاح «پیروان محمد» لفظ دشمنان اسلام است که بر مسلمین اطلاق میکنند!!، مگر دین اسلام دین محمد است تا مسلمین سنی و پیــرو محمد باشند؟! اصلا تــوحید یعنی تنها پیرو و مطیع الله بودن، و در صدر اسلام نیز همینطور بود. ما در اسلامیت، از اول «دو اصل»  داشته ایم و داریم، یکی قرآن و دیگری اجتهـــاد زنده. طبعا سنت نبوی از نظر موحدین آزادیخواه از اهمیت کمی برخوردار نیست، و در این رابطه به مطلب: «ارزش و اهمیت سنت نبوی در دینداری اسلامی» مــراجعه شود، اما ارزش و اهمیت سنت نبـوی چیزی است، و «محمدی شدن» چیز دیگـری، توجه به ارزش و اهمیت احادیث و اجتهادات نبوی روشی است، و وحی کردن احادیث و اجتهادات نبوی روش دیگری است (روشی که در فرهنگ و قاموس موحدین آزادیخواه نمی گنجد). خوب دربارۀ علوی بودن نیز وضع همینطور است: وقتی که نمی توان محمدی شد، چگونه می توان علوی گردید!! ، چگونه مسلمانی راضی میشود که شیعه و پیرو علی باشد، در حالیکه  الله آنجاست و نام مسلم نیز برایش تعیین شده است؟!! پس چرا میگوید دین من دین توحید است و دین من فوق بشری و فوق زمان و مکان است؟!! ، بگذریم از اینکه بیشتر آنهایی که سنی هستند نه تنها پیرو سنن محمدی نیستند، بلکه حتی پیرو مذاهب فقه سنتی هم نمی باشند. و در رابطه با تشیع نیز اوضاع حتی خرابتر می باشد، چرا که آنچه حالا از تشیع می بینیم، بیشتر صفوی گری و انحرافات خطرناک از اصول اسلامی و حتی زیرسؤال بردن مصحف قرآن است، و درمیان آنها کار به مهدی گری وعداوت با صحابه و خلفای راشده و بیتی و نژادی کردن اسلامیت کشیده شده است. آیا این دینداری است؟!! اگر فرقه گری و بشر پرستی و خرافه بازی، دینداری اسلامی بود، خیر و برکت اسلام و پیشتازی مسلمین و رشد امت واحدۀ اسلامی و شهرت نظام شورایی اسلام حالا به اوج خود رسیده بود. آری باید اعتراف کنیم که شکست خورده ایم، و باید اعتراف کنیم که دین توحیدی اسلام، بدلیل نداشتن نیروی انسانی لایق «ذهنی» باقی مانده است، و باید اعتراف کنیم که فرقه گری و مطلق سازی و خرافه گری جانشین توحید و اسلامیت شده است.

قرار بود دین توحیدی اسلام، دینی محفوظ و دست نخورده باشد، اما با توجه به اینکه در اسلام تنها قرآن منزل محفوظ است، در نتیجه فرقه بازان حرفه ای، دینداری را در غیر از قرآن جستجو کردند و می کنند، و قرآن و آیات قرآن را نیز با توجه به جعلیات فرقه ای تأویل و تفسیر نمودند و می نمایند، و بدین صورت، اسلامیت نیز همانطور که می بینیم به شرک و خرافات و به دینی سنتی و وابسته به تاریخ و گذشته تبدیل شده و«تفاوت اساسی» با دیگر فِرَق سپری شده ندارد. این در حالیست که اسلام برای آن آخرین رسالت بود که اصول توحیدی و آیات قرآن اساس دینداری باشند، و اجتهاد زنده و راهگشا نیز بمثابۀ وسیلۀ «تبیین و تطبیق»، دینداری اسلامی را به پیش ببرد و اسلامیت را از کهنگی و فرقه گـری و مصرف شدگی محفـــوظ بدارد. بگـذریم از اینکه خــود فرقه گری نیز ناشی از اجتهـاد است، اما اجتهادی که از زمان و مکان خود فراتر رفته و در طی زمان اوضاعش پیچیده و مطلقه شده و «جانشین دین» گردیده است، و «مشکلۀ اصلی» و «اصل بدعت» و «مادر انحرافات» همینجاست. این در حالیست که اگــر اجتهــاد زنده و مستمر و راهگشا تـــداوم می یافت، مثل دورۀ تأسیس مـذاهب اسلامی، و آیات قرآن «اساس دین» باقی می ماندند، کار مسلمین به فرقه گری و عقب ماندگی و زیر سلطگی کشیده نمی شد، و «موضع پیشتاز» خود را حفظ می کردند. پس مشکله در مذهب و اجتهاد و در تعدد و تکثر مذاهب و معابر و فهم متفاوت مسلمین و صاحب نظران (مجتهدین) اسلامی نیست، بلکه مشکله در مطلق سازی و پیچیده سازی و ابدی کردن مذاهب و اجتهادات و دین سازی از آنهاست. و در نتیجه هر مذهب و معبر و اجتهادی که مطلق شود و به مثابۀ یک امر فوق بشری تـداوم پیدا کند، کار به فرقه و فرقه گری منتهی میگردد، و از اجتهادات مطلق شده و تغییر ناپذیر «ارباب متفرقه» زاییده میشوند، و در ادبیات قرآن، این همان شرک و بت پرستی است، و طبعا بزرگترین بدعت و انحراف در دین توحیدی اسلام، شرک و بت پرستی و مطلق کردن آراء و مذاهب و معابر بشری است. آری، در سایۀ مطلق سازی مذاهب و اجتهادات اسلامی، که از آن فرقه و فرقه گری زاییده شده، دین توحیدی اسلام به یک دین بشری تبدیل شده است، و با کنار زدن و منزوی کردن نام «مسلم و مسلمین» کار «بشری کردن اسلام» به جاهای خطرناکی رسیده است، بگذریم از محتوای این نوع بشری کردن، که در اصل مطلب عبور از شیعه گری و سنی گری و در موضوع«۲» تشریح شده است. خوب وقتی در دین و مسلکی حتی نام اولیه نیز به عقب رانده میشود، دیگر چه چیزی باقی می ماند؟! ، آیا غیر از اینست که حالا اشتراکات در میان مسلمین بسیار کم شده است؟ بله الله داریم، اما نه با شناختی که قرآن به ما می دهد! ، قرآن داریم، اما تفاسیر مذهبی و فرقه ای جانشین آن شده است! ، حدیث و سیره داریم، اما حدیث و سیرۀ مذهبی و فرقه ای جای آن را گرفته اند! ، مسجد داریم، اما مساجد به مذهبی و فرقه ای تقسیم شده اند! ، البته در بلاد غربی به تشویق استعمارگران قومی نیز گشته اند!! ، نماز داریم، اما نماز هم مذهبی و فرقه ای شده است. بالاخره باید کاری نمود ومسلمین با مراجعۀ مجدد به قرآن منزل و مطالعۀ سنت نبوی و بکارگیری عقول آزاد خود و درک و فهم واقعیات پیش رو باید مجددا اسلام را ارائه دهند و مجددا اسلام را اجتهادی نمایند و از گذشتۀ خود درس عبرت بگیرند. لازم به ذکر است که بدعت (ساخته کاری) یعنی انحراف و کم و زیاد کردن، نه زدودن و زائل کردن، و شرک نیز همینطور است و به معنای چند خدایی است نه بی خدایی. و در این راستا میخواهیم بگوییم: ما امروزه مسلم و مسلمین نداریم، بلکه آنچه وجود دارد، فرقه گری و نامهای فرقه ای و استخدام تعالیم اولیۀ اسلام برای این فرقه گری از کار افتاده است، اما آنچه باید مجددا ارائه شود، اسلام توحیدی و قرآنی و عدالت پرور و اسلام زنده و راهگشا و اسلام آزادیبخش و اتحاد آفرین است، و اسلامی که اصل را بر «لیاقت و تقوی» قرار می دهد و فرقی بین زن و مرد نمیگذارد. آری، چسپیدن به اجتهادات قرونی کار مسلمین را به فرقه گری و شرک و خرافات کشانده و دین و مذهب شان را تاریخی و بشری کرده است و از این روی توان جوابگویی به انسان و جامعۀ معاصر را ندارند.

در مورد صحبت شما روی این مسئله که: در مذاهب اهل سنت، مایه و موادی وجود دارد که هنوز این طریقه توحیدی و آزادیبخش باشد، ذکر دو نکته ضروری می نماید: اولا از نظر سماء دورۀ صدر اسلام تا قرن چهارم، یک دورۀ اجتهادی و دورۀ تأسیس مذاهب و مدارس و منابع اسلامی است، و فکر و فرهنگ و کتب آن دوره به مذهب و فرقه ای مختص و منحصر نمی باشد، همچنانکه بزرگان آن دوره اعم از خلفای راشده و ائمۀ مذاهب و علمای اسلامی را فرقه ای نمی دانیم، همچنانکه نیستند. اگر چه نظام استبدادی ملوکی و سلطانی، بعد از خلافت راشده و زیر نام خلافت اسلامی! در همین دوره بر مسلمین تحمیل گردید، و بدین صورت متأسفانه این دوره نیز از آزادیهای لازمه محروم ماند و در این دورۀ اساسی و سرنوشت ساز حتی یک کتاب مستقل سیاسی که از رهبری اسلامی و خلافت اسلامی و اقتصاد اسلامی صحبت نماید منتشر نگردید، جز چند کتاب سلطانی و احکـام السلطانیه و نصیحت الملــوک و...... که به توصیۀ حکـام استبدادی منتشر شدند. این در حالی بود که اصل «توحید» اقتضا میکرد که جز «ما انزل الله» حاکمیت نداشته باشد و جز از راه شوری و مشورت هرنظامی طاغوتی تلقی شود. و همین بود که حقیقتا علمای طراز اول اسلامی نیز به انزوا کشیده شدند و مذاهب و مدارس و کتب مادر در انزوا و گوشه نشینی و در این فضای استبدادی تأسیس شدند، و از همین دوران بود که جدایی دین از سیاست و حکـــومت در میان مسلمین رخنه نمود، و مذاهب غیر سیاسی، که ربط چندانی به سیاست و حکومت و رهبری نداشتند، برای مسلمین پایه گذاری شدند، و ریشۀ این پدیدۀ شوم، که استعمارگران آن را بیشتر تقویت کردند، از همین دوران سرچشمه می گیرد، و با تداوم این مذاهب و مدارس و منابع، فرهنگ غیر سیاسی و عزلت گزینی در میان مسلمین و جوامع اسلامی ریشه دوانید، و فِرَق صوفیگرا نیز آن را به اوج رساندند. و زمانی که استعمارگران به بلاد اسلامی سرازیر شدند، زمینۀ جداسازی اسلام و مسلمین از سیاست و حکومت و رهبری، مهیا و دارای ریشه های تاریخی بود! ، و از این روی در کار خود و در سلطه بر مسلمین بسیار موفق بودند و با مانع و رادع چندانی روبرو نشدند. و امروزه هم! مسلمین و جوامع اسلامی از همین فرهنگ غیرسیاسی و شخصی می نالند، چرا که مسلمین و جوامع اسلامی تصور می کنند که هم میتوانند مسلمان باشند، و هم میتوانند خانه نشین و تماشاچی بمانند!!، و در این رابطه و دیگر امور احتیاجی به مراجعه به آیات قرآن نمی بینند؟؟!!  ثانیا در رابطه با علمای معاصر باید عرض شود که: بسیاری از متفکرین و علمای اسلامی در دورۀ معاصر اجتهادی بوده و در خط اسلام اجتهادی قرار می گیرند و ابدا سنتی و فرقه ای نیستند، متفکرین و علمایی که بعضی از آنها در مطلب: «ماهیت و محتوای منابع و کتب اسلامی» معرفی شده اند. برای مثال متفکرین و شخصیت هایی مثل جمال الدین افغانی، محمد اقبال لاهوری، احمـد امین، سید قطب، علی شریعتی، حسن ترابی و..... سنتی بحساب نمی آیند، اما شخصیت هایی مثل استـاد یوسف قـرضاوی در عین توجه به عصر و زمان و نرمش در برابر واقعیات زمان ومکان، لکن هنوز یک عالم سنی و یک شخصیت سنتی بحساب می آیند، و اسلام وسطی و اصلاحی ایشان نیز بیانگر این واقعیت است، اما باید توجه داشت که «وسط کاری و اصلاح» با «امة وسطا» بسیار متفاوت است، و امت وسط در قرآن به معنای «امت نمونه و پیشتاز» است، نه امت وسط کــار و قرار گـرفته در وسط! ، خلاصه کـار وسطی و اصلاحی یوسف قـرضاوی به اصـول سنتی محــدود بوده و در چهارچوبۀ اهل سنت و فقه سنتی حرکت میکند. بگذریم از اینکه ایشان در یک محدودۀ رسمی قرار دارد و برنامۀ «الشریعة و الحیاط» در شبکۀ ماهواره ای الجزیره تقریبا به ایشان اختصاص داده شده است، و طبعا در چنین محدوده ای (چه بخـواهد و چه نخـواهد) نمی تواند مواضع غیر معمول و به اصطلاح انقلابی یا جهادی داشته باشد، و همین است که موضع ایشان در برابر نظامهای استبدادی و نیز جهاد علیه اشغالگرانِ بلاد اسلامی محافظه کارانه بوده و در اینجا نیز «وسطی» حرکت میکند. اما در هر صورت اصل اینست که از وضع گـذشتۀ سنتی بیرون بیاییم، چه از وضع سنتی به «وسط» برسیم و چه در مرحلۀ «پیشتازی» قرار گیریم. همچنین دربارۀ شهید ناصر سبحانی نیز باید گفت که بطور کلی ایشان در چهارچوبۀ یک شخصیت سنی قابل مطالعه است، و افکار و عقایدش هم در بسیاری از موارد دارای ریشه های سنتی است، و برای اثبات این واقعیت همین قدر کافی است که ایشان در کتاب «ولایت و امامت» جایی برای زنان در رهبری و امامت و حتی در شورای اولی الامر قائل نشده است، زنانی که پنجـاه در صــد مسلمین را تشکیل می دهند، و حتی با استنــاد به آیۀ ۳۴ از ســورۀ نساء زنان را از نقش رهبــری و سرپرستی در خــانـواده نیز بر کنــار نموده است، امری که مبین یک دیدگـاه سنتی به زنــان است، و سمـاء در مطلب: «زن در روابط خانوادگی و زناشویی» روح توحیدی و واقع بینانۀ این آیه را منعکس کرده است.

