باسواستفاده ازحدیثی دروغین منصوب به پیامبراینگونه بیان می کنندکه پیامبرفرموده اند:اختلاف امت من رحمت است!
درواقع این نگرشی است که باکل قرآن نمی خواند قرآن آمدکه به انسان راه حقیقت ومستقیم نشان دهدنه اینکه بردردهای بشریت بیافزاید درحال حاضریکی به نام اسلام(صوفیه)صحبت ازوحدت الوجوودمیکندوخودراخدامی کند ودیگری برای خودوخدایش واسطه بیان می کندکه اولیاقت نداردباخدایش صحبت کند(همان گونه که بت پرستان مکه اینگونه نگاهی نسبت به بتانشان داشتند) یکی می گویدفلان چیزحلال ودیگری آن راحرام می کند. یکی خودرابرحق می داندوخون آن یکی راحلال می کندودیگری برکشتارانسانها به نام دین کمرهمت می بنددودیگری اجازه می دهدبه مال وناموس آنهاتجاوزشودوکاری ازپیش نمی برد.یکی سنی می شودودیگری شیعه ویکی فلان حزب ودیگری فلان گروه و...
بایدگفت مشکل کجاست ؟ مگرخداقرارنبودراه درست رامشخص کند اگراین همه نگاه وسرگردانی باشدکه درگذشته درجهان بودوامروزهم هست وآدم می رودمعتقدبه پلورالیسم می شودومی گویدحقیقتی درجهان وجودندارداصلاحقیقت هم نسبی است ودروادی سوفسطائیان قدم برمی داریم وشک گرایی رادرجهان حاکم می کنیم
بشربه خاطراین پیشرفت کردکه نگاه شک گرایی راازدامن خودزدوداگردرعلوم تجربی قائل به این نگاه بودهیچگاه هیچ پیشرفتی واختراعی برای جهان به وجودنمی آمداین انسان بودکه برای جهان قائل به تعقل وتفکرونظم شدولازمه تمامی این موارداعتقادبه حقیقت ومطلق گرایی است.
اختلاف دراصول وموارداساسی دین بایددرتمامی زمانهایکسان باشدچونکه ماباتغییری دراین ارتباط روبرونیستیم یعنی اینکه خداهست همیشه بوده وخواهدبودو...امابعضی ازمواردبایدباتوجه به مکان ونوع زندگی وزمان بشری تغییراتی راشامل شودتاباتوجه به امکانات ومکان زندگی وپیچیدگی هاپاسخگوی نیازبشری باشدآن رامی توان درروش زندگی وشریعت وبایدونبایدهاوقوانین جستجوکرد؟ اماآیااین بیان برای یک فرددرزمان ومکان باشرایط یکسان هم امکان پذیراست یعنی می توان برای اودوارائه نگاه داداین درواقع همان است که بسیاری ازدینداران به عنوان رحمت بیان می کنندودربیان اولی آن راراه نمی دهند وبعضی هم می خواهنددرهمه عرصه های دینی به این دیدگاه جولان دهند.
بایدگفت درهیچ قسمتی اززندگی بشری این اختلاف نگاه راه نداردوچرااینگونه شده که ارائه نگاههای متفاوت ایجادمی گرددچون انسانهاازاسلام وراه قرآنی دورشده اندآنهاپیروان واقعی دین وخدانیستندآنهاپیروان گذشتگان ونگاههای گذشتگانشان هستند. اسلام ودین مسخ شده رادرزندگی خودراه داده اندوباتوجه به آن، نگاههامتفاوت می شودبایدبعضی ازافرادبیایندوبرمنافع واهوای خودارائه نگاهی بدهندوزمانیکه حقیقت گویان ازحقیقتی که دست پیداکرده اندبگویندنخواهندپذیرفت چون منافع آنان درخطراست چون غروروکبروهوای آنهابه آنان اجازه نخواهدداد، نخواهندپذیرفت همان طورکه درطول حیات انسانی بشرزمانیکه راه باطل رادرپیش گرفته است نتوانسته حقیقت رابپذیردآنهافاقداندیشه آزادهستندیعنی اندیشه خودرابرای رسیدن حقیقت، آزادازتفکرات دیگرآزادنمی کنند.