سازمان موحدین آزادیخواه ایران

۱۰ صفر ۱۴۲۹۲۸ بهمن ۱۳۸۶


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

تفاوت دین ومذهب

« و ما کان الناس الا امه واحده ، فاختلفوه » ( یونس آیه ی 19 ) « مردمان ملت واحدی بیش نبودند (بعد ها ) مردمان دو گروه شدند و با هم اختلاف پیدا کردند .                               

« و ما تفرقوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم » ( شوری آیه 14 ) « ( پیروان پیغمبران پیشین ) گروه گروه و دسته دسته نشده اند مگر بعد از علم و آگاهی . واین تفرقه جویی تنها به خاطر ستمگری و کجروی در میان خودشان بوده است. »

انسان از آغاز ولادتش مانند بسیاری از جانداران دیگر ، از جمله اسلاف او ، گروه زی بوده است . اما از آن جا که این موجود جدید بر خلاف گذشتگان دو بعدی بوده و افراد آن ، توانایی داشته اند که به صورت های مختلف زندگی کنند . از همان بدو پیدایش به برنامه ای در حد نیاز زمان احتیاج داشته اند تا روابط و رفتارشان را تنظیم نمایند.

در این جا مطلبی که می خواهیم مطرح کنیم این است که در تحلیل تاریخی ما ، انسان در آغاز پیدایش به صورت امتی واحد زندگی کرده که رابطه افراد این گروه با رابطهی بقیه ی جانداران گروه زی در کیفیت تفاوت داشتند و به نحوی بود که در جهت پویایی و تکامل که مخصوص افراد این گروه است ، آن را یاری دهد و این پیوند و همبستگی به خلاف افراد جانداران گروه زی دیگر آگاهانه و اختیاری بوده نه غریزی . اما در زمان گذشته و از طرفی افراد این گروه چندان زیاد شده اندکه تامین نیاز های خوراکی امت به آسانی مقدور نبوده (بر خلاف گذشته) و از طرفی با پیشرفت انسان در مسیر تکاملیش ، زنگی ، رنگ ساده ی اولیه ی خود را از دست داده و روابط بین افراد صورت ها واشکالی نسبتاً پیچیده پیدا کرده است و از جهتی چون این پیوند اختیاری و آگاهانه با پیون غریزی افراد یک گروه جانداران دیگر فرق داشته ، افراد امت ، توانایی فکری و عملی به هم زدن صورت های روابط موجود و آوردن صورت های تازه از روابط را داشته اند . به واسطه ی این جهات ، افرادی به فکر ستم نسبت به دیگران و گرفتن امتیازات مادی و معنوی یا هردو افتاده اند و از این زمان اختلافات و فرقه گری ها پیدا شده است و بدین ترتیب برای اولین بار در تاریخی که نمی توان دقیقاً زمان آن را تایین کرد ، امت واحدی که پیرو یک دین و برنامه بوده اند به گروه های فکری و سیاسی و اجتماعی و ... تقسیم شده و هر گروه ( به وسیله ی عده ای برتری طلب ) برای خود فرقه ای به وجود آورده اند.

اما باز در هر زمان خداوند پیامبرانی فرستاده که هم فرقه ها را به حالت امت واحد برگرداند و هم در عین وحدت و یکنواختی اصول اساسی فکری و عقیدتی ، برنامه ای پیشرفته به تناسب پیشرفت انسان و پیچیده شدن روابط او در اختیارش قرار دهند . باز برتری طلب ها از پیشرفت این برنامه ها که مایه ی وحدت و زندگی یکنواخت و بدون امتیازات افراد بوده، جلوگیری کرده اند .« فامنت طائفه....و کفرت طائفه» (صف آیه14 ) «آنگاه گروهی درک کردند و پذیرفتند و گروهی پس از درک کردن به مقابله پرداختند»                                               

و باز از اینجا فرقه گری گسترش یافت و آن طائفه ای هم که حق را پذیرفتند و از دیانت زمان خود پیروی کرده اند، پس از گذشت زمانی کوتاه یا طولانی، باز به همان علت برتری طلبی و امتیاز جویی بعضی از افراد، غالباً به فرقه های مختلف تقسیم شدند و... و در هر زمان عاملان تفرق چون برنامه الهی را با امتیاز جویی های خود ناسازگار می دیدند با وسایل و صورتهای گوناگون می کوشیدند تا مردم را از آن برنامه بیگانه سازند در نتیجه گاهی شرایط خیانت فراهم تر بود و دشمنان خلق اصل برنامه را به طور کلی نابود می کردند و به اقتضای هوا و هوس خود بر جامعه ها حکم می راندند و گاهی شرایط ،اجازه این اندازه خیانت را نمی داد و حداکثر کار خودکامگان تحریف و تغییر برنامه بود و در جهتی که هوس های برتری طلبانه آنان را تا حد امکان ارضاء نماید.    

قرآن در زمانی آمد که علی رغم در اوج بودن فساد اجتماعی و انحطاط روابط گوناگون بشری، رشد طبیعی بشر تا آنجا رسیده بود که به خود کامگان نه مجال از بین بردن این برنامه را می داد و نه فرصت تحریف و دستکاری آن. قرآن در زمانی آمد که بشر از لحاظ رشد طبیعی به جایی رسیده بو که اجازه ندهد  تا دشمنان مثل گذشته ها برنامه بهروزث و سعادت او را از دستش بگیرد و یا مخدوش سازند اما هم چنین که خود قرآن به برتری طلبان تاریخ خطاب می کند که «افکلما جاء کم رسول به ما لا تهوی انفسکم استکبرتم» ( بقره آیه 87 ) « آیا این روش شما نبوده که هرگاه پیامبری برنامه ای آورده که با هوا و هوس های شما سازگاری نداشته با استکبار و برتری طلبی به مقابله با او برخواسته اید».

کسانی که امتیاز جو و برتری طلبند تا از این خصلت ضد بشری دست برندارند نمی توانند که ( به اصطلاح خودشان ) اراذل و اوباش باید هم رتبه و حتی هم مجلس آنان باشند و زندگی این مستضعفان از جهت مادی و معنوی هم سطح زندگی آنان گردد.                  

اثرشهیداحمدمفتی زاده

منبع وبلاگ ناجی کرد: www.najee-kurd.mihanblog.com


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

عبور از شيعه گرى و سنى گرى و وصول به اسلام اجتهادى2

 

........ادامه

 

راه عبور از شيعه گرى و سنى گرى

راه عبــور از شيعه گـــرى و سنی گــرى، نه قــوم گرايى و نــژادپرستى، نه غــرب گرايى و مــاده پرستى، و نه و بی دينـى و بی مسئولیتی است، بلکه راه آن، اســلام اجتهــادى و متکى به آزادى و مردمسالارى است، راهی که قبل از هر چيز، بجــاى نـــزاع و تفــرق و تمــزق، «توحیـــد و اسلامیت آزاد» را پایه و اساس می گرداند، و بدین صورت، این اسلامیت، هم مسلمين را متحد و نسبت به یکدیگذ متعاطف مي سازد، و هم تنوع و تحــرک را بين آنهـــا منتشر می نمايد. اسـلام اجتهادی، اسـلام پاسخگو و اسـلام معاصر و اســلام حی و حاضر و اســلام متکی به آیات قرآن، سنت مسلم نبوى، قوانين علمى، و عقل بشرى است. اسلام اجتهادى، اسلام راهگشا و حلال مشکلات است، اسلام اجتهادى، اسلام موضوعی و اسلام روبرو شدن با واقعيات بر پایۀ اجتهــاد در زمان و مکان است، نه اسلامی ناشی از «اجتهاد در خلاء» و دواى قبل از درد!!، اسلام اجتهادى، اسلامی است که برای وضع موجود تدوين و ارائه می شود، نه برای وضع و حالی که اصلا وجود ندارد. اسلام اجتهادى، اسلام آزادى است و هر کسى بنابر فهم و اختيار خود به راه و گرايشى مى پيوندد، بدون اينکه کسى او را «سرزنش» نمايد. اسلام اجتهادى، اسلام تعــدد و کثرت گرايى و در عين حال اسلام تفاهم و اتحاد است، عکس فرقه گرايى سنتى، که مبنى بر نفى نو انديشى و ديگر انديشى و نزاع و درگيرى با ديگران است، و اینهم ناشی از این واقعیت است که فرقه گرایی سنتی، موجوديت ديگران را به رسميت نمى شناسد، و خصوصا اين وضعيت در رابطه با فرقه هايى که بر پايهٴ لعنت و تکفير ديگران برپا شده اند، کاملا صدق میکند. و اما مشخصا در رابطه با ایــران باید گفت: آيندهٴ فکرى و عقيدتى و فرهنگى مردم ايران و اقــوام ايرانى، با توجه به ريشه هاى مسلمانى شان از يک طــرف، و ضرورت وجـود طريقى راهگشا از طرف ديگر، نه شيعه گرى مطلقهٴانتصابى، نه سنی گرى مصرف شده و از کار افتاده، نه غربگرايى و بى دينى، و نه قومگرايى و نژادپرستى است، بلکه انتخاب آيندهٴمـردم ايران، باذن الله اسلام اجتهادى و آزاديخواه و اتحاد آفرين است، اسلامی که با جهد و تعقل بدست مي آيد. و فرقه گرايى مذهبى، و قوم گرايى و نژادپرستى، و الحاد و بی دینی، نه تنها مشکلى را حل نمي کنند، بلکه مردم ايران و اقوام ایران و مملکت ايران را در مصائب عظمى قرار ميدهند. در نتيجه مردم ايران بجاى اين کوره راههاى مصيبت بار و ضد بشرى، در صــورت وجود آزادى و مردمسالارى، به راه اســلام اجتهـادى مى روند و اسـلام قــرآنی و اتحاد و آزادى را انتخـــاب مى نمايد. بله اگـر آزادى و مردمسالارى وجود داشته باشد، فرقه گرايى و نژادپرستى پشت سر گذاشته مى شوند، و در رابطه با الحاد و بی دینی هم بايد گفت که: بسيار بعيد است که مردم ايران به راه الحاد و ارتداد بروند و اسلام و فرهنگ اسلامى را بکلى رها سازند. حدوث چنين مصيبتى، بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا که اسلاميت ريشـه اى هزار و چهارصد ساله در بین مردم ايران دارد، اما استبداد و استعمار مانع وصول اسلام توحيــدى و اجتهـــادی به مردم شده اند، و به اين شيوه، اسلاميت را عملا عقيم ساخته اند. آنچه مــردم از اسلام و به نام اســلام می بينند عبارتست از خرافه پرستى و مظاهر عقب مانده ای که الحق لياقت بقــاء و استمــرار ندارد، اما همانطور که مسلمين نبايد راه الحـاد و ارتداد را در پيش بگيرند، با همان قاطعيت نیز بايد براى زوال شرک و خرافه پرستى و فرقه گری ارتجاعی و زدودن مظاهر عقب ماندگى همت نمايند. آری، در ميدان آزادى و مردمسالاری و کثرتگرايى، همهٴاقوام ايران زير چتر اسلام اجتهادى، متحد و الگوى ساير ملل و جوامع اسلامى ميشوند. اما و صد اما، نظام استبدادى، عامل سرکوب و خفه سازى وموجد وابستگى به استعمار و امپرياليسم شده است. و استعمار و امپرياليسم هم کارشان، از طرفى، اِبقــاء و تثبيت نظام های استبدادى، و از طرف ديگر، تعميق فرقه گرايى و ترويج نژاد پرستى و توسعهٴ الحاد و بیدینی بين مسلمين است. اينست که استبــداد و استعمــار و فرقه گرايى و نژادپرستى و بی دینی، عوامل تفــرق و تنــازع و مسبب جنگهاى طـولانى و ويرانى دامنه دار و عقب ماندگى فراگير و فقـر سيـاه و زير سلطه گى بی پايان و مهمترين عوامل متلاشی کنندهٴايران و سيه روزى ايرانيان هستند. و خلاصه موانع و طریق عبور از شیعه گری و سنی گری «عنوان وار» چنین است:

١- نظــام استبــدادى، سرکـوب کنندهٴمــردم و اقــوام و مـذاهب مختلف و مـوجد کينه و عــداوت در بين آنها و عامل وابستگى به استعمــار و امپرياليسم است، پديدهٴشوم و مصيبت باری که مادر مشاکل مسلمين و ازجملۀ عامل استمرار و تداوم فرقه گری، شرک وخرافات، عقب ماندگی، و فقر همه جانبه است. و تا نظام استبدادی برقرار باشد، نه مشکلی حل میشود و نه مرحله ای از مراحل رشد و ترقی طی می گردد.

٢- فرقه گرايى مذهبى، که ناشى از وضع استبدادی و رکود و عقب ماندگی، و تعصب کور و درمانده است، عامل تفرق و تنازع مردم و مسبب جنگهای طولانى و موجد تجزيه و جدايى جوامع هستند، همانطورکه تا حال شاهد آن بوده ايم، و اکنون هم در عراق، در سایۀ حاکمیت استعمارگران اشغالگر، عملا آن را مشاهده می کنیم، و اگر فرقه بازي هاى خصمانه و فرهنگ و ادبیات فرقه گری تداوم پيدا کند، بدتر از آن را از جمله در ایران شاهد خواهيم بود.

٣- قومگرايى نژادپرستانه، پدیده ای که منشاء آن استعمار وامپرياليسم غربى است، و براى تفرق و تَمزُق امت اسلامى و ديگر ملل بزرگ و متحد جهان ترويج و تحميل ميشود، و هدف و مقصد آن، تضعيف و ناتوانسازى ملل دنيا و نابودی تـوان مقاومت آنها در برابر سلطه گرى و غارتگرى استعمار و استبداد و نيز استمرار جنگ و ويرانى در ميان ملل جهان است. در رابطه با خود اقوام نيز، علاوه بر وابستگى مطلق به دول استعمارى و نظامهای استبدادى، قومگرايى نژادپرستانه، مايهٴ درهم ریختن و از هم گسیختن هر چه بیشتر اقوام تحريک شده و متنازع است.

۴- الحاد و بى دينى، بلایی که علاوه بر مصيبت بار بودن و ويرانسازى دنيا و آخرت، فراگیر شدنش امری بسیار بعید و دور از انتظار است، و حتی به زور استبداد و استعمار نیز نميتواند عملى شود، اِلاٌ اینکه میتواند جوامع اسلامی و یکدستی آنها را «مختل» نماید، و تحميلات جنايت بار وشکست خوردهٴ اَندلُس و درشوروى و در ممالکی مثل ترکيه و اندماج غربى، مصاديق اين واقعيت هستند. بگذريم از تنازع و تخاصم آفرينى آن، که همهٴ اطراف را اسير اوضاع و احوال خطرناکى خواهد کرد، و در چنین اوضاعی کسی به حقوق خود نخواهد رسید.

۵- بنابراين، تنها راه چاره در ایران و در جهان اسلام، توحید و اسلامیت اجتهــادى است، اسلامی که جوامع اسلامی و فرق آن را از تنازع و تفرق خصمانه و عقب ماندگى نجات خواهد داد و استبداد و استعمار را بر کنار و زائل خواهد نمود و ممالکی آزاد و آباد و مترقى خواهد ساخت. اينست که سماء معتقد است که اتحــاد و همبستگى مــردم ايران و «اتحـــاد و همبستگی جـوامع اسـلامی» در دينــدارى «توحيــدى و اجتهــادى» ميسر مي شود، نه در «الحــاد و بى دينى»، و نه در «فرقه گرايى متنازع و عقب مانده»، و نه در «نژاد پرستى خصمانه و افسانه اى و استعمارى».

حرکت و انتخاب يا رهاسازی سرنوشت!

بدون شک وترديد، مذاهب فرقه اى ومتکى برتعاليم سنتى و امورى تاريخى، و نيز مبنی برخرافات و اساطير شرک آميز وتنازع آفرين، پشت سرگذاشته ميشوند، چه بوسيلهٴ«اهل ايمان و اسلام» و چه بوسيلهٴ«اهل الحـاد و استبـداد». حال اگر اين امر محتوم توسط اهل ايمان و اسلام صورت گيرد، بصورت بديهى، جانشين اين فرقه ها و اين فرقه بازي ها، اسلام اجتهادى و اسلام راهگشايى خواهد بود که می خواهد مشکلات بشر عصر حاضر را حل و فصل نمايد و براى زندگی متحول و پيچيدهٴ امروزى قانونگذارى کند. اما اگر اين کار و زائل سازى اين فرق متنازع و بلاموضوع، توسط بى دينان مستبد و استعماری انجام گيرد، در آن صورت، جانشين حتمى فرقه گری، الحاد و بى دينى و اهل استبداد و استعمار خواهد بود، که نتیجه اش زير سلطگى و تفرق و تمزق بيشتر می باشد. اما با همهٴ اين احوال، آنچه که قطعى است، تغيير و زوال وضع راکد و پوسيدهٴموجود است، لکن آنچه که هنوز «نامعلوم و تا حال غیر واضح» میباشد، جانشین وضع استبدادی و استعماری و فرقه ای و راکد ماندۀ موجود است، چرا که تا حال نه کس و جریانی توانسته که در میان مردم حضور فعالی داشته باشد و افکار و مواضع خود را به مردم تفهیم نماید، و نه زمان پایان این وضع شوم وشیطانی برای کسی قابل تشخیص و پیش بینی است. اینست که تاکنون هم جنازه هاى اين «فِرَق تاریخی و از کار افتاده» بنابر ممانعت استبداد سياسى و عقب ماندگی اجتماعى به خاک سپرده نشده و جنازه های دست و پاگیر و بیفایدۀ آنها هنوز روى دستان مردمان بيچاره سنگینی می کند. اما کافى است تا روزنه اى از آزادى بوجود بیاید، تا جنازه های بی جان اين مبانی و ارزشهای شرک آلود و آمیخته به افسانه های قرونی و سربار مشکلات بشری و عامل رکود اسلام و مسلمين به خاک سپرده شود. اينست که مسلمین باید دست به انتخاب بزنند، و قبل از اینکه راه و روشی غیر توحیدی و مصیبت بار مثل مذاهب قرونی بر آنها تحمیل شود، باید فعــال شوند و تصمیم گیری نمایند و از موضع بی تفاوتی و بی مسئولیتی خــارج گردند، و آنچه را می پسندند با ارادۀ خود انتخاب نمایند. و در این میدان دو راه بیشتر وجود ندارد: يا بايد در اسلام اجتهادى و ديندارى توحيدى و آزادیخواهانه متحد و یک مسیر گردید و آن را انتخاب و بر سرنوشت خود حاکم گرداند، و يا باید در الحاد و بى دينى و نژادپرستی غربی و رهاسازی اسلاميت و تنازع و زير سلطگى بيشتر فرو رفت. اين امرى است گريز ناپذير و ناچـارا بايد يکى را اختیار نمود، و به تأکید اگر هم به دليل ناتوانى و غفلت و عقب ماندگى نتــوان دست به انتخــاب زد، استعمارگران و مستبدين دست نشانده، و خلاصه سلطه گران و صاحبان قــدرت، آنچه را که مي خـــواهند بر جــوامع «بى انتخاب و تماشاچی» تحميل خواهند کرد، همانطـور که تا حال چنین کرده اند، و آنچه را که حالا از مصائب و مفاسد، و سیر انحطاطی که می بینیم، محصول عدم انتخاب و عدم توجه به امور سرنوشت ساز است. حال سؤال اینست که آیا مسلمین و جوامع اسلامی باز نسبت به امور سرنوشت ساز خود «بی تفاوت» خواهند ماند؟! اگر چنین باشد، این نشانۀ یک انقراض واقعی است، اما چنین امری بسیار بعید است، لکن آنچه که واقعا نگران کننده است اینست که آیا جوامع اسلامی بر وضع استعماری – استبدادی موجود غلبه خواهند کرد؟ این اصل مسئله است و همه چیز وابسته به این اصل است: اگر دراین میدان پیروزی نصیب مسلمین و جوامع اسلامی شود، راه رشد و طریق تغییر و تحول برای همه چیز گشوده میشود، اما اگر دراین میدان کار مسلمین و جوامع اسلامی به شکست و هزیمت بینجامد، بدیهی است که وضع همۀ امور و تمام ابعاد اسلام و اسلامیت و سرنوشت جوامع اسلامی به خطر می افتد و زیر چاقوی بیرحم استعمار و استبداد اسلام ستیز قرار می گیرد و اوضاع به مرحلۀ «سرنوشت مجهول» کشیده می شود.

 لازم به ذکر است که سازمـان مــوحدين آزاديخواه ايران بر پايهٴتـوحید و آزادی و اســلام اجتهادى پايه ريزى شده، و افکار و عقايد آن، بيانگر تــوحید و آزادی و اســلام اجتهــادى است. و جهت تکمیل و وضـوح بيشتر تـوحید و آزادی و اسـلام اجتهــادى و روشن شدن افکـار و روش اجتهــادى سمــاء، دو مطلب زير را به موضوع «عبور از شیعه گری و سنی گری و وصول به اسلام اجتهادی» ملحق می نماییم:

مطلب اول: اســلام اجتــهــادى چـيـست؟

در متون و مطالب منتشر شدۀ سازمان موحدين آزاديخـواه ايران (سماء)، به کرات از اسلام اجتهادى و روشن انديشى اسلامى صحبت شده است، و خط و جريان سماء بعنوان خط و جريانى اجتهادى و روشن انديشانه و در صــراط مستقيم تـوحيد و آزادى ذکـر شده است، خط و جريانى که متکى به وحى تشريعى (قرآن) و وحى تکوينى (قوانين الهى حاکم بر جهان) بوده و منابع قوانين و اجتهاداتش، قـرآ ن کريم، سنت مسلـم نبوی، قوانين علمـى، و عقل بشرى مى باشد. حال لازم است بدانيم که اسـلام اجتهـادى چيست و منظـور سمـاء از اجتهـاد و خـط و راه اجتهـادى چه چيزى میباشد: اسلام اجتهادى، اسلامى است که از وحـى تشريعـى «١» و وحى تکوينى نشات گرفته «٢» و متکى به حکم و قوانين توحيدى اسلام (انا انزلنا اليک الکتاب بالحق لتحکم بين الناس) «٣» و فقه و فهم آزاد مسلمين (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا) «۴» است. اســلام اجتهـادى همان اسـلام محمد مصطفى، صحابهٴ نبىٌ اکرم، علما و مجتهدين، و ائمهٴ مـذاهب اسـلامى است، و فقـه و فهم اسلامى «محصول اسلام اجتهـادى» است، همان فقه و فهمی که به دليل توقف و رکـود تاريخى اش و عدم نوسازى و نو آورى اش، يکى از علل و عوامل انحطـاط و تأخر مسلمين شده است. قوانين و احکام الله، اعم از وحى تشريعى (که توسط پيامران اخـذ مي شود) و وحى تکوينى (که مايهٴ قوام طبيعت و حيات است)، اصول مُبين هستند و نقش پايه هاى اسلام و مبانى زندگى مسلمين را بازى ميکنند. و فقه اسلامى، يعنى قوانين و احکام الهی که از درک و فهــم مسلمين و جهت تطبيق دين اســلام بوجود مي آيد، و با تـوجه به واقعيات و مشکلات سر راه ارائه و تدوين مي شود، همــان چيـزى که درتاريخ اسـلام نام «مذهب» بخود گرفته است. بنابراين، مذهب يعنى «مَعبر» و راه زمانى ومکانى که براى تفسير و اجراى دين توحيدى اسلام ظهور میکند. اينست که مذاهب و معابر اسلامى نه منحصر به اشخاصی هستند و نه مختص زمانها و مکانهايى، و اين مذاهب و معابر در فضايى آزاد و متحول و متکامل و در زمانها و مکانهاى مختلف تداوم مى يابند، و بنابر اوضاع و احوال، متعدد و متنوع ميشوند، و دليلى ندارد که مذاهب و معابر و راهها و مناهج، بعد از دوره و زمان خودشان، هریک «فرقهٴ مطلقه اى» گردد!! ، و در اين رابطـه «راه چــاره» اينست که مــلاک تداوم و عــدم تـداوم راه و معبــرى، «ميــزان راه گشايى و مشکل گشايى» آن باشد، چرا که علت ظهور هر معبر و مذهب و اجتهـادى، راهگشايى و مشکل گشايى آنست. اما اگـر معابر و مذاهب اسلامى، بدون ضرورت و فايده رسانى تـداوم يابند، خود به مشکلى از مشکلات مسلمين تبديل مي شوند، همانطور که متاسفانه عملا چنين شده است. بنابر این، آنچه که در اين ميدان ضرورت دارد اينست که مذاهب و معابر اسلامى «متجانس» و «متکامل» و دائما «در حال رشد و نوآورى» باشند، همانطور که مـذاهب اسلامى در ادوار رشد و شکوفایی نمونهٴ جالب اين مـذاهب متجانس و متکامل بوده اند، مذاهبى که در اساس يکى هستند، اما در همان حال داراى طرق مختلف و مواد مختلف و اجتهادات مختلفى ميباشند. متاسفانه اين نوع تلاش و اجتهاد تداوم نيافت، و حالا بدليل توقف و رکود قرونى، حلقهٴ پيوند تلاش و اجتهـاد دورهٴ معاصر با ادوار گذشتهٴ اسلامى گسسته است، و در نتیجه بايد مجددا اسـلاميت و دینداری توحیدی ارائه شود، امرى که فاصله و شکاف عميق و حتى اساسى با مذاهب و معابر گذشتهٴ اسلامى خواهد داشت، و با آنچه آن را اسلام سنتی می نامیم بسیار متفاوت خواهد بود، همان کاری که سماء دنبال آنست و در این راستا تلاشهای زیادی صورت گرفته و گامهای خوبی برداشته شده است. اینست که باید گفت: دريغا که اسلام اجتهادى و اسلامى که در ميدان عمل رهبر و پاسخگو باشد، تداوم پيدا نکرد و استمرار نیافت، و بعد از قرون اولیۀ اسلامی رشد مذاهب و معابر فقه و فهم اسلامى متوقف گرديد، و بجاى تحول و راهگشايى در زمانها و مکانهاى مختلف، فقه و فهم مسلمين راکد و جامد گشت و راه تنبلى و تقليد از معابر و مذاهب موجود مرسوم گرديد، معابر و مذاهبى که لا اقل فروعات و جزئياتشان براى دورهٴ معينى ارائه شده بود، نه براى ابـد الآبـاد! ، و نه براى اينکه در طى زمان مطلق و معصوم شوند. بدينصورت، با رکود و توقف فقه (فهم اسلامى) و مذاهب (معابر اسلامى)، مسلمين و امـت اسلامى از جوابگويى به حوادث و نيازهای اعصار مختلف و رو به رشد و تحول يابنده باز ماندند و در جا زدند و از مکانت الگويى و پيشتازى عقب افتادند، و مظهريت اين آيهٴ قرآن را از دست دادنـد که مىفرمايد: و کذالک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء على الناس و يکون الـرسول عليکم شهيدا (بقره - ١۴٣): «اينچنين شما را امت و جامعه اى عادل و متوازن قرار داديم، تا شاهدان و نمونه هايى براى بشريت باشيد، و رسول الله نيز شاهد و نمونهٴ شما باشد». البته این مرحلۀ اول شکست بود، اما سیر انحطاط مسلمین و جوامع اسلامی در حد از دست دادن مکانت الگویی و پیشتازی متوقف نگردید، بلکه مراحل بعدی شکست نیز در پی آمدند، که عبارت بودند از: رها کردن بعد دفاعی و مغلوب شدن در برابر دشمنان، تصرف و اشغال بلاد اسلامی توسط دشمنان و تجزیه و تکه پارگی آنها توسط استعمارگران، و از همه بدتر، حاکمیت بی دینان و اسلام ستیزان بر مسلمین و جوامع اسلامی، پدیدۀ شومی که حالا نیز به قوت خود باقی است و نظامهای استبدادی – استعماری و غیر اسلامی بر همۀ بلاد و جوامع اسلامی مسلط شده اند.