حقیقت یکی است دوتاکه نمی شودهمانگونه که نام خداحق است ودوتانمی شود.مگرامکان پذیراست درعین واحدبرای یک مسئله دودیگاه متضادارائه دادوسپس هردوحق ودرست شوند مگرممکن است زمانیکه می گوییم آب درصددرجه سانتیگرادبه جوش می آیدویکی دیگرهم بگویددردویست درجه هردودرست می گویند.اگربخواهیم به شک گرایی وحقیقت نسبی وراه سوفسطائیان رابپذیریم بایدبه آنهابگوییم:
سوفسطائیان می گویندمادرکشف حقیقت راهی نداریم پس بایدمتوقف شویم وبراساس آنچیزی که برعرف و عادت مردم است برویم واگرروزی دیگرانسانهاچیزی دیگرپذیرفتندبرآن مسیرقرارمی گیریم .بایدگفت آیااشیائی که دراطراف شماوجودداردحق است یاباطل ،اگربگویند حق است پس حقیقت درجهان وجوددارد واگربگویندباطل است خواهیم گفت این نگاه یاصحیح یاغلط است اگرصحیح پس به حقیقتی معتقدشدیدواگربگوییم غلط است پس بازمی رسیم به حقیقت اولی که گفتیم.
بایدبگوییم به خاطراینکه فلان فردی چیزی راحق بداندیاباطل ،این لباس رابرتن نخواهدکردبلکه باارائه دلیل واثبات خودمی توانداینگونه بیان بدارد .امامتاسفانه چون مسلمانان نتوانسته اندهمدیگررابپذیرندوبه آن معنای کلمه بدنبال حقیقت باشند بلکه بدنبال اثبات خودوعقایدخودبوده اندهچیگاه درمسیردرست قرارنگرفته اند. حال باتوجه به این موضوع ببینیم راه حل دراسلام چگونه است وآیاازنگاه قرآن هم این موضوع پذیرفته شده است یانه؟
وهمگی به ریسمان خداچنگ بزنیدوپراکنده نشوید...(سوره آل عمران آیه103)
ومانندکسی نشویدکه پراکنده شدند واختلاف ورزیدند پس ازآنکه نشانه های روشن به آنان رسید وایشان راعذاب بزرگی است (سوره آل عمران آیه 105)
بگوخدامی تواندکه عذاب بزرگی ازبالای سرتان ویاازیرپاهایتان برشمابگماردویااینکه کاررابرشمابهم آمیزد ودسته ودسته وپراکنده گردید....(سوره انعام آیه 65)
وازخداورسولش پیروی کنیدوکشمکش مکنیدکه ناتوان ودردمانده می شویدوشکوه وهیبت شماازبین می رود...(سوره انفال آیه 46)
خداوندآئینی رابرای شما بیان داشته وروشن نموده است ...... دین راپابرجاداریدودرآن تفرقه نکنیدواختلاف نورزید این چیزی است که مشرکان رابدان می خوانند...(سوره شوری آیه 13)
اسلام بااختلاف به معنای ضدیت وناسازگاری موافق نیست
...واززمره مشرکان نگردیدازآن کسانی که آیین خودراپراکنده وبخش بخش کرده اندوبه دسته هاوگروههای گوناگون تقسیم شده اندهرگروهی هم ازروش وآیینی که داردخرسندوخوشحال است(سوره روم آیات31و32)
اگرپروردگارت می خواست مردمان راملت واحدی می کردولی آنان همیشه متفاوت خواهندبودمگرکسانی که خدابدیشان رحم کرده باشد...(سوره هودآیات118و119)
ای کسانی که ایمان آورده ایدازخداورسول اوپیروی کنیدوازاولی االامرواگردرچیزی اختلاف داشتیدآن رابه خداورسول واولی الامربرگردانیداگربه خداوروزقیامت ایمان دارید..(سوره نساآیه 59)
پس هرگاه ماقرآن راخواندیم توخواندن آن راپیگیری وپیروی کن،گذشته ازاینهابیان وتوضیح آن برماست(سوره قیامه آیات18و19)
درواقع کل آیات قرآن بااختلاف ودشمنگی وآرای مختلف وپراکندگی دردین موافق نیست وآن راراه کفارمعرفی می کندنه راهی که جزئی ازدین باشدامادوراه حل هم برای حل این مشکل بیان می کندبه هرحال هرفردی باتوجه به زمینه های رشدی وتربیتی واستعدادی وزمینه های امکاناتی امکان داردبه نتایجی برسدکه بادیگران متفاوت باشدراه حل اول راه حلی که زمانیکه حکومتی ازدین وجودنداردبازگرداندن آن رابه قرآن وعرضه کردن برآن وعدم مخالفت باآن واین نگاه بایدمستقلانه باقرآن سنجیده شود نباید دیدگاههای دیگردرذهن محقق به گونه ای باشدکه آزادی قرآن راازبین برده وبراساس آن نگاهی باطل رابجوید. اماراه دوم زمانیکه حکومت اسلامی وشورای اسلامی به معنای خودکلمه به وجودبیایدارائه وبررسی نگاههادراین شورابرای رسیدن به حقیقت است هرچندکه می توان دربعدکوچکترآن هم دراین زمان به وجودبیایدبه شرطی که روحیه حقیقت جویی درافرادبه وجودآیدوخودراازافکارگذشتگان نجات دهندسپس برای رسیدن این امرتمامی مذاهب وگروهها وحرکت ها باراه گفتگوبدون هیچ تعصب به نگاه خود،نگاه درست رابیابند.
اگرحقیقتی نبودجهانی هم نبود
درعین واحددونگاه متضادنسبت به یک موضوع هردوحق ودرست نمی شود
نمی توان گفت هم خدایکی است هم دوتا
نمی توان گفت هم.....
........ادامه
محمد:من سعی کرده ام دراین مقاله سلسله مطالبی که درسایت پایگاه اطلاع رسانی اصلاح(اخوان المسلمین) نسبت به این موضوع مقالاتی داشته انددرج کنم وسعی می کنم درپست های بعدی ذکربقیه مقالات داشته باشم که به نظرم مقالاتی بسیارمفیداست مثلامقالات نقدوبررسی پلورالیسم آن که درشماره یک آن به بیان چگونگی به وجودآمدن وتاریخچه شکل گیری پلورالیسم می پردازدودرشماره دوم آن به دیدگاهها ونظریه هایی که پیرامون این دیدگاه بیان می شودمی پردازدوازشماره سوم به نقدآن پرداخته می شود(البته شماره سوم آن رادرپست بعدی خواهیم آورد).مقاله ای هم بودباعنوان بررسی ونقدسکولارلیسم که تنهاتوانستم بخش اول آن دسترسی پیداکنم وبخش پایانی غیرقابل دسترسی بودبه هرحال درکنارهرمطلبی که تنهابه گوشه هایی ازآن اکتفامی کنم وبرای دسترسی به کلیه مطالب آن می توانیدبه خودسایت مراجعه کنیدکه لینک هرمطلب هم کنارمقالات می آورم.
می توان گفت این مقالات درارتباط باتاریخچه شکل گیری وپرداختن دیدگاههای پیرواین نظریات واقعاخوب بیان کرده است وحق مطلب رادادکرده است .
{قابل توجه : من درآرشیوموضوعی لینکی درست کردم باعنوان ترسیم دیدگاه سیاسی که ازاین به بعدلینک مطالبی که بااین موضوعات است درآن قسمت قرارمی دهم اماقیداین عنوان دراینجابه این دلیل بودکه ازآنجائیکه این مطالب تاحالا درقسمت نقدمذاهب وامت اسلامی آورده شداگرکسی درآینده ازاین قسمت آرشیوی به مطالب دسترسی پیداکردبرای دانستن ومراجعه به بقیه مقالات بداندبه کجامراجعه کند}
بررسی ونقدسکولاریسم(بخش یکم)(آرشیو:دین ودعوت)
حکومت سکولار، حکومتی است که با دین ضدیت ندارد، امّا دین را نه مبنای مشروعیت خود قرار میدهد و نه مبنای عمل خود. روزگاری بود که حکومتها، این دو مقوله (مشروعیت و عمل) را از شرایع کسب میکردند، یعنی حاکم، هنگامی برحق محسوب میشد که به پشتوانهی دینی بر مسند حکومت تکیه زده باشد و رفتار او هم بر وفق اخلاقیات دینی و شرایع و احکام مذهبی باشد، امّا در عصر جدید، این رأی کاملاً از یاد برده شده است. امروزه، حکومتها به پشتوانهی آرای مردم، مشروعیت و مقبولیت پیدا میکنند و عمل آنها هم به وسیلهی قانونهایی محدود میشود که خود مردم آن قوانین را وضع کردهاند. سکولاریسم، چیزی نیست جز عقلانی و علمی شمردن تدبیر اجتماع