با اين توضيحات مشخص ميشود که عليرغم «تعدد و تنوع اجتهاد و بديهى بودنش»، تنها يک نوع اسلام وجود دارد، و آنهم اسلام اجتهادى است، چرا که دین اسلام و آیات قرآن و نیز هر فکر و عقیدۀ دیگری، تنها در سایۀ اجتهاد و بررسی نحوۀ اجرای آن، قابل تطبیق خواهد بود. در صدر اسلام و در زمان حضور رسول الله نیز چنین بوده و «سنت رسول» محصول اجتهـادات ایشان و ناشی از نحـوۀ تطبیق و اجرای اسلام و آیـات قـرآن در آن مرحله از اسلامیت بوده است. در مراحل بعدی نیز، چه در زمان خلفای راشده و چه هنگام تدوین فقه احکام اسلامی، اصل اجتهاد و بررسی نحوۀ تطبیق و اجرای دین اسلام و آیات قرآن ضرورت داشته است، و «بدون اجتهاد» اصلا نمی توان از اسلام و تطبیق و اجرای آن سخن به میان آورد. اما باید دانست که مسئۀ اجتهاد صرفا جهت فهم اسلامیت نیست، بلکه آنچه اساسی تر است، نحوۀ اجرای اسلام و زمان تطبیق هر یک از آیات قرآن و قوانین توحیدی است، و همین است که در سماء نیز انواع اجتهاد مطرح شده است. در غير اين صورت و با نادیده گرفتن «اصل اجتهاد»، اسلام و آیات قرآن و قوانين و احکام اسلامى: يا بصورت مجموعه اى غير قابل تفسير و غير قابل تطبيق در می آيند و بالبداهه اسلام از حل مسائل مختلف زندگى و خاصتا از قضايايی که در نصوص وحى نيامده اند عاجز مي ماند، و يا اينکه اسلامیت در آراى شخصیتها و علمایی که حد اقل ١٢- ١٣ قرن پيش مى زيسته اند و امکان فهم و چاره سازی مسائل و قضاياى ازمنهٴ بعد از خود را ندارند، منحصر مي شود، که نتيجۀ این روش غیر توحیدی عبارتست از مطلق و ابدی شدن آراء و اجتهـادات شخصیتها و علمای اسلامی و جانشينی فکر و اندیشۀ بشری بجای وحى منزل و آیات و قوانین توحیدی!! ، همانطور که قرنهاست چنین شده است!! ، و اين همان شرکى است که دين توحيدى اسلام براى نفى و نابودی آن ظهور کرده است. علاوه بر اين، شــرک و مطلق کـردن آراى بشرى نه تنها مشکلى را حل و فصل نمي کند، بلکه این مصیبت عظمی جــزو مصــادر سه گانهٴ ضـد تــوحيدى و ضد بشــرى (شرک - استبداد – ماديت) و حتى مُوَلِد دو مصدر ديگر و از عوامل انحطاط و عقب ماندگى مسلمين می باشد، و حـال فعلى مسلمين مصــداق اين وضعيت شــرک آمیز و جـوامع اسلامى گرفتار اين مصــادر ضد توحیدی است. البته متأسفانه وضع از اينهم بدتر شده و حتى آراى مجتهدين گذشته نيز، اولا به ندرت دانسته ميشوند، ثانيا هر کسى حق فهميدن آنها را ندارد و نزديک شدن به اين آراء ويژهٴ آخوندها شده است، ثالثا آراى آنها همراه با عجايبات و غرايبات و از طريق «صافى نا امن و غير امين آخوندى» و آنهــم بيشتر در ابعادى که کسابت آخوندها را رونق مى بخشند! به جامعه اى که به تنبلى و بى خيالى عادت کرده است! مى رسند. اما خوشبختانه وضع دارد تغيير ميکند و مسلمين در حال تغيير و دگرگونى هستند و بحمد الله مسلمين و جوامع اسلامی لياقت آن را پيدا کرده اند که از وضع منحط و خرافى و شرک آميز و استبدادى و استعمارى موجود بگذرند و با فراهم شدن زمینه ها میتوانند اسلام اجتهادى و متکامل و جوابگوى بشريت را جانشين این وضع شوم و شیطانی سازند و راه آزادى و توحيد و فداکاری را باز نمايند. اما در رابطه با مسلمين اجتهادى و قرار داشتن در خط اسـلام اجتهادى، شروط و مختصاتی وجود دارد، و در صدر این شرایط و خصائص، دو شرط و خصیصۀ اساسى و ساده  برای هر مسلمان واقعى و منسوب به جريان اســـلام اجتهـــادى واجب و ضـــروري هستند: يکى اعتــراف به اســلام و اصــول سه گانهٴ اسلامى (تــوحيد، نبــوت، آخــرت) و اقـــرار به شعــار لا اله الا الله، محمد رســول الله، و التــزام به بَیٌنات و مُحکَمات قرآن منـزل، و ديگرى باز گذاشتن دروازهٴ آزادى فقـه و فهـم اسـلامى و زمينه سازى براى انتخاب آنچه احکام و قوانین توحیدی و اجتهاد اَحسن در زمان و مکان تطبيق بحساب مى آيد، تا اينکه امکـان اجراى احکام و قوانين الله در سايهٴ اجتهاد اَحسن فراهم شود و موجب سعادت مسلمين در دنيا و آخرت گردد.

همانطور که ذکر شد در ميدان اجتهــاد انــواع اجتهــاد وجود دارد، که هر يک از آنها در زمان و مکــان و موقعيت خود پيش مى آيند، و بدون وجود آنها و عدم ارزیابی اوضــاع و احــوال زمان و مکان و موقعیت اجرای آیات و قوانین، امکان فهم و اجرای اسلام و قوانین توحیدی ممکن نمیشود، و اَهٌم اجتهاداتی که در مقدمهٴ قانون سماء ذکر شده اند، بدين قرارند:

اجتهـــاد و ضــرورت آن

قبل از هر چيز بايد گفت که اجتهاد عبارتست از رأى و قانونى که داراى منبع و مصدر است و با تکيه بر منابع و مصادرى گفته و نوشته مى شود، بعبارت ديگر، اجتهــاد صاحب منشاء و در راستاى حفظ و تکامل و تطبيق منشاء است. حکمت اجتهـاد، تفسير و تبيين مکتب و مشکل گشايى و آماده کردن «نصوص» براى تطبيق و اجراست. و چون مصـادر، کلى هستند و نيازمند تفسير و تبيين در زمان و مکان، بدون اجتهاد، تطبيق و اجراى آنها و استفــادهٴ عملى از نصوص ممکن نيست، و در نتيجه بدون اجتهاد مقاصدشان به نتيجه نمى رسد. اینست که «اجتهاد» ضرورت پيدا ميکند. در جهت اجراء و تحقق اهــداف و مقاصد توحيدى و رسيدن به آزاديهاى اساسى و عدالت همه جانبه، انواع اجتهـاد ضرورت پيدا ميکند، هم در امور جزئى (موردى و انفرادى) و هم در امـور عمومى (عـام و عمومى)، و مهمترين آنها از اين قرار است:

١- اجتهاد تطبيقى

اجتهاد تطبيقى عبارتست از اجتهادی که براى تطبيق و اجراى نصوص واضح و صريح صورت مى گيرد، در زمان و مکان مناسب و در شرايط خودش. در اين اجتهاد، نصوص، صريح و زنده اند و درست فهم شده اند، و جامعه نيز فهم درستى از آنها دارند. تنها چيزى که اجتهاد را در مورد آنها ضرورى ميسازد، زمينه و موقع اجراى آنهاست. اينست که با ايجاد و ظهـور زمينه ها تطبيق و اجرايشان يکسره و بدون مقدمه آغاز ميگردد.

٢- اجتهاد ترجيحى

اجتهاد ترجيحى عبارتست از اجتهادى که براى تطبيق و اجراى نصوص متعدد و بر پايهٴ ضرورت و اولويت و زمينه دارى بعضى از نصوص بر بعضى ديگـر و توجه به اصطلاحات زنـده صورت ميگيرد. در اين اجتهــاد، عــلاوه بر اصل بودن نصوص، شــرايط اجراء، نصوص متعدد، بازنگرى کلمات، ارائهٴ اصطلاحات مناسب، فرهنگ اجتماعى، و غيره، مورد توجه قرار ميگيرند، تا مقاصـد منابع و مصادر و بکارگيرى «بجاى» آنها تحقق پذيرد، و فهــم حى و زنده از مفاهيم و معانى منابع و مصادر محفوظ شود.

٣- اجتهاد ابتکارى

اجتهاد ابتکارى عبارتست از اجتهادى که در رابطه با امــور جديد و خلاقيت ها و ابتکارات واقع ميشود، و بنابر ضرورت ها و درجهت رشد و توسعــهٴ ميــدان انديشه و عملکرد توحيدى صورت مي گيرد. ميـدان خلاقيت ها و ابتکارات شامــل امورى است که تا به حال درک نشده و يا با توجه به عدم ضـرورت و يا عـدم زمينه ها بدان پرداخته نشده است.

۴- اجتهاد مجــدد

اجتهاد مجدد عبارتست از اجتهــادى که در رابطه با اجتهادات پيشين صورت مى گيرد و يک نوع تجديد نظر و بازنگرى در اجتهادات قبلى بحساب می آید (اجتهاد در اجتهاد). اين اجتهاد، محصول ضرورت تغييرات و نگرش مجدد به قوانين و مصوبات در ميدان زندگى وتکامل است، و بنابر تجربه و رشد قدم به قدم بشرى و تغيير و تحولات اجتماعى، ناگزير در موقع خود پيش مي آيد.

همهٴ اين قضايا و تنوع اجتهـادات، ناشى از حساسيت اجراء و تنوع وسيع اعمال و تکامل در زندگى است. و در اين ميان، زمان و مکان، شـرايط و موقعيتها، و اوضاع و احوال بشرى در توضيح و اجـراى قوانين نقش زيادى دارند، و درصورت حذف «اجتهاد» اجراء و اعمـال قوانين بسيار مضر و خطرناک ميشود. اينست که يکى از علل و عــوامل اســاسى وضعيت اســلام و مسلمين که دچــار چنين روزگـــار مصيبت بار و خطرناکى شده اند، نــاشى از حــذف اجتهــاد است، و بهمين دليل، دين آزاديبخش و رشــد آفرين و متحــد کنندهٴ اســلام، به مـــذاهب شــرک آميز، تعصب آفرين، راکــد کننده، و تفرقه انداز مبــدل شده است.(۵) بله «اصل پايه» در وضع قوانين اينست که هر قانون و حکمى، متناسب با شرايط  و اوضاع و احوال پيش رو ارائه شود و حـلال مشکلات گردد، و در صورتي که شرايط و اوضاع و احوال تغيير کرد، قوانين و احکام نیز تغيير کنند و راه حلهاى نوين و متناسبى با توجه به شرايط و موقعيتهاى جديد ارائه گردند (اجتهاد مستمر). و گرنه قوانين و احکام ارائه شده، راکد کننده و مشکل آفرين خواهند شد، و آيهٴ: لکل أجل کتاب يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الکتب(۶) سنـد گوياى اين اصل توحيدى و بيانگر تغيير و تکامل و اجتهاد است.

 ........................................................................................................

١- وحـى تشريعى، مجموعــه اى از علــم و قوانين و اوامر الله است، که توسط انسانهاى صادق و صالح و برگزيده (پيامبران) اخـذ گرديده و به بشريت اعــلام و ابلاغ شده و ميشود و پايهٴ جهــان بينى و انسانبينى و تکاليف مؤمنان به نبوت توحيدى قرار ميگيرد و به زندگى فــردى و اجتماعى آنها شکل و جهت ميدهد و با تکيه بر اصل اجتهــاد به اجراء در مى آيد. اما بايد دانست که وحــى تشريعــى نهايى و محفوظ ، منحصر به قرآن است ، و در اين رابطه تنها بايد بر قــرآن تکيه کرد و وحى تشريعى را تنها از آن اخذ نمود .