اصطلاح سکولار در مورد افراد یا نهادهایی به کار برده میشود که اصل را بر دستاوردهای عقلی انسان، تا امور مقدس و ماوراءالطبیعه میگذارند و وقتی میگویند فلان شخص یا فلان جمع سکولار است، یعنی دین و یا اوامر و دستورات دینی، برایشان چندان اهمیتی ندارد و در رابطه با دین به این معنی بهکار میرود که دیگر دین، نیروی حاکم و تعیین کنندهی زندگی جامعه نیست بلکه دین نیز یک نهاد همچون سایر نهادهای اجتماعی است و اصلاً به قول «شاینر» سکولاریسم یعنی آن که جامعه از دست مذهب رها شود
در دائرةالمعارف بریتانیا، سکولاریسم، چنین تعریف شده است: جریانی اجتماعی که هدف آن، سوق دادن مردم از اهتمام به آخرت به طرف زندگی این جهانی است
فرهنگ وِبِستر در تعریف سکولاریسم، چنین آورده است: سکولاریسم، سیستمی است مرکب از اصول و برنامههای اجرائی که همهی صورتهای ایمان و خداپرستی را رد میکند
سکولاریسم، گرایشی است در زندگی، مبتنی بر این که دین یا برداشتهای دینی نباید در مسایل مربوط به حکومت دخالت کند، به عبارت دیگر یعنی کنار نهادنِ عمدی این برداشتها و تلقّیات دینی که به معنای سیاست و حکومت غیر دینی است
منظور از «عُرفی شدن» عبارت است از «انتقال از ساحهی قدسی به ساحهی عُرفی»[10] یعنی اگر مؤمن چیزی را به خاطر ارزش دینی و خدایی آن میپسندد و عملی را به خاطر خدا انجام میدهد، فرد سکولار فقط به خاطر عقلانی بودن و سودمندیاش آن را میپسندد و انجام میدهد. به عبارت دیگر، افکار، اعمال و اشیایی که دارای غایات قدسی بودهاند از مبانی مقدّسشان جدا میشوند و به خاطر اهمیت و سودمندی ذاتی خودشان مورد شناسایی و پذیرش مجدد قرار میگیرند. مثلاً اگر کسی نماز و روزه را فقط به خاطر این که فرمان پروردگارند به انجام برساند، مؤمن است ولی اگر آنها را به خاطر نظافت و تندرستی و ورزش و... انجام دهد، این فرد، سکولار است و در این صورت، اعمال، اشیاء و پدیدهها غایات و اهدافِ ارزشی و الهی خود را از دست میدهند. و اینجاست که نیات و انگیزهها اهمیت بسیار زیادی دارند و این که مسلمانان ملزم شدهاند هر کاری را فقط بهخاطر خدا و کسب رضای او انجام دهند، به جهت پرهیز از این مسأله (سکولار و عُرفی شدن) است. و یا مثلاً کسانی که قرآن و یا احادیثِ واقعاً صحیحِ نبوی را همانند کتابهای دیگر و یا سایر اقوال و سخنان انسانها مینگرند و حالت قداست و غیر بشری بودن را برای آنها قایل نیستند، آگاهانه یا ناآگاهانه، قدم در جادهی سکولاریسم نهادهاند.