٢- وحـى تکوينى، علم و قوانين و اوامر الله در جهان خلقت است و کل ابعاد هستى و خلقت را در بر ميگيرد، و شامل قوانين حاکم بر جمادات، نباتات، حيوانات، نسل انسان ، و همچنين در برگيرندهٴ قـوهٴ درک و شناخت انسان است ، و به عبارت قرآن ، وحــى تکوينى در کل آفاق و انفس (جهان جاندار و بى جان) سارى و جارى است و داراى ويژگيهاى ذيل مي باشد: اولا موضوع علم و قوانين وحــى تکوينى در رابطه با خلق و ايجاد و چگونگى قوام و دوام جهان هستى و نحوهٴتغيير و تحولات آنست، وکشف اين علوم و قوانين، مايهٴعلم ومعرفت وموضع متناسب بشرى در برابر اجزاى نظام خلقت و قوانين حاکم بر آن و بکارگيرى و راهنما قرار دادن آنهاست . ثانيا وحى تکوينى ، بصورت مجموعــه اى و جامع کشف نمى شود و در طى زمان و در ميدان رشد و تکامل فکــرى و علمــى و توسط دانشمندان متعدد، کشف و ثبت ميگردد. اما درهمان حال کشف هر قانونى، به مثابهٴ ظهور يک معـرفت تازه و مايهٴ کشوده شدن راه جديدى براى بشريت است. ثالثا بايد توجه داشت که کاشفان وحى تکوينى، برگزيده نيستند، و در نتيجه ميتوانند صادق و صالح باشند و امکان دارد نباشند. بنابر اين، دراين رابطه بايد بيدار وآگاه و دقيق بود و از تجربيات گذشته درس آموخت. رابعا و حى تکوينى در ارتباط با وحى تشريعى و موازين عقل بشرى بعمل در مى آيد و اجتهاد در زمان و مکان بر «اخذ و اجراى آن» حاکميت دارد، چونکه از اين علوم نيز مثل ساير امور ميتوان هم بجا و هم بيجا استفاده نمود.

٣- ما بحق و درستى بسوى تو کتاب (قرآن) نازل کرديم، تا اوامر و قوانينش بين مردم حاکمیت داشته و آياتش اجراء شود.

۴- و کسانى که در دين و قـوانين ما تــلاش و تحقيق کنند، راههـــاى خود را (طـُـرُق دينــدارى) به آنها نشان خــواهيم داد.

۵- ديندارى آخوندى، نمونهٴ يک ديندارى غير اجتهادى و بـدون اجتهــاد است، و به همين دليل، ارتجاعــى (شرک آميز) و انزواطلب (عزلت گرا) است و توان حضـور در صحنــه هاى سياسى و اجتماعـى و اقتصادى و فرهنگى را ندارد. اما دينــدارى اجتهـــادى و روشن انديشانه و مشکل گشا يک دينــدارى قــرآنى، واقع بينـانه، روشنفکــرانه، و فعـال است، و «منهـج توحيــد» مي باشد. همچنين ديندارى اجتهادى معتقد به حضور دين اسـلام درصحنـه هاى مختلف سياسى و اجتماعى و اقتصـادى و فرهنگى و غيره، و داعى بشر به همهٴ اين صحنه هاست، و بدينترتيب «عزمگرا» است. و اين دو نکتـهٴ اساسى در اسلاميت اجتهــادى، کمر ارتجاع و استبداد و استعمار را درهم شکسته است.

۶- براى هر دوره و زمانى، کتاب و قانونى مقرر شده است، و الله هر آنچـه را بخواهد (دوره و زمانش سپرى شود) محـو و زايـل مىکند و هر آنچه را بخواهد (دوره و زمانش باقى باشد) تثبيت و استـوار ميسازد، و ام الکتب (کتاب مـادر) و مصدر کتب و قوانين، نزد الله است.

مطلب دوم: اسلام اجتهادى و اسلام سنتى

اسلام اجتهادى، اسلام فهم و تلاش و ابتکار و حاصل روشن انديشى و آزاديخواهى است. اين اسلام، مايه گرفته از سر زندگى و نشاط و تحرک است و در پى حل مشکلات بشرى و جوامع اسلامى و مسلمين است. اسلام اجتهادى، اسلامی مُدوَن و آماده برای اجراء نيست و جزئياتش در قـرون ماضـى تشـريح و تطبيق نشده است، بلکه اين اسلام، اسلام فهم و تطبيق در زمان و مکان و اسلام حى و ناظر است، نه اسلام «اجتهاد در خلاء» و استخراج و تشريح شده براى ادواری که تفاوتهای اساسی با دورۀ حی و حاضر داشته است!، و نه اسلام براى مسائل و اموري که قرنهاست اصلا وجود و اثرى از آنها باقی نمانده است!! ، اسلام اجتهادى، اسلامى است که در زمـان و مکان تشريح و تطبيق مى شود، نه در عالم خیال و خرافات قرونی و عوالم اجنه و شیاطین؟! ، و اين لازمهٴ ضرورى اسلام حى و زنده و راهگشاست. اسلام اجتهادى، اسلام تاريخى و از کار افتاده و متکى به مذاهب تشريح شده براى قرن هاى دور و دراز نيست، بلکه اين اسـلام، اســلام دوره و زمان خود مي باشد، و مأخوذ از آيات قرآن و سنت مسلـم نبوى و قوانين علمى و عقل بشرى است، و قوانين خود را بر پایۀ اين مبانی اساسى تدوين مى کند، و در سايهٴ آنها مسائل و مشکلات زمانـهٴ خود را حل و فصل مینمايد. اين اسلام ، اسلام آزادى و درک و فهـم حى و زنده و اسلام جهــد و تعقــل و تفکر است، و چنين اسلامى، اسير فهم و فقـه هيچ کس و هيچ زمانى نيست، اما در عين حال براى فهم و فقه قدما و اسلاف خـود ارج و احترام قائل است و از آنها مى آموزد و تجربه کسب میکند. لکن اسلامیت سنتى، اسلامیت تنبلى و اسلامیت تکرار و تقليد آراء و نظریات «بشری» است، و اين اسلاميت، محصـول بی فکرى و بى مسئوليتى نسل های پی در پی و ناشى از رکود و انحطـاط مسلمين است. چنين اسلاميتى نه در پى فهـم واقعيات و حـل مشکلات مسلمین، بلکه بدنبال استمرار قيودات اجتماعى و حفظ عرف و عادات بي فايده و راکد کننده است. اسلاميت سنتى، بجـاى اینکه به قرآن و سنت مسلم نبوى و قوانين علمى و عقل بشرى تکیه نماید، به مکاتب فقه احکام و اجتهادات سپری شده اى متکى است که براى دوره و زمان معينى تدوين شده بودند، و کار اين اسلاميت، بجايى رسيده که حتى کمتر محتــاج آيات قــرآن است؟! ، اما مهمترين ويــژگى اسلاميت سنتى، ترسويى و انزوا طلبى است، چون توان مقــابله و صحنه دارى را ندارد و از مواجه شدن با افکار و عقايـد زمانه عاجز می باشد، و همين است که مخالف افکار و آرای حى و حاضر و راهگشاست و از تغيير و تحولات تــوحیدی و آزادیخواهانه وحشت دارد، و خاصتا از ابتکــارات و روشن انديشى اسلامی بسيار نگـران است، چونکه تـــرويج فکـر و فــرهنگ اجتهــادى و آزاديخواهانه را عامل زوال خود مى بيند، همچنانکه رکود و بی مسئوليتى و جهالت را مايهٴ بقـاى خود تلقى مي کند. بنابراين، اسلاميت سنتى در ذات خود مخالف تفکر و تعقل و راهگشایی است. ويژگی مهم ديگر اسلاميت سنتى، حاضر و آماده بودن آنست! ، اين اسلامیت که ١٢– ١٣ قرن است همهٴ جزئياتش تـدوين و آماده شده و تغيير و تحولات را هم به رسميت نمي شناسد، بدون تفکر و تعقل و ابتکارات به عمر قرونى خود ادامه می دهد، و حال به نسلهای کنونى رسيده است. بنابراین، اسلامیت سنتی، قرنهاست که بدون کم و کاست و بدون نقـد و بررسى نقل و تکرار ميشود و کلا راکد و بلا موضوع در عین حال مطلق و انتقادناپذیر گشته است، و بشری و شرک آمیز و خرافی بودنش درهمین مسئله نهفته است. البته به تاکيد جهـد و مسئوليت و تعقـل مجدد مسلمين نخواهد گذاشت که اسـلاميت سنتى و شرک آلود و غير تـوحيدى بيش از اين به حيات مطلقۀ خود ادا مه دهد، و حد اکثر میتواند در لایه های پایین جوامع اسلامی باقی بماند و توسط اقشار رشد نیافتۀ مسلمان استمرار یابد. و چه بجاست که داستان اين اسلاميت و مذاهب سنتی و از کار افتادۀ قرونی، از طرف مسلمين اجتهادى مختومه اعلام شود و جزو تاریخ مسلمین گردد، نه توسط کسان و جریاناتی که فرقی بین اسلام اجتهادی و اسلامیت سنتی قائل نیستد و فقط به ریشه کن سازی اسلام و مسلمین می اندیشند. آرى، جاى تبريک خواهد بود که فقه و فهم سنتى و قـرونى، و نيز توضيح المسائل هــاى آخونـدى و تکرارى و خرافى، از طرف مسلمين اجتهـادى و آزاديخواه مختومه اعلام شود، بنحوى که اسلام و مسلمين را وارد مرحلهٴ بهترى نمايد و آنها را حيات مجددى بخشد. چنین روزی در انتظار مسلمین است، اما غلبه بر سلطۀ استبداد و استعمار مقدمۀ آن روز است.

ســــازمان مـــــوحدين آزاديخــــواه ایــــران

٢٢ ربيع الاول ١۴٢٧- ٣١ فروردين ١٣٨۵

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

عبور از شيعه گرى و سنى گرى و وصول به اسلام اجتهادى1

بســـم الله الرحمن الرحيم

عبور از شيعه گرى و سنى گرى و وصول به اسلام اجتهادى

ذات تـداوم اسلاميت و تفکر احياى امت اسلامى و برقرارى جامعهٴ نوين توحيدى، در تضاد با فکر وفرهنگ سنتى، و مظاهر آن، يعنى فرقه گرايى «بلاموضوع» و «خرافه آميز» و «نزاع آفرين» است، فرقه گرايى که در اوج آن وارد «موضع جنگى» شده و «تکفير و لعنت» شعار اصلى آن گرديده است. اين موضع خطير، که هرگاه فرصت يافته به قتال و جنگ و کشتار منتهى شده، در تشيع مطلقهٴ صفوی و تسنن متحجر وهابى تجلى پيدا کرده است. اينست که نفس ادعاى توحید و اسلاميت و ذات اعتقاد به احیای امت واحده و اصل وصول به اتحاد مسلمین، مسئلهٴ عبور از شيعه گرى و سنى گرى را ضرورى می سازد، و در نتيجه این فرقه گری شرک آمیز و راکد مانده و عقب افتاده ضرورتا بايد پشت سر گذاشته شود. و مهمترين دلايل ضرورت عبور از اين عقبهٴ ضد توحيدى و از این بلای متلاشی کننده و از این محصول غفلت و بی خبری بدين قرار است:

١- شيعى گرى و سنى گرى، محصـول «دورهٴانحطاط مسلمين» و تبديل «خـلافت اسلامى به سلطنت استبدادى» و نيز محصول «صحابه ستيزى» و تلاش براى «خاندانى و ارثى کردن رهبرى اسلامى» است، و اوج اين فرقه گرايى دين بر انداز، ظهور و گسترش شيعه گرى صفوی و سنی گرى وهابى است، فرقه گرایی که در زمانۀ ما در نظام ولایت مطلقۀ خمینی و نظام خاندانی آل سعود تجلی پیدا کرده است. این در حالیست که این فرقه گرايى در هيچ يک از آيات قرآن منزل، که پايه و اساس اسلاميت است، اثرى از آن وجود ندارد، و اصلا ماهيت دین توحيدی اسلام و تعاليم توحيدى قرآن در تضاد با فرقه گری بوده و اسلام منادى اخوت مسلمین و امت واحده است، و طبعا در چنين فضايى، جا و مکانى براى شيعه گرى و سنى گرى و تفرق و فرقه گری و تنازع مسلمین پيدا نمی شود. همچنين به اتفاق همهٴ اطراف و منابع اسلامی، در صدر اسلام و در زمان خلفـاى راشده، که عالیترین دوره های اسلامی بحساب می آیند، اثرى از فرقه گری وجود ندارد، و اين فرقه بازي ها، بعدها و در قرون بعدى بوجود آمده است، و چنين اصطلاحاتى اصلا بـدعت (جعلیات و ساخته کاری) محسوب مي شوند و خلاف نامگــذاری قرآنى و توحیدی «اســلام - مسلمين» هستند، و عامل تفرقه و تشتت می باشند، همان نـام ها و عناوين و فِـرَقى که اکنون اصل و اساس گشته و بکلى مطلق و انتقاد ناپذير شده اند!! ، و حالا اگر از کسی در بارۀ دین اسلام سؤال شود، به او نمی گویند که شما مسلمان هستی یا نه و نظرات شما در رابطه با فلان مسائل چیست؟ نه! بلکه به او میگویند که شما شیعه هستی یا سنی؟! و اگر هم مخاطب جواب دهد که من نه شیعه هستم نه سنی، این جواب مایۀ تعجب سائلین میشود؟! و نزد آخوندهاى راکد و خرافه گراى حرفه اى، که اين نوع ديندارى را بعنوان شغل و حرفهٴ خود نگه داشته اند، حتى عبـور از جزئيات اين فرقه بازى، خـروج از اسلاميت و مسلمانى بحساب مى آيد!! ، ولو آنچه که بر خلاف خرافات مطلق شدهٴ آنها ارا ئه ميشود، همه اش مـزين و مستنـد به آيات مبين و محکم قــرآن باشد!! ، اما جالب تر اينکه، اين فِـرَق بلا موضــوع و نگه داشته شده به زور غفلت و استبــداد، به مرور زمان  به فِـرَق قـومى - مذهبى و به قشرهاى کاستى تبديل شده اند، و بدین خاطر، تغيير و جابجايى در آنها بسيار مشکل گشته و به زندان منتسبين شان تبدیل شده اند. اينست که اين فِـرَق راکد و راکد کننده به سرنوشت فرقى مثـل يهودى و آشـورى و ارمنى و..... دچار شده اند، چرا که اینها نيز در طى زمـان فرقى قومى - مذهبى شده اند. حال آیا دین توحیدی اسلام و آخرین پیام و برنامۀ الله رب العالمین برای این بود که کارش به فرقه های کاستی و عبور ناپذیر منتهی شود؟ و سرنوشت پیروانش به فرقه های قومی - مذهبی باستانی تبدیل گردد؟؟!!، واقعا این مصیبت را باید «آخرین مراحل بدبختی بشر» قلمداد کرد، چرا که این فرقه گری شرک آمیز و تنازع آفرین، توحید و اسلامیت را واژگون کرده و پیام و نتیجۀ دینداری توحیدی و اسلامی و آزادیبخشی و اتحاد آفرینی و عدالت گستری آن را عقیم و خنثی نموده است. بنابر اين، باید بشریت بی چاره و خاصتا مسلمین صاحب ایمان و اندیشه باید به چاره جویی بپردازند، و در این میان، پیشتازی مسلمین اقتضاء می کند که چاره و راه حل این وضع شرک آلود و استبدادی، در اجتهاد آزاد و در فهم و فقه مجدد و در ديندارى اسلامى و بر پايهٴآخرين فهم و فقه توحیدی و با توجه به عاليترين معيارهاى زندگى بشرى جستجو شود.

٢- شيعه گرى و سنى گرى در تضاد با وجـود و موجودیت امت واحدهٴ اسلامى و اخوت و برادری اسلامی است، زیرا همین فرقه گریست که امـت واحدۀ اسلامی و اخوت مسلمین را بصورتی ریشه ای تقسیم و متلاشی کرده است،  بنابراين، اين فرقه بازى ضد توحیدی و غیر اسلامی بايد پشت سر گذاشته شود. کسی که معتقد به اخوت مسلمین و امت واحدهٴاسلامى است و مي خواهد در جهت اتحاد و انسجام مسلمين و فراهم سازی رهبری متحدۀ اسلامی و تحقق نظام شورایی اسلام قدم بردارد، صرف نظر از «ماهیت تاریخی این مذاهب»، نمي تواند شيعه گرى و سنى گرى پیشه کند. اصلا چرا يک مُسلِم بايد پيرو سنت باشد و سُنی گرى کند، يا پيرو على باشد و علوی گرى نماید؟! ، در حالي که چنين شخصى، اصطلاحا تسليم قرآن شده و به قول خودش به دين توحيدى اسلام گرويده و قــرآن نام او را «مسلـم» قرار داده است!!، آيا شيعه گرى و سنى گرى یک ديندارى توحيدى و حــرکت در راستاى امت واحـدهٴ اسلامى و اخوت مسلمین است؟! يا اينکه اين کار و این نوع حرکت، فرقه بازى و افتادن در خط اربابان متفرقهٴ استبداد و شرک و ماديت است؟!! آيا غير از اينست که با مطلق کردن شخصيتها و رؤسا و ائمهٴاسلامى و نهايى گرفته شدن اجتهاداتشان در جوامع اسلامی، اسلاميت مسلمين هم به راه و روشى «بشرى» تبـديل شـده است؟!! اينجاست که مکاتب بشرى «دو نوع» مي شوند: يکى مکـاتب بشرى بلاموضوع و خرافه آمیز قرونی، که خود را منتسب به اديان الهى ميسازند، و ديگرى مکاتب بشرى موضوعی و واقع بین و زمان مند، که در هر عصری متناسب با واقعيات عصر و زمانۀ خود بوجود مي آيند. و تنها فرقى که بين اين دو نوع مکتب بشرى وجود دارد اينست که: مکاتب بشرى بلامـوضوع و خرافى، مربوط به گــذشته های دور هستند و متناسب با زمان و مکـان و واقعيات عصر و دوران بوجـود نمى آيند، و در نتیجه پاسخگوى مسائل و مشکــلات عصر و زمانه نيستند و نمی توانند باشند، چرا که محصولات ذهنی و حامل وضع بشری در عصور ماضی هستند، و در طی زمان: هم کاربرد خود را از دست داده اند، و هم شامل آنچه جدید و مستحدث است نمی شوند. اما بجاى اينکـه رؤسای شاغل و صاحب نفع شان و پیروان راکد و غافلشان تسليم واقعيات شوند، راه زورگويى و لجاجت و فرقه بازى در پيش مى گيرند و عجز و ناتوانى خود را به خدا و رسول و ائمهٴ ماضى منتسب ميکنند. اما «مکاتب بشرى موضوعیت دار و زمان مند»، که توسط افراد بشرى بوجود مى آيند، و خودشان نیز بشرى بودن کار و برنامهٴ خود را به صراحت اعلام مى دارند، محصول عصر و زمانۀ خود بوده و زنده هستند، و صرف نظر از محدوديت هايشان و عدم آگاهی شان بر سرنوشت جوامع بشری و بی خبری شان از خدا و آخرت، کلا براى حل و فصل مشاکل عصر و زمانهٴ خود بوجود مي آيند. در غير اينصورت، آنها نيز شرک آميز و مطلق و خرافى میشوند، کما اينکه اين مسئله در رابطه با مارکسيسم و کمونيسم تجربه گرديد، و ديديم که چگونه مارکسیها وکمونیهای اسلام ستیز و نافی مالکیت، بجاى تقبل واقعيات، به زور و لجاجت متوسل شدند، که آخرش هم کارشان به سقوط و سرنگونى کشيده شد.

٣- تشيع و تسنن علاوه بر اينکه داراى ماهيتى تاريخى بوده و برای جوامع قرون ماضى و توسط مجتهدان و عالمان آن دوران عرضه شده اند، به مرور زمان، به مذاهب و فرقى مبدل گشته اند که لیاقت استمرار و تداوم را از دست داده اند، زيرا در طول زمان نه تنها تغيير و تکامل پیدا نکرده و راکد و متوقف شده اند، بلکه با توجه به اختلاط و آغشتگی شان به حد اکثر تحریفات و خرافات، حتی در مُستوای قرون ماضی هم قرار ندارند، و در نتیجه از لیاقت و محتوای گذشته نیز سلب شده اند، چرا که فرقه بازان حرفه اى آنها را بکلی شرک آمیز و آلوده به خرافات و افسانه ای ساخته اند، وهمین است که توحیدی و آزادیبخش بودن ماهيت و محتوايشان بکلى زائل شده است. اين فِرَق قرونی و از کار افتاده حد اکثر «يک اجتهـاد» در دوره و زمان خود بوده اند، و علاوه بر اینکه بیشتر آراء و نظراتشان بلاموضوع و بلا استفاده مانده است، مثل آراء و نظریاتی که در رابطه بردگی و نظام اقتصادی و مسائل خانوادگی و نحوۀ جنگ و ابزارهای جنگی و چگونگی مقابله با مخالفان سیاسی و...... اظهار کرده اند، و بسیاری از نظرات و آرای آنها به خرافی و افسانه آمیز شده است، از تمام اوضاع و از کل موضوعات ١٢ قرنۀ بعد از خود بکلی بی خبر و محروم هستند و برایش جوابی ندارند، بنابراین اکنون حکمت وجوديشان از هر لحاظى به پايان رسيده است. و مسلمانان امروزه و جوامع معاصر اسلامی بجای حرکت و حصر شدن در اين راهها و معابر بلاموضوع و متنازع و خرافى شده، که اکثر موضوعاتشان به تاريخ بشری سپرده شده و جزو نيستها شده اند، بايد با آزادى و فهـم اجتهـادى و مجدد خود به اسلام بنگرند و از نو به اسلاميت بپردازند، و بر اساس فکر و عقيدهٴ اجتهادى، واقعيات و موضوعـــات پيش پاى بشريت امروزه را بررسى و بر اين مبنــا مشکـل گشايى نمايند. و حــالا دليلى ندارد که يک مسلمان طرفـدار على باشد و دشمن ابوبکـر و عمـر و عثمان! ، زيرا چنين برخــوردى يک موضع فرقه اى است، نه ناشى از واقعيت و نه ناشى از اجتهـاد شخصى. يا اينکه دليلى ندارد که شخصى، على را از نظر لياقت و علم و توانايى، در رتبهٴ چهارم تلقى کند، و در همان حــال، ابوبکر و عمر و عثمان را بى کم و کاست قلمداد نماید!، اين هم مي شود يک موضع فرقه اى. بگذريم از اينکه مسلمانان صـدر اسـلام نه چنین می اندیشیده اند و نه به شخصیتهای اسلامی چنين می نگریسته اند، و در اين رابطه الحق توحیدی و اجتهادى و موضوعى فکر مى کردند و موضع می گرفتند، زيرا آن زمان نه کسى منصـوب خــدا بود و نه کسى قدسيت جعلى و خــرافه آميز داشت. این وضعیت و این مواضع توحیدی و اجتهـادی در رابطه با همهٴ امور و کليهٴ ابعـاد عقيدتى و سياسى و تاريخى و خانوادگى و نيز در مــورد مصـــادر اسلامى و تفاسير قرآن و کتب حديث و..... صدق ميکند. آری، موضع بر حق و اجتهادى اينست که هر کسى و نيز همۀ افراد صدر اسلام، مستقلانه و با توجه به اسناد و مدارک تاريخى، بررسى و ارزيابى و نقــادى شوند و ضعف و قوتشان بر مبناى «نظریاتشان» و«عملکردشان» مشخص گردد، و بعد هم، هر کسى آزاد است که بنابر درک و فهم خـود به نتيجــه اى برسد و بر پایۀ آن موضع گيرى و عمل نمايد.

۴- شرک يعنى مطلق و نامحدود کردن و نهايى گرفتن غير«الله»، و خاصتا يعنى مطلق و نهايى و نامحدود کردن ائمه و علما و ابناى بشرى. حال چگونه است که در شيعه گرى و سنى گرى، ائمه و علما و شخصيتهای اسلامی مطلق شده اند؟!، آيا اين عين شرک و نافی توحید نيست؟!!، شرکی که اساس آن بر بت کردن و مطلق گرفتن و نامحدود کردن غیر الله و بنی آدم استوار است، و توحیدی که علم بی پایان و فوق زمانی و صفات مطلق و نامحدود را منحصر به الله میسازد. بگذريم از اينکه درشيعه گرى، مقام ائمه و امام زاده ها به «مقام الوهیت» نزديک شده وحتى محل تجلى ذات الله ومظهر ارادهٴرب العالمين شده اند وسخنانشان برابر وحی پنداشته میشود!!، طبعا در سنى گرى هم  به دليل مطلق و قرونى شدن اجتهادات ائمۀ مذاهب و علماى فقــه احکـام، مسئله به شـرک و مطلق سازى و خرافه گرى کشيده شده و جوامع مسلمان سنی در رکود و خرافات و انحطاط چیزی از شیعیان کم ندارند. علاوه بر اين شرک بازى ومطلق سازى وخرافه گرى، آیا غير از اينست که اوضـاع و احوال کنونى با اوضاع و احوال ١۴ قرن يا ١٢ قرن پيش بکلى مختلف و متفاوت شده است؟!، آيا اگر ائمه و علما و شخصيتهاى اسلامی صدر اسلام يا دورهٴ تدوين علوم اسلامى در قرون بعدی در زمانهٴ ما بودند، مثل آن دورانها عمل می کردند، يا مجددا اجتهاد مى کردند و نظریات و مواضع اسلامی را مجددا ارائه می دادند؟!! آيا غير از اينست که آنها چه در صدر اسلام و چه در دورهٴ تدوين علوم اسلامى، جهت حل و فصل امور، اجتهاد کرده اند و بدليل «اوضاع و احوال متفاوت» به شيوه ها و رو ش هاى مختلف و متفاوتى حرکت و عمل نموده اند؟!! چه شد که در عرض دو سه قرن از اسلامیت، این همه تغییر و تحول و اجتهــاد صورت گرفت، اما در طول بیش از ده قرن همه چیز به رکــود و تقلید و تـوقف منتهی شد و هر چیزی خرافی و افسانه ای گردید؟!! حال آیا اطاعت و پیروی از ائمۀ مذاهب و از شخصیتهای مسلمان صدر اسلام عبارت از مطلق کردن و خرافی سازی و جویدن قرونی نظرات و تعلیمات منسوب به آنها و افسانه ای کردن شخصیت و ماهیت آنهاست (مثل غرب زدگانی که بجای توجه به مراحل و نحوۀ رشد و ترقی مادی غرب به تقلید و تکرار بی جا و بی موقع از غربیان می پردازند؟!) یا اطاعت و پیروی از آنها عبـارت از توحیدی و اجتهــادی فکر کردن و حرکت نمودن، و علم و صفات مطلق و نامحدود و فوق زمانی را منحصر به الله گرداندن (توحید الوهیت)، و علم و عمل بشری را محدود در زمان و مکان و قابل تجدید نظر و لایق نقد و بررسی دانستن (نفی شرک) است؟!!، آیا باید به روش ائمه و شخصیتهای صدر اسلام حرکت کرد و عمل کرد، یا اینکه محصولات زمانی و مکانی آنها را مطلق و قرونی و فوق بشری و خرافه آمیز نمود؟!، جواب این سؤالات نزد موحدین آزادیخواه، که قرآن مبین اساس ایمان و فکر و عمل آنهاست، مشخص است، و آن اینکه: هر انسانی و شخص وشخصیتی محدود در زمان و مکان است و افکار وعقاید و عملکردش لایق نقد و قابل تجدید نظر است، و این «اساس توحید و اسلامیت» است، همانطور که «پایۀ شرک و بت پرستی» عبارتست از مطلق کردن و نامحدود نمودن غیر الله و فوق زمان و مکان پنداشتن افکار و عقاید و عملکرد ائمۀ بشری و هر شخصیتی از میان بنی آدم. و از نظر موحدین آزادیخواه، تکیۀ مطلق و نامحدود و فوق زمان و مکان به غیر از نصوص قرآن و اصول مسلم سنت نبوی و قوانین علمی و عقل بشری، شرک و بت پرستی و لایق زوال و نابودی است.