به طور کلی «سکولاریسم» دو کارکرد اصلی دارد[12]: یکی اینکه اندیشهها را سکولار کرده، دوم اینکه انگیزهها را سکولار نموده است. منظور از سکولار کردنِ انگیزهها این است که اگر عمل میکنیم به خاطر خدا نیست بلکه به خاطر این است که عقلمان میگوید و یا دلمان میخواهد چنین بکنیم و یا چنین نکنیم. بسیاری از کارهایی که بشر امروزی انجام میدهد روی محاسبات عقلانی، مصالح ملّی و یا منافع حزبی است و نه بهخاطر خدا. سکولاریسمِ اندیشهها به این صورت است که اندیشیدن ما، فکر کردن و خبر گرفتن و تحلیل نمودن ما و حتی داوری کردن ما دربارهی حوادث، سکولار گونه است. جهانی را که در آن زندگی میکنیم، تقریباً مستقل از جهانهای دیگر و متکی بر خودش میدانیم. ما در تحلیل حوادث و پدیدههای طبیعی، هیچگاه به چیزی بیرون از همین طبیعت مراجعه نمیکنیم مثلاً در تحلیل زلزله و یا باریدن باران و یا سیل و طوفان، یک سلسله علل و عوامل زنجیر مانندی را ردیف میکنیم و دقیقاً به تشریح رویداد یا پدیده میپردازیم و اشارهای هم به نقش و تأثیر خدا نخواهیم کرد. گویی طبیعت در نگه داشتن خود، در گرداندن و ادارهی خود، در تولید و ایجاد حوادث و... خودکفاست و حاجتی به بیرون از خودش (خدا) ندارد. و این یعنی علم و عقلِ سکولار!!
یعنی اگرچه سکولاریسم ضدیتی آشکار و علنی با دین ندارد امّا آنقدر جا را بر آن تنگ میکند که بیرونش میاندازد.
1. سکولاریسم میانهرو
عبارت است از جریان سیاسی سکولاری که به وجود خداوند متعال معتقد است و تعدادی از افراد آن به شعایر دینی مانند نماز و روزه پایبند هستند ولی به نظر این جریان دین نمیتواند مشکلات و بحرانهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را حل و فصل کند،
این جریان شعار «دین»، برای خدا و «کشور»، برای همه را سر میدهد و معتقد است که باید شریعت از مسایل سیاسی و قدرت و تلاش برای حل مشکلات دوری کند و این امور به عقل انسان واگذار شود.
از جنبهی داخلی میتوان به ناتوانی حاکمان و سلاطین و ظلم وجَور آنان در حق علما و سوءِ استفادهی ایشان از دین اشاره کرد. واکنش مسلمانان در قبال چنین وضعیتی به دو شیوه بود: یکی اینکه پارهای از مسلمانان و عالمان دین به انحاء مختلف از انقلابیگری گرفته تا اصلاحات تدریجی و یا تدریس و تألیف و تدوین، به موضع گیری و مقابله با حکام پرداختند و کار به جایی رسید که امام احمد- رحمهالله- ناامید از آنکه خلفا انسانهای فاضل و با ارزشی هستند، شرط افضل بودن را برای احراز مقام خلافت حذف نمود و بر آن شد که خلیفه لزوماً از بهترینها نیست[15]. دیگر اینکه، عدهای از مسلمانان، راه زهد و عزلت و انزوا را اختیار نمودند و خسته و مأیوس از ریاکاریها و دینفروشیهای عالمنمایان و ظلم و جور حاکمان، و یا از ترس تفرّق و از همگسستگی جامعهی اسلامی، هر گونه فعالیت سیاسی و اجتماعی را به کنار نهادند و حلقههای ذکر و دستههای عرفان و تصوف را تشکیل دادند و آرام آرام دین و دولت و اجتماع و سیاست از هم تفکیک گشتند.
از جنبهی خارجی هم، میتوان از یک طرف به هجوم کشورهای استعماری به سرزمینهای اسلامی اشاره نمود که سالها بود دچار انحطاط و عقبگرد تمدنی شده بودند و نتوانستند مقاومت چندانی از خود نشان دهند و به راحتی سرزمینهای مسلمانان به تصرّف فیزیکی و مستقیم و غیرمستقیم دول استعمارگر درآمدند، اشاره نمود و از طرف دیگر روشنفکرانی از جوامع اسلامی را نام برد که شاهد انحطاط و عقبماندگی مسلمانان و رشد و توسعهی روز افزون جوامع اروپایی بودند، و بر اثر دوری از اسلام و تبلیغات استعمارگران به این باور رسیده بودند که برای رشد و توسعهی کشورهای خود لازم است همانند اروپائیان از دین فاصله بگیرند و آن را از دخالت در اجتماع و سیاست برحذر دارند. افزون بر آن، ایدئولوژی مارکسیسم که زاییدهی ناکامیها و شکست مکاتب لیبرالیستی و سرمایهداری غرب بود، و داعیهی برپایی عدالت و رفع تبعیض از طبقات محروم جامعه در سر میپروراند، در اوج شکوفایی خود قرار داشت و یکی از شعارهای اصلی و اساسیاش نیز، مبارزه با دین و مذهب بود زیرا که آن را «افیون تودهها» میدانست! و به این ترتیب این توهم برای عدهای از روشنفکران ایجاد شد که تنها راه چاره، جدایی دین از سیاست و حذف آموزههای آن از مسایل سیاسی و اجتماعی جامعه است.