۵- آيا آنهايي که شيعه گرى وسنی گرى میکنند، واقعا پيرو سنت نبى و بر سر روش على هستند؟!، ما به صراحت اين «ادعا» را انکار ميکنيم و اعلام میداریم: فرقه بازان حرفه ای و خرافه پرست ابدا نميتوانند پيرو و راهرو موحدين مخلص و آزاد اندیش و روشن انديشی مثل محمد مصطفی و علی امیر منتخب و دیگر خلفای راشده باشند. محمد «ص» و خلفـاى راشده و از جمله على، موحدان آزاديخواه و روشن انديش بودند، و در سايهٴ قــرآن منزل، از ظلمت عصر جاهليت به نور الهى و روشن انديشى اسلامى منــور شده بودند، زيرا روح و مغــز رسالت توحيدى اسـلام عبارتست از مبــارزه با «شــرک و استبــداد و فــرقه گری». مگر ممکن است که امروزه فرقه بازان حرفه ای و کينه توز و خرافه پرست، پيرو و راهرو پيامبر و امامان موحد و روشن اندیش باشند؟!! ، بعدا اگر کسى نمیتواند بدين دلايل قانع شود، به تاريخ صدر اسلام و سيرهٴ پيامبر و خلفاى راشده مراجعه نمايد، همانطور که ما چنين کرده ايم. تازه بگذريم از اين مسئله که آنچه اساس شيعه گرى و سنی گرى است، در صدر اسلام و در «دورۀ رسول و خلفای راشده» قرار ندارد، بلکه این فرقه گری ها در قرن های بعدی بوجود آمده است. اينست که ممکن است کسى بگويد: پس زیاد خودتان را به زحمت نيندازيد، زيرا با وزيدن نسيم آزادى و امکان تفکر و تعقل و مطالعه، اين فرقه بازي ها خود بخود زائل و پشت سر گذاشته میشود. ما هم مي گوييم: آری صحیح است، اما بايد براى رسيدن به آزاديهاى سياسى و عقيدتى و فرهنگى، دعــوت و روشنگرى نمود، و راه تفکر و تعقل و مطالعه را باز و آزاد  کرد، و در این رابطه به وظيفهٴ خود عمل نموده و راه آينده را نشان داد. آیا غیر از اینست که نسیم آزادی در سایۀ جهالت و استبداد و فقر فراگیر نخواهد وزید؟ آیا غیر از اینست که همین غفلت و جهالت و استبداد و سلطه گری موجد این وضع شرک آمیز و منحط شده است؟ آری، استبداد سیاسی (حکومتی) و فرهنگی (مذهبی) مروج و تعمیق دهندۀ شرک و جهالت و خرافه پرستی است، همانطور که شرک و جهالت و خرافه پرستی موجب استمرار و تداوم استبداد سیاسی و استبداد فرهنکی می شود. حال چگونه میشود که بر این «دور استبدادی و انحطاط شرک آمیز» خاتمه داد؟ دوری که استعمارگران نیز در ایجاد و تداوم آن نقش اساسی بازی میکنند؟!!،  جواب این سؤال بسیار ساده، اما عملی شدن آن بسیار مشکل است. بدین صورت که: راه غلبه بر این وضع استبدادی- استعماری- و شرک آمیز، و درهم شکستن این دور باطل و اسارت بار و متوقف کننده، اراده و قیام مسلمین و توسل به مجتمع اسلامی است، و امید و توسل به غیر از اراده وقیام مسلمین، نه تنها بیفایده و بیثمر است، بلکه نشانۀ یأس و استئصال و واگذاری امور اساسی جوامع اسلامی به دشمنان آنهاست. اما به تأکید تبلور و ظهور اراده های ضعیف و درهم شکستۀ جوامع اسلامی نیز دشوار می نماید، چرا که اصطلاح مسلمین، بیشتر نامی است که بر کسان بی شمار! اطلاق میشود، اما این مسلمین بی شمار (خصوصا در ایران) بحدی از اسلام و اسلامیت و از اخلاق و شخصیت اسلامی و از روح جهاد و مبارزه دور افتاده اند و غافل شده اند که بیشتر «دور اندیشان مؤمن» می توانند به اراده و قیام آزادیبخش و استقلال آفرین و متحول کنندۀ آنها امید ببندند. و در نتیجه کار بجایی کشیده شده که بیشتر مردم و حتی نیروها و جریانات مبارز تنها به فکر «تغییر وضع موجود» باشند؟!، بدون اینکه برای این تغییرات اساسی شرط و شروطی قائل شوند، و خواستار «تغییر» بهر بهایی هستند. آری، فقدان یک ارادۀ ملی برای آزادی و استقلال و عبور از فرقه گری، اوضاع را پیچیده کرده و غلبه بر وضع استبدادی– استعماری– فرقه ای را «دور دست» نموده است.

۶- شيعه گرى و سنى گرى، ناقض «نگرش توحیدی» و نافی «تفکر آزاد» و مخالف «موضعگيرى اجتهادى» است، چرا که: اولا دید و نگرش توحیدی، دید و نگرشی فوق زمانی و فوق مکانی است و از نصوص قرآنی نشأت می گیرد، دید و نگرشی که مبرا از موضع انسانی و تاریخی و محلی است. اما شیعه گری و سنی گری و فرقه گری ناشی از آن، دقیقا عکس مواضع توحیدی است و حاصل مواضع سپری شدۀ انسانها و محصول دیدگاه و نظرات تاریخی و محصور در زمان و مکان و مأخوذ از فکر و فرهنگ رؤسای مذاهب و فِرَق متوقف و متنازع است. ثانیا تفکر آزاد، که دلیل و حکمت بعثت توحیدی است، از برخورد آزاد و حق جویانه نسبت به واقعیات سرچشمه می گیرد، و با توجه به استقلالی که دارد، شجاعانه موضع می گیرد، و بنابر اجتهاد در زمان و مکان به مشکل گشایی می پردازد. و این وضع در تضاد کامل با شیعه گری و سنی گری و فرقه گری اسارت آور قرار دارد، فرقه گری که ناشی از غفلت و عقب ماندگی، شرک و خرافه پرستی، وابستگی کور و متعصبانه به تاریخ، و اصالت منافع رؤسای فرقه گراست. حال با توجه به این اوضاع اسارت بار، رؤسای حرفه ای فرقه ها  چگونه و به چه صورتی تن به تفکر اجتهادی می دهند؟ و اصلا چگونه میتوانند از زیر این بارهای سنگین و اسیر کننده بیرون بیایند؟!! ، در حالی که رسالت توحیدی اسلام برای برداشتن «همین بارهای سنگین» از بشریت اسیر ظهور کرده است. آری، فرقه بازى متعصبانه وضد توحيدى و راکد کننده، که داراى طبيعتى ارتجاعى و قبيله اى است، شباهت تامى با قومگرايى و نژادپرستى پيدا کرده است، زیرا همانطور که در میدان قوم و نژاد یک فرد نمیتواند از قوم و نژاد خود خارج شود، به همان صورت نیز فرقه گرایان به زحمت میتوانند از دایرۀ «فرقۀ موروثی» بیرون آیند، و اگر کسی بخواهد از این اعماق و تاریکی ها بیرون بیاید، باید آنقدر عقل و شجاعت و اراده داشته باشد که مشاکل و پیامدهای تولد جدید و زندگی نوین و راه زنده شدن را تحمل نماید. و بدون ترديد، فردي که براى خود عقل و اراده و احترام قائل است، و به رشد و استقلال و آیندۀ خود می اندیشد، هرگز دنبال نظرات و اجتهادات کسانى نخواهد رفت که قرن ها پيش مى زيسته و نظرات و عقاید منسوب به آنها برای آن دورانها ارائه شده است، نظرات و اجتهاداتی که اگر صاحبانشان زنده بودند، اولا بسیاری از آنها را دور ميريختند و مثل ما آنها را مصرف شده تلقی ميکردند. ثانیا این بزرگان و ائمۀ اسلامی از اکثر این نظرات و افسانه ها  که به آنها نسبت داده شده ابراز بی خبری و آنها را انکــار می نمودند. آری، شيعــه گرى و سنــی گرى «زنــدان قــرونى» فکــر و فــرهنگ اسلامی شده است، زنداني که اُسَرايش، مسلمانان بي چــاره، و زندانبانهايش، استبداد سياسى وفرقه بازان حرفه ای هستند، وحامیانش نیز استعمارگران جهانخوار میباشند. اینست که نجات و رهایی مسلمین و جوامع اسلامى، وابسته به تغيير اين وضع اسارت بار و شکستن دروازه های اين زندان شرک آمیز و تنازع آفرین و ضد توحیدی است. و دین توحیدی اسلام نیز برای همین تغییرات آمده است، یعنی برای اینکه بشریت را از وضع شرک آمیز و استبدادی و متنازع نجات دهد و راه توحید و اخوت و آزادی باز نماید. اما افسوس که مواضع و اهداف توحیدی اسلام نیز متحقق نگردید و راه هــدایت توحیدی به مرور زمان، بجای تثبیت، گــم و خرافه آمیز گشت. و همین است که می گوییم: چرا يک مسلمان بايد شيعه يا سنى باشد و راهش فــرقه گری و کــارش به شــرک و خرافات منتهی شود؟!، آيا اين نام ها و فرقه ها در قـرآن وجـود دارند؟!!، آيا رسول الله و خلفاي راشده و صحابۀ مهاجر و انصار شيعه و سنى بودند؟!! آيا غير اينست که در صدر اسلام اين نامها و فرقه ها ابدا وجود نداشته اند؟!! مگر غير از اينست که قرآن اعـلام کـرده است: و سمٌـاکم المسلمين : «الله نام شما را مسلمين قرار داده است». البته بايد به مسلمين موحد و آزاديخواه مژده داد که از هفتاد و دو فرقۀ متنازع تنها دو فرقه باقى مانده است، و با بازگشت به قرآن و تفکر و تعقل توحيدى و رواج اسلام اجتهادی، اين دو فرقه نیز به همنوعان خود در تاريخ اسلام خواهند پيوست، و ان شاء الله جاى خود را به اسلام اجتهادى خواهند سپرد.