در این اواخر هم، ناکامیها، مصلحتطلبیها و رفتارهای ناشایست و حتی خشونتطلبانهی عدهی معدودی از دولتهای مدعی برپایی حکومت اسلامی و یا احزاب و گروههای مسلمان که به دلیل استبداد حاکم و یا استناد به آرا و فتاوای شاذ و نادر، به اعمال و رفتارهایی که بر خلاف جمهور علما و سیرهی سلف صالح و مصلحین گذشته است دست میزنند، خواهی نخواهی مقدمات زمینهی عرفی شدن دین و جدایی آن را از سیاست و اجتماع فراهم میآورند اگر در گذشته، علی عبدالرازق با تأثیر از هجوم فرهنگ غربی و مشاهدهی رشد و توسعهی اروپا از یک طرف و عقب ماندگی جوامع اسلامی، «اسلام و اصولالحکم» را نوشت و خواستار جدایی دین از سیاست و حکومت شد و یا عبدالناصر با الهام از ایدئولوژی مارکسیستی، پیشرفت و توسعه جامعه را نه تنها در حذف دین، بلکه قلع و قمع مسلمانان میدید، اخیراً نیز اندیشمندانی چون دکتر «سروش» و مهندس «بازرگان» به بهانهی ناکامیها، اختلافات داخلی و تندرویهای عدهای از روحانیون و سردمداران حکومت اسلامی در ایران، بر طبل جدایی دین از سیاست و عرفیشدن حکومت میکوبند.
مهمترین مبانی سکولاریسم را «لیبرالیسم» (که مبتنی بر فردگرایی و آزادیهای مطلق است) و «پلورالیسم» (که به معنی متکثر بودن حقیقت و متفاوت بودن برداشتها و تفسیرهاست
لیبرالیسم: لیبرالیسم بر آن است که وظایف دولت محدود به امنیت و عمران جامعه باشد و نباید کاری به هدایت اخلاقی و یا تبلیغ دین و عقیده داشته باشد، در نتیجه، دین، میدانی برای عمل در حکومت نخواهد داشت و به جدایی دین از حکومت منجر میشود. همچنین یکی از ادعاهای لیبرالیسم فردگرایی و احترام به آزادیهای فرد و به زندگی خصوصی اوست به هر نحوی که آن را بپسندد و انتخاب کند. معیار درست و نادرست بودن هر چیزی، تمایل و انتخاب «فرد» است و تنها خط قرمزی که آزادی «فرد» را محدود میکند خدشه وارد شدن به آزادی دیگران است و نه دستورات دین و اخلاق مبتنی بر مذهب!! البته به نظر لیبرالیستها «فرد» آزاد است هر دین و مذهبی را برگزیند ولی تنها در جهارچوب خانواده و حوزهی خصوصی خودش باید آن را تطبیق عملی کند و به محض ورود به اداره یا سازمانهای دولتی و غیردولتی و یا بازار و حوزهی فعالیتهای اقتصادی باید آن را به کناری نهد، در جوامع لیبرالیستی نه هیچ کسی و نه هیچ دولتی یا سازمانی حقِ تحمیل، تبلیغ و اشاعهی دین و مذهب خاصی را با استفاده از قدرت دولت و امکانات عمومی نمیدهد و به هنگام انتخابات عمومی و فعالیتهای سیاسی، هر گونه شعار دینی که نظام فعلی موجود (مبتنی بر جدایی دین از حکومت و جامعه) را زیر سؤال ببرد، ممنوع است.
تکثرگرایی و پلورالیسم: تکثرگرایی و پلورالیسم را نیز میتوان از پایههای اولیه و سنگ بنای سکولاریسم قلمداد نمود و این دو طوری به یکدیگر وابسته هستند که هر یک، دیگری را به دنبال میکشد «اگر بر آن شدیم که هیچ دینی یا دینِ هیچ یک از ما و یا فهم هر یک از ما از دین، حقیقتِ خالص نیست و درک حقیقت، انحصار به یک نظر ندارد، نمیتوانیم حکومت دینی برقرار کنیم. حتی اگر حکومت، خواستهی اکثریت هم باشد!! و اگر قدرت حکومت برای تبلیغ و نشر هیچ دینی بهکار نرود، مردم جامعه آزاد خواهند بود که هر کس، دینِ مورد نظر و قبول خویش را برگزیند « این پدیده، در غرب از دو زاویه پیش آمد: یکی از زاویهی منفی که افراد بر آن شدند هیچ کدام حقیقت را نمیشناسند و دیگری بر اثر آنکه انسانها از نقاط مختلف جامعه و جهان در کنار یکدیگر قرار گرفته، نیازمند روابط و مراودتهای روز افزونی گشتند و جامعه آنچنان در هم تنیده و به هم وابسته شد، که افراد آن غیر از قبول و پذیرشِ همدیگر و تساهل و تسامح نسبت به افکار و عقاید مختلف، چارهای نداشتند.
بهطور کلی، سکولارها، برای دفاع از نظریهی خویش مبنی بر تفکیکِ دین و دولت و یا جدایی دین از جامعه و سیاست، دلایل زیر را ارائه میکنند:
1. دین ثابت است ولی نیازها و مسایل و مشکلات انسان، متغیر است «به نظر آنان، دین به دلیل ثابت بودن، قابلیت تطبیق بر نیازهای متغیرش را ندارد و چون نمیتوان ثباتِ دین را انکار نمود و یا از آن بینیاز شد، بهترین راه چاره، پیشگیری از دخالتِ دین در امور دنیوی از جمله سیاست است
در مقابل این بیان گفته شده است که بسیاری از نیازهای انسان، با وجود اینکه تجلیات مختلفی دارند و در زمانهای گوناگون به شکلهای متنوّعی ظهور میکنند، در اصل ثابتاند. به عنوان مثال، اصل نیاز به غذا، پوشاک، محبّت و... نیازهای ثابت بشرند؛ ولی در هر عصری، به شکلی درمیآیند. البتّه پیدایش نیازهای جدید در طول زمان قابل انکار نیست؛ ولی از سوی دیگر، اینگونه هم نیست که همهی نیازهای بشر متغیر باشند. علاوه بر این، هدف از دخالت دین در امور دنیوی بشر، این نیست که دین در هر مورد جزئی، حکمی جزئی داشته باشد تا امری نابخردانه و محال در نظر آید؛ بلکه منظور این است که موارد جزئی را به صورت کلّی تحت حکم درآورد و پوشش دهد. چنین چیزی نه تنها محال نیست، بلکه معقول و موجّه نیز هست.
یکی دیگر از نویسندگان در پاسخ این استدلال سکولاریستها، میگوید که علیرغم ثابت بودن دین، در آن تمهیداتی برای تطبیق شریعت با مقتضیات زمان پیشبینی شده است. وی به مواردی از فقه اسلامی در این جهت اشاره میکند. برخی از این موارد عبارتند از: گشوده بودن باب اجتهاد، توجّه به نقش عنصر زمان، جایگاه عرف وسیرهی عقلا در فقه، مشروعیت عنصر شرط و گسترده بودن قلمرو آن در قراردادهای عقلانی و جواز صدور حکم حکومتی با توجّه به مصلحت.
به هر حال، استدلال یادشده مبنی بر ضرورت عدم دخالت دین در امور دنیوی، در صورتی قابل پذیرش است که از یک سو، تمام مقرّرات و قوانین دین ثابت باشند و از سوی دیگر، همهی نیازهای انسانها در طول زمان دگرگون شوند. پیش از این، دربارهی دین اسلام گفته شد که این دین هم دارای مقرّرات ثابت و هم واجد مقرّرات متغیر است. پس میتوان فرض کرد که مقرّرات متغیر اسلام پاسخگوی نیازهای متغیر انسان باشند. از طرف دیگر، تغییر همهی نیازهای بشر در طول زمان قابل پذیرش نیست. انسان هایی که در زمانهای مختلف زندگی میکنند، با وجود اینکه از پارهای جهات با یکدیگر تفاوتهایی دارند، به دلیل اشتراک در انسانیت، دارای مشترکاتی نیز هستند.