٧- ممکن است کسى بگويد که مشکل اصلى، شيعه گرى و سنى گرى نيست، بلکه مشکل اصلى، استبداد سياسى و استعمار سلطه گر است، و اين انظمهٴ استبدادى و استعمارى هستند که شيعه گـرى و سنى گـرى و کلا فرقه گری و تنازع بشری را به خدمت گرفته و آن را بلا و مصيبت گـردانده اند ، که مثال اين واقعيت نيز در نظـام ولايت مطلقـهٴخمينى و نظام پادشاهی سعودی متجلی شده است، زیرا در آنها مردمان شيعى و سنى به تصرف انظمهٴ استبدادى در آمده و بوسيلهٴآنها و به نــام آنها بازار فرقه بازى و تنازع مذهبی را گرم کرده اند. و هم اکنون نیز مى بينيم که در عـراق چگونه نظام ولايت مطلقه جنگ فرقـه اى را بر افروخته و بخش بزرگی از فــرقهٴ شيعه در آنجـا را در صفــوف جيوش امريکى و انگليسى قرار داده و به جنگ اهـل سنت و مقـاومت عـراقى فرستاده است. و بدين شيوه با تظاهر به شيعه گرى، از طرفى براى نابودى اهل سنت، همکار آمريکا ميشود، و از طرف ديگر براى نجات از چنگ آمريکا و حفظ نظام ولايت مطلقه، آنهــا را شريک جـرم آمريکای اشغالگر نموده است. بنابراين اگر نظام ولايت مطلقه نبود، مردم عراق و اهل تشيع و تسنن و دیگر جهات آن، یا مشکلى با يکديگر نميداشتند، و یا اگر مشکلاتی با یکدیگر می داشتند میتوانستند ما بین خود آنها را حل و فصل نمایند، و بر اساس توافق بعد از نظام استبدادی بعثى موضع مشترکى در برابر اشغال عراق اتخاذ می کردند. در جواب طرح چنين مسئله اى بايد عرض شود که بله صحیح است، و نظامهاى استبدادى و استعمارى، از جمله نظام ولايت مطلقه، که از اول کارش فرقه بازى و شيعه گرى صفوی بوده و خود خمينى هم از غليظ ترين فرقه بازان حتى در ميان آخوندهاى فرقــه گرا بوده است، کـار اصلى شان سوء استفـاده از غفلت و جهالت مردمان بیچاره و شعله ورسازی احساسات فرقه ای و افسانه ای و به خدمت در آوردن عوام الناس بیخبر است. اما بايد دانست که استبداد و استعمار، تنها در پى سوء استفاده از فرقه گرى نيستند، و مثلا ملت گرايى را هم به فساد و انحراف کشانده اند، و همین است که مسئلهٴ برخوردارى ملل و اقوام از حقوق اساسى و انسانى و شرعى و تلاش و مبارزه براى آن را به نوعی نژادپرستى و قومگرايى اسلام ستیزانه و متنازع و متلاشى کننده تبديل کرده اند، بگذريم از اينکه «متنازع بودن» يکى از مشاکل شيعه گرى و سنی گرى است، اما بعد از تنازع و منازعه چه؟!، آیا بعد از تنازع وجنگهای فرقه ای، و نیز قبل از آنها، مسلمين وجوامع اسلامی نيازمند فکر و فرهنگ توحيدى و اجتهادی و آزادیخواهانه نیستند؟! تا علاوه بر رفع تضاد و تنازع بخواهند از شرک و خرافات و رکود و توقف نجات يابند و در سايهٴ فکر و عقيدهٴ توحيدى و اجتهادى، راه رشد و ترقى و راه آزادى و مردمسالارى را بپيمايند؟!!، آیا بدون افکار و عقاید توحیدی و اجتهادی و آزادیخواهانه میتوان به اتحاد و تفاهم رسید؟!!، آخر مگر غير از اينست که ذات افکار و عقايد و فرهنگ سنتى و فرقه ای، مشکل آور و تنازع آفرین و راکد کننده است؟ آيا رسالت توحیدی محمد مصطفى فقط براى اين بوده که شيعه و سنى جنگ و نزاع نداشته باشند؟! يا اينکـه قرار بوده که اسلاميت و دینداری توحیدی راه رشـد و آزادسازى و مشکل گشايى در دنيا و آخرت باشد؟!!، علاوه بر اين، آیا غیر از اینست که استبـداد و استعمار چيزهايى را میتوانند بخدمت خود در آورند که ذاتا «ماهيتى متنازع و جنگ آفرین» و هماهنگ با نفى و انکار ديگران داشته باشند و داراى سابقه نزاع آفرين و آشتى ناپذير باشند؟!!، مگر غير از اينست که خود تشيع بر اساس لعنت و تکفير اهل سنت و خلفاى راشده و حتى انکار قرآن حی و حاضر و نفى کتب حـديث نضـج گـرفته است؟!!، و مگر غير از اينست که اهل سنت، از اول با چشمى بيگـانه به تشيع و فرق شیعی و منابع آن نگريسته و خاصتا اهل حديث و در رأس آنها وهابيت با آنها وارد موضع جنگی شده است؟!!، اينست که خانهٴ آنها از پايه و اساس متنازع و درگیر کننده است، و بگذريم از ميزان انحراف هر يک از جریانات فرقه ای، راه و چاره اى براى اهل تنازع و متنازعین و حل و فصل اختلافات بنیادی شان وجود ندارد، همانطور که مؤتمرات و نشستهای تقریب مذاهب و فرق سنتی نیز هیچ ارزش و بهایی نداشته و توانا به هیچ کاری در این رابطه نبوده است، چرا که فرقه بازان قبل از هر چیز کذاب و حیله گــر و چند چهــره هستند، بگـذریم از اینکه راه و عقــاید فــرقه ای و مندرس، خود بزرگترین مشکل و موجد رکــود و فــرقه گری و خــرافه پرستی است. و در حالي که استبداد و استعمار هميشه می توانند از تنـازع و عقب ماندگى فرقه ها استفاده کنند و آنها را بخدمت بگیرند، اما همین فرقه ها هیچگاه نمیتوانند هيچ گرهى را از مشکلات مسلمين و جوامع اسلامی بگشايند!!، آری فرقه های قرونی و فرقه بازان حرفه ای نمي توانند راهگشا و راهنماى اسلام و مسلمين باشند، و تجربيات قـرون ماضى و زمان حاضر، اين واقعيت را به وضوح اثبات نموده است.

٨- علاوه برشيعه و سنى، فرقهٴ سنتی ديگری هم وجود دارد، که نامش «وهابيت» و کارش نیز وهابى گرى است، فرقه اى که اهل حديث بحساب مى آيد، و از نظر ريشهٴ تاريخى و عقيدتى نیز عقایدش مأخوذ از مذهب احمدى (احمد بن حنبل) است، و بدين خاطر ميتوان آنها را «نو حنبلى» تلقی نمود. اين فرقهٴسنتى، بيشتر نفوذ و پایگاه اجتماعی اش در جزيرة العرب است، و هم اکنون مـذهب رسمى عربستان (حجاز) مي باشد، و بدليل فعاليت گستردهٴ پيروانش و برخوردارى آنها از حمايت مالى آل سعود، و نيز ادعـاى مبارزه با مرده پرستى و مخالفت با برخـى خرافات، حتى مذهبی رو به گسترش محسوب ميشود. و خاصتا با توجه به اینکه بسیاری از جهادگران در جهان اسلام منسوب به این مذهب هستند، محبوبیت آنها بسیار افزایش پیدا کرده است. هر چند برای هر گرایش و جریانی در این میدان، مثل بقیۀ فرق و مذاهب، باید حساب جداگانه ای باز کرد و هر کسی را در جای خود نشاند. این فرقۀ مذهبی با وجود اينکه از نظر پايه هاى فکرى و فرهنگى، جزو اهـل سنت بحساب مى آيد، اما از هر لحاظى يک فرقهٴمستقل است، و خاصتا دشمنى آن با فرقهٴ شيعه بسيار مشهور است و شيعه يان را صراحتا رافضى و نامسلمان قلمداد ميکند. البته فرقه بازان شيعه هم در دشمنى با آنها کم نمى آورند، و اگر آنها عموم اهل سنت را و خلفاى راشده را و صحابۀ پیامبر را در محافل خود تکفير و لعنت مى کنند، وهابيان را آشکارا و بدون پرده تکفير و لعنت مينمايند، تا جایی که حتى وهابيت را ساختهٴ اجانب تلقی کرده و دشمنان خــود را به آنها نسبت مي دهند. اما نکتهٴ جــالب اينست که با وجود اين همه تنازع و تخاصم «هم وهابيت، هم اهل تشیع، و هم اهل تسنن» اهل حــديث هستند!! و اسلاميت را از راه احاديث و روایات اخــذ و دريافت ميدارند، و مثل اینکه در این رابطه به توافق! رسیده اند. با اين تفاوت که: شيعـه و سنى، احاديث را بيشتر از طريق ائمهٴ مذهبى دريافت ميکنند، اما وهابيون، که به اهل حديث مشهورند، احاديث رسول را بيشتر از خود منابع حديث دريافت ميدارند. و اينهم به سابقهٴ تاريخى و اهل حديث بودن احمد بن حنبل بر مي گردد. و فرق شيعه وسنى نیز در مورد «حديث» اينست که: اهل سنت، حديث را به سخنان رسول اسلام منحصر میکنند و آنها را نسبت به آیات قرآن در رتبۀ دوم اهمیت قرار می دهند، اما اهل تشيع، ميدان حديث را به اقــوال امامان دوازده گانه نیز سرايت داده، و بعدا سخنانان اين امامان را حتی از حد و اندازۀ حدیث هم خــارج کرده اند و آنها را به پاى قرآن رسانده اند!! ، تا جایی که صراحتا سخنان امامان دوازده گانه را وحی منزل! تلقی می کنند، کاری که بسیار خطــرناک است و حقیقتا اسلامیت چنین کسانی را کلا زیر سؤال می برد. و همین است که اهل تشیع، احــادیث منســوب به امامانشان را پايهٴ فهم و تفسير قرآن قرار داده اند!!، بگذريم از اينکه بعضى گرايشات شيعى حتی قرآن موجود را هم برسميت نمي شناسند! و قرآن اصلى را نزد «مهدى» تصور ميکنند!!، همان مهدی که قرار است روزگاری بیاید و شیعیان را بر دشمنانشان! پیروز گرداند. اما شاید از همۀ اینها جالبتر این باشد که شيعـه و وهابيت در مورد ماهيت حديث متفق القول بوده و هر دو فرقه معتقد به «وحى بودن حديث» هستند، و در اينجاست که شيعــه و وهابيـت، داراى يک «اشتر اک اساسى» ميشوند، و آنهم عبارت از «خارج کردن وحى از محدودهٴقرآن» است.

ادامه دارد.........


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

آیامذهب گرایی دردین وجوددارد؟

 

باوجوداینکه ادعای دین اسلام براین منوال است که بایدبرای جهانیان برادری وبرابری واتحادبیاورد.اماچیزی که درحال حاضرموجوداست ومی بینیم این گزینه رادرخودنداردیعنی نه تنهااین موردرابه ارمغان نیآورده است باعث دشمنی هاوکینه ودودستگی های بیشترشده است .حال درمقابل این گزینه چندبیان داریم 1-افرادیکه دین اسلام راقبول ندارندومی گوینددین خودبه خودبه این جهت کشیده می شودودین ساخته بشراست ونمی توان چنین نگرشی نسبت به دین داشت واصلامشکل دین به خاطرواضح وروشن نبودن واستعدادتولیدی که درخوددارددراین سمت کشیده خواهدشد2-دیندارانی که خودراتنهادین اسلام عنوان می کنندودیگران رایاافرادناصالح ونادان دردین یاخرافه زده وضددین بیان می کنند3-دیندارانیکه ازگزینه دوم معتدل ترهستندامابااین وجودمعتقدبه وجوددینی متحدنیستندواین موردراعنوان می کنندکه هرکس هم دراین جهت گامی برداشته وتلاشی کرده است خودتبدیل به مذهبی شده است ونمی توان دین راازاین گزینه جداکردومذاهب رارحمتی می دانندوباتوسل بااحادیثی که ازپیامبردراین ارتباط بیان می شودسودمی جویندودین رامستعدبرای این عنوان بیان می کنندونگرشی یکدست ازدین راایده آلی عنوان می کنندامااین افرادازبیان ادعاهایی که دین دراارتباط بااتحادویکدلی وبرابری وبرادری عنوان می کنندعاجزندواینکه نمی توان دردین دوگزینه متضادراپذیرفت درحالیکه فردی آن راحلال وفردی آن راحرام می دانند4-دیندارانیکه ادعامی کننداین مواردیکه به وجودآمده دردین موجودنیست وزمان این موردراطلبیدکه دردین چنین گزینه ای به وجودبیایدوچون گزینه هایی که برای این موردنیازبودبوسیله خائنین ازدین زدوده شدوراه برای دودستگی به وجودآمدوبرای به وجودآمدن اسلام نیازبه گزینه های دینی گذشته داردوبایدخرافات ازدین زدوده شده وتعصب هاکنارگذاشته شودوتعریفاتی نوازدین می طلبدالبته دراین گزینه هاهم افراددستگی های زیادی وجودداردازافرادیکه باعنوان سکولارها(افرادیکه می گوینددین ازسیاست جداست وبایدتنهادرزندگی شخصی باشد)شناخته می شوندتاافرادیکه دین راباسیاست یکی می داننداماتعریفی دیگرمی خواهد

 

باتوجه به گزینه های بالامی خواستم نظردوستان رادراین ارتباط بدانم  واگردوستان مقالاتی داشته باشندخوشحال ترمی شوم هرچندکه مقاله ای ازدوستان درسازمان موحدین آزادیخواه دراختیارم قرارگرفت که بعدازاین مطلب دروبلاگم قرارخواهم داد(باعنوان عبورازسنی گری وشیعه گری)

 

به نظرم مذهب گرایی دوران خودراسپری کرده است ودیگراین اندیشه کاربردخودراازدست داده است واگرکسی اینکونه اندیشه کندوتبلیغ کندودین رامعرفی کندیعنی واپس گرایی وجمودفکری ودچاردگم شدن وضربه زدن به دین وخلل دردین عنوان کردن وبرضددین عمل کردن است ومن نمی دانم چراسایت هاووبلاگهایی باداشتن عناوین مذهبی ساخته می شود؟؟؟چرا؟؟؟

 

مذهب گرایی چگونه دردین به وجودآمد؟

آیامذهب گرایی دردین وجوددارد؟

برای ازبین بردن مذهب گرایی بایدچگونه عمل کرد؟

 

اگردوستان آیاتی درتاییداین مطالب یاردآن دارندحتمامعرفی کننددرکناردیگرمطالب ذکرشود

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت

چرامذهب ؟

باعث تاسفه که مدتی واردبعضی ازسایتامی شم وبحث شیعه وسنی است دوستان دیگه برای بشرامروزی ونسل جوان حرف ازمذهب زدن غلط وروبه عقبه؟چرانمی شنیدبگیدبیاییداسلام واقعی روبشناسیم این فقط باعث می شه هردوطرف هی روی حرف خودشون ودرستی فکرشون پافشاری کنندبدون اینکه درست باشندوکسیکه ازاول بگه من درستم خیلی سخته وواقعااراده قوی می خوادتاازفکرخودش اگه هم نادرست بودبرگرده وبگه غلطه.کسیکه ازاول می گه من سنی یاشیعه هستم خوب بااین دیدتااخربه مسئله نگاه میکنه وفراترونمی بینه ونگاه نمی کنه.دوستان به من بگندکدوم آیه قران مذهب روقبول داره؟درحالیکه خداونددرسوره ال عمران ایه ١٠٣و١٠٥انعام آیه١٥٣و١٥٩سوره رومآیه٣٠و٣١ازتفرقه شدن نهی کردنه وآن راکارخوب نمی دونه وبارهاتاکیدکرده که بایدامت واحدی بشیم وآیات فراوانی وجودداره حال ازدوستان می خواستم بپرسم چرابدنبال فرقه شدن هستیم واسلام واقعی رونمی خواییم امتی واحدوتنهادین!

اگه می خواییددرمورداین مسئله بیشتربدونیدبه وبلاگ کاتالوگ انسان که قبلاادرسشودادم نگاه کنید


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت موضوع نقدمذهب وامت اسلامی | لینک ثابت