2. دین، مربوط به آخرت است و سیاست مربوط به زندگی دنیوی بشر است: «یعنی چون هدف اصلی دین در نهایت، تأمینِ سعادت اخروی انسان و هدف سیاست و حکومت اموری مانند برقراری امنیت و تأمین رفاه و ایجاد عدالت و نظم و قانون است، در نتیجه میتوان گفت که سیاست یک امر عُرفی، مدنی، عقلی و علمی است و انسان همچون یک موجود اجتماعی است و حق یک زندگی دنیوی دارد، پس چه دین بگوید و چه نگوید، برای برقراری امنیت و رفاه، تشکیل حکومت یک حق طبیعی و بشری است و اصولاً یک امر دینی نیست. پس دو چیزی که اهداف جداگانه داشته باشند، نمیتوانند با هم بمانند پس باید جدا شوند!!
در نقد این نظریه گفته شده است که ادّعای آن در مورد دین اسلام، کاملاً اشتباه است؛ زیرا دین هم به دنیا مربوط میشود، هم به آخرت. یکی دیگر از منتقدان این نظریه میگوید که هیچ استدلال عقلی تامّی برای اثبات امتناع دخالت دین در امور سیاسی و اجتماعی، وجود ندارد و از سوی دیگر، میدانیم که دین اوامر و نواهی خاصّی در این زمینه دارد. پس باید به عنوان افراد دیندار، به دین رجوع کنیم. وی میافزاید که اسلام در حوزهی سیاست و اقتصاد، واجد مجموعهای از خطوط کلّی است. لذا اسلام، نه چنان است که برای هر مسألهای در حوزههای اجتماعی، حکمی صادر کرده باشد و نه چنان است که کلیهی امور اجتماعی را به بشر واگذار کرده باشد.
3. دخالت دین در سیاست، به ضرر دین تمام میشود و آن را آلوده میکند یعنی: «چون دین، دارای اصول مقدس، پایدار و غیر قابل نقد و اعتراض و دگرگونی است ولی سیاست امری بشری و آمیخته با مسایل ضد اخلاقی است، برای پیشگیری از آلودگی دین و هر گونه سوءِ استفاده از آن، بهتر است که دین را از سیاست و دولت جدا کرد.»
در نقد این نظریه که سیاست لزوماً با مسایل ضدّاخلاقی آمیخته است و در نتیجه، دین برای جلوگیری از آلوده شدن خود به مسایل ضدّاخلاقی، باید از ورود به عرصهی سیاست احتراز کند، گفته شده است که آمیختگی سیاست با مسایل ضدّاخلاقی، هنگامی پیش میآید که سیاست از ارزشهای الهی دور باشد. سیاستی که بر پایهی عدل و انصاف باشد، از متن دین است و سیاستی که مبتنی بر حیله و تزویر باشد، با دین تضاد خواهد داشت.
طرفداران نظریهی پیوند دین و سیاست دربارهی مسألهی اخیر میتوانند بگویند که راهحلّ این مشکل، قطع پیوند دین و حکومت نیست، بلکه یافتن تدابیری برای تقویت نظارت بر عملکرد حاکمان است تا آنها از قدرت سوءاستفاده نکنند و دین را به خدمت مطامع سیاسی خود درنیاورند. مواردی مانند توصیهی همگان به امر به معروف و نهی از منکر و «نصیحت ائمّهی مسلمین» که در تعالیم اسلامی مندرج است، اگرچه در بخش اعظم تاریخ اسلامی، زمینهی اجرای مطلوب آنها فراهم نشده است، نشان میدهد که در صورت استفادهی موثّر از آنها، برقراری پیوندی مناسب میان دین و سیاست که در آن دین به خدمت سیاست درنیاید، قابل تصوّر است.
4. دین یک امر فردی است ولی حکومت مبتنی بر قرارداد اجتماعی است: «اساس دینداری، تجارب شخصی و اقناع قلبی هر فردی است که به خود او مربوط است و چنین تجارب شخصی و اقناعهای قلبی، برای کسانی که فاقد چنین تجارب، علایق و اقناعهایی باشند، هیچ حجیت و موضوعیتی ندارد. در حالی که حکومت، مبتنی بر قرارداد اجتماعی است و امری عمومی و همگانی میباشد و باید همهی افراد با هر نوع دین و

